کمدی تراژدی هفت، یک

گزارش ویژه از یک مدرسه نمونه دولتی

اولیا‌ءآزاری در آموزش‌وپرورش

مدرسه‌ مدرسه‌ای معمولی است. مثل هزاران مدرسه که در شهر بزرگ تهران هست. اما اتفاقاتی که در آن می‌افتد اتفاقاتی ویژه است. این بار با چهار نفر از اولیا مدرسه نمونه دولتی … قرار گذاشتم. ساعت 9 شب در یک بوستان خلوت در مرزداران. آنها آمده بودند تا درباره اتفاقات ویژه یک دبیرستان نمونه دولتی در منطقه … برایم بگویند. همه کلاه گذاشته بودند و عینک دودی داشتند. آرام‌آرام حرف می‌زدنند و ادله‌شان را بیان می‌کردند و افشا می‌کردند که مدیران آن مدرسه با 830 دانش‌آموز چه می‌کنند.

دبیرستان نمونه دولتی … در منطقه … شهرداری تهران چهار سال است که افتتاح شده است. ساختمان مدرسه ساختمانی مناسب است و فضای آموزشی خوبی دارد. هیچ کدام از معلمان مدرسه دانش‌آموزان را تنبیه نمی‌کنند و با زانو به فلان جای دانش‌آموز نمی‌زند. خبری هم از تنبیه‌های مستراحی نیست و کلمه‌ای حرف بد هم از زبان هیچ معلمی بیرون نمی‌آید و ناظم مدرسه هم طوری با بچه‌ها رفتار می‌‌کند که آنها زار می‌‌زنند که جمعه‌ها هم کلاس بروند و کلا همه چیز در این مدرسه زمزمه محبت است.

اما در محبت‌سرای دانش اتفاقاتی هم می‌افتد. برگردیم به بوستان مرزداران. یکی از اولیا دانش‌آموزان که به بوستان آمده بود هنگام حرف زدن انگشتش را می‌گذاشت کنار لپش. نمی‌خواست حتی صدایش شناسایی شود. می‌گفت: طبق قانون مدرسه باید برای پایه اول تا سوم دوره دوم متوسطه 800 هزار تومان شهریه بگیرد اما از ما یک میلیون و 500 هزار تومان گرفته‌اند. یکی دیگر از اولیا که علاوه بر کلاه و عینک دودی صورتش را با شال پوشانده بود گفت: برای پیش‌دانشگاهی طبق قانون باید یک میلیون و 530 هزار تومان بگیرند اما از من سه میلیون و نیم خواسته‌اند و داده‌ایم. یعنی اگر بچه را می‌بردیم غیرانتفاعی ثبت‌نام می‌کردیم بهتر بود. گفتم: می‌شود کپی فیش واریزی‌تان را بدهید. من باید مستنداتی داشته باشم. هر چهار نفر خندیدند. گفتند: مدرسه از ما نقدی پول می‌گیرد! گفتم: شما بدون این که هیچ رسیدی بگیرید پول می‌‌دهید به مدرسه؟ گفتند: رسید اگر بخواهیم همان رسید مبلغ قانونی را می‌دهند که به درد ما نمی‌خورد. گفتم: چک چی؟ یکی دیگر از اولیا که کمی صورتش مشخص بود گفت: من چک داده‌ام اما چک را به حساب نمی‌خوابانند نقدش می‌‌کنند. گفتم: پس چک شما مثل نقد آنهاست. گفت: بله. یکی از اولیا که ساکت بود بالاخره به حرف آمد و گفت: من خودم عضو انجمن اولیا مربیان این مدرسه هستم. این مدرسه متاسفانه بیلان مالی درستی به منطقه نداده است و ما یقین داریم که مدرسه یک میلیارد و 400 میلیون تومان پول از ما گرفته است اما فقط 800 میلیون تومانش را گزارش داده است. گفتم: شکایت کرده‌اید؟ گفت: بله، هر روز داریم شکایت می‌‌کنیم اما به جایی نمی‌رسد. گفتم: چرا؟ گفت: نمی‌آیند از مدرسه تحقیق‌وتفحص کنند چون شاید برخی مسوولان در این مدرسه آشنا دارند. گفتم: چه مسوولانی چه آشنایی. گفت: ها؟ گفتم: همین الان گفتید شاید برخی مسوولان در این مدرسه آشنا دارند. پرسیدم: چه مسوولانی چه آشنایی؟ گفت: ها؟ بلند گفتم: همین الان گفتید شاید برخی مسوولان در این مدرسه آشنا دارند. پرسیدم: چه مسوولانی چه آشنایی؟ هر چهار نفر به خود لرزیدند. گفتند: آرام‌تر. بعد همان که گفته بود شاید برخی مسوولان در این مدرسه آشنا دارند ادامه داد: اگر بخواهید به زور از ما حرف بیرون بکشید می‌رویم. گفتم: باشد. حالا می‌خواهید چه کنید؟ گفتند: ما می دانیم که برخی از معلمان این مدرسه فوق‌دپیلم دارند اما به اسم فوق‌لیسانس آمده‌ا‌ند. می‌خواهیم مسوولان بیانند و پیگیری کنند ببیند پول بی‌زبان ما کجا می‌رود. چرا مدرسه باید از ما پول بیشتر بگیرد و در حساب‌هایش نیاورد.

دوباره آن کسی که انگشت در لپش می‌کرد گفت: مدیران مدرسه برای ثبت‌نام میان‌دوره از چند نفر مبالغ بالا می‌گیرند. تا 10 میلیون تومان. گفتم: کسی هست که بیاید و بگوید من 10 میلیون داد‌ه‌ام برای ثبت‌نام میان دوره. گفت: هست ولی مصاحبه نمی‌کند. می‌گوید آینده بچه‌ام در خطر می‌افتد. چند دقیق‌ای دیگر با آن اشباح حرف می‌‌زنم و بعد یکی‌یکی هر کدام از راهی می‌روند.
می‌خواهم به مسوول منطقه زنگ بزنم و یا با آموزش‌وپروش حرف بزنم اما چه فایده؟ سال‌هاست که همین است. حرف مسوولان همان است که سال‌ها می‌گویند: قانونی نیست. حرف مدیران مدارس همان است: خودشان می‌دهند. حرف مردم هم مشخص است: به‌زور می‌گیرند.

پنج نکته که باید بدانید:
1- انجمن‌های اولیا و مربیان در مدارس خودشان داستان جالبی دارند. بسیاری از این انجمن‌ها ابزاردست مدیران هست برای فشار بر اولیا. یعنی کاری می‌کنند که والدین به والدین فشار بیاورند و پول زور بگیرند. حالا درست است که یکی از افراد انجمن اولیا مربیان مدرسه … به ما گزازش تخلف داد اما همه جا این اتفاق نمی‌افتد.
2- در جریان باشید که به این پول‌هایی که از مردم می‌گیرند «کمک‌های داوطلبانه» و «همیاری» می‌گویند!

3- اصل سی‌ام: دولت موظف است وسایل آموزش و پرورش رایگان را برای همه ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم سازد و وسایل تحصیلات عالی را تا سر حد خودکفایی کشور به طور رایگان گسترش دهد.

4- کمیسیون آموزش مجلس می‌تواند مشکلات اولیای دانش‌آموزان در خصوص چرایی اخذ وجه نقد در مدارس را بررسی کند. پس‌ اولیایی که با مشکل اخذ وجه نقد در قالب کمک به مدرسه مواجه شده‌اند می‌توانند با تنظیم متنی این موضوع را به کمیسیون آموزش مجلس ارجاع دهند تا این کمیسیون با حضور وزیر مربوطه موضوع را بررسی کند.

5- طبق اظهارات وزیر آموزش و پرورش هر مدرسه‌ای اقدام به اخذ وجه نقد در قالب کمک به مدرسه کند متخلف بوده و اولیا می‌توانند با مراجعه به آموزش و پرورش منطقه خود یا جمع آوری امضا و ارسال آن به مجلس از راه قانونی تخلف مدارس را پیگیری کنند.

از چلچراغ

درسی از مکتب‌خانه طنز

در یازدهمین مکتب‌خانه طنز، ابتدا با این تیتر تمرین کردیم و طنز نوشتیم: یک میلیون خانه خالی در ایران وجود دارد.
بعد از میان موضوع‌‌ها و سوژه‌های مربوط به مسکن که دوستان آورده بودند یکی را انتخاب کردیم: پنج توصیه بنویسند برای زندگی در آپارتمان‌هایی که دیوارهای نازک دارند.

یکی از شرکت‌کنندگان در توصیه شماره یک نوشته بود:

یک زبان جدید یاد بگیرید و با آن با ساکنان خانه صحبت کنید. ترجیحا یکی از زبان‌های مرده دنیا باشد.

از آنجایی که این توصیه باید ویرایش می‌شد تا خنده‌دار بشود با کمک دوستان ویرایشش کردیم. ابتدا این طور نوشتیم: یک زبان مُرده یاد بگیرید و با آن با ساکنان خانه صحبت کنید. بعد فکر کردیم طنزش می‌تواند بیشتر بشود. پس شد: یک زبان مُرده یاد بگیرید و با آن به ساکنان خانه فحش بدهید. بعد دوباره پیشنهاد کردیم: یک زبان مُرده یاد بگیرید و با آن به ساکنان خانه ابراز علاقه کنید. بعد پیشنهاد کردیم: فحش‌های یک زبان مُرده را یاد بگیرید و با ساکنان خانه صحبت کنید. و آخر سر: چراغ‌ها را خاموش کنید، شمع‌ها را روشن کنید و با یک زبان مرده به همسرتان بگویید دوستت دارم.

پیشنهاد شما چیست؟

پی‌نوشت:
دوازدهمین مکتب‌‌خانه دوشنبه 15 دی‌ماه
سیزدهمین مکتب‌‌خانه دوشنبه 29 دی‌ماه
نشانی: خیابان سمیه، نرسیده به خیابان حافظ، حوزه هنری، طیقه سوم. سالن همایش‌های ادبی. ورود برای همه آزاد است.

تنوع تسمه

مردی برای خرید تسمه دینام به یک مرکز رسمی فروش قطعات مراجعه می کند:

– سلام آقا تسمه دینام داری؟
– تسمه دینام دو نوع داریم ایرانی و خارجی
– البته ایرانی می‌خوام
– ایرانی سه نوع داریم
– سه نوع؟
– بله، تنوع جنس بالاست
– می‌شه بفرمایید سه نوعش چیه و کدومش بهتره؟
– یه نوع تسمه دینام ایرانی هست که ساخت چینه، یه نوع هست که اصلیه و کار تبریزه یه نوع هم هست که از روی اصلی ساخته شده. جنس اصلیش بهتره
– پس یه تسمه دینام جنس اصلی بدین
– جنس اصلیش دو نوعه
– دو نوع؟
– بله
– می‌شه توضیح بدین؟
– یه تسمه دینام جنس اصلی داریم مواد آلمانی ساخت ایران، یه نوع هم داریم مواد ایرانی ساخت اندونزی
– یه دونه تسمه دینام مواد ایرانی ساخت اندونزی بدین
– دو نوعه
– دونوعه؟
– بله، یه تسمه دینام جنس ایرانی ساخت اندونزی داریم که کارخونه‌اش توی هنگ کنگه یه دینام جنس ایرانی ساخت اندونزی داریم که کارخونه‌اش تو شهریاره
– دینام جنس ایرانی ساخت اندونزی داریم که کارخونه اش تو شهریاره؟ یعنی چی؟
– یعنی همین
– آقا تو رو خدا یه تسمه دینام به من بده کار دارم
– کدومش رو؟
– اصلا نفهمیدم چی شد، یکی بده کار کنه
– باشه. پولی تسمه هم می‌خوای؟
– پولی تسمه؟
– بله
– ایرانی یا خارجی
– ایرانی
– چهار مدل داره
– چهار مدل؟
– پولی ایرانی فلزی، پولی ایرانی پلاستیکی، پولی ایرانی مقوایی، پولی ایرانی کاغذی
– فلزی بده
– فلزی هشت مدل داره
– هشت مدل؟
– بله آهنی، قلعی، رویی، مسی، آلومینیومی، برنجی، فولادی و سربی
– فولادی بده
– فولای 16 نوعه
– 16 نوع آقا نخواستم دیوانه شدم
– بالاخره تنوع محصول بالاست
– جان مادرت هر کدوم فکر می کنی بهتره بده من برم
– به نظرم اگر تسمه جنس ایرانی ساخت اندونزی می‌بری پولی هم شماره 14 فولادی ببر ساخت گینه
– بده ببرم

از چلچراغ

لُری

خُرموا هیچی نآشتواَ طبیعت قشنی دارَ. اما خیاوون مطهری اُفتااَ و دس بسازبفروشا و ها دِ بین می‌رَ. واقعا و چِ قیمتی داریم داریا قدیمی و گپِ ئی خیاوونِ د دس مئیم؟ ولا هر جای هَنی بی ئی خیاوونِ سنگ‌فرش می‌کردن و نِمِئِشتن ماشی دش روا. قبول نارید؟

لیسانس منگنه

ارباب رجوع: سلام آقای کارمند.
کارمند: سلام.
ارباب رجوع: ببخشید برای منگنه خدمت رسیدم.
کارمند: برو فردا بیا.
ارباب رجوع: عرض کردم برای منگنه خدمت رسیدم.
کارمند: فردا فردا بیا.
ارباب رجوع: برای منگنه برم فردا بیام؟
کارمند: بله فردا.
ارباب رجوع: من کارم تموم شده فقط این برگه ها باید منگنه بشن.
کارمند: برگه ها رو بذارید فردا آماده‌اس.
ارباب رجوع: من فقط یه منگنه کوچیک می‌خوام. تق. یه منگنه.
کارمند: منگنه کوچیک و بزرگ نداره. اصول داره.
ارباب رجوع: چهارتا برگه رو منگنه کردن سخته.
کارمند: شما انگار روال اداری سرت نمی شه؟
ارباب رجوع: منگنه جزو روال اداریه؟
کارمند: یکهو بفرما من بیخودی حقوق می‌گیرم.
ارباب رجوع: جسارت نمی‌کنم ولی اگر الان منگنه کنید ممنون می‌شم.
کارمند: عزیزم باید برگه‌ها رو بذاری توی نوبت. اینا همه تو نوبتن.
ارباب رجوع: همه تو نوبتن؟ منگنه کردن همه اینا سه دقیقه طول نمی‌کشه. می‌خوای خودم همه رو منگنه کنم؟
کارمند: نخیر. فقط بین ساعت دو تا سه منگنه می‌کنیم.
ارباب رجوع: چرا؟
کارمند: چون منگنه کاری است تخصصی.
ارباب رجوع: تخصصی؟
کارمند: بله بنده در مالزی دوره منگنه کردن دیدم. فکر کردی الکیه؟
ارباب رجوع: یعنی لیسانس‌تون در رابطه با منگنه‌اس؟
کارمند: خیر رشته لیسانسم اصول چسب نواری و آبکی بود. فوق رو منگنه خوندم.
ارباب رجوع: ایشالا دکتری.
کارمند: الان دارم روی تزم کار می‌کنم. درباره روش‌های التقاطی استفاده از چسب و منگنه در اداره هاست.
ارباب رجوع: پس الکی نیست.
کارمند: بله. واقعا تخصصه.
ارباب رجوع: پس برم فردا بیام؟
کارمند: من برگه‌های شما رو آخر وقت امروز منگنه می‌کنم.
ارباب رجوع: خیلی ممنونم شرمنده می‌کنید.
کارمند: وظیفه‌اس. هر چند حقوقش کمه ولی زحمتش زیاده.
ارباب رجوع: خدا سلامتی بده سال‌های سال برای مردم منگنه بزنید.
کارمند: منگنه تخصصی البته.

از چلچراغ

درباره روزنامه‌نگاری توسعه

در فیس‌بوک نشر پنجره آمده است: بهترین کتابی که هفته‌ی قبل خواندی، کدام کتاب بود؟ اگر پایه‌اید، درباره‌ی بهترین کتابی که هفته‌ی قبل خواندید بنویسید و بعد پنج تا از دوست‌هایتان را هم دعوت کنید تا بگویند بهترین کتابی که هفته‌ی قبل خوانده‌اند، کدام کتاب بود.
به دعوت خانم ستوده درباره کتاب خوبی که هفته‌ی پیش خواندم و دوستش داشتم چند خط می‌نویسم:

کتاب «مطالعات روزنامه‌نگاری» (نشر ثانیه) را از نمایشگاه مطبوعات خریدم. کتاب هشت مقاله دارد:

1. مطالعات روزنامه‌نگاری، چرا و چکونه؟
2. روزنا‌مه‌نگاری و دانشگاه
3. آموزش روزنامه‌نگاری
4. روزنامه‌نگاران دروازبان
5. پوشش خبری جنگ و صلح
6. روزنامه‌نگاری توسعه به قلم زیو زیانگ
7. روزنامه‌نگاری و دموکراسی
8. روزنامه‌نگاری و جهانی شدن

کتاب را به دلیل فصل ششم خریدم. قبلا درباره «روزنامه‌نگاری توسعه» خوانده بودم. مثلا فصل هشتمِ کتاب «روزنامه‌نگاری نوین» تالیف نعیم بدیعی و حسین قندی هم درباره روزنامه‌نگاری توسعه است. در همین مدتی که در نمایشگاه مطبوعات بودم، بسیاری از روزنامه‌های استانی و منطقه‌ای را خواندم و ورق زدم. اغلب‌شان فقط برای چاپلوسی مسوولان منتشر می‌شوند. در استان لُرستان هفته‌نامه‌ای داریم که نصف صفحه‌هایش رپرتاژ‌ آگهی است. یعنی منتشر می‌شود تا رپرتاژ شرکت ‌آب‌وفاضلاب و استانداری و شرکت برق را منتشر کند. منتشر می‌شود تا در هر شماره با یک مسوول استانی گفت‌وگو کند.

نیاز به روش و رویکرد روزنامه‌نگاری توسعه در نشریات استانی بیش از نشریات سراسری به‌ چشم می‌خورد. بسیاری از نشریات استانی درواقع جیره‌خوار سُفره روابط عمومی‌ها هستند و از سوی آنها هدایت و تشویق می‌شوند. سایت‌ها خبری هم همین طور. یعنی در اغلب نشریات استانی و محلی حتا ردپایی هم از روزنامه‌نگاری توسعه وجود ندارد.

اما اجزای مهم و کلیدی روزنامه‌نگاری توسعه به نقل از کتاب به این شرح است:
1. گزارش دادن تفاوت بین آنچه برای اجرا طراحی شده است و آنچه در واقعیت حاصل شده است و نیز تفاوت بین تاثیرات ادعا شده و تاثیرات ایجاد شده برای مردم.
2. به جای تاکید بر اخبار روزمره بر فرایند درازمدت توسعه تمرکز می‌کند.
3. از حکومت مستقل بوده و انتقادات سازنده‌ای از آن می‌کند.
4. تاکید روزنامه‌نگاری را به سوی توسعه اقتصادی و اجتماعی سوق می‌دهد و در همان حال با حکومت به گونه‌ای سازنده در جهت ملت سازی همکاری می‌کند.
5. به افراد عادی قدرت و توانایی می‌بخشد تا زندگی و ارتباطات خود را بهبود ببخشند.
روزنامه‌نگاری توسعه در دوره کارشناسی روزنامه‌نگاری با عنوان «مبانی ارتباطات و توسعه» و در ۲ واحد تدریس می‌شود. گمان می‌کنم توجه بیشتر به این مبحث می‌تواند راه را برای توسعه کشور هموار کند. بدیهی است مهفوم روزنامه‌نگاری توسعه از 1960 تا به حال دگرگون شده است. مقاله روزنامه‌نگاری توسعه به قلم زیو زیانگ در 2009 نوشته شده است.

بیشتر بخوانید: yon.ir/0wMI yon.ir/E9xC

24 آبان روز کتاب و کتاب‌خوانی مبارک

بهترین بابای دنیا

گفتم: بابا.
گفت: جان بابا.
گفتم: بابا جان.
گفت: جان بابا جان.
گفتم: بابای عزیزم.
گفت: بگو عزیزم.
گفتم: آخه.
گفت: آخه نداره، بگو.
گفتم: روم نمی‌شه.
گفت: هر چی می‌خوای به خودم بگو.
گفتم: می‌دونی بابا.
گفت: ازم بخواه عزیزم بگو.
گفتم: راستش من اون گوشی رو می‌خوام، همون که تازه اومده به بازار، همون هشت هسته‌ایه.
گفت: بگو، به خودم بگو، من همیشه پشت توام.
گفتم: همین دیگه، می‌خوامش.
گفت: باید بدونی من همیشه همه چیز رو برات خواستم، بگو به خودم بگو.
گفتم: سفیدشو می‌‌خوام.
گفت: هر وقت چیزی خواستی به من بگو، به پدرت بگو، نه به غریبه.
گفتم: بابا می‌دونم تازه برام گوشی خریدی اما این جدیده یه چیز دیگه‌اس.
گفت: همه مال‌ومنالم مال شماست. برای شماست که کار می‌کنم و زحمت می‌کشم.
گفتم: می‌دونی بابا.
گفت: پس به خودم بگو، من روزی ۱۸ ساعت کار می‌کنم برای خانواده‌ام، پس از من بخواه، جون بخواه.
گفتم: ممنون بابا.
گفت: پس هر وقت چیزی خواستی به خودم بگو، در اسرع وقت مهیاش می‌کنم.
گفتم: بابا اصلا می‌شنوی من چی می‌گم؟
گفت: آره بابا، بگو، بریز بیرون، درددلت رو به خودم بگو، بگو چی می‌خوای.
گفتم: من فقط یه گوشی نو خواستم.
گفت: من مثل اون پدرها نیستم، من همیشه در کنارت هستم. مثل یه رفیق روی من حساب کن.
گفتم: ای بابا، خب بگو نمی‌خوای بخری.
گفت: هر چه در توان داشته باشم خرج می‌کنم.
گفتم: چقدر در توان دارید الان؟
گفت: به خودم بگو عزیزم، به خودم.
گفتم: باشه بابا، هروقت پول‌ دستت اومد برام بخر.
گفت: پدر باید پشت فرزندش باشه، من پشت توام، پشتیبان توام. در روزهایی تنهایی می‌تونی روی پدرت حساب کنی.
گفتم: ممنون که هستی بابا.
گفت: همیشه هستم.
گفتم: می‌دونم اما نگفتی چقدر در توان دارید؟
گفت: چقدری می‌خواهی؟ روی خودم حساب کن.
گفتم: دو میلیون و 200 هزار تومان
گفت: عزیز دلم همیشه من رو مدافع خودت بدون، من تو تیم توام.
گفتم: یعنی بی‌خیالش بشم؟
گفت: من آرزوهات رو برآورده می‌کنم، فقط آرزو کن.
گفتم: یک ربعه دارم آرزو می‌کنم.
گفت: باشه چشم الان میام.
گفتم: با کی داری حرف می‌زنی؟
گفت: مامانت داره صدام می‌کنه، من می‌رم ولی بدون اون قضیه حله. دارمت.
گفتم: کدوم قضیه اگه راست می‌گی؟
گفت: همون که همیشه هواتو دارم. به من تکیه کن انگار به کوه تکیه کردی.
گفتم: باشه.
گفت: من برم تا مامانت عصبانی نشده.
گفتم: برو.
بلند گفت: جانم همسرم، دارم میام، به خودم بگو عزیزم، به من نگی به کی بگی؟ بگو چی می‌خوای تا نیم ساعته تهیه کنم.

منتشر شده در چلچراغ

سلسله نشست‌های تخصصی گُلوَنی

از ۱۹ تا ۲۵ مهرماه دومین جشن گُلوَنی برگزار می‌شود.  منتظر حمایت و همراهیتان هستیم. تهران – بوستان هنرمندان – خیابان طالقانی – خیابان شهید موسوی شمالی ۱۰ صبح تا ۱۰ شب. در هفته فرهنگی لُرستان و دومین جشن گُلوَنی، 12 نشست تخصصی داریم که بنده دبیر آنها هستم. خوشحال می‌شوم تشریف بیاورید:

1

دستورِ زبان لُری

نشست هم‌اندیشی یک‌روزه‌ با موضوع زبان لُری و گویش‌های آن

با حضور دکتر قنبری، پوریا گل‌محمدی

زمان: 19 مهر 1393ساعت 14

خانه هنرمندان، سالن استاد امیرخانی

2

از سلسله نشست‌های تخصصی گُلوَنی:

از مَتَل تا رُمان

نشست هم‌اندیشی یک‌روزه‌ با موضوع ادبیات داستانی و فرهنگ لُری

با حضور محمد حنیف، آيت دولتشاه، شهریار عباسی

زمان: 20 مهر 1393- 11 صبح

خانه هنرمندان، سالن استاد امیرخانی

3

مکتب فقهی لُرستان

نشست هم‌اندیشی یک‌روزه‌ با موضوع زندگی سیاسی آیه‌الله کمالوند

باحضور آقای نظریان، حجه‌الاسلام‌ولمسلمین حسن کمالوند

زمان: 20 مهر 1393-  ساعت 14سالن استاد شهناز

4

ایلام‌شناسی لُرستان

نشست هم‌اندیشی یک‌روزه‌ با موضوع لُرستان در دوره تمدن ایلام

با حضور جمشید قهرمانی

زمان: 21 مهر 1393- ساعت 11 سالن استاد امیرخانی

5

‌‌شعر و شاعرانگی در زبان لُری

نشست هم‌اندیشی یک‌روزه‌ با موضوع بررسی سیر تطور شعر لُری

باحضور وحید کیانی، رضا ساکی

زمان: 21 مهر 1393 ساعت 14 سالن استاد امیرخانی

6

نوآوری در موسیقی لُری

نشست هم‌اندیشی یک‌روزه‌ با موضوع شناخت موسیقی مقامی لُری و موسیقی شهری لُری

با حضور مهران پدرام، حبیب سلیمانی

زمان: 22 مهر 1393 ساعت 11 صبح سالن استاد شهناز

7

کاسیان تمدن گمشده

نشست هم‌اندیشی یک‌روزه‌ با موضوع تاریخ مفرغ

باحضور دکتر ملک‌زاده استاد دانشگاه تهران

زمان: 22 مهر 1393- ساعت 14 سالن استاد امیرخانی

8

شعر فارسی در لُرستان فرهنگی

نشست هم‌اندیشی یک‌روزه‌ با موضوع بررسی وضعیت شعر معاصر لُرستان

با حضور محمدکاظم علیپور، شهرام میرشکاک

زمان: 23 مهر 1393- ساعت 11 سالن استاد امیرخانی

9

لُرستان پایتخت ژئوتوریسم

نشست هم‌اندیشی یک‌روزه‌ با موضوع جاذبه‌های زمین‌شناسی لُرستان

باحضور دکتر مینا عبدالوند، دکتر سمیه آزادبخت

زمان: 23 مهر 1393- ساعت 14 سالن استاد امیرخانی

10

لُرستان و رسانه

نشست هم‌اندیشی یک‌روزه‌ با موضوع آسیب‌شناسی رسانه‌ها در لُرستان

باحضور عبدالرضا قاسمی، فیروز اسماعیلی‌نژاد، هوشنگ بیرانوند، رضا طولابی، محمدجعفر ایرانی، حامد مهربانی

زمان: 24 مهر 1393- ساعت 11 سالن استاد امیرخانی

11

تَفسِنه‌های بلوط‌

نشست هم‌اندیشی یک‌روزه‌ با موضوع محیط‌زیست لُرستان

با حضور سیدمحمد قاسمی، محمدحسین بازگیر، مجید دریکوند، محسن تیزهوش، مظفر افشار

زمان: 24 مهر 1393- ساعت 14 سالن استاد امیرخانی

12

فاتحان گمنام تهران

نشست هم‌اندیشی یک‌روزه‌ با موضوع تاریخ مشروطه

با حضور نصرالله حدادی، سعید یوسف‌پور

زمان: 25 مهر 1393 ساعت 14 سالن استاد امیرخانی

اردوگاه عباس‌آباد

قسمت پایانی

سال 59 هیچ کس فکر نمی‌کرد کار به سال 69 بکشد اما عاقبت به سال 69 رسیدیم. سال 69 نه من آن سرباز جوان بودم و نه اسیران عراقی آن آدم‌های قبلی. ده سال شوخی نیست. یک عمر است. ده سال در زندان بودن خیلی سخت است. ده سال اسارات ده سال نیست صد سال است. به‌ویژه برای آنان که آمده بودند تهران را 48 ساعته بگیرند ده سال به اندازه یک قرن گذشت.

روزهای پایانی شهریور سال 69 داشتیم اسیران عراقی را برای مبادله آماده می‌کردیم. من قبلا حسابی برجک‌شان را زده بودم اما وقتی خبردار شدند که ایران و عراق قطع‌نامه 598 را پذیرفته‌اند و جنگ تمام شده است ریختند توی حیاط اردوگاه و شروع کردند به شادی کردن. مثلا داشتند پیروزی‌شان را جشن می‌گرفتند. من به سرگرد سلامتی ریس اردوگاه گفتم: قربان اگر اجازه بدهید در جشن‌شان شرکت کنیم. سرگرد سلامتی گفت: نقشه‌ات چیست؟ گفتم: قربان اینها سفیران ما خواهند بود. اینها بخشی از حقیقت جنگ را به زودی به میان مردم عراق خواهند بُرد اما باید حقیقت را خوب نشان‌شان بدهیم. هنوز در توهم‌اند. بگذارید در جشن‌شان شرکت کنیم. سرگرد سلامتی پاسخ داد: خیلی خب، فقط بلوا درست نشود در روزهای آخر. گفتم: مطمئن باشید فقط نیاز به مقداری تن‌خواه دارم. سرگرد گفت: تن‌خواه در اختیار شماست.

بلافاصله به سروان احمدی گفتم اعلام کند که به مناسبت صلح و امضای قرارداد جشنی در اردوگاه برگزار می‌شود. گفتم بگوید همه راس ساعت چهار در میدان حاضر باشند. اسیران عراقی تا این خبر را شنیدند رسما شروع کردند به رقصیدن و آواز خواندن. نیم ساعت بعد به همراه چند نفر از بچه‌ها برای تهیه لوازم جشن به بیرون رفتیم و یک ساعت بعد با دست پر برگشتیم.

راس ساعت چهار بعدازظهر یک میز بزرگ وسط میدان بود. روی میز 456 کارت تبریک وجود داشت که روی هر کارت نام یک اسیر عراقی را نوشته بودیم. روی میز یک ظرف بزرگ میوه و چند جعبه شیرینی قرار داشت. پرچم ایران و عراق و سازمان‌ ملل و صلیب سرخ را هم گذاشته بودم روی میز. همه چیز نشان از یک جشن جدی و مهم داشت. عراقی‌های همه با موها و سیبیل‌های آب‌وشانه کرده به صف ایستاده بودند و نوبتی می‌آمدند و با سرگرد سلامتی دست می‌دادند بعد هم کارت‌ تبریک را می‌‌گرفتند و شیرینی برمی‌داشتند و می‌رفتند. همین طور که آنها مراسم دست دادن و شیرینی برداشتن را انجام می‌دادند بچه‌های ما روی پشت‌بام آماده بود تا با اشاره من چیزی را که به مناسبت صلح تهیه شده بود به نمایش بگذارند.

عراقی‌ها اول که می‌دیدند پشت کارت تبریک اسم‌شان نوشته شده است خیلی ذوق می‌کردند اما وقتی بازش می‌کردند چنان حالی ازشان گرفته می‌شد که اغلب یا کارت را پاره می‌کردند و یا می‌انداختند توی میدان. سرگرد سلامتی که متوجه حرکات اسیران شده بود یکی از کارت‌ها را برداشت و گفت: مگر توی کارت چه نوشته‌ای. وقتی کارت را خواند لبخندی زد و آرام کارت را به اسیر بعدی داد. در تمام مدت لبخند بزرگی روی صورت سرگرد بود. توی کارت به عربی نوشته بودیم: حلول سال 1400 هجری قمری مبارک باد! بعد هم که حسابی حال‌شان جا آمد و فهمیدند تازه برگشته‌اند به ده سال پیش اشاره کردم که پارچه نوشته را رها کنند. روی پارچه بزرگی با زمینه سفید با رنگ‌های گوناگون به انگلیسی نوشته بودیم: آغاز سال 1975 مبارک باد. خلاصه که خیلی مدرسه‌ای به آن فهماندم که پیروز جنگ کسی نیست که معاهده 1975 را پاره کرد، پیروز کسی است که حالا پایش روی مرز خودش است. در واقع شیرفهم‌شان کردم که تجاوز با پیروزی جمع نمی‌شود همان طور که دفاع با شکست.

چند لحظه بعد اسیران عراقی با اسیران عراقی دست به یقه شدند. خودشان به خودشان می‌توپیدند که این چه جنگی بود که بعد از ده سال برگشته‌ایم به همان نقطه اول. به یکی‌شان که خیلی از دست من عصبانی بود گفتم: دیدی سرباز؟ دیدی آن 48 ساعت فتح تهران چقدر طول طولانی شد؟

اردوگاه عباس‌آباد.

قسمت پنجم

یک ماه از آمدنم به اردوگاه عباس‌آباد گذشته بود که بالاخره فرصت دست داد تا پرونده اسیران عراقی را بررسی کنم. سرگرد سلامتی رییس اردوگاه فهرستی از تمام اسرا تهیه کرده بود که درجه و محل خدمت و محل اسیر شدن‌شان را نشان می‌داد. فهرست را به من داد و گفت: نگاهی به این بکن بعد پرونده هرکدام را خواستی بگو برایت بیاورم.

دیدن فهرست اسرای عراقی داغ دلم را تازه کرد. طبق جدولی که سرگرد کشیده بود ابتدا نام و بعد محل خدمت آمده بود. اسامی تندتند از جلوی چشمم می‌گذشت:

منصور جابر از لشکر 9 زرهی

احمد یونس از لشکر 2 مکانیزه

عبدالامیر فلاح از تیپ 5 زرهی

محمد غلام از تیپ 4 مکانیزه

بی‌اختیار خنده‌ام گرفته بود. سرگرد پرسید: چیز خنده‌داری هست. گفتم: راستش قربان همه‌اش خنده‌دار است. می‌توانم سوال کنم. گفت: بگو. گفتم: شما خط هم بوده‌اید؟ گفت: بله. گفتم: در کدام لشکر کدام تیپ؟ گفت: تیپ 3 لشکر 21 حمزه. گفتم: لشکر زرهی؟ گفت: زرهی که چه عرض کنم، آن موقع به اسم زرهی بودیم اما زرهی بودن ما کجا و زرهی بودن بعث کجا. ارتش زرهی عراق بالای 750 تانک داشت. گفتم: دلیل خنده من همین است. داشتم به این فکر می‌کردم که بچه‌های بسیجی وقتی اسیر می‌شوند به عراقی‌ها چه می‌گویند؟ گفت: لابد می‌گویند تیپ پیاده، لشکر پیاده. گفتم: جناب سرگرد آخر لشکر پیاده هم تعریف دارد. لشکر پیاده توپخانه می‌خواهند، این بچه‌ها توپخانه‌شان کجا بود؟ گفت درست می‌گویی: ما لشکر پیاده بودیم و واقعا پیاده می‌رفتیم. عراقی‌ها اگر پیاده می‌آمدند پشتیبانی توپخانه‌هایشان را داشتند. گفتم: حالا اینها را ببین، همه از تیپ و لشکرِ زرهی و مکانیزه یعنی اگر نصف امکانات ارتش عراق دست ما بود واقعا 24 ساعته تا بغداد می‌رفتیم. عشایر ما با برنو با ارتش زرهی جنگیدند. یعنی با سلاح جنگ‌جهانی اول داشتیم با ارتشی می‌جنگیدیم که آن قدر ادواتش سنگین بود که همه جا نمی‌توانست تانک‌هایش را ببرد. من خودم چند بار دیدم تانک‌های‌شان در زمین فرو رفته بود.

سرگرد گفت: یاد خاطره‌‌ای افتادم. یک بار یکی از بچه‌های آرپی‌‌جی‌زن را در دزفول دیدم. زخمی شده بود. می‌گفتند در عملیات در عرض نیم ساعت، چهل بار با آر‌پی‌جی شلیک کرده است و هر چهل بار به هدف زده است. برخی فرماندهان می‌خواستند بروند این سرباز را ببینند و به نوعی از او تشکر کنند. من هم رفتم. زیر یک چادر دراز کشیده بود. ترکش به بازویش خورده بود و درد می‌کشید. با فرماندهان رفتیم توی چادر. یکی از دوستان پرسید: چه کردی بسیجی، باید رمز کارت را بگویی تا بقیه بچه‌های آرپی‌جی‌زن هم یاد بگیرند و به روش تو عمل کنند. بگو چطوری چهل بار به هدف زدی. یادم هست سرباز کمی خودش را روی تخت جابجا کرد و با لهجه ترکی گفت: من کاری نکردم، باید از لشکر عراق تشکر کنید که مثل موروملخ، نیرو و تانک و نفربر ریخته بود توی خط. راستش آن روز اگر دویست بار هم شلیک می‌کردم باز به هدف می‌خورد چون تمام خط پر از هدف بود. بعد آرام گفت: بین خودمان بماند چند بار هم چشم بسته زدم باز به هدف خورد.

حرف‌های سرباز که تمام شد همه زدیم زیر خنده. ما به حرف‌های سرباز آر‌پی‌جی‌زن خندیدیم اما می‌دانستیم که حرف‌هایش واقعیت جنگ است.