«بوم بهاری» با حضور لرستانی‌ها در رادیو جوان

برنامه «بوم بهاری» با رویکرد محیط‌ زیست هر روز از رادیو جوان پخش می‌شود. به گزارش یافته، برنامه زیست محیطی و طنز «بوم بهاری» به تهیه کنندگی رضا ساکی نویسنده و طنزپرداز لرستانی تا پایان فروردین 1394، هر روز از ساعت 19 تا 20 به طور زنده از رادیو جوان پخش می‌شود. گوینده این برنامه فاطمه صداقتی است؛ محسن تیزهوش و مجید دریکوند، دو تحصیل‌کرده‌ی ‌لرستانی این حوزه، به عنوان کارشناس در برنامه حضور دارند.
رویکرد اصلی «بوم بهاری» توجه به محیط‌زیست و حفاظت از آن به‌ ویژه در تعطیلات نوروز است و به محیط زیست لرستان توجه خاصی دارد.
ترانه‌ها و تصنیف‌هایی با موضوع طبیعت، معرفی جاذبه‌های طبیعی استان‌ها، گردشگری داخلی، اطلاع‌رسانی درباره وضعیت محیط‌زیست و …  از مباحثی است که در این برنامه به آن پرداخته خواهد شد.

کمدی تراژدی هفته، شش

سودآورترین شغل بعد از اختلاس

زغال لیموی جهرم

قلیان‌کش‌ها خیلی خوب می‌‌دانند زغال لیمو چیست. زغال لیموشیرین این روزها برایش خودش یک برند است. بهترین برند زغال کشور و خاورمیانه و حتی جهان. بی‌اغراق زغالی که در استان فارس و شهر جهرم تولید می‌شود بهترین زغال است. بدون دود و جرقه است. خوب و آرام می‌سوزد و سردرد نمی‌آورد. این گزارش درباره کوره‌های سنتی اطراف جهرم است. شغلی پردرآمد و یک صنعت بزرگ. صنعتی با سود بالا، حتی بالاتر از کارخانه‌های فولاد اصفهان و سدهای خوزستان و نمایشگاه‌های اتومبیل تهران.

زغال در ایران به سه روش تهیه می‌شود. یکی روش مکانیزه است که درصد کمی از تولید زغال را دربرمی‌گیرد. مهم‌ترین دلیلش هم این است که بازار و مشتری زغالی را که به روش صنعتی تولید می‌شود، نمی‌پسندد. روش دوم روش چاه است. همان روشی که در اطراف تهران، ساوه و قم انجام می‌شود. مهم‌ترین مشکل این روش ترک خوردن زغال است. چیزی که مشتری نمی‌پسندد. روش سوم که روش جهرم است روشی کاملا سنتی و ویژه است. برای خوب دانستن این روش به جهرم رفتیم و به کارخانه آقای خ سر زدیم. آقای خ که نخواست نامش فاش شود ۲۰ سال است که در کار تولید زغال لیمو است. کارخانه‌‌ بزرگی دارد. ایشان هم روش درست کردن زغال لیمو را به من آموخت و هم صادقانه درباره سود این کار صحبت کرد.

در روش جهرم گودال کنده می‌شود. گودالی در زمین کنده می‌شود به عرض ۵۰ سانت و طول 10 متر. بعد چوب‌ها را در آن گودال می‌خوابانند و روی آن را با شَلتوک می‌پوشانند. بعد شلتوک را آتش می‌زنند. شلتوک آرام‌آرام می‌سوزد و کم‌کم آتش به چوب‌ها می‌رسد. آقای خ می‌گوید ما هر بار ۵ تُن درخت می‌خوابانیم و ۱۵ تا ۲۰ روز طول می‌کشد تا همه‌اش به زغال تبدیل شود. آنها کم‌کم از رو، چوب‌های آتش گرفته را درمی‌آورند در حلب پنیر می‌اندازند و حلب را در خاک برمی‌گردانند. این طوری چوب خفه می‌کند و تبدیل به زغال می‌شود. آقای خ می‌گوید اغلب شلتوک هست و شلتوک را هم از خود استان تهیه می‌‌کنیم ولی به جای شلتوک می‌شود از کود حیوانی هم استفاده کرد. آقای خ ماهانه ۱۰ تُن چوب می‌خواباند و نزدیک به ۴ تن شلتوک می‌سوزاند.

می‌پرسم این همه درخت را از کجا می‌آورد. می‌گوید: باغ‌داران درخت‌های هفت سال به بالا را که پیر شده‌اند به ما می‌فروشند. گاهی هم به دلیل کم‌آبی درخت‌ها خشک می‌شود و ما می‌خریم. گاهی هم باغ‌داران درخت می‌کارند و نژاد درخت خوب نیست و مجبورند آن را قطع کنند. آنها را هم می‌‌خریم. البته سود میوه درخت به اندازه زغال نیست ولی سود زغال هم خوب است. به گفته آقای خ بیش از پنج هزارنفر در جهرم و اطرف آن در کار تولید زغال لیمو هستند.

آقای خ می‌گوید: گاهی درخت کُنار، توت و یا بلوط هم می‌سوزانیم اما اغلب لیموشیرین است. آقای خ می‌گوید: یک تُن چوب را ۵۰۰ هزارتومان می‌خریم. یک تُن چوب ۲۰۰ کیلو زغال می‌دهد که آن را عمده کیلویی ۷ هزارتومان می‌فروشیم که در تهران دوبرابر می‌فروشند. ساده‌اس این است که اگر ۵ میلیون تومان چوب بدهم یک میلیون تومان خرج شلتوکش می‌شود و سود فروشش نزدیک به ۲۰ میلیون تومان است.

زغال لیمو را به دو شکل عرضه می‌کنند. قلم و سکه. آقای خ می‌گوید بازار زغال همیشه خوب بوده است. یعنی در سال‌های گذشته اصلا بازار زغال افت نداشته است. حتی وقتی مردم بیشتر در مضیقه هستند بیشتر به زغال نیاز دارند. به هر حال آدم وقتی حرص بخورد نیاز دارد یک چیزی بکشد بلکه آرام بشود. البته این گفته آقای خ را تایید نمی‌کنیم که برای آرام شدن باید چیزی کشید و فقط نفس عمیق کشیدن را تایید می‌کنیم. تا می‌توانید نفس عمیق بکشید.

از چلچراغ

«وقایع تهرانیه»

روزنامه «وقایع تهرانیه» را هر روز می‌توانید در اینجا بخوانید. این یک روزنامه طنز است:

روزنامه طنز وقایع تهرانیه به همت جمعی از طنزنویسان و با حمایت مرکز ارتباطات و امور بین‌الملل شهرداری تهران منتشر شد.

به گزارش بخش رسانه ایسنا، وقایع تهرانیه در یک ورق و روی کاغذ کرافت منتشر می‌شود و به طور رایگان در ایستگاه‌های مترو و اتوبوس‌های تندرو و مراکز فرهنگی شهر تهران توزیع می‌شود و نسخه اینترنتی آن در دسترس همگان قرار می‌گیرد.

وقایع تهرانیه یک روزنامه طنز اجتماعی است و شعار آن بیتی از ابوالقاسم حالت است: پارگی را به صراحت نتوان فاش نمود، به کنایت سخن از طرز رفو باید گفت.

این روزنامه به تعبیر منتشرکنندگانش روزنامه دوزاری مردم تهران است.

دکتر شهرام گیل آبادی، مدیر مسوول وقایع تهرانیه و رضا ساکی سردبیر آن است و جمعی از طنزنویسان کشور در آن قلم می‌زنند.

photo

بحث را سیاسی نکن پدرآمرزیده

امروز همسایه‌مان با آلبوم خانوادگی‌اش توی راهرو ایستاد بود. گفت: من را به زور نشاند روی پله‌ها و آلبوم را باز کرد و گفت: این را می‌بینی مهندس، پدرم است. قدش دو متر بود. این یکی پدربزرگم یعنی پدر پدرم است. قدش را می‌بینی دست‌کم دو متر و بیست را دارد. این یکی دایی‌ام است. قدش بلند است. این یکی عمویم است قد بلند و چهارشانه. شما محرم نیستی وگرنه عمه‌هایم را نشانت می‌دادم.ش همه قدبلند هستند. عمه دارم صدوهشتاد. خاله‌هایم هم. گفتم: توی فامیل ما هم همین طوری است. قدیمی‌ها قدبلند هستند. پدر خودم دو متر بود. گفت: می‌بینی مهندس؟ می‌بینی چطور آب رفته‌ایم؟ می‌بینی چطور کوتاه شدیم رفت پی کارش. وزیر بهداشت می‌گوید، به خاطر نخوردن شیر است. گفتم: بله حرف ایشان علمی است. گفت: امروز شنیدم یک چیزی باب شده به نام جوهر قند. گفتم: جوهر نمک شینده بودم ولی جوهر قند نه. گفت: یک کوفتی است بدتر از جوش‌ شیرین. گویا توی نان قندی می‌ریزند. گفتم: مادرم نان قندی خیلی دوست دارد اما قدش بلند است. گفت: نان قندی‌های قدیم نه نان قندی‌های امروز. گفتم: آها. گفت: شیر هم شیرهای قدیم. شیری که ما خوردیم یا تویش آب بود یا پالم. همین است که همه قد کوتاه شده‌ایم. بعد دوباره آلبومش را باز کرد و گفت: این عمه‌ام است. چشمم را بستم. گفت: قنداق است نگاه است. چهار کیلو به دنیا آمده. دایی‌ام سه کیلو. پدرم پنج کیلو. پدربزرگم هفت کیلو. عمویم چهار کیلو. الان بچه دو کیلویی می‌شود سور می‌دهند. گفتم: راست می‌گویی ها، اصلا به این دقت نکرده بودم. گفت: می‌بینی مهندس فقط شما روزنامه‌نگارها نیستید که چیزمیز سرتان می‌شود ما هم چیزهای بلدیم. نسل‌مان هم کوتاه شده هم سبک. گمانم 100 سال دیگر با ذره‌بین دنبال‌مان بگردند برای مذاکره. گفتم: مذاکره‌ی چی؟ گفت: حالا هر چی. در جمله من مهم ذره‌بین بود. گفتم: ببخشید. گفت: هی بحث را سیاسی نکن پدر آمرزیده. گفتم: چشم.

 باقی بقای‌تان

فلسفه برنگشتن پولادی از استرالیا

امروز همسایه‌مان فیلسوف شده بود. می‌گفت: می‌بینی مهندس؟ دور فلک را می‌بینی؟ می‌بینی چطور گَهی زین به پشت می‌شود؟ می‌بینی چطور پرده برمی‌افتد؟ می‌بینی بازی روزگار چه می‌کند؟ می‌بینی که کسی نیست که دستی از این دغا ببرد؟ می‌بینی چطور نرد می‌بازند و می‌بازند؟ می‌بینی چگونه رفاقت‌ها جای خود را به کدورت‌ها می‌دهد؟ می‌بینی که کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست؟ می‌بینی چگونه اسرار هویدا می‌شود؟ سر از پس تُتُق سرک می‌کشد؟ می‌بینی که کار از مَلطَفه و رُقعه به گشادنامه کشید؟ می‌بینی که گردون بر یک روال می‌گردد؟ می‌بینی که عاقبت خاک گل کوزه‌گران خواهیم شد؟ می‌بینی؟ این نشانه‌ها را می‌بینی؟

 گفتم: راستش نصف حرف‌هایتان را نفهمیدم اما گمانم منظورتان برنگشتن مهرداد پولادی از استرالیا باشد. گفت: آفرین بر تو. گفتم: واقعا؟ گفت: بله. منظورم دقیقا پولادی بود. گفتم ادامه نمی‌دهید؟ گفت: گفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم. گفتم: هر طور مایلید. گفتم: مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز. گفتم: پس مصلحت چیست؟ گفت: صلاح در فلاح است و بس.

 باقی بقای‌تان

درباره دستگیری باند توزیع گوشت الاغ!

همسایه امروز دم در مجتمع ایستاده بود. گفتم: توی راهرو دنبال‌تان می‌گشتم. گفت: منتظر بسته هستم از مالزی. پرسیدم: چه بسته‌ای؟ چرا از مالزی؟ آرام گفت: با هزار بدبختی بالاخره توانستم یک حلب روغن پالم را مستقیم از مالزی بخرم. یک آشنایی آنجا پیدا کردم برایم خرید پست کرد. امروز می‌رسد. گفتم: روغن پالم چرا؟ گفت: آرام مهندس. نباید کسی بفهمد. راستش می‌خواهم بخورم ببینم دقیقا چه مزه‌ای می‌دهد تا ماست و شیری که همان مزه را می‌دهد نخرم. گفتم: خب از همین جا تهیه می‌کردی. گفت: ساده‌ای شما. اسم روغن پالم را بیاوری می‌آیند سراغت. گفتم: چه کسانی؟ گفت: مافیایش. یک بار یک جا کامنت گذاشتم مقداری روغن پالم می‌خواهم خیلی سریع زنگ زدند گفتند به فکر خودت و خانواده‌ات باش. شماره‌ام را نمی‌دانم چطوری پیدا کرده بودند. گفتم: عجب. حالا چقدر پول دادی. گفت: ارزان. خیلی گران نشد. برسد دستم از آن می‌چشم بعد تمام محصولات بازار را آزمایش می‌کنم. اگر بتوانی چاپش کنی تو روزنامه خوب است. گفتم: گزارش خوبی می‌شود ولی مافیا را چه کنیم؟ گفت: پای گزارش اسم من را بزن کن دیگر عمرم را کرده‌ام. ولی این طوری که معلوم است هنوز برخی دارند درباره پالم زیرآبی می‌روند. هم پالم هم الاغ.

 گفتم: الاغ؟ گفت: راسته الاغ هم سفارش داده‌ام. می‌گویند گوشتش کمی شیرین است. نمی‌دانم درست می‌گویند یا نه اما باید بخورم تا بدانم. گفتم: خوبید امروز؟ گفت: بهتر از این نمی‌شوم. کبابی دور میدان را امروز پلمپ کردند. گوشت الاغ داشته. ناگهان دلم را گرفتم: گفتم من دیشب آنجا بودم. چنجه خوردم. ای وای. یعنی الاغ بود؟ همسایه‌مان آرام در گوشم گفت: خوشمزه بود یا نه؟ گفتم: الان دل‌پیچه گرفتم ولی انصافا خوشمزه بود طوری که یک سیخ اضافه هم خوردم. گفت: گوشت الاغ را برای همین می‌خواهم. می‌گویند این قدرها هم که می‌گویند بد نیست. خوشمزه و شیرین است. نگران نباش خودم ته هر دو را درمی‌آورم. هم پالم را هم الاغ را. راستی برو کمی کاسنی بخور، گوشت الاغ گرم است. جوش می‌زنی.

 باقی بقای‌تان

مدارک تازه ایران به «ای اف سی» داده شد

فکر کنید ایران به مسئولان کمیته انضباطی کنفدراسیون فوتبال آسیا بنویسد:

 مسئولان محترم کمیته انضباطی کنفدراسیون فوتبال آسیا

سلام

متاسفانه در بازی با کشور عراق اتفاقاتی افتاد که شرح آن را تقدیم می‌کنیم:

 1- عراق در دقایقی از بازی از آقای هوندا بازیکن تیم ملی ژاپن استفاده کرد.

 2- یک بازیکن عراقی بر روی نیمکت ذخیره این تیم مشغول تزریق مواد نیروزا بود.

 3- داور بازی با سیلی توی گوش بازیکن شماره 4 تیم ما زد.

 4- کمک داور بازی توی گوش بازیکن شماره 5 ما زد.

 5- داور چهارم توی گوش مربی ما زد.

 6- تیم داوری 14 گل ما را مردود اعلام کرد.

 7- تیم داوری 4 بازیکن ما را بدون دلیل اخراج کرد.

 8- تیم عراق در این بازی 9 بار تعویض انجام داد.

 9- دروازه تیم عراق دروازه فوتبال نبود دروازه هندبال بود.

 10- بازیکنان تیم عراق در اغلب دقایق با 15 نفر در میدان حاضر بودند.

 11- دو گل این تیم با دست به ثمر رسید.

 12- دروازبان ما در دقیقه 67 با خمپاره مورد اصابت قرار گرفت.

لازم به ذکر است همه این موارد به امضای ناظر بازی هم رسیده است و مردم دنیا هم آن‌ها را دیده‌اند. پس تقاضا داریم به اعتراض ما رسیدگی شود و طبق قانون نتیجه بازی به نفع ما تغییر کند.

 با احترام

حالا فکر کنید این نامه با مستندات به «ای اف سی» فرستاده بشود. مطمئن باشید ما آن‌قدر در «ای اف سی» نفوذ داریم، آن قدر ارتباط‌مان خوب است و آن‌قدر آن‌جا دوست‌مان دارند که با این پرونده هم پاسخ این است:

 مسئولان فدراسیون فوتبال ایران

 سلامُ علیکم

 با توجه به اتفاقات بازی ایران و عراق، آقای هوندا به مدت شش ماه از بازی در تیم ملی فوتبال ژاپن محروم می‌شود.

 شُکراً

کی‌روش، دهداری، حجازی و باقی قضایا

امروز همسایه‌مان دمغ بود. گفتم: هنوز از باخت ناراحتی؟ گفت: از میزان خوشحالی‌ها ناراحتم. گفتم: کسی خوشحال نیست. گفت: اتفاقا، برو خبرهای ورزشی را بخوان میزان خوشحالی دستت می‌آید. گفتم: مگر می‌شود کسی از باختن تیم ملی کشورش خوشحال باشد؟ گفت: تو جوانی، خامی. من از نسل امجدیه هستم. این تیم ملی برای ما تیم ملی است برای دیگران چیز دیگری است. گفتم: چه چیزی؟ گفت: ولش کن. گفتم: برایم جالب شد بگویید برای دیگران چیست؟ گفت: خیلی‌ها فکر می‌کنند مشکل برخی با کی‌روش است اما مشکل‌شان با کی‌روش نیست مشکل‌شان با چیز دیگری است. گفتم: چه چیز؟ گفت: می‌دانی چرا برخی از باخت تیم ملی خوشحال شدند؟ گفتم: نه. گفت: می‌دانی چرا مارک بوسنیچ که ما در ولایت خودش حذفش کردیم و رفتیم جام‌ جهانی در تلویزیون استرالیا از تیم ملی ایران حمایت کرد و گفت داور استرالیایی به ضرر ایران سوت زد؟ گفتم: نه. چون مارک بوسنیچ به تیم ملی به عنوان سُفره نگاه نمی‌کند. گفتم: سُفره؟ گفت: بله سفره. گفتم: سفره چه ربطی دارد به ورزش؟ گفت: تو باید بدانی بسیاری از حسادت‌ها و تنگ‌نظری‌ها در جامعه ما به دلیل وجود همین سفره‌هاست. به هر حال هر جایی سفره‌ای پهن است بسیاری تلاش می‌کنند جایی در سفره داشته باشند. گفتم: نفهمیدم. گفت: مثلا نفت برای من و تو به مثابه ثروت ملی است اما برای برخی سفره‌ای است که پهن شده است. گفتم: باز هم نفهمیدم. گفت: بحث جا باز شدن است. یعنی یک اگر یک عده از سر سفره بلند بشوند ما می‌توانیم بنشینیم و بخوریم. گفتم: این طور هم باشد بد نیست. به هر حال همه باید درآمد داشته باشند. گفت: اما وای به روزی که کسی سر سفره بنشیند و بلند نشود. امثال دهداری‌ها و حجازی‌ها اگر می‌نشستند همان روزی سه مرتبه بود. صبحانه و ناهار و شام. تازه اگر می‌نشستند. مشکل این‌جاست که تو اگر به من به چشم عابربانک نگاه می‌کنی هرگز نمی‌توانی رفقیم باشی. گرفتی؟ گفتم: گرفتم.

 باقی بقای‌تان.

کمدی تراژدی هفته، پنج

دیدار با محمدایواز در برج میلاد

منم تمام افق را به رنج گردیده‌

 همه کارگرهای افغان در ایران مثل کارگرهای فیلم «چند مترمکعب عشق» یا «باران» نیستند. یعنی شرایط زندگی همه آنها به آن دشواری نیست. کارگر افغان در ایران اگر مثلا پای برج میلاد کار کند شرایط نسبتا خوبی دارد. این گزارش درباره افغان‌ها و پشتون‌هایی است که کسی آنها را تعقیب نمی‌کند.

 هم خانه‌شان در زیر برج است هم محل کارشان. کارشان مربوط به گل‌وگیاه و درختان محوطه برج میلاد است. آنها جایی در سراشیبی یک تپه زندگی می‌کنند. تپه مشرف به بزرگراه شیخ‌فضل‌الله نوری است و اگر هوا تمیز باشد شهرک زیبای غرب را از آنجا می‌توان دید. دیدار ما با کارگران در روز جمعه رقم خورد. خیلی اتفاقی از برج به سمت بزرگراه شیخ‌فضل‌الله نوری برمی‌گشتم که لباس‌های‌شان را دیدم. لباس‌های رنگارنگی که بر درختان بی‌برگ زمستانی افتاده بودند. شیب تپه و شمشادهای بزرگ حاشیه خیابان محل زندگی‌شان را کاملا استتار کرده است اما تا از روی شمشادها رد شوی کمپ‌شان را خواهی دید. کمپی عیان و ساده. ساده اما باامکانات. خیلی باامکانات‌تر از محل زندگی افغان‌ها در فیلم «چند مترمکعب عشق».

از لباس‌های‌شان عکس می‌گیرم. آنها را انداخته‌اند روی درختان. البته یک جا طناب هم دارند اما بیشترشان را همین طوری خشک می‌کنند. پسری نوجوان به نام محمدایواز کنجکاو می‌شود و جلو می‌آید. من هم جلو می‌روم. دست می‌دهیم و گپ می‌زنیم. می‌گوید اهل تَخار است از پشتون‌های تخار. می‌گوید بیشترمان اهل تخار و مزارشریف هستیم. هم افغان هم پشتون. می‌گوید روزی 8 ساعت کار می‌کنیم و 800 هزارتومان پول می‌گیریم. کارت اقامت نداریم و غیرقانونی وارد ایران شده‌ایم اما چون اینجا هستیم کسی کاری به کارمان ندارد. می‌‌گویم شهرداری خوب است؟ می‌خندد.

روز جمعه در کمپ آنها روز نظافت و استراحت است. کنار کمپ یک بشکه قیر روی آتش قرار دارد و آب داخلش قُل می‌زند. زمستان‌ها لباس را با این آب می‌شویند. یک کانکس دارند که سه دستشویی دارد. پشت کانکس دستشویی یک کانکس حمام هم هست. با سه دوش. کنار حمام شیر آب است که محل شستن ظرف‌ها و البته برنج و مرغ و دیگر خوراکی‌هاست. آشپزشان پسر نوجوانی است که نامش محمد است. می‌گوید همه نوع غذا بلد است درست کند اما برنج و مرغ و خوراک لوبیا را از همه بهتر درست می‌کند. ناهار و شام و صبحانه را از حقوق خودشان تهیه می‌کنند.

کمی بالاتر ساختمانی است با چهار پنج اتاق که در هر اتاق 10 12 نفر زندگی می‌کنند و می‌خوابند. حقوق همه‌شان تقریبا همان 800 هزارتومان است. تجربه‌ای از تعقیب و گریز ندارند. راحت هستند نسبتا. برخورد کارفرما با آنها خوب است و همه‌شان در کارشان اوستا هستند. از تفریح‌شان می‌پرسم. محمدایواز می‌گویند: گاهی جمعه‌ها بیرون می‌رویم و چرخ می‌زنیم. می‌گویم: سینما چه؟ می‌گوید نه. می‌گویم یک فیلم درباره افغانستان روی پرده است دوست داری بروی آن را ببینی؟ می‌گوید: بله دوست دارم. داستان فیلم را برایش تعریف می‌کنم و خوشش می‌آید. می‌گویم: فیلمی مقبول است. می‌خندد. می‌گویم پشتون بلد نیستم. می‌‌خندد. می‌گویم: قصد برگشتن نداری؟ نمی‌فهمد. می‌گویم: نمی‌خواهی به افغانستان برگردی؟ می‌فهمد: می‌گوید یک سال است نرفته‌ام و دلم تنگ است. شاید روزی برای همیشه برگشتم. می‌گویم: ایران خوب است؟ می‌گوید: خوب است. می‌گویم: ایران کشور شما هم هست ما هم‌زبان و هم فرهنگیم. می‌گوید: افغانستان رفته‌ای؟ می‌گویم: نه اما دوست دارم بروم. می‌‌خندد. با هم می‌خندیم. می‌گوید: زندگی در افغانستان سخت است. می‌گویم می‌دانم و بی‌اختیار می‌گویم: من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌ / شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌. می‌گوید: چه؟ می‌گویم هیچ. برایم ژشت می‌گیری؟ ژشت می‌گیرد و عکس می‌گیرم.

از کمپ‌شان بیرون می‌آیم. راستش کمی خوشحالم که دست‌کم آرامشی نسبی دارند. اما غمگینم برای محمدایواز. کی پس جوانی می‌کند؟ مثل من، مثل شما. بغض می‌کنم و می‌خوانم:

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،

منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌

منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود

محمدکاظم کاظمی. شاعر افغان

از چلچراغ

از سبیل‌هایم می‌ترسند

سبیل چخماقی، طنزنویس، عاشق لرستان، مکتبخانه طنز. اینها‌ تگ‌هایی هستند که همه یک نفر را به یاد می‌آورند. کسی که از چهره‌های مطرح طنز خبری است و در انواع مختلف مدیا را تجربه کرده است. روزنامه‌نگاری و نویسندگی و شاعری در حوزه طنز برای مطبوعات و خبرگزاری‌ها، تهیه‌کنندگی و کارگردانی برای رادیو‌ و گاهی هم حضور در تلویزیون. «رضا ساکی» لر‌ترین طنزنویس ایران. کسی که مهم‌ترین دغدغه‌اش یک نگرانی ملی است. فکر می‌کند دغدغه اصلی این روزها باید محیط‌زیست باشد؛ چرا که خودمان داریم با دست خودمان کشور و مردم را بیچاره می‌کنیم. برای همین است که این روز‌ها یکی در میان نوشته‌هایش از لرستان و طبیعت می‌گوید. روزنامه‌نگار و طنز‌پرداز جوان و خوش‌ذوق مهمان این هفته صفحه آخر است.

طولانی‌ترین روز زندگی‌تان کی بود؟ چرا به نظرتان این‌قدر طولانی آمد؟

روزی که منتظر کارت پایان خدمت بودم، آن زمان سیستم‌ها مکانیزه نبود و تمام یک روز طول کشید تا ما کارت بگیریم. هر لحظه‌اش یک روز گذشت.

اگر آخرین بازمانده زمین باشید چه کار می‌کنید؟

سعی می‌کنم عشق و حال کنم. اول یک ماشین گران‌قیمت پیدا می‌کنم باهاش دور بزنم، هر چه شیر در لبنیاتی هست را می‌برم خالی می‌کنم در یک استخر در آن شیرجه می‌زنم، پول بانک‌ها را تخلیه می‌کنم و بعد هم احتمالا چهار پنج تا هواپیما آتش می‌زنم. دست آخر هم با آن ماشینی که پیدا کردم یک سفر می‌روم اروپا که غرب را ندیده از دنیا نروم.

می‌خواهید به سیاره دیگری سفر کنید. فقط می‌توانید یک چیز با خودتان ببرید، چه چیزی را همراه‌تان برمی‌دارید؟ چرا؟

یک لیوان چای، چای نخورم سردرد می‌گیرم.

اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید و بفهمید صندوق دریافت مسیج‌هایتان در فیس‌بوک یا وایبر و… به صورت عمومی در آمده، چه کار می‌کنید؟ چیزی هست که بابت آن خیلی نگران شوید؟

ما روزنامه‌نگار‌ها زندگی بیچاره پابلیکی داریم کلا! اگر یکی دو تا اتفاق غیرپابلیک هم در زندگی داشته باشم که عمومی شود، سعی می‌کنم راستش را بگویم که بد و خوب ما همینیم که هستیم.

در این حد که اختلاس کرده باشم کاری نکردم. از لحاظ مالی پاک زندگی کردم اما ممکن است در مورد کسی یا موضوعی اظهارنظری کرده باشم. اما در آن حدی نیست که نگرانش باشم. ما پابلیک زندگی کردیم و پابلیک هم از دنیا خواهیم رفت.

یک دزد به ماشینتان دستبرد زده، ترجیح می‌دهید تلفن همراه‌تان را برده باشد یا ۱۰ میلیون تومان پول نقدی که توی داشبورد بود؟ چرا؟

اگر ۱۰ میلیون تومان پول داشتم که اصلا الان اینجا نبودم که جواب شما را بدهم. بعد هم اصلا دل و جرأت ندارم ۱۰ میلیون بگذارم داخل ماشین. اما من ترجیح می‌دهم ماشین را ببرد.

اگر موبایل من روزنامه‌نگار را ببرد، حس می‌کنم ورشکست شده‌ام. چون همه شماره تلفن‌هایم آنجاست. از طرفی ماشینم هم قیمتش از ۱۰ میلیون کمتر است. دزدهای این دوره زمانه خیلی معرفت دارند.

مدارک و تلفن و پول را می‌گذارند بیرون و ماشین را می‌برند. البته من کلا یک آب معدنی هم نمی‌گذارم داخل ماشین

تا به حال شده به اس‌ام‌اس‌ها یا ایمیل‌های کسی دسترسی داشته باشید؟ آنها را خواندید؟ بعدش نظر متفاوتی راجع به آن فرد پیدا کردید؟

بله، دوستی دارم که همیشه ایمیل و فیس‌بوکش همه جا باز است اما من احساس می‌کنم این کار خیلی بیش از اندازه غیراخلاقی است. برای همین تا به حال نخواندمشان. می‌ترسم اگر بخوانم‌‌ همان بلا سرم بیاید. اصلا ضرب‌المثلی هست که می‌گوید ایمیل کسی را نخوان تا ایمیل تو را نخوانند.

اگر به خاطر یک اظهارنظر شخصی در فضای مجازی مورد هجوم کاربران قرار بگیرید چه کار می‌کنید؟

کامنت‌ها را پاک می‌کنم و بلاکشان می‌کنم. تعارف ندارم. البته از سبیل‌های من می‌ترسند و خیلی هجوم نمی‌آورند.

اگر بخواهید با یک سلبریتی شام بخورید، چه کسی را انتخاب می‌کنید؟ چرا؟

این را بگویم که خیلی از سلبریتی‌ها می‌آیند با من شام می‌خورند! اما دوست دارم با وودی آلن و هوشنگ مرادی کرمانی شام بخورم و ازشان به خاطر کارهاشان تشکر کنم. بعد از شام هم برایم سالاد بخرند و یک «خودگرفت» (سلفی) با هم می‌گیریم.

اگر بخواهید فیلم زندگی یک نفر را بسازید، فیلم چه کسی را می‌سازید؟

عارف قزوینی، شیدایی این آدم و عاشقی و وطن‌پرست بودنش را دوست دارم. مدتی است که با زندگی عارف دم‌خور هستم و فکر می‌کنم اصول زندگی‌اش برای ساخت فیلم خیلی خوب باشد. بنده خدا او هم غریب افتاده زیر پای ابن‌سینا در همدان و کسی سراغش را نمی‌گیرد.

باید به شما و یک نفر دیگر برای مدت طولانی دستبند بزنند. دوست دارید آن یک نفر، چه کسی باشد؟

مهم نیست چه کسی باشد، اما معروف باشد که به خاطر عکس‌هایی که از او می‌گیرند خانواده ما هم ما را ببینند.

به‌دردنخور‌ترین اختراع بشر چه چیزی بوده است؟ چرا؟

ظروف تفلون، زندگی‌هایمان چپکی شده، ظرف‌های روحی و مسی را گذاشتیم کنار. جاکنترلی هم خیلی اختراع مزخرفی است. آدم بالاخره کنترل را یک جایی می‌گذارد دیگر. پاشنه‌کش هم حتی. بمب اتم هم مزخرف است. البته من ترجیح می‌دهم بمب اتم به‌ام بخورد اما ظرف تفلون در زندگی‌ام نباشد.

دوست دارید به چه چالشی دعوت بشوید؟ چرا؟

به چالش آب یخ دعوت شدم اما نپذیرفتم. به چالش کتابخوانی دعوت شدم و کتابی را خواندم و در موردش هم نوشتم. دوست دارم به چالش «نفری صد هزار تومان به حساب رضا ساکی بریزید» دعوت شوم.

اما غیر از آن چالش کاشت درخت و بذر بلوط چیزی است که کم و بیش در منطقه خودمان ایجاد کردیم. چالش کم‌مصرف کردن آب. چالش زود حمام رفتن و زود بیرون آمدن.

اگر مجبور باشید بین یک اورانگاتون، ایگوانا، اسب آبی و زرافه یکی را به عنوان حیوان خانگی یک هفته نگه دارید، کدام را انتخاب می‌کنید؟

من پسر عمه‌ام ایگوانا دارد و فکر کنم در خانه ما هم فقط‌‌ همان جا شود. اسب آبی هم خوب است فقط باید حواسمان باشد رویمان ننشیند. مشکل اورانگاتون این است که هر کاری انجام می‌دهی یاد می‌گیرد.

هر یک نخ سیگاری که بکشی، باید به او هم بدهی. بعد می‌خواهی تلویزیون ببینی او می‌خواهد سریال ببیند. پس‌‌ همان ایگوانا خوب است.

تجربه اولین عشقتان چطور بود؟

خیلی قدیمی است. مال سوم و چهارم دبستان است و تنها چیزی که یادم است اینکه سعی می‌کردم از قضیه فرار کنم و آن قسمت از محل که خانه‌شان بود را می‌دویدم که تمام شود. تجربه مبهم و شیرینی بوده.

آیا خوابی می‌بینید که چندین بار تکرار شده باشد؟ چه خوابی؟

خوابی است سوررئال و وحشتناک. اگر بین خوانندگان مجله روانکاو باشد همین نیمچه آبرویی هم که دارم از بین می‌رود! اما خوابی که این اواخر می‌بینیم، این است که یکی از نمره‌های دبیرستان اشتباه است و دیپلم و لیسانس و فوق‌لیسانست همه غیرقانونی است. باید بروی امتحان دبیرستان را از اول بدهی.

تا به حال اسمتان را در گوگل سرچ کرده‌اید؟ هر چند وقت یکبار این کار را می‌کنید؟

هر ۱۰ روز یکبار. معمولا جست‌وجو می‌کنم، ببینم کدام خبرگزاری مطلب من را زده و اسمم را نزده. از این موضوع خیلی شاکی می‌شوم.

می‌توانید جایی/کسی/چیزی را نام ببرید که زندگی‌تان را به دو قسمت قبل و بعد تقسیم کرده باشد؟ قبلش چی فکر می‌کردید. بعدش چی؟

یک روایتی از مرحوم قیصر امین‌پور زندگی من را از این رو به آن رو کرد. نمی‌خواهم به اصل داستان اشاره کنم، اما ما در لری مثلی داریم که «اگر می‌خواهی عزیز شوی یا باید بمیری یا دور شوی.»

چیزی که من از آن خاطره یادگرفتم همین بود که آدم باید از یک چیزهایی بگذرد تا به چیزهای دیگر دست پیدا کند و من سال ۸۶ این را عملی کردم و اتفاق بزرگی در زندگی‌ام افتاد.

اگر الان بفهمید سرطان دارید چه حسی پیدا می‌کنید؟ اولین کاری که انجام می‌دهید چیست؟ چرا؟

همیشه در مواجهه با خبرهای این‌چنینی قدم می‌زنم.

به نظر شما آخرش چی می‌شه؟!

آخرش خیر است. حسم این است که بحث مهمی از آخرش اینجا اتفاق می‌افتد و پرسپولیس قهرمان می‌شود.

منبع : همشهری جوان