دژ

نمی‌آمدم روبروی در مدرسه بایستم. تو شاید فکر می‌کردی از غرور است اما از سر خجالت بود. همان جا دور میدان منتظر می‌شدم. از آنجا به مدرسه‌ات دید داشتم. همیشه جزو آخرین‌ نفرها بیرون می‌آمدی. اوایل سعی می‌کردم میان آن همه دخترک پیدایت کنم اما بعد صبر می‌کردم همه بروند تا تو پیدایت بشود. بدو از در مدرسه بیرون می‌آمدی و بلافاصله راهت را به سمت میدان کج می‌کردی. سرت همیشه پایین بود و سرعتت زیاد. یک بار محکم خوردی به یک آقا و یک بار هم با سر رفتی توی بساط پشمک‌فروش. انگار بلد نبودی با سر بالا بدوی. تا خود میدان هم سرت پایین بود. به من که می‌‌رسیدی ناگهان ترمز می‌کردی و می‌گفتم: سلام عاموزا. عاموزا را هر بار یک طور می‌گفتی. هر بار اما توی دلم خالی می‌شد. بعد گوشه مانتویت را می‌گرفتم و می‌بردمت گرداب. قرار هر روز‌مان بود. شش سال تمام این کار را کردیم. آن روزها گرداب هنوز پله نداشت. پله‌های سنگی خودش بود فقط. عشق می‌کردی از دیدنش. هر بار که می‌‌بردمت آن بالا چنان با تعجب توی گرداب را نگاه می‌‌کردی که انگار بار اولت است. آب گرداب سبز بود. همیشه می‌پرسیدی: عاموزا آب مگر آبی نیست؟ این چرا سبز است؟ من هم همیشه همان پاسخ شش ساله را می‌دادم که از پدرم شنیده بودم: آب گرداب به خاطر نوع گیاه‌هایی که در آن هست سبز است. بعد تو می‌پرسیدی کدام گیاه؟ من هم یک اسم از خودم درآورده بودم و می‌گفتم: گیاه سبزه‌ای.

هر روز بعد از گرداب‌گردی یک برگ می‌انداختم توی جوب. آب جوب تند بود. از زیر گرداب بیرون می‌زد و هوف‌هوف می‌کرد. برگ را می‌انداختم و مسابقه می‌دادیم. هر کس که از برگ جلوتر می‌‌زد برنده بود. همیشه تو برنده می‌شدی. مثل هر روز. شش سال برنده بودی.

آن شش سال که تمام شد تو شش سال بزرگ‌تر شدی. رسیده شدی. خانم شدی. طوری شدی که دیگر خجالت می‌کشیدم دور میدان هم بایستم. بعد کم‌کم روال شش ساله به هم خورد. به قول خودت خوب نبود جلوی مردم. کم‌کم خودت برگشتی خانه. بی‌من. بی‌گرداب. بعد کم‌کم آقا رضا شدم. عاموزا نبودم. رضا هم نه. آقا رضا. آقا رضا خودش شد دیوار. مثل دیوارهای باستانی گرداب. از روزی که آقا رضا شدم دیگر آن رضای قدیمی نبودم. کم‌کم همه چیز عوض شد. مدرسه تو را کوبیدند. تابلوی شهید مرادداوودی را برداشتند گذاشتند روی مدرسه‌ای دیگر. جوب قدیمی را خراب کردند و آب گرداب را کشیدند توی تانکر و بردند. بعد پدر رفت و تو آمدی توی مراسم به من گفتی: تسلیت عرض می‌کنم. تسلیت عرض می‌کنم شد دیوار. دیوار روی دیوار آمد. شش سال بعد از آن شش سال، سال‌های دیوارکشی بود. بعد کم‌کم همه چیز کاملا فراموش شد. بعد من شدم آقای ساکی. آقای ساکی درِ قلعه بود. با دیوارهای بلند. مثل فلک‌الافلاک.

از: چلچراغ

5 دیدگاه برای “دژ”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *