اردوگاه عباس‌آباد

قسمت چهارم

من سرباز محمدولی از لشکر 84 پیاده لرستان در چند ساعت بعد از آغاز جنگ یک بار اسیر عراقی‌‌ها شدم و باز به دفعات گیر آنها افتادم. تجربه اسیرشدن‌ها به من فهماند که بعثی‌ها توهم بی‌پایانی دارند که اگر به فرض محال کل کشور ایران را هم بگیرند از توهم‌شان کاسته نخواهد شد و به افغانستان و چین هم حمله خواهند کرد. در همان روزهای اول که گیر عراقی‌‌های می‌افتادم و از آنها می‌پرسیدم چرا به کشور ما حمله کرده‌اید می‌گفتند ما آمده‌ایم تا خاک خود را پس بگیریم. اول احساس می‌کردم که چیزی مصرف می‌کنند و تحت تاثیر آن ماده مخدر این حرف‌ها را می‌زنند اما بعد فهمیدم که حرف‌هایشان از سر اعتقاد است. یعنی باور داشتند که آمده‌اند خاک‌شان را پس بگیرند. ارتش عراق اصولا ارتش متوهمی بود. مثل ارتش نازی. یعنی همان قدر که بعثی‌ها توهم داشتند که خرمشهر را گرفته‌اند و خلاص، نازی‌ها هم فکر می‌کردند نُرماندی تا ابد در چنگ‌شان است. همان قدر که نازی‌ها با توهم جنگ را آغاز کردند و بعد سرافکنده شدند، لشکرهای زرهی عراق با همان توهم به سمت ایران آمدند.

یکی از اسیرهای اردوگاه که توهمش در جنگ توهمش از بین رفته بود تعریف می‌کرد: من جزو یکی از لشکر‌های زرهی بودم. به ما گفته بودند که تا یاسوج هیچ چیزی جلوی شما نیست. اصلا قرار نبود جنگ کنیم. گفتند پیاده‌روی کنید و وارد خاک ایران بشوید. هیچ کس نیست که جلوی شما بایستد. ما هم به راه افتادیم و بعد از 12 ساعت ناگهان در یک تنگه‌ آتش زیادی روی سرمان ریخت. طوری که لشکر عقب نشست. فرماندهان گیچ شده بودند که این لشکر ایران از کجا آمد. تحقیق کردند گفتند لشکر نیست سربازان ژاندارمری هستند. گفتیم ژاندارمی دیگر چه صیغه‌ای است. قرار نبود این طوری بشود. اما شد. دو روز با همان‌ها جنگیدیم و وقتی دیدم آنها با تفنگ‌های گلنگدن‌دار جلوی ما ایستاده بودند، خجالت کشیدم.

سربازان عراقی چون متوهم بودند دروغ را هم زود باور می‌کردند. وقتی خرمشهر را آزاد کردیم در اردوگاه خبررسانی شد اما معلوم بود اسیران باور نکرده‌اند برای ما هم اهمیت نداشت باور بکنند یا نکنند. اما یک روز مترجم شنیده بود که اسیران فکر می‌کنند ارتش عراق به عمق ایران نفوذ کرده است و برخی شایع کرده‌اند که ارتش عراق در شهرری است و عنقریب است که به تهران برسد! من که با توهم سربازان عراقی آشنا بودم بالافاصله از سرگرد سلامتی خواستم که هماهنگ بکند چند عراقی را که در عملیات بیت‌المقدس اسیر شده بودند به اردوگاه بیاورند تا از توهم اسرا کاسته شود. سرگرد هماهنگ کرد و گفت تا چند روز دیگر 20 اسیر می‌آیند. گفتم خوب است. گفت: ده تایشان هنوز زخمی هستند و دوران نقاهت را می‌گذرانند. گفتم عالی است.

خودم هم با ارتباطی که با یک از بچه‌های وزارت‌خارجه داشتم یک سری روزنامه‌های عربی و انگلیسی که خبرهای مربوط به خرمشهر در آنها بود گرفتم. وقتی اسرا به اردوگاه رسیدند، قایمکی روزنامه‌ها را در وسایل آنها گذاشتیم و فرستادیم‌شان توی اردوگاه. خوب یادم هست که فردایش هیچ سرباز عراقی برای صبحانه نیامد. حتی صبحگاه هم نیامدند. سرگرد می‌گفت آنها قوانین اردوگاه را رعایت نکرده‌اند و باید تنبیه بشوند اما من هم پیشنهاد دادم که ول‌شان کنند تا با درد خودشان بسازند و بسوزند. گفتم فقط سیگارشان را تامین کنید که بلایی سر هم نیاورند.

اردوگاه عباس‌آباد

قسمت سوم

من سرباز وظیفه محمدولی از لشکر 84 پیاده لرستان در روز 31 شهریور وقتی هواپیماهای عراقی به کشور حمله کردند در سوسنگرد بودم. همان روز به دستور فرمانده و به همراه چند نفر از بچه‌‌های لشکر به سمت دهلاویه حرکت کردم تا از اوضاع ارتش عراق خبر بگیریم و با برادران تبریزی مستقر در آنجا مشورت کنیم. ما ساعت پنج بعدازظهر به دهلاویه رسیدیم و بعد به سمت مرز حرکت کردیم و هنوز چند کیلومتر دور نشده بودیم که به کمین بعثی‌ها خوردیم و اسیر شدیم. روزهای اول در دهلاویه اوضاع همین طوری بود، جنگ جنگ نامنظم بود و اسارات زیاد طول نمی‌کشید. ما شش نفر بودیم و گروه عراقی‌ها که ما را گرفتند 11 نفر بودند. یکی‌شان سرهنگی بود که اعصاب نداشت. هی به ساعتش نگاه می‌کرد و هی می‌آمد یکی می‌‌زد توی سر یکی از بچه‌ها. به طور متوسط هر یک دقیقه یک بار این کار را تکرار می‌کرد.  30 دقیقه همین طوری ما را زد. عاقبت خسته شد و رفت نشست روی زمین اما هر بار که ساعتش را می‌دید یک کلوخ به سمت ما پرتاب می‌کرد. محمدرضا از بچه‌های تک تیرانداز کنار من نشسته بود و دایم زیرلب حرف می‌زد، می‌گفت: سرهنگ‌شان این طور دیوانه است وای به حال بقیه، ما قرار است با اینها بجنگیم؟ به نظرت از چی ناراحت است؟ از دست ما عصبانی است یا مشکل خانوادگی دارد؟ محمدرضا یک بند حرف می‌زد و ما را می‌خنداند.

سرشب بچه‌‌های تبریز ریختن روی سر عراقی‌ها و ما را نجات دادند. بلافاصله بعد از آزادی از سروان ناظمی فرمانده تبریزی‌ها خواستم سرهنگ را بیاورد. اول فرستاد دنبال یکی که عربی بلد باشد و بعد سرهنگ را آورد. فکر می‌کرد می‌خواهیم خلاصش کنیم. التماس می‌کرد. به او گفتم اگر داستان نگاه کردن به ساعت را بگوید کاری با او نداریم. گفت: اگر بگویم عصبانی می‌شوید و من را می‌کشید. گفتم: ما اسیرکش نیستیم. بگو. گفت راستش ما ماموریت داشتیم یک روزه اهواز را بگیریم و 48 ساعته به تهران برسیم. دلیل نگاه کردنم به ساعت این بود. از ساعت 2 بعدازظهر که چند شهر شما را زده‌ایم تا الان 8 ساعت گذشته است و ما هنوز دهلاویه را هم نگرفته‌ایم و از زمان‌بندی عقبیم. حرف‌های سرهنگ عراقی که تمام شد سروان ناظمی نگاهی به من کرد و بعد هر دو از خنده ترکیدیم. آن قدر خندیدم که اشک‌مان درآمد. سرهنگ عراقی هم با خنده‌ ما خنده‌های عصبی می‌زد. دم‌دم‌های صبح با حمله عراقی‌ها، اسیرمان را از دست دادیم اما خودمان توانستیم در برویم اما هشت روز بعد دوباره اسیر شدیم و اتفاقا همان سرهنگ را دیدیم. این بار هر بار که به ساعتش نگاه می‌کرد به جای این که بزند توی سرما یکی توی سر خودش می‌زد یکی توی سر سربازهای عراقی.

اردوگاه عباس‌آباد

قسمت دوم

اسیران عراقی یک روز بعد از ورودم به اردوگاه از من شکایت کردند.  توی محوطه اردوگاه بست نشسته بودند و می‌گفتند تا سرباز محمدولی از اردوگاه نرود ما به تحصن‌مان پایان نمی‌دهیم. در ضمن می‌خواستند که صلیب سرخ هم در جریان ورود من به اردوگاه قرار بگیرد. حرف‌شان درست بود. فرق ندارد حرف درست را چه کسی بزند،  چه اسیر باشد چه اسیربان، چه ایرانی باشد چه عراقی اگر حرف درستی گفت باید پذیرفت. این بار حرف اسیران عراقی درست بود. راست می‌گفتند که طبق قوانین، یک سرباز جز مثل من نمی‌تواند رییس اردوگاه باشد. حرف‌شان درست بود اما اشتباه‌شان اینجا بود که فکر می‌کردند من رییس اردوگاه شده‌ام.

 نیم ساعت بعد از تحصن، سرگرد سلامتی رییس اردوگاه در جمع اسرا حاضر شد و به آنها اطمینان داد که من هیچ سمتی جز مشاور در اردوگاه ندارم و طبق قوانین ارتش ایران، سرباز همیشه سرباز است و سلسله مراتب نظامی اجازه نمی‌دهد که یک سرباز کاری بکند که در حوزه مسوولیت‌های او نیست. سرگرد سلامتی بعد از این توانست اسیران عراقی را مجاب کند که خلافی از نظر قوانین بین‌الملل در اردوگاه اتفاق نمی‌افتد از من خواست حتما در جمع آنها حاضر بشوم و توضیحاتی برایشان بدهم. گفت: حق دارند درباره عملکرد تو بدانند. آنها اسیرند، اسیر همیشه دلواپس است و نگران. از انسانیت به دور است که اذیت بشوند.

اسیران هنوز در حیاط نشسته بودند انگار منتظر بودند حرف‌های من را هم بشنوند تا خیال‌شان راحت بشوند. جلوی همه اسیران همان اسیری نشسته بود که دیروز سیبیل‌اش را تراشیده بودم. یعنی مشاوره دادم که سیبیلش را بتراشند. وقتی وارد حیاط شدم دیدم برخی از اسیران متفرق شده‌اند اما با دیدن من بلافاصله به جمع تحصن‌کنندگان برگشتند تا حرف‌‌هایم را بشنوند. به مترجم گفتم حرف‌هایم را با همان تاکیدات خودم ترجمه کند. ابتدا سلام کردم و از آنها عذر خواستم که باعث شده‌ام نگران بشوند. یعنی همان وقتی که مترجم برایشان این جمله را ترجمه کرد چشم‌هایشان را دیدم از حدقه بیرون زده است. دیدم که چطور متعجبانه دارند من را نگاه می‌کنند. در ادامه گفتم: عزیزان، برادران هم‌کیش، به اینجا نیامده‌ام که شما را اذیت کنم. من که شکنجه‌گر نیستم. من سربازی معمولی‌ام که آمده‌ام تا به شما کمک بدهم تا اسارات برایتان آسان بشود و در آینده وقتی از اینجا یاد می‌کنید لبخنند بزنید. می‌دانستم جمله‌هایم تحریک‌آمیز است. بعد از ترجمه شدن این جمله‌‌ها همان اسیری که سیبیلش را دود داده بودم بلند شد و پنج دقیقه هر چه از دهنش درآمد به عربی گفت. صبر کردم خوب اعتراض کند تا آرام بشود. مترجم تندتند حرف‌هایش را برایم ترجمه می‌کرد. بعد از این که حرف‌هایش تمام شد و دهانش کف کرد به سمتش رفتم و دستم را گذاشتم روی شانه‌اش گفتم: می‌دانی؟ اسیران ایرانی از خدا می‌خواهند فقط سرشان تراشیده شود و یا سیبیل‌شان دود داده بشود اما تو که می‌دانی در ابوغریب و الرشید چه خبر است؟ می‌دانی یا نمی‌دانی؟ با اشاره سر گفت می‌دانم. خب، حالا فکر کن من می‌خواستم در روز اول ورود از شما زهرچشم بگیریم، چه می‌کردم؟ آیا همه را با کابل می‌زدم؟ یا با باتوم؟ یا همه را از سقف آویزان‌تان می‌کردم؟ چه می‌کردم؟ من به جای آن کارها فقط سیبیل شما را دود دادم. همین. نه سیبیل همه را فقط سیبیل شما را. حالا تو بگو آیا من کاری بدی کردم؟ مترجم تا اینجای حرف‌هایم را می‌شنید و بلندبلند ترجمه می‌کرد اما وقتی در گوش اسیر عراقی چیزی گفتم نشنید. بعد از این که حرف درگوشی‌ام با اسیر عراقی تمام شد به دفتر برگشتم و به سرگرد اطمینان دادم که همه چیز تحت کنترل است.

هنوز حرفم تمام نشده بود که آژیر خطر در اردوگاه به صدا درآمد. سرگرد زود سلاحش را درآورد و یک کلت کمری هم برای من انداخت. آرام از پنجره به حیاط نگاه کردم، دیدم تمام اسیران عراقی دارند به سمت دفتر فرماندهی می‌آید و شعار می‌دهند. کمی نزدیک‌تر که شدند فهمیدیم که دارند بلندبلند نام من را صدا می‌زدند. یک صدا با مشت‌های گره کرده می‌گفتند: محمدولی محمدولی. چیزهایی هم به عربی می‌گفتند که نمی‌فهمیدم. سرگرد گفت: گاومان زایید سرباز، به گوش صلیب سرخ برسد بیچاره‌ایم. باید به بالا خبر بدهم. سرگرد خواست تلفن بزند که مانع شدم. سرگرد گفت: چه می‌کنی؟ گفتم: قربان نیاز نیست. خیر است. گفت: خیر است؟ الان اردوگاه سقوط می‌کند. گفتنم: شما نگاه کنید اینها دارند لبخند می‌‌زنند و می‌آیند. سرگرد نگاهی به اسیران کرد و گفت: اینها چرا دارند می‌خندند؟ دیوانه شده‌اند؟ گفتم: می‌دانم چرا. اجازه بدهید به استقبال‌شان برویم. به من اعتماد کنید. سلاح‌مان را روی میز گذاشتیم و رفتیم بیرون. اسیران آمدند و من را آغوش کشیدند. ماچ‌وبوسه بود که ردوبدل می‌شد. همان اسیری که سیبیل‌هایش را دود داده بودم گفت: ما می‌خواهیم محمدولی در اردوگاه بماند اگر محمدولی برود ما شورش می‌‌کنیم. سرگرد ناباورانه ار من پرسید: با اینها چه کرده‌ای مگر؟ نیم ساعت پیش می‌خواستند سر به تنت نباشد. گفتم: رازش را الان نمی‌توانم بگویم. عرض می‌کنم بعدا.

چند دقیقه‌ای در جمع اسیران بودم و بعد با آنها حدافظی کردم. هنگام خروج از اردوگاه ستوان‌دوم احمدی که مترجم اردوگاه بود پرسید: در گوش آن اسیر چه گفتی که این طور همه طرفدارت شدند. گفتم: راستش جرات نکردم به سرگرد بگویم اما به شما می‌گویم، در گوشش گفتم: من آمده‌ام که خدای نکرده اینجا تبدیل به ابوغریب نشود. آنها از همه کس بهتر می‌دانند ارتش بعث با اسیران ما چه می‌کنند و حتی فکر کردن به این که ما در این اردوگاه همان بلا را سرشان بیارویم دیوانه‌شان می‌‌کند.

فردای آن روز مرخصی بودم و اتفاقا صلیب سرخ رفته بود اردوگاه و سرکشی کرده بود. همه اسیران در پاسخ این که اوضاع‌تان چطور است گفته بودند: آی لایک محمدولی!

اردوگاه عباس‌‌آباد

قسمت اول

 من سرباز وظیفه محمدولی به همراه همرزمانم در لشکر 84 پیاده لُرستان، در همان روز 31 شهریور 1359 در شمال سوسنگرد بودیم که با خبر شدیم لشکر 9 زرهی ارتش عراق به سمت ما می‌آید. ما به همراه بچه‌ محل‌ها و بچه‌های تبریز که نزدیک دهلاویه بودند توانستیم ارتش زرهی عراق را که چهارهزار سرباز نامرد پیاده داشت به مدت ده روز در مواضع الله‌اکبر متوقف کنیم.

در طول آن ده روز که میان ما و بعثی‌ها جنگ بود گاهی آنها جلو می‌آمدند گاهی ما. گاهی ما آنها را اسیر می‌کردیم و گاهی آنها ما را. یادم هست همان روز اول درگیری، به همراه پنج نفر از بچه‌ها، اسیر عراقی‌ها شدیم. آنها چون راه برگشت نداشتند ما را در یک گودال انداختند و 24 ساعت کتک زدند. بعد از 24 ساعت بچه‌های تبریز آمدند ما را نجات دادند و عراقی‌ها را اسیر کردند. ما را عراقی‌ها را در سنگر فرماندهی جا دادیم و روزی سه نوبت، صبح و ظهر و از آنها پذیرایی کردیم. بعد عراقی‌ها پاتک زدند و اسیرمان کردند. ما را داخل یک تانک سوخته انداختند و 48 ساعت گرسنه و تشنه نگه داشتند. بعد دوباره بچه‌های تبریز آمدند ما را نجات دادند و عراقی‌ها را بردند توی سنگر فرماندهی خودشان و به آنها عصرانه دادند. چند ساعت بعد عراقی‌ها ریختند توی سنگر تبریزی‌ها و سربازان خودشان را آزاد کردند و بچه‌های تبریز را گرفتند. بعد ما 48 ساعت کوبیدم و بچه‌های تبریز را نجات دادیم و عراقی‌ها را گرفتیم. بعثی‌ها تبریزی‌ها را حسابی کتک زده بودند ما هم اسرا را دادیم دست برادرهای تبریزی تا هر بلایی می‌خواهند سرشان بیاورند. بچه‌های تبریز عراقی‌ها را فرستادند سنگر و خودشان رفتند درمانگاه. توی مسیر بازگشت، دوباره ما اسیر شدیم. 72 ساعت شکنجه‌مان کردند. بعد از 72 ساعت همین که شنیدند چمران آمده ما را ول کردند و دررفتند. ما زارونزار برگشتیم قرارگاه که دیدم عراقی‌ها قرارگاه را گرفته‌اند. نامردها 8 ساعت ما را زیر آفتاب نگه داشتند اما بچه‌های تبریز ریختند توی قرارگاه و سی عراقی را هم اسیر کردند. عراقی‌ها را بردیم توی چادر و برایشان نیمرو درست کردیم. بعد خواستیم ببریم‌شان پشت خط که همه شروع کردند به ناله کردن که ما اجباری آمده‌ایم جنگ و صدام روزمان کرده است! گفتیم شما به اجبار آمده‌اید این طور با ما رفتار می‌کنید اگر خودتان آمده بودید چه می‌کردید؟

 ما سربازان سپاه اسلام ده روز در منطقه سوسنگرد مقابل ارتشی ایستادیم که چهار برابر ما بود. در طول آن ده روز ما دقیقا می‌دانستیم که باید از کشورمان دفاع کنیم اما ارتش عراق دقیقا نمی‌دانست آمده است چه غلطی بکند، برای همین جنگ جنگی عجیب بود. هی ما گیر آنها می‌افتادیم و هی آنها گیر ما. در طول آن ده روز آن قدر آنها اسیر ما شدند و ما اسیر آنها که دیگر همدیگر را به اسم می‌شناختیم. در همان ده روز اول جنگ من توانستم شناختی از سربازهای عراقی به دست بیاورم. یعنی می‌توانستم دقیقا حدس بزنم در مقابل رفتار ما چه رفتاری می‌کنند. من در همان ده روز اول جنگ رکورددار بیشترین اسارات بودم. ما در آن ده روز آن قدر عراقی‌ها را اسیر کرده بودیم که یک بار یک گروه‌شان را دیدیم و فکر کردیم قبلا اسیر شده‌اند، اما نامردها از حواس‌پرتی ما سواستفاده کردند و دررفتند. تجربه زیاد من در سروکله زدن با اسیران عراقی کم‌کم به تخصص تبدیل شد و همین تخصص باعث شد که بعد از یک سال از خط مقدم به پشت جبهه منتقل بشوم. البته پشت جبهه که چه عرض کنم، آمدم پشت پشت پشت پشت جبهه، تهران!

 اولش که به من سرباز وظیفه محمدولی از لشکر 84 پیاده لُرستان گفتند باید بروی تهران فکر کردم خطایی کرده‌ام. ترسیدم کمی. اما وقتی دیدم ماشین برایم فرستاده‌اند ترسم ریخت. البته تعجبم بیشتر شد که چرا برای سربازی معمولی مثل من جیپ فرستاده‌اند و یک استوار دارد من را مشایعت می‌کند. با خودم فکر کردم شاید به پاس آن همه اسارت به من درجه داده‌اند ولی بعد گفتم مگر چند درجه داده‌اند که یک استوار دارد من را همراهی می‌کند. در توهم سرهنگ شدن بودم که متوجه شدم به سمت شمال تهران در حرکت هستیم. نیم ساعت بعد جلوی اردوگاه اسیران عراقی در تپه عباس‌آباد ایستاده بودم و همان وقت دانستم قرار است به‌‌زودی حساب اسیران عراقی را بگذارم کف دست‌شان.

 من سرباز وظیفه محمدولی از لشکر 84 پیاده لُرستان از پاییز سال 61 در اردوگاه اسیران عراقی در تهران خدمت کردم و به مدت هشت سال از تجربه ده روزه‌ام استفاده کردم. من از اردوگاهی که گاه اسیران عراقی آن را ناامن می‌‌کردند آسایشگاهی ساختم نمونه. یادم هست در همان لحظه ورود به اردوگاه، اسیران عراقی یا غضب‌ناک نگاهم می‌کردند و یا پوزخند می‌زدند. آنها چون می‌دانستند ما آنها را زجرکش نمی‌کنیم پررو بودند و خیلی اذیت می‌کردند. اما من کاری کردم که هم غضب از یادشان رفت هم خنده. یعنی طوری شده بود که وقتی عراقی‌ها را در جبهه اسیر می‌کردند و می‌گفتند می‌روی پیش محمدعلی درجا سکته می‌کردند. حتی شنیده بودم بچه‌ها در خط‌مقدم، گاهی اسم من را روی بی‌سیم عراقی تکرار می‌کنند تا خوف‌ کنند. من اما آدم سنگ‌دلی نبودم فقط بعثی‌ها را خوب می‌شناختم. مثلا همان روز اول ورودم به اردوگاه دستور دادم از اسیران آمار بگیرند و بگویند چه تعداد آنها سیبیل دارند. حدسم درست بود. صدردصدشان سیبیل داشتند. روز بعد در مراسم صبحگاه دستور دادم سیبیل یکی از آنها را که از همه قلچماق‌تر بود تراشیدند و گفتم از این به بعد هر کس تمرد کند سیبیلش را دود می‌دهم. بعد هم اضافه کردم: اگر همین الان صدام بیاید و تهران را بگیرد اول از همه این بعثی بی‌سیبیل را آویزان می‌کند که سیبیل بعثی‌اش را از دست داده است. اسیران عراقی همه از ترس صدام دست‌هایشان را روی دهان‌شان گذاشتند و تا دو روز صدایی از آنها بلند نشد و من هم دیگر سیبیل کسی را دود ندادم.

حکایت خدمت من در اردوگاه اسیران عراقی در تهران حکایت غریبی است. آن قدر غریب که یک بار از سرفرماندهی اهواز زنگ زدند و گفتند یک گروهان از ارتش عراق می‌خواهد خودش را تسلیم کند اما شرط کرده‌اند بعد از اسارات بفرستیم‌شان تهران پیش شما. می‌خواستند بدانند در اردوگاه جا هست یا نه! البته جا نبود و گرنه می‌گفتم بیایند.

 پی‌نوشت:

این قصه دنباله‌دار را برای شبکه آموزش نوشته‌‌ام.

داعش و کودک‌آزاری در ایران!

مظفر الوندی، دبیر مرجع ملی حقوق کودک، در بخش‌هایی از گفت‌و‌گو‌ی خود با ‌ایلنا، به برخی چالش‌های موجود در حوزه کودکان مانند کودک‌آزاری و تعرض یک ناظم مدرسه به دانش‌آموزان پرداخته و از جمله گفته: من اعتقاد دارم که تمامی این موارد به‌زور نبوده و در برخی موارد، گرایشی دوطرفه بوده‌ است.

 – سلام

 – علیک سلام

 – استاد پیرو بحث گرایش‌های دوطرفه مزاحم شدم. البته خودم گرایشی ندارم اما می‌شود برای‌مان بیش‌تر توضیح بدهید؟

 – ببینید در هر اتفاقی دو گرایش وجود دارد. من اصلا با خفت‌گیری موافق نیستم، یعنی به نظرم تا گرایشی در فرد نباشد دزد کیفش را نمی‌زند.

 – یعنی مردم دوست دارند دزد کیف‌شان را بزند؟

 – دوست ندارند اما گرایش دارند. مثلا همین داستان داعش. به اعتقاد من این فقط داعش نیست که سر مردم را می‌بُرد بلکه تمامی این موارد به‌زور نبوده و در برخی موارد، گرایشی دوطرفه بوده‌ است.

 – چرا یک نفر باید دوست داشته باشد سرش بریده بشود؟

 – شما از علم روان‌شناسی چیزی نمی‌دانی، اگر می‌دانستی می‌فهمیدی گاهی آدم دوست دارد یک نفر بیاید سرش را گوش تا گوش ببرد.

 – گیرم که حرف شما درست باشد اما اگر الآن یک پسر 9 ساله بیاید بگوید عمو من را بغل کن شما باید او را بغل کنید؟

– ببینید وقتی او گرایش دارد و من ندارم اتفاقی نمی‌افتد اما اگر هر دو نفر گرایش داشته باشند اتفاق می‌افتد.

 – بچه از این چیزها چه می‌فهمد؟

 – شما نمی‌دانید این نسل جدید چه تخم‌جن‌هایی هستند.

 – راه حل شما چیست؟

 – به نظر من باید سخت نگیریم. در همه دنیا این اتفاقات می‌افتد. این همه مهدکودک در کشور است،‌ حالا در یک مهدکودک یک مربی می‌نشیند روی سینه بچه و به‌زور به او غذا می‌دهد، اتفاق است دیگر و من معتقدم تمامی این موارد به‌زور نبوده و در برخی موارد، گرایشی دوطرفه بوده‌ است. یعنی کودک در سن پایین اصلا دوست دارد غذا را توی حلقش بریزند. طبق تحقیقات جدید نشستن مربی بر روی بچه برای بچه مفید است. فقط دماغ بچه باید بیرون باشد که خفه نشود.

 – ممنونم

 – بنده هم ممنونم چرا که تمامی این موارد به‌زور نبوده و در برخی موارد، گرایشی دوطرفه بوده‌ است.

 باقی بقای‌تان

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

تاملاتی درباره خانه‌خالی یا همان مکان خودمان

امروز مجبورم کمی رُک حرف بزنم. شما بهتر از می‌دانید که برخی از جوان‌ها هستند که به هزار و یک دلیل به دنبال خانه‌خالی یا همان مکان می‌گردند. شاید هم بسیاری از جوانان باشند که همیشه خواستار خانه‌خالی هستند. من خودم هنوز هم هر جا خانه‌خالی باشد می‌روم چون خانه‌خالی محل مناسبی برای نوشتن و کتاب خواندن است. آن روزها که ما در خرم‌آباد زندگی می‌کردیم و خانه‌ها شلوغ بود و عمه و عمو و دایی و خاله همه در کنار هم زندگی می‌کردیم اگر خانه‌ای خالی می‌شد و یا مکانی پیدا می‌کردیم جلد ویدئو را می‌گذاشتیم لای پتو و در آرامش فیلم‌های اخلاقی نگاه می‌کردیم. یعنی خانه‌خالی و مکان همیشه جایی برای فساد و فسق و فجور نیست. من خودم حتی یک سال که پشت کنکوری بودم با دوستانم در یک مکان درس می‌خواندیم و اتفاقا قبول هم شدیم و خانواده‌های‌مان هم می‌دانستند ما در خانه‌خالی هستیم و اعتراضی هم نداشتند.

 اما خانه‌خالی فقط برای درس خواندن نیست. شاید الان دارید به من می‌خندید که در خانه‌خالی درس می‌خوانده‌ام. اما راستش ما در خانه‌خالی گاهی تخته هم بازی می‌کردیم و یک بار صدای تاس انداختن‌مان را به گوش همسایه‌ها هم رسیده بود و بلوا به پا کرده بود. خلاصه که مکان محل مناسبی برای کارهای خلاف هم هست. مثلا برای موادکشیدن خیلی خوب است. از لحاظ روانی کسی که به دنبال مکان یا خانه‌خالی است فقط جایی محصور و مسقف را می‌خواهد و کاری به امکانات رفاهی آنجا ندارد. رفاه یک مکان به سادگی با یک زیرانداز، یک یا دو پتو، یک گاز پیک‌نیک و مقداری لیوان یک بار مصرف و چیبس و ماست‌ موسیر فراهم می‌شود و به چیز دیگری نیاز نیست. یعنی همه کارها در مکان بر روی زمین انجام می‌شود و نیازی به مبل و تخت و آشپزخانه نیست. در واقع این خود مکان است که مهم است نه چیزهای داخل آن. کسی که دنبال مکان است همیشه می‌پرسد مکان داری؟ و نمی‌پرسد مکانت یخچال دارد یا نه. چون مهم نیست. شما نهایت سه ساعت می‌خواهی از مکان استفاده کنی. همان زیلو کافی است. زیلو هم نبود نبود. مورد داشته‌ایم مکان هنوز برق نداشته است اما دوستان به دفعات از آن استفاده کرده‌اند. اصلا ساختمان به مرحله دروپنجره‌گذاری که رسید حکم مکان را دارد و می‌شود از آن استفاده کرد. حالا البته اگر دوست شما زنگ زد و گفت: خانه‌مان مکان است بیا، شما می‌دانید دارید به یک مکان مبله می‌روید که امکانات رفاهی دارد.

 از مکان مبله گفتم یادم آمد دادستانی شیراز مسأله وجود منازل مبله در آن شهر را یکی از معضلات و ناهنجاری‌های اجتماعی خوانده و اعلام کرده است: افرادی که زمینه بزهکاری را با ارائه منازل مبله ایجاد می‌کنند تحت تعقیب کیفری قرار گرفته و منازل آنان با دستور قضایی پلمب می‌شود. یعنی اجاره‌دهندگان منازل مبله در شیراز تحت تعقیب کیفری قرار می‌گیرند!

 به هر حال نظر دادستانی شیراز محترم است اما من گمان می‌کنم هر چیز محصور مسقف حتی دکه‌مطبوعاتی هم زمینه بزهکاری را فراهم می‌کند. مشکل از جای دیگری باید درست بشود چون مکان‌خواهنده اگر به اضطرار برسد پشت شمشاد هم کارش را می‌کند. به خانه مبله نیاز ندارد. دارد؟

 باقی بقای‌تان!

جعل آدم در فوتبال!

آنهایی که سربازی رفته‌اند خوب می‌دانند که در ارتش و سپاه همه چیز ثبت می‌شود. حتی گاهی مکالمات تلفنی بین ارتشی‌ها و یا سپاهی‌ها در فرمی به نام گفت‌وگوی تلفنی ثبت می‌شود. در نظام همه چیز ثبت و مشخص است. اگر یک نظامی بخواهد ده دقیقه از پادگان بیرون برود باید برگه مرخصی پر کند. این طوری نیست که هر کس هر وقت دلش بخواهد برود و هر وقت دلش خواست بیاید. نظم و دیسیپلین نظامی مانع هر گونه سوءاستفاده می‌شود و امکان تقلب کردن را تقریبا به صفر می‌رساند.

 حالا اگر کسی بخواهد در فضای شفاف و پرنظم نظام تقلب کند باید بداند که فقط با جعل مدرک کارش راه نمی‌افتد. یعنی شما به صرف داشتن کارت پایان خدمت جعلی در امان نیستید بلکه علاوه بر کارت جعلی باید یک‌سری آدم با شما هماهنگ باشند. این‌طوری است که مثلا فلان بازیکن فوتبال بدون این که سربازی برود در تیم‌های لیگ برتری بازی می‌کند و حالش را می‌برد. این دوستان که حالا دست‌شان رو شده است فقط کارت پایان خدمت را نخریده‌اند بلکه یک‌سری آدم را هم خریداری کرده‌اند. دقیقا مثل گذرنامه جعلی. شما اگر با کوله‌کش و بارکش و بلدمرزی هماهنگ نباشی گذرنامه جعلی به هیچ دردت نمی‌خورد. یعنی وقتی مدرک شما جعلی است باید یک نفر هم با شما هماهنگ باشد که وقتی از جایی مدرک شما استعلام شد مدرک‌تان را تایید کند. یعنی سند جعلی اگر پشتوانه مردمی نداشته باشد به درد نمی‌خورد. حالا حکایت کارت‌های پایان خدمت بازیکنان فوتبال است. من اگر جای مسوولین بودم زیاد پیگیر این قضیه نمی‌شدم چون هر چه بیشتر پی قضیه را بگیرند چیزهای بیشتری لو می‌رود که ممکن است باعث وهن فوتبال بشود. کارت جعلی پایان خدمت که کار یک دقیقه است، برخی دوستان آدم جعل می‌کنند در فوتبال.

 باقی بقای‌تان!

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

تفکیک جنسیتی به پارکینگ‌ها رسید

من هم مانند بسیاری از هم‌وطنانم در تعطیلات عید فطر به شمال رفتم تا سهم کوچکی در خلق رکورد مردمی سفر و شکسته شدن رکورد نوروز داشته باشم. آفرین بر این ملت که با بنزین 1000 تومانی چنین رکوردی به دست آورد. ان‌شاءالله در نوروز 94 با بنزین 2000 تومانی رکورد فطر را می‌شکنیم و مشت محکمی بر دهان استکبار می‌زنیم.

 بله، بنده هم مثل دیگر هم‌وطنانم بعد از تلاش بسیار خودم را به ساحل دریای همیشه خزر رساندم تا از طبیعت آنجا لذت ببرم که دیدم ساحل را پارتیشن‌بندی کرده‌اند. یعنی یک جا برای شنای آقایان محصور کرده بودند و یک جا هم… یک جا هم…. یک جا هم برای استعمال دریا برای خانم‌ها درنظر گرفته بودند که عذرخواهی می‌کنم می‌گویم ولی روی تابلوی آن نوشته بودند: محل شنای خانم‌ها!

 ما قبلا به این ساحل یعنی ساحل زیباکنار رفته بودیم و اتفاقا از این‌که محلی برای استفاده از دریا برای خانم‌ها وجود نداشت گله‌مند بودیم اما وقتی دیدیم این‌بار محلی خاص برایشان وجود دارد خوشحال شدیم. اینطوری بود که همسرم را فرستادم برود در قسمت ویژه بانوان از دریا استفاده کند و خودم هم رفتم ماشین را پارک کنم که دیدم در ورودی پارکینگ نوشته شده است: ویژه بانوان! فکر کردم اشتباهی تابلوی منطقه شنای ویژه بانوان را اینجا زده‌اند اما تا خواستم وارد پارکینگ بشوم یک خانمی جلویم را گرفت و گفت: آقا مگر نمی‌بینید نوشته ویژه بانوان. گفتم: پارکینگ مگر خانم و آقا دارد؟ گفت: ندارد؟ گفتم: متوجه نمی‌شوم. گفت: فقط راننده خانم می‌تواند اینجا پارک کند. گفتم: چرا؟ گفت: چون پارکینگ ویژه بانوان است دیگر. گفتم: چرا ماشین‌های خانم‌ها و آقایان را جداسازی می‌کنید؟ جداکردن خودشان در ساحل خوب است و باعث امنیت و آرامش خانم‌هاست اما پارکینگ دیگر چرا؟ گفت: این هم برای آرامش و احترام به خانم‌هاست. گفتم: همسر بنده در حال استفاده از دریا هستند پس می‌توانم ماشینم را اینجا پارک کنم. گفت: خودشان بیایند پارک کنند بروند. گفتم: خودشان الآن فقط شرایط حضور در منطقه محصور را دارند و آمدنشان طول می‌کشد. بگذارید من پارک کنم. گفت: نمی‌شود که شما وارد پارکینگ خانم‌ها بشوید. گفتم: طوری می‌گویید پارکینگ خانم‌ها انگار اعوذبالله می‌خواهم وارد رختکن خانم‌ها بشوم. این را گه گفتم خانم جیغ کشید و به سمت سرگرد دوید و سرگرد به سرعت من آمد و گفت: چرا می‌خواهی وارد رختکن خانم‌ها بشوی؟ برای کدام پیج فیس‌بوک عکس می‌گیری؟ ها؟ گفتم: من گفتم اعوذبالله. مثال زدم. گفت: دیگر این‌طوری مثال نزنید. گفتم: چشم. گفت: فکر ورود به پارکینگ خانم‌ها را از سر به در کنید، ما غیرت داریم. گفتم: بله بنده هم غیرت دارم اما هنوز فلسفه جداسازی پارکینگ را نفهمیدم. گفت: خودت خواهر مادر نداری؟ گفتم: علاوه بر آنها زن هم دارم. گفت: دوست داری ناموست جلوی یک نامحرم از ماشین پیاده بشود؟ گفتم: این‌طوری که شما با تاکید می‌گویید لابد نباید دوست داشته باشم. گفت: آفرین. گفتم: ممنونم از شما. گفت: حالا فلسفه‌اش را فهمیدی؟ گفتم: بله.

 باقی بقای‌تان!

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

این 600 نفر می‌توانند دودمان را دود بدهند!

ما همیشه برای خودمان رکورد مخصوص به خودمان را داریم. مثلا اگر به قولی برخی در آمریکا یک درصد زندگی می‌کنند و بقیه تماشا‌کننده‌ی زندگی آن‌ها هستند، در ایران هم یک‌چهارم نقدینگی کشور در اختیار 600 نفر است. این 600 نفر، 100هزار میلیارد تومان پول دارند. این رقم 100هزار میلیارد تومان، یعنی این‌که آن‌ها علاوه بر پول، زور هم دارند، چون هم پول زور می‌آورد و هم زور پول می‌آورد. بله، میزان زور و پول این طایفه وقتی مشخص می‌شود که شما به 600 نفر از دوستان و آشنایان و فامیل زنگ بزنید و مقدار دارایی‌شان را سوال کنید و بعد جمع بزنید. من خودم دارایی 1000 نفر از طایفه‌ی «ساکی» ساکن در خرم‌آباد را جمع زدم به زحمت 200میلیون تومان شد، یعنی آن 600 نفر اگر بخواهند می‌توانند دودمان بنده را در لُرستان دود بدهند، بلکه هم دودمان شما را.

 این 600 نفر قطعا همه برگزیده هستند، یعنی یا خودشان خودشان را برگزیده‌اند یا دیگری آن‌ها را برگزیده است. از قدیم گفته‌اند پشت هر مرد موفق، یک زن فداکار وجود دارد که البته درست گفته‌اند،‌ اما در این فقره، پشت هر کدام از افراد این گروه 600 نفره یک انسان دیگر وجود دارد که در عین مهربانی، گردن‌کلفت است، یعنی ما با 1200 نفر برگزیده مواجه هستیم. حالا اگر در نظر بگیریم که پشت آن‌ها هم یک کسی باشد با 1800 نفر طرف هستیم. به هر حال نمی‌شود در کار اقتصادی بدون پشتوانه وارد شد، یعنی چه وارد بشوی و چه واردت بکنند باید پشتوانه داشته باشی.

 به هر حال، آن گروه که 53 نفر بیشتر نبودند، به نام «53 نفر» در تاریخ ماندگار شدند حالا ببینید این 600 نفر چه تاریخی رقم بزنند. شاید هم زده‌اند و ما خبر نداریم.

 باقی بقای‌تان!

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

مربیان لیگ برتر طنز مردم را بنویسند!

رقم قرارداد یکی از مربیان لیگ برتر برای فصل پیش‌ رو روزی 7 میلیون تومان است. رقم کل قرارداد ایشان برای یک فصل، 2 میلیارد و 100 میلیون تومان است. یعنی اگر یک فصل را 10 ماه هم حساب کنیم – که نیست – می‌شود ماهانه 210 میلیون، هفته‌ای 49 میلیون، روزی 7 میلیون.

 از صبح خیلی تلاش کردم که طنزی برای این قرارداد و رقمش بنویسم. روش‌ها و قالب‌های زیادی را امتحان کردم اما طنزها به دلم نمی‌نشست. هر کاری می‌کردم که طنز خنده‌دار و گزنده‌ای بشود نمی‌شد. یعنی آن طوری که باید می‌شد نمی‌شد. خیلی اعصابم خرد شده بود. نمی‌دانستم چرا نمی‌توانم برای این سوژه طنز بنویسم. سوژه به این باحالی. وقتی برخی مردم از گرانی ‌شیر پوکی استخوان گرفته‌اند و احسان علیخانی هر شب ما را با یک انسان بی‌نوا یا خانواده بی‌نوا که زندگی‌شان لنگ 10 میلیون تومان پول است آشنا می‌کند بهترین سوژه برای طنزنویسی کسی است که روزی 7 میلیون درآمد دارد. آن هم نه درآمدی از راه کارخانه و صنعت که نفعش به ملت برسد، بلکه از فوتبالی که مردم به قدر یک مستراح تمیز در ورزشگاه‌ها از آن سهم ندارند. خلاصه هی تلاش می‌کردم که با رقم قرارداد شوخی کنم. هر چه به زندگی دیگران و زندگی خودم سرک کشیدم ببینم چه چیزی می‌توانم درباره روزی 7 میلیون تومان درآمد از راه فوتبال بنویسم نشد که نشد. یعنی اگر می‌نوشتم یا با آبروی همسایه و قوم و خویش بازی می‌کردم یا با آبروی خودم را می‌بردم. یعنی گفتم حالا که عمری با چک و لگد صورت خودمان را سرخ نگه داشته‌ایم حیف است این‌جا از سرخی صورت پرده‌برداری کنیم.

 خلاصه از صبح تا همین الآن که نزدیک ظهر است مشغول وررفتن با این خبر بودم و نمی‌توانستم طنز خوبی درباره‌اش بنویسم. پس از پای کامپیوتر بلند شدم و از دور نگاهی به خبر انداختم و تازه فهمیدم چرا نمی‌توانم طنزی درباره‌اش بنویسم. بله، وقتی از دور نگاه کردم محکم کوبیدم روی پیشانی‌ام و گفتم: دیوانه، این تو نیستی که باید درباره آن رقم قرارداد طنز بنویسی، کسی که روزی 7 میلیون تومان از راه فوتبال درآمد دارد باید برای تو که قلم‌به‌دستی روزمزد هستی طنز بنویسد. این بار سوژه تویی.

 باقی بقای‌تان!

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور