من و زِدفور یهویی

ماجراهای اداره:

یعنی هر چه ضایع‌بازی و خجالت است از این صابر شروع می‌شود. امروز هم مثل اغلب روزها، اداره را تعطیل کرد با این کارهایش. اصلا فکر نمی‌کند کاری که می‌خواهد انجام بدهد درست است یا نه. همان ایده اولیه را که به ذهن ناقصش می‌رسد اجرا می‌کند.

امروز یک نفر با یکی از مدیران کار داشت و ماشینش را آورده توی اداره. صابر وقتی آمد توی اتاق لکنت گرفته بود. هی می‌گفت دددیدید؟ می‌گفتیم چه را؟ می‌گفت ماشین را. بی‌ام‌و زِدفور را. بیایید برویم با ماشین سلفی بگیریم. خلاصه هر چه کردیم مانع صابر بشویم نشد. می‌گفت: حتما باید بروم یک عکس یهویی با این ماشین بگیرم. ماشین هشتصد میلیونی روز اروپا توی حیاط اداره پارک شده. این بهترین فرصت است. یک بار توی خیابان خواستم این کار را بکنم صاحبش کتکم زد فکر کرد قصد دزدی دارم.

صابر آن قدر درباره ماشین و قیتمش حرف زد که کل اداره جمع شده بودند دور ماشین. روی زمین می‌نشتند و سلفی می‌گرفتند. صابر می‌گفت: اگر می‌گذارید توی اینترنت باید بنویسید من و زدفور یهویی. می‌گفت: هشتگ هم بزنید بچه‌مایه‌دارهای تهران.

عکاسی با ماشین که تمام شد کارمندان شروع کردند به صحبت کردن درباره قیمت ماشین. هر کس چیزی می‌گفت. البته همه عقیده داشتیم که در زندگی این دنیا دست‌مان به چنین چیزی نخواهد رسید. همین طور دور ماشین بودیم که صاحبش آمد. خجالت‌زده کنار رفتیم. جوانی بود 22 ساله، شاید 21 ساله. جای پسر همه ما. ماشین را روشن کرد و رفت. ما مات‌ومبهوت رفتنش را دیدیم. ماشین که دور شد خواستیم برگردیم سر کار که صابر با حالت بهت گفت: ماشین خودش اینه، ماشین باباش چیه؟ با شنیدن پرسش صابر همه دور هم جمع شدیم و شروع کردیم به گمانه‌زنی درباره ماشین بابای پسره.

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *