مکتب‌خانه طنز

جلسه اول
زمان جلسه 90 دقیقه

بخش اول: گفت‌وگو با امید مهدی‌نژاد درباره طراحی ستون ثابت طنز در مطبوعات و خوانش نمونه‌هایی از آثار امید.

بخش دوم: طنزخوانی شرکت‌کنندگان و نقد و نظر

بخش سوم: کارگاه حسام‌الدین مقامی‌کیا درباره رویکرد شوخ‌طبعانه به خبرها

بخش چهارم: مقدمه‌ای بر فُرم طنز از رضا ساکی

بخش پنجم: طنزخوانی شرکت‌کنندگان و نقد و نظر

بخش ششم: افطار، آش 

دوشنبه، 30 تیر 1393 ساعت 19 حوزه هنری، خیابان سمیه، تالار سلمان هراتی

ورود برای همه آزاد است.

99 درصد پزشکان از این قضیه اطلاع دارند!

می‌دانید چگونه می‌شود نصف مشکلات حوزه درمان را کشور حل کرد؟ به نظرتان حل کردن نصف مشکلات حوزه درمان کشور کار سختی است؟ بودجه زیاد می‌خواهد؟ نیروی متخصص می‌خواهد؟ زمان‌بندی ویژه می‌خواهد؟ دولت کارآمد می‌خواهد؟ خیر، هیچ کدام از این چیزها را نیاز ندارد. یعنی اگر بخواهیم نصف مشکلات حوزه درمان کشور را حل کنیم نه به پول نیاز داریم نه به نیروی متخصص نه به دولت کارآمد. اصلا ربطی به دولت ندارد. ربطی به وزارت بهداشت هم ندارد. ربطی به پزشکان هم ندارد. به بخش خصوصی هم مربوط نیست. به افراد دیگری مربوط است.

اگر بخواهیم نصف مشکلات حوزه درمان را کشور حل کنیم باید دست به دامان منشی‌ها بشویم. منشی‌های بیمارستان‌، منشی‌های وزارت‌خانه، منشی‌های درمانگاه‌، منشی‌های پزشکان و منشی‌های کلینک‌. بله منشی‌ها. گره این کار به دست آنها باز می‌شود. متاسفانه سال‌هاست که از عملکرد این قشر در حوزه درمان غافل شده‌ایم در حالی که آنها اگر بخواهند می‌توانند نصف مشکلات حوزه درمان را کشور حل کنند.

البته بیشتر که فکر می‌کنم می‌بینم منشی‌ها حتی ممکن است بتوانند همه مشکلات حوزه سلامت و درمان کشور را حل کنند. اغراق نمی‌کنم. حتم دارم که این اتفاق می‌افتد. در واقع اگر منشی‌ها بخواهند به جامعه پزشکی کمک بدهند و دست‌کم نصف مشکلات حوزه درمان را کشور حل کنند، باید کاری نکنند. بله کاری نکنند. البته اغلب برای این که چیزی درست بشود و سامان بگیرد باید کاری کرد اما این بار باید کاری نکنند که البته نکردن‌ آن کار برای منشی‌ها کمی سخت و طاقت‌فرسا و جانکاه است. بله منشی‌ها اگر فقط از تلفن برای رضای خدا و آرامش بیمار استفاده کنند بیشتر مشکلات حوزه درمان و سلامت کشور حل می‌شود. شما نمی‌دانید که تلفن حرف زدن منشی‌ها چقدر روی روان بیماران است. لابد بارها خواسته‌اید تلفنی از یک پزشک وقت بگیرید و لابد ساعت‌ها پشت بوق اشغال مطب را شنیده‌اید. لابد بارها دیده‌اید که در تمام مدتی که در اتاق انتظار بوده‌اید منشی یک‌ریز با تلفن حرف می‌زده است. لابد دیده‌اید که منشی‌ها به هیچ وجه تلفنی را که دارند با آن حرف‌های خاله‌زنکی می‌زنند قطع نمی‌کنند و با عبارت گوشی یا گوشی دستت کار بیماران را با عجله و بی‌حوصله انجام می‌دهند و بعد تلفن را برمی‌دارند و ادامه می‌دهند که: آره می‌گفتم یا خب می‌گفتی.

یعنی اگر منشی‌ها این قدر با تلفن حرف نزنند نصف مشکلات حوزه درمان حل می‌شود. دست‌کم اعصاب مردم راحت‌تر است و بیماران حرص کمتری می‌خورند. راستی می‌دانید که 99 درصد پزشکان از این قضیه اطلاع دارند ولی کاری نمی‌کنند؟ می‌دانید چرا کاری نمی‌کنند؟ چون هر منشی دیگری هم بیاید همین کار را می‌کندو بلکه از منشی قبلی بیشتر حرف می‌زند.

از روزنامه سپید

گاهی راه زیبایی به قبرستان می‌رسد

همه می‌دانیم که میزان استفاده از مواد آرایشی در کشور بالاست. آن قدر بالاست که تایلند و امریکا هم به گردمان نمی‌رسند. یعنی آن قدر از مواد و لوازم و آلات و ادوات آرایشی استفاده می‌کنیم که دوستان در سال‌های گذشته مجبور شده بودند به جای دارو مواد آرایشی وارد کشور کنند. یعنی با دلاری که از دولت گرفته بودند تا دارو وارد کنند مواد آرایشی وارد کردند. حق هم داشتند چون موارد بسیاری داریم که حاضر هستند از بیماری بمیرند ولی جنازه‌شان بی‌آرایش نماند. من به شما قول می‌دهم اگر دو روز پنکک در کشور پیدا نشود حتما خیابان‌‌ها شلوغ می‌شود. خانم‌ها با کسی شوخی ندارند و اگر پای آرایش به میان بیاید خون جلوی چشمای‌شان را می‌گیرد. البته همه خانم‌ها این طوری نیستند ولی به هر حال هم آمار واردات مواد آرایشی به کشور بالاست و هم آمار استفاده کردن از آن.

فارغ از بحث مواد آرایشی بحث زیبایی هم یکی از آن چیزهایی است که ایران در آن اول است. یعنی بعد از بورلی‌هلیز و لاس‌وگاس ما هستیم که بیشترین استفاده را از علم پزشکی در شاخه جراحی زیبایی می‌کنیم. یعنی کلا صورت‌مان را تحویل می‌دهیم و یک صورت جدید تحویل می‌‌گیریم. یا با بدن‌مان کاری می‌کنیم که جلادهای دوران باستان با محکومین به مرگ نمی‌کردند. شما فکر نکنید زاویه‌دار کردن صورت، فرم‌دهی گونه، پر کردن خط لب، فرم‌دهی لب و فرم‌دهی چانه همین طور الکی است. مشقت و مرارت و درد دارد.

مهم‌‌تر از همه اینها کسب‌وکاری است که برخی راه انداخته‌اند. برخی از موسسه‌ها و کلنیک‌های زیبایی را می‌‌گویم. همین‌ها که ادعا می‌کنند آدم را در 24 ساعت چنان لاغر می‌کنند که خودش خودش را نشناسد. همین‌ها که می‌گویند ما با آخرین متد کار می‌کنیم و روش‌های‌مان غیرجراحی است. من حتا تبلیغ یکی از این موسسات را دیدم که عکس خواهر آنجلینا جولی را چاپ کرده و نوشته بود آیا می‌خواهید بدون جراحی این طوری بشوید؟ نمی‌دانم شاید منظورش این بوده که با فتوشاپ این کار را انجام می‌دهد وگرنه اگر کسی بخواهد شبیه دیگری بشود دست‌کم 7 بار باید عمل بشود.

به هر حال صلاح هیکل خویش خسروان دانند اما خسروان باید مواظب باشند که گاهی راه زیبایی به قبرستان ختم می‌شود و خسروی مرده به درد نمی‌خورد. یعنی نه خسروی مرده به درد می‌خورد و نه ملکه مرده. این را هم بدانید هر جا دیدید می‌گویند ما صورت و بدن شما را برای زیبایی آنالیز می‌کنیم بدانید در اصل دارند جیب‌تان را آنالیز می‌کنند تا خالی‌اش کنند.

از روزنامه سپید

حتی 1 مورد کودک‌آزاری درکشور گزارش نشده!

– سلام آقای محترم شما ویدیوی کودک‌آزاری در مهد کودک را دیده‌اید؟

– سلام علیکم، خیر بنده به علت مشغله فراوان و خدمت به خلق، وقت فیلم دیدن ندارم.

– این که فیلم نیست، اتفاقا شما باید ببینید، چون بحث کودک‌آزاری مطرح است و الان شبکه‌های فاسد و معاند و وابسته و بی‌تربیت دارند روی این قضیه مانور می‌دهند و می‌گویند در ایران کودک‌آزادی بیداد می‌کند.

– خیر، من به شما اطمینان می‌دهم حتی یک مورد کودک‌آزاری در کشور گزارش نشده است.

– البته الان فیلم یک موردش هست. راستی شما دلواپس کودک‌آزاری نیستید؟

– حتما هستیم. ساپورت‌زدایی هم به همین دلیل است. شما یقین بدانید مادر این دختر متاسفانه مادری ساپورتی بوده است.

 – البته این بچه از طرف مربی مهد آزار دیده است.

 – پس ایشان ساپورتی بوده‌اند. ساپورت‌پوشی آغاز همه بدبختی‌هاست. مادران ما که ساپورت نمی‌پوشیدند، اصلا ما را آزار نمی‌دانند. می‌دادند؟

 – به هر حال آزار این کودک باعث رنجش افکار عمومی شده است.

 – مگر چه‌طور آزاری داده است؟

 – بچه را می‌زند، قاشق را توی حلق بچه می‌کند، بچه را با گیس بلند می‌کند و به دیوار می‌کوبد.

 – همین؟

 – بله؟

 – من فکر کردم قطع عضوی چیزی اتفاق افتاده است. این‌ها ناشی از عصبانیت است. خدابیامرز پدرم همین طوری بود، همیشه ما را با گیس بلند می‌کرد و به دیوار می‌کوبید. وقتی هم مادرم می‌گفت چرا بچه‌ها را به دیوار می‌کوبی جواب می‌داد به دیوار می‌کوبم، چون نمی‌خواهم از پنجره بیرون بیاندازم.

– شما خودتان در کودکی آزار دیده‌اید پس.

 – آزار آزار که نه، پدرم ضرب شصت داشت خدابیامرز.

 – شما هم ضرب شصت دارید؟

 – ضرب شصت نه اما سیم بکسل دارم.

 – بچه‌ها را با سیم بکسل می‌زنید؟

 – طوری می‌گویید سیم بکسل انگار قطع عضوی چیزی اتفاق افتاده است. بله گاهی.

 – تن و بدن بچه جای زخم سیم بکسل است؟

 – طوری می‌گویید زخم انگار قطع عضوی چیزی اتفاق افتاده است.

 – یعنی شما حادثه آن مهد کودک را دست‌کم می‌گیرید؟

 – به هر حال این طور تنبیه‌ها رواج دارد. مادر است دیگر، گاهی عصبی می‌شود بچه را می‌کوبد به دیوار. ما هم همین طور بزرگ شده‌ایم و شکرخدا هم به همه مدارج هم رسیده‌ایم. این‌ها مهم نیست. چیزهای مهم‌تری هست در جامعه.

 – شما اگر توی خیابان ببینید یک نفر دارد بچه‌ای را به‌شکل فجیعی می‌زند و یک نفر دارد مواد می‌فروشد و یک نفر هم با ساپورت رد می‌شود، چه می‌کنید؟

 – همان‌طور که خودتان اذعان دارید، آن کسی که دارد مواد می‌فروشد و آن‌کسی که دارد بچه را می‌زند، ایستاده‌اند ولی ساپورت‌پوش دارد رد می‌شود.

باقی بقای‌تان!

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

یک روز با دولت خفن الکترونیک

امروز به یک اداره دولتی رفته بودم. اول صبح ساعت 9 در اداره بودم و برای انجام دادن مرحله نخست کارم وارد اتاق اول شدم. در اتاق اول سه کارمند مرد نشسته بودند. یکی‌شان داشت خیلی آرام و لوند با تلفن حرف می‌زد. دایم می‌گفت: عزیزم، قربونت برم، ملوسک من، عروسک من و از این حرف‌ها. آرام پرسیدم‌ آقای فلانی را کار دارم، اشاره کرد که حرکت کنم. به نفر دوم رسیدم. داشت با کامپیوتر ورق‌بازی می‌کرد. گفتم: آقای فلانی؟ با دست اشاره کرد که حرکت کنم، فهمیدم آقای فلانی نفر سوم است. آقای فلانی یک چشمش به شبکه نسیم تلویزیون بود یک چشمش به مانیتور. بعد از ده دقیقه کارم را انجام داد و گفت برو دبیرخانه بده تایپ کنند بعد بده مهر و امضا بشود بعد ببر بخش تغییرات بعد بیا پیش من.

 رفتم دبیرخانه. اتاقی بود بس بزرگ. یک ردیف چهارتایی خانم و یک ردیف چهارتایی ‌آقا مقابل هم نشسته بودند. آقای نفر اول برگه‌هایم را گرفت و داد دست آقای دوم. آقای دوم منگنه برگه‌ها را باز کرد و داد دست آقای سوم. آقای سوم به جای منگنه به برگه‌ها سوزن زد و داد دست آقای چهارم. آقای چهارم سوزن برگه‌ها را باز کرد و گفت بدهید به خانم. خانم اول برگه‌ها را گرفت و تایپ کرد و برگه تایپ‌شده را داد به خانم دوم. خانم دوم برگه را از طرف مدیر امضا زد و داد به خانم سوم. خانم سوم زیر امضای خانم دوم مهر زد و داد به خانم چهارم و خانم چهارم برگه را شماره کرد و گفت: به سلامت.

 در بخش تغییرات همه خانم بودند. یازده خانم دورتادور اتاق نشسته بودند. خانم اول بالای نامه‌ نوشت: رسید شد. خانم دوم بالای نامه نوشت: دریافت شد. خانم سوم بالای نامه نوشت: ثبت شد. خانم چهارم بالای نامه نوشت: درج شد. خانم پنجم بالای نامه نوشت: جهت رسیدگی به وضعیت نام‌برده. خانم ششم بالای نامه نوشت: جهت تغییر وضعیت نام‌برده. خانم هفتم بالای نامه نوشت: نام‌برده تغییر وضعیت داده بشود. خانم هشتم بالای نامه نوشت: در فرم جدید تایپ بشود. خانم نهم بالای نامه نوشت: فرم جدید بدهید. خانم دهم بالای نامه نوشت: فرم جدید را دادیم. خانم یازدهم بالای نامه نوشت: ببرید دبیرخانه تایپ کنند بعد بدهید مهر و امضا بشود بعد ببرید بایگانی بعد بروید پیش آقای فلانی بعد بیایید پیش من.

باقی بقای‌تان!

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

با تانگو نشد با پای کفتر می‌شود!

آن موقع ویدئو بی‌تقصیر بود الان هم وایبر و تانگو بی‌تقصیرند. تلفن هم مقصر نیست. آتش هم تقصیری ندارد. پنبه هم بی‌تقصیر است. حالا اگر یک بار پنبه و آتش یکدیگر را در آغوش کشیدند باید استفاده از پنبه و آتش را قدغن کنیم؟ یعنی اگر یک نفر چک بی‌محل کشید باید کلا چک را از سیستم پولی کشور حذف کنیم؟ واقعا وقتی کسی چک بی‌محل می‌کشد، چک مقصر است یا کسی که چک را می‌نویسد؟ حالا حکایت تانگو است. خبر را بخوانید:

 مجرمان در کمین خانواده‌ها در موبایل! جزییات هولناک اخاذی از زنان در تانگو! رییس پلیس فضای تولید و تبادل اطلاعات پایتخت جزییات دستگیری مردی را فاش کرد که در محیط تانگو ضمن اغفال زنان از آنها اخاذی می‌کرد!

 یعنی الان تانگو مقصر است؟ یعنی اگر خانمی با دست‌های خودش عکس‌های مستهجن خودش را از طریق تانگو در اختیار کسی بگذارد تانگو مقصر است؟ یعنی اگر در تاکسی عکس‌ها را به آن آقا بدهد تاکسی مقصر است؟ یعنی قبل از موبایل و تانگو و اینترنت کسی به وسیله عکس از دیگری اخاذی نمی‌کرد؟ یعنی فقط در محیط تانگو این اتفاقات می‌افتد؟ مثلا در محیط بوستان یا استخر یا فروشگاه نمی‌افتد؟ یعنی مجرمان فقط در موبایل در کمین خانواده‌ها هستند و در کوچه‌های بن‌بست نیستند؟ در محیط مترو نیستند؟ در ادارات دولتی نیستند؟ در مدرسه‌ها نیستند؟ یعنی اگر تانگو را فیلتر کنیم آن‌قدر اوضاع خوب می‌شود که اصلا دیگر نیازی به نیروی‌ انتظامی نیست؟ یعنی به نظرتان از راه ای‌میل نمی‌شود گول خورد؟ از راه پُست چه؟ از راه خرپشته چه؟ پس همه را جمع کنیم؟ یعنی به نظرتان آن کسی که با ردوبدل شدن چند پیام عکس بی‌ناموسی خود را برای دیگری می‌فرستد اگر تانگو نداشته باشد آنها را به پای کفتر نمی‌بندد؟

 واقعا چرا گاهی حواس‌مان فقط به مسیر مبادله کالا است و اصلا به خود کالا دقت نمی‌کنیم و عبرت نمی‌گیریم که اگر این مسیر نشد مسیر دیگر! ها؟

 باقی بقای‌تان!

به عشق فالکلند

آن روزها مثل این روزها نبود. دو دکه بیشتر در خرم‌آباد وجود نداشت. بیشتر از دکه‌ها کتاب‌فروشی‌ها بودند که روزنامه و مجله می‌فروختند. این طوری هم نبود که کیهان ورزشی و دنیای ورزش یک هفته روی دکه بماند. دکه‌داران به اسم آدم‌ها مجله می‌آوردند و برای روی پیشخان‌شان نهایت دو نسخه می‌خریدند. تقریبا همه کسانی که مجله‌خوان و روزنامه‌خوان بودند پیش یک دکه یا کتاب‌فروشی آبونمان داشتند تا برایشان دانستنیها، دانشمند، گل‌آقا یا مجلات ورزشی کنار بگذارد.
آن روزها که می‌گویم یعنی سال‌های 1368 به بعد. آن موقع تقریبا دیگر کاملا فوتبالی شده بودم و یک پرسپولیسی دو آتشه. توی محل دقیقا نصف به نصف آبی و قرمز بودیم و از صبح تا شب توی سروکله هم می‌زدیم. یادم هست همه اهل محل یک «هدف» می‌خریدیم و می‌خواندیم. هفته‌نامه «هدف» آن روزگار خیلی توی بورس بود. هم ورزشی داشت و هم سینمایی. آنها که بزرگ‌تر بودند پول می‌گذاشتند و می‌خریدند و بعد در طول هفته همه می‌خواندیم. اما کیهان ورزشی و دنیای ورزش را اگر نمی‌توانستیم بخریم جایی بود که همیشه داشت. آن روزگار سلمانی‌‌ها معدن روزنامه و مجله بودند. یعنی در کنار عقرب‌ها و مارها که درون الکل قرار داشتند و بخش اصلی دکوراسیون سلمانی‌ها بود،‌ توی هر سلمانی تعداد زیادی مجله و روزنامه وجود داشت. سلمانی‌ها این مجله‌ها را می‌خریدند و در سلمانی می‌گذاشتند تا حوصله مشتری‌ها سر نرود. آن روزگار زندگی به این سرعت طی نمی‌شد، همه چیز صفی و نوبتی بود.

از نسل من کسی نیست که مجله دنیای ورزش را دوست نداشته باشد. با آن ورق‌های روغنی و آن پوسترهای وسطش. هنوز دارمش. همان پوستر مارادونایی که از سلمانی محل گرفتم. اولین بار روی دکه دیدمش. دیدم نوشته همراه با پوستر مارادونا. لای مجله را باز کردم و دیدم مارادوناست. جوان و سرکش. در بازی با انگلستان. جام 86. خواستم همان جا پوستر را کش بروم اما نشد. پول هم برای خریدنش نداشتم. گفتم می‌روم و از مادرم پول می‌گیرم. بدو به سمت خانه رفتم. نیم ساعت طول کشید که مخ مادرم را بزنم. پول را گرفتم برگشتم دم دکه و دیدم مجله نیست. فروخته بودش. حسابی دمغ شدم. بچه‌محل‌ها هر کدام توی اتاق‌شان یک پوستر روغنی دنیای ورزش داشتند اما من نداشتم. چون پوستر رودگولیت و آندریاس برمه و پله را نمی‌خواستم،‌ دنبال پوستر مارادونا بودم. عشقم. همان که با دو پا پنالتی می‌‌زد و می‌توانست یازده نفر مقابلش را دریبل کند.

عصر همان روز با امین پسرعمه‌ام به سلمانی رفتیم. کار زیادی نداشتیم. اغلب می‌رفتیم و با چهار می‌زدیم و برمی‌گشتیم خانه. آن روز سلمانی خیلی شلوغ بود. نشستیم به انتظار. ناگهان دنیای ورزش را روی میز سلمانی دیدم. چشمانم برقی زد، خواستم برش دارم و ببینم پوستر دارد یا نه که یک مشتری زودتر از من برش داشت و همان طور که داشت حرف می‌زد با مجله شروع کردن به باد زدن خودش. دنیا پیش چشمم تیره و تار شد. چشم از مجله برنمی‌داشتم. امین که متوجه واکنش من شده بوده آرام درگوشم گفت: ضایع‌بازی درنیار. همین طور که داشتم نگاه به مجله می‌کردم که هی به این ور و آن ور می‌رفت که ناگهان یک مگش ضدآرژانتینی پیدایش شد و مرد مجله را لول کرد و به جان مگس افتاد. دگر طاقت نیاوردم. بلند شدم و گفتم: آقا مجله یک کالای فرهنگی است نباید لولش کنید. مرد نگاهی غضبناک به من کرد و گفت: چه می‌گویی بچه؟ آقای سلمانی اما طرف من را گرفت و گفت: راست می‌گوید، مشتری‌ها می‌خواهند بخوانند، ‌پاره می‌شود. مرد مجله را پرت کرد روی میز و من پریدم و برداشتمش. پوستر داشت. پوستر مارادونایش کنده نشده بود. بود. مجله را روی سینه‌ام گذاشتم. صافش کردم و آرام گذاشتم روی میز. نوبتم که شد از توی آینه دایم مجله را می‌پاییدم. خدا رحمت آقای سلمانی را. اسمش درست یادم نیست اما متوجه رفتار من شده بود. گفت: آن مجله چه دارد که مجله‌های دیگر ندارند؟ گفتم: آقا به خدا هیچی. گفت: اگر هیچی چرا اینقدر دوست داری مجله را داشته باشی؟ گفتم: من دوست دارم؟ نه من چه کار دارم با مجله شما. گفت: به هر حال اگر دوست داری می‌توانی ببریش. شانه‌هایم را بالا انداختم که یعنی نمی‌خواهمش.
کار استاد سلمانی که با من تمام شد. امین نشست زیر دستش. تمام مدتی که امین زیر دستش بود من به بطری مار نگاه می‌کردم. بطری پر از الکل و ماری که در آن به دور خودش پیچیده بود. کار امین که تمام شد حساب کردیم و از دکان بیرون آمدیم. چند قدم در سکوت طی کردیم که امین گفت: خره چرا برنداشتیش؟ هنوز جمله را تمام نکرده بود که برگشتم توی سلمانی و گفتم: ممنون و جست زدم مجله را برداشتم و عین پلنگ از دکان بیرون پریدم و تا خانه دویدم.

شب با چاقوی آشپزخانه، آرام منگه وسط مجله را باز کردم و پوستر را از لای منگه‌ها بیرون کشیدم و به دیوار اتاقم چسباندم. آن شب تا صبح بازیکنان انگلیس را دریبل می‌زدم و یک تنه را توپ را می‌زدم به تورشان. درست مثل مارادونا. به عشق فالکلند.

از چلچراغ

آلمان تحت تاثیر بازی 6 بر 2 ایران کره‌جنوبی!

مجید درفشان: اولا ما باید برای اسکولاری تصمیم بگیریم نه او برای ما. بعد هم به نظر من اسکولاری از کره ماه بازیکن نیاورده بود در حالی که باید از کره ماه بازیکن می‌آورد و چون نیاورد 7 تا گل خورد. در ضمن آلمان با سیستم پرسپولیس دهه 60 بازی کرد و برد.

 حمید جمالی: من بازی را آنالیز کردم. حتی تماشاگران را نیز آنالیز کرده‌ام. خانواده بازیکنان برزیل را هم آنالیز کرده‌ام. به نظر من برزیل باید 12 به 7 می‌برد اما اسکولاری تیم را دفاعی چیده بود. طبق آنالیز من نیمار مصدوم نبود و می‌توانست بازی کند. به نظرم اسکولاری آنالیز بلد نیست.

 امین ارگ‌نویی: برزیل راحت می‌توانست آلمان را ببرد. آلمان تیم نیست. این سیستمی که الان یواخیم لو دارد به کار می‌گیرد همان سیستمی است که قبلا لیپی از دست من کپی کرده بود.

 هایلی‌سخن: برزیل را دست بچه می‌دادند می‌توانست همین تعداد گل را بخورد. اسکولاری باید اعدام بشود. بازی آلمان تحت تاثیر بازی 6 بر 2 ایران کره‌جنوبی بود.

 میقاتیان: اسکولاری باید به بازیکنان شوک وارد می‌کرد. نکرد. باخت.

 عمو: من نه به دستور فدراسیون آمدم و نه به دستور فدراسیون رفتم. خبر دارم سفارت آلمان فیلم کل بازی‌های راه‌آهن را از فدراسیون خریده بود. چرا نمی‌دانم!

 کریم فیروزی: اتفاقا من حقوق‌دان نیستم، سرهنگم. ‌آلمان 2014 پاس 1993 است.

 بیژن‌نسب: اتفاقا ما در سایپا قصد داشتم به هر تیمی 7 تا بزنیم. البته موفق نمی‌شدیم ولی ایده‌اش را داشتیم و آن را به فوتبال جهان معرفی کردیم.

باقی بقای‌تان!

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

مطب مطب است دیگر

همسایه‌ای داریم که در آسانسور سیگار می‌کشد. خودش می‌گوید 30 سال است این کار را می‌کند. 30 سال است که در آسانسور سیگار می‌کشد و هنوز متوجه نشده است چرا نباید این کار را انجام بدهد. می‌گوید: مگر مردم در آسانسور با موبایل حرف نمی‌زنند؟  من هم سیگار می‌کشم. چه عیبی دارد؟ شوخی هم نمی‌کند، به قول خودش همه این 30 سال هم از سیگار کشیدن و هم در آسانسور سیگار کشیدنش دفاع کرده است. واقعا برخی مردم این طوری هستند، برخی چیزها را متوجه نمی‌شوند. البته آنها هم فکر می‌کنند بقیه مردم متوجه حرف آنها نمی‌شوند.

یک روز دیدم زیر جفت چشم‌های این همسایه کبود است. کبود که چه عرض کنم، سیاه. گفتم چه شده؟ همان طور که سیگاری روشن می‌کرد گفت: مشت خورده. گفتم: می‌دانم، منظورم این است که چطور شد که مشت خورد. گفت: یک آدم نفهمی زد. گفتم: چه شد که آن نفهم با مشت زد زیر چشم شما؟ گفت: طبق معمول این 30 ساله داشتم سیگار می‌کشیدم که دعوایم شد. گفتم: چرا؟ گفت: چه می‌دانم می‌‌گفتند این جا جای سیگار کشیدن نیست. گفتم: مگر کجا سیگار می‌کشیدی؟ گفت: توی مطب. گفتم: توی مطب دکتر سیگار می‌کشیدی؟ گفت: من توی آسانسور هم سیگار می‌کشم تو که می‌دانی. گفتم: مطب دکتر؟ توی مطب دکتر سیگار کشیده‌ای؟ گفت: تا صبح هم سوال کنی چیزی از ارزش کار من کم نمی‌شود، بله در مطب دکتر سیگار کشیده‌ام،‌ چند روز بود نفس‌تنگی داشتم رفتم دکتر ریه آنجا سیگار کشیدم. گفتم: در مطب دکتر ریه سیگار کشیده‌ای؟ آن هم با نفس تنگی؟ پک محمکی به سیگارش زد و گفت: مگر مطب دکتر ریه با مطب دیگر دکترها فرق دارد؟ گفتم: فرق ندارد؟ گفت: نه، مطب مطب است دیگر. گفتم: حالا چه شد که مشت خوردی؟ گفت: هیچی بیماران اعتراض کردند بعد یکی از بیماران که پدرش را آورده بود و آدم قلچماقی بود آمد کوبید توی صورتم. گفتم: زیر هر دو زد؟ گفت: نه زد زیر چشم چپم. گفتم: پس آن یکی را چه کسی کبود کرد؟ گفت: خودش. گفتم: چطوری؟ گفت: بعد از این که مشت اول را خوردم رفتم توی راهرو سیگار روشن کردم. کنار مطب دکتر ریه مطب دکتر قلب بود. تو نگو دود سیگار رفته بود توی مطب دکتر قلب. یکهو دیدم یک پیرزنی آمد بیرون شروع کرد به جیغ‌وداد کردن که سیگارت را خاموش کن. بعد دوباره آن قلچماق آمد زد زیر چشم راستم. گفتم: چرا؟ گفت: چون آن پیرزن مادرش بود. گفتم: بعد چه کردی؟ گفت: از ساختمان پزشکان آمدم بیرون چون گفتم لابد برادری خواهری در مطب‌های دیگر دارد و می‌زند می‌کشدم اگر دوباره سیگار بکشم. البته وقتی داشتم می‌آمدم بیرون توی آسانسورشان سیگار کشیدم.

لابی نگو بگو لاس‌وگاس

لابی داریم تا لابی. یک لابی لابی یک مسافرخانه است که بوی ترشی می‌دهد،‌ یک لابی لابی یک هتل تک ستاره است که بوی دَمپُختک می‌دهد، یک لابی لابی هتلی دو ستاره است که بوی قلیان می‌دهد، یک لابی لابی هتلی سه ستاره است که بوی پیتزا می‌دهد، یک لابی لابی هتلی چهار ستاره است که بوی عطر و ادوکلن می‌دهد، یک لابی هم لابی هتل پنج ستاره است که بوی خارج از کشور می‌دهد.

لابی داریم تا لابی. یک لابی لابی بیمارستانی است که بوی دوا می‌دهد. یک لابی لابی بیمارستانی است که بوی میت می‌دهد، یک لابی لابی بیمارستانی است که بوی الکل می‌دهد، یک لابی لابی بیمارستانی است که بوی سالن‌های عروسی می‌دهد.

همین چند روز در یکی از محله‌های بالای شهر تهران دنبال عابربانک می‌گشتم. رفته بودم یک دوست مایه‌دار را برسانم خانه‌اش. از یکی سوال کردم گفت عابربانک توی لابی فلان بیمارستان هست. بیمارستان از بیمارستان‌هایی بود که معلوم بود خیلی باکلاس است. داشتم از پله‌های مُدرنش بالا می‌رفتم که یک نگهبان جلویم را گرفت و گفت: امرتان؟ گفتم: یعنی از قیافه‌ام معلوم است که نه خودم نه فامیل‌هایم نمی‌توانیم کاری در این بیمارستان داشته باشیم،‌ ها؟ متوجه کنایه‌ام نشد. گفت: امرتان را بفرمایید تا راهنمایی کنم. گفتم: عابربانک کجاست؟ گفت: بفرمایید داخل لابی سمت چپ. او به من چپ‌چپ نگاه کرد و من هم به او. از یک سری پله‌ دیگر بالا رفتم و بعد لابی شدم. لابی که البته چه عرض کنم. لابی نگو دوبی بگو. عین خارج. یعنی اصلا انگار نه انگار بیمارستان بود. خنک و دلباز بود. سقفش بلند بود. به جای صندلی مبل داشت، آن هم مبل‌هایی چرمی. دور تا دور لابی پر بود از عابربانک و وسایل بازی بچه‌ها و از این دستگاه‌هایی که خودشان آب‌میوه و قهوه و چای می‌دهند. سه تا تلویزیون هزار اینج هم توی لابی بود. خلاصه لابی نگو بگو لاس‌وگاس.

چند دقیقه‌ای همین طور مات‌ومبهوت نگاه می‌کردم. بعد جو لابی من را گرفت و به جای پول گرفتن شروع کردم به فضولی کردن درباره بیمارستان. همان اول که قیمت اتاق‌های بیمارستان را پرسیدم فهمیدم که نژاد ما یعنی خانواده ما مگر از همین عابربانک این بیمارستان استفاده کند وگرنه آدم برای یک شب خوابیدن در آن بیمارستان باید خانه‌اش را بفروشد. باور نمی‌کنید. یک آقایی بود می‌گفت اینجا هتل بیمارستان است. بیمارستان نیست. هتل است در واقع. گفتم: راستش ما هتل هم به عمرمان نرفته‌ایم چه به هتل بیمارستان. البته بیمارستان زیاد رفته‌ایم اما آن جایی که می‌رفتیم و می‌رویم بیشتر شبیه سیاه‌چادر است تا بیمارستان. یعنی اگر این بیمارستان است پس آنها چه هستند؟ توی همین فکرها و فضولی‌ها بودم که همان آقای نگهبان پیدایش شد. گفت: کارتان تمام شد؟ گفتم: الان تمام می‌شود. کارتم را زدم و پول گرفتم و دمم را گذاشتم روی کولم و آمدم بیرون. راستی یادم رفت بگویم اینترنت لابی آن بیمارستان چیزی بود در این حد که کلا موبایلم را به‌روز کردم.

از روزنامه سپید