تازه ابروهایش را هم برداشته!

دخترک دایم سکوت اتاق انتظار را می‌شکست. سرش گرم بازی با عروسکش بود اما ناگهان می‌گفت: مامان من کی می‌تونم دماغم رو عمل کنم؟ مامان گونه‌هام خوبه یا نیاز به عمل داره؟ مادرش که انتظار نداشت دختر جلوی آن همه آدم آبروریزی کند لبش را گزید و دختر را روی صندلی نشاند و آرام گفت: ذلیل‌مرده این حرفا رو از کجا آوردی؟ زشته، ساکت.

دخترک چند دقیقه‌ای دیگر با عروسکش ور رفت اما این بار بلندتر از قبل گفت: مامان من کی می‌تونم دماغم رو عمل کنم؟ نمی خوام همه عمر زشت بمونم. مادر از سر دلسوزی گفت: کی گفته تو زشتی عزیزم، تو به این زیبایی! دخترک ادامه داد: یعنی تو این قدر عمل کردی خیلی زشت بودی؟ مادر که کاملا معلوم بود جلوی آن همه آدم خجالت کشیده و هول کرده است با لکنت گفت: من من کی این قدر عمل کردم؟ دخترک اما ادامه داد: دکتر قبلی که می‌گفت دیگه نمی‌تونم دست به صورت شما بزنم از بس عمل شده. چند نفری که در اتاق انتظار بودند خنده‌شان گرفته بود. مادر با همان لکنت در حالی که سعی می‌کرد دخترک را در آغوشش آرام کند گفت: اون دکتر با من نبود داشت تلفنی به یکی دیگه می‌گفت. دخترک خودش را لوس کرد و گفت: پس چرا بابا می‌گه اون قدر عمل کردی که دیگه نمی‌شناسمت؟ مادر سرفه‌ای کرد و گفت: منظور بابا اینه خوشگل‌تر شدم. دخترک پرید توی مادر و گفت: یعنی قبلا زشت بودی؟ جماعت دیگر نتوانست خودش را نگه دارد. چند نفری بلند خندیدند. منشی به اعتراض سیس بلندی کشید ولی خودش هم لبخند بزرگی بر لب داشت.

مادر اما هی خودش را در دام دخترش می‌انداخت. باز از سر دفاع گفت: من بینی‌مو برای زیبایی عمل نکردم برای پولیپ بود. دخترک که دیگر امان نمی‌داد به مادر، گفت: پس چرا بابا می‌گه اگه پیچ شمرون توی دماغت بود باید حالا صاف می‌شد؟ مادر که حالا اشک توی چشمانش جمع شده بود آرام گفت: دخترم اینها را نباید توی جمع بگویی،‌ اینها مسایل خانوادگی ماست. دخترک کمی خجالت کشید و گفت: ولی همه که اینجا هستند همین طوری هستند. مثلا آن آقا. چهار آقایی در سمت اشاره دخترک بودند یکهو جا خوردند. دخترک گفت: آن آقایی که لباس سفید پوشیده معلوم است دماغش را چند بار عمل کرده و تازه ابروهایش را هم برداشته. آقای پیرهن سفید بلافاصله گفت: خانم دخترتان را ادب کنید. مادر دخترک را روی سینه فشار داد و گفت: زشته دخترم. دخترک گفت: این آقا؟ اتفاقا به نظرم دماغش خوب شده، زشت نیست. جماعت بلند خندید و بعد نوبت به مادر و دخترش رسید تا به اتاق دکتر بروند. مادر گفت: اگر پیش دکتر دختر خوبی باشی و حرف نزنی بعدش هم می‌رویم پارک. خب؟ دخترک گفت: خب. تا قبل عمل بعدی بهتر است از همه فرصت‌ها برای بازی استفاده کنم.

 از روزنامه سپید

پنج شنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

فعلا شکر خدا اعتیاد دیگری ندارم

رئیس انجمن علمی روانپزشکان ایران درباره شیوع افسردگی بین دانشجویان هشدار داد و گفت: آمارها تایید می‌کند شیوع افسردگی در دانشجویان و همچنین سوءمصرف مواد و مصرف خودسرانه دارو، بیشتر است. زیرا جوانان هم در رده سنی دوره خاصی قرار دارند و هم نخبگانی هستند که در دانشگاه وارد شده اند و انتظاراتی از این موقعیت خود دارند.

الان این طوری است که آدم هر چه نخبه‌تر باشد بدتر است. یعنی نخبه‌ها زیاد فکر می‌کنند و چون زیاد فکر می‌کنند مشکلات به چشم‌شان بزرگ می‌آید، پس زیاد حرص می‌خورند و نیاز به چیزی دارند که آنها را آرام کند.

یعنی اگر نسل ما دوران دانشجویی‌اش را با ساقه‌طلایی سر می‌کرد این نسل جدید با انواع آرام‌بخش‌ها و البته قلیان سر می‌کند. البته آن وقت‌ها هم که ما دانشجو بودیم هم همین وضع بود یعنی تا دپرس می‌شدیم بساط دود را آماده می‌کردیم و می نشتسم پای قلیان درباره انتظاراتی که از موقعیت خود داشتیم حرف می‌زدیم. البته برخی پای چیزهای دیگری مثل قُلقُلی می‌نشستند و درباره انتظاراتی که از موقعیت خود داشتند حرف می‌زدند. مهم این بود که پای بساط می‌شد درباره انتظاراتی که از موقعیت خود داشتیم حرف بزنیم. حتی مسوول خوابگاه هم هر وقت می‌آمد به ما بگوید بساط را جمع کنید نمی‌توانست جلوی توتون دوسیب مقاومت کند  و می‌نشست پای بساط و ساعت‌ها درباره انتظاراتی که از موقعیت خود داشت حرف می‌زد.

این وضع در پادگان‌ها هم هست. البته آنجا بیشتر به شکل سیگار وجود دارد چون زمان و مکان برای چاق کردن قلیان مناسب نیست. الان مردم جامعه خیلی به قلیان علاقه‌مند شده‌اند. شما مغازه‌هایی که به طور تخصصی آلات و ادوات قلیان‌ کشیدن را می‌فروشند ببینید. ببینید چقدر زیاد شده‌اند، لابد مشتری دارند که زیاد شده‌اند. لابد درصد افسردگی مردم بالاست که زیاد شده‌اند وگرنه آدم سالم و عاقل سراغ این چیزها نمی‌رود. آدم سالم و عاقل اگر بخواهد مواد مصرف کند دچار سوءمصرف نمی‌شود و به اندازه استفاده می‌کند و حد نگه می‌دارد. به همین دلیل است که به آنها معتادان یقه‌سفید می‌گویند. یعنی اصلا معلوم نیست معتاد هستند.

به هر حال شما که پزشک هستید بد نیست بدانید که ۳۴ درصد تهرانی‌ها بیماری روانی دارند و دست‌کم ۳۰ درصد مراجعان به پزشکان عمومی به دلیل انواع مختلفی از بیماری‌های روانی مراجعه کرده‌اند. نمونه‌اش خودم. من خودم اعتراف می‌کنم یک روانی هستم. از آن ۳۴ درصد تهرانی. البته بی‌آزار هستم ولی اگر خیلی بی‌کار بمانم و توی خانه هم زیاد متلک بارم کنند پشت هم قلیان می‌کشم. رکوردم هم چهار روز پی‌درپی است. با ذغال لیمویی. فعلا شکر خدا اعتیاد دیگری ندارم.

از روزنامه سپید

دوشنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

همه دزدهای ایران

آن شب باران نه از آسمان به زمین، بلکه از زمین به آسمان می‌بارید. آن‌قدر تند بود که مهمان‌ها یکی‌یکی ماشین‌ها را می‌آوردند توی پارکینگ و خانواد‌ه‌شان را سوار می‌کردند و می‌رفتند. شبِ تولد یکی از دوستان بود. باران از ظهر شروع شده بود و یک‌ریز می‌بارید. ماشینم سر کوچه بود. با میزبان خداحافظی کردم و آرام‌آرام زیر باران سیل‌آسا قدم زدم و سوار شدم. توی خیابان‌ هیچ کس نبود. خلوت و زیبا شده بود تهران. عجله‌ای برای برگشتن به خانه نداشتم. یک‌وری و یواش می‌راندم که ناگهان دیدم یک پژو ۲۰۶ کنار خیابان پارک شده و صاحبش دارد وسط خیابان، زیر باران با موبایل حرف می‌‌زند و هم‌زمان هم اشاره می‌کند که من بایستم. جلوتر که رفتم، دیدم آقا محسن است. یکی از مهمان‌‌های تولد که همان‌جا با او آشنا شدم. گفتم: سلام آقا محسن چی شده؟ تلفنش را قطع کرد و گفت: آقای ساکی، شما را خدا رساند. پنچر شده‌ام. جلوی ماشینش پارک کردم. خنده‌ام گرفته بود. طوری می‌گفت پنچر شده‌ام که انگار موتور سوزانده باشد. فکر کردم از آن‌هایی است که بلد نیست لاستیک را عوض کند. پیاده شدم و دستکش مستکش و وسایلی را که نیاز بود، از ماشین خودم برداشتم تا کمکش کنم. گفتم: الان ردیفش می‌‌کنم. گفت: راضی به زحمت نیستم، مشکل چیز دیگری است. گفتم: چه مشکلی؟ گفت کلید قفل زاپاس را نیاورده‌ام. گفتم: چرا؟ گفت: چون اگر همراهم باشد، ممکن است دست دزدها بیفتد. گفتم: می‌انداختید روی دسته کلید خب. گفت: اگر دسته کلید را گم کنم چه؟ باز می‌افتد دست دزدها. گفتم: خب وقتی دزد دسته کلید را بدزدد، خود ماشین را می‌برد. گفت: نه، برخی دزدها همین زاپاس را می‌برند و با ماشین کاری ندارند. حرفش منطقی به نظر می‌رسید. گفتم: حالا کلید کجاست؟ گفت توی خانه. گفتم: و خانه‌تان؟ گفت: کرج. گفتم: لااقل مسافت دور که می‌آیید، با تجهیزات بیایید. حالا عیب ندارد، برادرم ۲۰۶ دارد. خانه‌مان نزدیک است، می‌روم زاپاس علی را برایتان می‌آورم. گفت: زحمت می‌شود. گفتم به هر حال از کرج رفتن بهتر است.

بعد از ۱۰ دقیقه با زاپاس علی برگشتم. گفتم: جک کو؟ گفت: مگر شما جک نداری؟ گفتم: چرا دارم، جک شما پس کجاست؟ گفت: راستش رفتید، نگاه کردم دیدم جک هم همراه نیست. می‌دانید برخی برای بردن جک قفل صندوق را می‌شکنند. با تعجب از حرف آقا محسن جک خودم را آوردم و گذاشتم زیر ماشین. جک را سفت کردم و خواستم قالپاق را بیرون بیاورم. هر چه زور زدم نشد. آقا محسن توی ماشین دنبال چیزی می‌گشت. هر چه تلاش کردم، نشد. یکهو آقا محسن آمد و گفت: آقای ساکی یادم رفت بگویم، قالپاق را با بست سفت کرده‌ام. خوب که نگاه کردم، دیدم چهار بست پلاستیکی کوچک به قالپاق بسته است. خواستم چیزی بگویم که گفت: برخی دزدها قالپاق می‌زدند. با سیم‌چین بست‌ها را بُریدم. دیگر نپرسیدم آچار دارد یا ندارد. آچار خودم را انداختم به پیچ‌، اما پیچ توی آچار گیر نکرد. پیچ از آچار کوچک‌تر بود. به پیچ‌های دیگر هم انداختم، نشد. آقا محسن بی‌صدا بالای سرم ایستاده بود. برگشتم نگاهش کردم. گفت: پیچ‌ها پیچ استاندارد نیست. خودم عوض‌شان کرده‌ام. گفتم: برخی دزدها رینگ و لاستیک می‌دزدند؟‌ ها؟ گفت: آقای ساکی شرمنده، شما تشریف ببرید، من خودم یک کاری می‌کنم. گفتم: لابد آچار این پیچ‌‌ها را ندارید؟ گفت: چرا چرا دارم. گفتم: خدا را شکر، پس بدهید قال قضیه را بکنم. گفت: داشتن که دارم، اما همراهم نیست. می‌دانید رینگ‌ها کلی قیمت دارد، درست نیست آچارش توی ماشین باشد. یعنی اگر شما پیچ چرخ را عوض کنید و بعد آچار مخصوصش را بگذارید توی ماشین، انگار پیچ چرخ را عوض نکرده‌اید.

از جایم بلند شدم. گفتم: لابد آچار مخصوص هم کرج است؟ گفت: نه، توی مغازه است. گفتم: خدا را شکر مغازه تهران است دیگر؟ گفت: خیر، مغازه قزوین است. با غیظ و بلند گفتم: قزوین است؟ گفت: ببخشید. گفتم: شما ببخشید من صدایم را بردم بالا. گفت: شرمنده، شما بروید… گفتم: بهترین راه امدادخودرو است. الان زنگ می‌زنم. گفت: خوب است، اما کارت طلایی ماشین همراهم نیست. گفتم: عیب ندارد آزاد حساب می‌کنیم.

امداد خودرو بعد از نیم ساعت آمد. چون مشکل را پشت تلفن گفته بودم، دیر کرد. گفت باید برود از گاراژ آچار مخصوص را بیاورد. توی آن نیم ساعت کمی با آقا محسن گپ زدم. از آن آدم‌های محافظه‌کاری بود که فکر می‌کرد همه دزدهای ایران می‌خواهند زندگی‌اش را بدزدند. می‌گفت: می‌ترسم یک چیزی بگویم شاکی بشوید. گفتم: چرا؟ گفت: اگر می‌خواستیم برویم قزوین، اول باید می‌رفتیم طالقان. چون کلید مغازه دست برادرم در طالقان است. من خودم کلید ندارم، چون احتمال گم شدن دو کلید از یک کلید بیشتر است.

امداد خودرو که رسید، دیگر توان ماندن نداشتم. همین که دیدم آچارش پیچ مخصوص آقا محسن را چرخاند، فلنگ را بستم. فردا ظهر آقا محسن با یک بسته شیرینی و زاپاس علی برادرم آمد. خیلی تشکر کرد و عذرخواهی. گفت: آقای ساکی دیشب متنبه شدم. گفتم چه خوب. فکر کردم الان می‌گوید کلید‌ زاپاس و آچار مخصوص را گذاشته‌ام توی ماشین. گفت: دیشب متنبه شدم و به برادرم گفتم باید حتما خانه‌اش را منتقل کند قزوین. خوب کاری کردم آقای ساکی؟

از چلچراغ

پنج شنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

بوی بلال آمد، فصل عوض شد

آن روزها هر وقت از من می‌پرسیدند تابستان خود را چگونه گذراندی، می‌گفتم عالی بود. همه تقریبا همین را می‌گفتند. توی انشا هم کلی از خوبی‌های تابستان می‌نوشتیم. راستش همین‌طور بود. تابستان آن روزها تابستان بود. یعنی تابستانی بود که هم سفر تویش بود، هم فوتبال، هم تیله‌بازی، هم کاهو سکنجین و هم توی حیاط خوابیدن و روی بام خوابیدن. نمی‌دانم تا حالا روی پشت بام خوابیده‌اید یا نه. یکی از بهترین تجربه‌های زندگی است. ما آن وقت‌ها که خرم‌آباد بودیم، تابستان توی حیاط یا روی بام می‌خوابیدیم. هنوز هم هر وقت آن‌جا می‌روم، حتما یک شب روی بام می‌خوابم. دیدن آسمان پرستاره. صدای دور و نزدیک جیرجیرک‌ها و صدای به هم خوردن استکان‌های چای در خانه همسایه، همه و همه در پشت بام وجود دارد. آدم وقتی روی پشت بام یا توی حیاط بخوابد، تا لنگ ظهر نمی‌تواند دوام بیاورد، چون آفتاب تند و تیز صبح تابستان امانش نمی‌دهد. خوابیدن توی حیاط آن‌قدر برایمان لذت‌بخش بود که حتی به قیمت حضور سوسک‌ها در جوارمان توی حیاط خوابیدن را به توی خانه خوابیدن ترجیح می‌دادیم. حالا اما نه حیاط مجتمع‌مان جای خوابیدن است و نه در پشت بام مجتمع هیچ وقت باز است. یعنی این زندگی سیمانی هم حیاط را از تابستان‌مان گرفته است هم ستاره‌ را از پشت بام‌مان.

عصرهای تابستان یکی از آن چیزهایی است که مدت‌هاست از دست داده‌ام. آن روزها ساعت هفت بعدازظهر وقتی که به قول ما لُرها تِشکِ هوا می‌شکست، حیاط را آب‌پاشی می‌کردیم و می‌نشستیم کنار حوض. هوای دل‌انگیز عصر تابستان بهترین چیز بود. هنوز تک‌وتوک توی همین تهران سیمانی این‌طور زندگی‌ها هست. خوش به حالشان. حقوق امثال من فقط کفاف اجاره قوطی کبریت آن هم در آپارتمان می‌دهد.

این‌ها را گفتم تا بگویم تابستان یعنی نوستالژی و تابستانی که نوستالژی نداشته باشد، تابستان نیست. حالا نوستالژی یکی دوردور کردن با پورشه است. نوستالژی یکی دیگر دوچرخه‌سواری. واقعا اگر دوچرخه را از تابستان نسل بگیری، چیزی از آن تابستان‌ها باقی نمی‌‌ماند.

شنا و آب‌تنی هم از آن چیزهایی است که تابستان با آن معنا پیدا می‌‌کند. درست مثل بلال. یعنی کارکردی که بوی بلال در تابستان دارد، همان کارکردی است که بوی قیر در پاییز دارد. تابستان با بوی بلال می‌آید و پاییز با بوی قیر. الان البته تابستان آن تابستان دراز و طولانی نیست. قدیم تابستان خیلی طولانی بود. یادم بود گاهی از ساعت ۱۲ ظهر تا ۱۷، ۱۲-۱۰ ساعت طول می‌کشید. گاهی روزهای تابستان نمی‌گذشتند. بیشتر ظهرهای تابستان. ظهرها خیلی کند می‌گذشت. هزار بار یه‌قُل دوقُل بازی می‌کردیم، اما ساعت انگار حرکت نمی‌کرد. حالا اما با این همه تفریح و کلاس تابستانی و شبکه اجتماعی و شبکه‌های رادیویی و تلویزیونی تابستان زودتر می‌گذرد.

تابستان با همه گرمایی که دارد، فصلی دوست‌داشتنی است. فصلی پر از میوه و رنگ و سایه. اصلا تابستان است و گرما. اگر این گرما نبود، نه هندوانه‌اش مزه می‌داد، نه آب‌دوغ‌خیارش. یعنی باید گرما باشد که فالوده بچسبد. پس لطفا به جان تابستان غر نزنید. به جای غر زدن سعی کنید از تابستان لذت ببرید. همین تابستان تمام بشود، دلتان برایش تنگ می‌شود. توی پاییز که نمی‌شود لیوان بزرگ آب‌طالبی یخ را سر کشید. می‌شود؟

از صفحه ریسه، مجله چلچراغ

پنج شنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

اگر جنبه ندارید نبینید

اگر جنبه ندارید نبینید. تبلیغات را می‌گویم. چه ماهواره‌ای چه غیرماهواره‌ای. اگر جنبه ندارید نبینید. اگر زود تحت تاثیر تبلیغ قرار می‌گیرید نبینید. اگر وقتی توی تبلیغ می‌گویند کم کردن ۴۰ کیلو وزن در ۲۴ ساعت شما باورتان می‌شود و زنگ می‌زنید محصول را می‌خرید، قبل از کم کردن وزن، نیاز به مشاوره روانی دارید. جسارت نشود ولی کسی که کم کردن ۴۰ کیلو در ۲۴ ساعت را باور می‌کند بیشتر مشکل مغزی دارد تا اضافه وزن.

واقعا اگر نمی‌توانید خودتان را در مقابل تبلیغات کنترل کنید نبینید. خوب است ببینید و بخرید و بخورید و بمیرید؟ چرا آدم با دست خودش و با پول خودش خودش را بکشد؟ چرا واقعا؟ یعنی این همه پزشک متخصص الکی رفته‌اند درس خوانده‌‌اند؟ یعنی آنها رفته‌اند کلی دس خوانده‌اند و مدرک گرفته‌اند تا ما برویم محصولات ماهواره‌ای بخریم؟ نکنید، نه پول‌تان را دور بریزید نه جان‌تان را فدا کنید. یعنی شما اگر تخت تاثیر تبلیغات داخلی از این داروهای لاغرکننده و چاق‌کننده و زیباکنند و کوچک‌‌کننده و بزرگ‌کننده بخرید قطعا پول‌تان را دور انداخته‌اید. اما اگر همین داروها را از طریق تبلیغات ماهواره‌ای خریداری کنید علاوه بر پول جان‌تان را هم باخته‌اید. یعنی واقعا بد نیست روی قبر آدم بنویسند مرگ در اثر خوردن داروی لاغری! زشت است، بعدا آیندگان می‌آیند روی قبر آدم را می‌خوانند و خند‌ه‌شان می‌گیرد.

به هر حتا خود دانید. از من طنزنویس و آن پزشک فوق‌متخصص به شما نصیحت که هر جا دیدید نوشته‌‌اند ۱۰۰٪ گیاهی بدانید یک درصد هم گیاه در آن محصول به کار نرفته است و همه‌اش مخدرات و نئشه‌جات است که با خوردنش مسیر چند ساله قبرستان را چند روزه طی می‌کنید. حالا شاید برخی بگویند اصلا به تو چه ، ما دوست داریم این طوری زندگی کنیم. اگر این طوری است من دیگر حرفی ندارم. شما را به خدا می‌سپارم و برای‌تان آمرزش طلب می‌‌کنم. خدا همه بازماندگان را صبر بدهد ان‌شا‌الله.

از هفته‌نامه «سپید»

دوشنبه, ۹ تیر ۱۳۹۳ | رضا ساکی

دیوانه‌ای؟

آخرین باری که گول خوردم پارسال بود. یک سیم کارت ۲۰ هزارتومانی را ۱۱۰ هزارتومان خریدم. دخترک آن قدر تندتند حرف می‌زد که نمی فهمیدم چه می‌گوید اما کلا متوجه شدم ۱۱۰ هزارتومان برای آن سیم‌کارت با آن امکانات مبلغی نیست و باید هر چه زودتر سیم‌کارت را بخرم. بعدا که سیم‌کارت را خریدم فهمیدم قیمتش ۲۰ هزارتومان بوده است و ریالی هم شارژ ندارد. بعد از آن خیلی فرصت پیش آمد که گول بخورم ولی دیگر گول نخورد‌ام. یعنی مقاومت کردم. از اول امسال تا حالا ۱۰ موسسه امدادخودرو زنگ زده‌اند و گفته‌اند: «آقای ساکی شما مالک یک دستگاه سمند هستید و تصادف نداشته‌اید و کارت طلایی موسسه ما با ۵۰ درصد تخفیف به شما تعلق گرفته است. اگر می خواهید از این تخفیف رویایی بهره‌مند شوید باید همین الان سفارش بدهید وگرنه مهلت‌تان تمام می‌شود.» اما من گول‌شان را نخورده‌ام. اگر گول‌شان را خورده بودم باید ۹۰ هزارتومان می‌دادم. من نمی‌دانم این طور تخفیف ۵۰ درصدی است که ۹۰ هزارتومان تمام می‌شود.

یک بار خواستم یکی از این موسسه‌ها را امتحان کنم ببینم راست می‌گوید یا نه. گفتم اتفاقا امروز صبح ماشینم زیر تریلی له شده است پس تصادف کرده‌ام و شامل تخفیف شما نمی‌شوم اما دخترک هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت: نخیر چون شما در تصادف زنده مانده‌اید باز شامل تخفیف می‌شوید. گفتم: من پشت فرمان نبوده‌ام؛ ماشین پارک شده بود. گفت: عیب ندارد، تخفیف به شما تعلق می‌گیرد. گفتم: من اصلا قصد ندارم ماشین بخرم. گفت: عیب ندارد تخفیف به نزدیک‌ترین فامیل‌تان تعلق می‌گیرد. گفتم: من هیچ فامیل نزدیکی ندارم که رانندگی بلد باشد. گفت: عیب ندارد سند به نامش باشد کافی است. گفتم: فامیلی که سند ماشین به نامش باشد ندارم. گفت: عیب ندارد به فامیل دورتان تعلق می‌گیرد. گفتم: فامیل دور ندارم. گفت: به همسایه نزدیک‌تان. گفتم: همسایه نزدیک ندارم. گفت: به همسایه دورتان. گفتم: همسایه دور ندارم. گفت: به بستگان. گفتم: بستگان ندارم، اتوبوسی عمرشان را داده‌اند به شما. گفت: به همکارتان. گفتم: همکار ندارم. گفت: به دوستت. گفتم: من دوستی ندارم. گفت: معلوم است دارید می‌پیچانید. گفتم: معلوم است خداوکیلی؟ گفت: فکر کرده‌اید می‌توانید دربروید از دست من. گفتم: پیشنهادهای‌تان تمام شد؟ گفت: می‌توانید برای یک‌سال خدمات کارت‌طلایی ما را برای یکی از اموات‌تان بخرید! گفتم: اموات ندارم. گفت: خیلی رو دارید. گفتم: نظر لطف‌تان است.

حالا ببین من چقدر مقاومت کرده‌ بودم که طرف به من می‌گفت پُررو! اما همیشه این طوری نیست که کسی گول نخورد. دوستی دارم به نام میلاد. گیتار می‌زند. می‌‌خواستم برای کاری به صدنفر پیامک بزنم. رفتم یک پنل خردیم و پنل را به قدر ۱۰۰ تا پیامک شارژ کردم و فرستادم. میلاد وقتی شنید پنل خریده‌ام گفت: من پنل داشتم می‌گفتی رمزش را می‌دادم ازآنجا می‌زدی. کلی پولش را داده‌ام. برای کنسرت قبلی پیامک داده بودیم به مردم. گفتم: ممنونم. یک پنل خردیم و کارم را انجام دادم. گفت: دیوانه‌ای؟ پولت را از سر راه آورده‌ای؟ گفتم: دیوانه چرا؟ گفت: آدم عاقل این همه پول می‌دهد پنل می‌خرد برای ۱۰۰ تا پیامک؟ گفتم: پولی نشد که. گفت: والا وضع‌ات خوب است. گفتم: دیگر ۱۵ هزارتومان شد پول؟ گفت: ۱۵ هزار؟ پنلش قلبی بوده. من خردیم ۷۰۰ هزار. گفتم: ۷۰۰ هزار؟ آها ۷۰۰ هزار شارژ. گفت: نه ۷۰۰ هزار پول پنل بود یک میلیون و نیم هم هزینه شارژ شد. گفتم: دیوانه‌ای؟ گفت: چرا؟ گفتم: صدتا شرکت هست که اینترنتی پنل می‌فروشند، نهایت پنلی ۲۰ هزارتومان. چطور ۷۰۰ هزارتومان پول داده‌ای. نکند شماره‌ات رُند و کم است. گفت: نه کم است و نه رُند. بعد توی سرش زد و گفت: ای وای فهمیدی چه شد؟

مهم‌ترین تصمیم زندگی‌ام همین بوده است. گول نخوردن. می‌گذارم خوب پشت تلفن خالی ببندند و بعد طوری می‌گویم نه نمی‌خواهم که ارتباط خودبه‌خود قطع می‌شود. طوری نمی‌گویم نه که نتواند روی مخم کار کند. در مترو و اتوبوس هم همین طوری هستم. با خودم عهد کرده‌ام گول تبلیغات را نخورم و پول مفت به کسی ندهم. هنوز هم وقتی یادم می‌آید سیم‌کارت ۲۰ هزارتومانی را ۱۱۰ هزارتومان خریده‌ام عصبانی می‌شوم. فکر می‌کنم آن کسی که شرکتی تاسیس کرده است که سیم‌کارت ۲۰ هزارتومانی را به من قالب کند، پورشه سوار می‌شود و خانه‌اش هزارمتری است در حالی که من متاهل و مستاجرم و خانه هم ندارم.

صفحه ریسه. مجله چلچراغ

پنج شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۳ | رضا ساکی

در ملبورن پوست‌تان را می‌کنیم

قبل از بازی با ژاپن بود. طبق معمول شبکه سه خراب بود. طبق معمول با هراز بدبختی پول جور کرده بودم و آنتن جدید خریده بودم Uhf و vhf مخلوط. چند دقیقه مانده به بازی، تلفن بی‌سیم را برداشتم تا بروم خرپشته بلکه تصویر بهتری بگیرم. به امین پسرعمه‌ام گفتم که وقتی رسیدم بالا موبایل بابا را می‌گیرم؛ بردار تا بتوانیم حرف بزنیم بلکه تصویر بهتر بشود. به خرپشته که رسیدم دیدم آنتن کمی کج شده است. بلافاصله دست به کار شدم تا آنتن را محکم کنم. کار کمی طول کشید. امین زنگ زد. صدای تلویزیون را بلند کرده بود. گفت: تصویر می‌پرد. گفتم الان سفتش می‌کنم. گفت زودباش. آنتن را سفت کردم و شروع کردم به چرخاندن. امین از پایین گاهی می‌گفت خوب است، استگاهی می‌گفت بد است. من هم می‌چرخاندم که یکهو دیدم امین و علی و بابا و مامان همه با هم داد کشیدند. چنان داد‌ کشیدند که گوشی از دستم افتاد.

گوشی را که برداشتم شنیدم گزارش‌گر هی می‌گفت استاداسدی، گل، داور. صدای تمشاگران طوری بود انگار گل زده شده باشد. امین صدایم را نمی‌شنید، هر چه صدایم کردم نشد. فقط یک لحظه شنیدم گزارش‌گر گفت استاداسدی دروزاه رو باز کرد. تا این جمله را شنیدم دویدم به سمت راه پله. تا طبقه همکف را طوری رفتم پایین که همه همسایه‌ها بیرون آمدند. فکر کرده بودند زلزله آمده است. آن قدر خوشحال شده بودم که در پشت‌بام را باز گذاشته بودم. با خودم فکر می‌کردم حالا که همین اول بازی استاد اسدی دروزاه ژاپن را باز کرده است می‌توانیم هفت هشت تا به ژاپن بزنیم و برویم جام‌جهانی. اما وقتی رسیدم دیدم نتیجه صفر صفر است و استاد اسدی هم به خودمان گل زده است که شکر خدا گُلش قبول نشده است.

داستان صعود آن سال به جام‌جهانی داستانی است پر آب چشم. یعنی هر چه می‌زدیم به در بسته می‌خورد. همه صعود کرده بودند جز ما. هر روز با بچه‌ها می‌‌رفتیم هر چه روزنامه و هفته‌نامه ورزشی بود می‌خریدم و می‌خواندیم و حرص می‌خوردیم.کار به بازی با استرالیا کشیده شده بود و مردم دیگر حوصله نداشتند. یعنی خسته شده بودند. همگی خسته شده بودیم. تیم پرستاره‌مان نتوانسته بود به جام‌جهانی برود و آخرین شانسی که داشت بُردن استرالیا بود. چیزی که کمتر کسی به آن اعتقاد داشت. چون بازی برگشت در ملبورن بود. روز بازی رفت با استرالیا باز با امید نشستیم پای تلویزیون. استرالیا ولی تیم بود. یعنی اگر بازی در تهران نبود و غیرت و حمیت و مردانگی و شجاعت بچه‌ها به کار نیامده بود همان مساوی را هم از استرالیا نمی‌گرفتیم. یادم هست بازی را در سکوت با امین دیدم. بازی که تمام شد جام‌جهانی هم برای ما تمام شد.

یعنی لب و لوچه همه آویزان بود. عمراً کسی به برد در ملبورن فکر نمی‌کرد آن هم با لبخندهایی که بازیکنان استرالیا بعد از مساوی می‌زدند. یعنی آن چه در نگاه‌شان بود این بود که در ملبورن پوستتان را می‌کنیم. راست هم می‌گفتند اگر خدا یارمان نبود توی ملبورن پوست‌مان را می‌کندند!

آن روز امین نبود. امین از خرم‌آباد کوبیده بود آمده بود تهران تا اگر ژاپن را بردیم با هم خوشحالی کنیم. آن روز ولی من بودم و هومن و اکبر و مهدی. یادم هست دقایق اول بازی با استرالیا صدای‌مان در نمی‌آمد. اصلاً توی کوچه‌مان هم سکوت بود. اصلاً ایران در سکوت بود. یعنی چشم‌ها را دوخته بودیم به منطقه جریمه و هنر عابدزاده را می‌دیدیم. آن روز تنها ایرانی‌ای که می‌خندید و دستانش سرد نبود و قبلش تند نمی‌زد و فشارش مناسب بود عابدزاده بود. جز عابدزاده بقیه بازیکنان با سر و صورت جلوی توپخانه استرالیایی‌ها مقاومت می‌کردند. یعنی ۲۰ دقیقه اول آن بازی طوری بود که فکر می‌کردیم ۱۴ تا از استرالیا خورده‌ایم ولی در کمال تعجب بازی مساوی پیش می‌رفت. البته عاقبت استرالیا یک گل به ایران زد و نیمه اول با همان یک گل تمام شد.

نیمه دوم هم مثل نیمه اول بود. یعنی استرالیا طوری بازی می‌کرد که هنوز هم نمی‌دانم چرا هفت تا گل به ما نزد. اما در آن شرایط روحیه عقاب آسیا به دادمان رسید. حرکات نمایشی عابدزاده کل جزیره استرالیا را عصبی کرده بود. ما هم که از بازی مانده و از جام جهانی رانده شده بودیم با حرکات عابدزاده خنده‌های عصبی می‌کردیم و تندتند تخمه می‌شکستیم و خداخدا می‌کردیم بازی تمام بشود تا این که یک تماشاگر استرالیایی به دادمان رسید و آمد تور دورازه‌مان را پاره کرد. واقعاً باید مجسمه آن تماشاگر را درست کنیم و در ورزشگاه آزادی بگذاریم. یعنی خدمتی که پیتر هور تماشاگر به فوتبال ایران کرد هیچ کس نکرده است. آن هشت دقیقه ای که بازی برای درست کردن تور پاره متوقف شد ورق بازی را برگرداند و عاقبت برای اولین بار در طول تاریخ فوتبال آن چه که فقط روی کاغذ به عنوان شانس مطرح بود، در زمین هم اتفاق افتاد.

خدا می‌داند که آن ۲۰ دقیقه پایانی بازی با استرالیا یک ماه طول کشید. یعنی آن قدر فریاد زدیم که صدای‌مان درنمی‌آمد. آن بازی تنها بازی‌ای بود که بعدش من مثل دیوانه‌ها به سرم می‌زدم. آن روز بعد از بازی تنها کاری که توانستیم بکنیم این بود که از خانه بزنیم بیرون. نه فیس‌بوکی بود و نه وبلاگی که هیجان‌مان را تخلیه کنیم. فقط خیابان‌ها بودند که می‌شد درآن‌ها فریاد کشید. آن روز تبدیل شد به حماسه ملبورن. واقعاً هم حماسه بود.
هنوز هم هست. یادم هست آن روزها آن قدر تلویزیون صحنه گل خداداد به استرالیا را نشان می‌داد که مردم برایش جک ساخته بودند که حالا آن قدرنشانش بدهید که عاقبت مارک بوسنیچ توپ را بگیرد.

صفحه ریسه. مجله چلچراغ

یکشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۳ | رضا ساکی

آدمیزاد است دیگر

دست‌کم شما پزشکان از هر کسی بهتر می‌دانید که آدمی‌زاد چه نوع موجودی است. برخی از چیزها توی مغزش نمی‌رود.حتی وقتی خودش پزشک می‌شود هم باز سیگار می‌کشد. آدمی‌زاد دیگر، خودش فوق‌تخصص ریه دارد اما روزی دو پاکت سیگار می‌‌کشد. یعنی خودش از هر کسی دیگری به ضررهای سیگار آگاه است اما می‌کشد. یک دوستی برایم تعریف می‌کرد که دکترش قدغن کرده بوده که تخم‌مرغ بخورد. می‌گفت وقتی دکتر آزمایشم را دید گفت: یک تخم‌مرغ دیگر بخوری می‌میری. گفتم: چه کردی؟ گفت: رسیدم خانه چهار تا تخم‌مرغ خوردم. گفتم: نمردی؟ گفت: نه ولی حالم بد شد. گفتم: چرا خوردی؟ گفت: نمی‌دانم از وقتی دکتر گفت نخور میلم به نیمرو بیشتر شد.

آدمی‌زاد است دیگر. می‌داند نباید چربی بخورد اما کله‌پاچه می‌خورد. یک دوست دیگری برایم تعریف کرد که دکترم گفت اگر می‌خواهی به سیگار کشیدن ادامه بدهی دیگر پیش من نیا. گفتم: تو چه کردی؟ گفت: دیگر پیشش نرفتم. یک دوست دیگر هم داشتم که تعریف می‌کرد یک بار شب هنگام در اصفهان دربه‌در به دنبال بریونی می‌‌گشته است و هر چه اصفهانی‌ها تاکید می‌کرده‌اند که بریونی برای شب سنگین است و بریونی‌فروشی‌ها شب کار نمی‌کنند به خرج این دوست من نمی‌رود و عاقبت بریونی پیدا می‌کند و می‌خورد و بعد نزدیک ساعت چهار صبح در خواب به ابدیت ملحق می‌شود. روحش شاد.

آدمی‌زاد دیگر. به‌تازگی مومیایی‌های مصر را با یک تکنولوژی جدید بررسی کرده‌اند و فهمیده‌‌اند عروق قلبی برخی از آنان گرفته بوده است و احتمالا از گرفتکی رگ و ریشه سکته قلبی کرده بودند. یعنی در آن دوره چربی زیاد استفاده می‌کرده‌اند و لابد تحرک هم نداشته‌اند. یعنی بی‌تحرکی مربوط به عصر مدرن نیست و تا بوده انسان از بی‌تحرکی مرده است. شاید هم تحرک داشته‌اند اما آن قدر چربی می‌خورده‌اند که در رگ‌هایشان رسوب می‌کرده است.

آدمی‌زاد دیگر، تا نمیرد به خرجش نمی‌رود که نباید بخورد!

از هفته‌نامه «سپید»

جمعه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۳ | رضا ساکی

گم شدن یک دوم‌خردادی

روز اول تبلیغات ریاست جمهوری بود. از همان روز اول پوسترهای خاتمی توی چشم می‌زد. زیباتر از بقیه بود. هنوز تنور انتخابات در جامعه آن قدر داغ نشده بود. یعنی آن طوری که بعد داغ شد داغ نشده بود. سال ۱۳۷۶ من رای دومی بودم. یعنی قبلش گمانم در میان‌دوره مجلس بود یا مجلس خبرنگان که رای داده بودم. هیچ وقت آن لحظه را فراموش نمی‌کنم. در امام‌زاده صالح تجریش به همراه پدرم رای دادم. وقتی برگه را انداختم توی صندوق هُری دلم فرو ریخت. احساس نابی داشتم. حس مشارکت در رقم زدن سرنوشت خودم و کشورم.

اما انتخابات سال ۷۶ از همان روز اول برای ما داغ شد. تیم تبلیغاتی آقای خاتمی در محله تهران‌ویلا، درست روبروی خانه ما یک خانه ویلایی اجاره کرده بود و نشست‌های تخصصی می‌گذاشت. یعنی ۳۰ روز تمام توی کوچه ما جای سوزن انداختن نبود. ما بچه محل‌ها همه طرفدار خاتمی بودیم. البته از قبل هم که خاتمی ثبت‌نام کرده بود طرفدارش شده بودیم اما بعد که تنور داغ شد بیشتر طرفدارش شدیم. آن روزها اصلا به هر کس می‌رسیدی می‌گفت خاتمی. پدرم هم که خاتمی‌چی دو آتشه بود و پوستر آقای خاتمی را زده بود به شیشه ماشینش. حتی عمویم که به عمرش رای نداده بود می‌گفت خاتمی. مادرم اما طوری دیگری به قضیه نگاه می‌کرد و می‌گفت من به سید اولاد پیغمبر رای می‌دهم. پوستر مورد علاقه مادرم پوستری بود که رویش نوشته شده بود سلام بر سه سید فاطمی و آن را چسبانده بود به دیوار آشپزخانه. خلاصه شوری درگرفته بود. ما هم از صبح تا شب یا در سخنرانی‌های تیم تبلیغاتی آقای خاتمی بودیم یا در نشست‌هایش.

آن روزها ما بچه‌مچه‌ها طرفدار خاتمی بودیم اما راستش چیزی از سخنرانی‌ها و نشست‌ها دستگیرمان نمی‌شد. یعنی فقط حرف‌های خود آقای خاتمی را می‌فهمیدیم. اما هرچه کارشناسان در نشست‌ها می‌گفتند متوجه نمی‌شدیم. با این که فارسی حرف می‌زدند اما انگار فرانسوی حرف بزنند چیزی حالی‌مان نمی‌شد. کارمان شده بود یادداشت کردن اصطلاحاتی که به کار می‌بردند. پلورالیسم، تساهل و تسامح، پوزیتیویسم، قبض و بسط، لیبرالیسم، پروسه، تئوریک، تکنوکرات، جامعه مدنی، پارلمانتاریسم، ژورنالیست، آلترناتیو، تحزب، اُلیگارشی و… یعنی هر وقت از جلسه‌ها بیرون می‌آمدم یک فهرست بلند از کلمات داشتم. آن موقع اینترنت هم نبود که بروم بگردم ببینم این کلمات یعنی چه! یکی دوبار هم که سعی کردم از دیگران بپرسم فکر کردند دارم به خارجی فحش‌شان می‌دهم.

خلاصه که هر چه تنور انتخابات داغ می‌شد و ما هم شور بیشتری می‌گرفتیم. روی در پارکینگ درست روبروی ویلای محل تبلیغات دو تا پوستر بزرگ خاتمی چسبانده بودم. یکی دو روز اول پاره‌شان کردند اما بعد صبح‌ می‌چسباندم و شب جمع‌شان می‌کردم. همسایه‌ای داشتیم که هنوز هم داریم. تذکر می‌داد که در این نسشت‌های مشکوک شرکت نکنم. یکی دو بار هم زنگ زده بود کلانتری که بیایند خاتمی‌چی‌ها را جمع کنند. می‌گفت: پسر جان وارد کار سیاسی نشو عاقبت ندارد. نگذار این چیزها توی ذهنت نهادینه بشود. می‌گفتم: اولا شرکت در انتخابات یک حرکت مدنی است و هر شهروندی حق دارد رای بدهد. می‌گفت: همین، ببین چه چیزهایی توی مخت فرو کرده‌اند. می‌گفتم: راستش اینها را خود آقای خاتمی می‌گوید و تلویزیون هم پخش می‌کند وگرنه من از این جلسه‌ها و نشست‌ها چیزی دستگیرم نمی‌شود. راستی شما می‌دانید ژورنالیست چیست؟ می‌گفت نه،‌ ولی هر چه هست باید یک ربطی به صهیونیست داشته باشد.

آن روزها خیلی‌ها به کوچه می‌آمدند که بعدا که آقای خاتمی پیروز شد و روزنامه‌ها رونق گرفت فهمیدم چه کسانی بوده‌اند. نمی‌دانم آنها هم الان می‌دانند من برای خودم کسی شده‌ام یا نه! به هر حال هر چه بود آقای خاتمی پیروز شد. یعنی تلویزیون اعلام کرد که پیروز شده است. این طوری شد که ما یعنی نسل ما شد دوم‌خردادی. این دوم‌خردادی تا دو سه ماه بعد از دوم خرداد به صورت مثبت به کار می‌رفت. یعنی وقتی می‌گفتند طرف دوم‌خردادی است یعنی کلا آدمی بدی نیست. ولی بعدها طوری شد که دوم‌خردادی بودن زیاد خوب نبود. یعنی اگر می‌گفتی دوم‌خردادیم می‌گفتند چمدان پر از دلارت کو؟

آن روزها خاتمی آمد و ما رفتیم به جام‌جهانی، حالا هم روحانی آمده است و تیم ملی به جام‌جهانی رفته است. امیدوارم تاریخ بیشتر از این تکرار نشود. امیدوارم یکی در کنارتان باشد که بزند توی گوش‌تان و بگوید: پدرسوخته این چیزها به تو چه، بنشین درست را بخوان. بتمرگ درست را بخوان. اصلا در زندگی هر جوانی باید یکی باشد که بتواند قایم بخواباند زیر گوش آن جوان. تا جوان بنشیند و درسش را بخواند نه این که جوانی‌اش را بریزد پای تئوری. چیزی که خاتمی هرگز نمی‌خواست.

از: صفحه سیتالوپرام، مجله چلچراغ

دوشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۳ | رضا ساکی

فراموشی استپان

سوی قصه گفتن‌اش می‌داشت گوش
سوی نبض و جستن‌اش می‌داشت هوش
تا که نبض از نام کی گردد جهان
او بود مقصود جان‌اش در جهان

دکتر ژروتسکی بالای سر استپان ایستاده بود و نگاه‌اش می‌کرد. خسته شده بود. چند ساعت بود داشت با استپان سر و کله می‌زد بلکه بفهمد چه مرگ‌اش شده است. با دستمال عرق روی پیشانی‌اش را پاک کرد و سعی کرد آرام بنشیند و چند سوال دیگر از استپان بپرسد شاید چیزی از بیماری او بفهمد. استپان از چند روز پیش دچار شوک روانی شده بود و پیوسته نام دوست‌اش ایوان را صدا می‌زد و به دیوار اتاق نگاه می‌کرد. دکتر ژروتسکی با دست به مادر و پدر استپان که در اتاق بودند اشاره کرد تا بیرون بروند، بعد کنار استپان نشست و او را در آغوش گرفت و پرسید: چه شده استپان؟ لحظه‌ای در سکوت گذشت، دکتر بازوی استپان را فشار داد و تکرار کرد: چه شده استپان؟ لحظه‌ی دیگری در سکوت گذشت، دکتر آرام بازوی استپان را رها کرد، بلند شد، عرق پیشانی‌اش را پاک کرد، کلاه‌اش را بر سر گذاشت تا برود که ناگهان استپان با صدایی ترسیده و لرزان گفت میدان سنت‌پترزبورگ. دکتر ژروتسکی ناگهان چون جوان بیست ساله‌ای جست زد و دوباره استپان را در آغوش گرفت و گفت: بگو عزیزم بگو، میدان سنت‌پترزبورگ چه؟ در میدان سنت‌پترزبورگ چه شد؟ استپان لحظه‌ای دیگر سکوت کرد و گفت: ایوان. دکتر محکم استپان را فشار داد و گفت: ایوان چه پسرم؟ ایوان چه شد؟ استپان لحظه‌ای دیگر سکوت کرد و گفت: آمدند. دکتر محکم‌تر استپان را فشار داد و گفت: چه کسانی آمدند استپان؟ استپان لحظه‌ای دیگر سکوت کرد و گفت: بردند. دکتر محکم‌تر از قبل استپان را فشار داد و گفت: فرزندم چه بردند؟ کی بردند؟ چه کسانی بردند؟ استپان لحظه‌ای دیگر سکوت کرد و گفت: زدند. دکتر محکم‌تر از قبل استپان را فشار داد و گفت: چه کسی را زدند؟ چه چیزی را زدند؟ استپان لحظه‌ای دیگر سکوت کرد و گفت: سرم. دکتر محکم‌تر از قبل استپان را فشار داد و گفت: سرت چه؟ سرت چه شده؟ استپان لحظه‌ای دیگر سکوت کرد و گفت: رفتیم. دکتر هر چه کرد استپان دیگر حرف نزند، برای دکتر مهم بود استپان و ایوان بعد از میدان سنت‌پترزبورگ کجا رفته‌اند، پس نبض استپان را گرفت و شروع کرد به نام بردن از خیابان‌ها و کوچه‌های شهر. نبض استپان با شنیدن نام برخی از خیابان‌ها تند و با شنیدن برخی از خیابان‌ها کند می‌زد.

جناب آقای j- 7 t
مسئول محترم اداره‌ی خوانش و تغییرات
سلام
کتاب داستان «فراموشی استپان» که قسمتی از فصل افتتاحیه‌ی آن را خدمت شما مکتوب کردیم به هیچ عنوان قابل چاپ نیست و مشکلات عدیده دارد. مستدعی است دستور فرمایید با تفتیش از خانه‌ی نویسنده‌ی متهم، تمام اوراق و مجلدات مربوط به این کتاب را جمع‌آوری کنند و برای درج در پرونده‌ی نام برده در اختیار اداره‌ی یکم بگذارند. کتاب حاضر طبق مواد ۷ و ۱۲ قانون جنگل‌داری فدرال و مواد ۳۴۶۵۷۵۸۶۲۴۴ و ۹۸۵۶۹۰۲۴۶۹۵ قانون جزای نویسندگان و بند چهار مصوبه‌ی کمون ارشد مصداق تشویش اذهان عمومی است و باید پیگیری بشود. در ضمن کلیه کتب منتشره توسط آن انتشارات را جهت دوباره‌خوانی و بازخوانی به دایره جرح تحویل دهید و تاکید کنید تا صدور مجوز جدید انتشارات حق فروش آنها را ندارد و نمایشگاه فروش انتشارات هم باید فعلا بسته باشد تا تمام کتاب‌ها بازخوانی و ویرایش بشوند. بالگردهای ارتش برای جمع‌آوری کتاب‌ها در خدمت هستند و نیروی ویژه هم در آمادگی به سر می بردو بقیه هماهنگی‌ها با بقیه مراکز هم انجام شده است. پیگیری جلوگیری از ورود افست کتاب‌ها به بازار هم هماهنگ شده است. شما هر چه زودتر جلسات جرح را برگزار کنید.
با احترام- ر.س ۱۲-d
مسئول جرح داستان

از: صفحه سیتالوپرام، مجله چلچراغ

دوشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۳ | رضا ساکی