حتی 1 مورد کودک‌آزاری درکشور گزارش نشده!

– سلام آقای محترم شما ویدیوی کودک‌آزاری در مهد کودک را دیده‌اید؟

– سلام علیکم، خیر بنده به علت مشغله فراوان و خدمت به خلق، وقت فیلم دیدن ندارم.

– این که فیلم نیست، اتفاقا شما باید ببینید، چون بحث کودک‌آزاری مطرح است و الان شبکه‌های فاسد و معاند و وابسته و بی‌تربیت دارند روی این قضیه مانور می‌دهند و می‌گویند در ایران کودک‌آزادی بیداد می‌کند.

– خیر، من به شما اطمینان می‌دهم حتی یک مورد کودک‌آزاری در کشور گزارش نشده است.

– البته الان فیلم یک موردش هست. راستی شما دلواپس کودک‌آزاری نیستید؟

– حتما هستیم. ساپورت‌زدایی هم به همین دلیل است. شما یقین بدانید مادر این دختر متاسفانه مادری ساپورتی بوده است.

 – البته این بچه از طرف مربی مهد آزار دیده است.

 – پس ایشان ساپورتی بوده‌اند. ساپورت‌پوشی آغاز همه بدبختی‌هاست. مادران ما که ساپورت نمی‌پوشیدند، اصلا ما را آزار نمی‌دانند. می‌دادند؟

 – به هر حال آزار این کودک باعث رنجش افکار عمومی شده است.

 – مگر چه‌طور آزاری داده است؟

 – بچه را می‌زند، قاشق را توی حلق بچه می‌کند، بچه را با گیس بلند می‌کند و به دیوار می‌کوبد.

 – همین؟

 – بله؟

 – من فکر کردم قطع عضوی چیزی اتفاق افتاده است. این‌ها ناشی از عصبانیت است. خدابیامرز پدرم همین طوری بود، همیشه ما را با گیس بلند می‌کرد و به دیوار می‌کوبید. وقتی هم مادرم می‌گفت چرا بچه‌ها را به دیوار می‌کوبی جواب می‌داد به دیوار می‌کوبم، چون نمی‌خواهم از پنجره بیرون بیاندازم.

– شما خودتان در کودکی آزار دیده‌اید پس.

 – آزار آزار که نه، پدرم ضرب شصت داشت خدابیامرز.

 – شما هم ضرب شصت دارید؟

 – ضرب شصت نه اما سیم بکسل دارم.

 – بچه‌ها را با سیم بکسل می‌زنید؟

 – طوری می‌گویید سیم بکسل انگار قطع عضوی چیزی اتفاق افتاده است. بله گاهی.

 – تن و بدن بچه جای زخم سیم بکسل است؟

 – طوری می‌گویید زخم انگار قطع عضوی چیزی اتفاق افتاده است.

 – یعنی شما حادثه آن مهد کودک را دست‌کم می‌گیرید؟

 – به هر حال این طور تنبیه‌ها رواج دارد. مادر است دیگر، گاهی عصبی می‌شود بچه را می‌کوبد به دیوار. ما هم همین طور بزرگ شده‌ایم و شکرخدا هم به همه مدارج هم رسیده‌ایم. این‌ها مهم نیست. چیزهای مهم‌تری هست در جامعه.

 – شما اگر توی خیابان ببینید یک نفر دارد بچه‌ای را به‌شکل فجیعی می‌زند و یک نفر دارد مواد می‌فروشد و یک نفر هم با ساپورت رد می‌شود، چه می‌کنید؟

 – همان‌طور که خودتان اذعان دارید، آن کسی که دارد مواد می‌فروشد و آن‌کسی که دارد بچه را می‌زند، ایستاده‌اند ولی ساپورت‌پوش دارد رد می‌شود.

باقی بقای‌تان!

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

یک روز با دولت خفن الکترونیک

امروز به یک اداره دولتی رفته بودم. اول صبح ساعت 9 در اداره بودم و برای انجام دادن مرحله نخست کارم وارد اتاق اول شدم. در اتاق اول سه کارمند مرد نشسته بودند. یکی‌شان داشت خیلی آرام و لوند با تلفن حرف می‌زد. دایم می‌گفت: عزیزم، قربونت برم، ملوسک من، عروسک من و از این حرف‌ها. آرام پرسیدم‌ آقای فلانی را کار دارم، اشاره کرد که حرکت کنم. به نفر دوم رسیدم. داشت با کامپیوتر ورق‌بازی می‌کرد. گفتم: آقای فلانی؟ با دست اشاره کرد که حرکت کنم، فهمیدم آقای فلانی نفر سوم است. آقای فلانی یک چشمش به شبکه نسیم تلویزیون بود یک چشمش به مانیتور. بعد از ده دقیقه کارم را انجام داد و گفت برو دبیرخانه بده تایپ کنند بعد بده مهر و امضا بشود بعد ببر بخش تغییرات بعد بیا پیش من.

 رفتم دبیرخانه. اتاقی بود بس بزرگ. یک ردیف چهارتایی خانم و یک ردیف چهارتایی ‌آقا مقابل هم نشسته بودند. آقای نفر اول برگه‌هایم را گرفت و داد دست آقای دوم. آقای دوم منگنه برگه‌ها را باز کرد و داد دست آقای سوم. آقای سوم به جای منگنه به برگه‌ها سوزن زد و داد دست آقای چهارم. آقای چهارم سوزن برگه‌ها را باز کرد و گفت بدهید به خانم. خانم اول برگه‌ها را گرفت و تایپ کرد و برگه تایپ‌شده را داد به خانم دوم. خانم دوم برگه را از طرف مدیر امضا زد و داد به خانم سوم. خانم سوم زیر امضای خانم دوم مهر زد و داد به خانم چهارم و خانم چهارم برگه را شماره کرد و گفت: به سلامت.

 در بخش تغییرات همه خانم بودند. یازده خانم دورتادور اتاق نشسته بودند. خانم اول بالای نامه‌ نوشت: رسید شد. خانم دوم بالای نامه نوشت: دریافت شد. خانم سوم بالای نامه نوشت: ثبت شد. خانم چهارم بالای نامه نوشت: درج شد. خانم پنجم بالای نامه نوشت: جهت رسیدگی به وضعیت نام‌برده. خانم ششم بالای نامه نوشت: جهت تغییر وضعیت نام‌برده. خانم هفتم بالای نامه نوشت: نام‌برده تغییر وضعیت داده بشود. خانم هشتم بالای نامه نوشت: در فرم جدید تایپ بشود. خانم نهم بالای نامه نوشت: فرم جدید بدهید. خانم دهم بالای نامه نوشت: فرم جدید را دادیم. خانم یازدهم بالای نامه نوشت: ببرید دبیرخانه تایپ کنند بعد بدهید مهر و امضا بشود بعد ببرید بایگانی بعد بروید پیش آقای فلانی بعد بیایید پیش من.

باقی بقای‌تان!

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

با تانگو نشد با پای کفتر می‌شود!

آن موقع ویدئو بی‌تقصیر بود الان هم وایبر و تانگو بی‌تقصیرند. تلفن هم مقصر نیست. آتش هم تقصیری ندارد. پنبه هم بی‌تقصیر است. حالا اگر یک بار پنبه و آتش یکدیگر را در آغوش کشیدند باید استفاده از پنبه و آتش را قدغن کنیم؟ یعنی اگر یک نفر چک بی‌محل کشید باید کلا چک را از سیستم پولی کشور حذف کنیم؟ واقعا وقتی کسی چک بی‌محل می‌کشد، چک مقصر است یا کسی که چک را می‌نویسد؟ حالا حکایت تانگو است. خبر را بخوانید:

 مجرمان در کمین خانواده‌ها در موبایل! جزییات هولناک اخاذی از زنان در تانگو! رییس پلیس فضای تولید و تبادل اطلاعات پایتخت جزییات دستگیری مردی را فاش کرد که در محیط تانگو ضمن اغفال زنان از آنها اخاذی می‌کرد!

 یعنی الان تانگو مقصر است؟ یعنی اگر خانمی با دست‌های خودش عکس‌های مستهجن خودش را از طریق تانگو در اختیار کسی بگذارد تانگو مقصر است؟ یعنی اگر در تاکسی عکس‌ها را به آن آقا بدهد تاکسی مقصر است؟ یعنی قبل از موبایل و تانگو و اینترنت کسی به وسیله عکس از دیگری اخاذی نمی‌کرد؟ یعنی فقط در محیط تانگو این اتفاقات می‌افتد؟ مثلا در محیط بوستان یا استخر یا فروشگاه نمی‌افتد؟ یعنی مجرمان فقط در موبایل در کمین خانواده‌ها هستند و در کوچه‌های بن‌بست نیستند؟ در محیط مترو نیستند؟ در ادارات دولتی نیستند؟ در مدرسه‌ها نیستند؟ یعنی اگر تانگو را فیلتر کنیم آن‌قدر اوضاع خوب می‌شود که اصلا دیگر نیازی به نیروی‌ انتظامی نیست؟ یعنی به نظرتان از راه ای‌میل نمی‌شود گول خورد؟ از راه پُست چه؟ از راه خرپشته چه؟ پس همه را جمع کنیم؟ یعنی به نظرتان آن کسی که با ردوبدل شدن چند پیام عکس بی‌ناموسی خود را برای دیگری می‌فرستد اگر تانگو نداشته باشد آنها را به پای کفتر نمی‌بندد؟

 واقعا چرا گاهی حواس‌مان فقط به مسیر مبادله کالا است و اصلا به خود کالا دقت نمی‌کنیم و عبرت نمی‌گیریم که اگر این مسیر نشد مسیر دیگر! ها؟

 باقی بقای‌تان!

به عشق فالکلند

آن روزها مثل این روزها نبود. دو دکه بیشتر در خرم‌آباد وجود نداشت. بیشتر از دکه‌ها کتاب‌فروشی‌ها بودند که روزنامه و مجله می‌فروختند. این طوری هم نبود که کیهان ورزشی و دنیای ورزش یک هفته روی دکه بماند. دکه‌داران به اسم آدم‌ها مجله می‌آوردند و برای روی پیشخان‌شان نهایت دو نسخه می‌خریدند. تقریبا همه کسانی که مجله‌خوان و روزنامه‌خوان بودند پیش یک دکه یا کتاب‌فروشی آبونمان داشتند تا برایشان دانستنیها، دانشمند، گل‌آقا یا مجلات ورزشی کنار بگذارد.
آن روزها که می‌گویم یعنی سال‌های 1368 به بعد. آن موقع تقریبا دیگر کاملا فوتبالی شده بودم و یک پرسپولیسی دو آتشه. توی محل دقیقا نصف به نصف آبی و قرمز بودیم و از صبح تا شب توی سروکله هم می‌زدیم. یادم هست همه اهل محل یک «هدف» می‌خریدیم و می‌خواندیم. هفته‌نامه «هدف» آن روزگار خیلی توی بورس بود. هم ورزشی داشت و هم سینمایی. آنها که بزرگ‌تر بودند پول می‌گذاشتند و می‌خریدند و بعد در طول هفته همه می‌خواندیم. اما کیهان ورزشی و دنیای ورزش را اگر نمی‌توانستیم بخریم جایی بود که همیشه داشت. آن روزگار سلمانی‌‌ها معدن روزنامه و مجله بودند. یعنی در کنار عقرب‌ها و مارها که درون الکل قرار داشتند و بخش اصلی دکوراسیون سلمانی‌ها بود،‌ توی هر سلمانی تعداد زیادی مجله و روزنامه وجود داشت. سلمانی‌ها این مجله‌ها را می‌خریدند و در سلمانی می‌گذاشتند تا حوصله مشتری‌ها سر نرود. آن روزگار زندگی به این سرعت طی نمی‌شد، همه چیز صفی و نوبتی بود.

از نسل من کسی نیست که مجله دنیای ورزش را دوست نداشته باشد. با آن ورق‌های روغنی و آن پوسترهای وسطش. هنوز دارمش. همان پوستر مارادونایی که از سلمانی محل گرفتم. اولین بار روی دکه دیدمش. دیدم نوشته همراه با پوستر مارادونا. لای مجله را باز کردم و دیدم مارادوناست. جوان و سرکش. در بازی با انگلستان. جام 86. خواستم همان جا پوستر را کش بروم اما نشد. پول هم برای خریدنش نداشتم. گفتم می‌روم و از مادرم پول می‌گیرم. بدو به سمت خانه رفتم. نیم ساعت طول کشید که مخ مادرم را بزنم. پول را گرفتم برگشتم دم دکه و دیدم مجله نیست. فروخته بودش. حسابی دمغ شدم. بچه‌محل‌ها هر کدام توی اتاق‌شان یک پوستر روغنی دنیای ورزش داشتند اما من نداشتم. چون پوستر رودگولیت و آندریاس برمه و پله را نمی‌خواستم،‌ دنبال پوستر مارادونا بودم. عشقم. همان که با دو پا پنالتی می‌‌زد و می‌توانست یازده نفر مقابلش را دریبل کند.

عصر همان روز با امین پسرعمه‌ام به سلمانی رفتیم. کار زیادی نداشتیم. اغلب می‌رفتیم و با چهار می‌زدیم و برمی‌گشتیم خانه. آن روز سلمانی خیلی شلوغ بود. نشستیم به انتظار. ناگهان دنیای ورزش را روی میز سلمانی دیدم. چشمانم برقی زد، خواستم برش دارم و ببینم پوستر دارد یا نه که یک مشتری زودتر از من برش داشت و همان طور که داشت حرف می‌زد با مجله شروع کردن به باد زدن خودش. دنیا پیش چشمم تیره و تار شد. چشم از مجله برنمی‌داشتم. امین که متوجه واکنش من شده بوده آرام درگوشم گفت: ضایع‌بازی درنیار. همین طور که داشتم نگاه به مجله می‌کردم که هی به این ور و آن ور می‌رفت که ناگهان یک مگش ضدآرژانتینی پیدایش شد و مرد مجله را لول کرد و به جان مگس افتاد. دگر طاقت نیاوردم. بلند شدم و گفتم: آقا مجله یک کالای فرهنگی است نباید لولش کنید. مرد نگاهی غضبناک به من کرد و گفت: چه می‌گویی بچه؟ آقای سلمانی اما طرف من را گرفت و گفت: راست می‌گوید، مشتری‌ها می‌خواهند بخوانند، ‌پاره می‌شود. مرد مجله را پرت کرد روی میز و من پریدم و برداشتمش. پوستر داشت. پوستر مارادونایش کنده نشده بود. بود. مجله را روی سینه‌ام گذاشتم. صافش کردم و آرام گذاشتم روی میز. نوبتم که شد از توی آینه دایم مجله را می‌پاییدم. خدا رحمت آقای سلمانی را. اسمش درست یادم نیست اما متوجه رفتار من شده بود. گفت: آن مجله چه دارد که مجله‌های دیگر ندارند؟ گفتم: آقا به خدا هیچی. گفت: اگر هیچی چرا اینقدر دوست داری مجله را داشته باشی؟ گفتم: من دوست دارم؟ نه من چه کار دارم با مجله شما. گفت: به هر حال اگر دوست داری می‌توانی ببریش. شانه‌هایم را بالا انداختم که یعنی نمی‌خواهمش.
کار استاد سلمانی که با من تمام شد. امین نشست زیر دستش. تمام مدتی که امین زیر دستش بود من به بطری مار نگاه می‌کردم. بطری پر از الکل و ماری که در آن به دور خودش پیچیده بود. کار امین که تمام شد حساب کردیم و از دکان بیرون آمدیم. چند قدم در سکوت طی کردیم که امین گفت: خره چرا برنداشتیش؟ هنوز جمله را تمام نکرده بود که برگشتم توی سلمانی و گفتم: ممنون و جست زدم مجله را برداشتم و عین پلنگ از دکان بیرون پریدم و تا خانه دویدم.

شب با چاقوی آشپزخانه، آرام منگه وسط مجله را باز کردم و پوستر را از لای منگه‌ها بیرون کشیدم و به دیوار اتاقم چسباندم. آن شب تا صبح بازیکنان انگلیس را دریبل می‌زدم و یک تنه را توپ را می‌زدم به تورشان. درست مثل مارادونا. به عشق فالکلند.

از چلچراغ

آلمان تحت تاثیر بازی 6 بر 2 ایران کره‌جنوبی!

مجید درفشان: اولا ما باید برای اسکولاری تصمیم بگیریم نه او برای ما. بعد هم به نظر من اسکولاری از کره ماه بازیکن نیاورده بود در حالی که باید از کره ماه بازیکن می‌آورد و چون نیاورد 7 تا گل خورد. در ضمن آلمان با سیستم پرسپولیس دهه 60 بازی کرد و برد.

 حمید جمالی: من بازی را آنالیز کردم. حتی تماشاگران را نیز آنالیز کرده‌ام. خانواده بازیکنان برزیل را هم آنالیز کرده‌ام. به نظر من برزیل باید 12 به 7 می‌برد اما اسکولاری تیم را دفاعی چیده بود. طبق آنالیز من نیمار مصدوم نبود و می‌توانست بازی کند. به نظرم اسکولاری آنالیز بلد نیست.

 امین ارگ‌نویی: برزیل راحت می‌توانست آلمان را ببرد. آلمان تیم نیست. این سیستمی که الان یواخیم لو دارد به کار می‌گیرد همان سیستمی است که قبلا لیپی از دست من کپی کرده بود.

 هایلی‌سخن: برزیل را دست بچه می‌دادند می‌توانست همین تعداد گل را بخورد. اسکولاری باید اعدام بشود. بازی آلمان تحت تاثیر بازی 6 بر 2 ایران کره‌جنوبی بود.

 میقاتیان: اسکولاری باید به بازیکنان شوک وارد می‌کرد. نکرد. باخت.

 عمو: من نه به دستور فدراسیون آمدم و نه به دستور فدراسیون رفتم. خبر دارم سفارت آلمان فیلم کل بازی‌های راه‌آهن را از فدراسیون خریده بود. چرا نمی‌دانم!

 کریم فیروزی: اتفاقا من حقوق‌دان نیستم، سرهنگم. ‌آلمان 2014 پاس 1993 است.

 بیژن‌نسب: اتفاقا ما در سایپا قصد داشتم به هر تیمی 7 تا بزنیم. البته موفق نمی‌شدیم ولی ایده‌اش را داشتیم و آن را به فوتبال جهان معرفی کردیم.

باقی بقای‌تان!

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

مطب مطب است دیگر

همسایه‌ای داریم که در آسانسور سیگار می‌کشد. خودش می‌گوید 30 سال است این کار را می‌کند. 30 سال است که در آسانسور سیگار می‌کشد و هنوز متوجه نشده است چرا نباید این کار را انجام بدهد. می‌گوید: مگر مردم در آسانسور با موبایل حرف نمی‌زنند؟  من هم سیگار می‌کشم. چه عیبی دارد؟ شوخی هم نمی‌کند، به قول خودش همه این 30 سال هم از سیگار کشیدن و هم در آسانسور سیگار کشیدنش دفاع کرده است. واقعا برخی مردم این طوری هستند، برخی چیزها را متوجه نمی‌شوند. البته آنها هم فکر می‌کنند بقیه مردم متوجه حرف آنها نمی‌شوند.

یک روز دیدم زیر جفت چشم‌های این همسایه کبود است. کبود که چه عرض کنم، سیاه. گفتم چه شده؟ همان طور که سیگاری روشن می‌کرد گفت: مشت خورده. گفتم: می‌دانم، منظورم این است که چطور شد که مشت خورد. گفت: یک آدم نفهمی زد. گفتم: چه شد که آن نفهم با مشت زد زیر چشم شما؟ گفت: طبق معمول این 30 ساله داشتم سیگار می‌کشیدم که دعوایم شد. گفتم: چرا؟ گفت: چه می‌دانم می‌‌گفتند این جا جای سیگار کشیدن نیست. گفتم: مگر کجا سیگار می‌کشیدی؟ گفت: توی مطب. گفتم: توی مطب دکتر سیگار می‌کشیدی؟ گفت: من توی آسانسور هم سیگار می‌کشم تو که می‌دانی. گفتم: مطب دکتر؟ توی مطب دکتر سیگار کشیده‌ای؟ گفت: تا صبح هم سوال کنی چیزی از ارزش کار من کم نمی‌شود، بله در مطب دکتر سیگار کشیده‌ام،‌ چند روز بود نفس‌تنگی داشتم رفتم دکتر ریه آنجا سیگار کشیدم. گفتم: در مطب دکتر ریه سیگار کشیده‌ای؟ آن هم با نفس تنگی؟ پک محمکی به سیگارش زد و گفت: مگر مطب دکتر ریه با مطب دیگر دکترها فرق دارد؟ گفتم: فرق ندارد؟ گفت: نه، مطب مطب است دیگر. گفتم: حالا چه شد که مشت خوردی؟ گفت: هیچی بیماران اعتراض کردند بعد یکی از بیماران که پدرش را آورده بود و آدم قلچماقی بود آمد کوبید توی صورتم. گفتم: زیر هر دو زد؟ گفت: نه زد زیر چشم چپم. گفتم: پس آن یکی را چه کسی کبود کرد؟ گفت: خودش. گفتم: چطوری؟ گفت: بعد از این که مشت اول را خوردم رفتم توی راهرو سیگار روشن کردم. کنار مطب دکتر ریه مطب دکتر قلب بود. تو نگو دود سیگار رفته بود توی مطب دکتر قلب. یکهو دیدم یک پیرزنی آمد بیرون شروع کرد به جیغ‌وداد کردن که سیگارت را خاموش کن. بعد دوباره آن قلچماق آمد زد زیر چشم راستم. گفتم: چرا؟ گفت: چون آن پیرزن مادرش بود. گفتم: بعد چه کردی؟ گفت: از ساختمان پزشکان آمدم بیرون چون گفتم لابد برادری خواهری در مطب‌های دیگر دارد و می‌زند می‌کشدم اگر دوباره سیگار بکشم. البته وقتی داشتم می‌آمدم بیرون توی آسانسورشان سیگار کشیدم.

لابی نگو بگو لاس‌وگاس

لابی داریم تا لابی. یک لابی لابی یک مسافرخانه است که بوی ترشی می‌دهد،‌ یک لابی لابی یک هتل تک ستاره است که بوی دَمپُختک می‌دهد، یک لابی لابی هتلی دو ستاره است که بوی قلیان می‌دهد، یک لابی لابی هتلی سه ستاره است که بوی پیتزا می‌دهد، یک لابی لابی هتلی چهار ستاره است که بوی عطر و ادوکلن می‌دهد، یک لابی هم لابی هتل پنج ستاره است که بوی خارج از کشور می‌دهد.

لابی داریم تا لابی. یک لابی لابی بیمارستانی است که بوی دوا می‌دهد. یک لابی لابی بیمارستانی است که بوی میت می‌دهد، یک لابی لابی بیمارستانی است که بوی الکل می‌دهد، یک لابی لابی بیمارستانی است که بوی سالن‌های عروسی می‌دهد.

همین چند روز در یکی از محله‌های بالای شهر تهران دنبال عابربانک می‌گشتم. رفته بودم یک دوست مایه‌دار را برسانم خانه‌اش. از یکی سوال کردم گفت عابربانک توی لابی فلان بیمارستان هست. بیمارستان از بیمارستان‌هایی بود که معلوم بود خیلی باکلاس است. داشتم از پله‌های مُدرنش بالا می‌رفتم که یک نگهبان جلویم را گرفت و گفت: امرتان؟ گفتم: یعنی از قیافه‌ام معلوم است که نه خودم نه فامیل‌هایم نمی‌توانیم کاری در این بیمارستان داشته باشیم،‌ ها؟ متوجه کنایه‌ام نشد. گفت: امرتان را بفرمایید تا راهنمایی کنم. گفتم: عابربانک کجاست؟ گفت: بفرمایید داخل لابی سمت چپ. او به من چپ‌چپ نگاه کرد و من هم به او. از یک سری پله‌ دیگر بالا رفتم و بعد لابی شدم. لابی که البته چه عرض کنم. لابی نگو دوبی بگو. عین خارج. یعنی اصلا انگار نه انگار بیمارستان بود. خنک و دلباز بود. سقفش بلند بود. به جای صندلی مبل داشت، آن هم مبل‌هایی چرمی. دور تا دور لابی پر بود از عابربانک و وسایل بازی بچه‌ها و از این دستگاه‌هایی که خودشان آب‌میوه و قهوه و چای می‌دهند. سه تا تلویزیون هزار اینج هم توی لابی بود. خلاصه لابی نگو بگو لاس‌وگاس.

چند دقیقه‌ای همین طور مات‌ومبهوت نگاه می‌کردم. بعد جو لابی من را گرفت و به جای پول گرفتن شروع کردم به فضولی کردن درباره بیمارستان. همان اول که قیمت اتاق‌های بیمارستان را پرسیدم فهمیدم که نژاد ما یعنی خانواده ما مگر از همین عابربانک این بیمارستان استفاده کند وگرنه آدم برای یک شب خوابیدن در آن بیمارستان باید خانه‌اش را بفروشد. باور نمی‌کنید. یک آقایی بود می‌گفت اینجا هتل بیمارستان است. بیمارستان نیست. هتل است در واقع. گفتم: راستش ما هتل هم به عمرمان نرفته‌ایم چه به هتل بیمارستان. البته بیمارستان زیاد رفته‌ایم اما آن جایی که می‌رفتیم و می‌رویم بیشتر شبیه سیاه‌چادر است تا بیمارستان. یعنی اگر این بیمارستان است پس آنها چه هستند؟ توی همین فکرها و فضولی‌ها بودم که همان آقای نگهبان پیدایش شد. گفت: کارتان تمام شد؟ گفتم: الان تمام می‌شود. کارتم را زدم و پول گرفتم و دمم را گذاشتم روی کولم و آمدم بیرون. راستی یادم رفت بگویم اینترنت لابی آن بیمارستان چیزی بود در این حد که کلا موبایلم را به‌روز کردم.

از روزنامه سپید

تازه ابروهایش را هم برداشته!

دخترک دایم سکوت اتاق انتظار را می‌شکست. سرش گرم بازی با عروسکش بود اما ناگهان می‌گفت: مامان من کی می‌تونم دماغم رو عمل کنم؟ مامان گونه‌هام خوبه یا نیاز به عمل داره؟ مادرش که انتظار نداشت دختر جلوی آن همه آدم آبروریزی کند لبش را گزید و دختر را روی صندلی نشاند و آرام گفت: ذلیل‌مرده این حرفا رو از کجا آوردی؟ زشته، ساکت.

دخترک چند دقیقه‌ای دیگر با عروسکش ور رفت اما این بار بلندتر از قبل گفت: مامان من کی می‌تونم دماغم رو عمل کنم؟ نمی خوام همه عمر زشت بمونم. مادر از سر دلسوزی گفت: کی گفته تو زشتی عزیزم، تو به این زیبایی! دخترک ادامه داد: یعنی تو این قدر عمل کردی خیلی زشت بودی؟ مادر که کاملا معلوم بود جلوی آن همه آدم خجالت کشیده و هول کرده است با لکنت گفت: من من کی این قدر عمل کردم؟ دخترک اما ادامه داد: دکتر قبلی که می‌گفت دیگه نمی‌تونم دست به صورت شما بزنم از بس عمل شده. چند نفری که در اتاق انتظار بودند خنده‌شان گرفته بود. مادر با همان لکنت در حالی که سعی می‌کرد دخترک را در آغوشش آرام کند گفت: اون دکتر با من نبود داشت تلفنی به یکی دیگه می‌گفت. دخترک خودش را لوس کرد و گفت: پس چرا بابا می‌گه اون قدر عمل کردی که دیگه نمی‌شناسمت؟ مادر سرفه‌ای کرد و گفت: منظور بابا اینه خوشگل‌تر شدم. دخترک پرید توی مادر و گفت: یعنی قبلا زشت بودی؟ جماعت دیگر نتوانست خودش را نگه دارد. چند نفری بلند خندیدند. منشی به اعتراض سیس بلندی کشید ولی خودش هم لبخند بزرگی بر لب داشت.

مادر اما هی خودش را در دام دخترش می‌انداخت. باز از سر دفاع گفت: من بینی‌مو برای زیبایی عمل نکردم برای پولیپ بود. دخترک که دیگر امان نمی‌داد به مادر، گفت: پس چرا بابا می‌گه اگه پیچ شمرون توی دماغت بود باید حالا صاف می‌شد؟ مادر که حالا اشک توی چشمانش جمع شده بود آرام گفت: دخترم اینها را نباید توی جمع بگویی،‌ اینها مسایل خانوادگی ماست. دخترک کمی خجالت کشید و گفت: ولی همه که اینجا هستند همین طوری هستند. مثلا آن آقا. چهار آقایی در سمت اشاره دخترک بودند یکهو جا خوردند. دخترک گفت: آن آقایی که لباس سفید پوشیده معلوم است دماغش را چند بار عمل کرده و تازه ابروهایش را هم برداشته. آقای پیرهن سفید بلافاصله گفت: خانم دخترتان را ادب کنید. مادر دخترک را روی سینه فشار داد و گفت: زشته دخترم. دخترک گفت: این آقا؟ اتفاقا به نظرم دماغش خوب شده، زشت نیست. جماعت بلند خندید و بعد نوبت به مادر و دخترش رسید تا به اتاق دکتر بروند. مادر گفت: اگر پیش دکتر دختر خوبی باشی و حرف نزنی بعدش هم می‌رویم پارک. خب؟ دخترک گفت: خب. تا قبل عمل بعدی بهتر است از همه فرصت‌ها برای بازی استفاده کنم.

 از روزنامه سپید

دلواپس زرده تخم‌مرغ هستند!

امروز هم طبق روال هر روز، خبرگزاری‌ها را باز کردم ببینم خبرهای مهم مملکتی و منطقه‌یی چیست و چه چیزی برای مردم مهم است تا درباره آن طنز بنویسم که دیدم خبری با عنوان «زرده تخم‌مرغ بخوریم یا نخوریم؟» در صدراخبار قرار دارد.

می‌بینید، مردم از سیاست بیزار شده‌اند. مردم از جنگ بین جناح‌ها خسته شده‌اند. مردم نیازهایی دارند که ورای سیاست است. آنها می‌خواهند بدانند زرده تخم‌مرغ بخورند یا نخورند. آنها کاری به کار سیاست‌مداران ندارند. آنها دوست ندارند قاطی دلواپسی بشوند. آنها گاه می‌خواهند با سر آسوده تخم‌مرغ‌شان را بخورند و بدانند زرده را بخورند یا نخورند. آن آقای نماینده که اعتدال را به لحاف شبیه کرده و از دکتر روحانی پرسیده است که زیر لحاف اعتدال چیست بداند که زیر لحاف اعتدال یک خانواده است که می‌خواهد افطار املت بخورد و نمی‌داند زرده‌اش را بخورد یا نخورد و دلواپسی‌اش همین زرده تخم‌مرغ است.

دلواپسی مردم از جنس همین تخم‌مرغ است. نگران سلامتی‌شان هستند بی‌نواها و نمی‌دانند با زرده تخم‌مرغ چه کنند. شما اگر دلواپس مردم هستید، اطلاعاتی درباره زرده در اختیارشان بگذارید. امروز مردم روی خبرهایی کلیک می‌کنند که برایشان مهم است، مثل زرده. شما فکر نکنید اگر به روحانی حمله کردید یا انتخاب مردم را زیر سؤال بردید، کلیک‌تان از زرده بیشتر می‌شود. خیر، الآن کلیک زرده از جام‌جهانی هم بیشتر است.

شما هم اگر می‌خواهید شنیده بشوید و مردم حرف‌تان را بشنوند، باید چیزی بگویید که مثل خوردن یا نخوردن زرده تخم‌مرغ برای مردم مهم باشد. الآن مردم به دنبال این چیزها هستند. شما نمی‌توانید با ممنوع کردن بیان مردم را از تخم‌مرغ دور کنید. گیرم مثلا یک نفر ممنوع‌البیان شد. یعنی بیانش در رسانه‌های رسمی ممنوع شد اما در رسانه‌های مجازی آمد و درباره خواص زرده حرف زد. آن وقت چه؟ مردم این روزها نگاه نمی‌کنند چه کسی درباره زرده چه می‌گوید، مردم نگاه می‌کنند درباره زرده چه کسی چه می‌گوید. درست گفتم؟

باقی بقای‌تان

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

شرخر ملی در خدمت مردم

هر کشوری بخواهد پیشرفت کند باید از همه ظرفیت‌هایش استفاده کند. دکتر روحانی هم همیشه تاکید کرده است که ما باید با تمام توان برای پیشرفت کشور تلاش کنیم و از همه ظرفیت‌ها بهره ببریم. لابد می‌گویید چگونه می‌شود از ظرفیت‌ها بهره برد. با مثال توضیح می‌دهم.

 الآن در کشور چیزی حدود 100 هزار میلیارد تومان معوقه بانکی وجود دارد، یعنی یک‌سری از دوستانی که گردن‌شان کلفت و خون‌شان رنگین‌تر است از بانک‌ها وام گرفته‌اند و بعد به دلیل همان گردن کلفت و زور بازو و آشنای کلفت‌تر از گردن، عشق‌شان کشیده است پول بانک را برنگردانند. در علم اقتصاد به این دوستان استمهالیون می‌گویند. یعنی به جای عمل شنیع اختلاس عمل انسانی استمهال را انجام می‌دهند،‌ یعنی مثلا 10 میلیارد تومان وام می‌گیرند و بعد برای پرداخت آن هی مهلت می‌گیرند، هی مهلت می‌گیرند، آن‌قدر مهلت می‌گیرند که دیگر کاری از دست کسی برنمی‌آید. یعنی در مقاطع زمانی مختلف به بانک‌ها مراجعه می‌کنند و تنها سود دوران سررسید گذشته را به بانک پرداخت و اصل بدهی را استمهال می‌کنند و آن را نمی‌پردازند و این وجوه در حساب‌شان باقی می‌ماند.

 الآن دولت و قوه‌ قضاییه و بانک‌ها و پلیس 110 و گشت ارشاد و یگان ویژه هم نمی‌توانند پول بیت‌المال را از حلق این دوستان بیرون بکشند چون حلق‌شان حلق معمولی نیست و حلقی ویژه است. این‌جاست که باید از ظرفیت‌های جامعه استفاده کنیم. پیشنهاد ما برای دریافت معوقه‌های بانکی از بدهکاران کلان بانکی، استخدام شرخر ملی است. بله شرخر ملی. ما یک ظرفیتی در کشور داریم به نام صنف محترم شرخران. این دوستان همان‌طور که از نام‌شان پیداست دنبال شر می‌گردند. شرخرها اغلب در خدمت همین دوستان استمهالی هستند اما اگر ما بتوانیم شرخرها را در خیانت آن‌ها قرار دهیم می‌توانیم معوقه‌های بانکی را پس بگیریم.

 پس پیشنهاد می‌کنیم یک یگان ویژه از شرخران درست کنیم تا آن‌ها با استفاده از روش‌های شرخری پول بیت‌المال را به بیت‌المال برگردانند. توجه داشته باشید که این شرخرها وقتی در قالب طرح شرخر ملی کار می‌کنند دیگر آن شرخر گذشته نیستند و در واقع نجات‌دهنده کشور محسوب می‌شوند. اتفاقا بسیاری از طرح‌های موثر مُقر آمدن همچون گونی پیچ کردن افراد را ابتدا همین شرخرها باب کردند و بسیار از آن نتیجه گرفتند.

 حتی بانک‌ها از این پس می‌توانند خدمات ویژه شرخری را هم به مشتریان ارایه کنند چون همیشه یک ایرانی چیزی دست یک ایرانی دارد که آن ایرانی آن چیز را به آن ایرانی پس نمی‌دهند و به ورود شرخر به قضیه نیاز است.

 باقی بقای‌تان!

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور