داستان

آن روزها که تازه ویدئو آمده بود در هر کوچه‌ای چند نفری ویدئو داشتند. ما البته از همان اول ویدئو نداشتیم ولی خیلی زود به خیل دارندگان ویدئو پیوستیم و پدرم یک دستگاه ویدئو آیوا برایمان خرید. این دستگاه ویدئو فیلم بزرگ بود ولی من اولین بار در خانه یکی از فامیل‌ها و در تهران بود که با دستگاه ویدئو فیلم‌کوچک آشنا شدم. آن شب تابستانی در نیاوران تهران را هرگز فراموش نمی‌کنم. آن شب وقتی وارد خانه آن فامیل‌مان شدیم من متوجه یک دستگاه بزرگ عجیب‌وغریب کنار تلویزیون‌شان شدم. از فرط خجالت نپرسیدم که آن دستگاه چیست ولی چند دقیقه ای ورودمان نگذشته که صاحب‌خانه برای این که به قول خودش سر بچه‌ها گرم بشود ویدئو را روشن کرد و برایمان کارتون گذاشت. آن شب من به اندازه تمام زندگی‌ام کارتون دیدم. یادم هست تا آخر شب یک فیلم کامل از کارتون «پسر شجاع» دیدیم و حسابی ذوق کردیم.

آن روزهای اولی که ویدئو به خانه‌های ما در خرم‌آباد آمده بود فیلم زیاد نبود و این طوری نبود که مثل دهه هفتاد توی هر خانه کلی فیلم پیدا بشود. آن روزها خیلی از خانه‌ها فیلم نداشتند و اگر داشتند از دو سه تا بیشتر نمی‌شد. بیشتر هم کارتون بود و فیلم‌های هندی و بروس‌لی مانند. در کنار این ویدئوها تلویزیون‌های قدیمی بودند که گاهی از آن تلویزیون‌های مبلی بودند ویا ایران‌ناسیونال و پارس. این تلویزیون‌های لامپی یک خاصیتی داشتند که بعد از ورود ویدئو خاصیت‌شان معلوم شد. خاصیت و ویژگی این تلویزیون‌ها این بود که وقتی ویدئو همسایه‌تان روشن بود و شما کانال‌یاب تلویزیون‌تان را روشن می‌کردید تلویزیون‌تان تصویر ویدئو را روی یکی از کانال‌ها پیدا می‌کرد. نمی‌دانم چطور سیگنال‌ها قاطی‌پاتی می‌شدند و چرا این جوری می‌شد ولی هر چه بود تا نسل بعدی تلویزیون‌ها نیامد این خاصیت تلویزون‌ها از بین نرفت.

حالا فکرکنید که این خاصیت چه بلایی بر سر بعضی‌ها آورد و چه اشخاص شخیصی را ضایع کرد و چه داستان‌هایی رقم زد. یعنی آن روزها مردم هر چه باید مواظب چند دقیقه آخر فیلم می‌بودند تا خالی باشد، هنگام فیلم دیدن هم باید مواظب می‌بودند تا چیزی نبینند که دیگران وقتی می‌بینند تعجب کنند. حالا که همه چیز رمز و پسورد دارد و دسترسی به اطلاعات همسایه به این آسانی‌ها نیست.

از چلچراغ شماره ۵۵۵ شنبه ۱۲ بهمن، صفحه سیتالوپرام

یکشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۲ | رضا ساکی

در ستایش ویراستاری

ویراستاری از آن تخصص‌هایی که همه دارند. البته همه ندارند تعداد اندکی از مردم دارند ولی تعداد زیادی فکر می‌کنند چون ویراستاری یعنی مدیریت نقطه و کاما در متن، پس ویراستاری بلدند. به همین دلیل است که تخصص ویراستاری را در اغلب روزمه‌ها و پروفایل‌ها می‌بینیم و هر فرد ایرانی با ۳۰ سال سن دست‌کم ۲۰ سال سابقه ویراستاری دارد. من به این افراد «وَویراستار» می‌گویم نه ویرستار. به سابقه برخی از این وَویراستارها توجه کنید:

مرشد ابوالفتح، مرشد، نقال، کباده‌کش، خواننده، نوازنده، پرده‌خوان، بچه‌ی دروازه غار و ویراستار

یعقوب قصاب، قصاب، دباغ و ویراستار

آرش، مهندس ساختمان، درس‌خوانده‌ی دانشگاه شریف، سابقه‌ی شش سال کار سنتی با شاغول، ماله، استامبولی، فرغون و ویراستار

نکیسا، نوازنده‌ی کلیه‌ی سازهای سنتی ایرانی از ساسانیان تا دوران معاصر و ویراستار

ماهر، در و پنجره ساز ماهر و ویراستار

ابی، پرورش‌دهنده‌ی ماهی‌های زینتی، قاچاقچی سمندر و حیوانات آب‌زی و ویراستار

بیژن، صراف و ویراستار

قاسم، بزاز و ویراستار

علی، صفحه‌بند، آشنا به فتوشاپ و پینت و چهارده سال سابقه‌ی صفحه‌بندی و ویراستار

کامران، روزنامه‌نگار، خبرنگار، گزارش‌گر و ویراستار

مهدی، بقال و ویراستار

میثم، کارمند اداره‌ی پست و ویراستار

خسرو، راننده‌ی بیایان و ویراستار

ثریا، کوبلن‌دوز، آشپز، طب سنتی و ویراستار

شهناز، متخصص فنگ‌شویی، دیزاینر، دکوراتور و ویراستار

رامین، تعمیرکار پرینتر رنگی و ویراستار

 جلال، باغبان و ویراستار

مهری، هنرمند صنایع دستی، گلیم‌باف و ویراستار

مهرداد، فوق تخصص قلب و عروق از دانشگاه پلسینوانیا و ویراستار

شریف،‌ کارگر روزمزد و ویراستار

جواد، تراشکار و ویراستار

حامد، فعال سیاسی، معترض، آنارشیست، کمونیست، عنصر رادیکال و ویراستار

جعفر، بی‌سواد و ویراستار

کورش، مسئول واحد نودال، امپکس، سینه موبیل، اس‌ان‌جی و ویراستار

امیدوار، سرگروهبان دوم پیاده و ویراستار

ناصر، همسری مهربان و ویراستار

نادیا، منشی دفتر مدیر عامل، تایپیست و ویراستار

فرشاد، آتش‌نشان و ویراستار

از چلچراغ شماره ۵۵۵ شنبه ۱۲ بهمن، صفحه سیتالوپرام

جمعه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۲ | رضا ساکی

من‌وهمسایه

گفت: مهندس چرا این قدر بر سر برنج هندی بلوا می‌کنند، دولت که خودش همان اول گفت برنج سبدکالا ایرانی نیست و هندی است. گفتم: سیاه‌نمایی که می‌گویند این است. گفت: الان برخی مردم برنج هندی که سهل است برنج چینی هم گیرشان بیاید می‌خورند. شما ببین اختلاف قیمت برنج ایرانی با خارج چقدر است، دست‌کم چهار هزارتومان اختلاف دارند. گفتم: می‌دانم. گفت: مهندس من یک چیز را نمی نفهم. گفتم: خوشحال به حال شما. گفت: جدی می‌گویم. گفتم: من هم جدی می‌گویم باز خوب است شما یک چیز را نمی‌فهمید من در روز طول آن روز آن قدر نمی‌فهمم که حس نفهمی بهم دست می‌دهد. گفت: مهندس! گفتم: به دل نگیرید بگویید. گفت: شنیده‌ام می‌خواهند سازمان محیط‌زیست را با سازمان جنگل‌ها ادغام کنند. گفتم: بله. گفت: چرا؟ گفتم: چه عرض کنم. گفت: مگر کل با جز قابل ادغام است؟ گفتم: اصولا شما در عالم سیاست دنبال منطق نگرد. گفت: پس به دنبال چه بگردم؟ گفتم: در نود به دنبال چه می‌گردی بیشتر. گفت: راستش بیشتر دنبال سرگرمی. گفتم: در سیاست هم به دنبال همین باش.

از چلچراغ شماره ۵۵۵ شنبه ۱۲ بهمن، صفحه سیتالوپرام

پنج شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۲ | رضا ساکی

روش دایه‌پروری

این روزها کارشناسان و صاحب‌نظران دایم درباره آینده نسل ایرانی هشدار می‌دهند و می‌گویند مردم باید بچه‌دار بشوند و ما باید کاری کنیم که هر خانواده‌ ایرانی دست‌‌کم دو فرزند داشته باشد. حتی وزیر محترم بهداشت هم از پزشکان که مشکلات مالی کمتری نسبت به دیگر مردم دارند خواسته است دست بجنبانند و بچه‌‌دار بشوند و مشغله کاری مانع نشود که به فکر بچه‌‌دار شد نیفتند. خلاصه که انگار بچه‌دار شدن امری است واجب و ضروری و برای مام‌میهن مفید است!

اما واقعا آیا بچه‌دار خوب است و آیا نسلی که می‌تواند و یا می‌خواهد بچه تولید کند خودش از نظر مالی و سلامتی جسم در وضعیت خوبی قرار دارد؟ توی خبرها می‌خواندم که  مشاور ارشد سازمان جهانی بهداشت عنوان کرده است: «براساس بررسی‌های صورت گرفته در اصفهان، در شیر مادرانی که در معرض هوای آلوده قرار گرفته‌اند، سرب، کادمیوم، ارسنیک و جیوه مشاهده شده است.»

یعنی بچه‌ای که با سرب و کادمیوم و ارسنیک و جیوه بزرگ بشود بچه‌ آدم بار می‌آید یا آدم آهنی؟ اصلا مگر می‌شود به بچه این چیزها را خوراند؟ ما که با شیر مادر اصلی بدون افزودنی بزرگ شدیم روزگارمان این است، این بچه‌ها وقتی بزرگ بشوند چه خواهند شد؟ به نظر می‌رسد مهم‌تر از مسایل اقصادی همین آالودگی هواست. چون آدم اگر پول نداشته باشد بالاخره نان خشک پیدا می‌کند بچه‌اش را سیر کند و پول پیدا کردن غذا برای بچه کمتر از پیدا کردن دارو برای بچه است. این طوری که پیش برود باید بچه‌های‌مان را به دایه بسپریم تا او را در هوای پاک کوهستان بزرگ کند و بعد از شش هفت سالگی به شهر بیاورد تا بچه درس بخواند. شما راهکار دیگری به ذهن‌تان می‌رسد؟ به نظرتان روش دایه خوب است یا همین طوری توی شهر ارسینک بریزیم توی حلق بچه؟ فکر کنید چند وقت دیگر زن و شوهر این طوری با هم گفت‌وگو می‌کنند:

مرد: عزیزم بچه خوابید؟

زن: نه عزیزم هنوز داره جیوه می‌خوره!

هفته‌نامه‌ی سپید، سال ۷، شماره ۳۸۷، پنج‌شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۲

جمعه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۲ | رضا ساکی

من‌وهمسایه

گفت: باز خدا پدر قدیمی‌ها را بیامرزد. گفتم: قدیمی‌ها برکت زندگی‌اند. گفت: خدا پدر همه قدیمی‌‌ها را بیامرزد. اصلا مهندس هر چیزی قدیمی‌اش بهتر است. شما رادیوهای قدیمی را ببین آن قدر قوی بودند که گاهی صدای بی‌سیم کلانتری محل را هم می‌گرفتند. گفتم: هنوز هم کار می‌کنند. گفت: قدیم معرفت هم بیشتر بود مهندس، یعنی الان که نگاه می‌کنم می‌بینم قدیم دزدها هم معرفت داشتند! گفتم: دزد و معرفت؟ گفت: داشتند مهندس داشتند. قدیم مگر جز آب به شیر اضافه می‌کردند؟ گفتم: هر سندی از قدیم هست درباره اضافه کردن آب به شیر بوده است. گفت: یعنی معرفت داشته‌اند فقط آب به شیر اضافه می‌کرده‌اند،‌ اما حالا چی؟ از وایتکس به شیر اضافه می‌کنند تا «پالم»، این پالم لعنتی دیگر چیست مهندس؟ عیال از روزی که شنیده است لب به لبنیات نمی‌زند. گفتم: راستش من هم خبرها را خوانده‌ام. ماجرا از این قرار است که به عکس تصور، چربی شیر را می‌گیرند و روغن گیاهی پالم را به آن اضافه می‌کنند و به نام شیر پرچرب به من و شما می‌فروشند! گفت: یعنی توی روز روشن پالم توی شیر می‌ریزند؟ گفتم: حالا روز یا شبش فرقی نمی‌کند اما مسئولان گفته‌اند پالم شیر استاندارد است. این را که گفتم آقای همسایه شروع کرد به راه رفتن در راهرو. زیرلب تکرار می‌کرد: مسئولان مسئولان مسئولان! مهندس مسئولان چه از درد ما می‌دانند. گفتم: خودت را برای یک مثقال پالم ناراحت نکن. گفت: مشکل از همین مثقال‌هاست. توی نان‌مان جوش‌شیرین است، توی هوای‌مان آلودگی، توی آب‌مان نیترات! به‌تازگی که درباره استفاده از لامپ‌های کم‌مصرف هم که هشدار داده‌اند. گفتم: خیلی نگرانی. گفت: خیلی خوش‌خیالی. دیگر حرف نزدیم. من دکمه آسانسور را زدم و او به سمت واحد خودشان رفت،‌ در حالی که بلند‌بلند تکرار می‌کرد: مسئولان مسئولان مسئولان!

از چلچراغ شماره ۵۵۴ شنبه ۵  بهمن، صفحه سیتالوپرام

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۲ | رضا ساکی

دفتر رییس‌جمهور سابق، قسمت چهاردهم

رییس: دیدی؟
رییس‌دفتر: نصف جمعیتی که برای استقبال از شما می‌آمدند هم نبودند. یادم هست یک بار که به خوزستان رفتید مردم از اندیمشک تا اهواز صف کشیده بودند.
رییس: خبر دارم همین عده اندک هم با برنامه‌ریزی آمده بودند.
رییس‌دفتر: مردم برای دیدن شما مثل بازی شهرآورد از شب قبل توی ورزشگاه می‌‌خوابیدند. یادتان هست که می‌پرسیدید از ساعت اینجا هستید و مردم جواب می‌دادند؟
رییس: یک بار که قرار بود برویم ونزوئلا مرحوم هوگو زنگ زد و گفت می‌شود زودتر بیایی؟ گفتم چرا؟ گفت مردم از وقتی شنیده‌اند می‌خواهی بیایی دیگر خانه نرفته‌اند و در مسیر استقبال جا گرفته‌‌اند.
رییس‌دفتر: مردم نامه هم می‌دادند.
رییس: نگران این مسئله هستم. لطفا پیگیری کن که مشکلات مردم را پیگیری کنند. می‌ترسم مثل ما پیگیر مسایل مردم نباشند.
رییس‌دفتر: البته شما پیگیرترین فرد در پیگیری مسایل مردم بودند. یعنی بارها مردم می‌آمدند و می‌گفتند ایشان دیگر خیلی دارد مسایل ما را پیگیری می‌کند. به ایشان بفرمایید کمتر پیگیری کنند.
رییس: پیگیری خیلی مهم است.
رییس‌دفتر: یادم هست یک بار آقایی آمده بود و می‌گفت چرا وعده‌های سفراستانی در استان لرستان اجرایی نمی‌شود ما در لرستان بالاترین نزخ بیکاری کشور را داریم. گفتم داریم پیگیری می‌کنیم. گفت پیگیری به چه درد ما می‌خورد. بیچاره نمی‌دانست پیگیری چقدر مهم است.
رییس: خیلی مهم است خیلی. مردم دوست دارند دولت پیگیر باشد. حالا اگر طرحی اجرایی نشد هم نشد.
رییس‌دفتر: هیچ چیز از پیگیری مهم‌‌تر نیست.
رییس: من هنوز پیگیر خیلی از چیزها هستم.
رییس‌دفتر: می‌دانم، کاش مردم هم می‌دانستند
رییس: هی
رییس‌دفتر: غصه نخورید
رییس: غصه مردم را می‌خورم، این مردم نجیب
رییس‌دفتر: این مردم نازنین
رییس: یعنی کیلومترها دنبال ماشین من می‌دویدند…

ادامه دارد…

از چلچراغ شماره ۵۵۴ شنبه ۵  بهمن، صفحه سیتالوپرام

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۲ | رضا ساکی

من و همسایه

گفت: مهندس ما داریم با محیط‌زیست چه می‌کنیم؟ گفتم: می‌بینی که. گفت: چرا جامعه به سمت پلنگ‌کشی رفته است، مگر پلنگ با ما چه کرده است؟ گفتم: ببر هم کاری به کار ما نداشت ولی نسلش را منقرض کردیم. آدمیم دیگر. گفت: اینها که حیوانات را می‌کشند واقعا آدم هستند؟ گفتم: نیستند. گفت: این خشونتی که در شکار حیوانات داریم باید بررسی جامعه‌شناختی بشود. اصلا چرا مردم این قدر با حیوانات خشن رفتار می‌کنند. البته همه‌اش هم خشونت نیست چون توی خبرها می‌خواندم یک نفر توی حیاط خانه‌اش گرگ نگهداری می‌‌کرده است. واقعا کسی که در حیاط خانه‌اش گرگ دارد از لحاظ روانی سالم است؟ اصلا چطور گرگ را به دام انداخته است؟ گرگ مگر مرغ است که دنبالش کنی دمش را بیگیری پرتش کنی توی قفس! گفتم: راستش خودم توی سایت دیده‌بان محیط‌زسیت ایران دیدم که یک نفر توی انباری خانه‌اش از دو رأس آهو نگهداری می‌کرده است! گفت: مردم چه می‌کنند؟ گفتم: توی خبرها می‌خواندم عرب‌ها پرندگان شکاری مثل عقاب و باز و شاهین و قرقی را از ۲۰ میلیون تا ۸۰ میلیون تومان می‌خرند. و برای پرندگانی مثل «هوبره» حاضرند جان هم بدهند. گفت: پلنگ چه؟ گفتم: شکارچیان غیرمجاز پلنگ را اغلب برای این می‌کشند که بگویند ما پلنگ کشته‌ایم. پلنگ‌کشتن برایشان افتخار می‌آورد. گفت: مردند تفنگ را زمین بگذارند بعد با پلنگ روبرو بشوند. گفتم: اگر مرد بودند اصلا سلاح دست نمی‌گرفتند. گفت: چند روز پیش یکی از همسایه داشت با تفنگ بادی به یاکریم‌ها شلیک می‌کرد،‌ زنگ زدم اورژانس اجتماعی بیاید. گفتم: آمد؟ گفت: نیامدند، گفتند اگر به آدمی چیزی شلیک کرد بگویید بیاییم. گفتم: دیوانه است، کسی که به یاکریم رحم نمی‌کند به زن‌ و بچه من رحم می‌کند؟ گفتند: داشتن تفنگ بادی و شلیک به یاکریم جرم نیست. یعنی مهندس گاهی چنان قانون موبه‌مو اجرا می‌شود که مو بر تن آدم سیخ می‌شود. گفتم: بله، و گاهی هم چنان اجرا نمی‌شود که مو بر تن آدم سیخ می‌شود. گفت: کلا موی سرمان سیخ است در این روزگار!

از چلچراغ شماره ۵۵۳ شنبه ۲۸  دی، صفحه سیتالوپرام

شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۲ | رضا ساکی

یک ایرانی در کانادا

روحانی در جشنواره رازی: پزشک باید آنقدر شهامت داشته باشد که برای خوشایند بیمار صفحه نسخه را پر نکند!

شاید فکر کنید در میان پزشکان این طور آدم باشهامت پیدا نمی‌شود. اما پیدا می‌شود. من خودم چند پزشک را می‌شناسم که اصولا تا بیمار نیاز نداشته باشد نسخه نمی‌نویسند و حتا شده با بیمار درگیر بشوند دست به نسخه‌نویسی نمی‌برند. حتا من پزشکی را می‌شناسم که اگر بیماری نافاغل و قبل از این که او از بیمار دفترچه بخواهد دفترچه را بگذارد روی میز، پزشک حسابی از خجالتش درمی‌آید.

یعنی ما مردم تنها مردمی در جهان هستیم که بعد از سلام و علیک با پزشک، دفترچه بیمه را می‌گذاریم روی میز پزشک. ما مردم تنها مردمی هستیم که تا از پزشک یک ردیف قرص و شربت و آمپول نگیریم از مطبش بیرون نمی‌رویم. شما که پزشک هستید بهتر از من می‌دانید که «دگزامتازون» یا به قول بروبچ «دگزا» چه بلایی بر سر مردم آورده و می‌آورد. شما بهتر از من می‌دانید که خوددرمانی مردم با مردم چه کرده است.

 یکی از فامیل‌های ما که بعد از سی‌وشش سال زندگی آزگار در ایران، اقامت کانادا گرفته است تعریف می‌کرد که وقتی برای اولین بار در کانادا به پزشک مراجعه کردم او تشخیص داد که من سالمم و مشکلم با استراحت حل می‌شود. ولی با‌ من‌من از او خواستم که چند عدد «ژلوفن» برایم بنویسد. البته این را که گفتم می‌دانستم که ممکن است حتا برایم حبس هم ببُرند و یا مرا به مرکز روانی بفرستند چون یکی از دوستانم را که از پزشکش خواسته بود برایش «سیتالوپرام» بنویسد کت‌بسته به مرکز روانی برده بودند. اما پزشک من این طوری رفتار نکرد و اتفاقا خیلی توجه‌اش به من بیشتر شد و ابراز نگرانی کرد و گفت برای این که بتوانم برای‌تان «ژلوفن» بنویسم باید شش‌هفت‌ تا آزمایش انجام بدهید. گفتم دکترجان من در تمام طول عمرم دو بار آزمایش نداده‌ام آن هم آزمایش‌هایی این طوری. دکتر ام‌آرآی چرا؟ حتما باید ام‌آرآی بدهم؟ برای یک مشت «ژلوفن»؟ دکتر که متوجه رابطه عاطفی ما ایرانی‌ها با «ژلوفن» نشده بود گفت: بله عزیزم، من که نمی‌توانم الکی برای شما دارو بنویسم. ها؟ دوستم تعریف می‌کرد وقتی دیدم اوضاع خراب است دقایقی درباره این که ما ایرانی‌ها تا بهمان ثابت نشود که در حال مرگ هستیم قرص نمی‌خوریم حرف زدم  و بعد از مطب فرار کردم.

امیدوارم روزی برسد که همه پزشکان ما شهامت مورد نظر دکتر روحانی را داشته باشند. دیگر مزاحم وقت شما پزشکان عزیز نمی‌شنوم و با همین خاطره از دوستم  شما را به خدا می‌سپارم.

هفته‌نامه‌ی سپید، سال ۷، شماره ۳۸۶، پنج‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۲

شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۲ | رضا ساکی

اگر سفره دل پزشکان باز بشود!

یک فامیلی داریم که خودش و کس‌وکارش همه در شمال هستند ولی خودش برای گذارندن طرح در مناطق محروم به قشم رفته است! یعنی از شمالی‌ترین مرز ایران به جنوبی‌ترین مرز ایران است. این فامیل ما برای دیدن خانواده‌اش مجبور است آن قدر که ما در اتوبوس می‌نشینیم در طیاره بنشیند و از بندرعباس تا رشت برود. این موضوع سال‌هاست بین پزشکان و قانون‌گذاران محل بحث و مناقشه است و حالا هم یکی از دغدغه‌های اصلی آقای وزیر بهداشت است.

اصولا توزیع نیروی انسانی در کشور ما هیچ ربطی به بومی بودن نیرو ندارد. در سربازی هم این طوری است که شما در تبریز اعزام می‌شود، آموزشی را در مشهد می‌گذرانید و برای ادامه خدمت به زاهدان منتقل می‌شوید. یعنی هیچ حساب‌وکتابی ندارد و کسی تضمین نمی‌کند شما در شهر خودت یا دست‌کم استان خودت سرباز بشوی. البته الان خیلی اوضاع بهتر شده است ولی هنوز هستند کسانی که از بدشانسی آواره مام‌میهن می‌شوند.

پزشکان علاوه بر بحث خدمت در مناطق محروم در سربازی رفتن مشکلاتی دارند. من خودم با پزشکان خدمت کرده‌ام. چون فوق‌لیسانس‌ها و آنها که مدرک دکتری دارند با هم آموزش می‌بینند. یعنی در تمام مدت سه ماهی که در آموزشی بودیم با خودم می‌گفتم این پزشکان چرا باید اینجا باشند. چرا باید چهار صبح پزشک نخبه مملکت را با لگد به در آسایشگاه بیدار کرد و او را در میدان سینه‌خیز برد! راستش در گردان ما شش پزشک بودند که همگی آماده رفتن از مام‌میهن بودند و بعد از گرفتن کارت پایان‌خدمت نیم ساعت توی ایران کار نداشتند. اما برخی هم بودند که دوست داشتند در سربازی مفید باشند، نه این که کلاغ‌پر و نظام‌جمع بیاموزند.

شما الان بروید توی پادگان‌ها ببینید چه خبر است. آنهایی که با سیکل آمده‌اند می‌گویند چرا باید دو سال پابکوبیم، حالا ببینید کسی که فوق‌تخصص دارد اگر سفره دلش را باز کند چه می‌گوید!

هفته‌نامه‌ی سپید، سال ۷، شماره ۳۸۵، پنج‌شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۲

یکشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۲ | رضا ساکی

داستان

سرگرمی‌های دوران کودکی ما زیاد نبود. یعنی مثل حالا زیاد نبود. آن روزها یعنی روزهای خوب دهه شصت ما هم برای خودمان عالمی داشتیم. آن وقت‌ها ما زیاد صابون به دل‌مان می‌زدیم. مثلا هر روز صبح صابون به دل‌مان می‌زدیم تا عصر بشود و فوتبال بازی کنیم. آن روزگار هر محله‌ای و هر کوچه‌ای با محله‌ها و کوچه‌های دیگر بازی می‌کرد و هر محله و کوچه‌ای تیم خودش را داشت. آن وقت‌ها ما کلا در حال صابون‌زدن به دل‌مان بودیم. برای شب یلدا، برای نوروز، برای تعطیلی‌ آخر هفته، برای تابستان، برای خرید سال نو یا خرید ماهِ مهر ماه مدرسه، حتا برای واکسن زدن هم به دل‌مان صابون می‌زدیم چون حس می‌کردیم با هر واکسنی که می‌زنیم بزرگ‌تر می‌شویم و نمی‌دانستیم که بزرگ شدن آش دهان‌سوزی نیست و آدم هر چه بزرگ‌‌تر می‌شود بیشتر به دنبال کودکی می‌گردد.

آن روزها که من کودکی و نوجوانی و جوانی‌ام را در خرم‌آباد می‌گذارندم مدرسه‌ها گاهی برنامه‌های فوق‌العاده هم داشتند. البته در دوران دبستان چون جنگ بود و دایم حمله هوایی می‌شد زیاد از این خبرها نبود و برنامه‌های فوق‌العاده همه در مدرسه انجام می‌شد. یعنی ما را به سینما نمی‌بردند بلکه سینما را به مدرسه می‌آوردند. خوب یادم هست هفته‌ای یک بار دستگاه آپارات به مدرسه‌مان می‌آوردند و برایمان فیلم پخش می‌کردند. یادم هست «تاراج» را چند بار و «بلمی به سوی ساحل» را بیش از ده بار در دوران دبستان دیدیم و هر بار از دیدن آنها خوشحال می‌شدیم. راستش فیلم‌ها فقط برای خوشحالی نبود، بلکه عوض شدن فضای کلاس و مدرسه و همنشینی با مدیر و ناظم و معلم‌ها برایمان خوشحال‌ کننده‌‌تر بود. به ویژه این که با «تی‌تاب» یا «ویفر پرتقالی» هم پذیرایی می‌شدیم. این فیلم دیدن هفتگی یکی از تفریحات آن روزهای ما بود و ما هر هفته دل‌مان را برای دیدن فیلم صابون می‌زدیم و هفته‌هایی که از دستگاه آپارات خبری نمی‌شد حسابی دمغ می‌شدیم. یادم هست یک بار قول داده بودند برای‌مان کارتون پخش کنند. مدیر مدرسه وقتی توی صف گفت این هفته کارتون می‌گذاریم چنان از خوشی جیغ کشیدیم و همدیگر را بغل کردیم که صدای‌مان تا بالای فلک‌الافلاک رسید. یادم می‌‌آید تمام آن هفته را با شوق کارتون سر کردیم. هر کس چیزی می‌گفت و نام یک کارتون را می‌برد. البته آن موقع مثل حالا نبود که این همه کارتون برای دیدن باشد. آن موقع همه نام همه کارتون‌ها را بلد بودند. خلاصه که روز موعود رسید اما دستگاه آپارات نیامد که نیامد. هیچ وقت درست نفهمیدیم که چرا آن هفته دستگاه را نیاوردند ولی نیامدن دستگاه همانا و ضدحال خوردن ما همانا! یعنی لغو شدن برنامه پخش کارتون چنان روی ما تاثیر گذاشت که مدیر دلش نیامد ما را به کلاس بفرستد و اجازه داد آن ساعت را توی حیاط بمانیم و فوتبال بازی کنیم تا بیشتر غصه نخوریم. مدیر مدرسه‌مان خیلی خوب می‌دانست وقتی یک بچه برای چیزی به دلش صابون زده باشد وقتی آن چیز مهیا نشود حسابی توی ذوقش می‌خورد. به همین دلیل هفته بعد حسابی ما را غافل‌گیر کرد و کل هفته روزی نیم ساعت برایمان کارتون پخش کرد.

اما شما بهتر از من می‌دانید آدم بزرگ‌ها هم صابون به دل‌شان می‌زنند و اگر چیزی که دوست دارند کنسل بشود خیلی ناراحت می‌شوند. اصلا آدمی‌زاد در صابون به دل زدن سن‌وسال نمی‌شناسد. اصلا آدمی‌زاد است و یک دل که اگر صابونش نزند، دیگر آدمی‌زاد نیست.

از چلچراغ شماره ۵۵۳ شنبه ۲۸  دی، صفحه سیتالوپرام

یکشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۲ | رضا ساکی