اردوگاه عباس‌آباد

قسمت پایانی

سال 59 هیچ کس فکر نمی‌کرد کار به سال 69 بکشد اما عاقبت به سال 69 رسیدیم. سال 69 نه من آن سرباز جوان بودم و نه اسیران عراقی آن آدم‌های قبلی. ده سال شوخی نیست. یک عمر است. ده سال در زندان بودن خیلی سخت است. ده سال اسارات ده سال نیست صد سال است. به‌ویژه برای آنان که آمده بودند تهران را 48 ساعته بگیرند ده سال به اندازه یک قرن گذشت.

روزهای پایانی شهریور سال 69 داشتیم اسیران عراقی را برای مبادله آماده می‌کردیم. من قبلا حسابی برجک‌شان را زده بودم اما وقتی خبردار شدند که ایران و عراق قطع‌نامه 598 را پذیرفته‌اند و جنگ تمام شده است ریختند توی حیاط اردوگاه و شروع کردند به شادی کردن. مثلا داشتند پیروزی‌شان را جشن می‌گرفتند. من به سرگرد سلامتی ریس اردوگاه گفتم: قربان اگر اجازه بدهید در جشن‌شان شرکت کنیم. سرگرد سلامتی گفت: نقشه‌ات چیست؟ گفتم: قربان اینها سفیران ما خواهند بود. اینها بخشی از حقیقت جنگ را به زودی به میان مردم عراق خواهند بُرد اما باید حقیقت را خوب نشان‌شان بدهیم. هنوز در توهم‌اند. بگذارید در جشن‌شان شرکت کنیم. سرگرد سلامتی پاسخ داد: خیلی خب، فقط بلوا درست نشود در روزهای آخر. گفتم: مطمئن باشید فقط نیاز به مقداری تن‌خواه دارم. سرگرد گفت: تن‌خواه در اختیار شماست.

بلافاصله به سروان احمدی گفتم اعلام کند که به مناسبت صلح و امضای قرارداد جشنی در اردوگاه برگزار می‌شود. گفتم بگوید همه راس ساعت چهار در میدان حاضر باشند. اسیران عراقی تا این خبر را شنیدند رسما شروع کردند به رقصیدن و آواز خواندن. نیم ساعت بعد به همراه چند نفر از بچه‌ها برای تهیه لوازم جشن به بیرون رفتیم و یک ساعت بعد با دست پر برگشتیم.

راس ساعت چهار بعدازظهر یک میز بزرگ وسط میدان بود. روی میز 456 کارت تبریک وجود داشت که روی هر کارت نام یک اسیر عراقی را نوشته بودیم. روی میز یک ظرف بزرگ میوه و چند جعبه شیرینی قرار داشت. پرچم ایران و عراق و سازمان‌ ملل و صلیب سرخ را هم گذاشته بودم روی میز. همه چیز نشان از یک جشن جدی و مهم داشت. عراقی‌های همه با موها و سیبیل‌های آب‌وشانه کرده به صف ایستاده بودند و نوبتی می‌آمدند و با سرگرد سلامتی دست می‌دادند بعد هم کارت‌ تبریک را می‌‌گرفتند و شیرینی برمی‌داشتند و می‌رفتند. همین طور که آنها مراسم دست دادن و شیرینی برداشتن را انجام می‌دادند بچه‌های ما روی پشت‌بام آماده بود تا با اشاره من چیزی را که به مناسبت صلح تهیه شده بود به نمایش بگذارند.

عراقی‌ها اول که می‌دیدند پشت کارت تبریک اسم‌شان نوشته شده است خیلی ذوق می‌کردند اما وقتی بازش می‌کردند چنان حالی ازشان گرفته می‌شد که اغلب یا کارت را پاره می‌کردند و یا می‌انداختند توی میدان. سرگرد سلامتی که متوجه حرکات اسیران شده بود یکی از کارت‌ها را برداشت و گفت: مگر توی کارت چه نوشته‌ای. وقتی کارت را خواند لبخندی زد و آرام کارت را به اسیر بعدی داد. در تمام مدت لبخند بزرگی روی صورت سرگرد بود. توی کارت به عربی نوشته بودیم: حلول سال 1400 هجری قمری مبارک باد! بعد هم که حسابی حال‌شان جا آمد و فهمیدند تازه برگشته‌اند به ده سال پیش اشاره کردم که پارچه نوشته را رها کنند. روی پارچه بزرگی با زمینه سفید با رنگ‌های گوناگون به انگلیسی نوشته بودیم: آغاز سال 1975 مبارک باد. خلاصه که خیلی مدرسه‌ای به آن فهماندم که پیروز جنگ کسی نیست که معاهده 1975 را پاره کرد، پیروز کسی است که حالا پایش روی مرز خودش است. در واقع شیرفهم‌شان کردم که تجاوز با پیروزی جمع نمی‌شود همان طور که دفاع با شکست.

چند لحظه بعد اسیران عراقی با اسیران عراقی دست به یقه شدند. خودشان به خودشان می‌توپیدند که این چه جنگی بود که بعد از ده سال برگشته‌ایم به همان نقطه اول. به یکی‌شان که خیلی از دست من عصبانی بود گفتم: دیدی سرباز؟ دیدی آن 48 ساعت فتح تهران چقدر طول طولانی شد؟

اردوگاه عباس‌آباد.

قسمت پنجم

یک ماه از آمدنم به اردوگاه عباس‌آباد گذشته بود که بالاخره فرصت دست داد تا پرونده اسیران عراقی را بررسی کنم. سرگرد سلامتی رییس اردوگاه فهرستی از تمام اسرا تهیه کرده بود که درجه و محل خدمت و محل اسیر شدن‌شان را نشان می‌داد. فهرست را به من داد و گفت: نگاهی به این بکن بعد پرونده هرکدام را خواستی بگو برایت بیاورم.

دیدن فهرست اسرای عراقی داغ دلم را تازه کرد. طبق جدولی که سرگرد کشیده بود ابتدا نام و بعد محل خدمت آمده بود. اسامی تندتند از جلوی چشمم می‌گذشت:

منصور جابر از لشکر 9 زرهی

احمد یونس از لشکر 2 مکانیزه

عبدالامیر فلاح از تیپ 5 زرهی

محمد غلام از تیپ 4 مکانیزه

بی‌اختیار خنده‌ام گرفته بود. سرگرد پرسید: چیز خنده‌داری هست. گفتم: راستش قربان همه‌اش خنده‌دار است. می‌توانم سوال کنم. گفت: بگو. گفتم: شما خط هم بوده‌اید؟ گفت: بله. گفتم: در کدام لشکر کدام تیپ؟ گفت: تیپ 3 لشکر 21 حمزه. گفتم: لشکر زرهی؟ گفت: زرهی که چه عرض کنم، آن موقع به اسم زرهی بودیم اما زرهی بودن ما کجا و زرهی بودن بعث کجا. ارتش زرهی عراق بالای 750 تانک داشت. گفتم: دلیل خنده من همین است. داشتم به این فکر می‌کردم که بچه‌های بسیجی وقتی اسیر می‌شوند به عراقی‌ها چه می‌گویند؟ گفت: لابد می‌گویند تیپ پیاده، لشکر پیاده. گفتم: جناب سرگرد آخر لشکر پیاده هم تعریف دارد. لشکر پیاده توپخانه می‌خواهند، این بچه‌ها توپخانه‌شان کجا بود؟ گفت درست می‌گویی: ما لشکر پیاده بودیم و واقعا پیاده می‌رفتیم. عراقی‌ها اگر پیاده می‌آمدند پشتیبانی توپخانه‌هایشان را داشتند. گفتم: حالا اینها را ببین، همه از تیپ و لشکرِ زرهی و مکانیزه یعنی اگر نصف امکانات ارتش عراق دست ما بود واقعا 24 ساعته تا بغداد می‌رفتیم. عشایر ما با برنو با ارتش زرهی جنگیدند. یعنی با سلاح جنگ‌جهانی اول داشتیم با ارتشی می‌جنگیدیم که آن قدر ادواتش سنگین بود که همه جا نمی‌توانست تانک‌هایش را ببرد. من خودم چند بار دیدم تانک‌های‌شان در زمین فرو رفته بود.

سرگرد گفت: یاد خاطره‌‌ای افتادم. یک بار یکی از بچه‌های آرپی‌‌جی‌زن را در دزفول دیدم. زخمی شده بود. می‌گفتند در عملیات در عرض نیم ساعت، چهل بار با آر‌پی‌جی شلیک کرده است و هر چهل بار به هدف زده است. برخی فرماندهان می‌خواستند بروند این سرباز را ببینند و به نوعی از او تشکر کنند. من هم رفتم. زیر یک چادر دراز کشیده بود. ترکش به بازویش خورده بود و درد می‌کشید. با فرماندهان رفتیم توی چادر. یکی از دوستان پرسید: چه کردی بسیجی، باید رمز کارت را بگویی تا بقیه بچه‌های آرپی‌جی‌زن هم یاد بگیرند و به روش تو عمل کنند. بگو چطوری چهل بار به هدف زدی. یادم هست سرباز کمی خودش را روی تخت جابجا کرد و با لهجه ترکی گفت: من کاری نکردم، باید از لشکر عراق تشکر کنید که مثل موروملخ، نیرو و تانک و نفربر ریخته بود توی خط. راستش آن روز اگر دویست بار هم شلیک می‌کردم باز به هدف می‌خورد چون تمام خط پر از هدف بود. بعد آرام گفت: بین خودمان بماند چند بار هم چشم بسته زدم باز به هدف خورد.

حرف‌های سرباز که تمام شد همه زدیم زیر خنده. ما به حرف‌های سرباز آر‌پی‌جی‌زن خندیدیم اما می‌دانستیم که حرف‌هایش واقعیت جنگ است.

اردوگاه عباس‌آباد

قسمت چهارم

من سرباز محمدولی از لشکر 84 پیاده لرستان در چند ساعت بعد از آغاز جنگ یک بار اسیر عراقی‌‌ها شدم و باز به دفعات گیر آنها افتادم. تجربه اسیرشدن‌ها به من فهماند که بعثی‌ها توهم بی‌پایانی دارند که اگر به فرض محال کل کشور ایران را هم بگیرند از توهم‌شان کاسته نخواهد شد و به افغانستان و چین هم حمله خواهند کرد. در همان روزهای اول که گیر عراقی‌‌های می‌افتادم و از آنها می‌پرسیدم چرا به کشور ما حمله کرده‌اید می‌گفتند ما آمده‌ایم تا خاک خود را پس بگیریم. اول احساس می‌کردم که چیزی مصرف می‌کنند و تحت تاثیر آن ماده مخدر این حرف‌ها را می‌زنند اما بعد فهمیدم که حرف‌هایشان از سر اعتقاد است. یعنی باور داشتند که آمده‌اند خاک‌شان را پس بگیرند. ارتش عراق اصولا ارتش متوهمی بود. مثل ارتش نازی. یعنی همان قدر که بعثی‌ها توهم داشتند که خرمشهر را گرفته‌اند و خلاص، نازی‌ها هم فکر می‌کردند نُرماندی تا ابد در چنگ‌شان است. همان قدر که نازی‌ها با توهم جنگ را آغاز کردند و بعد سرافکنده شدند، لشکرهای زرهی عراق با همان توهم به سمت ایران آمدند.

یکی از اسیرهای اردوگاه که توهمش در جنگ توهمش از بین رفته بود تعریف می‌کرد: من جزو یکی از لشکر‌های زرهی بودم. به ما گفته بودند که تا یاسوج هیچ چیزی جلوی شما نیست. اصلا قرار نبود جنگ کنیم. گفتند پیاده‌روی کنید و وارد خاک ایران بشوید. هیچ کس نیست که جلوی شما بایستد. ما هم به راه افتادیم و بعد از 12 ساعت ناگهان در یک تنگه‌ آتش زیادی روی سرمان ریخت. طوری که لشکر عقب نشست. فرماندهان گیچ شده بودند که این لشکر ایران از کجا آمد. تحقیق کردند گفتند لشکر نیست سربازان ژاندارمری هستند. گفتیم ژاندارمی دیگر چه صیغه‌ای است. قرار نبود این طوری بشود. اما شد. دو روز با همان‌ها جنگیدیم و وقتی دیدم آنها با تفنگ‌های گلنگدن‌دار جلوی ما ایستاده بودند، خجالت کشیدم.

سربازان عراقی چون متوهم بودند دروغ را هم زود باور می‌کردند. وقتی خرمشهر را آزاد کردیم در اردوگاه خبررسانی شد اما معلوم بود اسیران باور نکرده‌اند برای ما هم اهمیت نداشت باور بکنند یا نکنند. اما یک روز مترجم شنیده بود که اسیران فکر می‌کنند ارتش عراق به عمق ایران نفوذ کرده است و برخی شایع کرده‌اند که ارتش عراق در شهرری است و عنقریب است که به تهران برسد! من که با توهم سربازان عراقی آشنا بودم بالافاصله از سرگرد سلامتی خواستم که هماهنگ بکند چند عراقی را که در عملیات بیت‌المقدس اسیر شده بودند به اردوگاه بیاورند تا از توهم اسرا کاسته شود. سرگرد هماهنگ کرد و گفت تا چند روز دیگر 20 اسیر می‌آیند. گفتم خوب است. گفت: ده تایشان هنوز زخمی هستند و دوران نقاهت را می‌گذرانند. گفتم عالی است.

خودم هم با ارتباطی که با یک از بچه‌های وزارت‌خارجه داشتم یک سری روزنامه‌های عربی و انگلیسی که خبرهای مربوط به خرمشهر در آنها بود گرفتم. وقتی اسرا به اردوگاه رسیدند، قایمکی روزنامه‌ها را در وسایل آنها گذاشتیم و فرستادیم‌شان توی اردوگاه. خوب یادم هست که فردایش هیچ سرباز عراقی برای صبحانه نیامد. حتی صبحگاه هم نیامدند. سرگرد می‌گفت آنها قوانین اردوگاه را رعایت نکرده‌اند و باید تنبیه بشوند اما من هم پیشنهاد دادم که ول‌شان کنند تا با درد خودشان بسازند و بسوزند. گفتم فقط سیگارشان را تامین کنید که بلایی سر هم نیاورند.

اردوگاه عباس‌آباد

قسمت سوم

من سرباز وظیفه محمدولی از لشکر 84 پیاده لرستان در روز 31 شهریور وقتی هواپیماهای عراقی به کشور حمله کردند در سوسنگرد بودم. همان روز به دستور فرمانده و به همراه چند نفر از بچه‌‌های لشکر به سمت دهلاویه حرکت کردم تا از اوضاع ارتش عراق خبر بگیریم و با برادران تبریزی مستقر در آنجا مشورت کنیم. ما ساعت پنج بعدازظهر به دهلاویه رسیدیم و بعد به سمت مرز حرکت کردیم و هنوز چند کیلومتر دور نشده بودیم که به کمین بعثی‌ها خوردیم و اسیر شدیم. روزهای اول در دهلاویه اوضاع همین طوری بود، جنگ جنگ نامنظم بود و اسارات زیاد طول نمی‌کشید. ما شش نفر بودیم و گروه عراقی‌ها که ما را گرفتند 11 نفر بودند. یکی‌شان سرهنگی بود که اعصاب نداشت. هی به ساعتش نگاه می‌کرد و هی می‌آمد یکی می‌‌زد توی سر یکی از بچه‌ها. به طور متوسط هر یک دقیقه یک بار این کار را تکرار می‌کرد.  30 دقیقه همین طوری ما را زد. عاقبت خسته شد و رفت نشست روی زمین اما هر بار که ساعتش را می‌دید یک کلوخ به سمت ما پرتاب می‌کرد. محمدرضا از بچه‌های تک تیرانداز کنار من نشسته بود و دایم زیرلب حرف می‌زد، می‌گفت: سرهنگ‌شان این طور دیوانه است وای به حال بقیه، ما قرار است با اینها بجنگیم؟ به نظرت از چی ناراحت است؟ از دست ما عصبانی است یا مشکل خانوادگی دارد؟ محمدرضا یک بند حرف می‌زد و ما را می‌خنداند.

سرشب بچه‌‌های تبریز ریختن روی سر عراقی‌ها و ما را نجات دادند. بلافاصله بعد از آزادی از سروان ناظمی فرمانده تبریزی‌ها خواستم سرهنگ را بیاورد. اول فرستاد دنبال یکی که عربی بلد باشد و بعد سرهنگ را آورد. فکر می‌کرد می‌خواهیم خلاصش کنیم. التماس می‌کرد. به او گفتم اگر داستان نگاه کردن به ساعت را بگوید کاری با او نداریم. گفت: اگر بگویم عصبانی می‌شوید و من را می‌کشید. گفتم: ما اسیرکش نیستیم. بگو. گفت راستش ما ماموریت داشتیم یک روزه اهواز را بگیریم و 48 ساعته به تهران برسیم. دلیل نگاه کردنم به ساعت این بود. از ساعت 2 بعدازظهر که چند شهر شما را زده‌ایم تا الان 8 ساعت گذشته است و ما هنوز دهلاویه را هم نگرفته‌ایم و از زمان‌بندی عقبیم. حرف‌های سرهنگ عراقی که تمام شد سروان ناظمی نگاهی به من کرد و بعد هر دو از خنده ترکیدیم. آن قدر خندیدم که اشک‌مان درآمد. سرهنگ عراقی هم با خنده‌ ما خنده‌های عصبی می‌زد. دم‌دم‌های صبح با حمله عراقی‌ها، اسیرمان را از دست دادیم اما خودمان توانستیم در برویم اما هشت روز بعد دوباره اسیر شدیم و اتفاقا همان سرهنگ را دیدیم. این بار هر بار که به ساعتش نگاه می‌کرد به جای این که بزند توی سرما یکی توی سر خودش می‌زد یکی توی سر سربازهای عراقی.

اردوگاه عباس‌آباد

قسمت دوم

اسیران عراقی یک روز بعد از ورودم به اردوگاه از من شکایت کردند.  توی محوطه اردوگاه بست نشسته بودند و می‌گفتند تا سرباز محمدولی از اردوگاه نرود ما به تحصن‌مان پایان نمی‌دهیم. در ضمن می‌خواستند که صلیب سرخ هم در جریان ورود من به اردوگاه قرار بگیرد. حرف‌شان درست بود. فرق ندارد حرف درست را چه کسی بزند،  چه اسیر باشد چه اسیربان، چه ایرانی باشد چه عراقی اگر حرف درستی گفت باید پذیرفت. این بار حرف اسیران عراقی درست بود. راست می‌گفتند که طبق قوانین، یک سرباز جز مثل من نمی‌تواند رییس اردوگاه باشد. حرف‌شان درست بود اما اشتباه‌شان اینجا بود که فکر می‌کردند من رییس اردوگاه شده‌ام.

 نیم ساعت بعد از تحصن، سرگرد سلامتی رییس اردوگاه در جمع اسرا حاضر شد و به آنها اطمینان داد که من هیچ سمتی جز مشاور در اردوگاه ندارم و طبق قوانین ارتش ایران، سرباز همیشه سرباز است و سلسله مراتب نظامی اجازه نمی‌دهد که یک سرباز کاری بکند که در حوزه مسوولیت‌های او نیست. سرگرد سلامتی بعد از این توانست اسیران عراقی را مجاب کند که خلافی از نظر قوانین بین‌الملل در اردوگاه اتفاق نمی‌افتد از من خواست حتما در جمع آنها حاضر بشوم و توضیحاتی برایشان بدهم. گفت: حق دارند درباره عملکرد تو بدانند. آنها اسیرند، اسیر همیشه دلواپس است و نگران. از انسانیت به دور است که اذیت بشوند.

اسیران هنوز در حیاط نشسته بودند انگار منتظر بودند حرف‌های من را هم بشنوند تا خیال‌شان راحت بشوند. جلوی همه اسیران همان اسیری نشسته بود که دیروز سیبیل‌اش را تراشیده بودم. یعنی مشاوره دادم که سیبیلش را بتراشند. وقتی وارد حیاط شدم دیدم برخی از اسیران متفرق شده‌اند اما با دیدن من بلافاصله به جمع تحصن‌کنندگان برگشتند تا حرف‌‌هایم را بشنوند. به مترجم گفتم حرف‌هایم را با همان تاکیدات خودم ترجمه کند. ابتدا سلام کردم و از آنها عذر خواستم که باعث شده‌ام نگران بشوند. یعنی همان وقتی که مترجم برایشان این جمله را ترجمه کرد چشم‌هایشان را دیدم از حدقه بیرون زده است. دیدم که چطور متعجبانه دارند من را نگاه می‌کنند. در ادامه گفتم: عزیزان، برادران هم‌کیش، به اینجا نیامده‌ام که شما را اذیت کنم. من که شکنجه‌گر نیستم. من سربازی معمولی‌ام که آمده‌ام تا به شما کمک بدهم تا اسارات برایتان آسان بشود و در آینده وقتی از اینجا یاد می‌کنید لبخنند بزنید. می‌دانستم جمله‌هایم تحریک‌آمیز است. بعد از ترجمه شدن این جمله‌‌ها همان اسیری که سیبیلش را دود داده بودم بلند شد و پنج دقیقه هر چه از دهنش درآمد به عربی گفت. صبر کردم خوب اعتراض کند تا آرام بشود. مترجم تندتند حرف‌هایش را برایم ترجمه می‌کرد. بعد از این که حرف‌هایش تمام شد و دهانش کف کرد به سمتش رفتم و دستم را گذاشتم روی شانه‌اش گفتم: می‌دانی؟ اسیران ایرانی از خدا می‌خواهند فقط سرشان تراشیده شود و یا سیبیل‌شان دود داده بشود اما تو که می‌دانی در ابوغریب و الرشید چه خبر است؟ می‌دانی یا نمی‌دانی؟ با اشاره سر گفت می‌دانم. خب، حالا فکر کن من می‌خواستم در روز اول ورود از شما زهرچشم بگیریم، چه می‌کردم؟ آیا همه را با کابل می‌زدم؟ یا با باتوم؟ یا همه را از سقف آویزان‌تان می‌کردم؟ چه می‌کردم؟ من به جای آن کارها فقط سیبیل شما را دود دادم. همین. نه سیبیل همه را فقط سیبیل شما را. حالا تو بگو آیا من کاری بدی کردم؟ مترجم تا اینجای حرف‌هایم را می‌شنید و بلندبلند ترجمه می‌کرد اما وقتی در گوش اسیر عراقی چیزی گفتم نشنید. بعد از این که حرف درگوشی‌ام با اسیر عراقی تمام شد به دفتر برگشتم و به سرگرد اطمینان دادم که همه چیز تحت کنترل است.

هنوز حرفم تمام نشده بود که آژیر خطر در اردوگاه به صدا درآمد. سرگرد زود سلاحش را درآورد و یک کلت کمری هم برای من انداخت. آرام از پنجره به حیاط نگاه کردم، دیدم تمام اسیران عراقی دارند به سمت دفتر فرماندهی می‌آید و شعار می‌دهند. کمی نزدیک‌تر که شدند فهمیدیم که دارند بلندبلند نام من را صدا می‌زدند. یک صدا با مشت‌های گره کرده می‌گفتند: محمدولی محمدولی. چیزهایی هم به عربی می‌گفتند که نمی‌فهمیدم. سرگرد گفت: گاومان زایید سرباز، به گوش صلیب سرخ برسد بیچاره‌ایم. باید به بالا خبر بدهم. سرگرد خواست تلفن بزند که مانع شدم. سرگرد گفت: چه می‌کنی؟ گفتم: قربان نیاز نیست. خیر است. گفت: خیر است؟ الان اردوگاه سقوط می‌کند. گفتنم: شما نگاه کنید اینها دارند لبخند می‌‌زنند و می‌آیند. سرگرد نگاهی به اسیران کرد و گفت: اینها چرا دارند می‌خندند؟ دیوانه شده‌اند؟ گفتم: می‌دانم چرا. اجازه بدهید به استقبال‌شان برویم. به من اعتماد کنید. سلاح‌مان را روی میز گذاشتیم و رفتیم بیرون. اسیران آمدند و من را آغوش کشیدند. ماچ‌وبوسه بود که ردوبدل می‌شد. همان اسیری که سیبیل‌هایش را دود داده بودم گفت: ما می‌خواهیم محمدولی در اردوگاه بماند اگر محمدولی برود ما شورش می‌‌کنیم. سرگرد ناباورانه ار من پرسید: با اینها چه کرده‌ای مگر؟ نیم ساعت پیش می‌خواستند سر به تنت نباشد. گفتم: رازش را الان نمی‌توانم بگویم. عرض می‌کنم بعدا.

چند دقیقه‌ای در جمع اسیران بودم و بعد با آنها حدافظی کردم. هنگام خروج از اردوگاه ستوان‌دوم احمدی که مترجم اردوگاه بود پرسید: در گوش آن اسیر چه گفتی که این طور همه طرفدارت شدند. گفتم: راستش جرات نکردم به سرگرد بگویم اما به شما می‌گویم، در گوشش گفتم: من آمده‌ام که خدای نکرده اینجا تبدیل به ابوغریب نشود. آنها از همه کس بهتر می‌دانند ارتش بعث با اسیران ما چه می‌کنند و حتی فکر کردن به این که ما در این اردوگاه همان بلا را سرشان بیارویم دیوانه‌شان می‌‌کند.

فردای آن روز مرخصی بودم و اتفاقا صلیب سرخ رفته بود اردوگاه و سرکشی کرده بود. همه اسیران در پاسخ این که اوضاع‌تان چطور است گفته بودند: آی لایک محمدولی!

اردوگاه عباس‌‌آباد

قسمت اول

 من سرباز وظیفه محمدولی به همراه همرزمانم در لشکر 84 پیاده لُرستان، در همان روز 31 شهریور 1359 در شمال سوسنگرد بودیم که با خبر شدیم لشکر 9 زرهی ارتش عراق به سمت ما می‌آید. ما به همراه بچه‌ محل‌ها و بچه‌های تبریز که نزدیک دهلاویه بودند توانستیم ارتش زرهی عراق را که چهارهزار سرباز نامرد پیاده داشت به مدت ده روز در مواضع الله‌اکبر متوقف کنیم.

در طول آن ده روز که میان ما و بعثی‌ها جنگ بود گاهی آنها جلو می‌آمدند گاهی ما. گاهی ما آنها را اسیر می‌کردیم و گاهی آنها ما را. یادم هست همان روز اول درگیری، به همراه پنج نفر از بچه‌ها، اسیر عراقی‌ها شدیم. آنها چون راه برگشت نداشتند ما را در یک گودال انداختند و 24 ساعت کتک زدند. بعد از 24 ساعت بچه‌های تبریز آمدند ما را نجات دادند و عراقی‌ها را اسیر کردند. ما را عراقی‌ها را در سنگر فرماندهی جا دادیم و روزی سه نوبت، صبح و ظهر و از آنها پذیرایی کردیم. بعد عراقی‌ها پاتک زدند و اسیرمان کردند. ما را داخل یک تانک سوخته انداختند و 48 ساعت گرسنه و تشنه نگه داشتند. بعد دوباره بچه‌های تبریز آمدند ما را نجات دادند و عراقی‌ها را بردند توی سنگر فرماندهی خودشان و به آنها عصرانه دادند. چند ساعت بعد عراقی‌ها ریختند توی سنگر تبریزی‌ها و سربازان خودشان را آزاد کردند و بچه‌های تبریز را گرفتند. بعد ما 48 ساعت کوبیدم و بچه‌های تبریز را نجات دادیم و عراقی‌ها را گرفتیم. بعثی‌ها تبریزی‌ها را حسابی کتک زده بودند ما هم اسرا را دادیم دست برادرهای تبریزی تا هر بلایی می‌خواهند سرشان بیاورند. بچه‌های تبریز عراقی‌ها را فرستادند سنگر و خودشان رفتند درمانگاه. توی مسیر بازگشت، دوباره ما اسیر شدیم. 72 ساعت شکنجه‌مان کردند. بعد از 72 ساعت همین که شنیدند چمران آمده ما را ول کردند و دررفتند. ما زارونزار برگشتیم قرارگاه که دیدم عراقی‌ها قرارگاه را گرفته‌اند. نامردها 8 ساعت ما را زیر آفتاب نگه داشتند اما بچه‌های تبریز ریختند توی قرارگاه و سی عراقی را هم اسیر کردند. عراقی‌ها را بردیم توی چادر و برایشان نیمرو درست کردیم. بعد خواستیم ببریم‌شان پشت خط که همه شروع کردند به ناله کردن که ما اجباری آمده‌ایم جنگ و صدام روزمان کرده است! گفتیم شما به اجبار آمده‌اید این طور با ما رفتار می‌کنید اگر خودتان آمده بودید چه می‌کردید؟

 ما سربازان سپاه اسلام ده روز در منطقه سوسنگرد مقابل ارتشی ایستادیم که چهار برابر ما بود. در طول آن ده روز ما دقیقا می‌دانستیم که باید از کشورمان دفاع کنیم اما ارتش عراق دقیقا نمی‌دانست آمده است چه غلطی بکند، برای همین جنگ جنگی عجیب بود. هی ما گیر آنها می‌افتادیم و هی آنها گیر ما. در طول آن ده روز آن قدر آنها اسیر ما شدند و ما اسیر آنها که دیگر همدیگر را به اسم می‌شناختیم. در همان ده روز اول جنگ من توانستم شناختی از سربازهای عراقی به دست بیاورم. یعنی می‌توانستم دقیقا حدس بزنم در مقابل رفتار ما چه رفتاری می‌کنند. من در همان ده روز اول جنگ رکورددار بیشترین اسارات بودم. ما در آن ده روز آن قدر عراقی‌ها را اسیر کرده بودیم که یک بار یک گروه‌شان را دیدیم و فکر کردیم قبلا اسیر شده‌اند، اما نامردها از حواس‌پرتی ما سواستفاده کردند و دررفتند. تجربه زیاد من در سروکله زدن با اسیران عراقی کم‌کم به تخصص تبدیل شد و همین تخصص باعث شد که بعد از یک سال از خط مقدم به پشت جبهه منتقل بشوم. البته پشت جبهه که چه عرض کنم، آمدم پشت پشت پشت پشت جبهه، تهران!

 اولش که به من سرباز وظیفه محمدولی از لشکر 84 پیاده لُرستان گفتند باید بروی تهران فکر کردم خطایی کرده‌ام. ترسیدم کمی. اما وقتی دیدم ماشین برایم فرستاده‌اند ترسم ریخت. البته تعجبم بیشتر شد که چرا برای سربازی معمولی مثل من جیپ فرستاده‌اند و یک استوار دارد من را مشایعت می‌کند. با خودم فکر کردم شاید به پاس آن همه اسارت به من درجه داده‌اند ولی بعد گفتم مگر چند درجه داده‌اند که یک استوار دارد من را همراهی می‌کند. در توهم سرهنگ شدن بودم که متوجه شدم به سمت شمال تهران در حرکت هستیم. نیم ساعت بعد جلوی اردوگاه اسیران عراقی در تپه عباس‌آباد ایستاده بودم و همان وقت دانستم قرار است به‌‌زودی حساب اسیران عراقی را بگذارم کف دست‌شان.

 من سرباز وظیفه محمدولی از لشکر 84 پیاده لُرستان از پاییز سال 61 در اردوگاه اسیران عراقی در تهران خدمت کردم و به مدت هشت سال از تجربه ده روزه‌ام استفاده کردم. من از اردوگاهی که گاه اسیران عراقی آن را ناامن می‌‌کردند آسایشگاهی ساختم نمونه. یادم هست در همان لحظه ورود به اردوگاه، اسیران عراقی یا غضب‌ناک نگاهم می‌کردند و یا پوزخند می‌زدند. آنها چون می‌دانستند ما آنها را زجرکش نمی‌کنیم پررو بودند و خیلی اذیت می‌کردند. اما من کاری کردم که هم غضب از یادشان رفت هم خنده. یعنی طوری شده بود که وقتی عراقی‌ها را در جبهه اسیر می‌کردند و می‌گفتند می‌روی پیش محمدعلی درجا سکته می‌کردند. حتی شنیده بودم بچه‌ها در خط‌مقدم، گاهی اسم من را روی بی‌سیم عراقی تکرار می‌کنند تا خوف‌ کنند. من اما آدم سنگ‌دلی نبودم فقط بعثی‌ها را خوب می‌شناختم. مثلا همان روز اول ورودم به اردوگاه دستور دادم از اسیران آمار بگیرند و بگویند چه تعداد آنها سیبیل دارند. حدسم درست بود. صدردصدشان سیبیل داشتند. روز بعد در مراسم صبحگاه دستور دادم سیبیل یکی از آنها را که از همه قلچماق‌تر بود تراشیدند و گفتم از این به بعد هر کس تمرد کند سیبیلش را دود می‌دهم. بعد هم اضافه کردم: اگر همین الان صدام بیاید و تهران را بگیرد اول از همه این بعثی بی‌سیبیل را آویزان می‌کند که سیبیل بعثی‌اش را از دست داده است. اسیران عراقی همه از ترس صدام دست‌هایشان را روی دهان‌شان گذاشتند و تا دو روز صدایی از آنها بلند نشد و من هم دیگر سیبیل کسی را دود ندادم.

حکایت خدمت من در اردوگاه اسیران عراقی در تهران حکایت غریبی است. آن قدر غریب که یک بار از سرفرماندهی اهواز زنگ زدند و گفتند یک گروهان از ارتش عراق می‌خواهد خودش را تسلیم کند اما شرط کرده‌اند بعد از اسارات بفرستیم‌شان تهران پیش شما. می‌خواستند بدانند در اردوگاه جا هست یا نه! البته جا نبود و گرنه می‌گفتم بیایند.

 پی‌نوشت:

این قصه دنباله‌دار را برای شبکه آموزش نوشته‌‌ام.