دو کلمه حرف حساب ۳۰ ساله شد

«دو کلمه حرف حساب» عنوان ستون طنزی در صفحه ۳ روزنامهٔ اطلاعات بود. کیومرث صابری فومنی اولین بار این ستون را در ۲۳ دی ماه ۱۳۶۳ نوشت و نام مستعار گُل‌آقا را برای خود برگزید. زنده‌یاد صابری این ستون را تا آخرین شماره‌ی مجله گل‌آقا نوشت.

دو کلمه حرف حساب از آن کتاب‌هایی است که هیچ وقت در کتاب‌خانه نگذاشتم. جایش همیشه روی میز است، برای همیشه خواندنش.

پی‌نوشت:
اینجا فومن است.

goll

سه شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۳ | رضا ساکی

«لیلی» به کمک «زاگرس» آمد

روند از بین رفتن زاگرس وقتی شروع شد که هنوز ریزگردها نیامده بودند. ریزگردها میخ‌های تابوت زاگرس هستند. تابوتش را قبلا خودمان آماده کرده‌ایم.

با سوزاندن درختان بلوط ۵۰۰ ساله، آن هم برای تهیه زغال. طبق آخرین آمار ۱۹ هزار خانوار ساکن در ۳۷۰ روستای حاشیه جنگل‌های چهارمحال‌وبختیاری، سالانه هزار هکتار از جنگلهای استان معادل ۴۴۷ هزار مترمکعب چوب درختان بلوط و بنه را به بهانه تامین سوخت و تولید زغال می‌سوزانند. با پشتیبانی بیش از ۱۰۰ کوره در استان. اوضاع لُرستان و کهگیلویه‌وبویراحمد هم بهتر از چهارمحال‌وبختیاری نیست. خوزستان و کردستان و ایلام و کرمانشاه را هم اضافه کنید. کلا زاگرس را اضافه بفرمایید. داریم زاگرس را زغال می‌کنیم و سر قلیان می‌گذاریم. اما آیا لیلی می‌تواند جلوی زغال شدن بلوط‌ها را بگیرد؟

به گزارش بخش فرهنگ ایسنا، اگر شما همین امروز که اتفاقا فصل کاشت بلوط است یک بذر بلوط را که همان میوه بلوط است در خاک بگذارید، بهار ۹۴ جوانه می‌زند. اما این جوانه بعد از چهار پنج سال به اندازه ۷۰ سانت رشد می‌کند و ۴۰ سال طول می‌کشد تا بتواند بلوط بدهد. اما همین بلوط که بعد از ۴۰ سال بار می‌دهد در یک چشم به هم زدن زغال می‌شود. اوضاع در چهارومحال‌وبختیاری اوضاع بسامانی نیست. همین شهریور امسال بود که ۱۵ تن زغال بلوط در استان کشف شد. جنگل‌های پنج منطقه بازُفت، اردل، لُردگان، دوراهان و فلارد با ۳۰۷ هزار هکتار وسعت، کانون‌های عمده مناطق جنگلی در استان چهارمحال و بختیاری هستند که ۹۸ درصد پوشش عمده جنگلی این مناطق را درخت بلوط تشکیل می‌دهد. درختانی بزرگ که سن برخی از آنان تا ۵۰۰ سال می‌رسد. در تحقیقاتی که با حضور کارشناسان کشورهای خارجی در لُرستان انجام شده ارزش ریالی هر درخت بلوط ۱۶۹ میلیون تومان تخمین زده شده است اما مردم برای تهیه یک کیسه زغال دو درخت بلوط را قطع می‌کنند و با قیمت ۸۰۰۰ تومان می‌فروشند. طبق قانون برای هر کیلو زغال بلوط کشف شده فقط بین ۵۰۰ تا دو هزار تومان جریمه صورت می‌گیرد که رقم ناچیزی است. بعد از بلوط پسته‌وحشی تا بنه و بادام وحشی از دیگر گونه‌هایی هستند که زغال می‌شوند. سال‌هاست که مسوولان و کارشناسان تلاش کرده‌اند که جوامع محلی را مجاب کنند که درختان بلوط را قطع نکنند اما تقریبا موفق نشده‌اند. حالا لیلی به میدان آمده تا یک تنه مانع از بین رفتن درختان بشود.

چهارمحال‌وبختیاری یکی از استان‌هایی است که لُرها در آن زندگی می‌کنند. از دیرباز. از سپیده‌دم تاریخ. لُرها مردمانی هستند با فرهنگی غنی. فرهنگی که اتفاقا بلوط در آن نقش مهمی دارد. بلوط درخت محترمی برای لُرهاست اما فشار اقتصادی در این سال‌ها و کمبود منابع آب باعث شده است که برخی از این مردم بلوط‌ها را بکُشند و زغال کنند. این روند اما حالا به کمک لیلی در روستای گِل‌سفید کاملا متوقف شده است. روستای گِل‌سفید از توابع دهستان مشایخ در بخش حومه مرکزی شهرستان اردل است که حالا در آن هیچ بلوطی قطع نمی‌شود. یعنی لیلی نمی‌گذارد که قطع شود.

تاج ماه از زنان روستای گِل‌سفید است. او می‌گوید: ما سال‌ها لیلی را می‌شناختیم اما فکر نمی‌کردیم او بتواند به ما کمک کند. می‌گفتیم از لیلی کاری ساخته نیست. بعد سروکله یک گروه در روستا پیدا شد که به ما می‌گفتند از لیلی کمک بگیرید. ما اول حرف‌شان را باور نکردیم. گفتند ما ngo هستیم و روی این مسئله کار علمی کرده‌ایم به ما اعتماد کنید. خلاصه آن قدر رفتند و آمدند تا قبول کردیم با زن‌های روستا از لیلی کمک بگیریم.

مهندس میترا البرزی‌منش مدیر انجمن پاما (انجمن پایشگران حامی محیط زیست) است. او درباره استفاده از لیلی می‌گوید: قصدمان این بود که از صنایع دستی این روستا استفاده کنیم. به زن‌ها گفتیم به مردها بگویید درخت قطع نکنند ما در عوض کاری می‌کنیم که شما بتوانید صنایع‌دستی بسازید و بفروشید و درآمدزایی داشته باشید. بعد خواستیم صنایع دستی‌شان را به ما نشان بدهند. وقتی لیلی را دیدیم مطمئن شدیم که لیلی می‌تواند روستا را نجات بدهد. لیلی عروسکی قدیمی است که در چهار‌ومحال‌وبختیاری و کهگیلویه‌وبویراحمد درست می‌کنند. با چندتکه چوب و کمی پارچه عروسکی می‌سازند که لباس لُری به تن دارد. به زن‌ها گفتیم شما لیلی بسازید بقیه‌اش با ما. در تهران و شهرهای دیگر برای آنها مشتری پیدا کردیم و آنها لیلی درست کردند. در واقع به سراغ درآمد جایگزین رفتیم تا اهالی روستا از فکر زغال بیرون بیایند. بانوان روستا دور هم جمع شدند و سازمان محلی‌شان را تاسیس کردند، به نام سازمان محلی شولیز. سپس با همکاری اداره منابع طبیعی برای درختکاری در ۱۰ هکتار از جنگل‌های قرق منطقه و کاشت بذر بلوط و نگهداری آنها تا مدت یک سال قرارداد بستیم و درخواست ثبت ملی و بین‌المللی عروسک لیلی را به استانداری دادیم. حالا به لطف لیلی داریم کارهای بزرگ‌تری می‌کنیم. امیدوارم بتوانیم روستاهای اطرف گِل‌سفید را هم مجاب کنیم. این روزها در تهران نمایشگاه داریم و تعدادی از بانوان روستا به نمایندگی از سایر اهالی آمده‌اند.

این نمایشگاه تا ۲۶ دی‌ماه هر روز در پاسداران، انتهای نگارستان پنجم، شماره ۴ موزه عروسک‌های ملل برپاست. با یک نجات‌دهنده به نام «لیلی».

ایسنا. گزارشگر: رضا ساکی

سه شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۳ | رضا ساکی

فضولی در محیط خانه

– سلام پدر.

– سلام عزیزم، بگو.
– پدر.
– جان پدر به پدر بگو، اگه به من نگی به کی می‌خوای بگی؟
– پدر تو به من اعتماد داری؟
– بله بله، مگه می‌شه نداشته باشم، تو بچه خودمی.
– اعتماد کامل؟
– بله کامل.
– پس یعنی تلاش نمی‌کنی وارد لپ‌تاپ من بشی؟
– نه، چرا باید این کار رو بکنم؟
– به هر حال پدرها گاهی می‌خوان بدون بچه‌هاشون توی اینترنت چه کار می‌کنن.
– نه، من به تو اعتماد دارم.
– به هر حال خواستم بدونی لپ‌تاپم رمز داره.
– خیلی خوبه که رمز داره.
– اما اگر وقتی روشنه و من نیستم بخوای بری سروقتش یه نرم‌افزار داره که ازت عکس می‌گیره.
– من چرا باید برم سر وقت لپ‌تاپ تو؟
– به هر حال پدرها گاهی می‌خوان بدون بچه‌هاشون توی لپ‌تاپ چه فیلم‌هایی دارن.
– من هرگز این رو کار رو نمی‌کنم.
– به هر حال خواستم بدونی که اگر بخوای اون نرم‌افزار رو که ازت عکس می‌گیره غیرفعال کنی یه نرم‌افزار دیگه هست که وقتی قبلی غیرفعال بشه ازت عکس می‌گیره.
– واقعا خوبه که این قدر به امنیت توجه می‌کنی.
– به هر حال خواستم بدونی پدر جان.
– من به تو اعتماد کامل دارم.
– البته این نرم‌افزار یکی دو بار عکس شما رو گرفته اما من می‌دونم اتفاقی بوده.
– آها، آره عزیزم، یک بار داشتم فقط عکس روی لپ‌تاپت رو دید می‌زدم. همون طبیعت زیبایی که گذاشته بودی.
– راستی پدر اگر دست به لپ‌تاپ بزنی هم من متوجه می‌شم. یعنی یه نرم‌افزار دارم که بهم خبر می‌ده.
– عزیزم من به تو اعتماد کامل دارم.
– راستی پدر همه اینا رو روی گوشی هم دارم.
– موبایل؟
– بله، روی موبایل.
– من با موبایل تو چه کار دارم؟
– آخه نرم‌افزار موبایلم شصت بار ازت عکس گرفته. هی خواستی وارد بشی نتونستی.
– آها، اون روز حموم بودی خواستم با گوشیت بازی کنم ولی هی ارور می‌داد.
– به هر حال این جوریه پدر.
– واقعا به داشتن چنین فرزندی که این قدر به مسایل جاسوسی آشنایی داره افتخار می‌کنم.
– ممنون پدر.
– می‌گم اینا روی گوشی من هم می‌تونی بذاری؟
– می‌تونم ولی نمی‌کنم.
– چرا؟
– چون از فرداش هی عکس مامان رو می‌گیره، خوبیت نداره.
– ئه؟ مگه مامان به گوشی من سرک می‌کشه؟
– بله. هر روز.
– نه!
– شما هم می‌کشی دیگه.
– من فقط با گوشیش بازی می‌کنم.
– حالا هر چی.
– پس نصب نمی‌کنی.
– چه کاریه آخه.
– چه می‌دونم.
– پدر.
– جانم.
– بهتره به مامان اعتماد کامل داشته باشی.
– باشه.
– به مامان هم گفتم.
– چی گفت؟
– گفت شما مردا همیشه ریگی به کفش‌تون هست.
– دیدی.
– ولی شما به دل نگیر و اعتماد کن.
– باشه عزیزم.
– ممنون پدر.

از چلچراغ

یکشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۳ | رضا ساکی

کمدی تراژدی هفته، سه

حمله لودر خشمگین به یک خانواده

بفرما تو، دم در بده

 حتما بارها در خبرها درباره گودبرداری غیراصولی شنیده‌اید و خوانده‌اید اما آیا می‌دانید وقتی لودر وارد خانه‌تان شد باید چه بکنید؟ چگونه خود را نجات دهید؟ چگونه شکایت کنید؟ آیا می‌دانید چگونه می‌شود با مهندس ناظر و پیمانکار درافتاد؟ ما به شما می‌گوییم چه کنید. ما حق‌تان را از لودرها می‌گیریم. البته اگر زنده ماندید!

مردی است ۴۳ ساله. نمی‌خواهد نامش برده شود. می‌گویم می‌نویسم پ.ا. قبول می‌کند. می‌گویم از شب حادثه بگو. می‌گوید:

چند روز بود کار گودبرداری شروع شده بود و لودر هر شب کار می‌کرد. از بس که خبرهای مربوط به گودبرداری و خراب شدن خانه‌ها را خوانده بودم که رفتم و به مهندس ناظر گفتم نگران هستم. مهندش اما گفت نگران نباشما مطابق استاندار جهانی کار می‌کنیم. ایزو داریم. من دستور داده‌ام که یک متر از دیوار شما فاصله بگذارند و بعد بکنند. به مهندس ناظر گفتم شمع نمی‌زنید؟ گفت: الان در دنیا دیگر شمع نمی‌زنند. ما به روش سوئیس عمل می‌کنیم. بعد هم شمع زدن برای تازه‌کارهاست، این راننده لودر ما راننده لودر نیست، منبت‌کار است. یعنی طوری خاک را برمی‌دارد که آب در دل‌تان تکان نمی‌خورد. خلاصه که مهندس ناظر من را راضی کرد که همه چیز اصولی است.

شب حادثه بچه‌ها طبق معمول قبل از ساعت ده خوابیده بودند. علی پسرم ۷ ساله توی اتاق خودش و مهدیه دخترم ۱۳ ساله در اتاق خودش. من و همسرم داشتیم نود نگاه می‌کردیم و با هم کل‌کل می‌کردیم. همسرم متاسفانه پرسپولیسی است و پرسپولیسی خیلی متعصبی هم هست و اصلا زیربار ابهت استقلال نمی‌رود. خلاصه داشتیم کل‌کل‌ می‌کردیم و نود نگاه می‌کردیم که ناگهان زمین شروع کرد به تکان خوردن. خیلی غریزی من به سمت مهدیه و همسرم به سمت اتاق علی دویدیم و بچه‌ها را زدیم زیر بغل و به سمت کوچه رفتیم. وقتی پایم را از خانه بیرون گذاشتم صدای ترک خوردن خانه را شنیدم. خلاصه خودمان را انداختیم توی کوچه. وقتی سکوت و خلوتی کوچه را دیدم متوجه شدم که زلزله زلزله‌ای ویژه خانه ما و دسته گُل آقای منبت‌کار بوده است. بچه‌ها چنان ترسیده بودند که زبان‌شان بند آمده بود. دیوار خانه عمودی و افقی ترک خورده بود و حیاط خانه نشست کرده بود. برخی از  همسایه‌ها با شنیدن صدای ترک خوردن یا جیغ و داد ما بیرون آمده بودند. به آتش‌نشانی زنگ زدیم و آمدند خانه را دیدند و گفتند ماندن در خانه خطرناک است. از فرط عصبانیت رفتم که حساب راننده را کف دستش بگذارم که دیدم کلا از محل فرار کرده‌اند. خلاصه من بدوبدو می‌رفتم و از توی خانه مدارک و چیزهای باارزش را برمی‌داشتم و می‌آمدم بیرون. بعد از این که وسایل مدرسه بچه‌ها را هم بیرون آوردم رفتیم خانه پدرم.

صبح که برگشتم دیدم کل حیاط ریزش کرده است و قسمتی از لودر هم زیر خاک مدفون شده است. همسایه‌ها می‌گفتند کارگران بعد از رفتن برگشته‌اند و همچنان لودر خاک‌برداری کرده است تا وقتی که حیاط کاملا ریزش می‌کند و منبت‌کاری استاد کامل می‌شود.

به خاطر ریزش حیاط و راهی که برای سارقان باز شده بود نمی‌توانستم خانه را ترک کنم. پس تا ظهر منتظر ماندم تا مهندس ناظر بیاید. مهندی ناظر که آمد خیلی آرام و راحت گفت: ئه ریخت؟ گفتم: ئه ریخت؟ مرد حسابی ممکن بود بچه‌هایم بمیرند. گفت: الحمدلله که حالا سالم هستند. گفتم: این بود روش سوئیسی؟ دیوارها هم هر لحظه ممکن است بریزند. باید شمع بزنی. گفت: در سوئیس هم گاهی از این اتفاق‌ها می‌افتد. شمع نمی‌خواهد. خاک‌برداری آن قسمت تمام شده  اگر می‌خواست بریزد همان وقت ریخته بود. خلاصه زیربار شمع‌زدن نرفت و مجبور شدم به ۱۳۷ زنگ بزنم و آنها بیایند مجبورش کنند. به‌اجبار شمع زد و گفت اگر شکایت نکنی از بیمه خسارتت را می‌دهم. دو ماه همین طور من را سردواند تا عاقبت شکایت کردم و کار به شواری حل اختلاف کشید و کارشناس دادگستری خسارت را ۲۳ میلیون برآورد کرد و چون میزان خسارت بالای ۵ میلیون بود باید به دادگاه می‌رفتیم. خواستم که دستور توقف کار را بگیرم اما گفتند برای توقف کار تا روز دادگاه باید ۷۰ میلیون تومان به حساب دادگستری واریز کنم تا اگر حکم به نفع پیمانکار صادر شد آن مبلغ را در عوض زیان توقف کار بردارد. از حرص خواستم هر طوری شده ۷۰ میلیون را جور کنم اما هر چه تلاش کردم نشد اما به توصیه یکی از دوستان رفتم نظام مهندسی و از مهندی ناظر شکایت کردم. شکایت از مهندس ماظر ورق را برگرداند. مهندس که خیلی ترسیده بود با یک چک ۱۴ میلیونی با تاریخ روز آمد و گفت: دادگاه را بی‌خیال شو و این چک را بگیر. من هم گرفتم.

گفتم چرا؟ چرا نماندی بروی دادگاه و ۲۳ میلیون را بگیری؟

گفت: از وقتی شکایت کردم تا زمان دادگاه شش ماه طول کشید. اگر دادگاه می‌رفتم رای به نفع من بود اما آنها حتما درخواست تجدیدنظر می‌دادند و می‌‌افتادیم توی یک دوری که چند سال طول می‌کشید. من هم ۱۴ میلیون امسال را به ۲۳ میلیون دو سه سال دیگر ترجیح دادم.

گفتم: در پایان توصیه‌ای داری برای مردم؟

گفت: اگر کسی خواست کنارتان خانه‌تان گودبرداری کند از همان روز اول شکایت کنید. شکایت کنید که کارگر غیرمجاز دارد. شکایت کنید که سروصدا می‌کنند. شکایت کنید که تابلوهای هشداردهنده نصب نکرده‌اند. بگویید در کارگاه ماهواره دارند. بگویید سگ آورده‌اند توی محل. بگویید روزها کار می‌کنند. به هر جا که می‌توانید زنگ بزنید و شکایت کنید. این طوری حساب کار دست‌شان می‌آید. من اگر همان روز اول از مهندس ناظر شکایت می‌کردم زودتر به نتیجه می‌رسیدم.

 از چلچراغIMG_0002

شنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۳ | رضا ساکی

چرا باید خوابگرد بخوانیم؟

آنهایی که سال‌هاست خوابگرد را می‌خوانند می‌دانند که مدتی خوابگرد کمتر به‌روز می‌شد. به هرازویک دلیل. اما حالا چند ماه است که خوابگرد تبدیل به همان سایت مرجع همیشگی شده است. خوابگرد، نگاه انتقادی سیدرضا شکراالهی است به فرهنگ، هنر و ادبیات. یعنی هر چه در آن چه منتشر می‌شود حاصل این نگاه است. خوابگرد یک پنجره پشتی هم دارد که محمدحسن شهسواری نویسنده‌ی معروف و مدرس داستان‌نویسی در آن می‌نویسد.

سخت است بگوییم خوابگرد خوابگرد شکراللهی است یا شکراللهی شکراللهی خوابگرد چون این دو از هم جدا نیستند اما آن چه به یقین می‌توان گفت این است که خوابگرد را فقط شکراللهی می‌تواند این طوری به‌روز کند و در گذر سال‌ها، خواندنی نگهش دارد.

اگر خواننده خوابگرد نیستید پیشنهاد می‌کنم بخوانیدش. خودم دلایل محکمی برای خواندن خوابگرد دارم اما دو تای آن مهم‌تر است. نخست این که مطالب خوابگرد کاملا اختصاصی است. یعنی شما مطالب خوابگرد را هیچ جای دیگر نمی‌توانید پیدا کنید و بخوانید. حتی وقتی چیزی را بازنشر می‌کند به روش خودش بازنشر می‌کند. دوم این که مطالب خوابگرد کاملا کاربردی و به‌دردبخور هستند. یعنی مطالبش به کار اهل ادبیات می‌آیند. نقدها و نوشته‌هایش نیاز به ترجمه فارسی به فارسی ندارند. شاید نگاه به برخی از آخرین مطالب خوابگرد منظورم را روشن کند:

– کیبورد فارسی استاندارد جدید برای آیفون و آیپد (مطلبی درباره یک اپ جدید با نیم‌فاصله)

– پیشنهاد یک کتاب برای همه‌ی روزهای سال (معرفی مجموعه‌داستان)

– راجب به حیض انتفا با کمی اسیدپاشی! (درباره درست‌نویسی)

– بوی خون خر، دانلود رایگان یک مجموعه‌داستان تازه (اثر حافظ خیاوی داستان‌نویس برجسته)

– بار عاطفی واژه‌ها، بخشی از مقاله‌ی «زبان در خدمت باطل» نوشته‌ی دکتر محمدرضا باطنی (بازنشر خوابگردی از بخارا)

– سفر پیرنگ در ادبیات؛ از پیرنگِ سفر تا پیرنگ مخدوش و ژانر (مبحثی از محمدحسن شهسواری)

– سرانه‌ی مطالعه در میان ملت‌های گوناگون (نویسنده مهمان)

– سه قانون نوشتن در کامپیوتر و برای وب (از نوشته‌های قدیمی خوابگرد که نیم‌فاصله را در نت رواج داد)

یعنی در خوابگرد مطالبی درباره درست‌نویسی، داستان‌ها و رُمان‌های تازه، داستان‌ها و رُمان‌هایی که برای نخستین بار در خوابگرد منتشر می‌شوند، نقدهای نویسندگان مهمان و نوشته‌های خود سیدرضا شکراللهی وجود دارد که در هیچ جای دیگری نیست. بایگانی ۱۲ ساله خوابگرد هم چنین موضوعاتی دارد:
سبزیجات!، شعر، رمان‌های ملکوت، داستان‌های بی‌ویرایش امروز، ادبیات و حواشی، سینما، تلویزیون، هنر، تحلیل فرهنگی،‌ روزانه، موسیقی، وب و رسانه، زبان و نگارش و بازار کتاب.

خوابگرد را از دست ندهید. در فیس‌بوک هم می‌توانید صفحه‌اش را پیگیری کنید. از من گفتن بود.

http://www.khabgard.com/

جمعه, ۱۲ دی ۱۳۹۳ | رضا ساکی

کمدی تراژدی هفته، دو

اجزای بدن در سطل زباله

ضایعات دماغ شما را خریداریم!

اجزای بدن ما بعد از عمل چه می‌شوند؟ مثلا وقتی دماغ شما را می‌بُرند تا سر بالا بشود، آن قسمت بریده را چه می‌کنند؟ سنگ کلیه را کجا می‌ا‌ندازند؟ ما پیگیر اجزای بریده‌ شده شما هستیم. دانستن، حق مردم است.

با آقای احمدی‌مجد از کارکنان سازمان حفاظت از محیط زیست شهر تهران می‌خواهیم به یک بیمارستان گران‌قیمت در تهران سر بزنیم و نحوه جمع‌آوری و بسته‌بندی و بی‌خطرسازی زباله‌های بیمارستانی را در آن بررسی کنیم. آقای احمدی‌مجد ۱۲ سال است که کارشناس سازمان حفاظت از محیط زیست است.
– آقای مجد تا به بیمارستان برسیم، درباره زباله‌های بیمارستانی برایمان توضیح بدهید.
عرض به خدمت شما که در تهران روزانه ۹۰ تن زباله بیمارستانی تولید می‌شود که این ۹۰ را شهرداری جمع‌آوری میکند. ما در سازمان اعتقاد داریم که همین مقدار یعنی ۹۰ تن دیگر هم هست که متاسفانه متولی جمع‌آوری ندارد.
– یعنی چی؟
یعنی اینکه این زباله‌ها ول هستند.
– خب یعنی چی؟
یعنی اینکه آماده باش تا چیزهایی ببینی که هوش از سرت برود.
– چه چیزهایی؟
اول باید بدانی ما چهار نوع زباله بیمارستانی داریم. زباله‌های عادی مثل گل و جعبه شیرینی. زباله‌های شیمیایی و دارویی مثل سرنگ و باقیمانده سِرُم. زباله‌های عفونی مثل سر سُرنگ و هر چیز خونی یا خونی‌ شده و زباله‌های پاتولوژیک که همان بافت بدن و اجزای بدن هستند مثلا باقیمانده دماغ. بیمارستان‌ها موظف هستند طبق قانون زباله‌هایشان را به این چهار گروه تفکیک کنند و البته زباله‌های عفونی و پاتولوژیک قبل از خروج از بیمارستان باید به طرز خاصی بی‌خطرسازی بشوند.
– که نمی‌شوند؟
حالا بیا تا بگویم. مدیریت فاضلاب بیمارستان را هم به اینها اضافه کن.

به بیمارستان می‌رسیم. بیمارستانی مدرن و زیبا. با یک لابی بزرگ که سقف بلندی دارد و آنقدر تمیز است که اصلا بوی بیمارستان نمی‌دهد. وسایل بازی، اینترنت پرسرعت، مبلمان آنچنانی، کارمندهای کراوات زده، تهویه مناسب، کافی‌شاپ و تلویزیون‌های بزرگ و گل‌های طبیعی جلوه خاصی به لابی داده است. عین خارج. آقای احمدی‌مجد می‌گوید اینجا واقعا از آنجاهایی است که مرده را زنده می‌کند از بس پزشکان خوب و دستگاه‌های مجهزی دارد. چیزی که در این بیمارستان زیاد به چشم می‌خورَد، بیماران خارجی هستند. از لابی می‌گذریم و به اطلاعات مراجعه می‌کنیم و آقای احمدی‌مجد کارت سازمان حفاظت از محیط زیست را نشان می‌دهد و من را به عنوان عکاس معرفی می‌کند. عکاس با موبایل البته! نگهبان کارت را می‌گیرد و می‌برد. با اخم این کار را انجام می‌دهد و احتمالا توی دلش می‌گوید باز اینها آمدند. ۱۰ دقیقه می‌گذرد. مشغول لذت بردن از فضای لابی هستیم. از سر بی‌کاری نگاهی به قیمت خدمات بیمارستان می‌کنم. قیمت‌هایش طوری است که من باید برای یک شب خوابیدن در آن کل حقوق یک سال چلچراغ را بدهم. خدماتش محشر است و اتاق‌هایش بی‌نظیر، اما گران هم هست. آقای احمدی‌مجد می‌گوید اینجا هتل بیمارستان است و اتاق‌های مخصوص بچه هم دارد.

بعد از ۲۰ دقیقه یک آقای کت‌وشلواری با دو نفر مامور حراست می‌آید و کارت را می‌دهد و می‌گوید بفرمایید. بفرمایید را طوری می‌گوید که انگار گفته باشد بروید به درک. با آن سه نفر راه می‌افتیم و می‌رویم. آقای احمدی‌مجد برای خودش و من ماسک و دستکش می‌گیرد. به احمدی‌مجد می‌گویم این بیمارستان آنقدر خوب و تمیز است که آدم دوست دارد مریض بشود بیاید اینجا. می‌گوید حالا صبر کن. چند دقیقه‌ای فقط راه می‌رویم. از این راهرو به آن راهرو. از این بخش به آن بخش. احمدی‌مجد تندتند راه می‌رود و ما چهارنفر به دنبالش. احمدی‌مجد آنقدر راه می‌رود تا عاقبت یک کارگر را می‌بیند که مشغول جمع کردن زباله‌هاست. احمدی‌مجد مثل پلنگ می‌پرد جلوی او و می‌پرسد: از کجا می‌آیی؟ کارگر می‌گوید: از اتاق عمل. احمدی‌مجد می‌پرسد: چه برداشتی از آنجا؟ کارگر می‌گوید: چه می‌دانم گذاشته بودند دم در. احمدی‌مجد به آن آقای کت‌وشلواری می‌گوید: این زباله‌ها باید وارد بخش بشوند؟ آقای کت‌وشلواری سر کارگر داد می‌زند: اخراجی، چقدر گفتم اینها را باید ببری پایین. احمدی‌مجد آرام می‌گوید: فیلم‌شان است.

یک ساعت دیگر در بیمارستان می‌چرخیم و بعد به محل زباله‌ها می‌رویم. هیچ خبری از تفکیک نیست. همه زباله‌ها را شهرداری می‌آید و می‌برد. از انگشت و دماغ و آپاندیس گرفته تا باند و چسب و جعبه شیرینی.

آقای احمدی‌مجد کاغذی می‌نویسد و به آقای کت‌وشلواری می‌دهد بعد هم می‌گوید: به‌زودی باید تشریف بیاورید دادسرا. از بیمارستان بیرون می‌آییم. می‌گویم: همین؟ می‌گوید: همین نیست. بعد موبایلش را درمی‌آورد و چند عکس نشانم می‌دهد. عرق سرد روی پیشانی‌ام می‌نشیند. می‌گوید: درآمدشان به ریال و دلار و یورو است و میلیاردها تومان گردش مالی دارند، اما فقط چسبیده‌اند به حوزه درمان و حوزه بهداشت را به‌کل فراموش کرده‌اند. عکسی که نشانم می‌دهد، عکس یک کیسه زباله است که یک بافت بزرگ، چیزی شبیه ریه در آن قرار دارد، ولی روی کیسه نوشته شده است معمولی. یعنی همانی که باید شهرداری ببرد. می‌گوید: باور می‌کنی این را ساعت ۹ می‌گذارند دم در تا شهرداری بیاید ببرد؟ ادامه می‌دهد: زباله‌های عفونی حتما باید امحا بشوند، یعنی به روش خاص از بین برده بشوند و زباله‌های پاتولوژیک مثل باقیمانده دماغ را سازمان بهشت زهرا دفن می‌کند. این زباله‌ها خیلی خطرناک هستند و نباید وارد محیط‌های عمومی بشوند. حالا فکر کن روزانه چندین تن از این زباله‌های باز و بی‌خطرسازی نشده در تهران داریم.

میگویم: شکایت‌تان به نتیجه می‌رسد؟ می‌گوید: الان از چهار بیمارستان معروف شکایت کرده‌ایم. هر روز دادگاه داریم. ما کارمان را می‌کنیم و پیگیر هستیم. امروز هم آمدم تا ببینم آیا تهدید ما را جدی گرفته‌اند یا نه، که دیدم نگرفته‌اند. این تصویر را یک پرستار دوستدار محیط زیست برای ما فرستاده و بعد خودمان یکی را فرستادیم و کلی اطلاعات جمع کردیم. گفتم: مردم چگونه می‌توانند به شما اطلاع بدهند تا تصویری به دست‌تان برسانند. گفت: می‌توانند به ۸۸۸۴۳۴۹۸ یا ۸۸۸۲۴۵۱۳ زنگ بزنند و بعد ما به آنها ایمیل می‌دهیم و اطلاعات‌شان را می‌گیریم و پی‌گیری میکنیم.

من اگر روزی گذرم به بیمارستان بیفتد و کارم به اتاق عمل بکشد، اصلا دلم نمی‌خواهد اجزای بدنم را بگذارند دم در. فکر کن مثلا یک گربه، باقیمانده دماغ یا عضو دیگری از بدن آدم را به دندان بگیرد و توی خیابان بدود؛ شما دوست دارید؟

عکس اختصاصی است:

10620533_10203439239527989_2331167286770810542_n

جمعه, ۱۲ دی ۱۳۹۳ | رضا ساکی

کمدی تراژدی هفت، یک

گزارش ویژه از یک مدرسه نمونه دولتی

اولیا‌ءآزاری در آموزش‌وپرورش

مدرسه‌ مدرسه‌ای معمولی است. مثل هزاران مدرسه که در شهر بزرگ تهران هست. اما اتفاقاتی که در آن می‌افتد اتفاقاتی ویژه است. این بار با چهار نفر از اولیا مدرسه نمونه دولتی … قرار گذاشتم. ساعت ۹ شب در یک بوستان خلوت در مرزداران. آنها آمده بودند تا درباره اتفاقات ویژه یک دبیرستان نمونه دولتی در منطقه … برایم بگویند. همه کلاه گذاشته بودند و عینک دودی داشتند. آرام‌آرام حرف می‌زدنند و ادله‌شان را بیان می‌کردند و افشا می‌کردند که مدیران آن مدرسه با ۸۳۰ دانش‌آموز چه می‌کنند.

دبیرستان نمونه دولتی … در منطقه … شهرداری تهران چهار سال است که افتتاح شده است. ساختمان مدرسه ساختمانی مناسب است و فضای آموزشی خوبی دارد. هیچ کدام از معلمان مدرسه دانش‌آموزان را تنبیه نمی‌کنند و با زانو به فلان جای دانش‌آموز نمی‌زند. خبری هم از تنبیه‌های مستراحی نیست و کلمه‌ای حرف بد هم از زبان هیچ معلمی بیرون نمی‌آید و ناظم مدرسه هم طوری با بچه‌ها رفتار می‌‌کند که آنها زار می‌‌زنند که جمعه‌ها هم کلاس بروند و کلا همه چیز در این مدرسه زمزمه محبت است.

اما در محبت‌سرای دانش اتفاقاتی هم می‌افتد. برگردیم به بوستان مرزداران. یکی از اولیا دانش‌آموزان که به بوستان آمده بود هنگام حرف زدن انگشتش را می‌گذاشت کنار لپش. نمی‌خواست حتی صدایش شناسایی شود. می‌گفت: طبق قانون مدرسه باید برای پایه اول تا سوم دوره دوم متوسطه ۸۰۰ هزار تومان شهریه بگیرد اما از ما یک میلیون و ۵۰۰ هزار تومان گرفته‌اند. یکی دیگر از اولیا که علاوه بر کلاه و عینک دودی صورتش را با شال پوشانده بود گفت: برای پیش‌دانشگاهی طبق قانون باید یک میلیون و ۵۳۰ هزار تومان بگیرند اما از من سه میلیون و نیم خواسته‌اند و داده‌ایم. یعنی اگر بچه را می‌بردیم غیرانتفاعی ثبت‌نام می‌کردیم بهتر بود. گفتم: می‌شود کپی فیش واریزی‌تان را بدهید. من باید مستنداتی داشته باشم. هر چهار نفر خندیدند. گفتند: مدرسه از ما نقدی پول می‌گیرد! گفتم: شما بدون این که هیچ رسیدی بگیرید پول می‌‌دهید به مدرسه؟ گفتند: رسید اگر بخواهیم همان رسید مبلغ قانونی را می‌دهند که به درد ما نمی‌خورد. گفتم: چک چی؟ یکی دیگر از اولیا که کمی صورتش مشخص بود گفت: من چک داده‌ام اما چک را به حساب نمی‌خوابانند نقدش می‌‌کنند. گفتم: پس چک شما مثل نقد آنهاست. گفت: بله. یکی از اولیا که ساکت بود بالاخره به حرف آمد و گفت: من خودم عضو انجمن اولیا مربیان این مدرسه هستم. این مدرسه متاسفانه بیلان مالی درستی به منطقه نداده است و ما یقین داریم که مدرسه یک میلیارد و ۴۰۰ میلیون تومان پول از ما گرفته است اما فقط ۸۰۰ میلیون تومانش را گزارش داده است. گفتم: شکایت کرده‌اید؟ گفت: بله، هر روز داریم شکایت می‌‌کنیم اما به جایی نمی‌رسد. گفتم: چرا؟ گفت: نمی‌آیند از مدرسه تحقیق‌وتفحص کنند چون شاید برخی مسوولان در این مدرسه آشنا دارند. گفتم: چه مسوولانی چه آشنایی. گفت: ها؟ گفتم: همین الان گفتید شاید برخی مسوولان در این مدرسه آشنا دارند. پرسیدم: چه مسوولانی چه آشنایی؟ گفت: ها؟ بلند گفتم: همین الان گفتید شاید برخی مسوولان در این مدرسه آشنا دارند. پرسیدم: چه مسوولانی چه آشنایی؟ هر چهار نفر به خود لرزیدند. گفتند: آرام‌تر. بعد همان که گفته بود شاید برخی مسوولان در این مدرسه آشنا دارند ادامه داد: اگر بخواهید به زور از ما حرف بیرون بکشید می‌رویم. گفتم: باشد. حالا می‌خواهید چه کنید؟ گفتند: ما می دانیم که برخی از معلمان این مدرسه فوق‌دپیلم دارند اما به اسم فوق‌لیسانس آمده‌ا‌ند. می‌خواهیم مسوولان بیانند و پیگیری کنند ببیند پول بی‌زبان ما کجا می‌رود. چرا مدرسه باید از ما پول بیشتر بگیرد و در حساب‌هایش نیاورد.

دوباره آن کسی که انگشت در لپش می‌کرد گفت: مدیران مدرسه برای ثبت‌نام میان‌دوره از چند نفر مبالغ بالا می‌گیرند. تا ۱۰ میلیون تومان. گفتم: کسی هست که بیاید و بگوید من ۱۰ میلیون داد‌ه‌ام برای ثبت‌نام میان دوره. گفت: هست ولی مصاحبه نمی‌کند. می‌گوید آینده بچه‌ام در خطر می‌افتد. چند دقیق‌ای دیگر با آن اشباح حرف می‌‌زنم و بعد یکی‌یکی هر کدام از راهی می‌روند.
می‌خواهم به مسوول منطقه زنگ بزنم و یا با آموزش‌وپروش حرف بزنم اما چه فایده؟ سال‌هاست که همین است. حرف مسوولان همان است که سال‌ها می‌گویند: قانونی نیست. حرف مدیران مدارس همان است: خودشان می‌دهند. حرف مردم هم مشخص است: به‌زور می‌گیرند.

پنج نکته که باید بدانید:
۱- انجمن‌های اولیا و مربیان در مدارس خودشان داستان جالبی دارند. بسیاری از این انجمن‌ها ابزاردست مدیران هست برای فشار بر اولیا. یعنی کاری می‌کنند که والدین به والدین فشار بیاورند و پول زور بگیرند. حالا درست است که یکی از افراد انجمن اولیا مربیان مدرسه … به ما گزازش تخلف داد اما همه جا این اتفاق نمی‌افتد.
۲- در جریان باشید که به این پول‌هایی که از مردم می‌گیرند «کمک‌های داوطلبانه» و «همیاری» می‌گویند!

۳- اصل سی‌ام: دولت موظف است وسایل آموزش و پرورش رایگان را برای همه ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم سازد و وسایل تحصیلات عالی را تا سر حد خودکفایی کشور به طور رایگان گسترش دهد.

۴- کمیسیون آموزش مجلس می‌تواند مشکلات اولیای دانش‌آموزان در خصوص چرایی اخذ وجه نقد در مدارس را بررسی کند. پس‌ اولیایی که با مشکل اخذ وجه نقد در قالب کمک به مدرسه مواجه شده‌اند می‌توانند با تنظیم متنی این موضوع را به کمیسیون آموزش مجلس ارجاع دهند تا این کمیسیون با حضور وزیر مربوطه موضوع را بررسی کند.

۵- طبق اظهارات وزیر آموزش و پرورش هر مدرسه‌ای اقدام به اخذ وجه نقد در قالب کمک به مدرسه کند متخلف بوده و اولیا می‌توانند با مراجعه به آموزش و پرورش منطقه خود یا جمع آوری امضا و ارسال آن به مجلس از راه قانونی تخلف مدارس را پیگیری کنند.

از چلچراغ

جمعه, ۱۲ دی ۱۳۹۳ | رضا ساکی

درسی از مکتب‌خانه طنز

در یازدهمین مکتب‌خانه طنز، ابتدا با این تیتر تمرین کردیم و طنز نوشتیم: یک میلیون خانه خالی در ایران وجود دارد.
بعد از میان موضوع‌‌ها و سوژه‌های مربوط به مسکن که دوستان آورده بودند یکی را انتخاب کردیم: پنج توصیه بنویسند برای زندگی در آپارتمان‌هایی که دیوارهای نازک دارند.

یکی از شرکت‌کنندگان در توصیه شماره یک نوشته بود:

یک زبان جدید یاد بگیرید و با آن با ساکنان خانه صحبت کنید. ترجیحا یکی از زبان‌های مرده دنیا باشد.

از آنجایی که این توصیه باید ویرایش می‌شد تا خنده‌دار بشود با کمک دوستان ویرایشش کردیم. ابتدا این طور نوشتیم: یک زبان مُرده یاد بگیرید و با آن با ساکنان خانه صحبت کنید. بعد فکر کردیم طنزش می‌تواند بیشتر بشود. پس شد: یک زبان مُرده یاد بگیرید و با آن به ساکنان خانه فحش بدهید. بعد دوباره پیشنهاد کردیم: یک زبان مُرده یاد بگیرید و با آن به ساکنان خانه ابراز علاقه کنید. بعد پیشنهاد کردیم: فحش‌های یک زبان مُرده را یاد بگیرید و با ساکنان خانه صحبت کنید. و آخر سر: چراغ‌ها را خاموش کنید، شمع‌ها را روشن کنید و با یک زبان مرده به همسرتان بگویید دوستت دارم.

پیشنهاد شما چیست؟

پی‌نوشت:
دوازدهمین مکتب‌‌خانه دوشنبه ۱۵ دی‌ماه
سیزدهمین مکتب‌‌خانه دوشنبه ۲۹ دی‌ماه
نشانی: خیابان سمیه، نرسیده به خیابان حافظ، حوزه هنری، طیقه سوم. سالن همایش‌های ادبی. ورود برای همه آزاد است.

جمعه, ۱۲ دی ۱۳۹۳ | رضا ساکی

تنوع تسمه

مردی برای خرید تسمه دینام به یک مرکز رسمی فروش قطعات مراجعه می کند:

– سلام آقا تسمه دینام داری؟
– تسمه دینام دو نوع داریم ایرانی و خارجی
– البته ایرانی می‌خوام
– ایرانی سه نوع داریم
– سه نوع؟
– بله، تنوع جنس بالاست
– می‌شه بفرمایید سه نوعش چیه و کدومش بهتره؟
– یه نوع تسمه دینام ایرانی هست که ساخت چینه، یه نوع هست که اصلیه و کار تبریزه یه نوع هم هست که از روی اصلی ساخته شده. جنس اصلیش بهتره
– پس یه تسمه دینام جنس اصلی بدین
– جنس اصلیش دو نوعه
– دو نوع؟
– بله
– می‌شه توضیح بدین؟
– یه تسمه دینام جنس اصلی داریم مواد آلمانی ساخت ایران، یه نوع هم داریم مواد ایرانی ساخت اندونزی
– یه دونه تسمه دینام مواد ایرانی ساخت اندونزی بدین
– دو نوعه
– دونوعه؟
– بله، یه تسمه دینام جنس ایرانی ساخت اندونزی داریم که کارخونه‌اش توی هنگ کنگه یه دینام جنس ایرانی ساخت اندونزی داریم که کارخونه‌اش تو شهریاره
– دینام جنس ایرانی ساخت اندونزی داریم که کارخونه اش تو شهریاره؟ یعنی چی؟
– یعنی همین
– آقا تو رو خدا یه تسمه دینام به من بده کار دارم
– کدومش رو؟
– اصلا نفهمیدم چی شد، یکی بده کار کنه
– باشه. پولی تسمه هم می‌خوای؟
– پولی تسمه؟
– بله
– ایرانی یا خارجی
– ایرانی
– چهار مدل داره
– چهار مدل؟
– پولی ایرانی فلزی، پولی ایرانی پلاستیکی، پولی ایرانی مقوایی، پولی ایرانی کاغذی
– فلزی بده
– فلزی هشت مدل داره
– هشت مدل؟
– بله آهنی، قلعی، رویی، مسی، آلومینیومی، برنجی، فولادی و سربی
– فولادی بده
– فولای ۱۶ نوعه
– ۱۶ نوع آقا نخواستم دیوانه شدم
– بالاخره تنوع محصول بالاست
– جان مادرت هر کدوم فکر می کنی بهتره بده من برم
– به نظرم اگر تسمه جنس ایرانی ساخت اندونزی می‌بری پولی هم شماره ۱۴ فولادی ببر ساخت گینه
– بده ببرم

از چلچراغ

جمعه, ۱۲ دی ۱۳۹۳ | رضا ساکی

لُری

خُرموا هیچی نآشتواَ طبیعت قشنی دارَ. اما خیاوون مطهری اُفتااَ و دس بسازبفروشا و ها دِ بین می‌رَ. واقعا و چِ قیمتی داریم داریا قدیمی و گپِ ئی خیاوونِ د دس مئیم؟ ولا هر جای هَنی بی ئی خیاوونِ سنگ‌فرش می‌کردن و نِمِئِشتن ماشی دش روا. قبول نارید؟

جمعه, ۱۲ دی ۱۳۹۳ | رضا ساکی