درس نیروی انتظامی به اپراتورهای تلفن

آن روزها که آقا خرسه توی تلویزیون می‌گفت این روزها با فلان رادیاتور کی می‌ره تو غار، همه ما مسخره‌اش می‌کردیم اما واقعیت داشت. پیام تبلیغ هم این بود که با تکنولوژی‌های گرمایشی جدید حتا خرس‌ها هم دیگر برای خواب زمستانی به غار نمی‌روند. حالا هم بلاتشبیه حکایت گران‌شدن تعرفه‌های تلفن همراه همان حکایت خرس و همان غار و همان تکنولوژی جدید است. البته بسیاری از دارندگان تلفن همراه هوشمند الآن به جای رفتن توی غار، از اپلیکیشن‌ها استفاده می‌کنند و پیامک‌ها را از طریق شبکه جهانی اینترنت می‌فرستند و کاری به کار سیستم پیامک اپراتورهای تلفن همراه ندارند. به نظر می‌رسد با توجه به مجانی بودن ارسال پیامک از طریق اپلیکیشن‌ها و یا آیفون به آیفون، دیگر عصر پیامک پولی در ایران به سر رسیده است و تلفن همراه فقط برای حرف زدن آن هم در جایی که وای‌فای نیست استفاده بشود.

در ماه‌های گذشته برخی از این اپلیکیشن‌ها به بهانه فساد، جاسوسی، کم‌رنگ کردن اخلاق، بی‌بند‌وباری، تضعیف بنیان خانواده و اجتماع و کشور، سوءقصد، سوءنیت، سوءاستفاده و سوءبرداشت فلیتر شدند اما حرکت مردمی استفاده از آنها ادامه پیدا کرد. نبرد با اپلیکیشن‌های مجانی هم نبردی دوسر باخت است. به نظر می‌رسد دوستان باید از غار خدمات خود بیرون بیایند و خدماتی کاربردی به مشتری ارائه بدهند و خود را به‌روز کنند. مثل نیروی محترم انتظامی که اعلام کرده است: نمره بازداشتگاه‌ها و تحت نظرگاه‌های ناجا 75 از 100 است در حالی که قبلا 32 از 100 بوده است. ارائه خدمات یعنی این! یعنی دیگر جوانان میهن برای خوابیدن در بازداشتگاه‌های خوب و استاندارد و مدرن راهی ترکیه و استرالیا نمی‌شوند. توی همین مملکت خودشان بازداشتگاه‌ خوب و ماموران مهربان را تجربه می‌کنند.

باقی بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

350 بند برای «اوین» زیاد نیست؟

شب جمعه خانه یکی از دوستان دعوت بودیم. به صرف شام. این دوستان برخلاف ما که دوستش هستیم آدم اهل کمالاتی است و به تبع شغلش، سفر خارجی زیاد می‌رود و دوست خارجی هم زیاد دارد. آن شب در میانه مهمانی، دوست دوست‌مان از فرانسه به وایبرش زنگ زد. این رفیق ما عذرخواهی کرد و جواب آقای فرانسوی را داد که بگوید مهمان دارم و بعدا زنگ می‌زنم. می‌گفت این خارجی‌ها روی این چیزها حساس هستند اگر جواب‌شان را ندهی ناراحت می‌شوند. خلاصه این دوست ما به فرانسوی سلام کرد و چهل دقیقه بعد باز به فرانسوی خداحافظی کرد.

برای همه سوال شده بود که چرا گفت‌وگو این قدر طول کشید. دوستم که خیلی شرمنده شده بود، گفت: راستش این آقای فرانسوی اغلب اوقات به من زنگ می‌زند و خبر می‌گیرد. گفتم: چه خبری؟ گفت: هر خبری، الان می‌پرسید از هواپیمای گمشده مالزی چه خبر! گفتم: یعنی چه؟ گفت: آخر این خارجی‌ها مثل ما نیستند که همه چیز را می‌دانیم و پیگیری می‌کنیم. اینها سرشان به کار خودشان گرم است. پارسال که آمده بود ایران از حجم اطلاعات ایرانی‌ها تعجب کرده بود و می‌گفت چقدر خوب است شما در جریان خبرها هستید! خلاصه هر اتفاقی می‌افتد به من زنگ می‌زند و می‌پرسد. این بار هم زیاد طول کشید، چون خیلی سوال داشت. پرسیدم: مثلا؟ گفت: داستان بخشش اعدامی شهر نور را خوانده بود، از هواپیمایی که می‌گویند آمریکایی است و در ایران نشسته است می‌پرسید، از بند 350 خبری شنیده بود، می‌گفت یعنی 350 بند برای یک بازداشتگاه زیاد نیست؟ آمار اعدام ریحانه را می‌گرفت، از آخرین وضعیت دانایی‌فر خبر گرفت، پرونده بابک زنجانی برایش جذاب است دایم سوال می‌کند، پرسید یارانه ثبت‌نام کرده‌ام یا نه، از زنده‌به‌گور کردن آن دو کودک در خوزستان تعجب کرده بود و البته می‌خواست بپرسد که آیا خبر جدیدی از اوکراین دارم یا نه! راستش اولین بار خبر اوکراین را از خودم شنید. گفتم: یعنی در قلب اروپا چیزی از بحران اوکراین نمی‌داند؟ گفت: نه، اغلب همین طوری‌اند. گفتم: خب تو از او چه می‌پرسی؟ گفت: بارها تلاش کرده‌ام چیزی در فرانسه پیدا کنم تا از او بپرسم و تعجب خودم را نشان بدهم اما راستش پیدا نکرده‌ام. یعنی یک بار همین رسوایی اخلاقی اولاند بود که پرسیدم و ضایع شدم. چون خبر نداشت و باز مجبور شدم نیم ساعت درباره‌اش حرف بزنم. گفتم: همین است که این قدر عمر می‌کنند. گفت: همین است، خودش هفتاد سال دارد و پدر و مادرش و دو مادربزرگ و دو پدربزرگش زنده هستند! اینجا آدم داریم کلا یتیم به دنیا می‌آید.

باقی بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

چسب زخم؛ واحد جدید پولی کشور

دیروز از ساعت یازده تا دو بعدازظهر در یکی از بیمارستان‌های تهران بودم. نوبت گرفتم، ویزیت شدم، نوار قلب گرفتم، ویزیت شدم، به داروخانه رفتم، آمپول زدم، سرم زدم و برگشتم خانه. حالم هم خوب است شکر خدا. البته حال خودم خوب است اما حال جیبم خوب نیست. کل هزینه درمانم در چهار ساعت حضور در بیمارستان 120 هزار تومان شد. البته بیمارستان 120 تومان به صورت اسکناس از من گرفت اما مقداری هم به صورت چسب از جیب ما درآورد و وارد جیب خودش کرد. دیروز در طول درمان و هر بار که قبض گرفتم و به صندوق مراجعه کردم به جای بقیه پول، چسب‌ زخم گرفتم. یعنی به جای 50 تومانی و 100 تومانی و 200 تومانی فقط چسب‌ زخم گرفتم. یعنی هنگام خروج از بیمارستان یک کیسه دارو دستم بود و یک کیسه چسب‌ زخم. این‌طوری که بیمارستان‌ها از چسب‌زخم به جای پول خرد استفاده می‌کنند هر کس نداند فکر می‌کند واحد پول کشور چسب‌ زخم است! باورتان نمی‌شود اما در بیمارستان‌ها و داروخانه‌ها فقط به جای پول خرد چسب‌ زخم به آدم نمی‌دهند، یک جا صندوق‌دار وقتی دید من خودم هم پول خرد ندارم گفت چسب داری بده! یعنی علمای علم اقتصاد باید بیایند روی چسب‌ زخم تحقیق کنند که چطور می‌شود چسب جایگزین پول بشود و اقتصاد یک کشور همچنان وجود داشته باشد.

این وسط خوش به حال شرکت‌های چسب‌ زخم‌سازی، در حال حاضر از نظر اقتصادی پول چاپ می‌کنند نه چسب. تازه چسب‌هایشان چسب هم نیست، تا می‌گذاری روی زخم ورمی‌آید!

بقای بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

۲۵ روز بدون اختلاس نگران‌کننده است

در بیست و چند روز گذشته همه کس و همه چیز یک طوری اعلام موجودیت کرده‌اند. اسکانیا چند بار آتش گرفته است تا بگوید من همچنان آتش می‌گیرم. قاتلان طبیعت روز سیزدهم فروردین خرس کلاردشت را کشتند تا بگویند امسال هم با تمام قوا در خدمت جانوران هستیم. نیروهای خودسر با اسپری به جان بنای به گمان‌شان آمریکایی ایران‌شناسان افتادند و برای کارهای بزرگ‌تر اعلام آمادگی کردند. خلاصه در سال جدید همه به نوعی بر مواضع خود پافشاری کرده‌اند اما چیزی که نگران‌کننده است این است که هنوز خبری از اختلاس در سال جدید منتشر نشده و شما بهتر از من می‌دانید که منتشر نشدن خبر اختلاس در سال جدید به معنی اختلاس نکردن نیست و هر چه دیر‌تر خبر اختلاس در سال جدید منتشر بشود حتما رقم آن بالا‌تر است. درست مثل زلزله که زلزله‌های کوچک مفیدند چون جلو زلزله‌های بزرگ را می‌گیرند اما اگر زلزله‌های کوچک اتفاق نیفتند و با هم جمع بشوند خبر زلزله بزرگ و ویران‌گر وجود دارد. امیدواریم که هر چه زود‌تر حتا شده در حد ۱۰۰ هزار تومان شده اولین اختلاس سال نو کشف بشود تا کار به میلیارد نکشد.

باقی بقایتان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

جاسوس آمریکایی که سبد کالا گرفت!

خودشان زمانی می‌گفتند سرخ‌پوست خوب سرخ‌پوست مرده است اما حالا باید بدانند که آمریکایی چه زنده و چه مرده بد است. یعنی فرقی نمی‌کند «هوارد کانکلین باسکرویل» شهید مشروطه باشد یا «ساموئل مارتین جردن» موسس مدرسه البرز یا جرج بوش پدر یا بوش پسر یا ریگان یا همین اوبامای فلان‌ فلان‌شده؛ آمریکایی آمریکایی است و آمریکایی خوب وجود ندارد. آمریکایی یا بد است،‌ یا بدتر است و یا بدترین است. آنها درباره ما می‌گویند ایرانی یا شاعر است یا شعر را دوست دارد و واقعیت را می‌گویند،‌ ما هم می‌گوییم آمریکایی یا جاسوس است یا جاسوسی را دوست دارد و واقعیت را می‌گوییم. اصولا آنگلوساکسون جماعت همین است، یعنی کارهایش به ظاهر خیر و در باطن شر است. اما اسلاو این‌طوری نیست. یعنی ممکن است یک اسلاو مجلس یک مملکت را به توپ ببندد اما ته دلش راضی به این کار نیست.

با این مقدمه خدمت دوستانی که طرفدار دفن کردن جاسوس فقید ریچارد فرای در کنار زاینده‌رود هستند عرض می‌کنم که آمریکایی‌ها به دنبال درست کردن قبرستان در حاشیه زاینده‌رود هستند تا به مقاصد شوم‌شان برسند. کدام مقاصد شوم؟ الآن نشانی دقیق مقاصد شوم‌شان مشخص نیست ولی جنازه یک آمریکایی گاهی کاری می‌کند که زنده صد تا روس نمی‌تواند. البته محتمل‌ است که خانواده ریچارد فرای بعد از دریافت سبد کالا در زمان زندگی او با دفنش در ایران به دنبال دریافت یارانه مرحله دوم باشند که واقعا اقدام شنیعی است. در حال حاضر بهترین کار همین ممانعت از دفن جاسوس فرای و تخریب قبر جاسوس پوپ است. به نظر می‌رسد بهترین کاربری برای محل دفن جاسوس پوپ هم طبق روال گذشته مبال باشد. با چنین تغییر کاربری دیگر هیچ آمریکایی آنگلوساکسون جرأت نمی‌کند وصیتی درباره خاک ایران بکند. ما خودمان توی قبرهای دوطبقه می‌خوابیم؛ دلیلی ندارد یک اجنبی را در قبر یک‌طبقه دفن کنیم و بعد شب جمعه به شب جمعه بخواهیم مرد بهاری را از مزارش دور کنیم. لعنت به این آمریکایی‌ها که زنده و مرده‌شان برای ما دردسر است.

باقی بقای‌تان.

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

ریسه

جهان ما جهان کلیات است یا جهان کلیت‌ها یا جهان کلیه‌ها! جهان غرب البته غرب‌وحشی، جهان جزئیات است. هر چه که ما کلی می‌نگریم آنها جزئی می‌نگرند. هر چه که ما یک نفری می‌کنیم آنها چند نفری انجام می‌دهند. یعنی این طوری نیست که شاعر و خواننده و آهنگ‌ساز و نوازنده و سرمایه‌گذار و ارنج‌بای یکی باشد. یعنی ما فقط ضرب‌المثلش را داریم که هر کسی را بهر کاری ساخته‌اند و خودمان به مثل خودمان تمکین نمی‌کنیم اما آنها سراسر زندگی‌شان همین مثل ایرانی است. یعنی در غرب‌وحشی کسی به‌ هنگام نصیحت به فرزندنش نمی‌گوید کلا مودب باشد و آنها کلا مودب باش ندارند، اگر بخواهند به کسی بگویند مودب باش روی جزئیات حرف می‌زنند. یعنی ادب چیست؟ مودب کیست؟ ادب قانونی کدام است؟ ادب عرفی را تعریف کنید و …

در غرب کسی نمی‌گوید من کلا با این اثر مخالفم چون آنجا کلا مخالفم معنی ندارد و اگر کسی زیاد به طور کلی حرف بزند ممکن است به او انگ طرفداری از نازیسم و فاشسیم بچسبانند. البته آنها برای جزئی‌نگری وقت هم دارند، جهان ما جهان بی‌وقتی و کم‌وقتی است. شما تصور کنید زن ایرانی به همسرش بگوید عزیزم خوشگلم شدم؟ مرد ایرانی چه پاسخ می‌دهد؟ جز این است که می‌گوید: کلا خوبی عزیزم! اما مرد خارجی و فرنگی کلی جواب نمی‌دهد، می‌گوید آره عزیزم قشنگ شدی، چقدر رنگ طوسی و بنفش خوب با هم هماهنگ شده، ولی به نظرم کیفت رو عوض کن،‌ این کیف بهت نمیاد. این تفاوت دو جهان است. جهانی که در یک طرف مدیرعامل تویوتا تا زمین خم می‌شود و عذرخواهی می‌کند و در یک طرف دیگر، نمایندگی یک شرکت خودروسازی داخلی در پاسخ یک مشتری که از صدای زیاد داخل اتاق به ستوه آمده است می‌گوید: صدای ضبط رو زیاد کن. این تفاوت دو جهان است که ما رُمان‌نویس جهانی نداریم اما هر کدام‌‌مان استاد داستان‌کوتاه هستیم. شما کافی است از یک ایرانی بپرسید درباره سلسله هخامنشیان چه می‌دانی؟ می‌گوید: هخامنشیان سلسله‌ای بودند که اسکندر آنان را شکست داد. یعنی تاریخ را به صورت چه کسی چه کسی را کشت و شکست داد یاد گرفته‌ایم. اما هر دانش‌آموز غربی می‌تواند ساعت‌ها درباره جزئیات تمدن یونان حرف بزند. این جوری است که صفحه ایسنتاگرام جک‌‌های باحال پرطرفدارترین صفحه ایسنتاگرام ایرانی می‌شود. ایسنتاگرامی که فقط برای گذاشتن عکس درست شده است. اما شما بهتر از من می‌دانید هر جا ایرانی باشد پای جک هم در میان است.
راستی دیدید؟ خودمان هم در دام کل‌نگری افتادیم و جزئیات ایرانی را به کلیات ایرانی تعمیم دادیم. خدا از سر تقصیرات‌مان بگذرد.

از: ریسه، چلچراغ

نخستین سیتالوپرام سال جدید

امسال اگر عمری باشد در سیتالوپرام فقط قصه می‌نویسم. گاهی دنباله‌دار مثل همین قصه «کفش فروشی» یا دنباله‌ندار. امیدوارم از این روایت‌ها خوشتان بیاید. راوی این قصه‌ها خودم هستم شاید هم گاهی قهرمانش باشم. به هر حال هر چه هست امیدوارم بخوانید و لذت ببرید. اگر هم لذت نبردید برایم بنویسید لطفا.

 

اوایل دهه ۷۰ بود که پدرم کارخانه تیرچه و ‌بلوک را تعطیل کرد و یک نمایندگی از کفش گام گرفت. پدرم بازنشسته بانک سپه بود و بعد از بازنشستگی با چند تن از دوستانش شرکتی تاسیس کرده بود با نام شرکت «نیک بام». این شرکت در ۱۰ کیلومتری خرم‌آباد در منطقه کمالوند قرار داشت و تیرچه‌ و بلوک تولید می‌کرد. اما این شرکت به هزار و یک دلیل نگرفت و پدر به همراه دوستانش آن را تعطیل کرد. بعد قرار شد با مجوز شرکت کارهای دیگری انجام بدهند اما تا آن کار‌ها را شروع کنند پدر نمایندگی کفش گام در استان لرستان را گرفت. این فروشگاه در سبزه‌ میدان خرم‌آباد قرار داشت. در یک بافت تقریبا قدیمی شهر. سال اولی که کفش گام به لرستان آمد مصادف بود با تبلغیات زیاد تلویزیونی آن. کفش گام به عنوان رقیبی برای کفش ملی و کفش بلا پا به عرصه گذاشته بود و در تبلیغش نشان می‌داد هر کس کفش گام بپوشد روی هوا راه می‌رود. خلاصه که کفش گام غوغایی کرده بود. آن سال تابستان پدرم برای انجام کارهای شرکت ورشکسته زیاد به تهران می‌رفت و گاهی مغازه بسته می‌ماند. پدر البته چند بار کسی کسانی را کمکی استخدام کرده بود و مشکلش حل نشده بود.

گمانم تابستان سال ۱۳۷۱ بود که پدر از من و امین پسرعمه‌ام خواست در کار مغازه به او کمک کنیم. خودش خواست و اصرار کرد و گفت شما دیگر بزرگ شده‌اید و الان هم که تابستان و شما علاف هستید بهتر است به چای فوتبال بازی کردن کمی کار یاد بگیرید. این طوری خیالم راحت است معتاد‌پعتاد هم نمی‌شوید. خلاصه به ضرب‌وزور پدر و توافق بر سر یک حقوق بخورونمیر یک روز صبح من و امین با بسم الله کرکره مغازه را بالا بردیم. من چراغ‌ها رو روشن کردم. امین جلوی دکان را آب‌پاشی کرد. من از دکه دور میدان کیهان خریدم و امین چای دم کرد و منتظر مشتری شدیم.

روهای اول جای کفش‌ها، اسم کفش‌ها و مدل کفش‌‌ها را نمی‌دانستیم و مشتری را بیچاره می‌کردیم. اما کم‌کم یاد گرفتیم و خودمان قفسه‌ها را از نو چیدیم. پدر فهرست قیمت کفش‌ها را زیر شیشه میز گذاشته بود و تاکید کرده بود که قیمت‌ها شرکتی و مقطوع است و نباید زیر این قیمت فروخته بشود. البته من خودم دیده بودم پدرم گاهی به این و آن تخفیف می‌دهد و حتا فروشنده‌هایی که پدر استخدام می‌کرد دست به تخفیفشان خوب بود اما به ما اجازه تخفیف داده نشده بود. ما هم تا جایی که می‌توانستیم جلوی تقاضای مردم مقاومت می‌کردیم. کمی که کارکشته شدیم فهمیدیم نشان دادن فاکتور شرکت به مشتری خیلی کارگشاست. مشتری وقتی می‌دید قیمت خرید ما با فروش تفاوت چندانی ندارد راضی می‌شد و پول را می‌داد. البته‌‌ همان روز‌ها که یک بار من در حضور پدر قسم خوردم که قیمت مقطوع است پدر سیلی محکمی به من زد که کاسب قسم نمی‌خورد و یک روایتی هم از خوشحالی شیطان از قسم خوردن کاسب‌ برایم تعریف کرد که الان یادم نیست. خلاصه ما هر روز از دیروز در فروش کفش خبره‌تر می‌شدیم تا یک روز یک پیرمرد درسی مهمی در بازاریابی به ما داد. آن روز مغازه خیلی شلوغ بود و من و امین تقریبا خسته شده بودیم. در این میان پیرمردی که دید ما خیلی از کیفیت و مرغوبیت کفش گام تعریف می‌کنیم بلند پرسید: شما خودتان چه کفشی در پای دارید؟ اگر این قدر خوب است چرا خودتان استفاده نمی‌کنید؟ وقتی پیرمرد این جمله را گفت من وامین پشت دخل بودیم و هر دو کفش غیرگام پایمان بود و پیرمرد دیده بود که ما خودمان کفش گام نداریم. حالا همه مشتری‌ها منتظر بودند که ببینند ما کفش گام پوشیده‌ایم یا نه؟ من و امین پشت دخل خشکمان زده بود. می‌خواستم پیرمرد را خفه کنم. نمی‌دانستم باید چه کنم که ناگهان امین گفت: صداقت بهتر از هر چیزی است. خیر ما کفش گام نداریم، یعنی الان نداریم چون شلوار پارچه‌ای پوشیده‌ایم و کتونی با شلوار پارچه‌ای جور نیست. اما ما هم کفش گام می‌پوشیم. نطق امین چنان جوی در جمع ایجاد کرد که همه بی‌چانه خرید کردند و رفتند. از آن روز به بعد ما کفش گام می‌پوشیدیم و طوری رفتار می‌کردیم که مشتری ببینید و بداند خودمان از آن کفش استفاده می‌کنیم. این طوری تیرماه با خیر و خوشی تمام شد تا اینکه من و امین تصمیم گرفتیم فروش مغازه را دو برابر کنیم.
ادامه دارد…

از چلچراغ شنبه ۲۳ فروردین

اعضای هیئت دولت همه در سایت رفاهی ثبت‌نام کردند!

اگر قرار بود مرحله دوم هدفمندی یارانه‌ها قبلا انجام بشود شاید این‌طوری می‌شد که:

پرسش سایت رفاهی: هموطن بهاری، دوست داری ماهیانه چقدر یارانه بگیری؟

1- ششصد هزار تومان

2- ششصد هزار تا یک میلیون تومان

3- یک میلیون تا دو میلیون تومان

4- دو میلیون تا دو و نیم میلیون تومان

5- بیشتر از دو و نیم میلیون تومان

***

زیرنویس تلویزیون: آیا می‌دانید که در مرحله دوم هدفمندی یارانه‌ها علاوه بر پول نفت پول، فرآوردهای نفتی هم بر سر سفره‌تان می‌آید؟

***

بیلبورد: همسر بیشتر، نفقه بیشتر، اولاد بیشتر، یارانه بیشتر!

***

رییس‌جمهور: اگر کسی از دریافت یارانه انصراف بدهد یعنی هولوکاست را تأیید کرده است.

***

خبر: اعضای هیئت دولت همه در سایت رفاهی ثبت‌نام کردند.

***

 سخنگوی سازمان هدفمندسازی یارانه‌ها: هر ایرانی می‌تواند هشتاد بار در سایت رفاهی ثبت‌نام کند.

***

وزیر: آن‌قدر یارانه می‌دهیم که یارانه‌دان مردم پر بشود!

 باقی بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

عجز علم پزشکی

علم پزشکی در برخی از موارد فقط تایید کننده نظرات انسان‌هاست. یعنی گاه فقط بر عقیده عامه صحه می‌گذارد و به آن جنبه علمی می‌دهد. یعنی گاهی چیز کشف نمی‌کند و چیزی به ما یاد نمی‌دهد و بر دانش ما چیزی اضافه نمی‌‌کند اما می‌گوید آن چه را که شما این طوری می‌دانید من هم به عنوان علم پزشکی همین طوری می‌دانم. مثالش همین تحقیقات تازه پزشکان امریکایی. نتایج بررسی‌های این محققان نشان می‌دهد افرادی که صبح زود از خواب برمی‌خیزند بیش از افراد دیگر مستعد لاغر شدن هستند. خب؟ این را همه می‌دانستند. البته حتما امریکایی‌ها از سگ‌دو زدن چیزی نمی‌دانند ولی همه ما می‌دانیم کسی که زود از خواب بیدار می‌شود از کسی که دیرتر از خواب بیدار می‌شود سگ‌دوی بیشتری می‌‌زند و در نهایت لاغرتر از اوست. شما همین الان کارمندان اداره‌تان را با هم مقایسه کنید. شما تا به حا آبدارچی چاق دیده‌اید؟ آبدارچی‌‌ها همه ترکه‌ای هستند چون از صبح تا شب از این اتاق به آن اتاق می‌روند. حالا بگویید تا به حال مدیر ترکه‌ای دیده‌اید؟

در کنار سگ‌دو برخی هم هستند که از صبح تا شب مثل اسب کار می‌کنند. این دسته از مردم هم بسیار نسبت به دیگران لاغرتر هستند. البته خود اسب اگر از صبح تا شب چهارنعل برود عضلاتش بزرگ‌تر می‌شود ولی از آنجا که انسان هستیم و در شبانه‌روز نیاز به هست ساعت خواب مفید داریم اگر مثل اسب بدویم بعد از مدتی از بین می‌رویم.

البته علم پزشکی با همه پیشرفت‌‌هایش هنوز پاسخ بسیاری از پرسش‌های بشری را نداده است و در حل بسیاری از قضایا عاجز است. شما که پزشک هستید این را بهتر از من می‌دانید و من که عامی هستم خوب می‌دانم علم پزشکی چیزی از بوق سگ نمی‌داند و هنوز بوق سگ را کشف نکرده است و نمی‌داند بوق سگ در کجای سگ قرار دارد. اما ما مردم عامی از بوق سگ اطلاع داریم چون هر روز از صبح تا بوق سگ کار می‌کنیم.

از هفته‌نامه «سپید» شماره 395، 21 فروردین 1393

خرم‌آباد؛ شهری اسیر نام‌های تهرانی

اگر امروز به نام برخی خیابان‌های خرم‌آباد نگاه کنید، چیزی به‌جز تأسف و سرافنکندگی نصیب‌تان نخواهد شد؛ تأسفی که تقلید کورکورانه و بی‌دانشی و بی‌سلیقگی مسوولان را نشان می‌دهد.

این مطلب بخشی از نوشتار یک دوست‌دار فرهنگ منطقه‌ی لرستان است که آن را در اختیار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) قرار داده و در آن آمده است: «شهر خرم‌آباد که در گویش محلی لُری به‌صورت باستانی آن یعنی «خُرمواَ» تلفظ می‌شود، شهری محصور در کوه‌ها با چشمه‌های فراوان و جاذبه‌های کم‌نظیر گردشگری از دوران پارینه‌سنگی و مهرپرستی و ساسانیان تا دوره اسلامی و معاصر است.

رشد و پیشرفت خرم‌آباد در دهه‌ی 50 خورشیدی مرهون تلاش‌هایش شهردار فقید این شهر علی‌محمد ساکی است که هنوز عواید آن تلاش‌ها جلوی چشم مردم خرم‌آباد است. مرکز استان لرستان در دهه‌ی 70 خورشیدی به‌دلیل مهاجرت‌های روستایی، شروع به بزرگ‌ شدن کرد و در دهه‌ی 80 رسما محله‌هایی از شمال و جنوب به این شهر به آن اضافه شدند که مهاجران را دربر می‌گرفتند. این بزرگ شدن باعث ساخته شدن خیابان‌ها، میدان‌ها و کوچه‌هایی جدید شد که باید نامی برای آن‌ها انتخاب می‌شد.

اما اگر امروز به نام برخی خیابان‌های خرم‌آباد نگاه کنید، چیزی به‌جز تأسف و سرافنکندگی نصیب‌تان نخواهد شد؛ تأسفی که تقلید کورکورانه و بی‌دانشی و بی‌سلیقگی مسوولان را نشان می‌دهد. وجود خیابان‌ها و محله‌هایی به نام آپادانا، شمیران، اکباتان، نارنجستان و … هیچ سنخیتی با قوم لُر ندارد و تقلیدی از نام محله‌های تهران است! واقعا چرا باید نام محله‌ای در خرم‌آباد شمیران باشد؟ این سوالی است که باید از مسوولان پرسید آن هم در حالی صدها نام لُری زیبا وجود دارد که می‌توان بر خیابان‌های این شهر لُرنشین گذاشت.

خرم‌آباد که میراث تمدن مفرغ قوم کاسیان را در سینه‌ی خود دارد و بزرگ‌ترین شهر لُرنشین کشور است، اسیر بی‌سلیقگی شده است. انتظاری که مردم از اعضای جدید شورای شهر خرم‌آباد دارند، این است که نام‌های تهرانی خیابان‌های خرم‌آباد را عوض کنند و نام‌هایی مناسب را برای آن‌ها برگزیند. شورای شهر خرم‌آباد اعضایی اهل فرهنگ و هنر دارد که مردم به‌دلیل صبغه‌ی فرهنگی‌شان به آن‌ها رأی داده‌اند. امید که با حضور این اعضا، خرم‌آباد، خرم‌آبادتر شود.»