نخستین سیتالوپرام سال جدید

امسال اگر عمری باشد در سیتالوپرام فقط قصه می‌نویسم. گاهی دنباله‌دار مثل همین قصه «کفش فروشی» یا دنباله‌ندار. امیدوارم از این روایت‌ها خوشتان بیاید. راوی این قصه‌ها خودم هستم شاید هم گاهی قهرمانش باشم. به هر حال هر چه هست امیدوارم بخوانید و لذت ببرید. اگر هم لذت نبردید برایم بنویسید لطفا.

 

اوایل دهه ۷۰ بود که پدرم کارخانه تیرچه و ‌بلوک را تعطیل کرد و یک نمایندگی از کفش گام گرفت. پدرم بازنشسته بانک سپه بود و بعد از بازنشستگی با چند تن از دوستانش شرکتی تاسیس کرده بود با نام شرکت «نیک بام». این شرکت در ۱۰ کیلومتری خرم‌آباد در منطقه کمالوند قرار داشت و تیرچه‌ و بلوک تولید می‌کرد. اما این شرکت به هزار و یک دلیل نگرفت و پدر به همراه دوستانش آن را تعطیل کرد. بعد قرار شد با مجوز شرکت کارهای دیگری انجام بدهند اما تا آن کار‌ها را شروع کنند پدر نمایندگی کفش گام در استان لرستان را گرفت. این فروشگاه در سبزه‌ میدان خرم‌آباد قرار داشت. در یک بافت تقریبا قدیمی شهر. سال اولی که کفش گام به لرستان آمد مصادف بود با تبلغیات زیاد تلویزیونی آن. کفش گام به عنوان رقیبی برای کفش ملی و کفش بلا پا به عرصه گذاشته بود و در تبلیغش نشان می‌داد هر کس کفش گام بپوشد روی هوا راه می‌رود. خلاصه که کفش گام غوغایی کرده بود. آن سال تابستان پدرم برای انجام کارهای شرکت ورشکسته زیاد به تهران می‌رفت و گاهی مغازه بسته می‌ماند. پدر البته چند بار کسی کسانی را کمکی استخدام کرده بود و مشکلش حل نشده بود.

گمانم تابستان سال ۱۳۷۱ بود که پدر از من و امین پسرعمه‌ام خواست در کار مغازه به او کمک کنیم. خودش خواست و اصرار کرد و گفت شما دیگر بزرگ شده‌اید و الان هم که تابستان و شما علاف هستید بهتر است به چای فوتبال بازی کردن کمی کار یاد بگیرید. این طوری خیالم راحت است معتاد‌پعتاد هم نمی‌شوید. خلاصه به ضرب‌وزور پدر و توافق بر سر یک حقوق بخورونمیر یک روز صبح من و امین با بسم الله کرکره مغازه را بالا بردیم. من چراغ‌ها رو روشن کردم. امین جلوی دکان را آب‌پاشی کرد. من از دکه دور میدان کیهان خریدم و امین چای دم کرد و منتظر مشتری شدیم.

روهای اول جای کفش‌ها، اسم کفش‌ها و مدل کفش‌‌ها را نمی‌دانستیم و مشتری را بیچاره می‌کردیم. اما کم‌کم یاد گرفتیم و خودمان قفسه‌ها را از نو چیدیم. پدر فهرست قیمت کفش‌ها را زیر شیشه میز گذاشته بود و تاکید کرده بود که قیمت‌ها شرکتی و مقطوع است و نباید زیر این قیمت فروخته بشود. البته من خودم دیده بودم پدرم گاهی به این و آن تخفیف می‌دهد و حتا فروشنده‌هایی که پدر استخدام می‌کرد دست به تخفیفشان خوب بود اما به ما اجازه تخفیف داده نشده بود. ما هم تا جایی که می‌توانستیم جلوی تقاضای مردم مقاومت می‌کردیم. کمی که کارکشته شدیم فهمیدیم نشان دادن فاکتور شرکت به مشتری خیلی کارگشاست. مشتری وقتی می‌دید قیمت خرید ما با فروش تفاوت چندانی ندارد راضی می‌شد و پول را می‌داد. البته‌‌ همان روز‌ها که یک بار من در حضور پدر قسم خوردم که قیمت مقطوع است پدر سیلی محکمی به من زد که کاسب قسم نمی‌خورد و یک روایتی هم از خوشحالی شیطان از قسم خوردن کاسب‌ برایم تعریف کرد که الان یادم نیست. خلاصه ما هر روز از دیروز در فروش کفش خبره‌تر می‌شدیم تا یک روز یک پیرمرد درسی مهمی در بازاریابی به ما داد. آن روز مغازه خیلی شلوغ بود و من و امین تقریبا خسته شده بودیم. در این میان پیرمردی که دید ما خیلی از کیفیت و مرغوبیت کفش گام تعریف می‌کنیم بلند پرسید: شما خودتان چه کفشی در پای دارید؟ اگر این قدر خوب است چرا خودتان استفاده نمی‌کنید؟ وقتی پیرمرد این جمله را گفت من وامین پشت دخل بودیم و هر دو کفش غیرگام پایمان بود و پیرمرد دیده بود که ما خودمان کفش گام نداریم. حالا همه مشتری‌ها منتظر بودند که ببینند ما کفش گام پوشیده‌ایم یا نه؟ من و امین پشت دخل خشکمان زده بود. می‌خواستم پیرمرد را خفه کنم. نمی‌دانستم باید چه کنم که ناگهان امین گفت: صداقت بهتر از هر چیزی است. خیر ما کفش گام نداریم، یعنی الان نداریم چون شلوار پارچه‌ای پوشیده‌ایم و کتونی با شلوار پارچه‌ای جور نیست. اما ما هم کفش گام می‌پوشیم. نطق امین چنان جوی در جمع ایجاد کرد که همه بی‌چانه خرید کردند و رفتند. از آن روز به بعد ما کفش گام می‌پوشیدیم و طوری رفتار می‌کردیم که مشتری ببینید و بداند خودمان از آن کفش استفاده می‌کنیم. این طوری تیرماه با خیر و خوشی تمام شد تا اینکه من و امین تصمیم گرفتیم فروش مغازه را دو برابر کنیم.
ادامه دارد…

از چلچراغ شنبه ۲۳ فروردین

2 دیدگاه برای “نخستین سیتالوپرام سال جدید”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *