تازه ابروهایش را هم برداشته!

دخترک دایم سکوت اتاق انتظار را می‌شکست. سرش گرم بازی با عروسکش بود اما ناگهان می‌گفت: مامان من کی می‌تونم دماغم رو عمل کنم؟ مامان گونه‌هام خوبه یا نیاز به عمل داره؟ مادرش که انتظار نداشت دختر جلوی آن همه آدم آبروریزی کند لبش را گزید و دختر را روی صندلی نشاند و آرام گفت: ذلیل‌مرده این حرفا رو از کجا آوردی؟ زشته، ساکت.

دخترک چند دقیقه‌ای دیگر با عروسکش ور رفت اما این بار بلندتر از قبل گفت: مامان من کی می‌تونم دماغم رو عمل کنم؟ نمی خوام همه عمر زشت بمونم. مادر از سر دلسوزی گفت: کی گفته تو زشتی عزیزم، تو به این زیبایی! دخترک ادامه داد: یعنی تو این قدر عمل کردی خیلی زشت بودی؟ مادر که کاملا معلوم بود جلوی آن همه آدم خجالت کشیده و هول کرده است با لکنت گفت: من من کی این قدر عمل کردم؟ دخترک اما ادامه داد: دکتر قبلی که می‌گفت دیگه نمی‌تونم دست به صورت شما بزنم از بس عمل شده. چند نفری که در اتاق انتظار بودند خنده‌شان گرفته بود. مادر با همان لکنت در حالی که سعی می‌کرد دخترک را در آغوشش آرام کند گفت: اون دکتر با من نبود داشت تلفنی به یکی دیگه می‌گفت. دخترک خودش را لوس کرد و گفت: پس چرا بابا می‌گه اون قدر عمل کردی که دیگه نمی‌شناسمت؟ مادر سرفه‌ای کرد و گفت: منظور بابا اینه خوشگل‌تر شدم. دخترک پرید توی مادر و گفت: یعنی قبلا زشت بودی؟ جماعت دیگر نتوانست خودش را نگه دارد. چند نفری بلند خندیدند. منشی به اعتراض سیس بلندی کشید ولی خودش هم لبخند بزرگی بر لب داشت.

مادر اما هی خودش را در دام دخترش می‌انداخت. باز از سر دفاع گفت: من بینی‌مو برای زیبایی عمل نکردم برای پولیپ بود. دخترک که دیگر امان نمی‌داد به مادر، گفت: پس چرا بابا می‌گه اگه پیچ شمرون توی دماغت بود باید حالا صاف می‌شد؟ مادر که حالا اشک توی چشمانش جمع شده بود آرام گفت: دخترم اینها را نباید توی جمع بگویی،‌ اینها مسایل خانوادگی ماست. دخترک کمی خجالت کشید و گفت: ولی همه که اینجا هستند همین طوری هستند. مثلا آن آقا. چهار آقایی در سمت اشاره دخترک بودند یکهو جا خوردند. دخترک گفت: آن آقایی که لباس سفید پوشیده معلوم است دماغش را چند بار عمل کرده و تازه ابروهایش را هم برداشته. آقای پیرهن سفید بلافاصله گفت: خانم دخترتان را ادب کنید. مادر دخترک را روی سینه فشار داد و گفت: زشته دخترم. دخترک گفت: این آقا؟ اتفاقا به نظرم دماغش خوب شده، زشت نیست. جماعت بلند خندید و بعد نوبت به مادر و دخترش رسید تا به اتاق دکتر بروند. مادر گفت: اگر پیش دکتر دختر خوبی باشی و حرف نزنی بعدش هم می‌رویم پارک. خب؟ دخترک گفت: خب. تا قبل عمل بعدی بهتر است از همه فرصت‌ها برای بازی استفاده کنم.

 از روزنامه سپید

دلواپس زرده تخم‌مرغ هستند!

امروز هم طبق روال هر روز، خبرگزاری‌ها را باز کردم ببینم خبرهای مهم مملکتی و منطقه‌یی چیست و چه چیزی برای مردم مهم است تا درباره آن طنز بنویسم که دیدم خبری با عنوان «زرده تخم‌مرغ بخوریم یا نخوریم؟» در صدراخبار قرار دارد.

می‌بینید، مردم از سیاست بیزار شده‌اند. مردم از جنگ بین جناح‌ها خسته شده‌اند. مردم نیازهایی دارند که ورای سیاست است. آنها می‌خواهند بدانند زرده تخم‌مرغ بخورند یا نخورند. آنها کاری به کار سیاست‌مداران ندارند. آنها دوست ندارند قاطی دلواپسی بشوند. آنها گاه می‌خواهند با سر آسوده تخم‌مرغ‌شان را بخورند و بدانند زرده را بخورند یا نخورند. آن آقای نماینده که اعتدال را به لحاف شبیه کرده و از دکتر روحانی پرسیده است که زیر لحاف اعتدال چیست بداند که زیر لحاف اعتدال یک خانواده است که می‌خواهد افطار املت بخورد و نمی‌داند زرده‌اش را بخورد یا نخورد و دلواپسی‌اش همین زرده تخم‌مرغ است.

دلواپسی مردم از جنس همین تخم‌مرغ است. نگران سلامتی‌شان هستند بی‌نواها و نمی‌دانند با زرده تخم‌مرغ چه کنند. شما اگر دلواپس مردم هستید، اطلاعاتی درباره زرده در اختیارشان بگذارید. امروز مردم روی خبرهایی کلیک می‌کنند که برایشان مهم است، مثل زرده. شما فکر نکنید اگر به روحانی حمله کردید یا انتخاب مردم را زیر سؤال بردید، کلیک‌تان از زرده بیشتر می‌شود. خیر، الآن کلیک زرده از جام‌جهانی هم بیشتر است.

شما هم اگر می‌خواهید شنیده بشوید و مردم حرف‌تان را بشنوند، باید چیزی بگویید که مثل خوردن یا نخوردن زرده تخم‌مرغ برای مردم مهم باشد. الآن مردم به دنبال این چیزها هستند. شما نمی‌توانید با ممنوع کردن بیان مردم را از تخم‌مرغ دور کنید. گیرم مثلا یک نفر ممنوع‌البیان شد. یعنی بیانش در رسانه‌های رسمی ممنوع شد اما در رسانه‌های مجازی آمد و درباره خواص زرده حرف زد. آن وقت چه؟ مردم این روزها نگاه نمی‌کنند چه کسی درباره زرده چه می‌گوید، مردم نگاه می‌کنند درباره زرده چه کسی چه می‌گوید. درست گفتم؟

باقی بقای‌تان

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

شرخر ملی در خدمت مردم

هر کشوری بخواهد پیشرفت کند باید از همه ظرفیت‌هایش استفاده کند. دکتر روحانی هم همیشه تاکید کرده است که ما باید با تمام توان برای پیشرفت کشور تلاش کنیم و از همه ظرفیت‌ها بهره ببریم. لابد می‌گویید چگونه می‌شود از ظرفیت‌ها بهره برد. با مثال توضیح می‌دهم.

 الآن در کشور چیزی حدود 100 هزار میلیارد تومان معوقه بانکی وجود دارد، یعنی یک‌سری از دوستانی که گردن‌شان کلفت و خون‌شان رنگین‌تر است از بانک‌ها وام گرفته‌اند و بعد به دلیل همان گردن کلفت و زور بازو و آشنای کلفت‌تر از گردن، عشق‌شان کشیده است پول بانک را برنگردانند. در علم اقتصاد به این دوستان استمهالیون می‌گویند. یعنی به جای عمل شنیع اختلاس عمل انسانی استمهال را انجام می‌دهند،‌ یعنی مثلا 10 میلیارد تومان وام می‌گیرند و بعد برای پرداخت آن هی مهلت می‌گیرند، هی مهلت می‌گیرند، آن‌قدر مهلت می‌گیرند که دیگر کاری از دست کسی برنمی‌آید. یعنی در مقاطع زمانی مختلف به بانک‌ها مراجعه می‌کنند و تنها سود دوران سررسید گذشته را به بانک پرداخت و اصل بدهی را استمهال می‌کنند و آن را نمی‌پردازند و این وجوه در حساب‌شان باقی می‌ماند.

 الآن دولت و قوه‌ قضاییه و بانک‌ها و پلیس 110 و گشت ارشاد و یگان ویژه هم نمی‌توانند پول بیت‌المال را از حلق این دوستان بیرون بکشند چون حلق‌شان حلق معمولی نیست و حلقی ویژه است. این‌جاست که باید از ظرفیت‌های جامعه استفاده کنیم. پیشنهاد ما برای دریافت معوقه‌های بانکی از بدهکاران کلان بانکی، استخدام شرخر ملی است. بله شرخر ملی. ما یک ظرفیتی در کشور داریم به نام صنف محترم شرخران. این دوستان همان‌طور که از نام‌شان پیداست دنبال شر می‌گردند. شرخرها اغلب در خدمت همین دوستان استمهالی هستند اما اگر ما بتوانیم شرخرها را در خیانت آن‌ها قرار دهیم می‌توانیم معوقه‌های بانکی را پس بگیریم.

 پس پیشنهاد می‌کنیم یک یگان ویژه از شرخران درست کنیم تا آن‌ها با استفاده از روش‌های شرخری پول بیت‌المال را به بیت‌المال برگردانند. توجه داشته باشید که این شرخرها وقتی در قالب طرح شرخر ملی کار می‌کنند دیگر آن شرخر گذشته نیستند و در واقع نجات‌دهنده کشور محسوب می‌شوند. اتفاقا بسیاری از طرح‌های موثر مُقر آمدن همچون گونی پیچ کردن افراد را ابتدا همین شرخرها باب کردند و بسیار از آن نتیجه گرفتند.

 حتی بانک‌ها از این پس می‌توانند خدمات ویژه شرخری را هم به مشتریان ارایه کنند چون همیشه یک ایرانی چیزی دست یک ایرانی دارد که آن ایرانی آن چیز را به آن ایرانی پس نمی‌دهند و به ورود شرخر به قضیه نیاز است.

 باقی بقای‌تان!

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

خبر داریم وزیر ارشاد ساپورت می‌پوشد!

– آقای مسوول خیلی ممنونم که وقت‌تان را در اختیار ما قرار دادید. از مواد مخدر شروع می‌کنم، زیر پل‌ها، توی کوچه‌ها و روی خرپشته‌ها معتاد ریخته است و مواد هم فراوان است؛ آیا در فکر مصوبه‌ای برای جلوگیری از اعتیاد هستید؟

 – با سلام خدمت شما و مردم عزیز. اولا شایسته نیست از کلمه جلوگیری استفاده بشود چون این کلمه ممکن است بار معنایی داشته باشد و وقتی زیاد استفاده شود مردم فکر می‌کنند درباره همه چیز باید جلوگیری کنند در صورتی که الآن وقت جلونگیری است نه جلوگیری. اما درباره بحث ساپورت باید عرض کنم که متاسفانه ساپورت…

 – پرسشم درباره مواد مخدر بود.

 – بله، موادی که برای ساخت ساپورت استفاده می‌شود طوری است که چسبندگی…

 – می‌خواهید از بحث مواد مخدر بگذریم، الآن کشور با بحران کم‌آبی مواجه است و قطع آب و برق شروع شده و عرصه بر مردم تنگ شده است، برنامه‌های شما چیست؟

 – حرف ما هم بر سر تنگی است. این تنگی از لباس‌های کمرکُرستی شروع شد. آن روز جلوگیری ببخشید جلوگیری را حذف کنید، آن روز برخورد نکردیم و ساپورت آمد…

 – انگار به مبحث آب هم علاقه‌ای ندارید برویم سر بحث هسته‌یی.

 – همین هسته‌یی، گفته‌اند سانتریفیوژ‌های ایران بچرخد ولی ایران حق ندارد با ساپورت‌پوشان برخورد کند. ما به آقای ظریف هشدار می‌دهیم که بر سر ساپورت معامله نکند بر سر سانتریفیوژ خواست معامله کند خودش می‌داند.

 – شما چرا این‌قدر از ساپورت حرف می‌زنید؟

 – ساپورت یعنی پورت سیا. پورت یعنی درگاه یعنی محل ورود سی‌ آی ای. متأسفانه دولت هم حمایت می‌کند. ما می‌دانیم وزیر ارشاد وقتی می‌رود فوتبال ساپورت می‌پوشد.

 – به آن ساپورت نمی‌گویند، شلوار چسبان است باعث می‌شود کشاله ران کش نیاید. بازیکنان فوتبال آن را به صورت شلوارک می‌پوشند.

 – یعنی ساپورت شلوارکی هم آمد؟ می‌دانستیم که غرب به شلوار ساپورت بسنده نمی‌کند. من از امروز فوتبال را مضر اعلام می‌کنم.

 – آن‌ها رویش شورت می‌پوشند.

 – دیگر بدتر.

 – شورت ورزشی می‌پوشند.

 – شورت شورت است. سؤالی نیست؟

 – فقط بگویید طرح بعدی شما برای جامعه‌ سالم چیست؟

 – طرح بعدی درباره شال چروک است. جلو می‌کشی عقبش بیرون است، عقب می‌کشی جلویش بیرون است. شال بویژه شال چروک باید ممنوع بشود.

باقی بقای‌تان!

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

فعلا شکر خدا اعتیاد دیگری ندارم

رئیس انجمن علمی روانپزشکان ایران درباره شیوع افسردگی بین دانشجویان هشدار داد و گفت: آمارها تایید می‌کند شیوع افسردگی در دانشجویان و همچنین سوءمصرف مواد و مصرف خودسرانه دارو، بیشتر است. زیرا جوانان هم در رده سنی دوره خاصی قرار دارند و هم نخبگانی هستند که در دانشگاه وارد شده اند و انتظاراتی از این موقعیت خود دارند.

الان این طوری است که آدم هر چه نخبه‌تر باشد بدتر است. یعنی نخبه‌ها زیاد فکر می‌کنند و چون زیاد فکر می‌کنند مشکلات به چشم‌شان بزرگ می‌آید، پس زیاد حرص می‌خورند و نیاز به چیزی دارند که آنها را آرام کند.

یعنی اگر نسل ما دوران دانشجویی‌اش را با ساقه‌طلایی سر می‌کرد این نسل جدید با انواع آرام‌بخش‌ها و البته قلیان سر می‌کند. البته آن وقت‌ها هم که ما دانشجو بودیم هم همین وضع بود یعنی تا دپرس می‌شدیم بساط دود را آماده می‌کردیم و می نشتسم پای قلیان درباره انتظاراتی که از موقعیت خود داشتیم حرف می‌زدیم. البته برخی پای چیزهای دیگری مثل قُلقُلی می‌نشستند و درباره انتظاراتی که از موقعیت خود داشتند حرف می‌زدند. مهم این بود که پای بساط می‌شد درباره انتظاراتی که از موقعیت خود داشتیم حرف بزنیم. حتی مسوول خوابگاه هم هر وقت می‌آمد به ما بگوید بساط را جمع کنید نمی‌توانست جلوی توتون دوسیب مقاومت کند  و می‌نشست پای بساط و ساعت‌ها درباره انتظاراتی که از موقعیت خود داشت حرف می‌زد.

این وضع در پادگان‌ها هم هست. البته آنجا بیشتر به شکل سیگار وجود دارد چون زمان و مکان برای چاق کردن قلیان مناسب نیست. الان مردم جامعه خیلی به قلیان علاقه‌مند شده‌اند. شما مغازه‌هایی که به طور تخصصی آلات و ادوات قلیان‌ کشیدن را می‌فروشند ببینید. ببینید چقدر زیاد شده‌اند، لابد مشتری دارند که زیاد شده‌اند. لابد درصد افسردگی مردم بالاست که زیاد شده‌اند وگرنه آدم سالم و عاقل سراغ این چیزها نمی‌رود. آدم سالم و عاقل اگر بخواهد مواد مصرف کند دچار سوءمصرف نمی‌شود و به اندازه استفاده می‌کند و حد نگه می‌دارد. به همین دلیل است که به آنها معتادان یقه‌سفید می‌گویند. یعنی اصلا معلوم نیست معتاد هستند.

به هر حال شما که پزشک هستید بد نیست بدانید که 34 درصد تهرانی‌ها بیماری روانی دارند و دست‌کم 30 درصد مراجعان به پزشکان عمومی به دلیل انواع مختلفی از بیماری‌های روانی مراجعه کرده‌اند. نمونه‌اش خودم. من خودم اعتراف می‌کنم یک روانی هستم. از آن 34 درصد تهرانی. البته بی‌آزار هستم ولی اگر خیلی بی‌کار بمانم و توی خانه هم زیاد متلک بارم کنند پشت هم قلیان می‌کشم. رکوردم هم چهار روز پی‌درپی است. با ذغال لیمویی. فعلا شکر خدا اعتیاد دیگری ندارم.

از روزنامه سپید

همه دزدهای ایران

آن شب باران نه از آسمان به زمین، بلکه از زمین به آسمان می‌بارید. آن‌قدر تند بود که مهمان‌ها یکی‌یکی ماشین‌ها را می‌آوردند توی پارکینگ و خانواد‌ه‌شان را سوار می‌کردند و می‌رفتند. شبِ تولد یکی از دوستان بود. باران از ظهر شروع شده بود و یک‌ریز می‌بارید. ماشینم سر کوچه بود. با میزبان خداحافظی کردم و آرام‌آرام زیر باران سیل‌آسا قدم زدم و سوار شدم. توی خیابان‌ هیچ کس نبود. خلوت و زیبا شده بود تهران. عجله‌ای برای برگشتن به خانه نداشتم. یک‌وری و یواش می‌راندم که ناگهان دیدم یک پژو 206 کنار خیابان پارک شده و صاحبش دارد وسط خیابان، زیر باران با موبایل حرف می‌‌زند و هم‌زمان هم اشاره می‌کند که من بایستم. جلوتر که رفتم، دیدم آقا محسن است. یکی از مهمان‌‌های تولد که همان‌جا با او آشنا شدم. گفتم: سلام آقا محسن چی شده؟ تلفنش را قطع کرد و گفت: آقای ساکی، شما را خدا رساند. پنچر شده‌ام. جلوی ماشینش پارک کردم. خنده‌ام گرفته بود. طوری می‌گفت پنچر شده‌ام که انگار موتور سوزانده باشد. فکر کردم از آن‌هایی است که بلد نیست لاستیک را عوض کند. پیاده شدم و دستکش مستکش و وسایلی را که نیاز بود، از ماشین خودم برداشتم تا کمکش کنم. گفتم: الان ردیفش می‌‌کنم. گفت: راضی به زحمت نیستم، مشکل چیز دیگری است. گفتم: چه مشکلی؟ گفت کلید قفل زاپاس را نیاورده‌ام. گفتم: چرا؟ گفت: چون اگر همراهم باشد، ممکن است دست دزدها بیفتد. گفتم: می‌انداختید روی دسته کلید خب. گفت: اگر دسته کلید را گم کنم چه؟ باز می‌افتد دست دزدها. گفتم: خب وقتی دزد دسته کلید را بدزدد، خود ماشین را می‌برد. گفت: نه، برخی دزدها همین زاپاس را می‌برند و با ماشین کاری ندارند. حرفش منطقی به نظر می‌رسید. گفتم: حالا کلید کجاست؟ گفت توی خانه. گفتم: و خانه‌تان؟ گفت: کرج. گفتم: لااقل مسافت دور که می‌آیید، با تجهیزات بیایید. حالا عیب ندارد، برادرم 206 دارد. خانه‌مان نزدیک است، می‌روم زاپاس علی را برایتان می‌آورم. گفت: زحمت می‌شود. گفتم به هر حال از کرج رفتن بهتر است.

بعد از 10 دقیقه با زاپاس علی برگشتم. گفتم: جک کو؟ گفت: مگر شما جک نداری؟ گفتم: چرا دارم، جک شما پس کجاست؟ گفت: راستش رفتید، نگاه کردم دیدم جک هم همراه نیست. می‌دانید برخی برای بردن جک قفل صندوق را می‌شکنند. با تعجب از حرف آقا محسن جک خودم را آوردم و گذاشتم زیر ماشین. جک را سفت کردم و خواستم قالپاق را بیرون بیاورم. هر چه زور زدم نشد. آقا محسن توی ماشین دنبال چیزی می‌گشت. هر چه تلاش کردم، نشد. یکهو آقا محسن آمد و گفت: آقای ساکی یادم رفت بگویم، قالپاق را با بست سفت کرده‌ام. خوب که نگاه کردم، دیدم چهار بست پلاستیکی کوچک به قالپاق بسته است. خواستم چیزی بگویم که گفت: برخی دزدها قالپاق می‌زدند. با سیم‌چین بست‌ها را بُریدم. دیگر نپرسیدم آچار دارد یا ندارد. آچار خودم را انداختم به پیچ‌، اما پیچ توی آچار گیر نکرد. پیچ از آچار کوچک‌تر بود. به پیچ‌های دیگر هم انداختم، نشد. آقا محسن بی‌صدا بالای سرم ایستاده بود. برگشتم نگاهش کردم. گفت: پیچ‌ها پیچ استاندارد نیست. خودم عوض‌شان کرده‌ام. گفتم: برخی دزدها رینگ و لاستیک می‌دزدند؟‌ ها؟ گفت: آقای ساکی شرمنده، شما تشریف ببرید، من خودم یک کاری می‌کنم. گفتم: لابد آچار این پیچ‌‌ها را ندارید؟ گفت: چرا چرا دارم. گفتم: خدا را شکر، پس بدهید قال قضیه را بکنم. گفت: داشتن که دارم، اما همراهم نیست. می‌دانید رینگ‌ها کلی قیمت دارد، درست نیست آچارش توی ماشین باشد. یعنی اگر شما پیچ چرخ را عوض کنید و بعد آچار مخصوصش را بگذارید توی ماشین، انگار پیچ چرخ را عوض نکرده‌اید.

از جایم بلند شدم. گفتم: لابد آچار مخصوص هم کرج است؟ گفت: نه، توی مغازه است. گفتم: خدا را شکر مغازه تهران است دیگر؟ گفت: خیر، مغازه قزوین است. با غیظ و بلند گفتم: قزوین است؟ گفت: ببخشید. گفتم: شما ببخشید من صدایم را بردم بالا. گفت: شرمنده، شما بروید… گفتم: بهترین راه امدادخودرو است. الان زنگ می‌زنم. گفت: خوب است، اما کارت طلایی ماشین همراهم نیست. گفتم: عیب ندارد آزاد حساب می‌کنیم.

امداد خودرو بعد از نیم ساعت آمد. چون مشکل را پشت تلفن گفته بودم، دیر کرد. گفت باید برود از گاراژ آچار مخصوص را بیاورد. توی آن نیم ساعت کمی با آقا محسن گپ زدم. از آن آدم‌های محافظه‌کاری بود که فکر می‌کرد همه دزدهای ایران می‌خواهند زندگی‌اش را بدزدند. می‌گفت: می‌ترسم یک چیزی بگویم شاکی بشوید. گفتم: چرا؟ گفت: اگر می‌خواستیم برویم قزوین، اول باید می‌رفتیم طالقان. چون کلید مغازه دست برادرم در طالقان است. من خودم کلید ندارم، چون احتمال گم شدن دو کلید از یک کلید بیشتر است.

امداد خودرو که رسید، دیگر توان ماندن نداشتم. همین که دیدم آچارش پیچ مخصوص آقا محسن را چرخاند، فلنگ را بستم. فردا ظهر آقا محسن با یک بسته شیرینی و زاپاس علی برادرم آمد. خیلی تشکر کرد و عذرخواهی. گفت: آقای ساکی دیشب متنبه شدم. گفتم چه خوب. فکر کردم الان می‌گوید کلید‌ زاپاس و آچار مخصوص را گذاشته‌ام توی ماشین. گفت: دیشب متنبه شدم و به برادرم گفتم باید حتما خانه‌اش را منتقل کند قزوین. خوب کاری کردم آقای ساکی؟

از چلچراغ

شاملوی گزارش‌گری فوتبال کیست؟

اگر جواد خیابانی خلاق‌المعانی گزارش‌گری فوتبال است پیمان یوسفی شاملوی گزارش‌گری است. یعنی استفاده‌ای که پیمان یوسفی از متون کهن در گزارش فوتبال می‌کند شاملو در شعرهایش نکرده است. یوسفی با استفاده از اصطلاحات عرفانی چنان آتشی در دل بینندگان تلویزیونی می‌زند که در دل حلاج نبود. گزارش ایشان در حقیقت گزارشی اشراقی است و نگاهش معطوف به طریقت و حال سالک است. او بازیکن را همچون رهروی می‌داند که با کمک پیرش در زمین چمن طی‌ طریق می‌کند تا به وصل جام برسد. البته در حرکت مرغان یا همان بازیکنان به سوی وحدت که همان یک تیم شدن است گاهی لطایف‌الحِیَل به کار می‌آید، همان‌طور که یوسفی به خوبی اشاره کرد که آرژانتین با لطایف‌الحِیَل سوئیس رو برد!

 در آن سو خلاق‌المعانی می‌کوشد با استفاده از سبک هندی، اندیشه‌های باریک و نغز را وارد کار گزار‌ش‌گری کند و معنی‌ای چنین خلق کند که بازی پرگل اما مساوی دنبال می‌شود و طرفداران الجزایر با لباس محلی‌شان و کلاه مکزیکی به ورزشگاه می‌آیند!

 در این دو رویکرد به فوتبال است که گل اول نه گل اول که حُسن مطلعی است برای آغاز بازی زیبای دو تیم و اگر بازیکنی یک گل در ابتدای بازی بزند و یک گل در انتهای بازی در واقع ردُ العَجُز علی الصَدر کرده است و اگر سه گل بزند نه هت‌تریک که از صنعت تکرار استفاده کرده است و با لَف، دروازه حریف را نشر کرده است.

 باقی بقای‌تان!

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

سریال هفت‌سنگی که تک‌سنگ هم نیست!

این روزها وضع ما روزنامه‌نویسان و خبرنگاران این‌طوری است که دایم بدهکار می‌شویم. یعنی به جای این‌که طلب‌کار باشیم، بدهکار می‌شویم. یعنی به جای این‌که ما به عنوان نماینده افکار عمومی و مردم شاکی باشیم دیگران شاکی هستند.

 مدتی است که برخی از هنرمندان از برخی سیاست‌مداران یاد گرفته‌اند و وقتی سوتی می‌دهند چنان فرار رو به جلویی می‌کنند که آرین روبِن نمی‌کند. مثلا طرف با پول مملکت رفته برزیل عشق‌وحال می‌کند و اینستاگرام به‌روز می‌کند و به جای پرچم ایران پرچم تاجیکستان و بلغارستان را روی صورتش نقاشی می‌کند و اتفاقا از رسانه‌ها هم شاکی است و برای ما طنز هم می‌نویسد. یعنی به جای این‌که ما بگوییم تو که نمی‌دانی رنگ سبز پرچم کشورت بالاست یا پایین چرا می‌روی برزیل، او به ما کنایه می‌زند!

 حالا هم که حکایت سریال «هفت سنگ» است. به جای این‌که رسانه‌ها شاکی باشند که چرا نعل‌به‌نعل سریال آمریکایی را کپی کرده‌اید آن‌ها به ما می‌تازند که شما نمی‌توانید و نباید سازندگان سریال را به سرهم‌بندی و کپی‌کاری صرف متهم کنید. یعنی طرف برداشته پلان به پلان سریال «هفت‌سنگ» را بر مبنای سریال «Modern Family» ساخته است بعد دو قورت و نیمش هم باقی است. یعنی الآن طوری شده که به جای این که آن‌ها شرمنده باشند ما داریم شرمنده می‌شویم.

 یعنی شما فکر کنید بعد از این همه تبلیغ و این همه پول که خرج سریال شده است یک‌دفعه می‌بینی تیم نویسندگان در واقع تیم ترجمه بوده‌اند و تیم کارگردانی هم به جای دوربین دستگاه فتوکپی سر صحنه برده است. یعنی آن مسائل را از سریال آمریکایی حذف کرده‌اند، به جای دوست دختر، دوست پسر گذاشته‌اند و سر خانم‌ها هم روسری کرده‌اند، همین. بعد اسمش را گذاشته‌اند سریال ویژه ماه مبارک رمضان و توی تبلیغ‌شان می‌گویند ما هفت‌سنگی هستیم در حالی‌که تک‌سنگی هم نیستند.

 شما یقین بدانید با این کاری که سازندگان این سریال کردند ملت از فردا همه «Modern Family» می‌بینند. واقعا که جنس اصل یک چیز دیگر است حتا اگر بغض‌کردن‌های احسان علیخانی باشد.

 باقی بقای‌تان!

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

روش تبدیل به مسؤول دفتر فرح پهلوی!

انگ زدن روش‌های مختلفی دارد. بسته به زمانی که در آن انگ زده می‌شود و شخصی که قرار است به او انگ زده شود، فرق می‌کند. در تاریخ انگ، سه انگ مهم و پرکاربرد داریم که از دیگر انگ‌ها بیشتر استفاده شده‌اند. این سه انگ به ترتیب «طاغوتی»، «سلطنت‌طلب» و «مسؤول دفتر فرح پهلوی» هستند.

 انگ «طاغوتی» زمانی زده می‌شود که فقط قصد داشته باشیم به طرف بفهمانیم حواس‌مان به او هست و اگر بیشتر ادامه بدهد، گوشش را می‌گیریم. انگ «سلطنت‌طلب» وقتی زده می‌شود که شخص هشدار طاغوتی بودن را جدی نگرفته باشد و حرف‌های گذشته را تکرار کرده باشد. شما بهتر از من می‌دانید که سلطنت‌طلب بودن واقعی چه عواقبی دارد و وقتی به کسی انگ سلطنت‌طلب بودن زده می‌شود، یعنی خیلی باید مواظب باشد. حالا اگر طرف مواظبت نکرد و باز بر مواضع قبلی خود تاکید کرد، نوبت به انگ «مسؤول یا مشاور مشاور دفتر فرح پهلوی» می‌رسد که اگر واقعیت داشته باشد، چیزی جز خیانت نیست. انگ مسؤول یا مشاور دفتر فرح پهلوی از آن انگ‌هایی است که وقتی زده می‌شود سنگ را آب می‌کند. یعنی آدم طاغوتی باشد، زبانم‌لال سلطنت هم باشد اما مشاور یا مسؤول دفتر فرح پهلوی نباشد. البته همان‌طور که می‌دانید، در این سال‌ها بسیار بوده‌اند که با عنوان مشاور یا مسؤول دفتر فرح پهلوی از آنها یاد شده است و شاید شما هم مثل من برایتان سوال باشد که مگر آن دفتر چند مسؤول یا حتا مشاور داشته است؟ تعداد زیاد مسؤولان دفتر فرح پهلوی در این سال‌ها البته مؤید این نکته است که گویا بسیاری از هنرمندان حرف دوستان را گوش نمی‌کنند و انگ مشاور یا مسؤول دفتر فرح پهلوی بودن را به جان می‌خرند.

 نکته جالب در تطور انگ در برخی از مطبوعات و خبرگزاری‌ها این است که انگ‌زنی با یک انگ شروع می‌شود اما محدود به همان انگ نمی‌شود و دوستان انگ‌زننده هر کدام هنگام بازنشر خبر، یک انگ بر انگ‌های دیگر اضافه می‌کنند. مثلا یکی تیتر می‌زند: با تقدیر از فلانی مشاور دفتر فرح پهلوی، به کار خود پایان داد. بعد دیگری تیتر می‌زند: با تقدیر از فلانی مشاور دفتر فرح پهلوی و اصلاح‌طلب، به کار خود پایان داد! بعد تیتر می‌زنند: با تقدیر از فلانی مشاور دفتر فرح پهلوی و اطلاح‌طلب و حامی داعش، به کار خود پایان داد. و همین‌طور تیتر می‌زنند تا تیتردان‌شان پر شود.

 باقی بقای‌تان!

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

بوی بلال آمد، فصل عوض شد

آن روزها هر وقت از من می‌پرسیدند تابستان خود را چگونه گذراندی، می‌گفتم عالی بود. همه تقریبا همین را می‌گفتند. توی انشا هم کلی از خوبی‌های تابستان می‌نوشتیم. راستش همین‌طور بود. تابستان آن روزها تابستان بود. یعنی تابستانی بود که هم سفر تویش بود، هم فوتبال، هم تیله‌بازی، هم کاهو سکنجین و هم توی حیاط خوابیدن و روی بام خوابیدن. نمی‌دانم تا حالا روی پشت بام خوابیده‌اید یا نه. یکی از بهترین تجربه‌های زندگی است. ما آن وقت‌ها که خرم‌آباد بودیم، تابستان توی حیاط یا روی بام می‌خوابیدیم. هنوز هم هر وقت آن‌جا می‌روم، حتما یک شب روی بام می‌خوابم. دیدن آسمان پرستاره. صدای دور و نزدیک جیرجیرک‌ها و صدای به هم خوردن استکان‌های چای در خانه همسایه، همه و همه در پشت بام وجود دارد. آدم وقتی روی پشت بام یا توی حیاط بخوابد، تا لنگ ظهر نمی‌تواند دوام بیاورد، چون آفتاب تند و تیز صبح تابستان امانش نمی‌دهد. خوابیدن توی حیاط آن‌قدر برایمان لذت‌بخش بود که حتی به قیمت حضور سوسک‌ها در جوارمان توی حیاط خوابیدن را به توی خانه خوابیدن ترجیح می‌دادیم. حالا اما نه حیاط مجتمع‌مان جای خوابیدن است و نه در پشت بام مجتمع هیچ وقت باز است. یعنی این زندگی سیمانی هم حیاط را از تابستان‌مان گرفته است هم ستاره‌ را از پشت بام‌مان.

عصرهای تابستان یکی از آن چیزهایی است که مدت‌هاست از دست داده‌ام. آن روزها ساعت هفت بعدازظهر وقتی که به قول ما لُرها تِشکِ هوا می‌شکست، حیاط را آب‌پاشی می‌کردیم و می‌نشستیم کنار حوض. هوای دل‌انگیز عصر تابستان بهترین چیز بود. هنوز تک‌وتوک توی همین تهران سیمانی این‌طور زندگی‌ها هست. خوش به حالشان. حقوق امثال من فقط کفاف اجاره قوطی کبریت آن هم در آپارتمان می‌دهد.

این‌ها را گفتم تا بگویم تابستان یعنی نوستالژی و تابستانی که نوستالژی نداشته باشد، تابستان نیست. حالا نوستالژی یکی دوردور کردن با پورشه است. نوستالژی یکی دیگر دوچرخه‌سواری. واقعا اگر دوچرخه را از تابستان نسل بگیری، چیزی از آن تابستان‌ها باقی نمی‌‌ماند.

شنا و آب‌تنی هم از آن چیزهایی است که تابستان با آن معنا پیدا می‌‌کند. درست مثل بلال. یعنی کارکردی که بوی بلال در تابستان دارد، همان کارکردی است که بوی قیر در پاییز دارد. تابستان با بوی بلال می‌آید و پاییز با بوی قیر. الان البته تابستان آن تابستان دراز و طولانی نیست. قدیم تابستان خیلی طولانی بود. یادم بود گاهی از ساعت ۱۲ ظهر تا ۱۷، 12-10 ساعت طول می‌کشید. گاهی روزهای تابستان نمی‌گذشتند. بیشتر ظهرهای تابستان. ظهرها خیلی کند می‌گذشت. هزار بار یه‌قُل دوقُل بازی می‌کردیم، اما ساعت انگار حرکت نمی‌کرد. حالا اما با این همه تفریح و کلاس تابستانی و شبکه اجتماعی و شبکه‌های رادیویی و تلویزیونی تابستان زودتر می‌گذرد.

تابستان با همه گرمایی که دارد، فصلی دوست‌داشتنی است. فصلی پر از میوه و رنگ و سایه. اصلا تابستان است و گرما. اگر این گرما نبود، نه هندوانه‌اش مزه می‌داد، نه آب‌دوغ‌خیارش. یعنی باید گرما باشد که فالوده بچسبد. پس لطفا به جان تابستان غر نزنید. به جای غر زدن سعی کنید از تابستان لذت ببرید. همین تابستان تمام بشود، دلتان برایش تنگ می‌شود. توی پاییز که نمی‌شود لیوان بزرگ آب‌طالبی یخ را سر کشید. می‌شود؟

از صفحه ریسه، مجله چلچراغ