«ماهی سیاه کوچولو» به لُری ترجمه شد

داستان «ماهی سیاه کوچولو»ی صمد بهرنگی به لُری ترجمه شد.

به گزارش خبرنگار ادبیات و نشر ایسنا، به گفته رضا ساکی، «ماهی سیاه کوچولو» که با عنوان «مایی سیا کُشکِلَ» به لُری ترجمه شده است به صورت کتاب گویا خواهد بود و علاوه بر متن داستان، فایل صوتی هم خواهد داشت. این کتاب در بهار سال آینده منتشر خواهد شد.

او در توضیح بیش‌تر گفت: از این کار سه هدف داشته‌ام؛ یکی نشان دادن توانایی زبان لُری به‌ویژه لُری خرم‌آبادی بود. هدف دیگرم این بود که کتابی با خط لور که آقای احد رستگارفرد برای نوشتن لُری پیشنهاد کرده است منتشر بشود و هدف سوم این بود که یک کار به زبان لُری در حوزه کودک و نوجوان داشته باشیم.

ساکی در ادامه اظهار کرد: در این ترجمه بیش از 200 واژه و ترکیب مختص زبان لُری آمده و سعی شده است بیش‌تر از واژه‌های زنده لُری خرم‌آبادی استفاده شود. تلاش کردم نحوه فعل‌سازی، قیدسازی و… را در زبان لُری که کاملا با فارسی امروز متفاوت است نشان بدهم. البته لُری در اوستایی و پهلوی ساسانی ریشه دارد و جزو زبان‌های ایرانی است که آن‌طور که باید، حفظ و معرفی نشده است. امیدوارم این کار بتواند باعث بشود که نسل‌های بعد هم در حفظ این میراث بکوشند و از لُری سخن گفتن عار نداشته باشند. به عقیده من گویش‌های ایرانی مقوم زبان فارسی هستند و تا هستند نباید نگران فارسی بود؛ اما اگر این گویش‌ها در فارسی حل بشوند ممکن است سرنوشت زبان فارسی طور دیگری رقم بخورد.

کشفی تازه در خرم‌آباد

دوران پارینه‌سنگی یا پالئولیتیک قدیمی‌ترین دوران ماقبل تاریخ انسان و فرهنگ مادی انسانی و دورانی است که در آن انسان برای نخستین بار از ابزار سنگی دست‌ساز استفاده کرد.

پارینه‌سنگی از حدود ۲٫۵ میلیون سال پیش تا زمان عقب‌نشینی یخچال‌ها از نیمکرهٔ شمالی در فاصلهٔ سال‌های ۱۰ هزار تا۸۵۰۰ ق. م. ادامه داشت. به پارینه‌سنگی، عصر سنگ کهن و دیرینه‌سنگی هم گفته شده‌است.

در شهر خرم‌آباد 17 غار و پناهگاه مربوط به دوران پارینه سنگی قرار دارد. از جمله غارهای کُنجی، قَمَری، اَرجِنه، پاسنگر، یافته و کَلدَر.

در فاصله سالهای 1959 تا 1960 میلادی پرفسور «فرانک هول» استاد دانشگاه رایس آمریکا به انجام بررسی و حفاریهای باستان‌شناسی در منطقه غرب ایران به خصوص لُرستان پرداخت.
پرفسور هول، دره خرم آباد را به خاطر وجود غارهای پیش از تاریخ متعدد و به هم فشردگی آن به عنوان مرکز تحقیقات و مطالعات دوره پارینه سنگی خویش قرار داد و در این دره موفق به یافتن اقامتگاه‌های انسانی دوره پارینه سنگی شد که از آن جمله می‌توان به غار «کُنجی» مربوط به دوره موسترین، پناهگاه صخره‌ای «گرارجنه» دارای ابزار موستری و بارادوستی، غار «یافته» با ابزار بارادوستی، غار «قمری» با ابزار «موستری» و پناهگاه سنگی «پاسنگر» که شامل مواد بارادوستی و زارزی بود اشاره کرد.
تاریخ گذاری‌های به دست آمده از رادیوکربن نمونه‌های موستری از غار کنجی بیشتر از 40 هزار سال و نمونه‌های برادوستین به دست آمده از غار یافته بین 21 هزار تا 40 هزار سال پیش تاریخ‌گذاری شده است.

به‌تازگی هم کاوش در غار کَلدَر در دره خرمآباد لرستان توسط تیم مشترک ایرانی – اسپانیایی منجر به کشف بقایایی از دوران پارینه سنگی جدید و میانی در این ناحیه از ایران شد. از دستاوردهای این تیم می‌توان به کشف کف-بسترهای دوران پارینه سنگی و لایه‌های برجا و غیرمضطرب از دوران پلیستوسین اشاره کرد.

دستافزارهای سنگی کشف شده شامل سرپیکان‌ها، خراشنده‌های جانبی و انتهایی و سنگ مادرهای منتسب به صنعت لوالوا و تیغه‌ها و ریزتیغه‌ها و سنگ مادرهای منتسب به صنعت اوریگناسی (یا برادوستی)، همراه سنگ چکش‌های استفاده شده در تولید این دستافزارها می‌شود.

مهاجری مدیرکل میراث فرهنگی، صنایع‌دستی و گردشگری لُرستان گفت: صنعت لوالوا نوعی ازضربه به سنگ با روش خاص که مختص انسانهای نئاندرتال بوده و صنعت اوریگناسی یا برادوستی روش ابزارسازی انسان همو ساپین بوده که از ویژگیهای آن تاکید بیشتر بر روی تولیدتیغه و ریزتیغه است.

آبیاری اصولی

به دعوت سیدرضا شکراللهی از تاریخچه وبلاگ‌نویسی‌ام می‌نویسم.

از 83 وبلاگ نوشته‌ام. از پرشین‌بلاگ، بعد بلاگفا و بعد هم «عبید شاکی». من آن عصر طلایی را درک کردم. عصر طلایی سر زدن به وبلاگ‌ها، نظر دادن زیر نوشته دوستان و پیگیری کردن نظرهای دیگر. آن روزها روزهای خوبی بود. روزانه به چیزی حدود سی وبلاگ سر می‌ِزدم و مطلب می‌خواندم. خودم هم می‌نوشتم. نوشته‌هایی که اختصاصی برای وبلاگم می‌نوشتم. نوشته‌هایی که در دو سه سال اخیر هر جا در مطبوعات کم آورده‌ام و صفحه و ستونم خالی مانده است دست در بایگانی وبلاگم کرده‌ام و مطالب خوبی درآورده‌ام و چاپ کرده‌م.

راستش چند شب پیش وقتی دوباره بعد از سال‌ها تصویر وبلاگ ناصر خالدیان را دیدم جا خوردم. پرتاب شدم به سال‌ها پیش. سال‌های که کارم باز کردن وبلاگش بود و خواندن مطالبش. این رزوها اما وبلاگ‌ها کمی شبیه قبرستان شده‌اند. گورهایی از دوران طلایی. گورهایی پر از گنج البته. یک بار چیزی از وبلاگم برداشتم و قایمکی در چلچراغ چاپ کردم. عموزاده خلیلی گفت: یکی از بهترین‌ نوشته‌هایت بود. رویم نشد بگویم این را چهار سال پیش نوشته بودم. چهار سال پیش که این قدر هم ادعا نداشتم. اما چهار سال پیش این طوری نبود که چیزی بنویسیم و زرتی بگذاریم توی فیس‌بوک و بعد چهل بار ویرایشش کنیم. روی نوشته وقت می‌گذاشتیم. این طوری دیمی نبود.

ما سال‌هاست که خانه را رها کرده‌ایم و آمده‌ایم توی کوچه. فیس‌بوک کوچه و خیابان است. گودر زیرزمین بود. وبلاگ اما خانه آدم نویسنده است. اتاق کارش است. باید برگردیم به خانه به‌زودی. شاید هم دوباره کسب‌مان در وبلاگ رونق بگیرد.

فراموش نکنیم که با وبلاگ می‌شود نسل تربیت کرد و نهضت به راه انداخت. مثل نهضت نیم‌فاصله. با فیس‌بوک و پلاس نهایت بشود شلوغی ایجاد کرد. وبلاگ عرصه جدی نت است هنوز. فیس‌بوک عرصه‌ ژانگولر و وایبر جایی است که با شورت و رکابی می‌رویم اغلب. از وزیر و وکیل و نویسنده وقتی وایبر را روشن می‌کنیم می‌شویم یک مشت کپی کننده جملات قصار و جک‌های بی‌ادبی. در پلاس و فیس‌بوک اما کارمان هم‌خوان کردن فیلم دوربین مخفی و صحنه‌های بانمک است. در وبلاگ اما اغلب فقط نویسنده‌ایم. همانی که باید باشیم. یعنی از دیم دوباره برگردیم به آبیاری اصولی.

بخوانید:

گزارش اقلیت: تاریخ شخصی وبلاگ‌ها به روایتِ وبلاگ‌نویس‌ها

در ستایش طنز اجتماعی

طنزهای وایبری و کوتاه و فکاهی مثل فشفشه جشن تولد هستند. زود می‌سوزند و تمام می‌شوند. نورشان اول زیاد است و زیبا هستند اما خیلی زود کم‌‌نور می‌شوند. زیاد هم اگر از آنها روشن کنید دود خانه را پر می‌کند و باعث سرفه مهمانان می‌شود.

ستون‌های طنز روزانه مثل کیک جشن تولد هستند. کیک را می‌برند و جلوی شما می‌گذارند. شما آرام‌آرام کیک را می‌خورید و لذت می‌برید. اما همان یک برش احتمالا کافی است. بیشترش دل را می‌زند. پس کیک تولد مثلا اگر مخلوطی از میوه و شکلات باشد بهتر است.

طنزهای بلندتر و داستانی اما هدیه‌های جشن تولد هستند. زمان بیشتری با ما می‌مانند و ما برخی از آنها را تا آخر عمر نگهداری می‌کنیم. طنز اجتماعی همین هدیه تولد است. طنز سیاسی آن کیک است و طنزهای توتم‌وتابو‌شکن فشفشه‌اند.

این روزها طنز اغلب سیاسی است و اغلب فردی. یعنی اغلب با فرد کار داریم تا با نحله فکری‌‌اش. طنز اجتماعی اما کمرنگ است. در تاریخ طنز ایران همیشه همین طور بوده است که بعد از آزادی‌های نسبی، طنزنویس به جای نوشتن درباره زندگی درباره سیاست نوشته است و سیاست‌مدارها. این روزها طنز اجتماعی و از زاویه جامعه به سیاست و فرهنگ و هنر نگریستن کمتر در روزنامه‌ها و سایت‌ها و وبلاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی دیده می‌شود. یک زمان گمان می‌کردم دلیل سیاست‌زدگی طنز امروز شاید این باشد که طنزنویس طنزنویس طبقه متوسط است اما آیا طبقه متوسط خودش این قدر سیاست‌زده است؟

طنز اجتماعی که این روزها گاهی تعبیر به طنز زن‌وشوهری می‌شود بخش اعظم تاریخ طنز ماست. یعنی می‌چربد به همه سیاسی‌‌نویسی‌ها. عمده طنز برزگان همین طنز با موضوع‌‌های اجتماعی است. این روزها اگر کسی درباره مادرشوهر و عروس طنز بنویسد اُمل و بی‌کلاس است در حالی که مشکلات عروس و مادرشوهر از جمله مشکلات زندگی آدم‌هاست که همیشه با آن به نوعی درگیر هستند و دوست دارند درباره‌اش بخوانند. طنز اجتماعی همیشه طرفدار دارد. همینحالا تلویزیون خودمان کمدی رمانتیک «خانه سبز» برای چندمین بار از تلویزیون پخش می شود و جزو برنامه‌های پرمخاطب است.

یکی از مهم‌ترین دلایل کم‌رنگ شده طنزاجتماعی را باید در میزان مطالعه طنزنویسان و نحوه ورود آنها به روزنامه‌ها جست‌وجو کرد. طنزاجتماعی را یک روزنامه‌نگار می‌‌تواند بنویسد. اصلا طنزنویس به گمان من روزنامه‌نگاری است شوخ‌طبع که اخبار و حوادث و وقایع پیرامون خود را به طنز و شوخی بیان می‌کند تا یا از درد آنها کم کند و یا بر درد‌ آنها بیفزاید. از درد کاستن و بر درد افزودن دو کارکرد مهمی است که یک روزنامه‌نگار طنزنویس می‌تواند خلق کند. این روزها اگر کمتر بر درد می‌افزاییم و یا از درد می‌کاهیم شاید به این دلیل است که سراغ موضوع‌هایی نمی‌رویم که درد مردم هستند. یک نمونه خوب از طنز اجتماعی و از زوایه جامعه بر سیاست نگریستن، داستان «کسب‌وکار عروسک‌ها» است در آخرین اثر هوشنگ‌ مرادی‌کرمانی یعنی «ته خیار».

پی‌نوشت:

همین حالا در این فضای سیاست‌زده داخلی. یکی از شبکه‌های معلوم‌الحال ماهواره‌‌ای، یک بخش استندآپ کمدی را به برنامه‌هایش اضافه کرده است که درباره موضوع‌هایی مثل ازدواج و فرق دختر پسرهای دهه شصتی و دهه هفتادی و دهه هشتادی حرف می‌زند. این برنامه متاسفانه پرمخاطب هم هست. روابط میان دخترها و پسرها و مقایسه نسل‌ها همیشه پرطرفدار است.

از روزنامه آرمان

«بوم بهاری» با حضور لرستانی‌ها در رادیو جوان

برنامه «بوم بهاری» با رویکرد محیط‌ زیست هر روز از رادیو جوان پخش می‌شود. به گزارش یافته، برنامه زیست محیطی و طنز «بوم بهاری» به تهیه کنندگی رضا ساکی نویسنده و طنزپرداز لرستانی تا پایان فروردین 1394، هر روز از ساعت 19 تا 20 به طور زنده از رادیو جوان پخش می‌شود. گوینده این برنامه فاطمه صداقتی است؛ محسن تیزهوش و مجید دریکوند، دو تحصیل‌کرده‌ی ‌لرستانی این حوزه، به عنوان کارشناس در برنامه حضور دارند.
رویکرد اصلی «بوم بهاری» توجه به محیط‌زیست و حفاظت از آن به‌ ویژه در تعطیلات نوروز است و به محیط زیست لرستان توجه خاصی دارد.
ترانه‌ها و تصنیف‌هایی با موضوع طبیعت، معرفی جاذبه‌های طبیعی استان‌ها، گردشگری داخلی، اطلاع‌رسانی درباره وضعیت محیط‌زیست و …  از مباحثی است که در این برنامه به آن پرداخته خواهد شد.

کمدی تراژدی هفته، شش

سودآورترین شغل بعد از اختلاس

زغال لیموی جهرم

قلیان‌کش‌ها خیلی خوب می‌‌دانند زغال لیمو چیست. زغال لیموشیرین این روزها برایش خودش یک برند است. بهترین برند زغال کشور و خاورمیانه و حتی جهان. بی‌اغراق زغالی که در استان فارس و شهر جهرم تولید می‌شود بهترین زغال است. بدون دود و جرقه است. خوب و آرام می‌سوزد و سردرد نمی‌آورد. این گزارش درباره کوره‌های سنتی اطراف جهرم است. شغلی پردرآمد و یک صنعت بزرگ. صنعتی با سود بالا، حتی بالاتر از کارخانه‌های فولاد اصفهان و سدهای خوزستان و نمایشگاه‌های اتومبیل تهران.

زغال در ایران به سه روش تهیه می‌شود. یکی روش مکانیزه است که درصد کمی از تولید زغال را دربرمی‌گیرد. مهم‌ترین دلیلش هم این است که بازار و مشتری زغالی را که به روش صنعتی تولید می‌شود، نمی‌پسندد. روش دوم روش چاه است. همان روشی که در اطراف تهران، ساوه و قم انجام می‌شود. مهم‌ترین مشکل این روش ترک خوردن زغال است. چیزی که مشتری نمی‌پسندد. روش سوم که روش جهرم است روشی کاملا سنتی و ویژه است. برای خوب دانستن این روش به جهرم رفتیم و به کارخانه آقای خ سر زدیم. آقای خ که نخواست نامش فاش شود ۲۰ سال است که در کار تولید زغال لیمو است. کارخانه‌‌ بزرگی دارد. ایشان هم روش درست کردن زغال لیمو را به من آموخت و هم صادقانه درباره سود این کار صحبت کرد.

در روش جهرم گودال کنده می‌شود. گودالی در زمین کنده می‌شود به عرض ۵۰ سانت و طول 10 متر. بعد چوب‌ها را در آن گودال می‌خوابانند و روی آن را با شَلتوک می‌پوشانند. بعد شلتوک را آتش می‌زنند. شلتوک آرام‌آرام می‌سوزد و کم‌کم آتش به چوب‌ها می‌رسد. آقای خ می‌گوید ما هر بار ۵ تُن درخت می‌خوابانیم و ۱۵ تا ۲۰ روز طول می‌کشد تا همه‌اش به زغال تبدیل شود. آنها کم‌کم از رو، چوب‌های آتش گرفته را درمی‌آورند در حلب پنیر می‌اندازند و حلب را در خاک برمی‌گردانند. این طوری چوب خفه می‌کند و تبدیل به زغال می‌شود. آقای خ می‌گوید اغلب شلتوک هست و شلتوک را هم از خود استان تهیه می‌‌کنیم ولی به جای شلتوک می‌شود از کود حیوانی هم استفاده کرد. آقای خ ماهانه ۱۰ تُن چوب می‌خواباند و نزدیک به ۴ تن شلتوک می‌سوزاند.

می‌پرسم این همه درخت را از کجا می‌آورد. می‌گوید: باغ‌داران درخت‌های هفت سال به بالا را که پیر شده‌اند به ما می‌فروشند. گاهی هم به دلیل کم‌آبی درخت‌ها خشک می‌شود و ما می‌خریم. گاهی هم باغ‌داران درخت می‌کارند و نژاد درخت خوب نیست و مجبورند آن را قطع کنند. آنها را هم می‌‌خریم. البته سود میوه درخت به اندازه زغال نیست ولی سود زغال هم خوب است. به گفته آقای خ بیش از پنج هزارنفر در جهرم و اطرف آن در کار تولید زغال لیمو هستند.

آقای خ می‌گوید: گاهی درخت کُنار، توت و یا بلوط هم می‌سوزانیم اما اغلب لیموشیرین است. آقای خ می‌گوید: یک تُن چوب را ۵۰۰ هزارتومان می‌خریم. یک تُن چوب ۲۰۰ کیلو زغال می‌دهد که آن را عمده کیلویی ۷ هزارتومان می‌فروشیم که در تهران دوبرابر می‌فروشند. ساده‌اس این است که اگر ۵ میلیون تومان چوب بدهم یک میلیون تومان خرج شلتوکش می‌شود و سود فروشش نزدیک به ۲۰ میلیون تومان است.

زغال لیمو را به دو شکل عرضه می‌کنند. قلم و سکه. آقای خ می‌گوید بازار زغال همیشه خوب بوده است. یعنی در سال‌های گذشته اصلا بازار زغال افت نداشته است. حتی وقتی مردم بیشتر در مضیقه هستند بیشتر به زغال نیاز دارند. به هر حال آدم وقتی حرص بخورد نیاز دارد یک چیزی بکشد بلکه آرام بشود. البته این گفته آقای خ را تایید نمی‌کنیم که برای آرام شدن باید چیزی کشید و فقط نفس عمیق کشیدن را تایید می‌کنیم. تا می‌توانید نفس عمیق بکشید.

از چلچراغ

«وقایع تهرانیه»

روزنامه «وقایع تهرانیه» را هر روز می‌توانید در اینجا بخوانید. این یک روزنامه طنز است:

روزنامه طنز وقایع تهرانیه به همت جمعی از طنزنویسان و با حمایت مرکز ارتباطات و امور بین‌الملل شهرداری تهران منتشر شد.

به گزارش بخش رسانه ایسنا، وقایع تهرانیه در یک ورق و روی کاغذ کرافت منتشر می‌شود و به طور رایگان در ایستگاه‌های مترو و اتوبوس‌های تندرو و مراکز فرهنگی شهر تهران توزیع می‌شود و نسخه اینترنتی آن در دسترس همگان قرار می‌گیرد.

وقایع تهرانیه یک روزنامه طنز اجتماعی است و شعار آن بیتی از ابوالقاسم حالت است: پارگی را به صراحت نتوان فاش نمود، به کنایت سخن از طرز رفو باید گفت.

این روزنامه به تعبیر منتشرکنندگانش روزنامه دوزاری مردم تهران است.

دکتر شهرام گیل آبادی، مدیر مسوول وقایع تهرانیه و رضا ساکی سردبیر آن است و جمعی از طنزنویسان کشور در آن قلم می‌زنند.

photo

بحث را سیاسی نکن پدرآمرزیده

امروز همسایه‌مان با آلبوم خانوادگی‌اش توی راهرو ایستاد بود. گفت: من را به زور نشاند روی پله‌ها و آلبوم را باز کرد و گفت: این را می‌بینی مهندس، پدرم است. قدش دو متر بود. این یکی پدربزرگم یعنی پدر پدرم است. قدش را می‌بینی دست‌کم دو متر و بیست را دارد. این یکی دایی‌ام است. قدش بلند است. این یکی عمویم است قد بلند و چهارشانه. شما محرم نیستی وگرنه عمه‌هایم را نشانت می‌دادم.ش همه قدبلند هستند. عمه دارم صدوهشتاد. خاله‌هایم هم. گفتم: توی فامیل ما هم همین طوری است. قدیمی‌ها قدبلند هستند. پدر خودم دو متر بود. گفت: می‌بینی مهندس؟ می‌بینی چطور آب رفته‌ایم؟ می‌بینی چطور کوتاه شدیم رفت پی کارش. وزیر بهداشت می‌گوید، به خاطر نخوردن شیر است. گفتم: بله حرف ایشان علمی است. گفت: امروز شنیدم یک چیزی باب شده به نام جوهر قند. گفتم: جوهر نمک شینده بودم ولی جوهر قند نه. گفت: یک کوفتی است بدتر از جوش‌ شیرین. گویا توی نان قندی می‌ریزند. گفتم: مادرم نان قندی خیلی دوست دارد اما قدش بلند است. گفت: نان قندی‌های قدیم نه نان قندی‌های امروز. گفتم: آها. گفت: شیر هم شیرهای قدیم. شیری که ما خوردیم یا تویش آب بود یا پالم. همین است که همه قد کوتاه شده‌ایم. بعد دوباره آلبومش را باز کرد و گفت: این عمه‌ام است. چشمم را بستم. گفت: قنداق است نگاه است. چهار کیلو به دنیا آمده. دایی‌ام سه کیلو. پدرم پنج کیلو. پدربزرگم هفت کیلو. عمویم چهار کیلو. الان بچه دو کیلویی می‌شود سور می‌دهند. گفتم: راست می‌گویی ها، اصلا به این دقت نکرده بودم. گفت: می‌بینی مهندس فقط شما روزنامه‌نگارها نیستید که چیزمیز سرتان می‌شود ما هم چیزهای بلدیم. نسل‌مان هم کوتاه شده هم سبک. گمانم 100 سال دیگر با ذره‌بین دنبال‌مان بگردند برای مذاکره. گفتم: مذاکره‌ی چی؟ گفت: حالا هر چی. در جمله من مهم ذره‌بین بود. گفتم: ببخشید. گفت: هی بحث را سیاسی نکن پدر آمرزیده. گفتم: چشم.

 باقی بقای‌تان

فلسفه برنگشتن پولادی از استرالیا

امروز همسایه‌مان فیلسوف شده بود. می‌گفت: می‌بینی مهندس؟ دور فلک را می‌بینی؟ می‌بینی چطور گَهی زین به پشت می‌شود؟ می‌بینی چطور پرده برمی‌افتد؟ می‌بینی بازی روزگار چه می‌کند؟ می‌بینی که کسی نیست که دستی از این دغا ببرد؟ می‌بینی چطور نرد می‌بازند و می‌بازند؟ می‌بینی چگونه رفاقت‌ها جای خود را به کدورت‌ها می‌دهد؟ می‌بینی که کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست؟ می‌بینی چگونه اسرار هویدا می‌شود؟ سر از پس تُتُق سرک می‌کشد؟ می‌بینی که کار از مَلطَفه و رُقعه به گشادنامه کشید؟ می‌بینی که گردون بر یک روال می‌گردد؟ می‌بینی که عاقبت خاک گل کوزه‌گران خواهیم شد؟ می‌بینی؟ این نشانه‌ها را می‌بینی؟

 گفتم: راستش نصف حرف‌هایتان را نفهمیدم اما گمانم منظورتان برنگشتن مهرداد پولادی از استرالیا باشد. گفت: آفرین بر تو. گفتم: واقعا؟ گفت: بله. منظورم دقیقا پولادی بود. گفتم ادامه نمی‌دهید؟ گفت: گفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم. گفتم: هر طور مایلید. گفتم: مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز. گفتم: پس مصلحت چیست؟ گفت: صلاح در فلاح است و بس.

 باقی بقای‌تان

درباره دستگیری باند توزیع گوشت الاغ!

همسایه امروز دم در مجتمع ایستاده بود. گفتم: توی راهرو دنبال‌تان می‌گشتم. گفت: منتظر بسته هستم از مالزی. پرسیدم: چه بسته‌ای؟ چرا از مالزی؟ آرام گفت: با هزار بدبختی بالاخره توانستم یک حلب روغن پالم را مستقیم از مالزی بخرم. یک آشنایی آنجا پیدا کردم برایم خرید پست کرد. امروز می‌رسد. گفتم: روغن پالم چرا؟ گفت: آرام مهندس. نباید کسی بفهمد. راستش می‌خواهم بخورم ببینم دقیقا چه مزه‌ای می‌دهد تا ماست و شیری که همان مزه را می‌دهد نخرم. گفتم: خب از همین جا تهیه می‌کردی. گفت: ساده‌ای شما. اسم روغن پالم را بیاوری می‌آیند سراغت. گفتم: چه کسانی؟ گفت: مافیایش. یک بار یک جا کامنت گذاشتم مقداری روغن پالم می‌خواهم خیلی سریع زنگ زدند گفتند به فکر خودت و خانواده‌ات باش. شماره‌ام را نمی‌دانم چطوری پیدا کرده بودند. گفتم: عجب. حالا چقدر پول دادی. گفت: ارزان. خیلی گران نشد. برسد دستم از آن می‌چشم بعد تمام محصولات بازار را آزمایش می‌کنم. اگر بتوانی چاپش کنی تو روزنامه خوب است. گفتم: گزارش خوبی می‌شود ولی مافیا را چه کنیم؟ گفت: پای گزارش اسم من را بزن کن دیگر عمرم را کرده‌ام. ولی این طوری که معلوم است هنوز برخی دارند درباره پالم زیرآبی می‌روند. هم پالم هم الاغ.

 گفتم: الاغ؟ گفت: راسته الاغ هم سفارش داده‌ام. می‌گویند گوشتش کمی شیرین است. نمی‌دانم درست می‌گویند یا نه اما باید بخورم تا بدانم. گفتم: خوبید امروز؟ گفت: بهتر از این نمی‌شوم. کبابی دور میدان را امروز پلمپ کردند. گوشت الاغ داشته. ناگهان دلم را گرفتم: گفتم من دیشب آنجا بودم. چنجه خوردم. ای وای. یعنی الاغ بود؟ همسایه‌مان آرام در گوشم گفت: خوشمزه بود یا نه؟ گفتم: الان دل‌پیچه گرفتم ولی انصافا خوشمزه بود طوری که یک سیخ اضافه هم خوردم. گفت: گوشت الاغ را برای همین می‌خواهم. می‌گویند این قدرها هم که می‌گویند بد نیست. خوشمزه و شیرین است. نگران نباش خودم ته هر دو را درمی‌آورم. هم پالم را هم الاغ را. راستی برو کمی کاسنی بخور، گوشت الاغ گرم است. جوش می‌زنی.

 باقی بقای‌تان