صاحب‌خانه‌ها باید کمی معرفت داشته باشند

ماجراهای اداره:

مرادی امروز از صبح پریشان بود. هی می‌رفت و می‌آمد. آخر سر هم آمد به براتی گفت: الان دستی چقدر داری؟ گفت: بیست تومن. گفت: مسخره می‌کنی؟ گفت: خودت گفتی الان، بیا بیست تومن بیش‌تر ندارم. گفت: تا فردا چقدر می‌توانی جور کنی؟ گفت: صد تومن. گفت: یعنی یک آدم سالم دوروبرم پیدا نمی‌شود. همه مثل خودم داغون. بعد هم رفت.

سر ناهار کمی حالش بهتر شده بود. به براتی گفت: شرمنده آن‌طوری گفتم. صاحب‌خانه‌مان می‌خواهد خانه را بفروشد. گفته سریع تخلیه کنیم. ما فکر می‌کردیم قرارداد را تمدید می‌کند اما نکرد. گفتم: یعنی از قبل خبر نداد؟ گفت: نه والا. براتی گفت: شرمنده‌ام رفیق. محمدی که حرف‌های ما را شنیده بود آمد نشست کنارمان و گفت: پارسال زنم حامله بود که صاحب‌خانه زنگ زد گفت تخلیه کنید. گفتم: زنم هشت‌ماهه حامله است. گفت: به سلامتی، قدمش خیر باشد. خلاصه با همان وضع تخلیه کردیم. بچه که به دنیا آمد کمبود وزن داشت. دکترش می‌گفت چرا به مادر بچه در طول بارداری رسیدگی نکرده‌ای. گفتم: والا مادرش هر چی می‌خورد خرج بلند کردن وسایل خانه می‌کرد و چیزی به این طفل نمی‌رسید.

گفتم: صاحب‌خانه‌ها باید کمی معرفت داشته باشند. صابری که حرف‌های ما را شنیده بود آمد نشست کنار ما و گفت: صاحب‌خانه ما خودش کمک کرد وسایل‌مان را ببریم بگذاریم توی کوچه. آدم بامعرفتی بود.

عصر دوباره دیدم مرادی دارد خودش را می‌خورد. پرسیدم چه شده؟ گفت: روی تابلو اعلانات نوشته بود برای دریافت وام فوری به مالی مراجعه کنید. گفتم: خدا را شکر چه خوب. ادامه داد: رفتم مالی گفتند دو میلیون وام می‌دهیم برای اردیبهشت 95. گفتم: ای بابا. ولی کاش ثبت‌نام می‌کردی. بالاخره چشم به هم بگذاریم اردیبهشت 95 می‌رسد. گفت: خواستم ثبت‌نام کنم اما متقاضی زیاد بود سایت بسته شد. بعد گفتند فقط برای دی‌ماه 96 وام داریم. گفتم: ثبت‌نام کردی؟ گفت: بله. گفتم: خدا را شکر. بعد دست کرد توی جیبش و یک چک امضاشده درآورد و گفت: داری دو میلیون به من قرض بدهی؟ دی‌ماه 1396 برمی‌گردانم.

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *