مدارک تازه ایران به «ای اف سی» داده شد

فکر کنید ایران به مسئولان کمیته انضباطی کنفدراسیون فوتبال آسیا بنویسد:

 مسئولان محترم کمیته انضباطی کنفدراسیون فوتبال آسیا

سلام

متاسفانه در بازی با کشور عراق اتفاقاتی افتاد که شرح آن را تقدیم می‌کنیم:

 1- عراق در دقایقی از بازی از آقای هوندا بازیکن تیم ملی ژاپن استفاده کرد.

 2- یک بازیکن عراقی بر روی نیمکت ذخیره این تیم مشغول تزریق مواد نیروزا بود.

 3- داور بازی با سیلی توی گوش بازیکن شماره 4 تیم ما زد.

 4- کمک داور بازی توی گوش بازیکن شماره 5 ما زد.

 5- داور چهارم توی گوش مربی ما زد.

 6- تیم داوری 14 گل ما را مردود اعلام کرد.

 7- تیم داوری 4 بازیکن ما را بدون دلیل اخراج کرد.

 8- تیم عراق در این بازی 9 بار تعویض انجام داد.

 9- دروازه تیم عراق دروازه فوتبال نبود دروازه هندبال بود.

 10- بازیکنان تیم عراق در اغلب دقایق با 15 نفر در میدان حاضر بودند.

 11- دو گل این تیم با دست به ثمر رسید.

 12- دروازبان ما در دقیقه 67 با خمپاره مورد اصابت قرار گرفت.

لازم به ذکر است همه این موارد به امضای ناظر بازی هم رسیده است و مردم دنیا هم آن‌ها را دیده‌اند. پس تقاضا داریم به اعتراض ما رسیدگی شود و طبق قانون نتیجه بازی به نفع ما تغییر کند.

 با احترام

حالا فکر کنید این نامه با مستندات به «ای اف سی» فرستاده بشود. مطمئن باشید ما آن‌قدر در «ای اف سی» نفوذ داریم، آن قدر ارتباط‌مان خوب است و آن‌قدر آن‌جا دوست‌مان دارند که با این پرونده هم پاسخ این است:

 مسئولان فدراسیون فوتبال ایران

 سلامُ علیکم

 با توجه به اتفاقات بازی ایران و عراق، آقای هوندا به مدت شش ماه از بازی در تیم ملی فوتبال ژاپن محروم می‌شود.

 شُکراً

کی‌روش، دهداری، حجازی و باقی قضایا

امروز همسایه‌مان دمغ بود. گفتم: هنوز از باخت ناراحتی؟ گفت: از میزان خوشحالی‌ها ناراحتم. گفتم: کسی خوشحال نیست. گفت: اتفاقا، برو خبرهای ورزشی را بخوان میزان خوشحالی دستت می‌آید. گفتم: مگر می‌شود کسی از باختن تیم ملی کشورش خوشحال باشد؟ گفت: تو جوانی، خامی. من از نسل امجدیه هستم. این تیم ملی برای ما تیم ملی است برای دیگران چیز دیگری است. گفتم: چه چیزی؟ گفت: ولش کن. گفتم: برایم جالب شد بگویید برای دیگران چیست؟ گفت: خیلی‌ها فکر می‌کنند مشکل برخی با کی‌روش است اما مشکل‌شان با کی‌روش نیست مشکل‌شان با چیز دیگری است. گفتم: چه چیز؟ گفت: می‌دانی چرا برخی از باخت تیم ملی خوشحال شدند؟ گفتم: نه. گفت: می‌دانی چرا مارک بوسنیچ که ما در ولایت خودش حذفش کردیم و رفتیم جام‌ جهانی در تلویزیون استرالیا از تیم ملی ایران حمایت کرد و گفت داور استرالیایی به ضرر ایران سوت زد؟ گفتم: نه. چون مارک بوسنیچ به تیم ملی به عنوان سُفره نگاه نمی‌کند. گفتم: سُفره؟ گفت: بله سفره. گفتم: سفره چه ربطی دارد به ورزش؟ گفت: تو باید بدانی بسیاری از حسادت‌ها و تنگ‌نظری‌ها در جامعه ما به دلیل وجود همین سفره‌هاست. به هر حال هر جایی سفره‌ای پهن است بسیاری تلاش می‌کنند جایی در سفره داشته باشند. گفتم: نفهمیدم. گفت: مثلا نفت برای من و تو به مثابه ثروت ملی است اما برای برخی سفره‌ای است که پهن شده است. گفتم: باز هم نفهمیدم. گفت: بحث جا باز شدن است. یعنی یک اگر یک عده از سر سفره بلند بشوند ما می‌توانیم بنشینیم و بخوریم. گفتم: این طور هم باشد بد نیست. به هر حال همه باید درآمد داشته باشند. گفت: اما وای به روزی که کسی سر سفره بنشیند و بلند نشود. امثال دهداری‌ها و حجازی‌ها اگر می‌نشستند همان روزی سه مرتبه بود. صبحانه و ناهار و شام. تازه اگر می‌نشستند. مشکل این‌جاست که تو اگر به من به چشم عابربانک نگاه می‌کنی هرگز نمی‌توانی رفقیم باشی. گرفتی؟ گفتم: گرفتم.

 باقی بقای‌تان.

کمدی تراژدی هفته، پنج

دیدار با محمدایواز در برج میلاد

منم تمام افق را به رنج گردیده‌

 همه کارگرهای افغان در ایران مثل کارگرهای فیلم «چند مترمکعب عشق» یا «باران» نیستند. یعنی شرایط زندگی همه آنها به آن دشواری نیست. کارگر افغان در ایران اگر مثلا پای برج میلاد کار کند شرایط نسبتا خوبی دارد. این گزارش درباره افغان‌ها و پشتون‌هایی است که کسی آنها را تعقیب نمی‌کند.

 هم خانه‌شان در زیر برج است هم محل کارشان. کارشان مربوط به گل‌وگیاه و درختان محوطه برج میلاد است. آنها جایی در سراشیبی یک تپه زندگی می‌کنند. تپه مشرف به بزرگراه شیخ‌فضل‌الله نوری است و اگر هوا تمیز باشد شهرک زیبای غرب را از آنجا می‌توان دید. دیدار ما با کارگران در روز جمعه رقم خورد. خیلی اتفاقی از برج به سمت بزرگراه شیخ‌فضل‌الله نوری برمی‌گشتم که لباس‌های‌شان را دیدم. لباس‌های رنگارنگی که بر درختان بی‌برگ زمستانی افتاده بودند. شیب تپه و شمشادهای بزرگ حاشیه خیابان محل زندگی‌شان را کاملا استتار کرده است اما تا از روی شمشادها رد شوی کمپ‌شان را خواهی دید. کمپی عیان و ساده. ساده اما باامکانات. خیلی باامکانات‌تر از محل زندگی افغان‌ها در فیلم «چند مترمکعب عشق».

از لباس‌های‌شان عکس می‌گیرم. آنها را انداخته‌اند روی درختان. البته یک جا طناب هم دارند اما بیشترشان را همین طوری خشک می‌کنند. پسری نوجوان به نام محمدایواز کنجکاو می‌شود و جلو می‌آید. من هم جلو می‌روم. دست می‌دهیم و گپ می‌زنیم. می‌گوید اهل تَخار است از پشتون‌های تخار. می‌گوید بیشترمان اهل تخار و مزارشریف هستیم. هم افغان هم پشتون. می‌گوید روزی 8 ساعت کار می‌کنیم و 800 هزارتومان پول می‌گیریم. کارت اقامت نداریم و غیرقانونی وارد ایران شده‌ایم اما چون اینجا هستیم کسی کاری به کارمان ندارد. می‌‌گویم شهرداری خوب است؟ می‌خندد.

روز جمعه در کمپ آنها روز نظافت و استراحت است. کنار کمپ یک بشکه قیر روی آتش قرار دارد و آب داخلش قُل می‌زند. زمستان‌ها لباس را با این آب می‌شویند. یک کانکس دارند که سه دستشویی دارد. پشت کانکس دستشویی یک کانکس حمام هم هست. با سه دوش. کنار حمام شیر آب است که محل شستن ظرف‌ها و البته برنج و مرغ و دیگر خوراکی‌هاست. آشپزشان پسر نوجوانی است که نامش محمد است. می‌گوید همه نوع غذا بلد است درست کند اما برنج و مرغ و خوراک لوبیا را از همه بهتر درست می‌کند. ناهار و شام و صبحانه را از حقوق خودشان تهیه می‌کنند.

کمی بالاتر ساختمانی است با چهار پنج اتاق که در هر اتاق 10 12 نفر زندگی می‌کنند و می‌خوابند. حقوق همه‌شان تقریبا همان 800 هزارتومان است. تجربه‌ای از تعقیب و گریز ندارند. راحت هستند نسبتا. برخورد کارفرما با آنها خوب است و همه‌شان در کارشان اوستا هستند. از تفریح‌شان می‌پرسم. محمدایواز می‌گویند: گاهی جمعه‌ها بیرون می‌رویم و چرخ می‌زنیم. می‌گویم: سینما چه؟ می‌گوید نه. می‌گویم یک فیلم درباره افغانستان روی پرده است دوست داری بروی آن را ببینی؟ می‌گوید: بله دوست دارم. داستان فیلم را برایش تعریف می‌کنم و خوشش می‌آید. می‌گویم: فیلمی مقبول است. می‌خندد. می‌گویم پشتون بلد نیستم. می‌‌خندد. می‌گویم: قصد برگشتن نداری؟ نمی‌فهمد. می‌گویم: نمی‌خواهی به افغانستان برگردی؟ می‌فهمد: می‌گوید یک سال است نرفته‌ام و دلم تنگ است. شاید روزی برای همیشه برگشتم. می‌گویم: ایران خوب است؟ می‌گوید: خوب است. می‌گویم: ایران کشور شما هم هست ما هم‌زبان و هم فرهنگیم. می‌گوید: افغانستان رفته‌ای؟ می‌گویم: نه اما دوست دارم بروم. می‌‌خندد. با هم می‌خندیم. می‌گوید: زندگی در افغانستان سخت است. می‌گویم می‌دانم و بی‌اختیار می‌گویم: من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌ / شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌. می‌گوید: چه؟ می‌گویم هیچ. برایم ژشت می‌گیری؟ ژشت می‌گیرد و عکس می‌گیرم.

از کمپ‌شان بیرون می‌آیم. راستش کمی خوشحالم که دست‌کم آرامشی نسبی دارند. اما غمگینم برای محمدایواز. کی پس جوانی می‌کند؟ مثل من، مثل شما. بغض می‌کنم و می‌خوانم:

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،

منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌

منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود

محمدکاظم کاظمی. شاعر افغان

از چلچراغ

از سبیل‌هایم می‌ترسند

سبیل چخماقی، طنزنویس، عاشق لرستان، مکتبخانه طنز. اینها‌ تگ‌هایی هستند که همه یک نفر را به یاد می‌آورند. کسی که از چهره‌های مطرح طنز خبری است و در انواع مختلف مدیا را تجربه کرده است. روزنامه‌نگاری و نویسندگی و شاعری در حوزه طنز برای مطبوعات و خبرگزاری‌ها، تهیه‌کنندگی و کارگردانی برای رادیو‌ و گاهی هم حضور در تلویزیون. «رضا ساکی» لر‌ترین طنزنویس ایران. کسی که مهم‌ترین دغدغه‌اش یک نگرانی ملی است. فکر می‌کند دغدغه اصلی این روزها باید محیط‌زیست باشد؛ چرا که خودمان داریم با دست خودمان کشور و مردم را بیچاره می‌کنیم. برای همین است که این روز‌ها یکی در میان نوشته‌هایش از لرستان و طبیعت می‌گوید. روزنامه‌نگار و طنز‌پرداز جوان و خوش‌ذوق مهمان این هفته صفحه آخر است.

طولانی‌ترین روز زندگی‌تان کی بود؟ چرا به نظرتان این‌قدر طولانی آمد؟

روزی که منتظر کارت پایان خدمت بودم، آن زمان سیستم‌ها مکانیزه نبود و تمام یک روز طول کشید تا ما کارت بگیریم. هر لحظه‌اش یک روز گذشت.

اگر آخرین بازمانده زمین باشید چه کار می‌کنید؟

سعی می‌کنم عشق و حال کنم. اول یک ماشین گران‌قیمت پیدا می‌کنم باهاش دور بزنم، هر چه شیر در لبنیاتی هست را می‌برم خالی می‌کنم در یک استخر در آن شیرجه می‌زنم، پول بانک‌ها را تخلیه می‌کنم و بعد هم احتمالا چهار پنج تا هواپیما آتش می‌زنم. دست آخر هم با آن ماشینی که پیدا کردم یک سفر می‌روم اروپا که غرب را ندیده از دنیا نروم.

می‌خواهید به سیاره دیگری سفر کنید. فقط می‌توانید یک چیز با خودتان ببرید، چه چیزی را همراه‌تان برمی‌دارید؟ چرا؟

یک لیوان چای، چای نخورم سردرد می‌گیرم.

اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید و بفهمید صندوق دریافت مسیج‌هایتان در فیس‌بوک یا وایبر و… به صورت عمومی در آمده، چه کار می‌کنید؟ چیزی هست که بابت آن خیلی نگران شوید؟

ما روزنامه‌نگار‌ها زندگی بیچاره پابلیکی داریم کلا! اگر یکی دو تا اتفاق غیرپابلیک هم در زندگی داشته باشم که عمومی شود، سعی می‌کنم راستش را بگویم که بد و خوب ما همینیم که هستیم.

در این حد که اختلاس کرده باشم کاری نکردم. از لحاظ مالی پاک زندگی کردم اما ممکن است در مورد کسی یا موضوعی اظهارنظری کرده باشم. اما در آن حدی نیست که نگرانش باشم. ما پابلیک زندگی کردیم و پابلیک هم از دنیا خواهیم رفت.

یک دزد به ماشینتان دستبرد زده، ترجیح می‌دهید تلفن همراه‌تان را برده باشد یا ۱۰ میلیون تومان پول نقدی که توی داشبورد بود؟ چرا؟

اگر ۱۰ میلیون تومان پول داشتم که اصلا الان اینجا نبودم که جواب شما را بدهم. بعد هم اصلا دل و جرأت ندارم ۱۰ میلیون بگذارم داخل ماشین. اما من ترجیح می‌دهم ماشین را ببرد.

اگر موبایل من روزنامه‌نگار را ببرد، حس می‌کنم ورشکست شده‌ام. چون همه شماره تلفن‌هایم آنجاست. از طرفی ماشینم هم قیمتش از ۱۰ میلیون کمتر است. دزدهای این دوره زمانه خیلی معرفت دارند.

مدارک و تلفن و پول را می‌گذارند بیرون و ماشین را می‌برند. البته من کلا یک آب معدنی هم نمی‌گذارم داخل ماشین

تا به حال شده به اس‌ام‌اس‌ها یا ایمیل‌های کسی دسترسی داشته باشید؟ آنها را خواندید؟ بعدش نظر متفاوتی راجع به آن فرد پیدا کردید؟

بله، دوستی دارم که همیشه ایمیل و فیس‌بوکش همه جا باز است اما من احساس می‌کنم این کار خیلی بیش از اندازه غیراخلاقی است. برای همین تا به حال نخواندمشان. می‌ترسم اگر بخوانم‌‌ همان بلا سرم بیاید. اصلا ضرب‌المثلی هست که می‌گوید ایمیل کسی را نخوان تا ایمیل تو را نخوانند.

اگر به خاطر یک اظهارنظر شخصی در فضای مجازی مورد هجوم کاربران قرار بگیرید چه کار می‌کنید؟

کامنت‌ها را پاک می‌کنم و بلاکشان می‌کنم. تعارف ندارم. البته از سبیل‌های من می‌ترسند و خیلی هجوم نمی‌آورند.

اگر بخواهید با یک سلبریتی شام بخورید، چه کسی را انتخاب می‌کنید؟ چرا؟

این را بگویم که خیلی از سلبریتی‌ها می‌آیند با من شام می‌خورند! اما دوست دارم با وودی آلن و هوشنگ مرادی کرمانی شام بخورم و ازشان به خاطر کارهاشان تشکر کنم. بعد از شام هم برایم سالاد بخرند و یک «خودگرفت» (سلفی) با هم می‌گیریم.

اگر بخواهید فیلم زندگی یک نفر را بسازید، فیلم چه کسی را می‌سازید؟

عارف قزوینی، شیدایی این آدم و عاشقی و وطن‌پرست بودنش را دوست دارم. مدتی است که با زندگی عارف دم‌خور هستم و فکر می‌کنم اصول زندگی‌اش برای ساخت فیلم خیلی خوب باشد. بنده خدا او هم غریب افتاده زیر پای ابن‌سینا در همدان و کسی سراغش را نمی‌گیرد.

باید به شما و یک نفر دیگر برای مدت طولانی دستبند بزنند. دوست دارید آن یک نفر، چه کسی باشد؟

مهم نیست چه کسی باشد، اما معروف باشد که به خاطر عکس‌هایی که از او می‌گیرند خانواده ما هم ما را ببینند.

به‌دردنخور‌ترین اختراع بشر چه چیزی بوده است؟ چرا؟

ظروف تفلون، زندگی‌هایمان چپکی شده، ظرف‌های روحی و مسی را گذاشتیم کنار. جاکنترلی هم خیلی اختراع مزخرفی است. آدم بالاخره کنترل را یک جایی می‌گذارد دیگر. پاشنه‌کش هم حتی. بمب اتم هم مزخرف است. البته من ترجیح می‌دهم بمب اتم به‌ام بخورد اما ظرف تفلون در زندگی‌ام نباشد.

دوست دارید به چه چالشی دعوت بشوید؟ چرا؟

به چالش آب یخ دعوت شدم اما نپذیرفتم. به چالش کتابخوانی دعوت شدم و کتابی را خواندم و در موردش هم نوشتم. دوست دارم به چالش «نفری صد هزار تومان به حساب رضا ساکی بریزید» دعوت شوم.

اما غیر از آن چالش کاشت درخت و بذر بلوط چیزی است که کم و بیش در منطقه خودمان ایجاد کردیم. چالش کم‌مصرف کردن آب. چالش زود حمام رفتن و زود بیرون آمدن.

اگر مجبور باشید بین یک اورانگاتون، ایگوانا، اسب آبی و زرافه یکی را به عنوان حیوان خانگی یک هفته نگه دارید، کدام را انتخاب می‌کنید؟

من پسر عمه‌ام ایگوانا دارد و فکر کنم در خانه ما هم فقط‌‌ همان جا شود. اسب آبی هم خوب است فقط باید حواسمان باشد رویمان ننشیند. مشکل اورانگاتون این است که هر کاری انجام می‌دهی یاد می‌گیرد.

هر یک نخ سیگاری که بکشی، باید به او هم بدهی. بعد می‌خواهی تلویزیون ببینی او می‌خواهد سریال ببیند. پس‌‌ همان ایگوانا خوب است.

تجربه اولین عشقتان چطور بود؟

خیلی قدیمی است. مال سوم و چهارم دبستان است و تنها چیزی که یادم است اینکه سعی می‌کردم از قضیه فرار کنم و آن قسمت از محل که خانه‌شان بود را می‌دویدم که تمام شود. تجربه مبهم و شیرینی بوده.

آیا خوابی می‌بینید که چندین بار تکرار شده باشد؟ چه خوابی؟

خوابی است سوررئال و وحشتناک. اگر بین خوانندگان مجله روانکاو باشد همین نیمچه آبرویی هم که دارم از بین می‌رود! اما خوابی که این اواخر می‌بینیم، این است که یکی از نمره‌های دبیرستان اشتباه است و دیپلم و لیسانس و فوق‌لیسانست همه غیرقانونی است. باید بروی امتحان دبیرستان را از اول بدهی.

تا به حال اسمتان را در گوگل سرچ کرده‌اید؟ هر چند وقت یکبار این کار را می‌کنید؟

هر ۱۰ روز یکبار. معمولا جست‌وجو می‌کنم، ببینم کدام خبرگزاری مطلب من را زده و اسمم را نزده. از این موضوع خیلی شاکی می‌شوم.

می‌توانید جایی/کسی/چیزی را نام ببرید که زندگی‌تان را به دو قسمت قبل و بعد تقسیم کرده باشد؟ قبلش چی فکر می‌کردید. بعدش چی؟

یک روایتی از مرحوم قیصر امین‌پور زندگی من را از این رو به آن رو کرد. نمی‌خواهم به اصل داستان اشاره کنم، اما ما در لری مثلی داریم که «اگر می‌خواهی عزیز شوی یا باید بمیری یا دور شوی.»

چیزی که من از آن خاطره یادگرفتم همین بود که آدم باید از یک چیزهایی بگذرد تا به چیزهای دیگر دست پیدا کند و من سال ۸۶ این را عملی کردم و اتفاق بزرگی در زندگی‌ام افتاد.

اگر الان بفهمید سرطان دارید چه حسی پیدا می‌کنید؟ اولین کاری که انجام می‌دهید چیست؟ چرا؟

همیشه در مواجهه با خبرهای این‌چنینی قدم می‌زنم.

به نظر شما آخرش چی می‌شه؟!

آخرش خیر است. حسم این است که بحث مهمی از آخرش اینجا اتفاق می‌افتد و پرسپولیس قهرمان می‌شود.

منبع : همشهری جوان

کمدی تراژدی هفته، چهار

گزارش از مرگ یک زبان

پئر، مار، شیمی تقصیره

پیشنهاد می‌کنیم گشت‌ارشاد در خیابان‌های رشت راه بیفتد و هر کس را که گیلکی بلد نیست سوار ون کند و باخودش ببرد.

گیلان اقلیم هرگز فتح نشده تاریخ ایران است. نه اعراب و نه مغول موفق به فتح گیلان نشدند چون هم کوهستان و اقلیم گیلان را پیش داشتند و هم مردان قدرت‌مند گیل و دیلم را. گیلان در دوره‌های هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان هم تقریبا مستقل از حکومت مرکزی بوده‌ است. اقلیم منحصربه‌فرد و استقلال گیلان در طول قرن‌ها باعث شد که مردم این منطقه از گیلک و تالش و گالش و دیلمیان گرفته تا تات‌ها بتوانند فرهنگ و به‌ویژه زبان خود را حفظ کنند.

گیلان اما با همه داشته‌های فرهنگی و با همه تمدن‌های قدیمی‌اش در آغاز قرن چهاردهم هجری خورشیدی مرکز تجددطلبی شد. عباس مسعودی موسس قدیمی‌ترین روزنامه‌ی ایران یعنی روزنامه‌ی اطلاعات در نوروز ۱۳۰۷ خورشیدی به گیلان و رشت سفر کرد. او گزارشی از این سفر را در روزنامه‌ی اطلاعات چاپ کرد. مسعودی درباره‌ی علاقه مردم منطقه به تجدد چیزهایی می‌نویسد که ممکن است به مذاق بچه‌های تهران خوش نیاید اما به هر حال واقعیت است:
«حس تجدد خواهی و فکر آزادی طلبی و معارف پروری در مردمان رشت تا حدی یعنی تقریبا ۲۰ سال زیادتر از ما تهرانی‌ها وجود دارد. اهالی رشت از هر فکر روشن و باز و از هر موضوعی که بوی آزادی و ترقی و آبادانی از آن استشمام شود با آغوش باز استقبال می‌کنند. من یقین دارم اهالی رشت و پهلوی [انزلی]یعنی اکثریت مردمان این دو شهر از حیث تجدد و فکر ترقی‌خواهی قریب ۲۰ سال از ماتهرانی‌ها جلو هستند.»

از زمانی كه پادشاهان قاجار هوس سفر به اروپا کردند مسیر سفرشان از راه قزوین و رشت و انزلی بود. تمدن اروپایی در نخستین نقطه وارد گیلان می‌شد و سپس از گیلان به ایران رواج می‌یافت. مردم گیلان به دلایل تاریخی مردمی روشنفكر و غیر متعصب بودند و آزادیخواهی و مایل به تجددطلبی و پیشرفت بودند به همبن دلیل گیلان و رشت تبدیل به مركز تجدد‌طلبی و مشروطه‌خواهی و ظواهر نوین تمدن شد. نخستین آثار تمدن جدید اروپایی در گیلان وارد و پذیرفته شد و سپس به تدریج به نقاط مختلف ایران رسید و البته هنوز هم در بسیاری از نقاط ایران این موج تجددخواهی و روشن فكری وارد نشده به دلیل فكر بسته و كله خشكی مردمان آن مناطق كه ناشی از كمی ارتباطات و تبادلات فرهنگی است. (وبلاگ سرزمین کاسپین)

شارل دو منتسکیو ـ فیلسوف عصر روشنگری ـ سال‌ها پیش به موضوع اهمیت اوضاع اقلیمی و آب و هوا در شرایط سیاسی و اجتماعی هر کشور اشاره کرده بود. او با این نگاه، این‌طور استدلال می‌کرد که طبع و خلق و خوی انسان‌ها در آب و هوای سرد متفاوت از نقاط گرمسیر است. از نوع تحلیل او این نتیجه حاصل می‌آمد که برخی از وضعیت‌های طبیعی مستعد دموکراسی و برخی دیگر مستعد استبدادند. مثلاً می‌شود گفت، قندهار با آن آب و هوای خشکش بیشتر مستعد استبداد است تا لندن پرباران.
اگر این پایه نظری را قبول کنیم و در یک نگاه کلی، خشکی آب و هوا را با خشونت و درگیری با طبیعت سرسخت را با انسان‌های سخت‌گیر مرتبط بدانیم، جنگل سرسبز، دریا و نسیم روح‌بخش آن، نگاه متفاوتی به طبیعت را اقتضاء می‌کند. صلح با طبیعت مقدمه صلح با جهان است. مثلی گیلکی می‌گوید: “هوا خوشی، دیلخوشی”، یعنی وقتی هوا خوب است، آدمی هم شاد است. در چنین محیطی بی‌شک “اخلاق دموکراتیک” بیشتر زمینه ظهور دارد. گیلان از این لحاظ هم از جنگل، دریا و هم از سرسبزی و طراوت باران برخوردار است. اگر آب و هوا را در نوع خلقیات مرتبط بدانیم، گیلان باز اقتضای دیگری دارد. (وبلاگ لاهیگ)

این تجددطلبی و رونق روزنامه‌ها و سالن‌های تئاتر در رشت این شهر را به نماد عصر نو و مدرن و تجدد در ایران تبدیل کرد. مجموع این حوادث و طبع دموکرات مردم گیلان و به‌ویژه رشت باعث شد که کم‌کم زبان کیلگی فراموش بشود. معماری گیلانی فراموش بشود. آن هم با این همه شاعر و هنرمند و فرهیخته که گیلانی‌ها دارند.

امروز اگر در خیابان‌های رشت قدم بزنید همه جوان‌ها و مردم به گیلکی حرف نمی‌زنند. در برخی از محله‌ها که فقط آهنگ گیلکی مانده است. یعنی فارسی را با آهنگ و لهجه گیلکی حرف می‌زنند. تالشی و تات اوضاع بهتری دارد اما آنها هم رو به فراموشی می‌روند. طبق آمار و مشاهدات شخصی‌ام گیلانی‌ها در سال‌های آخر دهه 40 شمسی و بعد در تمام دهه 50 و 60 با فرزندان‌شان فارسی حرف زده‌اند. یعنی الان متولدین آن سال‌ها فقط گیلکی را می‌فهمند اما قادر به گیلکی سخن گفتن نیستند. این نسل همان نسلی است که فارسی را با آهنگ گیلکی حرف می‌‌زند و حالا خودش دارد نسلی تربیت می‌کند که فارسی را با آهنگ فارسی و تهرانی حرف می‌‌زند. اغلب دوستان رشتی من این گونه هستند.
‌غم‌بار این جاست که گیلکی یکی از غنی‌ترین زبان‌های به جا مانده از زبان فارسی باستان و پهلوی اشکانی است. دستور خاص خود را دارد و سرشار از واژهای قدیمی است. غم‌بارتر این است که گیلکی پیشینه ادبی شفاهی و کتبی فراوانی دارد. مُردن زبان گیلکی به معنی مرگ موسیقی گیلان است. به معنی فراموش شدن امثال شیون فومنی. به معنی مرگ ضرب‌المثل‌ها و متل‌های گیلکی. اسطوره‌های و عقاید عامه مردم گیلان. فراموش شدن صدای آسمانی پوررضاها و مسعودی‌ها و عاشورپورها.

اما چرا پدران و مادران گیلانی با فرزندان‌شان فارسی حرف زدند؟ از ده‌‌ها نفر پرسیده‌ام و همه پاسخ داده‌اند: نخواستیم بچه لهجه بگیرد. یعنی یک زبان و تمدن و فرهنگ فقط به دلیل این که نخواستند بچه‌شان لهجه بگیرید در معرض نابودی است. از این آقایان و خانم‌های رشتی که با فرزندان‌شان فارسی حرف زدند چند نفر را می‌شناسم که خودشان لهجه غلیظ دارند اما دکتر و مهندس و خارج رفته هستند. از آنها می‌پرسم مگر لهجه مانعی برای شما بود در پیشرفت. پاسخ همه‌شان این است: نه.

گویش‌های ایرانی چون گیلکی مقوم زبان فارسی هستند. اگر گیلکی از بین برود به فارسی لطمه می‌خورد. اقوام ایرانی باید همچنان که فارسی را پاس می‌دارند گویش و زبان خود را هم پاس بدارند. حیف است گیلکی از بین برود. روزی که دیگر کسی نگوید بَلَ‌می‌سَر قطعا روز خوبی نیست. نه برای ایران نه برای گیلان.

ببینید: http://gilaki.gilyavaran.com/

از چلچراغ

وقتی همه مردم سکته می‌کنند

امروز همسایه‌مان غمگین توی راهرو نشسته بود. گفتم: چرا کشتی‌های‌تان غرق شده؟ گفت: طبق معمول دیگر. گفتم: اخراج شدی؟ گفت: دلش نمی‌آید که به من پیرمرد ناهار ندهد ولی فعلا گفته برو بیرون. گفتم: چرا این‌قدر همسرتان را اذیت می‌کنید. بلند شد و گفت: به خدا مهندس اگر تو هم بخواهی طرف او را بگیری خودم را پرت می‌کنم پایین. گفتم: من طرف حق را می‌گیرم. حالا بگو چه شده؟ گفت: عیال صبح رفته بود توی اینترنت و خبری درباره عیدی خوانده بود. گفت: عیدی را 600 هزار تومان اعلام کردند. من هم گفتم: 600 هزار تومان نیست 603 هزار تومان است. بعد گفت من را مسخره می‌کنی؟ ناراحت شد. من هم گفتم خانم شما که باید بهتر از من بدانی که با 3 هزار تومان چه می‌شود کرد. باز گفت داری من را مسخره می‌کنی. حتی از این هم فراتر رفت و گفت داری دستاوردهای مسؤولان را زیر سوال می‌بری. گفتم: شما که سه تومنش را می‌اندازی داری دستاوردهای مسؤولان را زیر سوال می‌بری. بعد هم از دهانم پرید و گفتم: می‌دانی با 3 هزارتومان چند نخ سیگار می‌توان خرید؟ این طوری بود که از خانه اخراج شدم.

گفتم: مگر هنوز سیگار می‌کشی؟ گفت: تفریحی. می‌دانی که. گاهی که عیال می‌رود بیرون، چند نخ می‌کشم. راستی مهندس آقا پرویز را می‌شناسی. همان همسایه بلوک 11 که هنوز بیوکش را دارد. گفتم: بله بله. گفت: صدتومن توی یکی از بانک‌ها داشت دیروز خبر دادند 30 میلیون برنده شده. گفتم: چه خوب به سلامتی. گفت: چه فایده؟ گفتم: چرا؟ گفت: خبر را که شنیده قلبش گرفته الان بیمارستان است. داماد احمقش کم‌کم خبر را بهش نداده یکهو رفته گفته 30 میلیون برنده شدی. من هم باشم سکته می‌کنم. گفتم: من هم باشم سکته می‌کنم. همسایه گفت: همه همسایه‌ها سکته می‌کنند. می‌دانی با 30 میلیون چند نخ سیگار می‌توان خرید؟

باقی بقای‌تان

کشور از زنبور بی‌نیاز شد

قدیم برای تقلب کردن در چیزی به اصل آن چیز نیاز بود. مثلا برای تقلب در شیر به مقداری شیر نیاز بود. یعنی اگر کسی 100 لیتر شیر داشت می‌توانست 50 لیتر آب قاطی آن کند و بفروشد. یا مثلا پالم قاطی شیر کند و بفروشد. پس برای تولید شیر تقلبی به یک گاو شیرده و مقداری شیر نیاز بود. حالا اما با پیشرفت‌هایی که حاصل شده دیگر نیاز به اصل جنس نیست. مثلا الان برای تولید آب‌لیمو به لیمو نیاز نداریم. یعنی صنعت آب‌لیموگیری ما کاملا خودکفاست. آن‌قدر خودکفاست که حتی به خود لیمو هم نیاز ندارد.

زمانی برای تولید عسل تقلبی به زنبور نیاز بود. روش هم این‌طوری بود که به زنبور مخلوط آب و شکر می‌خوراندند و عسل تولید می‌کردند. اما حالا رییس اتحادیه سراسری زنبورداران گفته است که یک نوع عسل در کشور تولید می‌شود که بدون دخالت زنبور است! یعنی برای درست کردن‌ آن به زنبور نیاز ندارند. حالا به چه چیز نیاز دارند خدا می‌داند و دقیقا معلوم نیست چه چیزی را به جای عسل به خورد مردم می‌دهند.

به هر حال اگر آثاری از دبه ماست یا لنگه کفش در عسل پیدا کردید و یا بعد از خودن عسل دل درد گرفتید و یا عسل‌تان مزه پتروشیمی می‌داد بدانید و آگاه باشید که آن عسل بدون دخالت زنبور درست شده است. تا طلاع‌ ثانوی بهترین روش برای خرید عسل هم این است که بروید و از سر کندو عسل بخرید. یعنی با چشمان خودتان ببینید که زنبور دارد دخالت می‌کند.

بترسید از روزی که نان بدون دخالت گندم دست‌تان بدهند.

باقی بقای‌تان

دماغ پروژه غرب را شکست داد

دیروز در کنگره بین‌المللی بادی‌کانتورینگ اعلام شد که ایران پایتخت جراحی بینی جهان است. از همان دیروز برخی از مردم و کاربران شبکه‌های اجتماعی شروع به اعتراض کرده‌اند که چرا پایتخت جراحی بینی جهان شده‌ایم؟ این کاربران معتقدند که زیبنده نام ایران عزیز نیست که پایتخت جراحی بینی جهان باشد. برخی روزنامه‌نگاران هم با آنها هم‌داستان هستند و عقیده دارند پایتخت جراحی بینی جهان بودن با آرمان‌های ما در تضاد است.

نکته اما اینجاست که ما بالاخره باید پایتخت یک چیزی در جهان باشیم. حالا به یمن تلاش مردم، به‌ویژه زنان ایرانی به عنوان پایتخت جراحی بینی جهان انتخاب شده‌ایم و همه آمارها از برتری ما نسبت به دیگر کشورها در جراحی بینی دارد. به نظرم پایتخت جراحی بینی جهان خیلی هم خوب است و ایرانی باید به این پایتخت بودن افتخار کند. آنهایی که می‌گوید پایتخت جراحی بینی جهان زیبنده نام ایران نیست باید خدا را شکر کنند که پایتخت کیف‌قاپی جهان نشدیم. یا پایتخت اختلاس جهان. یا پایتخت مصرف مواد مخدر صنعتی در آموزش‌وپروش و آموزش عالی. یا پایتخت مرغ‌های سربی جهان. یا پایتخت فلان. پایتخت بهمان. قبول کنید پایتخت جراحی بینی جهان از همه این‌ها باکلاس‌تر است. جراحی لب‌ولوچه و گونه و بقیه جاها را هم اگر اضافه کنید باکلاس‌تر هم می‌شود. ایران‌هراسی هم ندارد. چهره‌های عروسکی فرزندان ایران بیش از هر چیز پیام‌آور صلح و دوستی است.

عمل‌تان مستدام و باقی بقای‌تان

استرالیا نگو، بگو ایران

راستش ریا نباشد دو تا دوست و چهار پنج نفر آشنا در استرالیا دارم اما در تمام طول بازی ایران و بحرین و ایران و قطر به این فکر می‌کردم که این همه ایرانی در استرالیا چه می‌کنند؟ چرا این‌قدر هم‌وطن داریم در آن‌جا، در آن سوی اقیانوس‌ها. اصلا چرا هر جا تیم ملی‌مان بازی می‌کند هم‌وطنان هم آن‌جا هستند. اصلا این هم‌وطنان کی رفتند؟ چطور رفتند؟ چرا رفتند؟ در تمام مدت بازی با بحرین و قطر نمی‌دانستم باید از این حضور این همه هم‌وطن خوشحال باشم یا غمگین؟ از طرفی خوشحال بودم که این‌قدر هم‌وطن در استرالیا داریم و از طرفی با خودم می‌گفتم اگر این همه نیروی متخصص که در استرالیا داریم در کشور خودمان بودند چقدر خوب می‌شد. راستش ریا نباشد آن دو تا دوست و چهار پنج نفر آشنایی که در استرالیا دارم همه دکتر و مهندس هستند و جزو فرهیختگان جامعه به شمار می‌روند و آن‌جا برای خودشان کیاوبیایی دارند.

به هر حال ما ایرانی‌ها در همه مکان‌های باکلاس دنیا هستیم. یعنی مگر میزبان یک مسابقه مثلا توگو باشد که در آن ایرانی پیدا نشود وگرنه ایرانی همه جا هست. یعنی ایرانی یا توی پاریس و نیویورک و ملبورن و تورنتو و ونیز و برن است یا در فکر پاریس و نیویورک و ملبورن و تورنتو و ونیز و برن است. البته برخی هم در مسیر پاریس و نیویورک و ملبورن و تورنتو و ونیز و برن گیر موج دریا و گارد ساحلی و پلیس مرزی می‌افتند که امیدواریم هرچه زودتر آزاد بشوند.

عجالتا در استرالیا مشکلی بابت تماشاگر نداریم و از بس که فرودگاه‌های‌مان محل پریدن بودند تا نشستن، ورزشگاه‌های اقصی نقاط جهان پر از ایرانی است. ایرونی غصه نخور، سیدنی ماٌمنته. باقی بقای‌تان

مدیران ارشد رادیو، طنزنویسانِ شناسنامه‌دار را ترجیح می‌دهند

شفقنا رسانه- مرضیه حق‌شناس: سالیان سال است که گوش‌مان بدهکارش شده است. رادیو را می‌گویم. رسانه‌ی کهنه‌کاری که خیال تسلیم شدن در برابر موج عظیم رسانه‌های جدید و دم‌دستی را ندارد. همه‌ی ما اوقاتی را به خاطر داریم که با آن غمگین و شاد شده‌ایم. اما به راستی مگر رادیو چه دارد که ما را چنین مجذوب و مانوس خود کرده است؟ چه طور می‌تواند ما را بخنداند در حالی که تنها ابزارش صداست و توانایی نشان دادن تصاویر را ندارد.

طنز رادیویی حد وسط ندارد
رضا ساکی، طنزنویس در گفت‌وگو با شفقنا رسانه می‌گوید: طنز رادیویی برای شنیدن نوشته یا تنظیم می‌شود. البته این فقط یکی از ویژگی‌های طنز رادیویی است. برای نوشتن طنز رادیویی شیوه‌‌های خاصی وجود دارد شیوه‌هایی که ‌باید رعایت شوند تا متن به خوبی شنیده شود.
او معتقد است: طنز رادیویی اغلب حد وسط ندارد، یعنی یا خوب می‌شود یا بد. مانند جک که بعد از شنیدن آن شما یا می‌خندید یا نمی‌خندید. جک هم اغلب حد وسط ندارد. یا خوب بیان می‌شود که منجر به خنده خواهد شد یا بد طرح می‌شود که هیچ خنده‌ای دربرنخواهد داشت.

فضای رادیو به کدام نزدیک تر است: طنز یا جدی؟
ساکی می‌گوید: همه قالب‌های ژورنالیستی در رادیو کاربرد دارند اما به صورت شنیداری. یعنی گزارش رادیویی، نمایش رادیویی، خبر رادیویی و … همه باید برای شنیده شدن نوشته بشوند. پس مثلا در نمایش رادیویی میکروفون‌دهی به کاراکترهای نمایش روش خاصی دارد. تلفنی حرف زدن یک شخصیت در نمایش اصولی دارد که اگر رعایت نشود، ارتباط شنونده با نمایش قطع می‌شود.

مرز طنز و فکاهی کجاست؟
ساکی به مرزهای ساختاری و محتوایی اشاره‌ می‌کند: طنز از فکاهی اجتماعی‌تر، مصلحانه‌تر، منتقدانه‌تر و تفکربرانگیزتر است. فکاهی نیز همین خصوصیات را کم‌و‌بیش دارد ولی تاکید آن بیشتر بر خنده و خنداندن است. ساختار فکاهی اما برای رادیو خیلی مناسب است. چون فکاهی شنیداری‌ترین نوع کمدی است.

متن رادیویی: نوشته به اضافه‌ی لحن گوینده
ساکی یکی از راه‌های پرداختن به مسایل اجتماعی را نقد همراه با طنز می‌داند: کارکردهای آن دو گانه است. کمدی می‌تواند یک موضوع را مسخره بکند و یک موضوع دیگر را برجسته کند و مهم جلوه بدهد. در اینجا دانستن تعریف متن رادیویی مهم است. متن رادیویی یعنی نوشته به اضافه‌ی لحن گوینده.
او توضیح می‌دهد: ما در رادیو به نوشته‌ی روی کاغذ متن نمی‌گوییم، به این متن باید لحن گوینده هم اضافه بشود. مثلا یک گوینده هم می‌تواند متنی درباره‌ی اعتیاد را طوری بخواند که قبح اعتیاد شکسته شود و هم می‌تواند طوری بخواند که زشتی اعتیاد بیان شود. در رادیو بینامتن مهم است. حتی موسیقی‌ای که بعد از این متن درباره‌ی اعتیاد پخش می‌کنیم، مهم است. یعنی اگر بعد از این متن آهنگ پت‌ومت پخش بشود یک معنی می‌دهد اگر موسیقی پلیسی پخش بشود یک معنی دیگر. ضمن این که زمان مناسب شوخی را پیدا کردن هم مهم است؛ مثلا شوخی کردن با سقوط یک هواپیما درست در ساعت‌های بعد از حادثه کار درستی نیست. اصلا چنان بدموقع و نابه‌جاست که افکار عمومی را خشمگین می‌کند. بنابراین اگر زمان را نسنجیم متهم به لودگی خواهیم بود.

طنزنویسانی که طنزنویس نبودند
ساکی به حضور برخی نیروهای غیرمتخصص اشاره می‌کند و می‌گوید: طنز فوق‌تخصص است. برخی از کسانی که طنز می‌نویسند، ممکن است اغلب حتی نویسنده نباشند. در واقع رادیو باید اجازه نوشتن طنز را به هر کسی ندهد. کما این که هر کسی اجازه نوشتن نمایش را در این سازمان را ندارد. برای نوشتن نمایش لازم است به اداره‌ی کل نمایش بروید تا تایید بگیرید. ولی متاسفانه برخی هنوز نویسنده‌های خوبی نشده‌اند و کار خود را با طنز آغاز می‌کنند.
او ادامه می‌دهد: سال‌هاست در رادیو همه طنز می‌نویسند. هنگامی که شما طنز می‌نویسید در واقع در حوزه‌ی موضوعات حساس می‌نویسید. معضلات بزرگ اجتماعی، اقتصادی و سیاسی. پس کسی که می‌خواهد در رسانه‌ای گسترده طنز بنویسد باید علاوه بر طنازی، ژورنالیست و خبرنگار خوبی هم باشد تا از وضعیت و احوال روز جامعه نیز باخبر باشد. البته بخش آموزش رادیو در دو سه سال اخیر به شدت در پی آموزش طنز به صورت بدو خدمت است تا این مشکل را حل کند. من خاطره‌های بسیار و حتی مدارکی شنیداری دارم از آنچه همین طنزنویسانی که طنزنویس نبودند، بر سر رادیو آوردند.

این طنزنویس معتقد است: هر شبکه رادیویی باید تحریریه‌ی طنز متشکل از طنزنویسان رسمی داشته باشد و طنز شبکه را آنها بنویسند. یعنی نویسندگانی که کار نوشتن را خوب بلدند، تجربه دارند، روزنامه‌نگار رادیویی یا روزنامه‌نگار هستند و حالا می‌خواهند طنز بنویسند. رادیو حالا بیش از هر چیز نیاز به نیروی تخصصی طنز دارد. هم در سطح مدیران گروه و هم در سطح برنامه‌سازان. این کار البته در چند سال اخیر پیگیری شده است و نظر مدیران ارشد رادیو بر همین است که طنز را طنزنویسان شناسنامه‌دار بنویسند اما خب همیشه اجرایی نمی‌شود.