اشتباه آمریکایی‌ها در کشتی

ماجراهای اداره:

امروز کلا جو اداره ورزشی بود. همکاران بعد از برد تیم ملی کشتی برابر آمریکا کلی خوشحال بودند. صابر گفت: برد آمریکا در خاک آمریکا آن هم در فینال و در بازی آخر چه حالی داد. محمدی گفت: انصافا انگار در خانه خودمان بازی می‌کردیم. کل ورزشگاه ایرانی بود. صابر گفت: اشتباه آمریکایی‌ها این است که بازی‌ها را در لس‌آنجلس برگزار کردند. ایرانی‌ها آن‌قدر زیاد بودند که موج مکزیکی می‌رفتند. مرادی گفت: دقت کرده‌اید که هر تیمی از ایران در هر کجای جهان که بازی می‌کند انگار در خانه داریم بازی می‌کنیم؟ صابر گفت: تهرانجلس است دیگر. قاسمی گفت: تو هم که بدت نمی‌آید از موسیقی لس‌آنجلسی! صابر گفت: محتویات موبایل من به خودم مربوط است. قاسمی گفت: اما وقتی زنگ می‌خورد و‌ آن خواننده معلوم‌الحال می‌خواند دیگر حریم خصوصی نیست. صابر خواست جواب بدهد که تیموری بحث را عوض کرد.

گفت: راستی ماجرای مربی‌گری کی‌روش با دخالت روحانی حل شد؟ مرادی گفت: گویا این‌طوری است. قاسمی گفت: من نمی‌دانم چرا کار باید به رییس‌جمهور بکشد. صابر گفت: می‌گفتند علی دایی را هم احمدی‌نژاد برداشته. محمدی گفت: آن عزل کجا و این ابقا کجا. قاسمی گفت: بحث را سیاسی نکنید. صابر گفت: سیاسی هست. وقتی کار به رییس‌جمهور می‌کشد یعنی سیاسی شده. تیموری گفت: چه چیز سیاسی نیست؟ مرادی گفت: همه جا سیاست را از راه فرهنگی حل می‌کنند ما همه چیز را از راه سیاسی حل می‌کنیم. البته راه سیاسی همیشه جواب می‌دهد. صابر گفت: البته روحانی خودش اهل ورزش است، دوست دارد فوتبال را. قاسمی گفت: یعنی احمدی‌نژاد نبود؟ صابر گفت: آقا چرا من وقتی اسم روحانی را می‌آورم شما فکر می‌کنی دارم به کس دیگری تکه می‌اندازم. قاسمی گفت: چون می‌اندازی. محمدی گفت: بحث را سیاسی نکنید بگذارید شیرینی برد تیم ملی برای‌مان بماند. در همین لحظه موبایل صابر زنگ زد و قاسمی شاکی شد و همه چیز دوباره به هم ریخت. محمدی وسط آن بلوا و صدای موسیقی موبایل صابر و دادوبیداد قاسمی تکرار می‌گفت: بگذارید شیرینی برد تیم ملی برای‌مان بماند. اما نماند.

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

شصت‌وچهار نظر درباره عمره رفتن یا نرفتن

ماجراهای اداره:

آخرین‌بار که در اداره درباره یک موضوع توافق داشتیم همان بازی ایران استرالیا بود که همه دوست داشتیم ایران ببرد. بعد از آن یادم نمی‌آید حرف همه یکی شده باشد. اصلا بعد از آمدن فیس‌بوک دیگر اجماع نکردیم. هر کس حالا ساز خودش را می‌ِزند. قبلا مثلا اگر درباره ایرانی بودن یا خارجی بودن مربی تیم‌ملی بحث می‌کردیم، دو گروه می‌شدیم. موافقان مربی ایرانی و موافقان مربی خارجی. حالا اما پنج گروه می‌شویم. موافقان مربی ایرانی، مخالفان مربی ایرانی، موافقان مربی خارجی، مخالفان مربی خارجی و مخالفان بازی فوتبال.

یک جا می‌خواندم که شبکه‌های اجتماعی و اینترنت باعث تکثر در جامعه شده است. گاهی در اداره مثلا درباره قیمت گوجه شانزده نظر مختلف داریم. یعنی کار از تکثر گذشته است. همین امروز شمردم دیدم همکاران بعد از تعرض به ایرانی‌ها در جده، درباره عمره رفتن یا عمره نرفتن شصت‌وچهار نظر گوناگون دارند.

چند روز پیش آقا مصطفی مسئول خرید اداره آمده بود توی اتاق. از دهنش پرید که برای روز مادر چه نوع شیرینی‌ای بخرم. صد نوع شیرینی به او پیشنهاد کردند. بیچاره فرار کرد. چند سال پیش برخی همکاران فرق زبان و دانمارکی را نمی‌دانستند اما حالا همه متخصص شیرینی شده‌ا‌ند.

امروز صبح صابر قلیان آورده بود. روی میزش گذشته بود و می‌کشید. وقتی داخل شدم از او خواستم قلیان را ببرد بیرون. گفتم: اداره جای قلیان کشیدن نیست. گفت: سعی کن نظر مخالف من را تحمل کنی. گفتم: نظر مخالف را ببر بیرون. گفت: به جای منکوب کردن نظر مخالف بیا در کنار هم باشیم. گفتم: دودش دارد خفه‌مان می‌کند. گفت: تحمل کن.

مرادی اما مثل من نیست. زنگ زده بود حراست اداره. حراست آمد صابر و قلیانش را با هم بلند کرد و برد. صابر میان زمین و هوا می‌گفت: استفاده از قوه‌ قهریه در جوامع بسته حتی درباره قلیان باعث می‌شود جریان‌های معترض و آزاداندیش…

صابر شش سال پیش کارمند نمونه اداره بود. این‌طوری نبود اصلا. دیوانه‌ نبود.

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

نژادپرستی در وایبر

ماجراهای اداره:

یک گروه وایبری داریم به نام گروه اداره. من و مرادی و اسدی و خادمی و محمدی و صابر و بچه‌های دیگر در آن هستیم. البته فقط آقایان اداره. خانم‌ها هم لابد برای خودشان گروه دارند. مرادی از امروز صبح پیچیده بود به پای صابر که چرا عکس‌های نژادپرستانه می‌گذارد.

صابر می‌گفت: نژادپرستی کدام است واقعیت تاریخی است. مرادی می‌گفت: خجالت بکش. زشت است. حتی به دشمن خودت هم توهین نکن. صابر: توهین؟ یعنی مشخص نیست وقتی ما تخت‌جمشید داشتیم آن‌ها هنوز… مرادی فریاد می‌ِزد: این الفاظ فاشسیتی را تکرار نکن صابر. از قهر خدا بترس مومن. صابر می‌گفت: آن کسی که باید از قهر خدا بترسد آن‌ها هستند نه من.

مرادی از صبح یک‌ریز به صابر می‌گوید فاشیست و صابر هم به او می‌گوید صهیونیست. یعنی اگر در کودکستان کار می‌کردم از این‌جا بهتر بود. حتی جلو ارباب‌رجوع هم مراعات نمی‌کردند. صابر یکی را فرستاده بود بالای سر مرادی و گفته بود برو تا آن آقای صهیونیست کارت را انجام بدهد. ارباب‌رجوع هم رفته بود زنگ زده بود به 113 خبر داده بود که کارمندان با گرایش‌های مشهود در این اداره کار می‌کنند. بعد هم حراست آمد تا عصر ما را سین‌جیم کرد که این چه مسخره‌بازی است که راه انداخته‌اید.

دعوای مرادی و صابر اما تمام نشد. صابر تا شب یک‌ریز عکس می‌گذاشت توی وایبر و مرادی برایش طلب مغفرت می‌کرد. آخر هم کارشان به فتوشاپ کشید. صابر رفته بود یک عکس دسته‌جمعی اداره را درست کرده بود و به جای کله مرادی، کله نتانیاهو را گذاشته بود. مرادی هم عکس صابر را کنار هیتلر و موسولینی گذاشته بود و نوشته بود: سران فاشیست.

از همه بدتر پیام‌های‌ صابر بود که خصوصی می‌آمد. می‌فرستاد: آیا می‌دانید د… نام یکی از سرداران … برای صابر نوشتم: دست‌کم نژادپرستی باشعور باش. برایم نوشت: بی‌شعور خودتی. بعد هم عکس د… را برایم فرستاد که شمشیر به دست در حال کشتن دشمنانش بود!…

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

دژ

نمی‌آمدم روبروی در مدرسه بایستم. تو شاید فکر می‌کردی از غرور است اما از سر خجالت بود. همان جا دور میدان منتظر می‌شدم. از آنجا به مدرسه‌ات دید داشتم. همیشه جزو آخرین‌ نفرها بیرون می‌آمدی. اوایل سعی می‌کردم میان آن همه دخترک پیدایت کنم اما بعد صبر می‌کردم همه بروند تا تو پیدایت بشود. بدو از در مدرسه بیرون می‌آمدی و بلافاصله راهت را به سمت میدان کج می‌کردی. سرت همیشه پایین بود و سرعتت زیاد. یک بار محکم خوردی به یک آقا و یک بار هم با سر رفتی توی بساط پشمک‌فروش. انگار بلد نبودی با سر بالا بدوی. تا خود میدان هم سرت پایین بود. به من که می‌‌رسیدی ناگهان ترمز می‌کردی و می‌گفتم: سلام عاموزا. عاموزا را هر بار یک طور می‌گفتی. هر بار اما توی دلم خالی می‌شد. بعد گوشه مانتویت را می‌گرفتم و می‌بردمت گرداب. قرار هر روز‌مان بود. شش سال تمام این کار را کردیم. آن روزها گرداب هنوز پله نداشت. پله‌های سنگی خودش بود فقط. عشق می‌کردی از دیدنش. هر بار که می‌‌بردمت آن بالا چنان با تعجب توی گرداب را نگاه می‌‌کردی که انگار بار اولت است. آب گرداب سبز بود. همیشه می‌پرسیدی: عاموزا آب مگر آبی نیست؟ این چرا سبز است؟ من هم همیشه همان پاسخ شش ساله را می‌دادم که از پدرم شنیده بودم: آب گرداب به خاطر نوع گیاه‌هایی که در آن هست سبز است. بعد تو می‌پرسیدی کدام گیاه؟ من هم یک اسم از خودم درآورده بودم و می‌گفتم: گیاه سبزه‌ای.

هر روز بعد از گرداب‌گردی یک برگ می‌انداختم توی جوب. آب جوب تند بود. از زیر گرداب بیرون می‌زد و هوف‌هوف می‌کرد. برگ را می‌انداختم و مسابقه می‌دادیم. هر کس که از برگ جلوتر می‌‌زد برنده بود. همیشه تو برنده می‌شدی. مثل هر روز. شش سال برنده بودی.

آن شش سال که تمام شد تو شش سال بزرگ‌تر شدی. رسیده شدی. خانم شدی. طوری شدی که دیگر خجالت می‌کشیدم دور میدان هم بایستم. بعد کم‌کم روال شش ساله به هم خورد. به قول خودت خوب نبود جلوی مردم. کم‌کم خودت برگشتی خانه. بی‌من. بی‌گرداب. بعد کم‌کم آقا رضا شدم. عاموزا نبودم. رضا هم نه. آقا رضا. آقا رضا خودش شد دیوار. مثل دیوارهای باستانی گرداب. از روزی که آقا رضا شدم دیگر آن رضای قدیمی نبودم. کم‌کم همه چیز عوض شد. مدرسه تو را کوبیدند. تابلوی شهید مرادداوودی را برداشتند گذاشتند روی مدرسه‌ای دیگر. جوب قدیمی را خراب کردند و آب گرداب را کشیدند توی تانکر و بردند. بعد پدر رفت و تو آمدی توی مراسم به من گفتی: تسلیت عرض می‌کنم. تسلیت عرض می‌کنم شد دیوار. دیوار روی دیوار آمد. شش سال بعد از آن شش سال، سال‌های دیوارکشی بود. بعد کم‌کم همه چیز کاملا فراموش شد. بعد من شدم آقای ساکی. آقای ساکی درِ قلعه بود. با دیوارهای بلند. مثل فلک‌الافلاک.

از: چلچراغ

فاصله فوتبال ما با فوتبال آلمان

ماجراهای اداره:
امروز مرادی سراسیمه آمد یک روزنامه را گذاشت روی میزم و گفت: بخون بخون ببین چی شده. واویلا شده. گفتم: مرادی کار دارم بعدا می‌خونم. گفت: همین الان بخون، باید آگاه باشی. گفتم: کدوم مطلب رو. گفت: این رو. دیدم نوشته مردی پدر و خواهر خود را کشت. گفتم: مسائل خصوصی مردم به من و تو چه ربطی داره؟ گفت: طرف زده پدر و خواهرش رو کشته، به ما ربط نداره؟ گفتم: الان من بزنم پدرم رو بکشم تو به مربوطه؟ گفت: پس یه خیال‌هایی تو سرت داری؟ گفتم: می‌گم اینا حریم خصوصیه. مرادی برآشفته گفت: قتل که دیگه حریم خصوصی نیست. یعنی تو اگر ببینی یکی داره یکی دیگه رو تو خیابون کتک می‌زنه کاری نمی‌کنی؟ گفتم: چرا به مراجع ذی‌ربط و ذی‌صلاح اطلاع می‌دم. گفت: ممکن نیست تا مراجع ذی‌ربط و ذی‌صلاح برسن یکی این وسط مرده باشه؟ گفتم: چرا ممکنه ولی من که مرجع ذی‌ربط و ذی‌صلاح نیستم. ببین مرادی جان از قدیم به این کارها گفتن دعوای خانوادگی و قتل خانوادگی. به ما چه؟ ها؟

مرادی تا عصر یک کلام با من حرف نزد. حتی نگاهم هم نکرد. عصر تیموری همان را روزنامه را آورده بود. گفتم: تیموری می‌خواهی درباره این خبر حرف بزنی برو جای دیگر. حوصله قتل‌متل ندارم. گفت: خبرم درباره مرگ‌ومیره اما باحاله. می‌دونستی آلمانی‌ها بعد از مردن درخت می‌شن؟ گفتم: از این آلمانی‌ها هیچ چیز بعید نیست. تمام عمر که برای کشورشون کار می‌کنن، وقتی هم مردن لابد به عنوان درخت به خدمت‌شون ادامه می‌دن. گفت: آره، یه شرکت تو آلمان هست که خاکستر مرده‌ها رو با بذر و دانه می‌کاره تو زمین و اونا بعد از مدتی سبز می‌شن. می‌بینی؟ اونا از خاکستر مرده هم استفاده می‌کنن اما ما قلب سالم داریم تو بدن یه بیمار مرگ مغزی، باید ریش‌سفید ببریم رضایت بگیریم اهداش کنن. گفتم: به هر حال فاصله فوتبال ما با فوتبال آلمان خیلی زیاده. گفت: خیلی زیاد. خیلی زیاد. در حد بوندس‌لیگا.

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

 آسفالت‌‌‌‌

ده‌دار، ده‌یار، ده‌خوار و ده‌‌بار دور میز جلسات نشسته بودند تا مهم‌ترین جلسه تاریخ ده را برگزار کنند. ده‌دار در حالی که بغض کرده بود چنین آغاز کرد:

ده‌یار، ده‌خوار و ده‌بار عزیز، اینک که به روزهای پایانی خدمت خود در ده‌‌یاری نزدیک می‌شویم باید کاری کنیم که مردمان شریف ده همیشه از ما به نیکی یاد کنند. یعنی وقتی به یاد ما می‌افتند راضی باشند. البته آنها تا سالیان دراز لیچار بار ما خواهند کرد اما می‌خواهم کاری کنیم که بعد از این که خشم‌شان را خالی کردند یک خدابیامرزی هم برای ما بفرستند. به هر حال روش مردم همین است. البته خب آنها از مسایل دولتی چیزی نمی‌فهمند و نمی‌دانند ما با چه مشکلاتی روبرو بوده‌ایم و گمان می‌کنند ما چیزی از بیت‌المال در جیب خود گذاشته‌ایم. البته خبرهایی از شهر می‌رسد هم مزید بر علت است. آن قدرکه مسئولان شهری اختلاس کرده‌اند و خبرش اینجا آمده است که روستاییان هم گمان می‌کنند ما هم بودجه ده‌‌داری را بالا کشیده‌ایم نعوذبالله. متاسفانه این تفکر به شدت در میان مردم رایج شده و این کار ما را سخت می‌کند. پس باید یک کاری بکنیم، یعنی با باقیمانده آن چه داریم کاری کنیم که برای همیشه در ذهن مردم بماند. چه کنیم اما؟ ده‌یار نظر تو چیست؟

ده‌یار هم با بغض سخنان خود را آغاز کرد و گفت: مردم همیشه همین گونه‌اند، ما را زود فراموش می‌کنند. متاسفانه ما هر کاری بکنیم باز هم از یاد مردم خواهیم رفت چون جامعه‌شان کوتاه‌مدت است. اما من هم موافق هستم که بالاخره حالا که داریم می‌رویم یک کاری بکنیم. مثلا به نظرم بد نیست حمامی بزرگ در ده بسازیم. ها؟

ده‌دار رو به ده‌بار کرد و گفت:  نظرت چیست؟ ده‌بار با بغض پاسخ داد: موافق نیستم، اولا پول ساخت حمام را نداریم و دوما مردم مگر حمام می‌روند؟ هزار حمام هم بسازیم این مردم همان مردم کثیف دام‌دار و کشاورزند. حمام به دردشان نمی‌خورد. همین حمام قدیمی که دارند بس است. به نظرم باید راه ده تا جاده اصلی را آسفالت کنیم. این آسفالت تا ابد در ذهن‌شان می‌ماند. اصلا مردم چیزهای آسفالت شده است را فراموش نمی‌کنند. مثلا هنوز قضیه آسفالت کردن باغ انار را فراموش نکرده‌اند.

ده‌دار ادامه داد: البته آن قضیه قضیه‌ای حساس بود و متاسفانه مردم روزهای آخر هفته ساز و دهل می‌بردند آنجا و خوش‌گذارنی می‌کردند. الان یادم آمد که چند جای آسفالتش ترک خورده که حتما واجب است قبل از تمام شدن دوره تسلط‌مان بر ده دوباره آسفالت بشود. اما آیا با این پیشینه آسفالت کردن جاده خوب است؟ ده‌‌خوار چرا ساکتی؟

ده‌خوار نتوانست بابغض حرف بزند و های‌های شروع کرده به گریه کردن. ده‌دار و ده‌بار و ده‌یار هم با او گریه کردند. ده‌خوار بعد از چند دقیقه گفت: به عنوان کسی که از روز نخست تشکیل ده‌داری تا به حال در خدمت مردم بوده‌ام و زین‌پس هم خواهم بود عرض می‌کنم بهترین کار این است که ما نماد ده را بسازیم و آن را در ورودی ده نصب کنیم تا الی‌الابد مردم به یاد ما باشند و از ما به‌ویژه از شما به نیکی یاد کنند. ما باید غرور از دست رفته مردم ده را به آنها برگردانیم. مردم بیش از هر چیزی غرور می‌خواهند. جاده و حمام و درمانگاه به درد این مردم نمی‌خورد. این مردم قرن‌ها بدون جاده و حمام و درمانگاه زندگی کرده‌اند و الان اگر بخواهیم به جای قاطر به آنها ماشین بدهیم در حق‌شان خیانت کرده‌ایم. اگر بخواهیم امکانات ده را بالا ببریم در حق‌شان خیانت کرده‌ایم. مطمئن باشید شما هر کاری بکنید در ذهن مردم باقی نمی‌ماند اما اگر نماد ده را نصب کنید مردم را خوشحال خواهید کرد.

ده‌دار که با دقت حرف‌های ده‌خوار را گوش می‌‌کرده خطاب به ده‌یار و ده‌بار گفت: تجارب ارزنده ده‌خوار خیلی به کار ما می‌آيد. بعد رو به ده‌خوار کرد و گفت: چه نمادی بسازیم؟

ده‌خوار ادامه داد: در تمام این ولایات ده ما تنها دهی است که انار دارد. به نظرم نماد باغ انار را بسازیم. ده‌دار گفت: بعد نمی‌گویند خودشان خرابش کردند حالا دارند نمادش را می‌سازند. ده‌خوار گفت: نه، وقتی انار تبدیل به نماد بشود مردم دیگر سراغ خود انار را نمی‌گیرند. به نظرم یک انار بزرگ را بسازیم و در ورودی ده نصب کنیم. شعارش هم بشود: به باغ انار خوش آمدید.

از: مجله خط‌خطی. سال چهارم. شماره 43 دی 1393

صاحب‌خانه‌ها باید کمی معرفت داشته باشند

ماجراهای اداره:

مرادی امروز از صبح پریشان بود. هی می‌رفت و می‌آمد. آخر سر هم آمد به براتی گفت: الان دستی چقدر داری؟ گفت: بیست تومن. گفت: مسخره می‌کنی؟ گفت: خودت گفتی الان، بیا بیست تومن بیش‌تر ندارم. گفت: تا فردا چقدر می‌توانی جور کنی؟ گفت: صد تومن. گفت: یعنی یک آدم سالم دوروبرم پیدا نمی‌شود. همه مثل خودم داغون. بعد هم رفت.

سر ناهار کمی حالش بهتر شده بود. به براتی گفت: شرمنده آن‌طوری گفتم. صاحب‌خانه‌مان می‌خواهد خانه را بفروشد. گفته سریع تخلیه کنیم. ما فکر می‌کردیم قرارداد را تمدید می‌کند اما نکرد. گفتم: یعنی از قبل خبر نداد؟ گفت: نه والا. براتی گفت: شرمنده‌ام رفیق. محمدی که حرف‌های ما را شنیده بود آمد نشست کنارمان و گفت: پارسال زنم حامله بود که صاحب‌خانه زنگ زد گفت تخلیه کنید. گفتم: زنم هشت‌ماهه حامله است. گفت: به سلامتی، قدمش خیر باشد. خلاصه با همان وضع تخلیه کردیم. بچه که به دنیا آمد کمبود وزن داشت. دکترش می‌گفت چرا به مادر بچه در طول بارداری رسیدگی نکرده‌ای. گفتم: والا مادرش هر چی می‌خورد خرج بلند کردن وسایل خانه می‌کرد و چیزی به این طفل نمی‌رسید.

گفتم: صاحب‌خانه‌ها باید کمی معرفت داشته باشند. صابری که حرف‌های ما را شنیده بود آمد نشست کنار ما و گفت: صاحب‌خانه ما خودش کمک کرد وسایل‌مان را ببریم بگذاریم توی کوچه. آدم بامعرفتی بود.

عصر دوباره دیدم مرادی دارد خودش را می‌خورد. پرسیدم چه شده؟ گفت: روی تابلو اعلانات نوشته بود برای دریافت وام فوری به مالی مراجعه کنید. گفتم: خدا را شکر چه خوب. ادامه داد: رفتم مالی گفتند دو میلیون وام می‌دهیم برای اردیبهشت 95. گفتم: ای بابا. ولی کاش ثبت‌نام می‌کردی. بالاخره چشم به هم بگذاریم اردیبهشت 95 می‌رسد. گفت: خواستم ثبت‌نام کنم اما متقاضی زیاد بود سایت بسته شد. بعد گفتند فقط برای دی‌ماه 96 وام داریم. گفتم: ثبت‌نام کردی؟ گفت: بله. گفتم: خدا را شکر. بعد دست کرد توی جیبش و یک چک امضاشده درآورد و گفت: داری دو میلیون به من قرض بدهی؟ دی‌ماه 1396 برمی‌گردانم.

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

تلفات در صف مرغ

ماجراهای اداره:

امروز توی اداره غوغا بود. همان صبح که داشتیم کارت می‌زدیم مرادی آمد گفت: برو تعاونی برنجت را بگیر. گفتم: برنجم؟ گفت: اداره به هر کارمند 50 کیلو برنج می‌دهد. گفتم: آفرین به اداره. گفت: ولی می‌گویند کیفیت ندارد. تعاونی اگر بخواهی 50 کیلو را می‌گیرد جایش رب‌ گوجه می‌دهد. پرسیدم: برنج ایرانی است؟ گفت: نمی‌دانم.

توی اتاق صدا به صدا نمی‌رسید. هر کس درباره برنج یک چیزی می‌گفت. یکی می‌گفت این کار گداپروری است نه کارمندپروری. یکی می‌گفت این برنج‌ها هندی است و آرسینیک دارد. یکی می‌گفت پاکستانی است و نیکوتین دارد. یکی می‌گفت نپالی است و نیترات دارد. یکی هم می‌گفت داعش مواد غذایی را به مواد شیمیایی آغشته می‌کند. از محمدی پرسیدم چرا به جای برنج رب گرفتی؟ گفت: لابد خودشان می‌دانند برنج‌ها مشکلی دارند رب را هم گذاشته‌اند. خوبی رب این است که درش بسته است لااقل خیال آدم از داعش راحت است.

فقط توی اداره غوغا نبود. بیرون اداره یک نیسان آمده بود و گونی برنج را با وسایل آشپزخانه عوض می‌کرد. تمام بانوان اداره ریخته بودند سرش. مرادی می‌گفت: قصابی سرچهارراه هم روی شیشه‌اش نوشته که برنج را با گوشت عوض می‌کند. به مرادی گفتم لابد این برنج خیلی مرغوب است و گرنه این‌ها این طوری نمی‌کردند. چه کسی برنج آلوده را با گوشت راسته عوض می‌کند؟ گفت هیچ کس، مگر این که گوشت گوشت راسته نباشد. گفتم: داری به مردم تهمت می‌ِزنی؟ گفت: تقصیر خودت است که سوال می‌کنی.

از صبح خبر اصلی در اداره این بود که برنج‌ها آلوده و بی‌کیفیت هستند. حتی برخی می‌گفتند بچه‌های حراست دم کرده‌اند و کور شده‌اند. اما از ظهر شایع شده بود که بقال سر کوچه همین برنج را می‌دهد کیلویی یازده هزار تومان. برخی می‌گفتند یک طلافروشی هم‌وزن گونی برنج، طلا می‌دهد. خلاصه که از صبح تا عصر آن قدر گونی را به دوش کشیدیم و این ور آن ور رفتیم که از پا افتادیم.

توی آن غوغای برنج، بنده خدایی آمده بود و فقط یک امضا می‌خواست. دنبال کارش را گرفتم. گفتم: ببخشید امروز این‌جا این طوری است، برنج می‌دهند آخر. گفت: دم در دیدم. باز این‌جا خوب است. یک بار توی اداره‌ای مرغ می‌دادند واویلا شده بود. گفتم: یعنی کشته داد؟ گفت: نه در حد زخمی. گفتم: این‌جا کسی زخمی نشد، اسپاسم عضلانی شدیم اغلب. گفت: حالا برنجش خوب هست؟ گفتم: شایعه زیاد می‌گویند اما ان‌شاءالله گربه است.

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

تحلیل جامع درباره ماجرای اسب!

ماجراهای اداره:

اداره ما از پانزدهم اسفند تق‌ولق می‌شود و از پانزدهم فروردین کم‌کم از تق‌و‌لقی به حالت عادی درمی‌آید. امروز همه کارکنان مشغول دیدوبازدید هستند و پساپس نوروز را تبریک می‌گویند. داخل اتاق ما هم شلوغ است. یکی می‌رود و دو تا می‌آیند. آقای مرادی یک‌وری نشسته روی میز آقای سعادت و بلندبلند روزنامه می‌خواند. چیزهایی درباره اسب و زین و افسار می‌گوید؛ که زین خوب بود و افسار پاره است و این چیزها. از علاقه آقای سعادت به موضوع اسب تعجب می‌کنم. با دقت گوش می‌کند.

آن طرف مهران بیخ گوش علی درباره سفرش به پاتایا حرف می‌ِزند. خودش وقتی آمد تو، گفت: یه پاتایا رفتم نگوونپرس. جای همه‌تون خالی. زیر ماساژ همه‌اش به فکرت بودم. حالا هم دارد از پاتایا به علی می‌گوید.

آقای احمدی از بخش حسابدرای یک‌روی مقابل آقای مرادی نشسته است و وارد بحث اسب شده است. نمی‌دانم چطور شد همه به اسب علاقه‌مند شدند. بحث‌شان درباره زین اسب است. یکی عقیده دارد اسب‌مان قبلا زین داشت یکی عقیده دارد قبلا نداشت الان دارد. می‌گویم: طوری حرف بزنید ما هم بفهمیم. می‌خندند.

مهران با علی خداحافظی می‌کند. سر راه می‌گوید: ولی زنم نمی‌دونه، مواظب باش. زنش در همین اداره کار می‌کند. من بقالی رفتنم را نمی‌توانم از زنم پنهان کنم ولی مهران پاتایا رفتنش را پنهان کرده. برخی واقعا به طور ذاتی تخصص دارند که پنهان‌کاری کنند. می‌گویم: حواسم هست.

این بار خود آقای سعادت هم روی میز نشسته است. سه نفری درباره اسب حرف می‌زنند. آقا نظر آبدارچی اداره تو می‌آید. بدجوری به آن سه نفر نگاه می‌کند. چای را جلوی من می‌گذارد و می‌گوید: کل اداره همین بحث است. می‌گویم: نظر تو چیست؟ بلند طوری که آن سه نفر بشنوند می‌گوید: امروز همه گیر داده‌اند به زین و افسار اما اسب، سوار خوب می‌خواهد. سوار که خوب باشد اسب هم خوب می‌تازد. رخش رو رستم رخش کرد. آقای سعادت می‌گوید: پس ادامه بحث در آبدارخانه. چهارنفری به آبدارخانه می‌روند و من می‌مانم و اتاق خالی.

بعد از چند دقیقه رییس اداره با چند نفر دیگر می‌آید برای تبریک گفتن. روبوسی می‌کنیم. می‌گوید: این‌جا انگار خبری از بحث اسب نیست. می‌گویم: بود. می‌گوید: نظر شما چیست؟ می‌گویم: والا… والا امروز همه گیر داده‌اند به زین و افسار، اما اسب، سوار خوب می‌خواهد. سوار که خوب باشد اسب هم خوب می‌تازد. رخش رو رستم رخش کرد. رییس مات‌ومبهوت نگاهم می‌کند و می‌گوید: شما با همه کارمندان این‌جا فرق دارید. آفرین به شما. چه تحلیل جامعی.

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

صداوسیمای ما، موجب توهین به ما!

ماجراهای اداره:

امروز در اداره غوغایی بود. همه با مشت‌های گره‌کرده سر کار حاضر شده بودند. خون در چشمان کارمندان موج می‌زد. همه خشمگین و عصبانی بودند. من البته مثل بقیه رگ گردنم بیرون نزده بود اما مجبور شدم پلاکارد به‌دست در تجمع اعتراض‌آمیزی که دم در اداره برگزار شد شرکت کنم. راستش دقیقا هم نمی‌دانستم چه شده است اما همراه جماعت شدم. همه کارمندان جمع شده بودند و یک‌صدا فریاد می‌زنند ارتشاء، اختلاس نداریم نداریم. سرافراز حیا کن رسانه رو رها کن. صداوسیمای ما موجب توهین به ما.

کارمندان همین‌طور شعار می‌دادند که آقای مرادی به نمایندگی از ما شروع کرد به سخنرانی و گفت: متاسفیم که این‌طور به ساحت و ناموس و قاموس و حیثیت و مرام و منش کارمند توهین شد. متاسفیم که کارمندان شریف کشور عزیزمان این‌طوری نشان داده شدند. متاسفیم که بگوییم توهین آشکار به جامعه کارمندمسلک و کارمندپرور صورت گرفته است. متاسفیم که بگوییم اسراییل از این قضیه خشنود است.

آقای حمیدی کنار من ایستاده بود. پرسیدم به اسراییل چه ربطی دارد؟ گفت: همه چیز به اسراییل ربط دارد. گفتم: حالا دقیقا چه توهینی به ما شده؟ گفت: در یک فیلم نشان داده شده است که در یک اداره اختلاس شده است. گفتم: مگر در ادارات اختلاس نمی‌شود؟ گفت: ساکت، همکاران می‌شنوند. گفتم: همین؟ گفت: همچنین نشان داده شده است برخی کارمندان رشوه می‌گیرند. گفتم: خب این‌ها دادوبیداد دارد؟ مگر نمی‌گیرند؟ گفت: تو با مایی یا با آن‌ها؟ گفتم: البته که با شما. گفت: خب از همه بدتر نشان داده شده است که کارمندان در اداره بازی می‌کنند و اغلب آنلاین هستند و چرت هم می‌ِزنند. گفتم: این یکی واقعا قابل گذشت نیست. گفت: مسخره می‌کنی؟

آقای مرادی همچنان بالای دیوار بود. می‌گفت: قشر کارمند که از شریف‌ترین قشرهای جامعه است همواره نگهبان بیت‌المال بوده است. واقعا در میان این همه مراودات مالی در طول سال، چند اختلاس طبیعی است. البته همه اختلاس‌ها هم رقم بالایی ندارند و به سه‌هزار و شش‌هزار میلیارد نمی‌رسند. باید بدانید امروزه اغلب اختلاس‌های ما زیر یک میلیارد تومان است که نشان از تعهد کارمند به اداره‌اش دارد. ما الان در کشور مشکلات بیش‌تری داریم…

او همچنین به سرافراز هشدار داد که با ادامه‌ی این روند، امنیت جامعه به خطر می‌افتد و ما، در قبال اتفاق‌هایی که موجب اختلال در امنیت کشور ایجاد شود، هیچ مسؤولیتی قبول نمی‌گنیم!

به اتاقم برگشتم. بعداز چند دقیقه تجمع اعتراض‌آمیز هم تمام شد. الان آقای مرادی در اتاق شماره 234 اداره مشغول است. مسابقات تک‌حذفی فیفا 2014 است و آقای مرادی دارد از ساحت و ناموس و قاموس و حیثیت و مرام و منش کارمند دفاع می‌کند. آن هم بعد از یک روز سخت کاری.

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز