فاضلاب از تولید به مصرف

حتما خبر دارید که ورود فاضلاب خام به سد فشافویه در جنوب تهران باعث مرگ بیش از دو میلیون قطعه ماهی شده است. یعنی دوستان لطف کرده‌اند و فاضلاب خام را مستقیم وارد سدی کرده‌اند که در آن سد برای مردم ماهی پرورش می‌داده‌اند و از آب تصفیه شده آن هم برای آشامیدن استفاده می‌کرده‌اند. به همین راحتی. به همين راحتي آن همه آب در سد فشافویه دیگر به درد استر هم نمی‌خورد، یعنی دور از جان شما اگر اسب هم از آن آب بخورد در جا سقط می‌شود چه رسد به آدمی. نکته جالب این جاست که مسوولان فقط از ورود فاضلاب خام به دریاچه سد فشافویه گله کرده‌اند و گرنه سال‌هاست با ورود فاضلاب غیرخام به آن مخالفتی نداشته‌اند. یعنی آن همه کپور و آمور و سيلور پرورشی با فاضلاب غیرخام پرورش می‌یافته‌اند و بعد وارد معده من وشما می‌شده‌اند. یعنی دوره زمانه‌ای شده که به ماهی جماعت هم نمی‌توان اطمنیان کرد. ماهی شمال یک جور آلودگی دارد، ماهی جنوب یک جور و ماهی‌های پرورشی هم یک جور دیگر. خوش به حال خودمان كه سالی یک بار بیشتر آن هم در شب عید ماهی نمی‌خوریم وگرنه تا الان چند سال از نخستین سالگردمان گذشته بود.

خلاصه که استفاده‌ای که ما از فاضلاب می‌کنیم در هیج جای دنیا نمی‌کنند. ما قبلا از فاضلاب برای آبیاری مزارع و صیفی‌کاری‌ها و حالا برای پرورش ماهی استفاده می‌کنیم. یعنی ممکن است در آینده به جایی برسیم که فاضلاب را مستقیم وارد بطری بکنیم و به عنوان آب معدنی از تولید به مصرف، وارد بازار کنیم. همین حالا هم برخی از دوستان آب شیر را به عنوان آب معدنی به خوردمان می‌دهند و ابایی از این کار ندارند و اگر بدانند نوشیدن فاضلاب باعث مرگ انسان نمی‌شود آن کار را هم می‌کنند. آخر می‌دانید استفاده از فاضلاب خیلی سودآور است. در واقع همه‌اش سود است. صفر تومان می‌گذاری و صدهاهزار تومان برمی‌داری. یعنی سودش در حد زمین‌خواری است با این تفاوت که همه جا زمین خوب برای خوردن پیدا نمی‌شود اما همه جا فاضلاب خوب برای آبیاری و استفاده هست. هم فاضلاب صنعتی و هم فاضلاب انسانی.

از هفته‌نامه «سپید»

دست رد را دقیقا به کجا بزنیم؟

لیلی گلستان: گفتند (ممیزان کتاب در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) «سینه» از «دست رد بر سینه‌اش زد» حذف شود!

بدبختی اینجاست که خود سینه سال‌هاست بر جای چیز دیگری نشسته است اما حالا خودش هم گرفتار حذف شده است، چون آن‌قدر جای آن کلمه نشسته که دیگر فقط آن کلمه را متبادر می‌کند و ممیز هم به درستی نکته را گرفته و فهمیده است که دست رد بر سینه زدن ممکن است دست رد بر سینه زدن نباشد!

 حالا فکر می‌کنید خانم گلستان به جای سینه چه چیزی باید در جمله «دست رد بر سینه‌اش زد» بگذارد؟ دست رد را جز سینه به کجا می‌شود زد؟ به سر؟ به بازو؟ به چشم؟ به دل؟ به ابرو؟ به کجا؟ این‌طوری که اصلا دست را نباید زد، چون به هر جا بزنی یک مشکلی پیش می‌آید. حکایت آن بنده خدایی است که رفت دکتر گفت دست به هر جایم می‌زنم درد می‌کند، اورژانسی بستری‌اش کردند، پس از کلی آزمایش و ام آر آی و چه و چه، دست آخر معلوم شد که انگشت اشاره‌اش در رفته بوده، به هر جا که می‌زده، انگشتش درد می‌گرفته است!

پس بهتر است خانم گلستان و دیگران هم بی‌خیال دست رد بشوند و به‌دنبال اصطلاح دیگری باشند که دست نداشته باشد و اگر هم دست دارد، دست در آن اصطلاح به چیزی نخورد. مثلا می‌توانند بنویسند: دست رد را به سینه نزد! احتمالا این‌طور مشکل ممیزان کتاب حل می‌شود. یا مثلا به‌جای دست به سر کردن هم باید بنویسند دست بر پیشانی نهادن!! حالا وقتی می‌گویند به افتخارش دست بزنید، چه خاکی به سرمان بریزیم؟

البته در آن مورد هم می‌دانید که سینه همیشه به‌جای فلان کلمه نمی‌نشیند، بلکه مثلا در کتاب‌های دامپزشکی کلا خودشان را راحت کرده‌اند و نوشته‌اند: عضو شیردهی.

باقی بقایتان!

بخش خصوصی دلواپس وارد می‌شود

بخش خصوصی از آن بخش‌های مغفول‌مانده جامعه است اما هر وقت از مغفولیت بیرون آمده و فعال شده خدمت فراوانی کرده است. مثلا می‌دانید بخش دولتی سال‌ها در پی سرنگون کردن مصدق بود اما توفیق پیدا نمی‌کرد. سال‌ها گذشت تا این که سرنگون کردن مصدق به بخش خصوصی یعنی چماق‌داران مستقل واگذار شد و در چند ساعت نتیجه داد. اصولا هر وقت پای بخش خصوصی به میان بیاید کارها زودتر و سریع‌تر و تمیزتر انجام می‌شود. مثلا تا بخش خصوصی به پرونده روزنامه سلام وارد نشد این روزنامه منتشر می‌شد اما تا بخش خصوصی آمد، کله شد!

 این روزها روزهایی است که صدای بخش خصوصی خوب به گوش می‌رسد و به بخش خصوصی احترام زیادی گذاشته می‌شود. شما الان خودتان به عنوان یک بخش خصوصی بروید مثلا از یک اپلیکیشن شکایت کنید و بگویید می‌خواهید فیلتر بشود، می‌شود. دغدغه بخش خصوصی الان دغدغه مهمی است. حتی می‌توانید از موس شکایت کنید و بگویید از موس سیم‌دار خوشم نمی‌آید و به عنوان بخش خصوصی و شاکی خصوصی می‌خواهید که موس سیم‌دار نباشد. البته باید توجه داشته باشیم که بخش خصوصی همیشه نمود رفتار عاقلانه هم بوده است. پس فکر نکنید چون بخش خصوصی و دلواپس هستید، می‌توانید علیه اینترنت یا موبایل یا کلا تکنولوژی‌های ارتباطی اقامه دعوی کنید، البته نه این نشود، فعلا شرایطش مهیا نیست.

 بخش خصوصی فعلا باید بتواند باری از دوش دستگاه‌های اجرایی حتا کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه بردارد که برداشته است.

 باقی بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

عکاس ثابت کرد ظریف آب خورده است!

اصولا آدم‌های معروف همیشه باید مواظب باشند و طوری رفتار نکنند که گزک دست دیگران بدهند. بویژه در کشور باستانی ایران که برخی مادرزاد و خانه‌زاد، دلواپس هستند، همه باید مواظب رفتار و کردار و سکنات و وجنات و این جور چیزهای مان باشیم. مثلا یک نفر مثل آقای ظریف که رجل سیاسی است، باید همیشه فکر کند که هنگام شام یک عکاس با طناب از سقف آویزان است و از توی یک سوراخ دارد زاغش را چوب می‌زند. پس خیلی باید دقت کند که آیا آن پوره‌ی سیب‌زمینی که برمی‌دارد، فقط پوره‌ی سیب‌زمینی است یا قاطی دارد! آیا آن چیپس و کالباس و زیتون و ماست و خیار همین‌طوری روی میز است، یا همین‌طوری روی میز نیست؟!

 خیلی‌ها عملکرد آن عکاس را که از شام خوردن آقای ظریف عکس قایمکی گرفته است، جاسوسی تلقی کرده‌اند اما به نظر من عکاس از آقای ظریف جاسوسی نکرده است. ایشان درواقع از آقای ظریف محافظت کرده است که اگر خدای ناکرده کسی از آن خارجی‌ها خواست فُقاع یا مُل یا باده یا مِی یا خَمری در لیوان آقای ظریف بریزد، عکاس سنداش را رو کند و بگوید که آقای ظریف قصوری نداشته است. همیشه نیمه‌ی پر جام… ببخشید لیوان را نگاه کنید.

 باقی بقای تان!

شپش‌های جیب ما مردم و بخوربخور آنها

امین حیایی با انتقاد شدید از نظرات برخی از مردم درباره سفر هنرمندان به برزیل گفت: ما به عشق مردم در این مملکت با همه محدودیت‌هایش ماندیم و اگر بدانیم آن‌ها ما را نمی‌خواهند یک درصد هم اینجا نمی‌مانیم و می‌رویم و به کفاشی و خیاطی می‌پردازیم.

 شکر خدا ما مردم از هنرمند جماعت نخورده بودیم که خوردیم. والا الآن وضعیت ما مردم در کشور این‌طوری است که نشسته‌ایم و تخمه می‌خوریم و به زندگی دیگران و فیلمی که دوستان برایمان بازی می‌کنند نگاه می‌کنیم. از صبح تا شب توی تلویزیون خبرهای بخوربخور دوستان را تماشا می‌کنیم. دوستان هم یا از رانت می‌خورند،‌ یا از وام بانکی می‌خورند، یا به صورت ویژه می‌خورند، یا از معوقه بانکی می‌خورند،‌ یا از پارازیت می‌خورند، یا از فیلترشکن می‌خورند، یا از فاینانس می‌خورند،‌ یا از اختلاس می‌خورند، یا از رابطه می‌خورند، یا از ضابطه می‌خورند،‌ یا از نفت می‌خورند و یا از طریق قانونی می‌خورند حتا. یعنی این وسط ما مردم فقط از جیب می‌خوریم که البته شپش در جیب‌مان پشتک می‌زند!

 از بخوربخور که بگذریم برخی هم طور دیگری حال می‌کنند، یعنی با پول مملکت هنرمندان را برمی‌دارند می‌روند تیم ملی را تشویق کنند. حالا هی شما بگو بخش خصوصی اینها را می‌برد. بخش خصوصی از کجا پول می‌آورد؟ ٱخرش مگر همین پول نفت نیست که گویا حق مردم است؟ یعنی از روزی می‌ترسم که زبانم لال از این همه هیاهو و خرج و ول‌خرجی برای تیم ملی، باختش نصیب ملت بشود!

 باز آقای حیایی شما خوب است به عشق کسانی که مردم هستند اینجا مانده‌اید. ما مردم چه کنیم که بی‌عشق پایمان گیر وطن است و عنکبوت در کُت‌مان خانه، گربه در کیف‌مان بچه، یاکریم در کلاه‌مان لانه و موش در کفش‌مان فلان کرده است!

 باقی بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

دختر خوب نهایت باید برازنده باشد!

یک نوع نگاه در جامعه وجود دارد که به خاطر یک فوت اختراع تلفن را زیر سوال می‌برد و تلفن خانه را جمع می‌کند. مثل عموی من. همین که دخترعموهایم کمی بزرگ شدند و به سن شوهر کردن رسیدند و همین که اولین‌بار یک از خدا بی‌خبری زنگ زده بود خانه عمو و توی گوشی فوت کرده بود، عمو تصمیم گرفت کلا این وسیله گناه را از خانه حذف کند. منظورش تلفن بود، می‌گفت آن پدرسوخته فوت می‌کند، این دخترها هم ممکن است خبط کنند و فوت کنند، بعد آن بی‌شعور دوباره فوت کند، بعد دوباره اینها فوت کنند و بعد کارشان بشود فوت کردن و بعد از فوت کردن ممکن است با هم حرف بزنند و کار از کار بگذرد. خلاصه عمو تلفن خانه را جمع کرد و زیر بار استدلال‌های فامیل که می‌گفتند مگر به دخترهایت اعتماد نداری نرفت. مدتی بعد عمو دور پشت‌بام خانه را تورمرغی کشید. پرسیدیم عمو تور چرا؟ گفت: شنیده‌ام دختر پسرهای جوان می‌روند بالای پشت‌بام و به هم چشمک می‌زنند. یک چشمک این می‌زند، یک چشمک آن، یک چشمک این می‌زند یک چشمک آن و بعد ممکن است با هم حرف بزنند یا نامه ردوبدل کنند.

 بله، عموی جالبی دارم. اگر بخواهم دقیقا عمویم را دقیق توصیف کنم او کسی بود که عقیده داشت همه باید حتا به زور شده به بهشت بروند و کسی نباید در آسفالت کردن جاده جهنم بکوشد. عمویم کسی بود که وقتی دخترهایش می‌پرسیدند عروسکم خوشگل است می‌گفت: نگویید خوشگل بگویید زیبا، نه زیبا هم نگویید، بگویید مامانی، نه مامانی هم نگویید، بگویید قشنگ، نه قشنگ هم نگویید، اصلا شما چرا باید پیش غریبه‌ها از عروسک‌تان تعریف کنید و کلمات قبیح درباره‌اش به کار ببرید؟

 یک بار یادم هست یکی از دخترعموهایم که لباس نو پوشیده بود به عمویم گفت: بابا خوشگل شدم؟ و عمویم با خشم گفت: برازنده شدی دخترم. دخترعمویم وقتی برازنده را شنید گریه کرد چون آن‌قدر بچه بود که نمی‌دانست برازنده یعنی چه! آن موقع من هم آن‌قدر بچه بودم که نفهمیدم برازنده یعنی چه، ولی فهمیدم دختر خوب نهایت باید برازنده باشد. همین.

باقی بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

نان کوچک

عمه «شاخ زر» به فارسی «شاخه‌ی زر» مادر شوهر عمه‌‌ام بود و البته مادربزرگ «حبیب» که قبلا شرح حال‌اش را نوشتم. عمه از ایل ما بود، یعنی «ساکی» بود و از قدیم با خانواده‌ی پدری من رابطه داشت و البته خواهر شوهر عمه کبری من هم بود. در لرستان و خرم‌آباد همیشه این طوری است، همه با هم فامیل هستند و هر کس از چند طرف با دیگران نسبت دارد.

عمه زنی بود سخت جگرآور، تنومند، زیبا، کار بلد و مهربان. هنوز خال‌کوبی‌های روی پیشانی و گونه‌هایش در عکس‌هایی که از او به جا مانده معلوم است. مادربزرگم هم از این خال‌کوبی‌ها داشت و شوهر عمه‌ام هنوز دارد. رسم بود که قدیم پشت دست‌ها، روی چانه،‌ روی گونه‌ها و روی پیشانی را با نقش‌های قدیمی خال‌کوبی می‌کردند. عمه به من بِرارزا می‌گفت یعنی برادرزاده و من را خیلی دوست داشت. حتا بیشتر از پسرها و نوه‌های خودش. یعنی آن قدر من را دوست داشت که وقتی می‌خواست نان ساجی یا به قول ما لُرها نان تایی درست کند اول یک نان کوچک برای من می‌پخت و بعد شروع می‌کرد. یکی از بهترین لحظه‌های کودکی‌ام لحظه‌ای بود که عمه فریاد می‌زد: «برارزا بیا سیت کولِرَ پختمه» و من می‌رفتم و نان کوچک داغ را می‌گرفتم و قبل از این که بخورم بو می‌کشیدم.

عمه بانوی بزرگ روستای «تجره گله‌دار» بود و در میان فامیل همسرش یعنی ایل «ممیوند» بسیار مورد احترام بود. او از آن زن‌هایی بود که یک‌تنه کار آن خانواده بزرگ را سامان می‌داد. یعنی هم در خانه بود هم در مرزعه. هم یادش بود که باید نان بپزد و هم می‌دانست غروب باید برود سراغ گله. عمه از آن زن‌هایی بود که دستانش همیشه زبر بود و یک تنه هیزم‌های بزرگ را بلند می‌کرد. عمه مثل دیگر زن‌های روستا بوی حنا و ترشی دوغ می‌داد. بوی نعنا گاهی. بوی روغن و بوی نان. عمه اما هر چه استوار بود در برابر روزگار استواری نداشت. مثل همه که در برابر روزگار و سرنوشت تسلیم‌اند. وقتی خبر شهادت پسرش «دوست‌علی» را شنید مثل یک دختر چهارده‌ساله گریه می‌کرد. مویه می‌کرد. اولین باری که دیدم صورت عمه چین می‌خورد در همان پُرس پسرش بود. من چیزهایی از آن شهادت یادم هست، صحنه‌هایی مثل کتل‌های سیاه و روسری‌های لُری رنگارنگ که روی تابوت بسته بودند. مرگ فرزند عمه را داغ‌دار کرد و صورتش را چروک انداخت. بعد از دوست‌علی هر کدام از بچه‌های عمه که به جبهه می‌رفتند عمه را هم با خود می‌بردند. دیگر طاقت جبهه رفتن فرزندانش را نداشت و طاقتش طاق می‌شد از نبودن‌شان. طوری که اگر یکی از نوه‌هایش زمین می‌‌خورد عمه غش می‌کرد. عمه‌ای که اگر با برنو تیرمی‌انداخت لحظه‌ای پلک نمی‌زد.

سال‌ها گذشت و جنگ تمام شد و هر چه ما جوان شدیم عمه پیرتر و پیرتر شد. کار زیاد در خانه و به دوش کشیدن بار یک خاندان بزرگ او را از بین برده بود و خواب‌های بد به سراغش آمده بود. بیشتر خواب دوست‌علی. خواب مرگ فرزندان. خواب‌های که آن زن استوار و قوی و زیبا را خرد کرد. عاقبت یک بار در خواب بلند فریاد زده بود و وقتی بیدار شده بود دیگر آن عمه قدیم نبود. عمه‌ای بود که «آلزایمر» گرفته بود. روزگار پاداش سال‌ها خانه‌داری و محبتش را با فراموشی داده بود.

این طوری بود که بعد از سال‌ها این بار دیگر در تهران باز هم هم‌خانه عمه شدیم. عمه را برای درمان آورده بودند و شوهر عمه‌ام مرتب او را از این دکتر به آن دکتر می‌برد ولی هنگامی که در خانه بود من همدمش بودم. او به دلیل بیماری در طول روز بارها برایم از گذشته‌های فامیل می‌گفت. هر قصه را هزار بار تعریف می‌کرد و آخرش می‌گفت یادت هست برایت نان کوچک می‌پختم و وقتی می‌گفتم بله دوباره قصه را از سر می‌رفت. آن قدر از مرحوم «لازم ساکی» شوهر عمه‌ام گفت که انگار سال‌ها او را از نزدیک می‌شناختم. مرحوم «لازم ساکی» سال ۱۳۴۲فوت کرده بود و شوهر عمه‌ام بود ولی من هیچ چیز از او نمی‌دانستم که پول‌دار بوده، کارمند شرکت نفت بوده، ناگاه مرده، زن قبلی داشته، خوش‌تیپ بود، قلب‌اش خراب بوده و… آن قدر از عمه «بتول» و چگونگی ازدواج‌اش گفت که انگار جای عاقد من آنجا نشسته بودم. می‌گفت من همیشه می‌گفتم که بتول که چشم‌های آبی دارد زن یک سرهنگ می‌شود و عاقبت هم شد. راست هم می‌گفت. گاهی در میان قصه ناگهان یادش می‌آمد که اینجا تجره نیست و می‌گفت من باید برگردم «تجره» اما من و مادر مانع‌اش می‌شدیم و سعی می‌کردیم طوری متوجه‌اش کنیم که در تهران است و ساعت‌ها با روستا فاصله دارد. یک بار که اصلا رفته بود و توی کوچه بود که متوجه شدیم. از آن به بعد در خانه را قفل می‌کردیم.

عمه در آن چند روز آن قدر تعریف کرد که راستش کمی خسته هم شدم، داستان‌ها را بعضی وقت‌ها بدون حتا یک واو اضافه، دوباره تعریف می‌کرد. من را در آن حالت بیماری می‌شناخت، می‌گفت تو جانشین آنهایی هستی که رفته‌اند و باز تعریف می‌کرد. خلاصه آن زن شاداب که از صبح زود تا شب کار می‌کرد از پا درآمد، «آلزایمر» امان‌اش را برید. من تازه خوبی او را دیده بودم که زمان حال را از دست می‌داد و از گذشته به خاطر می‌آورد. بعدا حالش بدتر شد و یک روز خبر آوردند که عمه رفته است. بعد از عمه شاخ زر دیگر کسی برایم نان کوچک نپخت.

از صفحه سیتالوپرام، مجله چلچراغ

مغز متفکر گروه ما

حبیب پسر عموی پسر عمه‌ی من بود. هم سن و سال بودیم. حبیب متولد روستای «تجره‌ی گله‌دار» خرم‌آباد بود. من از کودکی با او هم‌بازی بودم و در تمام دوران جنگ و بمباران‌های خرم‌آباد در روستا مهمان خانه‌ی آنها بودیم. از وقتی ما یادمان می‌آید یک پای حبیب می‌لنگید، می‌گفتند آمپول اشتباه به او زده‌اند این جوری شده، بعد هم گویا در همان اوان پایش هم می‌شکند و درمان درست و حسابی نمی‌کنند و یک پای حبیب کاملا ضعیف می‌شود و برای همیشه می‌لنگد. من خوب یادم هست که بعد از آن گندکاری‌ها، دکترهای محلی می‌آمدند تا او را درمان کنند، خوب یادم هست که چطور سیگار روشن کف پای او می‌گذاشتند تا بفهمند حس می‌کند یا نه، خوب یادم هست که پای‌اش را می‌کشیدند و او درد می‌کشید. به هر حال نام‌اش را هر چه بگذارید حبیب از بدشانسی لنگ شد، از بی‌توجهی، همان طوری که عمه‌ی من در حول و حوش ۱۳۱۰آبله گرفته بود و کور شده بود، همان طور که سه تا از عموهای من در قبل از سال ۱۳۲۰از همین آبله و تب ساده قبل از پنج سالگی مرده بودند، همان طور که آنها به فنا رفتند حبیب هم در سال‌های آغازین دهه‌ی 60 خیلی آسان یک پای‌اش را از دست داد.

در آن روزگار بازی‌های ما در روستای تجره محدود به فوتبال نبود. آن طرف جاده به سمت روستایی دیگر زمین فوتبال خاکی بزرگی بود که آنجا بازی می‌کردیم اما شرایط روستا و طبیعت آن باعث می‌شد بازی‌‌ها و سرگرمی‌های دیگری داشته باشیم. مثلا در فصل نخود با نخودکنی سرمان گرم می‌شد. در اردیبهشت کنگر و ریواس می‌کندیم و کنار جاده می‌فروختیم. سبزی‌های محلی دیگری هم بودند که فروش‌شان سود خوبی داشت. در کنار سرگرمی‌هایی که کار هم حساب می‌شدند هفت‌سنگ و کمربند بازی هم می‌کردیم و البته «دال پَلو» که باید با سنگ به هدف می‌زدیم. یادش بخیر حبیب با همان یک پا همیشه با ما بود. به‌ویژه در فروش ریواس و کنگر خبره بود. کلمات قملبه فارسی بلد بود و از حرف زدن با تهرانی‌ها و غریبه‌ها خجالت نمی‌کشید و می‌توانست به خانم‌ها هم جنس بفروشد. آخر جبیب خوش قیافه بود. همیشه یک حالت لبخندمانند روی صورتش بود و خیلی هم به خودش می‌رسید و چون بارفیکس زیاد می‌رفت و شناگر خوبی هم بود بالاتنه‌اش مثل آنهایی بود که بدن‌سازی می‌روند. یعنی یک فرغون ریواس را در نیم ساعت می‌فروخت. نمی‌دانم از کجا می‌دانست ریواس برای کبد و معده و روده خوب است. حتا یک بار به یک خانم گفت ببرید خورش ریواس درست کنید. همه ما خورش کرفس شنیده بودیم ولی خورش ریواس نه. حبیب اگر کشف می‌شد الان یک مغز اقتصادی بود که هزاران نفر زیر دستش کار می‌‌کردند. حبیب اولین کسی بود که به ما یاد داد به جای این که همه ریواس‌های و کنگرها را یک جا بفروشیم،‌ دو گروه بشویم و یک کیلومتر از هم فاصله بگیریم تا فروش‌مان بیشتر شود. همین طور هم شد. حبیب اولین کسی بود که به ما یاد داد یک دسته ریواس بگیریم و چند متر بالاتر از فرغون‌ها بایستیم تا ماشین‌ها فرصت ترمز کردن داشته باشند.

حبیب چند سال پیش رفت. چند سال با بیماری جدال کرد. هنوز یادم نمی‌رود که غروب‌ها کنار جاده می‌نشست و به عبور ماشین‌ها نگاه می‌کرد. می‌گفت این کار به من آرامش می‌دهد. حبیب از گوشت و پوست من بود، این دومین یار کودکی است که ازدست داده‌ام. بعد از «رضا چراغی» که نخستین دوست زندگی‌ام. از دست دادن رفیق کودکی دردی دارد که از بی‌پدری وخیم‌تر است. آن هم کسی مثل حبیب که مغز متفکر گروه ما بود.

هنوز وقتی از تهران به سمت خرم‌آباد می‌روم. به تجره که می‌رسم به کنار جاده نگاه می‌کنم. می‌بینم حبیب آنجا نشسته است و به غروب زل زده است. سرخی آفتاب شفق روی صورتش افتاده است و زیبایی‌اش را دوچندان کرده است.

از صفحه سیتالوپرام، مجله چلچراغ

زندگی عادی در بالاشهر تهران

مجری تلویزیون دیشب با آب‌وتاب می‌گفت که در فرمانیه تهران هواپیمای دونفره می‌فروشند. البته فروش این چیزها در بالای شهر تهران خبر عجیب و تازه‌ای نیست، ساکنان آنجا سال‌هاست که این‌طور زندگی‌هایی دارند. البته هواپیمای دونفره برای ما هواپیمای دونفره است، برای آنها یک وسیله نقلیه است که اهمیت زیادی هم ندارد.

 یادم هست وقتی دبیرستانی بودم یک رفیقی پیدا کرده بودیم که بچه بالای شهر بود. حالا او چطور ما با بُر خورده بود و ما چطور با او رفیق شده بودیم بماند. یک روز تصمیم گرفتیم برویم سد کرج و قرار شد هر کس ماشین پدرش را بیاورد تا همه جا بشویم. او هم گفت من هم لگن پدرم را می‌آورم. صبح روز قرار من با یک پیکان سفید، هومن با یک پیکان سفید، اکبر با یک رنوی مشکی منتظر بودیم رفیق‌مان با لگن پدرش بیایید و بقیه بچه‌ها را سوار کند. همه منتظر دوست‌ بالاشهری‌مان بودیم که یک دیدیم یک بنز کروکی بی‌سقف دودر از آن طرف خیابان برای‌مان بوق می‌زند. خوب که نگاه کردیم دیدیم دوست‌مان با لگن پدرش آمده است. آن روز بود که دریافتم که بنزی که برای ما بنز است ممکن است برای دیگران لگن باشد.

 حالا حکایت این هواپیماهای دونفره است. آنها خیلی ساده و معمولی از آنها استفاده می‌کنند و اصلا تحت تاثیر نامش که هواپیماست قرار نمی‌گیرند و عادی زندگی می‌کنند. مثلا:

– عزیزم بچه‌ها کجا رفتن؟

 – رفتن کلاردشت یه سر

 – ناهار بکشم؟

 – آره الآن برمی‌گردن

 ***

 – عزیزم هوا خیلی دونفره‌اس

 – آره، بیا تا حیران بریم و بیایم

 – هواپیما بنزین داره؟

 – آره عزیزم داره

 ***

 – پسرم گوجه تموم کردم

 – الآن می‌رم می‌خرم مامان

 – از کجا می‌خری

 – از گرمسار خوبه؟

 – پس ببین اگر خیار خوب هم داشت بخر

 ***

 – کی بود؟

 – خواهرمه،‌ می‌گه همین الآن ماهی گرفتیم داریم کباب می‌کنیم شما هم بیاین

 – انزلی بارونی نیست؟

 – نه هوا خوبه

 – پس بعد از ناهار یه سر بریم آستارا من باید سفره‌پاک‌کن بخرم

باقی بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

ربط همه چیز به همه چیز

یک ملت برای اینکه پیشرفت بکند باید همه چیزش با همه چیزش بخواند. این حرف من نیست، حرفی که آدمی در طول حیات خود به آن رسیده است. یعنی از دوره غارنشینی به این طرف هر وقت همه چیز انسان به همه چیزش آمده است دوره‌ای طلایی در زندگی بشر رخ داده است و هر وقت همه چیز بشر با همه چیزش نخوانده است اوضاع قاراشمیش بوده است. حالا حکایت ماست. از آن طرف پزشکان ایرانی در زمره بهترین پزشکان دنیا هستند و در کشور بیمارستان‌های آنچنانی داریم و جراحی‌های فلان و بهمان انجام می‌دهیم و آدم نزدیک به موت را زنده می‌کنیم اما روزانه در استان‌های ساحلی ۱۴هزار تن زباله تولید می‌کنیم. نگویید این تولید زباله به آن پیشرفت پزشکی ربط ندارد. اتفاقا ربط دارد. یعنی هر چه در پزشکی پیشرفت کرده‌ایم و می‌کنیم در زمینه بسیاری از بیماری‌ها هم پیشرفت کرده‌ایم و شماری بسیاری از ایرانی‌ها درگیر بیماری‌های کم علاج و بدون علاج هستند.

الان شرایط محیط زیستی دریای خزر طوری است که شما اگر توی آب شیرجه بزنید خیلی شانس بیاورید فقط بطری آب معدی توی چشم‌تان می‌رود و اگر بدشانس باشید قوطی تن ماهی حسابتان را می‌رسد. من خودم اصلا در خزر شنا نمی‌کنم و یک بار هم که به زور پاچه‌ام را ورمالیدم و وارد آب شدم هر بار مجبور شدم که از آب بیرون بیایم و لای انگشتانم را تمیز کنم. یک بار سبزی خوردن لای انگشتانم گیر کرده بود. یک بار نخ شیرینی لای انگشتانم گیر کرده بود. یک بار ته خیار لای انگشتانم گیر کرده بود. یک بار تفاله چای لای انگشتانم گیر کرده بود. یک بار تخم هندوانه لای انگشتانم گیر کرده بود و یک بار هم پایم به چیزی شبیه واشر سرسیلندر خورد. یعنی الان فقط می‌شود از زیبایی دریا آن هم نه از نزدیک بلکه از دور لذت برد. یعنی باید بروید کنار ساحل توی‌‌ همان ماشین بنشینید و به دوردست نگاه کنید و لذت ببرید. در ضمن اگر در دور دست یک سیاهی دید فکرکنید نهنگ یا کوسه دیده‌اید، اول اینکه جایی مثل خزر نهنگ و کوسه ندارد و دوم اینکه اگر کمی دقت کنید خواهید دید آن سیاهی لاستیک تراکتور است!

از هفته‌نامه «سپید»