من اجنبی‌پرستم؟!

ماجراهای اداره:

صابری و قاسمی امروز را هم با مرافعه آغاز کردند. همان اول صبح صابری روزنامه را کوبید روی میز قاسمی و گفت: تحویل بگیر. باز هم با کشورهایی که دوست داری، هم رده شدیم. ببین این ماییم، این غناست، این مغولستان است، این مالاوی است و این هم بلاروس است. قاسمی روزنامه را برداشت و پرت کرد روی میز صابری و گفت: به من چه. برو از آقای روحانی بپرس این چیزها را. صابری گفت: از روحانی بپرسم؟ این بیچاره که 39 درصد را کرده 17 درصد. فعلا فقط دارد دسته‌گل‌های به آب داده شده را جمع می‌کند.

صابری و قاسمی طبق معمول یقه هم را گرفتند و طبق معمول مرادی با یک تشر آرام‌شان کرد. هر دو از بحث سیاسی خسته نمی‌شوند. مرادی بعد از این که اوضاع آرام شد از صابری پرسید: رتبه ایران در تورم چه ربطی به قاسمی دارد. صابری گفت: ربط دارد. ایشان از این کشورها خوشش می‌آید. ما به جای این که در کنار آلمان و انگلیس و فرانسه و آمریکا باشیم در کنار غنا و مغولستان هستیم. قاسمی اسم امریکا را که شنید دوباره پرید یقه صابری را گرفت و گفت: ای وطن‌فروش، ای اجبنی‌پرست. صابری گفت: اگر آرزوی این که تورم در مملکت ما مثل مملکت آنها باشد، اجنبی‌پرستی است، پس من اجنبی‌پرستم. مرادی گفت: قاسمی تو تا اسم امریکا را می‌شنوی عصبی می‌شوی منظور صابری فقط این که بود تورم‌مان کم بشود. بعد آنها را جدا کرد و رو به صابری پرسید: تورم آنها چقدر است؟ صابری گفت: طبق گفته بانک جهانی انگلیس 1.5 درصد،‌ آمریکا 1.6 درصد، آلمان 0.9 درصد و فرانسه 0.5 درصد. مرادی گفت: پدرسوخته‌ها خوب تورم کمی دارند.

قاسمی گفت: متاسفم که به بانک جهانی اعتماد می‌کنید. این آمار را صهیونیست‌ها داده‌اند. تیموری که تا به حال ساکت بود پرسید: به اسرائیل چه ربطی دارد؟ شما خودت چیزمیز برای خانه نمی‌خری؟ قاسمی پوزخند زد و گفت: چرا می‌خرم. متوجه گرانی هم هستم اما به آمار بانک جهانی اعتماد ندارم. صابری گفت: اعتماد نداری نداشته باش. این را گفت و پرید یقه قاسمی را گرفت. یعنی روزی نیست که این دو نفر با هم کل‌کل نکنند. از شانس بد، یکی استقلالی است و آن یکی پرسپولیسی. یکی بارسلون را دوست دارد، آن یکی رئال را. یکی سیگار می‌کشد، یکی نمی‌کشد. یعنی شما بگو این دو نفر یک وجه اشتراک داشته باشند؛ ندارند. یعنی اصلا از زمین تا آسمان با هم فرق دارند.

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

خندیدن با چهارهزار تومان

ماجراهای اداره:

مرادی امروز سرگرم اینترنت‌بازی بود. توی سایت‌ها می‌چرخید و هر چند لحظه یک بار می‌گفت: آدم نمی‌دونه به چی اعتماد کنه نوشته گوشت بوفالو از هند وارد کردن بریزن تو سوسیس کالباس. آدم نمی‌دونه به چی اعتماد کنه نوشته دو تا بچه تو لوکس‌ترین و گرون‌ترین بیمارستان تهران عوض شدن. آدم نمی‌دونه به چی اعتماد کنه نوشته استقلال دیگه شانس قهرمانی نداره. آدم نمی‌دونه به چی اعتماد کنه نوشته حذف کامل سبوس از آرد فاجعه است. آدم نمی‌دونه به چی اعتماد کنه…

تیموری که معلوم بود از دست خبرهای مرادی شاکی شده است گفت: خب چند تا خبر خوب هم بخون. کُشتی ما رو با این خبرها. یه کالباس هم می‌خوردیم حالا دیگه نمی‌تونیم بخوریم. مرادی سرش را از پشت مانیتور بیرون آورد و گفت: شما بیا جای من بشین خبر خوب پیدا کن. مرض ندارم که خبر بد بخونم. همش همینه. تیموری ادامه داد: به جای خوندن سایت‌ها برو تو شبکه‌های اجتماعی چند تا فیلم خنده‌دار ببین دلت وا شه. مرادی گفت: من تو فیس‌بوک نیستم و کار غیرقانونی هم نمی‌کنم. تیموری گفت: یعنی می‌خوای بگی فیلترشکن نداری؟ مرادی گفت: خیر. خیر را طوری گفت که تیموری ادامه ندهد اما تیموری موبایلش را برداشت و رفت نشست کنار مرادی و گفت: ببین، این فیلم‌ها را از آن‌جا دانلود کرده‌ام. مرادی رویش را برگرداند و گفت: من مستهجن نگاه نمی‌کنم. تیموری بنده خدا سرخ‌وسفید و گفت: مستهجن یعنی چی؟ خنده‌دار است. ببین. تیموری یک‌سری از فیلم‌هایی را که با وایبر برایش آمده بود به مرادی نشان داد. مرادی اول فقط لبخند زد ولی بعد از یک دقیقه کف اتاق ولو شده بود و هرهر می‌خندید. صدای خنده‌اش آن‌قدر بلند بود که از اتاق بغلی به دیوار کوبیدند که یعنی آرام‌تر.

تیموری که حسابی به هدف زده بود به مرادی گفت: حالا دیدی این بهتر است. ببین چقدر خندیدی. حالا برایت یک فیلترشکن بخرم؟ ماهی چهارهزار تومن. مثل بنز کار می‌کند. بخرم؟ مرادی که داشت از خنده ریسه می‌رفت با دست اشاره کرد که بخر.

امروز تا عصر تیموری پلی کرد و مرادی خندید. آن‌قدر خندید که شلوارش برایش گشاد شده بود. تیموری برایش وایبر هم نصب کرد تا شادی مرادی دوچندان بشود. مرادی می‌گفت امروز من را از راه به در کردید. می‌گفت و می‌خندید.

باقی بقای‌تان.

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

تب لذت شومینه در کشور

ماجراهای اداره:

صابری آخر هفته رفته بود دماوند و پلور و دشت‌لار. حسابی آن‌جا چرخیده بود و طبق معمول آمار درآورده بود. می‌گفت: نامردها تا بالای کوه ویلا ساخته‌اند. جنگل‌ را تراشیده‌اند و ویلا ساخته‌اند. کنار رودخانه ویلا ساخته‌اند. اصلا مملکت را به فنا داده‌اند. من نمی‌دانم این عطش ویلاسازی از کجا آمده است. واقعا این آدم‌هایی که می‌روند جنگل را صاف می‌کنند و ویلا می‌سازند باید محاکمه شوند. نمی‌دانم از کجا پول می‌آورند. باور کنید روبه‌روی پیست آبعلی یک ویلا ساخته‌اند شش طبقه. نوک کوه. جای این‌ها در اوین است. قانون باید همه این ویلاها را خراب کند.

صابری همین‌طور داشت یک‌ریز حرف می‌زد که مرادی گفت: صابری جان یک دور از جان هم بگو شاید کسی در جمع ویلا داشته باشد. صابری مکث کرد و گفت: توی این جمع؟ البته ما ویلاهای قانونی هم داریم اما کارمند و ویلا؟ مرادی گفت: بالاخره. صابری گفت: یعنی خود شما؟ مرادی گفت: ویلا که نمی‌شود گفت، یک آلونک کوچک است در کلاردشت، وسط گون‌ها نیست اما از گون‌ها هم دور نیست. محمدی ادامه حرف مرادی را گرفت و گفت: ما هم یک ویلای حقیر داریم در سوادکوه که متعلق به خودتان است، وسط جنگل نیست اما از جنگل هم دور نیست. قاسمی ادامه حرف محمدی را گرفت و گفت: ما هم یک ویلا داریم طرف‌های انزلی. دنج است. نزدیک ساحل نیست اما گاهی آب موج می‌زند توی ویلا. تیموری ادامه حرف قاسمی را گرفت و گفت: ما هم طرف‌های آستارا یک جایی را خریده‌ایم. نزدیک قله نیست اما دور از قله هم نیست. چشم‌انداز خوبی دارد. صابری بهت‌زده به من نگاه کرد. من گفتم: من ویلا ندارم. صابری گفت: ببخشید اصلا فکر نمی‌کردم میان همکاران کسی باشد که ویلا داشته باشد. البته شما که مقصر نیستید، آن کسی که رفته است وسط جنگل و لب دریا و کنار تالاب و دریاچه ویلا ساخته است او مقصر است. او را باید دار بزنند او را باید…

مرادی پرید وسط حرفش و گفت: البته ویلا را خودم ساخته‌ام. محمدی و قاسمی و تیموری هم با سر تایید کردند که خودشان ویلا را ساخته‌اند. صابری باز به من نگاه کرد. گفتم: عرض کردم که ویلا ندارم. صابری رو به آن‌ها کرد و گفت: اگر اجازه بدهید بیش‌تر ادامه ندهیم چون ممکن است کار بیخ پیدا کند و به قطع درخت و هیزم شومینه هم بکشد. مرادی و محمدی و قاسمی و تیموری با هم گفتند: این‌طوری بهتر است چون بالاخره ویلاست و لذت شومینه‌اش.

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

روزی که کارمندان یک ساعت کار کردند

ماجراهای اداره:

امروز توی اداره چو افتاده بود که علی‌الحساب وام می‌دهند. محمدی می‌گفت: وام را به کارمندان بالای 25 سال و صاحب فرزند و مستاجر که صاحب‌خانه دارد بیرون‌شان می‌کند می‌دهند و من شرایطش را دارم. صابر می‌گفت: وام مخصوص مجردهای مرد است که هنوز خواستگاری نرفته کمرشان زیر بار ازدواج خم شده است و من شرایطش را دارم. مرادی می‌گفت: کارمندانی که یک سال به بازنشستگی‌شان مانده و یک دختر دم ‌بخت و یک پسر دم بخت دارند این وام را می‌گیرند و من وام را می‌گیرم. قاسمی می‌گفت: وام به کارمندانی تعلق می‌گیرد که یک فرزند محصل و یک فرزند دانشجو داشته باشد، مثل من. تیموری می‌گفت: وام مخصوص کارمندانی است که در خانه هفتادمتری از پدر خودشان و مادر زن‌شان نگهداری می‌کنند، من واجد شرایط هستم. نعمتی می‌گفت: وام را به کسانی مثل من می‌دهند که اگر قاضی حکم بدهد باید برای دو میلیون تومان بروم زندان. ملکی می‌گفت: وام را به آن‌ها می‌دهند که در یک قدمی طلاق هستند، مثل من که در یک قدمی طلاق هستم و باید مهریه بدهم.

خلاصه هر کس چیزی می‌گفت تا خبر رسید که وام در کار نیست. مدتی در سکوت گذشت. یعنی نیم‌ ساعت همکاران کار کردند که احمدی در اتاق را باز کرد و گفت: شنیده‌ام قرار است بُن‌ کالای دویست‌هزار تومانی بدهند. احمدی که رفت محمدی گفت: کاش به جای بن پول می‌دادند می‌دادیم به صاحب‌خانه. صابر گفت: بن‌ کالا برای بعد از عروسی خوب است نه حالا که به پول نیاز دارم. مرادی گفت: کاش دو تا بن صدتومنی بدهند یکی را بدهم دخترم یکی را به پسرم. قاسمی گفت: من لنگ پول شهریه‌ بچه‌ها هستم این‌ها بن می‌دهند. تیموری گفت: بن خوب است اما وام چیز دیگری است. نعمتی گفت: من که عاقبت باید بروم زندان. بن با وام چه فرقی دارد. ملکی گفت: بن بعد از طلاق به درد نمی‌خورد. وام بعد از طلاق می‌چسبد.

خلاصه هر کسی چیزی گفت تا خبر رسید که بن هم در کار نیست. مدتی در سکوت گذشت. همکاران نیم‌ ساعت دیگر کار کردند که یعقوبی در اتاق را باز کرد و گفت: شنیده‌ام قرار است مساعده بدهند. این جمله از دهان یعقوبی بیرون نیامده بود که دو منگنه، دو جای چسب، یک تقویم رومیزی، یک موبایل، یک گلدان و یک مانیتور به سمتش پرتاب شد.

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

من و زِدفور یهویی

ماجراهای اداره:

یعنی هر چه ضایع‌بازی و خجالت است از این صابر شروع می‌شود. امروز هم مثل اغلب روزها، اداره را تعطیل کرد با این کارهایش. اصلا فکر نمی‌کند کاری که می‌خواهد انجام بدهد درست است یا نه. همان ایده اولیه را که به ذهن ناقصش می‌رسد اجرا می‌کند.

امروز یک نفر با یکی از مدیران کار داشت و ماشینش را آورده توی اداره. صابر وقتی آمد توی اتاق لکنت گرفته بود. هی می‌گفت دددیدید؟ می‌گفتیم چه را؟ می‌گفت ماشین را. بی‌ام‌و زِدفور را. بیایید برویم با ماشین سلفی بگیریم. خلاصه هر چه کردیم مانع صابر بشویم نشد. می‌گفت: حتما باید بروم یک عکس یهویی با این ماشین بگیرم. ماشین هشتصد میلیونی روز اروپا توی حیاط اداره پارک شده. این بهترین فرصت است. یک بار توی خیابان خواستم این کار را بکنم صاحبش کتکم زد فکر کرد قصد دزدی دارم.

صابر آن قدر درباره ماشین و قیتمش حرف زد که کل اداره جمع شده بودند دور ماشین. روی زمین می‌نشتند و سلفی می‌گرفتند. صابر می‌گفت: اگر می‌گذارید توی اینترنت باید بنویسید من و زدفور یهویی. می‌گفت: هشتگ هم بزنید بچه‌مایه‌دارهای تهران.

عکاسی با ماشین که تمام شد کارمندان شروع کردند به صحبت کردن درباره قیمت ماشین. هر کس چیزی می‌گفت. البته همه عقیده داشتیم که در زندگی این دنیا دست‌مان به چنین چیزی نخواهد رسید. همین طور دور ماشین بودیم که صاحبش آمد. خجالت‌زده کنار رفتیم. جوانی بود 22 ساله، شاید 21 ساله. جای پسر همه ما. ماشین را روشن کرد و رفت. ما مات‌ومبهوت رفتنش را دیدیم. ماشین که دور شد خواستیم برگردیم سر کار که صابر با حالت بهت گفت: ماشین خودش اینه، ماشین باباش چیه؟ با شنیدن پرسش صابر همه دور هم جمع شدیم و شروع کردیم به گمانه‌زنی درباره ماشین بابای پسره.

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

اشتباه آمریکایی‌ها در کشتی

ماجراهای اداره:

امروز کلا جو اداره ورزشی بود. همکاران بعد از برد تیم ملی کشتی برابر آمریکا کلی خوشحال بودند. صابر گفت: برد آمریکا در خاک آمریکا آن هم در فینال و در بازی آخر چه حالی داد. محمدی گفت: انصافا انگار در خانه خودمان بازی می‌کردیم. کل ورزشگاه ایرانی بود. صابر گفت: اشتباه آمریکایی‌ها این است که بازی‌ها را در لس‌آنجلس برگزار کردند. ایرانی‌ها آن‌قدر زیاد بودند که موج مکزیکی می‌رفتند. مرادی گفت: دقت کرده‌اید که هر تیمی از ایران در هر کجای جهان که بازی می‌کند انگار در خانه داریم بازی می‌کنیم؟ صابر گفت: تهرانجلس است دیگر. قاسمی گفت: تو هم که بدت نمی‌آید از موسیقی لس‌آنجلسی! صابر گفت: محتویات موبایل من به خودم مربوط است. قاسمی گفت: اما وقتی زنگ می‌خورد و‌ آن خواننده معلوم‌الحال می‌خواند دیگر حریم خصوصی نیست. صابر خواست جواب بدهد که تیموری بحث را عوض کرد.

گفت: راستی ماجرای مربی‌گری کی‌روش با دخالت روحانی حل شد؟ مرادی گفت: گویا این‌طوری است. قاسمی گفت: من نمی‌دانم چرا کار باید به رییس‌جمهور بکشد. صابر گفت: می‌گفتند علی دایی را هم احمدی‌نژاد برداشته. محمدی گفت: آن عزل کجا و این ابقا کجا. قاسمی گفت: بحث را سیاسی نکنید. صابر گفت: سیاسی هست. وقتی کار به رییس‌جمهور می‌کشد یعنی سیاسی شده. تیموری گفت: چه چیز سیاسی نیست؟ مرادی گفت: همه جا سیاست را از راه فرهنگی حل می‌کنند ما همه چیز را از راه سیاسی حل می‌کنیم. البته راه سیاسی همیشه جواب می‌دهد. صابر گفت: البته روحانی خودش اهل ورزش است، دوست دارد فوتبال را. قاسمی گفت: یعنی احمدی‌نژاد نبود؟ صابر گفت: آقا چرا من وقتی اسم روحانی را می‌آورم شما فکر می‌کنی دارم به کس دیگری تکه می‌اندازم. قاسمی گفت: چون می‌اندازی. محمدی گفت: بحث را سیاسی نکنید بگذارید شیرینی برد تیم ملی برای‌مان بماند. در همین لحظه موبایل صابر زنگ زد و قاسمی شاکی شد و همه چیز دوباره به هم ریخت. محمدی وسط آن بلوا و صدای موسیقی موبایل صابر و دادوبیداد قاسمی تکرار می‌گفت: بگذارید شیرینی برد تیم ملی برای‌مان بماند. اما نماند.

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

شصت‌وچهار نظر درباره عمره رفتن یا نرفتن

ماجراهای اداره:

آخرین‌بار که در اداره درباره یک موضوع توافق داشتیم همان بازی ایران استرالیا بود که همه دوست داشتیم ایران ببرد. بعد از آن یادم نمی‌آید حرف همه یکی شده باشد. اصلا بعد از آمدن فیس‌بوک دیگر اجماع نکردیم. هر کس حالا ساز خودش را می‌ِزند. قبلا مثلا اگر درباره ایرانی بودن یا خارجی بودن مربی تیم‌ملی بحث می‌کردیم، دو گروه می‌شدیم. موافقان مربی ایرانی و موافقان مربی خارجی. حالا اما پنج گروه می‌شویم. موافقان مربی ایرانی، مخالفان مربی ایرانی، موافقان مربی خارجی، مخالفان مربی خارجی و مخالفان بازی فوتبال.

یک جا می‌خواندم که شبکه‌های اجتماعی و اینترنت باعث تکثر در جامعه شده است. گاهی در اداره مثلا درباره قیمت گوجه شانزده نظر مختلف داریم. یعنی کار از تکثر گذشته است. همین امروز شمردم دیدم همکاران بعد از تعرض به ایرانی‌ها در جده، درباره عمره رفتن یا عمره نرفتن شصت‌وچهار نظر گوناگون دارند.

چند روز پیش آقا مصطفی مسئول خرید اداره آمده بود توی اتاق. از دهنش پرید که برای روز مادر چه نوع شیرینی‌ای بخرم. صد نوع شیرینی به او پیشنهاد کردند. بیچاره فرار کرد. چند سال پیش برخی همکاران فرق زبان و دانمارکی را نمی‌دانستند اما حالا همه متخصص شیرینی شده‌ا‌ند.

امروز صبح صابر قلیان آورده بود. روی میزش گذشته بود و می‌کشید. وقتی داخل شدم از او خواستم قلیان را ببرد بیرون. گفتم: اداره جای قلیان کشیدن نیست. گفت: سعی کن نظر مخالف من را تحمل کنی. گفتم: نظر مخالف را ببر بیرون. گفت: به جای منکوب کردن نظر مخالف بیا در کنار هم باشیم. گفتم: دودش دارد خفه‌مان می‌کند. گفت: تحمل کن.

مرادی اما مثل من نیست. زنگ زده بود حراست اداره. حراست آمد صابر و قلیانش را با هم بلند کرد و برد. صابر میان زمین و هوا می‌گفت: استفاده از قوه‌ قهریه در جوامع بسته حتی درباره قلیان باعث می‌شود جریان‌های معترض و آزاداندیش…

صابر شش سال پیش کارمند نمونه اداره بود. این‌طوری نبود اصلا. دیوانه‌ نبود.

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

نژادپرستی در وایبر

ماجراهای اداره:

یک گروه وایبری داریم به نام گروه اداره. من و مرادی و اسدی و خادمی و محمدی و صابر و بچه‌های دیگر در آن هستیم. البته فقط آقایان اداره. خانم‌ها هم لابد برای خودشان گروه دارند. مرادی از امروز صبح پیچیده بود به پای صابر که چرا عکس‌های نژادپرستانه می‌گذارد.

صابر می‌گفت: نژادپرستی کدام است واقعیت تاریخی است. مرادی می‌گفت: خجالت بکش. زشت است. حتی به دشمن خودت هم توهین نکن. صابر: توهین؟ یعنی مشخص نیست وقتی ما تخت‌جمشید داشتیم آن‌ها هنوز… مرادی فریاد می‌ِزد: این الفاظ فاشسیتی را تکرار نکن صابر. از قهر خدا بترس مومن. صابر می‌گفت: آن کسی که باید از قهر خدا بترسد آن‌ها هستند نه من.

مرادی از صبح یک‌ریز به صابر می‌گوید فاشیست و صابر هم به او می‌گوید صهیونیست. یعنی اگر در کودکستان کار می‌کردم از این‌جا بهتر بود. حتی جلو ارباب‌رجوع هم مراعات نمی‌کردند. صابر یکی را فرستاده بود بالای سر مرادی و گفته بود برو تا آن آقای صهیونیست کارت را انجام بدهد. ارباب‌رجوع هم رفته بود زنگ زده بود به 113 خبر داده بود که کارمندان با گرایش‌های مشهود در این اداره کار می‌کنند. بعد هم حراست آمد تا عصر ما را سین‌جیم کرد که این چه مسخره‌بازی است که راه انداخته‌اید.

دعوای مرادی و صابر اما تمام نشد. صابر تا شب یک‌ریز عکس می‌گذاشت توی وایبر و مرادی برایش طلب مغفرت می‌کرد. آخر هم کارشان به فتوشاپ کشید. صابر رفته بود یک عکس دسته‌جمعی اداره را درست کرده بود و به جای کله مرادی، کله نتانیاهو را گذاشته بود. مرادی هم عکس صابر را کنار هیتلر و موسولینی گذاشته بود و نوشته بود: سران فاشیست.

از همه بدتر پیام‌های‌ صابر بود که خصوصی می‌آمد. می‌فرستاد: آیا می‌دانید د… نام یکی از سرداران … برای صابر نوشتم: دست‌کم نژادپرستی باشعور باش. برایم نوشت: بی‌شعور خودتی. بعد هم عکس د… را برایم فرستاد که شمشیر به دست در حال کشتن دشمنانش بود!…

باقی بقای‌تان

از: خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) – طنز روز

دژ

نمی‌آمدم روبروی در مدرسه بایستم. تو شاید فکر می‌کردی از غرور است اما از سر خجالت بود. همان جا دور میدان منتظر می‌شدم. از آنجا به مدرسه‌ات دید داشتم. همیشه جزو آخرین‌ نفرها بیرون می‌آمدی. اوایل سعی می‌کردم میان آن همه دخترک پیدایت کنم اما بعد صبر می‌کردم همه بروند تا تو پیدایت بشود. بدو از در مدرسه بیرون می‌آمدی و بلافاصله راهت را به سمت میدان کج می‌کردی. سرت همیشه پایین بود و سرعتت زیاد. یک بار محکم خوردی به یک آقا و یک بار هم با سر رفتی توی بساط پشمک‌فروش. انگار بلد نبودی با سر بالا بدوی. تا خود میدان هم سرت پایین بود. به من که می‌‌رسیدی ناگهان ترمز می‌کردی و می‌گفتم: سلام عاموزا. عاموزا را هر بار یک طور می‌گفتی. هر بار اما توی دلم خالی می‌شد. بعد گوشه مانتویت را می‌گرفتم و می‌بردمت گرداب. قرار هر روز‌مان بود. شش سال تمام این کار را کردیم. آن روزها گرداب هنوز پله نداشت. پله‌های سنگی خودش بود فقط. عشق می‌کردی از دیدنش. هر بار که می‌‌بردمت آن بالا چنان با تعجب توی گرداب را نگاه می‌‌کردی که انگار بار اولت است. آب گرداب سبز بود. همیشه می‌پرسیدی: عاموزا آب مگر آبی نیست؟ این چرا سبز است؟ من هم همیشه همان پاسخ شش ساله را می‌دادم که از پدرم شنیده بودم: آب گرداب به خاطر نوع گیاه‌هایی که در آن هست سبز است. بعد تو می‌پرسیدی کدام گیاه؟ من هم یک اسم از خودم درآورده بودم و می‌گفتم: گیاه سبزه‌ای.

هر روز بعد از گرداب‌گردی یک برگ می‌انداختم توی جوب. آب جوب تند بود. از زیر گرداب بیرون می‌زد و هوف‌هوف می‌کرد. برگ را می‌انداختم و مسابقه می‌دادیم. هر کس که از برگ جلوتر می‌‌زد برنده بود. همیشه تو برنده می‌شدی. مثل هر روز. شش سال برنده بودی.

آن شش سال که تمام شد تو شش سال بزرگ‌تر شدی. رسیده شدی. خانم شدی. طوری شدی که دیگر خجالت می‌کشیدم دور میدان هم بایستم. بعد کم‌کم روال شش ساله به هم خورد. به قول خودت خوب نبود جلوی مردم. کم‌کم خودت برگشتی خانه. بی‌من. بی‌گرداب. بعد کم‌کم آقا رضا شدم. عاموزا نبودم. رضا هم نه. آقا رضا. آقا رضا خودش شد دیوار. مثل دیوارهای باستانی گرداب. از روزی که آقا رضا شدم دیگر آن رضای قدیمی نبودم. کم‌کم همه چیز عوض شد. مدرسه تو را کوبیدند. تابلوی شهید مرادداوودی را برداشتند گذاشتند روی مدرسه‌ای دیگر. جوب قدیمی را خراب کردند و آب گرداب را کشیدند توی تانکر و بردند. بعد پدر رفت و تو آمدی توی مراسم به من گفتی: تسلیت عرض می‌کنم. تسلیت عرض می‌کنم شد دیوار. دیوار روی دیوار آمد. شش سال بعد از آن شش سال، سال‌های دیوارکشی بود. بعد کم‌کم همه چیز کاملا فراموش شد. بعد من شدم آقای ساکی. آقای ساکی درِ قلعه بود. با دیوارهای بلند. مثل فلک‌الافلاک.

از: چلچراغ