دکتر «محمد معین» فقط یک فرهنگ شش جلدی نیست

دیروز برابر بود با سال‌مرگ دکتر «محمد معین». ایشان حق بزرگی بر گردن ادب فارسی دارند اما چهره‌ای کمتر شناخته شده در بین مردم هستند. بیشتر او را به عنوان مولف «فرهنگ معین» می‌شناسند اما دکتر محمد معین تنها به دلیل آن فرهنگ شش جلدی نیست که مورد احترام اهل ادب است. تالیف‌های ارزشمند، ترجمه‌ها از زبان‌های باستانی، دیدگاه‌های ویژه‌ي دستوری و حاشیه‌های کم‌نظیرشان بر کتب قدیمی از جمله آثار ماندگار دکتر معین است.

به همین مناسبت در برنامه‌ي «تهران در شبِ» رادیو تهران در بامداد روز سه شنبه چهاردهم تیر، بخشی را به زندگی شخصی و ادبی دکتر اختصاص دادیم و «نصرالله حدادی» کارشناس برنامه درباره‌ي ایشان سخن گفتند. این برنامه به مدت ده دقیقه در «رادیو ساکی» قابل شنیدن و دانلود کردن است. آقای حدادی در این برنامه درباره‌ي کتاب‌های ایشان، فرهنگ شش جلدی، وصیت‌ «نیما یوشیج» به دکتر معین، چگونگی مرگ ایشان و … صحبت کرده‌اند و از چاپ فرهنگ‌های تک جلدی و دو جلدی و چهار جلدی معین هم انتقاد اشاره کرده‌اند.

امیدوارم این برنامه مورد توجه‌تان قرار بگیرد. در این وانفسای فرهنگی بضاعت ما همین است. کاستی‌هایش را نادیده بگیرید لطفا.

 

ویژه‌نامه‌ی «سلامت طنز» روی پیش‌خوان

«سلامت طنز» یا همان ویژه‌نامه‌ی فصلی هفته‌نامه‌ی سلامت در تابستان منتشر شد. این ویژه‌نامه‌ی خوش‌دست و خوش‌خوان در قطع رقعی (32 صفحه) منتشر شده است. دبیر این ویژه‌نامه‌ «رویا صدر» است که از ایشان سپاس‌گزاری می‌کنم.

شهرام شهیدی، دکترمسعود کیمیاگر، علی زراندوز، مهدی دهقانی، عبدالله مقدمی، فاضل ترکمن، سیدعلی میرافضلی، حسن غلامعلی‌فرد، حسین یعقوبی، محمدعلی مومنی، مریم پورثانی، مهرداد صدقی، آيدین سیارسریع، نسیم صباغان و نسیم عرب‌امیری در این ویژه‌نامه قلم زده‌اند. من هم داستانی نوشته‌ام که در ادامه می‌خوانید:

 

کسی به آمبولانس زنگ نزنه

به محض این که امین از پله‌ها سر خورد و گفت آخ کمرم، فرهاد با صدای بلند گفت: کسی به آمبولانس زنگ نزنه، خودمون می‌بریمش.
مردم دور امین جمع شده بودند و هر کس چیزی می‌گفت. پیرمردی خودش را از لای جمعیت بالای سر امین رساند و نگاه عاقل اندر سفیهی به او کرد و گفت: داشتی لات بازی درمی‌آوردی، آره؟ حقته. و با نوک عصا روی سینه‌ی او زد و رد شد و نگذاشت امین حسابش را کف دست‌اش بگذارد و بگوید: برو با عصات بزن روی سینه‌ی مسئول پارک که پله‌های لجن بسته‌ی پارک رو تمیز نمی‌کنه.

امین درد داشت. ناصر کمی دورتر، با موبایل شماره‌ی پدرش را می‌گرفت. فرهاد همین طور که مواظب بود کسی به آمبولانس زنگ نزند گاهی به ناصر نگاه می‌کرد و فریاد می‌زد: چی شد ناصر دکتر رو پیدا کردی؟ می‌آد؟ ناصر هم فریاد می‌زد: آره، می‌گه تکونش ندین به آمبولانس هم زنگ نزنین. داره با دو تا پرستار می‌آد.

جمعیت دور امین حلقه زده بود. مردی وارد دایره‌ی بازدیدکنندگان! شد و گفت: به آمبولانس زنگ زدید؟ فرهاد خیلی زود جواب داد: نه خودمون می‌بریمش. مرد پرسید: شما از مرکز فوریت‌های پزشکی اومدین، پس آمبولانس‌تون کو؟ فرهاد بی‌اعتنا گفت: خیر قربان، پدر دوست‌مون پزشکه داره می‌آد ببرش. مرد کمی جلو آمد و مشکوک پرسید: با آمبولانس؟ فرهاد که شاکی شده بود بلند داد زد: نه آقا با سواری با فرغون با تریلی، شما ماموری؟ مفتٌشی؟ مرد که از صدای بلند فرهاد یکه خورده بود کمی عقب کشید و دلسوزانه گفت: نه آقا من کارمندم، ولی عرضم به این دلیل بود که بالاخره آمبولانس مطمئن‌تره، اگر هم مریض تو مسیر فوت کرد با همون آمبولانس منتقل‌اش می‌کنن سردخونه، ولی میٌت تو سواری شان مرده رو پایین می‌آره.

فرهاد مرد سمج را از سر باز کرد . می‌پایید کسی به آمبولانس زنگ نزند که مردی با دوچرخه رسید و گفت: نگران نباشید الان می‌رسن. امین از آن پایین گفت: کیا؟ مرد گفت: آمبولانس دیگه، زنگ زدم، تو راهن. فرهاد، عصبی یقه‌ی طرف را گرفت و گفت: بی‌خود کردی زنگ زدی… ، ناصر که صحنه‌ی دعوا را دید خودش را رساند و مرافعه را فیصله داد. مرد دوچرخه سوار همین طور که یقه‌اش را صاف می‌کرد گفت: عجب مردم بی‌شعوری، بیا و خوبی کن. فرهاد همانطور برافروخته جواب داد: آقا جان ما نمی‌خوایم رفیق‌مون با آمبولانس بره بیمارستان، اصلا دوست داره همین جا ریق رحمت رو سر بکشه، به شما چه، چرا تو زندگی خصوصی بیمار دخالت می‌کنی، اگه خودت الان با این دوچرخه زمین بخوری گردنت بشکنه دوست داری کسی بی‌اجازه زنگ بزنه آمبولانس. دوچرخه‌سوار که دیگر مطمئن شده بود فرهاد دیوانه است و آنها ریگی به کفش دارند به رکاب دوچرخه زد و رفت  پشت شمشادها.

در همین کش و قوس‌ها بود که ناگهان یک گروه فیلم‌برداری ریختند روی سر امین. گزارش‌گر انگار که متنی را از پیش حفظ کرده باشد بالای سر امین ایستاده بود و تند تند حرف می‌زد و می‌گفت: همین طور که ملاحظه می‌کنید مصدوم از حداقل امکاناتی که حق بیماره محرومه، ساعت‌هاست کف پارک افتاده و کسی هم به دادش نرسیده و من آمبولانسی در محل نمی‌بینم، حتا از ماموران پارک هم کسی اینجا نیست و فقط مردم هستند که ایشون رو دوره کردن. گزارش‌گر بعد از گفتن این جمله میکروفن‌اش را جلوی دهان یکی از مردم گرفت و گفت: به ما می‌گین چی شد؟ مرد میکروفن را گرفت و گفت: سه ساعت، نه چهار ساعت پیش بود که چند نفر نقاب‌دار به این مرد حمله کردند و با انواع سلاح‌های گرم و سرد و … سلاح‌های گرم و سرد ایشون رو تهدید به مرگ و … تهدید به مرگ کردند و بعد با سلاح سرد به کمر ایشون زدند و کیف پول ایشون رو که خیلی پول توش بود رو بردند و پشت سرشون هم تیر خلاص… تیر هوایی در کردند…
فرهاد از سویی و ناصر از روی بلندی و امین از آن پایین با چشمان گرد و دهان باز حر‌ف‌های مرد را می‌شنیدند.با این که به گزارش‌گر گفتند ماجرا از چه قراربوده است ولی گزارش‌گر اصرار می‌کرد که امین اجازه بدهد صحبت‌های آن مرد از تلویزیون پخش بشود چون برای مردم جالب است که ببینند چند نفر نقاب‌دار با سلاح گرم و سرد به یک جوان رعنا حمله کرده‌اند.

وقتی پدر ناصر با آمبولانس خصوصی و دو نفر پرستار رسید و امین را در آمبولانس گذاشتند، پدر ناصر آخرین توصیه‌ها را به پرستارها کرد و خواست در پشتی آمبولانس را ببندد که دستی مانع شد. دستی بود سبزپوش، دست ماموری با چهار ستاره روی شانه‌ها.” تشریف داشته باشید فعلا”، این جمله‌ی سروان بود و بعد صدای بلند مرد دوچرخه‌‌سوار که :” جناب سروان! خودشونن”
خوشبختانه مجاب کردن جناب سروان  با ارائه‌ی کارت پزشکی دکتر و توضیحات امین و ناصر و فرهاد، طولی نکشیدوآمبولانس به سرعت از پارک بیرون رفت.

چند دقیقه بعد، از آن همه مغلطه و مخمصه و مهلکه و مضحکه، فقط مرد دوچرخه‌سواری مانده بود که خودش را سرزنش می‌کرد چرا به فکرش نرسیده بود که آدم‌رباها ممکن است همدستانی هم در کلانتری محل داشته باشند.

Thank You Very Much

دوست‌داران «رادیو ساکی» را بیش از این منتظر نمی‌گذارم و سعی می‌کنم رادیو را هفته‌ای یک بار، بلکم بیشتر به‌روز کنم. خیلی از شما سپاس‌گزارم که یادآوری می‌کنید مدتی است رادیو ساکی مثل گذشته چیزی برای شنیدن نداشته است. حالا شما را دعوت می‌کنم به شنیدن:

<!–

آهنگ Thank You Very Much اثر Leslie Bricusse که برای فیلم scrooge در 1970 ساخته است.

این آهنگ را با تنظیم و اجرای مجدد Henry Mancini خالق موسیقی The Pink Panther می‌شنوید.

پی‌نوشت: آن روزها که بچه بودیم نزدیک ژانویه که می‌شد تلویزیون حتما «اسکروچ» نشان می‌داد، یادتان هست؟

نگاهی کوتاه به داستان «بابا باتری‌دار می شود»

«آفرین پنهانی»، شاعر و نویسنده

ژانر طنز یکی از انواع ادبی واز اقسام هجو است. اما با این تفاوت که تندی، تیزی و صراحت بیانی که در هجو هست در طنز دیده نمی‌شود. طنز معمولا به دنبال بیان اصلاحات و مقاصد اجتماعی و فرهنگی در حوزه‌های محتلف است. وقتی در قالب طنز مطلبی بیان می‌شود در واقع برای مطرح نمودن کاستی‌ها و کیفیت کسی یا چیزی است به نحوی که موجب خنده و سرگرمی در نوع خود می‌شود. خنده‌ای که در سطح اتفاق نمی‌افتد و مخاطب را به تأمل و اندیشیدن در بیان مذکور وا می‌دارد. گاهی خنده به تلخند یا زهرخند بدل شده و همین اتفاق مخاطب را به کاویدن در بطن و متن ماجرا واداشته و به سراغ لایه‌های پنهان آن می‌کشاند. لایه‌هایی که با خطی نامرعی اما ملموس و قابل درک و دریافت با همه‌ی افراد یک جامعه کلاف خورده و با آن به گونه‌های ذهنی و واقعی در شکل زندگی خود یا حضور در جامعه‌ی خود، همزادپنداری کرده، باورپذیر می‌کند.

«بابا باتری‌دار می شود» روایت خانواده‌ای است متشکل از پدر، مادر، مادربزرگ و سه پسر که راوی داستان نقش فزاینده‌ای را اجرا می‌کند. پدر خانواده بازنشسته‌ی بانک بوده و به بیماری لاعلاجی دچار می‌شود و اتفاقاتی که در سیر روایت و به ویژه در زندگی پدر هست در زمان نقاهت وی اتفاق می‌افتد. داستان با کری، لمس بدن، لال شدن و… شخصیت اصلی داستان به پایان می‌رسد، با این انگاره‌ی ذهنی که آن چه اتفاق افتاد چیزی بود در سطح و لایه‌ی بیرونی شخصیت داستان. اما لایه‌ی درونی و پنهان داستان عمیق‌تر و فراتر از حس معمولی یا دریافت ساده‌ای است که به مخاطب دست می‌دهد. پس باهم مرور می‌کنیم:

«بابا باتری‌دار می شود» داستانی چند وجهی و طنزآمیزی است که در روساخت و زیرساخت آن فضای ذهنی و درونی خاصی به مخاطب داده می‌شود. داستان با روایتی ساده ونثری روان، صمیمی و ملموس شکل می‌گیرد آن چنان که شکل ساده و زندگی شخصیت‌هایش همان گونه است و این نشان از آن می‌دهد که ما با قشر متوسط جامعه‌ی هدف در داستان روبرو بوده و با زندگی با همه‌ی دغدغه‌ها، رنج‌ها، شادی‌ها، گریه‌ها، خنده‌هایش مواجه هستیم. راوی داستان بازاویه دیدِ منِ اول شخص در متن حضور داشته و در کل روایت محسوس است. این جا ما با این که ماجرا چه قدر در واقعیت زندگی نویسنده وجود داشته کاری نداریم چون آن چه که متن بیان می‌کند شکلی از زندگی هست که ممکن است در جهان واقعیت برای هر کسی در روی کره‌ی خاکی اتفاق بیفتد. آن چه مهم است این که نویسنده چه قدر توانسته آن را عینی کند و نمود واقعی بدهد و ما به عنوان خواننده یا مخاطب تا چه اندازه می‌توانیم با آن ارتباط برقرارکنیم. اصلا نویسنده توانسته این رابطه را بین خود، محیط پیرامونش و زندگی انسان و از همه مهم‌تر با جامعه‌ی مخاطبش برقرارکند؟
«بابا باتری‌دار می شود» یک داستان موقعیتیِ چالش‌زاست که مبتنی بر حادثه‌ای کنش‌زا روایت می‌شود. بین کنش یا بیماری، کنش‌گر یا پدر، و واکنش اعضای خانواده فضایی حاکم می‌شود که تلخی را به کام خواننده شیرین کرده و لبخند بر لب وی می‌نشاند، هم چنان که این حس وآرامشی نسبی در راوی یا هرکدام از شخصیت‌ها احساس می‌شود. نویسنده با استفاده از ژانر طنز در روایت داستان، رویاروی افراد خانواده با بیماری از یک سو، ومقابله‌ی پدر، نپذیرفتن بیماری و تلاش برای مبارزه و تقابل با بیماری‌اش از دیگر سو موجب شده که حرکت دردناک و رشد بیماری را در ابعاد مختلف با شیرینی و تبسمی که به دل می‌نشاند جذاب جلوه دهد.

حادثه در داستان از نوع حوادثی است که به ناگاه در زندگی هر آدمی که رخ دهد توازن آن را بر هم زده و شاکله‌ی اصلی با هم بودن را به هم می‌ریزد. اما چگونگی برخورد با آن و از چه زاویه‌ای به آن نگریستن هنر می‌خواهد چرا که موضوع داستان اساسا چالش برانگیز بوده وچالش ذهنی و ساختاری در شکل یک زندگی ایجاد کردن یعنی روند یک زندگی ساده وخطی را از هم  گسیختن! حال اگر بخواهیم به این شکل و توازن ازدست رفته طنازانه بنگریم قدری مشکل است که البته خوشبختانه ساکی هنرمندانه و به خوبی  از عهده ی آن برآمده است.

نوع نگاه نویسنده یعنی طنازانه نگریستن وی به موضوعی تلخ دراین داستان به گونه‌ای است که بر مخاطب تأثیر مضاعف می‌گذارد که لذت‌ها، دردها، رنج ها، دوستی‌ها و با هم بودن همه به یک میزان جلوه کنند و از زمان به بهترین نحو ممکن استفاده ببرند. بیشتر قدر هم را بدانند و مهم‌ترین اصلی که درزندگی امروزه شاید فراموش شده یعنی امید و امیدواری و تلاش برای به دست آوردن ناممکن‌ها میسور و قابل درک باشد. وقتی دکترها می‌گویند که بابا دارد کور می‌شود، و به زودی بینایی‌اش را از دست می‌دهد این پدر است که نمی‌خواهد بپذیرد و احتمال را نه به صفر که فرار از واقعیت داشته باشد بلکه به پنجاه پنجاه می‌دهد که اگر اتفاق افتاد پذیرش آن راحت و اگر نیفتاد شیرینی‌اش دو چندان گردد. بنابراین‌، موضوع اگر چه ناگوار و تلخ و بحث، بحثِ مرگ، جدایی و بیماری بدخیمی است که ریشه در لایه‌های آشکار و پنهان داستان دارد اما نحوه‌ی برخورد نویسنده باموضوع، شخصیت‌پردازی، برخورد کاربردی با کلمات و چاشنی‌های کلامی و شیوه‌ی گسترش و پرداخت داستان آن را متفاوت و متمایز کرده است.

شخصیت‌پردازی در این داستان نیز به دو گونه است، شخصیت راوی و دیگر اعضای خانواده تا حدودی ایستا و تقریبا ثابت و یک‌دست هستند و اگر کنشی در آن‌ها هوید است یا حرکتی دال بر پویایی آن‌ها دیده می‌شود درواقع شخصیت پویا، تلاش‌گر، باروحیه و قوی پدر است که هرچه ابزار ارتباطی خود با محیط پیرامون را از دست می‌دهد اما به شکل دیگری که قابل تحسین و تعجب‌آور است ظاهر می‌شود. لال می‌شود اما می‌نویسد، لمس می‌شود اما ورزش می‌کند تا به دست بیاورد، زمانی که ازانحصاروراثت حرف به میان می آید فضای تلخ حاکم می شود اما موجب خنده می‌‌شود، دیگران جدی به قضیه نگاه می‌کنند اما پدر به ریشخند و استهزا می‌گیرد یعنی همیشه و تا پایان داستان این پویایی، جاری بودن روح زندگی و جریان داشتن در آن را به شکلی متفاوت‌تر از بقیه از خود نشان می‌دهد وهمین موجب تسهیل آن چه اتفاق خواهد افتاد می‌شود.

اما نکته‌ی اساسی‌تر در داستان که یکی از مولفه‌های نهفته یا آشکار در هر طنزی است و در این اثر نیز کاملا مشهود است، لایه‌های درونی و پنهانی است که با درایت، هنرمندانه و موشکافانه لحاظ شده. بیان یک روایت از زندگی معمولی و بر هم زدن توازن ساده‌ی زیستن درشکل معمولش، وتعمیم آن به شرایط اجتماعی و کاربست اجتماعی بودن آن. دردها وآلام اجتماعی که بدخیمانه در شکل ساختاری یک جامعه بروزمی کند و شاکله‌ی اصلی آن را متزلزل می‌کند. نوع نگاه به این درد‌ها و چگونه مبارزه کردن برای به دست آوردن سلامت یک جامعه در ابعاد مختلف، فراهم آوردن بستری است جهتِ تغییر نوع نگاه و چگونه مقابله کردن با آن‌ها .گاهی به ریشخند گرفتن، استهزا بدی‌ها، بیماری‌های مزمن یک فرهنگ رفتاری و زیبا جلوه دادن در نوع خود. نگاه زیباشناختی به محیط پیرامون وتلاش برای ناممکن‌ها موجب خلق زیبایی‌هایی می‌شود که ارزش تلاش دارند. تفاوتی ایجادمی‌کند که در حرکتی خیزش‌زا، آدمی را رو به جلو رشد داده و رشد فزاینده‌ای به وی، زندگی وی، وبه مراتب به جامعه خواهد داد.

«بابا باتری‌دار می شود» داستانی است در نوع خود جذاب، خواندنی و تأمل‌برانگیز. داستانی که با معرفی پدر و کودکی‌‌اش و شکل زندگی و بزرگ شدن وی در آغاز شروع می‌شود و با محرمانه بودن پدر به پایان می‌رسد بی آن که آخرین جرعه‌ی تلخی یعنی مرگ پدر را به مخاطب بنوشاند چرا که خواننده انتظارش را می‌کشد و نویسنده در همان آغاز نرم و ملموس مخاطب را به درون متن می‌کشاند و او را با روایت داستان بی‌هیچ برش زمانی خاصی درگیر می‌کند. وی، مخاطب راگام به گام با موضوع درگیر و او را همراه خود کرده و ارتباطی صمیمی ایجاد می‌کند. بیماری را به همان میزان که برای خانواده باورپذیر می‌شود برای مخاطب نیز آسان، قابل درک و باورپذیر می‌کند و او نیز به همان میزان که خانواده هستند، با آن کنار می‌آید.

تتمه‌ی کلام این که برای جناب ساکی بهترین‌ها را در ماورای افق اندیشه‌‌شان آرزو داشته و به همه اهل کتاب، خواندن این داستان جذاب و خواندنی را -که بی‌شک تنفسی است در ایستگاه طنازانه‌ی ایشان-توصیه می‌کنم.

پی‌نوشت:

در هفته‌نامه‌ی «ببان لر» منتشر شده است.

 

کتاب بابا روی پیشخوان کتاب‌فروشی «چشمه» است و البته همچنان در کتاب‌فروشی «اگر» هم هست و البته در سایت «گل‌آقا».

نخستین بازنشر گفت‌وگو با «عبدالله دوامی» پس از ۳۴ سال

یکی از علاقه‌ها و سرگرمی‌هایم جست‌وجو میان کتاب‌های دست‌دوم است. حوالی انقلاب چند کتاب‌‌فروشی دست‌دوم‌فروش هست که کتاب‌های بسیار نفیسی از آنها خریده‌ام، مثلا سال‌ها پیش «احادیث و قصص مثنوی» تالیف فروزانفر را که به شدت نایاب بود از همین دست‌دوم‌فروشی‌ها خریدم یا یک دوره‌ی کامل آثار «عزیر نسین» یا بسیاری کتاب دیگر به ویژه‌ی کتاب‌های سیاسی قبل از انقلاب.
این کتاب‌فروشی‌ها اغلب فقط کتاب کهنه و دست‌دوم دارند و کمتر پیش می‌آید که مجله‌های قدیمی را برای فروش روی پیش‌خوان بگذارند. اما جایی را حوالی میدان فردوسی می‌شناسم که خریدار مجله‌های قدیمی است و هر وقت مجله‌ی قدیمی به ویژه مجله‌های فکاهی به دست‌اش می‌رسد لطف می‌کند تماس می‌گیرد تا بروم مجله‌ها را گران‌تر از بقیه بخرم.
یک ماه پیش از حوالی دکان‌اش رد می‌شدم، سری به پیرمرد زدم ببینم چیز به درد بخوری دارد یا نه؟ داشت، خوب هم داشت، آن روز شانس یارم بود و یک دوره‌ای سالم و صحافی شده از ماهنامه‌ي «بنیاد» (سال اول، از شماره‌ی 1 تا 13) را به قیمت ده هزار تومان خریدم.
در «بنیاد» شماره‌ی نهم، (آذر ماه سال 1356) گفت‌وگویی هست با زنده یاد «عبدالله دوامی» که خانم «سیما تقوی» انجام داده است. این گفت‌وگو بعد از 34 سال شاید برای نخستین‌بار (دست‌کم در اینترنت) در این وبلاگ منتشر می‌شود که امیدوارم مورد توجه دوست‌داران استاد دوامی و موسیقی ایرانی قرار بگیرد. استاد دوامی در این گفت‌وگو به موارد مهمی درباره‌ي موسیقی اشاره می‌کند و نظر صریحی درباره‌ي خوانندگان نام‌آشنای آن روزگار و تاریخ آواز ایرانی می‌دهد که خواندنی است.

سعی کرده‌ام کمترین تغییر را در رسم‌الخط و زبان گفت‌وگو بدهم. اضافه کردن نام خانم تقوی و استاد دوامی در گفت‌وگو از من است تا حین خواندن سردرگم نشوید:

 

الان بیشتر هنرمندان ما مثل «ایرج»، «هایده» و «حمیرا» با این که صدای خوبی دارند آواز را کلیشه‌وار، یعنی طوطی‌وار و غیرعلمی می‌خوانند، اینها ترانه‌خوان‌های خوبی هستند نه آوازخوان.

تقوی: «عبدالله دوامی» خواننده‌ای که دارد از یاد می‌رود، با تمام کهولتش همچنان شیفته‌ی موسیقی ایرانی است، دستگاه‌های موسیقی ایرانی را به روانی می‌شناسد، همچون گلستان و دیوان شمس. استاد دوامی گرچه برای نسل کنونی یحتمل ناشناس است. اما شیفتگان موسیقی ایرانی او و صدایش را به خوبی می‌شناسند و در یاد دارند و می‌دانند که دوامی برکت موسیقی ایرانی است.
در خانه کوچک‌اش در یکی از نقاط دور افتاده‌ی شمیران به دیدارش می‌روم، عبایی بر دوش و تسبیحی در دست دارد، تازه از نماز فارغ شده است به محض ورودم با وارستگی از روی تشکچه‌ای که بر آن نشسته برمی‌خیزد و خوش‌آمد می‌گوید. چند لحظه سکوت و بعد بی آنکه سوالی کرده باشم خود لب به سخن می‌گشاید. گوئی برای خود حرف می‌زند.

دوامی: مسقط‌الراس من تفرش است. البته ده «طا» یکی از قراء تفرش و من هشتاد و شش سال قبل در آنجا به دنیا آمدم. در کودکی نزد ملای ده قرآن و گلستان را فرا گرفتم. از همان دوران بود که ذوق به یادگیری موسیقی، به خصوص آواز در من پی‌ریزی شد، پنهان و آشکار می‌خواندم. از قضا از صدای خوبی هم برخودار بودم. دامادمان «یحیی خان قوام الدوله»‌ای (مرحوم پدر شاپورحاتمی) استاد تار و از شاگردان «میرزا حسینقلی‌خان» در برانگیختن و بارورساختن ذوق به موسیقی در من، اثر زیاد گذاشت، دیگر فکر و ذکرم آواز شده بود تا آنجا که از خانواده طرد شدم و ناچار ترک دیار کردم. آن روزگار ساززنی و آوازخوانی حرفه‌ای شنیع به حساب می‌آمد و سازندگان و نوازندگان را عمله‌جات طرب می‌گفتند، پانزده ساله بودم که راهی تهران شدم. تا بیست سالگی در مدرسه‌ی تربیت درس خواندم و صرف و نحو آموختم. پس از گرفتن دیپلم به استخدام اداره پست درآمدم و اما آغاز کار هنری من از اینجا شروع شد، در زمان تحصیل چهارده پانزده ساله بودم که شبی به منزل «مجدالممالک» میهمان شدم. در آن مجلس آواز خواندم. از قضا «علی خان نایب السطنه» که از خوانندگان مشهور زمان بود در آنجا حضور داشت، «علی‌خان» مرا بسیار تشویق کرد، و من که از عشق آموختن موسیقی سرشار بودم نزد وی و «سید عزیز الله ملک» (از روضه خوان‌های زمان) ردیف و آواز را فرا گرفتم. این را هم اضافه کنم، در آن زمان روضه‌خوان‌ها غالبا آوازخوان بودند، و بر رموز و فنون آواز کم و بیش اطلاع داشتند، بار دیگر بخت با من یار شد و در محفلی آشنایی با دو تن از استادان موسیقی «درویش خان» و «میرزا حسینقلی خان» دست داد. «درویش خان» که سخت تحت تاثیر صدایم قرار گرفته بود، برای پرکردن صفحه مرا به برلین دعوت کرد. این دعوت شوق زیادی در من برانگیخت، به این منظور از اداره‌ی پست تقاضای مرخصی کردم، اداره‌ی پست که این کار را مغایر شئون خود می‌دانست نه تنها موافقت نکرد، بلکه به خدمتم در آن سازمان خاتمه داد. با این همه از پا نایستادم و به اتفاق «اقبال السطان طاهرزاده»، «باقرخان» و «مشیر همایون» عازم اروپا شدم. آن موقع سال 1914 بود، اروپا در آتش جنگ می‌سوخت، به تفلیس که رسیدیم از برلین تلگرافی به این متن دریافت داشتیم: «از ادامه‌ی سفر خودداری  و سفرتان را در تفلیس متوقف کنید». در تفلیس هر کدام چند صفحه پر کردیم و راهی تهران شدیم و قرار شد کپی صفحه‌ها به تهران فرستاده شود که نشد، به سبب اوضاع مغشوش ناشی از جنگ همه از بین رفت و به تهران نرسید. در بازگشت به استخدام اداره‌ی مالیه درآمدم و هم اکنون هم بازنشته‌ی وزارت مالیه هستم.

تقوی: در اینجا استاد مکث می‌کند و چشمان کم‌رمقش را به گل‌های قالی می‌دوزد کسی نمی‌داند شاید به گذشته می‌اندیشد و خاطراتی که اینک در ذهنش نشسته و یادآور روزگار پرتوان او است، اکنون استاد تمام وقت در خانه است و جز هفته‌ای دو روز که معدود شاگردانش در مکتب‌اش تلمذ می‌کنند بقیه‌ی اوقات را به کتاب‌خوانی و استراحت و یا نیایش حق می پردازد. تنها مونس‌اش همسرش است و به قول خودش اگر حالی باشد نواختن سه تاری که قدمتش به هفتاد سال می‌رسد دیگر از سرگرمی‌های اوست.
شش هفت ماه قبل من استاد را موقع تعلیم در مرکز حفظ و اشاعه‌ی موسیقی ملی در جمع شاگردانش دیده بودم. شاگردان قدرشناسی که حضور استاد را مغتنم می‌شمردند. استاد با صدایی کوتاه و لرزنده می‌خواند و شاگردان دنباله روی می‌کردند، حتی زیر و بم ساز هم به راهنمایی استاد نواخته می‌شد و …. اینک شش ماهی است که توان رفتن و آموختن را ندارد. نه به آنجا می‌رود و نه به مکتب صبا، هر که مشتاق هنر آموزیست راه را بر خود هموار می‌کند و به دیدارش می‌رود.
در ضمن گفته‌های استاد شنیدم که وی ردیف را رکن اصلی آواز می‌داند و معتقد است که آوازه‌خوان واقعی کسی است که ردیف‌شناس هم باشد، به همین مناسبت از استاد می‌پرسم:
راستی ردیف چیست؟ ردیف‌های ما در موسیقی ایرانی کدامند همین طور دستگاه‌ها و گوشه‌ها؟

دوامی: ردیف معانی مختلفی دارد. به روایت یکی از استادان قدیم موسیقی، مجموعه‌ی دستگاه‌های موسیقی سنتی را ردیف می‌گویند، و گوشه، ملودی‌ها، و آهنگ‌های آن است که از استادان گذشته‌ی شفاهی و سینه به سینه به ما منتقل شده است. بنا بر این در ساز و آواز هر آهنگی نمی‌تواند گوشه باشد. از مجموعه‌ی چند گوشه که با هم نزدیکی دارند و به دنبال هم اجرا می‌شوند دستگاه بوجود می‌آید، در واقع دستگاه به منزله کلکسیون خصوصی و ردیف به مانند کلکسیون عمومی است.
آواز نیز به مانند دستگاه مجموعه‌ای است از گوشه‌ها با دو تفاوت کوچک یک آن که مختصرتر از دستگاه است و دیگر آن که مستقل نبوده و از دستگاه‌ها منشعب می‌شود، موسیقی ما هفت دستگاه با پنج آواز مستقل دارد که «همایون»، «ماهور»، «شور»، «نوا»، «سه گاه»، «چهار گاه»، و «راست پنجگاه» است. هر یک از این دستگاه‌ها آوازها و گوشه‌های مختلف دارند.
این را هم بگویم چون در گذشته ایران امپراطوری بزرگی بود که با ملل دیگر ارتباط داشت، بسیاری از ردیف‌ها و آهنگ‌های ما ره‌آورد آن ملت‌ها است که به مرور به خود شکل ایرانی گرفته است  مثلا «همایون» از رم، «ماهور» از انگلستان و فرانسه و آلمان، «سه گاه» از ترکیه، «نوا» از هند و «ابوعطا» از ممالک عرب متاثر است.
در این میان تنها «شور» و «شهناز» و «چهار گاه» است که اصالت ایرانی دارد و از روزگار ساسانی باقی مانده است.

تقوی: چنان پرشور حرف می‌زند که انگار موسیقی در وجودش عجین شده است،‌ واقعیت هم همین است چون می‌گوید:

دوامی: از هشتاد و شش سالی که از عمرم گذشته چهل سالش را در فراگیری دستگاه‌های موسیقی و ردیف گذراندم می‌دانید که این کار دشواری است. شاید هم دشواری آن است که هنرمندان کمتر به سراغش می‌روند تازه اگر هم بروند نیمه‌کاره رهایش می‌کنند.

تقوی: در اینجا با لحنی صادقانه همسرش را خطاب قرار می‌دهد و می‌گوید:

دوامی: شاید خواست خدا بود که برای بقای این میراث هنری من تا به حال زنده بمانم  و آن را به دیگران منتقل کنم.

تقوی: اگر پی‌گیری و یادگیری موسیقی ایرانی این همه فرصت و حوصله می‌خواهد، پس برای بقای موسیقی اصیل‌مان چه باید کرد؟ و چطور می‌توان به مفهوم واقعی هنرمند پرورش کرد؟

دوامی: هیچ راهی ندارد جز این که اول عاشق این هنر بود، آن را وسیله پول سازی قرار نداد و بعد هم آن قدر کار کرد تا سرآمد شد. الان بیشتر هنرمندان ما مثل «ایرج»، «هایده» و «حمیرا» با این که صدای خوبی دارند آواز را کلیشه‌وار، یعنی طوطی‌وار و غیرعلمی می‌خوانند، اینها ترانه‌خوان‌های خوبی هستند نه آوازخوان.

تقوی: ترانه‌های ما بیشتر آه است و ناله و صحبت از بی‌وفائی‌ها. راستی چرا؟ چرا موسیقی ما به جای شادی‌آفرینی این همه غم‌انگیز است؟

دوامی: غم‌انگیز نیست، غم‌انگیزش می‌خوانند، به جز چند دستگاه، بقیه خیلی هم حماسی است. به عنوان مثال «ماهور»، «نوا» و «راست پنجگاه» حماسی‌اند و باید حماسی هم خوانده شوند. حال اگر دستگاههایی مثل «شور» و «دشتی» ‌به قول شما غم‌انگیز است دلیلش این است که این دستگاه‌ها از روضه‌خوان‌ها و تعزینه‌خوان‌های قدیم گرفته شده به همین جهت خواه ناخواه از حزنی که در روضه و مرثیه است متأثر است. ضمنا این را هم بگویم که تاثیر موسیقی در همه آدم‌ها یکسان نیست، این بیشتر به درک و سابقه ذهنی ما بستگی دارد.

تقوی: در خلال گفته‌هایتان به تعزیه اشاره کردید و این که تعزیه‌خوان‌ها و روضه‌خوان‌های قدیم ماخذ و مرجع این میراث هنری بوده‌اند. ممکن است از آنهایی که دراین زمینه خدمت کرده‌اند نام ببرید. ضمنا بفرمائید نحوه‌ی تعلیم آنها چگونه بود؟

دوامی: از اساتیدی که در تعزیه کار می‌کردند، یکی «آسید احمدخان ساوجی» بود، دیگر «ابوالحسن خان اقبال آذر» که چندی پیش مرحوم شد. بعد «سید قراب» جد قراب‌هایی که نواده‌هایش الان ضرب و تار می‌زنند . دیگر از تعزینه‌خوان‌هایی که تعزیه را اداره می‌کرد و تعلیم آواز می‌داد، «معین الکتاب» بود. «معین الکتاب» مثل «قراب» و «آسید احمدخان ساوجی» بچه‌ها را از ولایت می‌آورد و برای تعزیه‌خوانی تربیت می‌کرد. بعضی روضه‌خوا‌‌ن‌ها هم تعلیم آواز می‌دادند. «ملک‌الذاکرین» (پدر مرحوم ملک‌پور) «ناصرالذاکرین»، «مجد‌الذاکرین» و «سراج الذاکرین» از روضه‌خوان‌های زمان قاجار، از آن جمله‌اند. بعد عده‌ای از اساتید به جمع‌آوری و تنظیم اصول آواز پرداختند تا به صورت کنونی درآمد. البته در این تنظیم هر کسی از ذوق و سلیقه‌ی خودش استفاده کرده است.

تقوی:  با بلبشوی عجیبی که الان در موسیقی ما به چشم می‌خورد برای پایداری موسیقی سنتی چه تجویز می‌کنید؟

دوامی: چاره‌ای نیست جز این که مکتبی باز کرد و موسیقی را به طور علمی به علاقمندان تعلیم داد و آن را از حالت ضدعلمی بیرون آورد. در اینجا رادیو تلویزیون در انتخاب خواننده وظیفه خطیری بر عهده دارد. منظور آن است که رادیو تلویزیون باید از خوانندگانی استفاده کند که گواهی موسیقی داشته باشند و موسیقی را به طریق علمی بخوانند چرا که برای خوانندگی«صدای» تنها کافی نیست.

تقوی: از یکی از رهروان‌تان در موسیقی شنیدم که ردیف را در موسیقی ایرانی شما ابداع کرده‌اید. آیا این خبر صحت دارد؟

دوامی: در گذشته جائی نبود که خواننده تعلیم بگیرد. خواننده‌ها آواز را در مجالس و دهان به دهان یاد می‌گرفتند. مثلا خود من ابتدا در مجالس و دهان به دهان فرا گرفتم، بعد پیش «علی خان» به طور علمی تعلیم گرفتم. ردیفی که الان هست بنده ابداع نکرده‌ام، از قبل هم وجود داشت، منتها من از نشست و برخاست با اساتید هنر آن را با سلیقه خود تنظیم و ترکیب کردم.

تقوی: آیا ساز هم ردیف دارد یا صرفا ردیف مربوط به آواز است؟

دوامی: ساز هم ردیف دارد منتها ردیف آواز با ساز فرق می‌کند. ردیف آواز به واسطه شعر و تحریر گذاشتن کلام بروی آهنگ مفصل‌تر است . در حالی که در ساز بیشتر تکرار است.

تقوی: باتوجه به آمیختگی موسیقی ما با موسیقی مغرب زمین به نظر استاد این آمیختگی لطمه‌ای به موسیقی سنتی‌مان وارد نمی‌کند؟

دوامی: خیر. چون این آمیزش علمی نیست. در این حرفی نیست که موسیقی ما به این شکل هرج و مرج باقی نمی‌ماند. مسلما بهتر خواهد شد، چون آواز ما ضربی ( موزون ) است. امیدوارم آهنگ‌هایی که از این پس ساخته می‌شوند علمی و از روی نت باشد. این را هم اضافه کنم که در عالم همه چیز ضربی است، یعنی ریتم دارد، «ابوعلی‌سینا» می‌گفت: «طب هم موسیقی است، چون نبض را که می‌گیرند ضربان دارد. اگر با ریتم بزند فرد سالم است و گر نه مریض».

تقوی: راجع به تاثیر شعر بر موسیقی چه نظری دارید؟ آیا شعر و موسیقی با یکدیگر قرابت دارند؟ و اگر دارند قرابت‌شان در چه حد است‌؟

دوامی: موسیقی بدون شعر عاری از لطف است در این باب ادبای سابق بحث‌ها کرده‌اند. «براون» در یکی از نوشته‌هایش از زبان یکی از رجال معروفی که صدراعظم بود نقل می‌کند یکی از شعرا را با یکی از خوانندگان در این زمینه بحث افتاد. ماحصل این بحث که به طور نظم در کتاب «براون» آمده چنین است: «شاعر می‌گوید اگر شعر من نباشد صدای تو ارزش ندارد و خواننده پاسخ می‌دهد اگر موسیقی نباشد. صدای تو عاری از لطف است، بالاخره وزیر می‌گوید که شعر و موسیقی خواهر و برادر و لازم و ملزومند، هیچکدام بدون دیگری مقدور نیست.

تقوی: حال کمی هم از شاگردانتان بگویید. از آنها که دشواری آموختن را برخود هموار کرده‌اند و مورد تائیدتان هستند؟

دوامی: مرضیه، استاد صبا، خاطره پروانه، الهه، غزاله و فاخره صبا، پریسا، شجریان، پایور، کریمی و لطفی از شاگردان من بودند. شجریان که هنوز هم گهگاهی به نزدم می‌آید، در دانستن ردیف از دیگران سرآمد است.

تقوی: دوامی با نگرش و شناختی که در موسیقی دارد از استادان موسیقی غافل نمی‌ماند و در لابلای حرف‌هایش از آنان یادی به میان می‌آورد و می‌گوید:

دوامی: استاد «عبادی»، «شهنازی» و «برومند» از نوازندگان بسیار نادرند. حالا کو تا کسی به پایشان برسد. «ایرج» و «قوامی» هم صدای خوبی دارند، ولی حیف که ردیف نمی‌دانند.

«بخارا»ی هشتاد میلیون تومانی روی دکه آمد

شماره‌ی 81 مجله‌ی «بخارا» یادنامه‌ای است 933 صفحه‌ای درباره‌ی «ایرج افشار» که «علی دهباشی» به فاصله‌ی سه ماه از خاموشی ایشان منتشر کرده است. وقتی 933 صفحه بخارا را دستت می‌گیری تازه می‌فهمی چرا «ایرج پزشک‌زاد» به علی دهباشی می‌گوید: کوشش علی.

بخارای 81 هشت هزار تومان قیمت و به اندازه‌ی هشتاد میلیون تومان مطلب خواندنی دارد.

یکی از مطالب خواندنی‌اش سه شعر چاپ نشده از «سایه» است، یکی از آنها «نشیب» نام دارد:

آب می‌داند آيا که زمین می‌کشدش؟

چه خرامنده به ناز

چه خروشنده به خشم

همچنان سر به نشیب

می‌رود، می‌خواند.

زندگی هم آیا می‌داند؟

 

مطلب دیگر «چرا می‌نویسم» است از «جرج اورل» با ترجمه‌ی «عزت‌الله فولادوند» که خواندنی است. دیگر «صیت سخن سعدی» است. متن خطابه‌ای که «محمد علی موحد» در همایش سعدی در اردیبهشت امسال در شیراز خوانده است.

دیگر مطلب خواندنی، «خانه و خانواده» است به قلم «ایرج افشار» که برای نخستین بار در «بخارا» منتشر شده است. نوشته‌ي دیگر  «سالنگار» زندگی ایرج افشار است که «سید فرید قاسمی» برای نخستین در بخارا متتشر کرده است. بخارای 81 پر از نخستین‌هاست.

مطلب دیگر «افشار از میان نامه‌های جمال‌زاده» است به قلم «مهدی فیروزیان» که دربرگیرنده‌ی نامه‌هایی است که جمال‌زاده در 44 سال دوری از وطن به افشار نوشته است، مانند:

57/1/13

«از شما بی‌خبر مانده‌ام. لابد باز دور ایران پرسه می‌زنی و به زودی شاهکارهای دیگری بر شاهکارهای خود خواهی افزود. خدا یار و یاورت باشد و اقلا دو دوجین دیگر اگر به ما افشار ارزانی فرماید تا بلکه به راه بیفتیم».

ببخشید بیشتر از این نمی‌توانم این 933 صفحه را تبلیغ کنم، بخارای 81 سرشار است از نوشته‌های خواندنی درباره‌ی ایرج افشار و تاریخ و فرهنگ ایران به قلم کسانی چون:

دکتر محمدرضا باطنی، دکتر احسان یارشاطر، دکتر احمد مهدوی دامغانی، عبدالحسین آذرنگ، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، دکتر منوچهر ستوده، محمدابراهیم باستانی پاریزی، دکتر سیدمصطفی محقق داماد، دکتر محمد استعلامی، دکتر ژاله آموزگار، دکتر تورج اتابکی، دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان، دکتر ناصر تکمیل همایون، دکتر جلیل دوست‌خواه، دکتر رسول جعفریان، دکتر توفیق سبحانی، دکتر تورج دریایی، دکتر جلال خالقی مطلق، دکتر جواد مجابی، بهاالدین خرمشاهی، مسعود بهنود، مهدی جامی، سید ابوالحسن مختاباد و بسیاری دیگر از فرهیختگان سرزمین‌مان.

 

پی‌نوشت:

اینجا می‌توانید فهرست کامل این یادنامه را ببینید و تا تمام نشده یکی بخرید.

 

مصداقِ دقیقِ هندوانه

امروز «در حلقه‌ی رندان» در محاصره‌ی لرها بود. «داریوش منصوری» و «اسد فرهمند» از خرم‌آباد آمده بودند تا در پایتخت شعر طنز بخوانند. دیر به شب شعر رسیدم ولی رفقای همشهری را دیدم و دیداری تازه کردم و کتاب تازه‌ی داریوش را هم هدیه گرفتم. نام کتاب «غمخند» است که نشر «سیفا»ی خرم‌آباد در بهار امسال متتشر کرده است. «غمخند» مجموعه‌ی چارانه‌هایِ طنز داریوش است، 72 چارانه دارد که انصافا عالی و خوب هستند. امیدوارم «غمخند» را روزی بتوانید در تهران و شهرهای دیگر به راحتی تهیه کنید. اگر از فروش آن خبری داشتم حتما اطلاع رسانی می‌کنم.

این چارانه از طرف منصوری تقدیم‌ به شما:

هر گاه کسی بپرسد از ما چونیم

ناگفته همین قافیه‌ی مجنونیم

مصداقِ دقیقِ هندوانه هستیم

سبزیم به ظاهر، از درون دل خونیم

حالا که «اعتماد» به دکه‌ها برگشته

امروز دیگر کاملا خانه‌نشین بودم. ریه‌هایم وضع خوبی در این هوای آلوده ندارند، مثل خیلی از مردم نفس‌ام درنمی‌آید. از صبح کارهایم را با ایمیل و فکس راه انداختم و وب‌گردی کردم. اما چیزی که کم داشتم روزنامه بود. از صبح هی خودم را گول زدم که خب کاناپه‌ی «پوریا» را خواندی، گفت‌وگو با «سناپور» را هم که خواندی، می توانی صفحه‌ی موسیقی «روزگار» را هم در نت بخوانی، کمی صبر کنی سرو کله‌ی بقیه‌ی مطالب خوب روزنامه‌های امروز در سایت‌ها و وبلاگ‌ها پیدا می‌شود و می‌توانی ضمیمه‌ی «شرق» و صفحه‌ی فرهنگی هنری «فرهیختگان» را همین جا بخوانی.

تا ساعت نه شب با همین فکرها مشغول بودم ولی طاقت نیاوردم، باید روزنامه را دست بگیرم و بخوانم، بو بکشم و بخوانم. سر خودم را شیره مالیدم که الان هوا خوب است و می‌توانی چند دقیقه بیرون بروی. در راه یقین داشتم چیزی روی دکه نمانده است، دلم را برای «چلچراغ» تنوری شنبه صابون زده بودم، ولی خیلی دوست داشتم شماره‌ی تازه‌ی «اعتماد» را هم ببینم و دست بگیرم. خلاصه ساعت نه و نیم شب به دکه‌ی روزنامه‌ فروشی شهرآرا (مقابل خیابان ششم) رسیدم و چیزی دیدم که برای شما از آن عکس گرفته‌ام:

 

 

این که روزنامه‌های صبح این مملکت (از هر طیف و جناح و گروه) کم‌وبیش این طور می‌مانند و اغلب برگشتی دارند چیز عجیبی نیست، حکایت هر روز است. ولی امشب وقتی دیدم در آن خیابان شلوغِ پر از رستوران و کافه و فست‌فود و پارک و مغازه، در آن خیابان شلوغِ پر از مردم و ماشین، این طور روزنامه‌ها روی دکه باد کرده‌اند حس غریبی پیدا کردم. واقعا حس بدی است وقتی بدانی روزنامه‌ها و مجله‌های مورد علاقه‌ات تا ده شب یا تا آخر هفته روی دکه است. مسخره‌ام نکنید و نگویید این اتفاقا خوب است که روزنامه‌ها روی دکه می‌مانند، مگر این که آمار افشا نشده‌ای از تیراژ بالای روزنامه‌ها داشته باشید.

امشب یاد زمانی افتادم که تا ساعت ده صبح حتا «ابرار ورزشی» تمام می‌شد. یاد روزهایی که مردم تا قبل از ظهر دخل روزنامه‌ها را می‌آوردند. البته آن روزها روزنامه‌ها مثل حالا در اینترنت حضور نداشتند و یا نویسندگان‌شان وبلاگ‌نویس نبودند ولی همان موقع هم اگر اینترنت مثل حالا بود باز هم روزنامه‌ای روی دکه نمی‌ماند چون عامه و عوام و خواصِ مردم روزنامه می‌خریدند و روزنامه‌ها خواندنی‌تر بود.

چشمم شور نیست ولی تجربه ثابت کرده است که تا یک روزنامه برمی‌گردد یکی دیگر می‌رود، امیدوارم این بار چنین نباشد و حالا که «اعتماد» به دکه‌ها برگشته دیگر خبری از توقیف نباشد. آمین.