هم عِمران بود، هم عُمران

به مناسبت ۱۰ اسفند، زادروز عمران صلاحی؛

به طنز‌پردازی معروف بود اما در تشییع‌جنازه‌اش شاعران بیشتر شرکت کرده بودند و کارتونیست‌ها بیشتر سخنرانی کردند‌‌.
زنده‌یاد عمران صلاحی (دهم اسفند ۱۳۲۵ – ۱۱ مهر ماه ۱۳۸۵) هنرمندی چند ضلعی بود‌‌. یعنی هم طنزنویس بود، هم شاعر؛ هم مترجم، هم منتقد، هم داستان نویس و هم ویراستار‌‌. او تقریبا در هر حوزه‌ای که قلم زده آثار ماندگاری خلق کرده است و از نام‌های بزرگ هرکدام از آن حوزه‌هاست‌‌. صلاحی هم در شعر نو‌: گریه در آب (۱۳۵۳)، قطاری در مه (۱۳۵۵)، ایستگاه بین راه (۱۳۵۶) صاحب سبک و صداست هم در شعر ترکی‌: پنجره دن داش گلیر (۱۳۶۱)، آینا کیمی (۱۳۸۰)‌‌. در طنز از «توفیق» تا گل آقا قلم زده است و ستون‌هایش از بهترین نمونه‌های تاریخ طنز است، مانند «کمال تعجب» در روزنامه آسیا که از آخرین ستون‌هایش بود‌‌.

در پژوهش، کتاب «رویاهای مرد نیلوفری در احوال و افکار و آثار سعید سرمدکاشانی» از جمله کارهای ماندگار اوست و همچنین مقالاتی که در تعریف و توضیح گونه ادبی طنز در «گل آقا» و مجلات دیگر نوشته است‌‌. در حوزه کودکان و نوجوانان مجموعه اشعار طنز «زبان بسته‌ها» که به‌طور مداوم در هفته نامه «بچه‌ها گل آقا» چاپ می‌شد از کارهای کم نظیر است‌‌. صلاحی در رمان‌نویسی و داستان‌نویسی هم می‌توانست کارهای بیشتری انجام دهد اما شرایط دهه ۶۰ و مجوز نگرفتن باعث شد که تنها کار او در زمینه داستان نویسی کتاب «موسیقی عطر گل سرخ» باشد که البته نام صلاحی را در زمره داستان کمدی برجسته کرده است‌‌. او همچنین سال‌ها به عنوان ویراستار در رادیو خدمت کرده بود‌‌.
صلاحی هم هنرمندی مردم دار بود و هنرمنددار‌! او با بسیاری از شاعران و نویسندگان روزگار خود رفاقت داشت و رفقایش از نحله‌های مختلف ادبی بودند‌‌. پس از مرگ عمران دوستدارانش مراسم بسیاری را برای وی تدارک دیدند‌‌. درحالی که کمتر از سه ماه از وفات وی می‌گذشت بیش از ۱۲۰ برنامه بزرگداشت در نقاط مختلف ایران برای وی برگزار شد که در نوع خود بی‌سابقه بود‌‌.

عمران صلاحی در تمام فعالیت‌های ادبی‌اش، چه به شعر، چه به نثر، چه به فارسی، چه به ترکی، چه به جد و چه به طنز، دیدی شاد و تلخ نسبت به هستی و زندگی دارد‌‌. یعنی غمش را در شادی می‌ریزد و شادی‌هایش را غمگنانه بیان می‌کند اما همیشه امیدوار است و ردی از لبخند و شوخی در نوشته‌هایش هست‌‌. به قول عباس صفاری‌:
به شاملو می‌آید
که مانند یک چنگ‌نواز مقدونی
میان ابر‌ها بنشیند
و نوایی کلاسیک را
با چنگ زرین‌اش بنوازد
اما تو آن بالا
میان فرشتگانی که اجازه خندیدن ندارند
به چه درد می‌خوری؟

از روزنامه «جهان صنعت» یکشنبه ۱۱ اسفند

یکشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۲ | رضا ساکی

ساکی آب بخور تا…

شما که در کار درمانی و پزشکی هستید بهتر از من می‌دانید که برخی از شغل‌ها خاص هستند. آدم‌هایی هم که در شغل‌های خاص فعالیت می‌کند خاص هستند و باید سعی کنند همیشه خاص بمانند. تعریف از خود نباشد، اما کسانی که شغل خاص دارند باید مثل طنزنویس‌ها رفتار کنند. ما طنزنویس‌ها در هر حالی که باشیم وظیفه داریم طنز بنویسیم و مردم و مخاطب را بخندانیم. خود شما به عنوان مخاطب ستون طنزدرمانی به اینجا می‌آیید که طنز بخوانید و بخندید و وظیفه من هم این است که لبخند را بر لبان شما بیاورم. حالا اگر خودم بیمار باشم و یا پدرم مریض باشد و یا چکم برگشت خورده باشد به شما ربطی ندارد، شما باید بخندید و من هم در هر شرایطی باید به این ستون مطلب طنز بدهم نه روضه!
مثال می‌زنم. چند روز پیش برای انجام آزمایش سونوگرافی به یک مرکز درمانی رفته بودم. آقای منشی که مسوول وقت دادن و همانگ کردن برای ورود به اتاق سونوگرافی بود آن روز آن قدر عصبانی بود که چند بار جلوی جمع داد زد آقای ساکی کیه؟ و هر بار که من بلند می‌شدم و خودم را نشان می‌دادم با عصبانیت و بلند می‌گفت: آقا آب بخور مثانه‌ات پر بشه! راستش دفعه آخر که صدا زد ساکی کیه از لای جمعیت در رفتم و خودم را گوشه‌ای پنهان کردم تا نوبتم برسد. هر چند که دیگر کل آن مرکز درمانی می‌دانستند من باید آب بخورم تا مثانه‌ام پر بشود. حتا وقتی وارد اتاق سونوگرافی شدم کسی درباره آب خوردن از من چیزی نپرسید چون لابد صدای ساکی آب بخور را در اتاق هم شنیده بودند. بین خودمان باشد بعد از سونوگرافی خیلی دوست داشتم از دستشویی همان طبقه استفاده کنم اما چون همه داشتند نگاهم می‌کردند که آیا به دستشویی می‌روم یا نه خودم را نگه داشتم و آرام آرام خودم را به طبقه پایین رساندم و بعد …
آن روز در مرکز درمانی با گوش‌های خودم شنیدم که آقای منشی به همکارش می‌گفت: امروز اصلا اعصاب ندارم! وقتی این جمله را شنیدم خواستم به آن منشی بی‌اعصاب بگویم که آنهایی هم که اینجا آمده‌اند اعصاب درست ندارند و وقتی کسی پایش به درمانگاه و بیمارستان باز می‌شود عصبی می‌شود و بر شما واجب است که همیشه با بیماران مراجعه‌کننده و همراهان بیمار با لبخند و روی خوش برخورد کنید. بد می‌گویم؟ نه بد می‌گویم؟ واقعا خوش‌رو بودن شما خیلی به بیماران کمک می‌کند. لطفا همیشه خوش‌ اخلاق و خوش‌رو و خوشحال باشید.

از هفته‌نامه «سپید» پنج‌شنبه ۸ اسفند

یکشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۲ | رضا ساکی

داستان رمز اینترنت بانک

هفته پیش تصمیم گرفتم برای چهارتا حساب‌های بانکی‌ام رمز اینترنت بانک بگیرم. ما روزنامه‌نویس‌ها و مطبوعات‌چی‌ها چون از هزار جا پول می‌گیریم و معمولا هر جایی هم با یک بانک کار می‌کند اصولا کارت و حساب اغلب بانک‌ها را داریم تا امورات زندگی‌مان بچرخد. برای همین تصمیم گرفتم برای چهار تا از حساب‌هایم رمز اینترنت بانک بگیرم تا شب و نصف شب اگر خواستم پولی به جایی واریز کنم بتوانم از ظرفیت همه حساب‌هایم استفاده کنم. به هر حال زندگی ما هم این طوری است. یک بار یادم هست برای خرید یک لباس پنج بار کارت کشیدم تا بتوانم پول لباس را بدهم. از یک کارت ۱۰ هزار تومان،‌ از یک کارت سه هزار تومان، از یک کارت هزار تومان، از یک کارت ۱۲ هزار چهارصد تومان و بقیه را از یک کارت دیگر کشیدم. یعنی فروشنده طوری نگاهم کرد که آب شدم از خجالت. فکر می‌کنم توی دلش می‌گفت این دیگر کیست که ۵۰ هزار تومان توی کارتش ندارد.

می‌گفتم. خواستم برای چهارتا از حساب‌هایم رمز اینترنت بانک بگیرم. پس به بانک اول رفتم و نمره گرفتم و سلام کردم و گفتم رمز اینترنت بانک می‌خواهم. بعد کارت ملی و شماره حساب را دادم و رمز اینترنت بانک را گرفتم و آمدم بیرون. آن طرف خیابان وارد بانک دوم شدم. نمره گرفتم و سلام کردم و گفتم رمز اینترنت بانک می‌خواهم. کارمند بانک گفت: کارت ملی و کپی کارت ملی، شناسنامه و کپی شناسنامه و دفترچه حساب. گفتم: آن ور خیابان فقط کارت ملی و شماره حساب خواست. گفت: خودتان می‌گویید آن ور خیابان، اینجا این ور خیابان است. گفتم شناسنامه و دفترچه حساب همراهم نیست. گفت: حسابت مربوط به همین شعبه است گفتم بله! گفت باید منتظر بمانی پرونده‌ات را بیرون بیاوریم. خلاصه یک ساعت طول کشید تا موفق شدم رمز اینترنت بانک بگیرم. بعد به سراغ بانک سوم رفتم. نمره گرفتم و سلام کردم و گفتم رمز اینترنت بانک می خواهم. گفتند: کارت ملی و کپی کارت ملی، شناسنامه و کپی شناسنامه، آخرین مدرک تحصیلی و کپی آخرین مدرک تحصیلی، فیش برق یا تلفن منزل مسکونی و کپی فیش برق یا تلفن منزل مسکونی، گواهی عدم اعتیاد و کپی گواهی عدم اعتیاد، گواهی عدم سوءپیشینه و کپی گواهی عدم سوءپیشینه و دفترچه حساب. گفتم: همین دو کوچه پایین‌تر فقط کارت ملی و کپی کارت ملی، شناسنامه و کپی شناسنامه و دفترچه حساب خواستند. گفتند: اینجا قانون دو کوچه بالاتر حکم‌فرماست. گفتم می‌روم مدارم را آماده کنم. گفتند: بعد از تحویل مدارک یک تا سه ماه طول می‌شکد تا رمزت بیاید.

از بانک سوم بیرون آمدم و خواستم به سمت میدان بروم و به بانک چهارم سر بزنم اما منصرف شدم چون فکر کردم با فاصله‌های که بانک چهارم از بانک سوم دارد نتوانم از پس تهیه مدارک برای رمز اینترنت بانک بربیایم. پس بی خیال شدم.

از چلچراغ شماره ۵۵۸

دوشنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۲ | رضا ساکی

حکایت خنده سرخوش

سرخوش توی خیابان فرعی می‌رفت که ناگهان یک موتوری محکم به یک عابر زد و عابر با مغز خورد به جدول اما مغزش متلاشی نشد. سرخوش بلافاصله دوربین موبایلش را روشن کرد و مشغول فیلمبرداری از مرد شد. مرد که خونین‌ومالین وسط خیابان نشسته بود به سرخوش گفت: به جای فیلمبرداری کمک کن بلند شوم، به ۱۱۰ هم زنگ بزن که همه مالم را برد نامرد. سرخوش‌‌ همان طور که فیلم می‌گرفت گفت: مالت را؟ چرا به موتوری تهمت می‌زنی او فقط با تو تصادف کرد. مرد گفت: این روش جدید کیف‌قاپی است، هم کیف را می‌زنند و هم آدم را ناقص می‌کنند تا نتوانی تعقیبشان کنی. سرخوش‌‌ همان طور که فیلم می‌گرفت گفت: بله. مرد فریاد زد: آدم ناحسابی بیا کمک کن بلند شوم. سرخوش‌‌ همان طور که فیلم می‌گرفت گفت: هیس، فحش نده زشت است، فردا که تصویر آخرین لحظات زندگی‌ات می‌رود تو اینترنت زشت است مردم از تو حرف بد بشنوند. مرد که حسابی عصبانی شده بود گفت: چه کسی گفته است من می‌میرم، بیا کمک کن برویم کلانتری. سرخوش گفت: من وظیفه دارم از آخرین لحظات زندگی یک مصدوم فیلمبرداری کنم. اگر فیلم نگیرم در مقابل مردم چه پاسخی دارم؟ دوست داری مردم بگویند سرخوش از مرگ او فیلم نگرفت؟ به نفع خودت هم هست، معروف می‌شوی. مرد نگاهی از سر تاسف به سرخوش کرد و بعد به سمت درختی خزید و با کمک درخت به زحمت بلند شد. سرخوش وقتی مرد خون‌آلود را سرپا دید گفت: واقعا نمردی انگار. بعد موبایلش را خاموش کرد و زیربغل مرد را گرفت و او را کول کرد و به سرعت به سمت خیابان اصلی دوید. در بیمارستان همه از سرخوش تشکر می‌کردند و او قهرمانانه داستان نجات دادن مرد را تعریف می‌کرد و فیلم مرد را به‌صورت بی‌صدا می‌گذاشت ببینند و به همه می‌گفت فیلم را برای تکمیل پرونده قضایی مرد گرفته است. البته یکی از پرستار‌ها که آدم تیزی بود یک بار آرام درگوشی به سرخوش گفته بود: کلک همین را هم بگذاری توی نت کلی لایک می‌شود! و سرخوش خندیده بود.

آرمان شنبه ۳ اسفند

دوشنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۲ | رضا ساکی

از لُری گفتن و لُری شنیدن

خُرموواَ خُرم دلَ جا کِی لُروونَ

هر کجا لُر بَچِیَ شیرین زِوونَ

امین پسرعمه‌ام یک سال است که بچه‌دار شده است. امین از همان روز اول با پسرش سهراب لُری حرف زده است. خانواده عمه‌ام هم همین طور. امین می‌داند سهراب فارسی را در مدرسه و رسانه‌ها خواهد آموخت و لُری را باید در خانواده بیاموزد. سهراب حالا بیشتر از فارسی به کلمه‌های لُری واکنش نشان می‌دهد و دارد با گویش و فرهنگ لُری بزرگ می‌شود. فاطمه دخترخاله‌ام که متولد سال ۷۳ است و الان در ایران نیست لُری را خوب حرف می‌زند. در خانواده ما همه لُری حرف می‌زنند و هیچ کس نیست که لُری بلد نباشد. البته هستند کسانی که گاه فارسی را بیشتر استفاده کنند اما لُری را هم بلدند. فرقی هم ندارد متولد چه دهه‌ای باشیم. محمد برادرم که در تهران مدرسه رفته است و متولد سال ۶۸، لُری را بهتر از هر کسی صحبت می‌کند. البته این منحصر به ما نیست. خیلی از خانواده‌‌های خرم‌آبادی با فرزندان‌شان لُری حرف می‌زنند و یا فرزندان‌شان را با گویش لُری آشنا می‌کنند. تداوم فرهنگ لُری در همین لُری گفتن و لُری شنیدن است.

البته متاسفانه برخی هم هستند که با فرزندان‌شان فارسی حرف می‌زنند که تعدادشان کم هم نیست و اتفاقا اغلب از قشر تحصیل‌کرده لُرستان هم هستند. در همین اهالی فرهنگ لُرستان هستند کسانی که با فرزندان لُری حرف نمی‌زنند. فارسی البته عزیز است ولی لُری هم اهمیت خودش را دارد.

حالا که در روز زبان مادری هستیم از همه لُرها می‌خواهم با فرزندان‌شان لُری حرف بزنند. به‌ویژه خطابم با آنهایی است که فکر می‌کنند اگر بچه‌شان لُری حرف بزنند خیلی زشت است یا بچه‌شان لهجه می‌گیرد. به خدا آنها که لُری حرف می‌زنند و فارسی‌شان لهجه دارد همه آدم‌حسابی هستند و حالا هر کدام برای خودشان کاره‌ای در این مملکت هستند. حفاظت از فرهنگ لُری فقط نام لُری نهادن بر فرزندان و یا غیرتی شدن نیست. لُربچه لُری حرف می‌زند و باید لُری حرف بزند، چون از راه زبان و گویش است که مسیر مَتل‌ها، مَثل‌ها، اسطوره‌ها، موسیقی و آداب و رسوم به ذهن انسان و کودک باز می‌شود.

من عاشق بچه‌های کوچکی هستم که به گویش محلی حرف می‌زنند.

شنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۲ | رضا ساکی

ستاد خبری مردمی برای حفاظت از سمندر لُرستان

اطلاعیه شماره یک:

سمندر لُرستانی با نام انگلیسی Lorestan Newt و نام علمی Neurergus kaiseri گونه ای دوزیست دُمدار است. هر سال با آغاز اسفند و با نزدیک شدن به ایام نوروز، بازار خرید و فروش قاچاق سمندر لُرستانی برای سفره هفت‌سین رونق می‌گیرد. رنگ‌بندی متفاوت و زیبای این جانور سبب شده تا سودجویان به منظور فروش آن با قیمتی بالا در بازارهای آسیایی و اروپایی اقدام به صید بی‌رویه این دوزیست کرده و آن را در خطر انقراض نسل جدی قرار دهند. متاسفانه برخی مردم محلی نیز تعداد زیادی از آنها را برای فروش شکار می‌کنند.

سمندر لُرستانی گونه‌ای نادر در ایران و جهان است که در حال حاضر در فهرست قرمز (Red List) واحد حفاظت جهانی (IUCN) قرار گرفته است. موقعیت حفاظتی این گونه در IUCN در وضعیت بسیار بد حفاظتی یعنی CR قرار گرفته است!

Poster__03 copy-36194de9

امسال خانم دکتر ابتکار نامه‌ای به شهردار تهران نوشته‌ است تا اقدامات اولیه برای جلوگیری از فروش سمندر لُرستانی در بازارهای روز و میادین میوه و تره بار انجام شود. همچنین یگان حفاظت محیط زیست هم آماده دریافت گزارش‌های مردمی درباره قاچاق سمندر لُرستانی است. مسئولان پارک پردیسان تهران هم با شماره ۸۸۲۴۱۶۶۱ آماده دریافت گزارش‌ درباره فروشندگان این گونه نادر هستند. مهندس بازگیر مدیر کل محیط زیست لرستان هم در از همه مردم برای حفاظت از سمندر لُرستانی درخواست همکاری کرد و گفت: مردم می‌توانند با شماره ۱۵۴۰ در این رابطه با ما در تماس باشند! ایشان همچنین افزود: هر گونه خرید و فروش سمندر لُرستانی طبق قوانین سازمان حفاظت محیط زیست جرم محسوب می‌شود و متخلفین به حبس و جریمه نقدی محکوم خواهند شد!

با به اشتراک گذاردن این نوشته و به خاطر سپردن شماره‌ها و ارایه گزارش در صورت مشاهده، از سمندر لُرستانی حفاطت کنیم. بنده هم آماده دریافت گزارش‌ها هستم.

پنج شنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۲ | رضا ساکی

عذرنخواهی در کشورهای پرسش‌گر

عذرخواهی نکردن کاملا ژنتیکی است. یعنی در ژن برخی اقوام هست و در ژن برخی از اقوام نیست. مثلا یک پسربچه یا دختربچه ژاپنی به صورت ژنتیکی با فرهنگ عذرخواهی آشناست و عذرخواستن برایش امری اکتسابی نیست. طبق آخرین تحقیقات در دانشگاه ملی ژاپن، هر بچه ژاپنی تا پنچ دقیق قبل از به دنیا آمدن، به طور متوسط هزار بار از مادرش تحت عناوین مختلف عذرخواهی می‌‌کند و نخستین عذرخواهی فرزندان ژاپنی از والدین‌شان ده دقیقه بعد از تولد و هنگام اولین خرابکاری کودکانه صورت می‌گیرد. اما در کشورهای دیگر چون ژن عذرخواهی وجود ندارد اگر بچه‌ای به عمد و یا به سهو کاری کند، تا والدینش او را کتک نزنند برای عذرخواهی مُقُر نمی‌آید و بعد از کتک خوردن هم عذرخواهی نمی‌کند بلکه به غلط کردم می‌افتد!

البته برخی ملل که ژن و فرهنگ عذرخواهی در آنها وجود ندارد همیشه ملت‌هایی ضعیف نیستند. بر خلاف ژاپنی‌ها که دم‌به‌دقیقه در حال عذرخواهی کردن هستند برخی ملت‌ها ملت‌هایی پرسش‌گرند و الکی زیر بار عذرخواهی نمی‌روند. به عنوان مثال اگر یک نردبان آتش‌نشانی در ژاپن باز نشود و یا یک بخاری مدرسه در توکیو آتش بگیرد و یا یک هواپیمای خطوط ژاپن سقوط کند مسوولین ژاپنی بلافاصله عذرخواهی و استعفا می‌کنند. اما در کشورهای دیگر چون فرهنگ‌ پرسش‌گری وجود دارد همین طور الکی قضیه را فیصله نمی‌دهند و سعی می‌کنند از میان گزینه‌های موجود در حادثه، مثل خلبان، بخاری، معلم و نردبان یکی را متهم کنند و مقصر واقعی را پیدا کنند. اگر در یک روستا بخاری آتش بگیرد و وزیر عذرخواهی کند که نشد کار! به وزیر چه؟ مگر وزیر بخاری را آتش زده است؟ شما خودتان را بگذارید جای یک مسوولی که شل بودن یک پیچ در ساختمان تحت امرش باعث انفجار شده است. آیا آن مسوول باید عذرخواهی کند؟ از چه عذرخواهی کند؟ از شل بودن پیچ؟ به مسوول بیچاره چه؟ مگر او پیچ را شل بسته است؟

فرهنگ عذرخواهی در کشورهای پرسش‌گر وجود ندارد چون آنها به سادگی در مقابل مَجاز که خودش را در لباس حقیقت نشان می‌دهد تسلیم نمی‌شوند. مثال می‌زنم، در اغلب کشورهای جهان وقتی اتومبیلی از عقب به اتومبیل دیگر بزند مقصر است و راننده اتومبیلی عقبی از راننده اتومبیل جلویی عذرخواهی می‌کند. اما در کشورهای پرسش‌گر راننده اتومبیلی عقبی پیاده می‌شود و خطاب به راننده جلویی می‌گوید: هوووی چرا ترمز گرفتی؟ یا هوووی چرا راه نمی‌دهی؟ یا هوووی چرا این جوری نگاه می‌کنی؟ به هر حال هر چه بگوید جمله‌اش را با هوووی شروع می‌کند. این گونه است که در کشورهای پرسش‌گر، تقریبا هیچ وقت هیچ کسی را در حال عذرخواهی کردن از دیگری یا دیگران نمی‌‌بینید. مگر این که کسی به غلط کردن افتاده باشد.

***
نفهمیدم که عاقبت درباره عذرخواهی کردن نوشتم یا عذرخواهی نکردن! فرقی هم نمی‌کند درباره هر کدام که بنویسی به دیگری ختم می‌شود. البته خیلی دوست دارم به این دلیل که نفهمیدم درباره چه چیزی طنز نوشتم از شما عذر بخواهم ولی راستش ژنش را ندارم اما اگر شما به هر دلیل خواستید از من عذر بخواهید می‌توانید با روزنامه مکاتبه کنید.

از: روزنامه فرهیختگان یکشنبه ۲۷ بهمن

یکشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۲ | رضا ساکی

تو خوب است پزشک نشدی رضا

با همسرم جروبحث می‌کنیم. او می‌گوید کجای کارمان درست است که این یکی درست باشد. می‌گویم شما حالا سبزی را سرخ‌کرده توی فریزر نگذار، پزشکان می‌گویند خطرناک است، خیلی خطرناک است. می‌گوید: الکی سخت‌گیر شده‌ای وسواس پیدا کرده‌ای. می‌گویم این حرف من نیست پزشکان می‌گویند. می‌گوید: آنها هم وسواس دارند. از صبح تا شب هی می‌گویند فلان‌چیز بد است و فلان‌چیز خوب است. اما سرخ‌کرده همان فلان‌چیز که خوب است بد است و پخته آن چیزی که بد است خوب است. می‌گویم: خودت فهمیدی چه گفتی؟ می‌گوید: بله فهمیدم. می‌گویم: من که نفهمیدم. می‌گوید: در کار آشپزخانه دخالت نکن، نگرانی‌ات را بگذار برای هوایی که تنفس می‌کنی. می‌گویم: چه ربطی دارد، من سهم خودم را در آلوده نکردن هوا انجام می‌دهم ولی سبزی‌سرخ‌کرده‌خانه خودم کاملا تحت کنترل خودم است و می‌توانم کاملا جلویش را بگیرم. می‌گوید: همه‌ وسواسی شده‌اید. می‌گویم: یعنی تو قبول نداری سبک زندگی بد ما یکی از علل مهم بیماری ما ایرانی‌هاست؟ می‌گوید: قبول دارم ولی مادربزرگم یک عمر همین کار را کرد و صد سال هم زندگی کرد. می‌گویم: دلیل نمی‌شود. الان مثل قدیم‌ها نیست که سبزی‌ها را با‌ آب سالم آبیاری کنند آن موقع همه چیز فرق می‌کرد. می‌گوید: خجالت نکش، اصلا می‌خواهی دیگر سبزی نخوریم، نه سبزی خوردن، نه سبزی آشی، نه سبزی پلویی، نه سبزی قورمه،‌ ها؟ می‌‌گویم: نه نمی‌خواهم این را بگویم ولی باید سبزی را از جایی خریداری کنیم که مطمئن باشیم سالم است. می‌گوید: چطوری مطمئن  می‌شوی؟ می‌گویم: بالاخره می‌شود فهمید. می‌گوید: الان همین بسته آب‌معدنی که خریده‌ای از کجا مطمئنی که سالم است، از کجا می‌دانی تا به دست ما برسد ساعت‌ها زیر آفتاب نمانده است؟ ها؟ می‌گویم: نمی‌دانم. می‌گوید: پس سخت‌نگیر، بگذار زندگی کنیم. می‌گویم: اما پزشکان می‌گویند. می‌گوید: تو خوب است پزشک نشدی رضا. می‌گویم: اگر می‌شدم؟ می‌گوید: اگر پزشک بودی الان شوهرم پزشک بود، ‌البته الان هم پزشکی، ولی با مدرک ادبیات پزشکی می‌کنی. این را که می‌گوید هردو بلند‌بلند می‌خندیم و او به سمت فریزر می‌رود. می‌دانم می‌خواهد بسته‌های سبزی سرخ‌کرده را بیرون بیاورد. 

هفته‌نامه‌ی سپید، سال ۷، شماره ۳۸۸، پنج‌شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۲

شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۲ | رضا ساکی

حکایت ان‌شاا… گفتن سرخوش

سرخوش عادت داشت تا لنگ ظهر بخوابد. اما آن روز صبح زود بیدار شده و از خانه بیرون رفته بود و جواب تلفن هم نمی‌داد. عیالش از صبح به عالم و آدم زنگ زده بود و سراغ سرخوش را گرفته بود. دم ظهر سرخوش با چند کیسه بزرگ به خانه برگشت. کیسه‌ها پر بود از تن‌ماهی، آب‌معدنی، بیسکوئیت، چای، نان، مربا، انواع کنسرو، قند، شکر، روغن، برنج، تخم‌مرغ و خوراکی‌های جورواجور. عیال سرخوش وقتی آن همه خوراکی را دید پرسید: تو که گفتی سبدکالا به ما تعلق نمی‌گیرد؟ سرخوش گفت: اینکه سبد کالا نیست. نمی‌بینی تن‌ماهی دارد؟ عیال پرسید: پس از کجا آمده است؟ سرخوش گفت: خریده‌ام. عیالش داد زد: معلوم است داری چه کار می‌کنی؟ این‌ها را که داریم. هنوز برنجمان تمام نشده است. چرا برنج خریدی؟ چرا ولخرجی می‌کنی؟ سرخوش خیلی آرام جواب داد: برو خدا را شکر کن شوهری داری که به فکر است، برف را نمی‌بینی؟ از دیشب دارد می‌بارد و عنقریب است که تا گلو توی برف غرق بشویم. این‌ها ذخیره بحران است. عیال بلند‌تر فریاد زد: کدام بحران؟ اینجا مگر شمال است که آن قدر برف ببارد. هوا‌شناسی هم گفت بارش‌ها فقط برای امروز است. برو این‌ها را پس بده. سرخوش پوزخندی زد و گفت: تو واقعا به هوا‌شناسی اعتماد داری؟ پیش‌بینی می‌کنم همین الان قیمت این چیز‌ها که خریده‌ام دو برابر شده باشد. نمی‌دانی بیرون چقدر شلوغ است. عیال سرخوش طبق معمول رو به سوی آسمان کرد و گفت: خدایا شکرت! سرخوش ادامه داد: تا تو به کارها می‌رسی من بروم از خانه پدرم علاءالدین و نفت بیاورم که نیاز می‌شود. سرخوش رفت و یک ساعت بعد با یک نیسان آب‌معدنی برگشت. عیال سرخوش مات‌ومبهوت به خالی شدن بسته‌های آب معدنی در حیاط نگاه می‌کرد. مراسم خالی کردن که تمام شد عیال گفت: تو مگر نرفتی علاءالدین بیاوری؟ سرخوش گفت: چرا اما توی راه یک فکر اقتصادی به سرم زد. برف را می‌بینی؟ این بطری‌ها را خریده‌ام دانه‌ای هزار تومان. اگر برف همین طور ببارد فردا قیمت این‌ها دو برابر می‌شود. می‌گویند در برف تنکابن تا ۱۰ هزارتومان هم رسیده بود. عیالش برافروخته گفت: بعد فرق تو با آن مفسد اقتصادی چیست؟ سرخوش جواب داد: فرقمان این است که من به سود دو برابری راضی‌ام. یعنی می‌گذارم قیمت آب‌معدنی سه برابر بشود بعد با تخفیف دو برابر به مردم می‌فروشم. این طوری دعایم هم می‌کنند. عیال سرخوش گفت: ان‌شاا… فردا آفتاب خواهد زد. سرخوش گفت: ان‌شاا…! عیالش گفت: تو که می‌خواهی گران‌بفروشی نباید بگویی ان‌شاا…. سرخوش گفت: راستش بطری‌ها را با آب شهری پر کرده‌ام.

از ستون «سرخوشانه» روزنامه آرمان پنج‌شنبه ۴ بهمن

شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۲ | رضا ساکی

داستان سیبیل

برای کاری نیاز داشتم که گواهی عدم اعتیاد یا همان گواهی اعتیاد نداشتن بگیرم. پس به یکی از مراکز ناجا رفتم تا گواهی بگیرم. ساختمان مرکز صدور گواهی عدم اعتیاد و آزمایشگاه ناجا در پشت بیمارستان تخصصی بود. در یک روز برفی خودم را به ساختمان رساندم. در ورودی ساختمان تعداد زیادی مرد سیبیل از بناگوش دررفته ایستاده بودند و سیگار می‌کشیدند. یعنی چیزی حدود ۳۰ مرد بالغ کنار در ورودی به دیوار تکیه زده بودند و سیگار می‌کشیدند. از دور که نگاه می‌کردی انگار مسابقات سیگار کشیدن بود. تند و عمیق به سیگار پک می‌زدند و دودش را تو هوا می‌دادند. جلوی‌شان پر بود از فیلترهای رنگی. کوه نه اما تپه‌ای از فیلتر جلویشان بود.

وارد ساختمان که شدم دیدم شصت ۷۰-۶۰ مرد سیبیل از بناگوش دررفته نشسته یا سرپا در محیطی پر از همهمه و بوی سیگار منتظر ایستاده‌اند. به زحمت از میان‌شان راه باز کردم و جلوی باجه، کاغذی را که داشتم به یکی از مامورین نشان دادم و گفتم: قربان باید چه کنم؟ از دور برگه را دید و بلند گفت: شوفری؟ گفتم: بله؟ گفت: شوفری؟ گفتم: بله؟ داد زد: شوفری؟ یکهو دیدم که محیط ساکت شد. برگشتم دیدم همه دارند نگاهم می‌کنند و منتظر هستند جواب بدهم. احساس کردم که اگر بگویم نه خیلی برایم بد می‌شود و باید در این بزنگاه زندگی چیزی بگویم که مورد توجه آن ۶۰ نفر قرار بگیرم. یک لحظه حس کردم به عنوان یک مرد سبیلو وظیفه دارم باعث سربلندی آن همه مرد سیبیل‌دار بشوم. پس به طرف مامور برگشتم و بلند گفتم: معلومه که شوفرم. گفت: پایه دو؟ پوزخندی زدم و گفتم: یک بینُل! جماعت وقتی شنیدند که پایه یک بینُل دارم خوشحال شد. مورد تشویق قرار گرفتم. اغلب روی شانه‌ام می‌زدند و می‌گفتند: ایول.

وقتی مامور آمد برگه را بگیرد تا برگه را دید خواست داد بزند اما وقتی چهره کپ‌کرده من را دید آرام گفت: ساختمان را اشتباهی آمده‌ای اینجا مخصوص رانندگان تریلی و اتوبوس است شما باید بروی ساختمان روبرویی. برگه را از دست مامور گرفتم و گفتم: پس بیرون منتظر می‌مانم. از میان جماعتی که تشویقم می‌کرد گذشتم و از اتاق خارج شدم. بیرون در ۳۰ نفر بهم سیگار تعارف کردند. چند ثانیه نگاه‌شان کردم و گفتم: برمی‌گردم خدمت‌تان، سنگین‌تر ندارید؟ و بعد بدوبدو از ساختمان دور شدم و آرام خزیدم توی ساختمان روبرو. افسری که مسئول باجه بود تا من را دید گفت: اشتباهی رفته بودی؟ گفتم: از کجا معلوم است؟ گفت: هر که با عجله در را باز می‌کند و بوی سیگار می‌دهد معلوم است اشتباهی به آن ساختمان رفته است. گفتم سیبیل‌ها نجاتم دادند. گفت: می‌دانم سیبیلت خیلی خفن است اما، واقعا چه کاره‌ای؟

از چلچراغ شماره ۵۵۶ شنبه ۱۹ بهمن، صفحه سیتالوپرام

پنج شنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۲ | رضا ساکی