فاضلاب از تولید به مصرف

حتما خبر دارید که ورود فاضلاب خام به سد فشافویه در جنوب تهران باعث مرگ بیش از دو میلیون قطعه ماهی شده است. یعنی دوستان لطف کرده‌اند و فاضلاب خام را مستقیم وارد سدی کرده‌اند که در آن سد برای مردم ماهی پرورش می‌داده‌اند و از آب تصفیه شده آن هم برای آشامیدن استفاده می‌کرده‌اند. به همین راحتی. به همین راحتی آن همه آب در سد فشافویه دیگر به درد استر هم نمی‌خورد، یعنی دور از جان شما اگر اسب هم از آن آب بخورد در جا سقط می‌شود چه رسد به آدمی. نکته جالب این جاست که مسوولان فقط از ورود فاضلاب خام به دریاچه سد فشافویه گله کرده‌اند و گرنه سال‌هاست با ورود فاضلاب غیرخام به آن مخالفتی نداشته‌اند. یعنی آن همه کپور و آمور و سیلور پرورشی با فاضلاب غیرخام پرورش می‌یافته‌اند و بعد وارد معده من وشما می‌شده‌اند. یعنی دوره زمانه‌ای شده که به ماهی جماعت هم نمی‌توان اطمنیان کرد. ماهی شمال یک جور آلودگی دارد، ماهی جنوب یک جور و ماهی‌های پرورشی هم یک جور دیگر. خوش به حال خودمان که سالی یک بار بیشتر آن هم در شب عید ماهی نمی‌خوریم وگرنه تا الان چند سال از نخستین سالگردمان گذشته بود.

خلاصه که استفاده‌ای که ما از فاضلاب می‌کنیم در هیج جای دنیا نمی‌کنند. ما قبلا از فاضلاب برای آبیاری مزارع و صیفی‌کاری‌ها و حالا برای پرورش ماهی استفاده می‌کنیم. یعنی ممکن است در آینده به جایی برسیم که فاضلاب را مستقیم وارد بطری بکنیم و به عنوان آب معدنی از تولید به مصرف، وارد بازار کنیم. همین حالا هم برخی از دوستان آب شیر را به عنوان آب معدنی به خوردمان می‌دهند و ابایی از این کار ندارند و اگر بدانند نوشیدن فاضلاب باعث مرگ انسان نمی‌شود آن کار را هم می‌کنند. آخر می‌دانید استفاده از فاضلاب خیلی سودآور است. در واقع همه‌اش سود است. صفر تومان می‌گذاری و صدهاهزار تومان برمی‌داری. یعنی سودش در حد زمین‌خواری است با این تفاوت که همه جا زمین خوب برای خوردن پیدا نمی‌شود اما همه جا فاضلاب خوب برای آبیاری و استفاده هست. هم فاضلاب صنعتی و هم فاضلاب انسانی.

از هفته‌نامه «سپید»

پنج شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۳ | رضا ساکی

نان کوچک

عمه «شاخ زر» به فارسی «شاخه‌ی زر» مادر شوهر عمه‌‌ام بود و البته مادربزرگ «حبیب» که قبلا شرح حال‌اش را نوشتم. عمه از ایل ما بود، یعنی «ساکی» بود و از قدیم با خانواده‌ی پدری من رابطه داشت و البته خواهر شوهر عمه کبری من هم بود. در لرستان و خرم‌آباد همیشه این طوری است، همه با هم فامیل هستند و هر کس از چند طرف با دیگران نسبت دارد.

عمه زنی بود سخت جگرآور، تنومند، زیبا، کار بلد و مهربان. هنوز خال‌کوبی‌های روی پیشانی و گونه‌هایش در عکس‌هایی که از او به جا مانده معلوم است. مادربزرگم هم از این خال‌کوبی‌ها داشت و شوهر عمه‌ام هنوز دارد. رسم بود که قدیم پشت دست‌ها، روی چانه،‌ روی گونه‌ها و روی پیشانی را با نقش‌های قدیمی خال‌کوبی می‌کردند. عمه به من بِرارزا می‌گفت یعنی برادرزاده و من را خیلی دوست داشت. حتا بیشتر از پسرها و نوه‌های خودش. یعنی آن قدر من را دوست داشت که وقتی می‌خواست نان ساجی یا به قول ما لُرها نان تایی درست کند اول یک نان کوچک برای من می‌پخت و بعد شروع می‌کرد. یکی از بهترین لحظه‌های کودکی‌ام لحظه‌ای بود که عمه فریاد می‌زد: «برارزا بیا سیت کولِرَ پختمه» و من می‌رفتم و نان کوچک داغ را می‌گرفتم و قبل از این که بخورم بو می‌کشیدم.

عمه بانوی بزرگ روستای «تجره گله‌دار» بود و در میان فامیل همسرش یعنی ایل «ممیوند» بسیار مورد احترام بود. او از آن زن‌هایی بود که یک‌تنه کار آن خانواده بزرگ را سامان می‌داد. یعنی هم در خانه بود هم در مرزعه. هم یادش بود که باید نان بپزد و هم می‌دانست غروب باید برود سراغ گله. عمه از آن زن‌هایی بود که دستانش همیشه زبر بود و یک تنه هیزم‌های بزرگ را بلند می‌کرد. عمه مثل دیگر زن‌های روستا بوی حنا و ترشی دوغ می‌داد. بوی نعنا گاهی. بوی روغن و بوی نان. عمه اما هر چه استوار بود در برابر روزگار استواری نداشت. مثل همه که در برابر روزگار و سرنوشت تسلیم‌اند. وقتی خبر شهادت پسرش «دوست‌علی» را شنید مثل یک دختر چهارده‌ساله گریه می‌کرد. مویه می‌کرد. اولین باری که دیدم صورت عمه چین می‌خورد در همان پُرس پسرش بود. من چیزهایی از آن شهادت یادم هست، صحنه‌هایی مثل کتل‌های سیاه و روسری‌های لُری رنگارنگ که روی تابوت بسته بودند. مرگ فرزند عمه را داغ‌دار کرد و صورتش را چروک انداخت. بعد از دوست‌علی هر کدام از بچه‌های عمه که به جبهه می‌رفتند عمه را هم با خود می‌بردند. دیگر طاقت جبهه رفتن فرزندانش را نداشت و طاقتش طاق می‌شد از نبودن‌شان. طوری که اگر یکی از نوه‌هایش زمین می‌‌خورد عمه غش می‌کرد. عمه‌ای که اگر با برنو تیرمی‌انداخت لحظه‌ای پلک نمی‌زد.

سال‌ها گذشت و جنگ تمام شد و هر چه ما جوان شدیم عمه پیرتر و پیرتر شد. کار زیاد در خانه و به دوش کشیدن بار یک خاندان بزرگ او را از بین برده بود و خواب‌های بد به سراغش آمده بود. بیشتر خواب دوست‌علی. خواب مرگ فرزندان. خواب‌های که آن زن استوار و قوی و زیبا را خرد کرد. عاقبت یک بار در خواب بلند فریاد زده بود و وقتی بیدار شده بود دیگر آن عمه قدیم نبود. عمه‌ای بود که «آلزایمر» گرفته بود. روزگار پاداش سال‌ها خانه‌داری و محبتش را با فراموشی داده بود.

این طوری بود که بعد از سال‌ها این بار دیگر در تهران باز هم هم‌خانه عمه شدیم. عمه را برای درمان آورده بودند و شوهر عمه‌ام مرتب او را از این دکتر به آن دکتر می‌برد ولی هنگامی که در خانه بود من همدمش بودم. او به دلیل بیماری در طول روز بارها برایم از گذشته‌های فامیل می‌گفت. هر قصه را هزار بار تعریف می‌کرد و آخرش می‌گفت یادت هست برایت نان کوچک می‌پختم و وقتی می‌گفتم بله دوباره قصه را از سر می‌رفت. آن قدر از مرحوم «لازم ساکی» شوهر عمه‌ام گفت که انگار سال‌ها او را از نزدیک می‌شناختم. مرحوم «لازم ساکی» سال ۱۳۴۲فوت کرده بود و شوهر عمه‌ام بود ولی من هیچ چیز از او نمی‌دانستم که پول‌دار بوده، کارمند شرکت نفت بوده، ناگاه مرده، زن قبلی داشته، خوش‌تیپ بود، قلب‌اش خراب بوده و… آن قدر از عمه «بتول» و چگونگی ازدواج‌اش گفت که انگار جای عاقد من آنجا نشسته بودم. می‌گفت من همیشه می‌گفتم که بتول که چشم‌های آبی دارد زن یک سرهنگ می‌شود و عاقبت هم شد. راست هم می‌گفت. گاهی در میان قصه ناگهان یادش می‌آمد که اینجا تجره نیست و می‌گفت من باید برگردم «تجره» اما من و مادر مانع‌اش می‌شدیم و سعی می‌کردیم طوری متوجه‌اش کنیم که در تهران است و ساعت‌ها با روستا فاصله دارد. یک بار که اصلا رفته بود و توی کوچه بود که متوجه شدیم. از آن به بعد در خانه را قفل می‌کردیم.

عمه در آن چند روز آن قدر تعریف کرد که راستش کمی خسته هم شدم، داستان‌ها را بعضی وقت‌ها بدون حتا یک واو اضافه، دوباره تعریف می‌کرد. من را در آن حالت بیماری می‌شناخت، می‌گفت تو جانشین آنهایی هستی که رفته‌اند و باز تعریف می‌کرد. خلاصه آن زن شاداب که از صبح زود تا شب کار می‌کرد از پا درآمد، «آلزایمر» امان‌اش را برید. من تازه خوبی او را دیده بودم که زمان حال را از دست می‌داد و از گذشته به خاطر می‌آورد. بعدا حالش بدتر شد و یک روز خبر آوردند که عمه رفته است. بعد از عمه شاخ زر دیگر کسی برایم نان کوچک نپخت.

از صفحه سیتالوپرام، مجله چلچراغ

چهارشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۳ | رضا ساکی

مغز متفکر گروه ما

حبیب پسر عموی پسر عمه‌ی من بود. هم سن و سال بودیم. حبیب متولد روستای «تجره‌ی گله‌دار» خرم‌آباد بود. من از کودکی با او هم‌بازی بودم و در تمام دوران جنگ و بمباران‌های خرم‌آباد در روستا مهمان خانه‌ی آنها بودیم. از وقتی ما یادمان می‌آید یک پای حبیب می‌لنگید، می‌گفتند آمپول اشتباه به او زده‌اند این جوری شده، بعد هم گویا در همان اوان پایش هم می‌شکند و درمان درست و حسابی نمی‌کنند و یک پای حبیب کاملا ضعیف می‌شود و برای همیشه می‌لنگد. من خوب یادم هست که بعد از آن گندکاری‌ها، دکترهای محلی می‌آمدند تا او را درمان کنند، خوب یادم هست که چطور سیگار روشن کف پای او می‌گذاشتند تا بفهمند حس می‌کند یا نه، خوب یادم هست که پای‌اش را می‌کشیدند و او درد می‌کشید. به هر حال نام‌اش را هر چه بگذارید حبیب از بدشانسی لنگ شد، از بی‌توجهی، همان طوری که عمه‌ی من در حول و حوش ۱۳۱۰آبله گرفته بود و کور شده بود، همان طور که سه تا از عموهای من در قبل از سال ۱۳۲۰از همین آبله و تب ساده قبل از پنج سالگی مرده بودند، همان طور که آنها به فنا رفتند حبیب هم در سال‌های آغازین دهه‌ی ۶۰ خیلی آسان یک پای‌اش را از دست داد.

در آن روزگار بازی‌های ما در روستای تجره محدود به فوتبال نبود. آن طرف جاده به سمت روستایی دیگر زمین فوتبال خاکی بزرگی بود که آنجا بازی می‌کردیم اما شرایط روستا و طبیعت آن باعث می‌شد بازی‌‌ها و سرگرمی‌های دیگری داشته باشیم. مثلا در فصل نخود با نخودکنی سرمان گرم می‌شد. در اردیبهشت کنگر و ریواس می‌کندیم و کنار جاده می‌فروختیم. سبزی‌های محلی دیگری هم بودند که فروش‌شان سود خوبی داشت. در کنار سرگرمی‌هایی که کار هم حساب می‌شدند هفت‌سنگ و کمربند بازی هم می‌کردیم و البته «دال پَلو» که باید با سنگ به هدف می‌زدیم. یادش بخیر حبیب با همان یک پا همیشه با ما بود. به‌ویژه در فروش ریواس و کنگر خبره بود. کلمات قملبه فارسی بلد بود و از حرف زدن با تهرانی‌ها و غریبه‌ها خجالت نمی‌کشید و می‌توانست به خانم‌ها هم جنس بفروشد. آخر جبیب خوش قیافه بود. همیشه یک حالت لبخندمانند روی صورتش بود و خیلی هم به خودش می‌رسید و چون بارفیکس زیاد می‌رفت و شناگر خوبی هم بود بالاتنه‌اش مثل آنهایی بود که بدن‌سازی می‌روند. یعنی یک فرغون ریواس را در نیم ساعت می‌فروخت. نمی‌دانم از کجا می‌دانست ریواس برای کبد و معده و روده خوب است. حتا یک بار به یک خانم گفت ببرید خورش ریواس درست کنید. همه ما خورش کرفس شنیده بودیم ولی خورش ریواس نه. حبیب اگر کشف می‌شد الان یک مغز اقتصادی بود که هزاران نفر زیر دستش کار می‌‌کردند. حبیب اولین کسی بود که به ما یاد داد به جای این که همه ریواس‌های و کنگرها را یک جا بفروشیم،‌ دو گروه بشویم و یک کیلومتر از هم فاصله بگیریم تا فروش‌مان بیشتر شود. همین طور هم شد. حبیب اولین کسی بود که به ما یاد داد یک دسته ریواس بگیریم و چند متر بالاتر از فرغون‌ها بایستیم تا ماشین‌ها فرصت ترمز کردن داشته باشند.

حبیب چند سال پیش رفت. چند سال با بیماری جدال کرد. هنوز یادم نمی‌رود که غروب‌ها کنار جاده می‌نشست و به عبور ماشین‌ها نگاه می‌کرد. می‌گفت این کار به من آرامش می‌دهد. حبیب از گوشت و پوست من بود، این دومین یار کودکی است که ازدست داده‌ام. بعد از «رضا چراغی» که نخستین دوست زندگی‌ام. از دست دادن رفیق کودکی دردی دارد که از بی‌پدری وخیم‌تر است. آن هم کسی مثل حبیب که مغز متفکر گروه ما بود.

هنوز وقتی از تهران به سمت خرم‌آباد می‌روم. به تجره که می‌رسم به کنار جاده نگاه می‌کنم. می‌بینم حبیب آنجا نشسته است و به غروب زل زده است. سرخی آفتاب شفق روی صورتش افتاده است و زیبایی‌اش را دوچندان کرده است.

از صفحه سیتالوپرام، مجله چلچراغ

پنج شنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۳ | رضا ساکی

ربط همه چیز به همه چیز

یک ملت برای اینکه پیشرفت بکند باید همه چیزش با همه چیزش بخواند. این حرف من نیست، حرفی که آدمی در طول حیات خود به آن رسیده است. یعنی از دوره غارنشینی به این طرف هر وقت همه چیز انسان به همه چیزش آمده است دوره‌ای طلایی در زندگی بشر رخ داده است و هر وقت همه چیز بشر با همه چیزش نخوانده است اوضاع قاراشمیش بوده است. حالا حکایت ماست. از آن طرف پزشکان ایرانی در زمره بهترین پزشکان دنیا هستند و در کشور بیمارستان‌های آنچنانی داریم و جراحی‌های فلان و بهمان انجام می‌دهیم و آدم نزدیک به موت را زنده می‌کنیم اما روزانه در استان‌های ساحلی ۱۴هزار تن زباله تولید می‌کنیم. نگویید این تولید زباله به آن پیشرفت پزشکی ربط ندارد. اتفاقا ربط دارد. یعنی هر چه در پزشکی پیشرفت کرده‌ایم و می‌کنیم در زمینه بسیاری از بیماری‌ها هم پیشرفت کرده‌ایم و شماری بسیاری از ایرانی‌ها درگیر بیماری‌های کم علاج و بدون علاج هستند.

الان شرایط محیط زیستی دریای خزر طوری است که شما اگر توی آب شیرجه بزنید خیلی شانس بیاورید فقط بطری آب معدی توی چشم‌تان می‌رود و اگر بدشانس باشید قوطی تن ماهی حسابتان را می‌رسد. من خودم اصلا در خزر شنا نمی‌کنم و یک بار هم که به زور پاچه‌ام را ورمالیدم و وارد آب شدم هر بار مجبور شدم که از آب بیرون بیایم و لای انگشتانم را تمیز کنم. یک بار سبزی خوردن لای انگشتانم گیر کرده بود. یک بار نخ شیرینی لای انگشتانم گیر کرده بود. یک بار ته خیار لای انگشتانم گیر کرده بود. یک بار تفاله چای لای انگشتانم گیر کرده بود. یک بار تخم هندوانه لای انگشتانم گیر کرده بود و یک بار هم پایم به چیزی شبیه واشر سرسیلندر خورد. یعنی الان فقط می‌شود از زیبایی دریا آن هم نه از نزدیک بلکه از دور لذت برد. یعنی باید بروید کنار ساحل توی‌‌ همان ماشین بنشینید و به دوردست نگاه کنید و لذت ببرید. در ضمن اگر در دور دست یک سیاهی دید فکرکنید نهنگ یا کوسه دیده‌اید، اول اینکه جایی مثل خزر نهنگ و کوسه ندارد و دوم اینکه اگر کمی دقت کنید خواهید دید آن سیاهی لاستیک تراکتور است!

از هفته‌نامه «سپید»

دوشنبه, ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۳ | رضا ساکی

بعد از رفتن مارادونا

دایی قدش بلند بود. خیلی بلند. هم قد بلند بود هم تنومند. مادربزرگم هم قد بلند بود. تنها عکسی که مادربزرگم داریم عکسی است که به ستون چوبی ایوان تکیه داده است و دوردست را نگاه می‌کند. آن زمان زنان زیاد اهل عکس انداختن نبودند اما در همان یک عکس هم معلوم است مادربزرگم چقدر قد بلند است. دایی، دایی مادرم بود ولی ما هم دایی صدایش می‌کردیم. دایی‌هایم هم دایی صدایش می‌کردند. برایم همیشه جالب بود که دایی‌هایم دایی دارند. او دایی محمدحسین بود. بزرگ فامیل. مردی ۷۰ ساله که صورت آفتاب‌سوخته‌ای داشت. موهای سرش کم‌پشت بود و همیشه عرق‌چین به سر داشت. کار دایی در خرم‌آباد نبود. او در بیرون از شهر چوب‌بری داشت. گاه می‌شد روزها به شهر برنمی‌گشت و در همان چوب‌بری می‌ماند. دایی محمدحسین از اسطوره‌های زندگی من بود. همان باری که یک دستی من را بلند کرد و روی شانه‌اش گذاشت اسطوره شد. خیلی زور می‌خواست بچه کلاس اولی را یک دستی بلند کنی و روی شانه بگذاری، اما او این کار را کرد. یادم هست یک بار ظهر با محمد پسرش توی کوچه بازی می‌کردیم که دیدیم دایی دارد از سر کوچه می‌آید. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم یک چیزی شبیه ریچارد براتیگان بود یا آنتونی کوئین. دایی هر وقت از چوب‌بری برمی‌گشت چیزهایی با خودش به شهر می‌آورد. چیزهای مثل اره‌های دایره مانند یا وسایل چوب‌بری و گاهی هم چوب. آن روز اما چیزهای زیادی دستش بود و من و محمد دویدیم که بلکه کمک دایی بدهیم. البته چه کمکی. آن قدر وسایل سنگین بودند که حتا نمی‌توانستیم آن را روی زمین بکشیم. هیچ کس نمی‌دانست دایی چطور آن همه وسیله را به شهر می‌آورد و همیشه هم پیاده است. در فامیل این طور شایعه بود که دایی از کارگاه تا شهر را پیاده می‌آید. چیزی که من به آن اعتقاد داشتم و هنوز هم دارم.

آن روزها هر وقت می‌فهمیدم دایی به شهر آمده است خودم را به خانه‌شان می‌رساندم تا کنار دایی باشم. دایی سیگار دست‌پیچ می‌کشید. یکی از شگفتی دوران کودکی‌ام این بود که ببینم دایی چطور با آن انگشتان بزرگ و زمخت، سیگار به ‌آن کوچکی را آماده می‌کند، توتون لای کاغذش می‌گذارد و با آرامش و ظرافت می‌پیچد. دایی همیشه تا همین مرحله می‌گذاشت پیشش بمانم و وقتی می‌خواست سیگار را روشن کند می‌گفت از اتاقش بیرون بروم.

سال‌ها به همین منوال گذشت و هر چه ما جوان‌تر می‌شدیم دایی شکسته‌تر می‌شد. یک بار یادم هست که وقتی داشتم آمدن دایی را از سر کوچه نگاه می‌کردم دیدم نفس دایی گرفت و وسایل سنگین را زمین گذاشت. آن روز با گریه به سمت دایی دویدم. حس طرفدار ناپل را داشتم بعد از رفتن مارادونا، باور نمی‌کردم دایی روی زمین بنشیند و نفس بزند. روزهای آخر، یعنی روزهای آخری که دایی زنده بود دیگر هوش‌وحواس درست و حسابی نداشت. آخرین باری که دیدمش مردی را دیدم که روی زمین خوابیده بود و چیزی حس نمی‌‌کرد. آن روز دستانم بزرگش را توی دستان کوچکم گرفتم. من گرم بودم و او سرد. چند روز بعد دایی رفت و چند روز بعد خودم با چشمان خودم دیدم که وقتی خواستند آخرین وسایلی که دایی از چوب‌بری آورده بود از خانه بیرون ببرند چهار پنج نفری تلاش می‌کردند. بعد از دایی کسی جایش را در خانه پر نکرد. مثل جای پله در برزیل که هرگز پر نشد.

از صفحه سیتالوپرام، مجله چلچراغ

دوشنبه, ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۳ | رضا ساکی

داستان دو چوپان

به یاد پدرم

پدرم مثل خودم لُر بود. ما لُرها اصولا اهل جمع کردن مال نیستیم. یعنی سیستم‌مان این جوری نیست که زیاد اهل پس‌انداز و آینده‌نگری باشیم. یعنی خیلی به دم اهمیت می‌دهیم و از لحظات زندگی خوب و به موقع استفاده می‌کنیم. پدرم همیشه با مادرم بر سر ولخرجی مرافعه می‌کرد. مادرم البته خودش هم ولخرج است ولی ببینید پدرم چه بود که مادرم اعتراض می‌کرد. پدر از آن دسته آدم‌هایی بود که اعتقاد داشت زندگی برای زندگی کردن است و جهان جای خوش‌گذرانی هم هست. یادم هست سال ۷۰ با دو تا از دوستان به کیش رفت. تا شنیده بودند کیش دارد جانی می‌گیرد و آنجا فلان و بهمان است و وسط خلیج فارس است و جان می‌دهد برای استراحت، رفتنند کیش. بله، همین کیش معرف حضور شما که از نسل من در خرم‌آباد کسی نمی‌دانست کجاست. تا مد‌ت‌ها بسیاری از بزرگ‌ترهای فامیل فکر می‌کردند پدر به خارج از کشور رفته است. پدر این جوری بود. از کیش هم یک جاروبرقی برای مادر، یک بسته پلمب آدامس سین‌سین برای من که بزرگ‌تر بودم، یک دست لباس زورو برای برادر کوچکم و یک دست کامل وسایل طراحی برای برادر وسطی آورد. آن سال با باز کردن بسته سین‌سین پوز همه هم‌محلی‌ها را در جمع‌آوری عکس فوتبالیست‌ها زدم و خالی می‌بستم که پدر به زودی دوباره به کیش می‌رود و قرار است چهار بسته love is  برایم بیاورد.

پدرم هر وقت با مادرم بر سر ولخرجی، به تعبیر مادر و لذت از زندگی و مال، به تعبیر پدرم بحث می‌کرد یک متل لُری را تعریف می‌کرد. متلی که بنده از یک ماهگی آن را در حافظه داشته‌ام.

پدر می‌گفت: دو چوپان زیر سایه درختی نشسته بودند و درباره زندگی و آینده‌شان حرف می‌زدند. یکی از چوپان‌ها همان‌طور که حرف می‌زد، پشکل گوسفند را از روی زمین برمی‌داشت و با آنها تیله‌بازی می‌کرد. در میان حرف زدن ناگهان یکی از پشکل‌ها از دست چوپان در رفت و محکم به شقیقه چوپان دیگر برخورد کرد و آن چوپان را در دم کُشت. این طوری که است می‌گویند زندگی به پشکلی بند است. حالا که زندگی و آمال و آرزوهای‌مان به پشکلی بند است چرا از این زندگی بهره نبریم؟

پدر با این که رئیس بانک بود هرگز از طرح‌‌های ساخت مسکن و وام‌های طولانی‌ مدت خوشش نمی‌آمد. می‌گفت: اگر بانک می‌خواهد خانه بدهد همین الان بدهد، من چرا باید پولم را یک جا بگذارم تا چهار سال آینده خانه‌ بگیرم یا نگیرم. الحمدالله که بی‌خانه نیستیم. این پول را برمی‌داریم می‌رویم سوریه. و سوریه‌ای می‌برد ما را. یک هفته در بهترین هتل. با سه چمدان می‌رفتیم با ۱۰ چمدان برمی‌گشتیم.

پدرم تا آخر عمر همین طوری زندگی کرد. البته همیشه چیزی برای روز مبادا و به قول ما لُرها روز افکن، یعنی روز افکند شدن کنار می‌گذاشت اما هیچ وقت از خوشی روزگار فاصله نگرفت. در پاییز سال ۸۹ وقتی که خیلی بیماری‌اش پیشرفت کرده بود و دکترها اکیدا توصیه کرده بودند که نباید سرما بخورد سر از آبشار بیشه لُرستان درآورده بود. منطقه‌ای که در بهار هم سرد است چه رسد به پاییز. پدر، امین پسرعمه‌ام را تطمیع کرده بود تا با هم به بیشه بروند. گفته بود الان که هوس بیشه کرده‌ام اگر نروم شاید دیگر نتوانم بروم. همان هم شد. امین آن روز عکسی از پدر گرفته است که پدر ایستاده دارد به آبشار بیشه نگاه می‌کند. پدر در آن عکس امیدوار نیست، اما راضی است. همه قصه زندگی همین است.

 از مجله چلچراغ

یکشنبه, ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ | رضا ساکی

کار کار بزرگی است، نه؟

می‌گوید سیاسی که نیستی؟می‌گویم سیاسی بودن مگر بد است؟ می‌گوید من گفتم بد است؟ گفتم وقتی می‌پرسید سیاسی که نیستی مثل این است که بپرسید معتاد که نیستی. می‌گوید حالا هستی یا نیستی؟ می‌گویم آدمی فرهنگی هستم که سیاست رهایم نمی‌کند. می‌گوید کارت چیست. می‌گویم کمک مالی می‌خواهم برای یک طرح فرهنگی. اسمش روز گُلوَنى است. روز روسرى لُری. گُلوَنى سربند زنان لُر است. سربندى باستانی. حالا نسل جدید البته سربند نمى‌بندد ولى به صورت روسرى از آن استفاده می‌کند. می‌گویم روز ٢۶ اردیبهشت را به عنوان روز گُلوَنى یا روسری لُری نام‌گذاری کرده‌ایم. مى‌گوید بسیار حرکت خوبی است باید یک جشن بزرگ برگزار کنید. مى‌گویم ممنون جشن بزرگ نمی‌خواهیم. کار فرهنگی زمان‌بر است. ما افق ده ساله داریم برای این کار. الان شما ۱۰ میلیون کمک کنید کارمان راه می‌افتد. می‌خندد. می‌گویم خنده دارد؟ می‌گوید همین پیش پای شما آماده بودند اینجا برای هفته فرهنگی لُرستان. هم طرح داشتند هم اساس‌نامه. ۲۰۰ میلیون برآورد هزینه کرده بودند. بعد تو ۱۰ میلیون می‌خواهی؟ معلوم است آدم کلاشی هستی! اگر کلاش نبوی مثل انسان هزینه‌هایت را برآورد می‌کردی. مثال شما زیادند. کسانی که از مهربانی و سادگی مسوولانی چون من سوءاستفاده می‌کنند و پول به جیب مى‌زنند. من یک قران به روز روسری لُری کمک نمى‌کنم.
***
می‌گوید فلانی که همشهری شماست، چرا پیش او نرفتی؟ مى‌گویم رقم درخواستم کم بود فکر کرد دارم سرش کلاه می‌گذارم. می‌گوید چقدر درخواست کردی؟ می‌گویم ۱۰ میلیون. می‌گوید برای این حرکت فرهنگی که ۱۲ استان را در برمی‌گیرد ۱۰ میلیون ندادند؟
***
دو نفر هستند قد بلند هستند و کم‌حرف هستند. چهارشانه هم هستند. جای دوری نمی‌رویم. توی پارک محل می‌نشینیم. من وسط و آن‌ها در طرفین. یکی‌شان می‌گوید: می‌گویند در کار تلکه کردن مسوولین هستی؟ می‌گویم به فرض که باشم نه خیلی مسوولین دست‌و‌دل بازند! آن یکی با سُقلمه می‌زند توی سرم و می‌گوید نمک پاشی موقوف. نیم ساعت بعد می‌روند. متوجه سوتفاهم شده‌اند.
***
می‌گوید آقای ساکی را نمی‌شناسید؟ ایشان خیلی معروف است. از افتخارات استان است. می‌خندم. می‌گوید آقای ساکی شنیده‌ام ایده‌ای مطرح کرده‌ای درباره روسری لُری. از بالا تماس گرفته‌اند که طرح طرحی همه جانبه است. می‌گویم بالا به من لطف دارند. می‌گوید خب ما دربست در خدمتیم، برای برگزاری همایش چقدر برآورد هزینه کرده‌اید؟ مى گویم ۳۰۰ میلیون تومان. خوشحال می‌شود. بلند می‌شود و با من دست می‌دهد و می‌گوید پس معلوم است کار کار بزرگی است، نه؟

ریسه، چلچراغ

پنج شنبه, ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۳ | رضا ساکی

درباره جاسوسی و جیره‌خواری ریچارد فرای

قبلا گفته بودم که امسال طنز چلچراغ را پنچ‌ نفری می‌نویسیم. هر بار یکی شروع می‌کند و یکی تمام. ممکن است نوشته‌های دوستان را جداجدا خوانده باشید اما با هم نه. پس دومین ریسه گروهی را به طور کامل اینجا می‌گذارم تا بخوانید. اگر حوصله کنید و بخوانید و نظرتان را بگویید به ما پنج نفر لطف می‌کنید. امید که خوش‌تان بیاید چون ما خوشحالیم به خوشحالی شما

درباره جاسوسی و جیره‌خواری ریچارد فرای
افشاگری علیه خاندان مومنی، مقامی‌کیا و سمیعی

محمدعلی مومنی:
جاسوسی هم جاسوسی‌های قدیم. یک نفر سوار هواپیمایش می‌شد، می‌رفت یک جای دیگر جاسوسی می‌کرد؛ آخر وقت اداری هم برمی‌گشت و می‌رفت به زندگی‌اش می‌رسید. حالا هواپیما بدون سرنشینش می‌رود جاسوسی، سرنشین هم بدون هواپیما!
مثل همین آقای «نلسون فرای» که می‌گوید من ایران‌شناسم. خب همین ایران‌شناس هم مشکل دارد. «‌شناس» یعنی شناسایی کردن. بعد هم از آن سر دنیا آمده اینجا، می‌گوید من به اصفهان و حافظ و سعدی و چلوکباب و آلودگی هوا علاقه‌مندم.
ما خودمان برای تعطیلات می‌رویم آن طرف، ایشان از آن طرف آمده این طرف. بعد هم یکی نیست بگوید اگر مرد کار و مطالعه‌ای، ماشالله وطن به آن درندشتی داری. برو همانجا را شناسایی کن. بشو «آمریکا‌شناس».
اصلا مگه ما خودمان اینجوری هستیم که دیگران بخواهند کشور ما را بشناسند؟ ما خودمان اگر لازم باشد، می‌شناسیم.
ما خودمان یک بار هم نرفته‌ایم ببینیم عالی‌قاپو چه شکلی است. آنوقت شما سالی چند بار می‌رفتی عالی‌قاپو را بازدید می‌کردی.
چند جلد اسناد مهم به دست آمده که حاصل سال‌ها جاسوسی خالصانه شماست. البته یک عده آدم ساد‌ه‌لوح می‌گویند این‌ها کتاب‌اند. فرقی هم نمی‌کند، اسناد یا کتاب. مهم این است که هر چه درباره ایران دیده‌ای، در این اسناد جمع کرده‌ای. برای چه؟ نمی‌دانم.
اصلا قبول شما ایران‌شناس. شما برای ایران‌شناسی حتی یک نسخه از فیلم مسعود ده‌نمکی را هم می‌دیدی، یک دوره کامل ایران‌شناسی را طی کرده بودی.
با اینترنت هم می‌شد ایران‌شناسی کرد. اما از آن سر دنیا آمدهای این سر دنیا که چی بشود؟
در آن هشت سال ما حسابی سرمان به خدمت‌رسانی گرم بود. وگرنه‌‌ همان موقع خدمت شما هم می‌رسیدیم و جیک و پوکت را در می‌آوردیم.
حالا هم که مردهای. خودتان می‌گویید: سرخپوست خوب، سرخپوست مرده است. ولی برای ما برعکس است. بدشانسی شماست. چند ماه است ما تصمیم گرفته‌ایم «مردهپرست» نباشیم. شما از اولین مرده‌های بدشانس هستی که مشمول این طرح می‌شود. تا کسی زنده است، باید قدرش را دانست. ما هم که دانستیم. خانه هم به شما دادیم.
ولی برای اینکه ثابت کنیم آدمهای مرده‌پرستی نیستیم، نمی‌گذاریم اینجا به خاک برگردی.
این را هم بگویم که من با نوشتن با اسپری روی دیوارهای آرامگاه استادت مخالفم. آخر تا کی ما باید پول اسپری بدهیم؟! مشکل را باید اساسی حل کرد.

حسام الدین مقامی‌کیا:
آقای محمدعلی مومنی عزیز
سلام
امیدوارم آقای مقامی‌کیا – که آدم انگلیسی زبان از تلفظ اسم‌شان دندان‌درد می‌گیرد – ترجمه‌ای نزدیک به واقع از نوشته من به شما ارائه دهد.
من دکتر جونز، یک سومالی‌شناس غربی و همکار دکتر فرای فقید هستم. من هم با اینکه سومالی‌شناس هستم، دوست دارم در ایران دفن شوم. کلا ما دانشمندان غربی که عقل‌مان می‌رسد، دوست داریم در ایران دفن شویم. شما نمی‌دانید در کشور خارج ما عجب روزگار سیاهی است و سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت. شما نمی‌دانید که ما در کشورمان داریم با چه سرعت شتابانی به انحطاط می‌رویم. ما در بند دنیای مصرف‌گرا به اسارت افتاد‌ه‌ایم و اینقدر اینجا بیکاری بیداد می‌کند که ما مجبوریم سومالی‌شناس و شرق‌شناس و جاهای دیگر‌شناس شویم و شما یک غرب ا‌شناس محض نمونه پیدا نمی‌کنید. اصلا غرب شناختن دارد؟ من هر روز در بعضی روزنامه‌ها و وبسایت‌ها می‌خوانم و دیگر فهمید‌ه‌ام که غرب همین فردا فرو می‌پاشد. حالا فردا نشد، پس فردا دیگر حتما فرو می‌پاشد. ما پاسپورت‌مان مثل پاسپورت ایرانی معتبر نیست که بشود با آن به بعضی جا‌ها بدون ویزا رفت‌وآمد کرد. ما فقط می‌توانیم به حدود ١٩۶ کشور بدون ویزا سفر کنیم که ایران جزوشان نیست و صفایی ندارد. بگذارید لااقل روح‌مان آنجا آرام بگیرد.
فرای فقید خیلی هیجان داشت در کنار زاینده‌رود دفن شود و وقتی دید زاینده‌رود خشک شده و در آن گل کوچیک می‌زنند خیلی ناراحت شد که چرا ما درغرب گل کوچیک نداریم. ما حتی رودخانه خشک هم نداریم و هنوز تکنولوژیمان به آن حد نرسیده.
آقای مومنی عزیز. من چند سال پیش که رئیس جمهور شما در دانشگاه کلمبیا سخنرانی کرد، آنجا بودم و جزو کسانی بودم که پلک نزدم و یک چیزهایی هم دور آقای رئیس جمهور دیدم که اگر بگویم ریا می‌شود. حیف که من آن موقع سومالی‌شناس شده بودم و نمی‌توانستم تغییر رشته بدهم و ایران‌شناس شوم، ولی خواهش می‌کنم با دفن ما در ایران موافقت کنید.
ما درغرب اثر باستانی نداریم، ولی شما با تخصیص یارانه به بخش تولید در تولید آثار باستانی هم خودکفا هستید و هر سال هی آثار باستانیتان اضافه می‌شود. الان همین گرافیتی‌هایی که هنرمندان معترض با رنگ سیاه بر دیواره مقبره استاد ما در اصفهان کار کرده‌اند، چند سال دیگر اثر باستانی می‌شود و ارزش افزوده برای بنای مقبره ایجاد می‌کند و می‌شود بر مبنای آن فرهنگ و جریانات امروز را مطالعه کرد. خلاصه اگر ما را آنجا دفن کنید، حداقلش این است که مکانی برای شکوفایی هنر گرافیتی است که انگار خیلی‌ها مکانش را ندارند و دیوار قبر ما فرصت مناسبی خواهد بود.
باور کنید ما هواپیما نداریم. یعنی اگر هم داشتیم، تا وقتی پراید و سمند هست چرا هواپیما؟!
زیاده عرضی نیست.
جان‌نثار آستان مشعشع خلدآشیان شما
جونز
ایندیانا جونز

جلال سمیعی:
– به این آقای فرای بگویید اگر با مردن در این روز‌ها قصد دارد مذاکرات اوکراین یا حتی مذاکرات ژنو را تحت تاثیر قرار بدهد، کور خوانده است. ما این کلک‌ها را خوب بلدیم.
– من به عنوان یک محقق برجسته تاریخ، که به دلایل برخی شیطنت‌های ناگفته گمنام مانده‌ام، اسناد محکمی دارم که این آقای به اصطلاح پوپ هم جاسوس بوده است؛ به شاگردش بگویید اگر بر وصیت خود برای دفن در اصفهان اصرار کند، ناگفته‌ها را خواهیم گفت.
– برخی ساختمانهای متروک در اطراف زاینده‌رود، محل استقرار معتادان و خلافکاران شده‌اند و از شهرداری که توقعی نیست؛ ازدوستان خودمان تقاضا داریم مسئله را به شکلی اساسی ریشه‌کن کنند.
– من معتقدم دفن فرای یک مسئله فرهنگی است و به قول مسئولان نباید آن را سیاسی کرد؛ بهتر است به وصیت او عمل شود؛ به این صورت که اولا او در اطراف زاینده‌رود دفن شود و پول ملک را از وراث او بگیرند؛ هر کس هم خواست سر مزارش برود، باید به دلار بلیت بخرد.
– من از خیابان چهارباغ پایین تماس می‌گیرم. به نظرم این بحث انحرافی دفن ریچارد فرای در اصفهان، فقط به نفع افرادی تمام می‌شود که به دنبال مهلت گرفتن برای فرار از پرداخت مالیات هستند. دولت باید بحث‌هایی از این دست را زود‌تر تمام کند و عدالت را به نفع ما که مالیات را کامل و به موقع می‌دهیم، اجرا کند.
– جوابیه سازمان آسفالت منطقه‌ای اصفهان به پیام تلفنی یکی از خوانندگان مجله در تاریخ سه‌شنبه ۲۶ فروردین: به استحضار می‌رساند با توجه به دلایل فنی، آسفالت آن منطقه در دستور کار است و به زودی انجام خواهد شد. لطفا تلفن های سازمان را اشغال نفرمایید.

رضا ساکی:
این هفته باید از آب می‌نوشتیم، اما کسی سراغ آب نرفته است و اشارهای به انتقال آب چهارمحال و بختیاری نکرده است. متاسفم که در دومین ریسه و دومین مشترک باید پته آقایان مومنی، مقامی‌کیا و سمیعی را روی آب بیندازم. متاسفم که در کشور ما چنین هنرمندان نان‌به‌نرخ‌روزخوری وجود دارد. متاسفم که این آقایان ذره‌ای درد ندارند و قلب‌شان برای اجنبی می‌تپد، ولی برای هموطن‌شان نمی‌تپد. قلب‌شان برای ایران نمی‌تپد، ولی برای ایران‌شناس می‌تپد. البته از کسانی که از صبح تا شب در شبکه‌های اجتماعی پلاس هستند، انتظار دیگری نمی‌توان داشت. درد آن‌ها درد فیسبوک است نه مشکل مردم. این‌ها عناصری خودفروخته و مرتجع‌اند. شما همین حسام الدین مقامی‌کیا را ببینید که چگونه به مترجمی بیگانگان افتخار می‌کند. همین مومنی را ببینید که چگونه سنگ ریچارد فرای معلوم‌الحال را به سینه می‌زند و در عین حال سعی می‌کند همه را راضی نگه دارد. واقعا باید از مومنی پرسید تو چطور در همه دوره‌ها طنز نوشته‌ای؟ چطور در هر دولتی که سر کار بوده است، طنز نوشته‌ای؟ آدمی که اسم وبلاگش «ماتینه» است، یا خودش جاسوس است یا کس وکارش. ماتینه اگر اسم رمز نیست، پس چیست؟
یا همین آقای به اصطلاح جلال سمیعی که معلوم نیست به چه حقی مردم را دست می‌اندازد. این آقا ضلع سوم مثلث شوم مومنی مقامی‌کیا سمیعی است که در غرب با نام مثلث آزادی مطبوعات از آن یاد می‌شود. کنگره آمریکا سالانه میلیارد‌ها دلار خرج این مثلث شوم می‌کند. این‌ها ظلم‌شان خانوادگی است. خانواده مومنی در ورامین جزو ملاکان ستمگر بوده‌ا‌ند که در حق زیردستان جفا می‌کرده‌اند. خانواده مقامی‌کیا در زمان گذشته کیا و بیا و مقامی داشته‌اند و خانواده سمیعی در الیگودرز لُرستان چه ستم‌ها در حق طبقه مظلوم نکرده است. حالا این‌ها شده‌اند نماینده افکار عمومی و قشر روشنفکر مملکت. در حالی که ملت نگران گران شدن بنزین است و پول تلفن ثابت و همراه و آب و برق و گاز و هوا گران شده است، از ریچارد فرای می‌نویسند.
من نخواستم در دام این‌ها بیفتم. شهرام شهیدی را نمی‌دانم. یا ساده‌لوحی پیشه می‌کند یا طرف مردم را می‌گیرد. هر چند او خودش هم غرب‌زده‌ای بیش نیست. او در همین تعطیلات نوروز به فرانسه رفته بود و روی قبر صادق هدایت در پرلاشز دراز به دراز افتاده بود و از این حالت عکس هم گرفته بود. یعنی آدم دیگر چگونه بگوید من نیهلیستم! چگونه بگوید من غرب‌زده‌ام؟ البته خودش می‌داند. حالا نمی‌خواهم پرونده خاندان شهیدی را اینجا باز کنم، چون نمی‌دانم او چه می‌نویسد، ولی همینقدر بدانید که خاندان شهیدی پروندههای بزرگ اقتصادی دارند و اصلا ممکن است همین الان که من دارم این نوشته را می‌نویسم، شهرام را گرفته باشند برده باشند بغل بابک خان زنجانی. خدا را چه دیدید!

شهرام شهیدی:
خوبی نفر آخر نوشتن این است که می‌توانی حرف آخر را بزنی. یعنی جوری حرف بزنی که بعدا کسی نتواند از خودش دفاع کند. اصلا از این پس من نفر آخر.‌اند همه. البته من ته همه چیز نیستم. درواقع من نه سر پیازم نه ته پیاز. اما وقتی پای حق وسط باشد، خب اول صف ایستاده‌ام. غیر از صف سبد کالا. یا ثبت نام یارانه یا همین حمله به ریچارد فرای. چون ما قرار شده یارانه نگیریم، بنابراین لزومی هم ندارد از مواضع دولتی که نانش را نمی‌خوریم، دفاع کنیم. این می‌شود که کمکم جذب ریچارد فرای‌ها می‌شویم و نان را به نرخ روز می‌خوریم. نان ریچارد فرای‌ها هم که به نرخ دلار است. راستی یک نفر به من بگوید امروز قیمت دلار در آمریکا چند است؟! سقوط کرده؟ بالا رفته؟ مظنه خیلی مهم است. حالا ولش کنید. داشتم حرف آخر را می‌زدم و آدم وقتی حرف آخر را می‌زند، دلش می‌خواهد پرچانگی کند. مثل خدابیامرز‌ها چاوز و قذافی پنج ساعت مدام حرف بزند. کسی هم نتواند بگوید فلانی بالای چشمت ابروست. همین رضا ساکی که مسئول ریسه است، الان اگر توانست بعد از من کلمه‌ای اضافه کند و بگوید بالای چشم من ابروست؟ عمرا نمی‌تواند. این از مزایای حرف آخر زدن است. حالا من می‌توانم از مومنی و سمیعی و مقامی‌کیا دفاع کنم. آرزوی سوم برای غول چراغ جادو منم. اگر بگویم همه جاسوس‌اند، حرف من حجت است. اگر بگویم همه متعهد و دلسوزند، باز حرف من خریدار دارد. حالا که خریدار دارد، نفروشم؟ شما باشید نمی‌فروشید؟ بهترین خریدار هم همین اجنبی‌ها هستند. پس یک نامه به همین جونز بنویسم تکلیف همه چیز را معلوم کنم.

آقای دکتر جونز
سومالی‌شناس شهیر
Happy new year
ما ایرانی‌ها عادت داریم به ویژه در مراسم رسمی به هرکس می‌رسیم سال نو را تبریک بگوییم. تا تیرماه هم می‌شود تبریک سال نو گفت.
جناب دکتر. از آنجا که فعلا حرف آخر این ستون را من می‌زنم، به شرط رعایت موارد ذیل با دفن شما و هر اجنبی دیگری در ایران موافقت می‌نمایم:
۱- شما باید اثبات کنید ایران‌شناسید، بنابراین شهادت دهید بزرگ‌ترین شاعر ایران علیرضا قزوه است نه فردوسی و سعدی و فروغ و شاملو.
۲- ۷۵۰ نفر امضا بدهند و تایید کنند که شما تاکنون از لایک هرگونه عکس مرتبط با مراسم چهارشنبه‌سوری خودداری کرده‌اید.
۳- با درخواست وام من در آمریکا یا سومالی موافقت کنید. این چلچراغ که حق‌التحریرش از یارانه هم کمتر است.
۴- مجوز دفن من به عنوان یک اجنبی‌شناس را در زیر برج ایفل یا در منهتن اخذ و به ایمیل ملی من ارسال نمایید.
۵- به عنوان یک ایران‌شناس شهادت دهید مومنی و مقامی‌کیا و سمیعی و ساکی طنزنویس نیستند و من باید رئیس ریسه شوم تا ریسه جهانی شود.
ارادتمند شما و اربابان جیره خوارتان 

پنج شنبه, ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۳ | رضا ساکی

کدوهای اقتصادی

داستان کفش‌فروشی را تا آنجا برایتان تعریف کردم که پدر تصمیم گرفت از من و پسرعمه‌ام امین در مغازه کفش‌فروشی کمک بگیرد. در قسمت قبل خواندید که ما کم‌کم کار فروش را یاد گرفتیم و آموختیم وقتی کسی کفش گام می‌فروشد باید خودش هم کفش گام بپوشد تا مشتری بداند حنس آن قدر خوب است که خود فروشنده هم به آن اطمینان دارد. اما ادامه ماجرا:



دیگر برای خودمان کاسب شده بودیم. قلق کرکره سنگین مغازه را یاد گرفته بودیم و با یک یا علی کرکره را بالا می‌زدیم. روز اول هر چه زور زدیم نشد و اگر یکی از کسبه کمک نکرده بود تا شب هم نمی‌توانستیم کرکره را بالا بزنیم. بعضی چیزها فقط زور نمی‌خواهد عقل هم می‌خواهد، این جمله را همان روزنامه‌فروشی گفت که روز اول کرکره را برایمان بالا زد.
کاروبار خوب بود. یک هفته بود که مغازه را می‌گرداندیم. عاشق کار شده بودیم و هر روز سر ظهر به جای این که به خانه برویم در همان دکان می‌ماندیم و رویابافی می‌کردیم. در رویاهای‌مان پول‌دار می‌شدیم، کارخانه می‌زدیم، ازدواج می‌کردیم، ماشین می‌خریدیم، بر سر این که بنز بهتر است یا بی‌ام‌و ساعت‌ها بحث می‌کردیم تا عصر بشود و دوباره بازار رونق بگیرد. هفته دوم کاسبی هم به خوبی تمام شد تا این که یک روز در دکان اتفاقی افتاد که میزان فروش ما را چندبرابر کرد.

در یک صبح‌دل‌انگیز تابستانی تازه داشتیم جلوی مغازه را آب‌‌وجارو می‌کردیم که مرد میان‌سال وارد مغازه شد. به دقت کفش‌ها را بررسی کرد و خیلی زود یکی را انتخاب کرد. من داشتم شیشه را تمیز می‌کردم. مرد از امین پرسید چند؟ امین جواب داد ۳۵۰ تومان و بعد انگار ۴۰ سال باشد که کاسبی می‌کند گفت: دشت اول‌مان است،‌ دست‌تان خوب است که ان‌شا‌الله. مرد بدون این که جواب امین را بدهد پرسید: تخفیف ندارد. امین مثل کسی که ۶۰ سال باشد خاک بازار را خورده گفت: قیمت‌ها مقطوع هستند. وقتی امین این جمله را گفت ساعت نه‌ونیم صبح بود. مرد در پاسخ گفت: قیمت مقطوعه یعنی چه،‌ تخفیف ندهید نمی‌خرم. امین گفت: دست ما نیست تخفیف ندارد. مرد گفت: اصلا نمی‌شود که، کسب بدون تخفیف؟ بعد ۳۰۰ تومان گذاشت روی میز و خواست برود که مانع شدیم. پدرم گفته بود دو تومن هم تخفیف ندهید اما این مرد می‌خواست ۵۰ تومان کمتر بدهد. خلاصه از همان ساعت نه‌ونیم جروبحث ما با مرد شروع شد. لجوج‌ترین و باحوصله‌ترین و تخفیف‌‌بگیرترین آدمی که توی زندگی‌ام دیده‌ام همان مرد بود. تا ساعت یک بعدازظهر بس توی دکان نشست و جواب ما را داد و همه مشتری‌‌های صبح را فراری داد. چیزهایی از علم اقتصاد و عرضه و تقاضا و تبلیغ و رضایت مشتری می‌گفت که متوجه نمی‌شدیم. خلاصه آن قدر گفت و اصرار کرد که وقتی برای آخرین بار بلند شد برود من و امین نای بلند شدن نداشتیم. مرد که رفت من و امین برای اولین بار کرکره مغازه را پایین آوردیم تا کمی بخوابیم. مرد نفس‌مان را گرفته بود. امین روی یک تکه موکت و من روی میز دراز کشیدم. هنوز پلک‌های‌مان سنگین نشده بود که کسی به کرکره کوبید. هر دو از جا پریدیم. امین گفت: کمیته است؟ گفتم: کمتیه چرا؟ گفت: خوابیدن توی مغازه، بدبخت شدیم. گفتم: جرم است؟ گفت: پس چرا کمیته آمده؟ گفتم: نمی‌‌دانم. با ترس‌ولرز کرکره را بالا زدیم که دیدیم همان مرد با کلی بچه پشت در مغازه ایستاده است. سلام کرد و خندید و گفت برایتان مشتری آورده‌ام البته با تخفیف. مرد که فهمیدیم دبیر است برای ۲۰ نفر از شاگردان ۲۰ جفت کفش مدل البرز سفارش داد و گفت: کاسبی یعنی این، تخفیف بیشتر فروش بیشتر. من و امین که از دید آن همه مشتری بهت‌مان زده بود کفش‌ها را آوردیم. نمی‌دانستیم تخفیف دادن درست است یا نه ولی فکر کردیم فروش بالا هم خوب است و فروش‌های بالا در نهایت به نفع ماست. مردم که جمعیت توی مغازه را دیده بودند به سمت مغازه می‌آمدند. سرظهر بود و آدم زیادی در سبزه‌میدان خرم‌آباد نبود اما همان‌ها هم که بودند با شنیدن خبر حراجی در کفش گام به سمت مکان هجوم می‌آوردند. آن روز تا غروب دکان یک لحظه خالی نشد. آن قدر کفش با تخفیف فروختیم که برخی از مدل‌ها تمام و قفسه‌ها خالی شد. فردا یک نوشته با ماژیک روی شیشه مغازه زدیم و نوشتیم: حراج شد! نمی‌دانید، طوری شده بود که کمیته یک گشت گذاشته بود جلوی مغازه تا امنیت مشتری‌ها را تامین کند. همه شهر با خبر شده بود. حتا یک مینی‌بوس هم از پلدختر آمد و همه خرید کردند. هر چه کفش در مغازه و در انبار داشتیم با تخفیف فروختیم و به خاک سیاه نشستیم.

خودمان فکر می‌کردیم داریم کار درست را انجام می‌دهیم اما وقتی پدرم فهمید چه کرده‌ایم گفت: من را به خاک سیاه نشاندید! از آن روز دیگر جرات نمی‌کردیم از دور سبزه‌میدان رد بشویم چه رسد به این که سر به دکان بزنیم. تصمیم گرفتیم برویم دنبال همان تفریحات سالم تابستانی. هیچ وقت جرات نکردیم از پدرم حقوق آن مدتی که دکان را روی انگشت‌های‌مان می‌چرخاندیم را بخواهیم چون تا مدت‌ها رابطه‌مان در حد سلامی بود که ما می‌کردیم و علیکی که پدر می‌گفت. هنوز بعد از آن همه سال دقیقا نفهمیدم اشتباه کار ما کجا بود ولی همین قدر می‌دانم که فامیل به ما کدوهای اقتصادی می‌گفتند. به من و امین.

از صفحه سیتالوپرام مجله چلچراغ
چهارشنبه, ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۳ | رضا ساکی

مسکن یا گچ؟

سال‌هاست یک عقیده‌ای میان مردم رواج دارد و آن عقیده این است که قرص‌های مسکن ایرانی گچ هستند و قرص‌های مسکن خارجی قرص اصلی هستند و آدم به جای اینکه مسکن ایرانی بخورد باید مسکن خارجی بخورد. همین آدم‌هایی که سال‌هاست مسکن ایرانی می‌خورند اما تسکین پیدا نمی‌کنند، با خوردن مسکن خارجی هم تغییری در دردشان پیدا نمی‌شود اما به جای این که به قرص خارجی بگویند گچ، دوز مصرف قرص را بالا می‌برند یا از قرص‌های قوی‌تر استفاده می‌کنند.

شما هم شاید از آن دسته کسانی باشید که به قرص‌های مسکن ایرانی می‌گویند گچ. حتا برخی از پزشکان هم دایم تاکید می‌کنند که مسکن خارجی بخورید و مسکن ایرانی مثل گچ است و تاثیری ندارد. اما به تازگی سرپرست آزمایشگاه مرکز پزشکی خاص گفته است: داروی کدئین در برخی اقوام ایرانی اثر ندارد! می‌بنیید؟ علم چیزهای ثابت می‌کند که آدم حیرت می‌کند. پس مردم حق داشتند که به قرص‌های مسکن بگویند گچ. البته حالا معلوم شده است که قرص‌های ساخت داخل عیبی ندارند و بحث بحثی ژنتیکی است. امیدوارم حالا که فهمیده‌ایم کدئین روی برخی از اقوام تاثیری نمی‌گذارد این قدر بی‌رویه مسکن نخوریم و اگر قرص‌های مسکن روی ما تاثیری نمی‌گذارند بدانیم و آگاه باشیم ما از آن اقوامی هستیم که ژنتیکمان به کدئین نمی‌خورد و هر چه کدئین بخوریم انگار گچ خورده‌ایم.

من پزشک نیستم ولی مطمئن هستم اگر همین تحقیق را بر روی دگزامتازون هم انجام بدهند به همین نتیجه خواهند رسید و درخواهند یافت که کلا دگزامتازون روی ایرانی جماعت تاثیر ندارد. یعنی من رفیق دارم که وقتی دگزا می‌زند انگار آب مقطر تزریق کرده است. من کسی را می‌شناسم که دگزا را توی لیوان می‌ریزد و می‌نوشد اما واکنش بدنش به آن در حد آب خالی هم نیست. من کسی را می‌شناسم که دگزا را می‌گذارد لای سنکگ و گاز می‌زند اما تغییری در حالش ایجاد نمی‌شود اما باز هم دست از خوددرمانی نمی‌کشد!

امیدوارم که روزی برسد که ایرانی جماعت نه مسکن بخورد و نیازی به دگزا داشته باشد.

از هفته‌نامه «سپید» شماره ۳۹۴، ۱۴  فروردین ۱۳۹۳

یکشنبه, ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۳ | رضا ساکی