داستان رمز اینترنت بانک

هفته پیش تصمیم گرفتم برای چهارتا حساب‌های بانکی‌ام رمز اینترنت بانک بگیرم. ما روزنامه‌نویس‌ها و مطبوعات‌چی‌ها چون از هزار جا پول می‌گیریم و معمولا هر جایی هم با یک بانک کار می‌کند اصولا کارت و حساب اغلب بانک‌ها را داریم تا امورات زندگی‌مان بچرخد. برای همین تصمیم گرفتم برای چهار تا از حساب‌هایم رمز اینترنت بانک بگیرم تا شب و نصف شب اگر خواستم پولی به جایی واریز کنم بتوانم از ظرفیت همه حساب‌هایم استفاده کنم. به هر حال زندگی ما هم این طوری است. یک بار یادم هست برای خرید یک لباس پنج بار کارت کشیدم تا بتوانم پول لباس را بدهم. از یک کارت 10 هزار تومان،‌ از یک کارت سه هزار تومان، از یک کارت هزار تومان، از یک کارت 12 هزار چهارصد تومان و بقیه را از یک کارت دیگر کشیدم. یعنی فروشنده طوری نگاهم کرد که آب شدم از خجالت. فکر می‌کنم توی دلش می‌گفت این دیگر کیست که 50 هزار تومان توی کارتش ندارد.

می‌گفتم. خواستم برای چهارتا از حساب‌هایم رمز اینترنت بانک بگیرم. پس به بانک اول رفتم و نمره گرفتم و سلام کردم و گفتم رمز اینترنت بانک می‌خواهم. بعد کارت ملی و شماره حساب را دادم و رمز اینترنت بانک را گرفتم و آمدم بیرون. آن طرف خیابان وارد بانک دوم شدم. نمره گرفتم و سلام کردم و گفتم رمز اینترنت بانک می‌خواهم. کارمند بانک گفت: کارت ملی و کپی کارت ملی، شناسنامه و کپی شناسنامه و دفترچه حساب. گفتم: آن ور خیابان فقط کارت ملی و شماره حساب خواست. گفت: خودتان می‌گویید آن ور خیابان، اینجا این ور خیابان است. گفتم شناسنامه و دفترچه حساب همراهم نیست. گفت: حسابت مربوط به همین شعبه است گفتم بله! گفت باید منتظر بمانی پرونده‌ات را بیرون بیاوریم. خلاصه یک ساعت طول کشید تا موفق شدم رمز اینترنت بانک بگیرم. بعد به سراغ بانک سوم رفتم. نمره گرفتم و سلام کردم و گفتم رمز اینترنت بانک می خواهم. گفتند: کارت ملی و کپی کارت ملی، شناسنامه و کپی شناسنامه، آخرین مدرک تحصیلی و کپی آخرین مدرک تحصیلی، فیش برق یا تلفن منزل مسکونی و کپی فیش برق یا تلفن منزل مسکونی، گواهی عدم اعتیاد و کپی گواهی عدم اعتیاد، گواهی عدم سوءپیشینه و کپی گواهی عدم سوءپیشینه و دفترچه حساب. گفتم: همین دو کوچه پایین‌تر فقط کارت ملی و کپی کارت ملی، شناسنامه و کپی شناسنامه و دفترچه حساب خواستند. گفتند: اینجا قانون دو کوچه بالاتر حکم‌فرماست. گفتم می‌روم مدارم را آماده کنم. گفتند: بعد از تحویل مدارک یک تا سه ماه طول می‌شکد تا رمزت بیاید.

از بانک سوم بیرون آمدم و خواستم به سمت میدان بروم و به بانک چهارم سر بزنم اما منصرف شدم چون فکر کردم با فاصله‌های که بانک چهارم از بانک سوم دارد نتوانم از پس تهیه مدارک برای رمز اینترنت بانک بربیایم. پس بی خیال شدم.

از چلچراغ شماره 558

تیموشنکو به چشم خواهری

امروز همسایه‌مان با یک بغل روزنامه ایستاده بود دم در آسانسور. از همان دور که من را دید گفت: هر کدام یک چیز می‌گویند. و دسته روزنامه را بلند کرد تا ببینم. گفتم: درباره چی؟ گفت: درباره همه چیز، یعنی به سختی می‌توان یک حرف مشترک از توی این روزنامه‌ها بیرون کشید. آدم می‌ماند کدام‌شان راست می‌گویند. مثلا همین داستان اوکراین. معلوم نیست خوب است، بد است، مورد تأیید است، نیست، کودتاست، انقلاب است، چیست؟! یعنی الآن اگر کسی بخواهد گزینش برود در برابر سؤال نظرت درباره تحولات اوکراین چیست چه باید بگوید؟ و بعد زل زد به من و گفت: ها؟ گفتم: والا چه عرض کنم، گفت: از یک طرف آمریکا و اتحادیه اروپا پشت مردم و انقلاب نارنجی هستند و از یک طرف روسیه پشت مردم و یانوکوویچ بود و هست. گفتم: دقیقا و این‌طوری است که آدم نمی‌داند آن‌ها که رفتند مخالفان مردم بودند یا این‌ها که آمده‌اند. یعنی معلوم نیست قبلا در اوکراین دیکتاتوری روسی حاکم بود یا انقلاب مردمی و حالا دموکراسی غربی حاکم است یا انقلاب مردمی و آیا دخالت روس‌ها دموقراضه نیست و فقط دخالت امریکا دموقراضه است؟ البته دخالت هر کشوری در کشور دیگر غلط است و روسیه و آمریکا هر دو درباره اوکراین اشتباه می‌کنند.

سوار آنسانسور که شدیم همسایه ادامه داد: یا همین فروش قطعات بوئینگ و آزاد شدن خرید هواپیما و قطعات آن. برخی گفته‌اند حالا که می‌توانیم هم از روسیه بخریم و هم از آمریکا، چرا از روسیه نخریم؟ اصلا یک جا طوری تیتر زد بود که انگار بوئینگ کار بدی می‌کند که می‌خواهد قطعه نو به ایران بفروشد. گفتم: چه عرض کنم؟! گفت: وقتی می‌گویید چه عرض کنم، یعنی بحث تمام است. گفتم: اختیار دارید. گفت: ولی تیموشنکو شکسته شده بود، نه؟ من قبلا فکر می‌کردم به چشم خواهری بازیگر هالیوود است، بعدا فهمیدم سیاست‌مدار است. با خنده گفتم: چه عرض کنم. گفت: شوخی کردم، و روزنامه‌ها را زیر بغلش جابه‌جا کرد و رفت.

باقی بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

مونتسکیو مچکریم!

مرحوم مونتسکیو مدل استقلال قوا یا تفکیک قوا را وضع کرد تا از جمع شدن و انحصار قدرت در یک قوه جلوگیری شود.

اما بر اساس قانون هر قوه قادر است در قدرت قوه‌های دیگر محدودیت‌هایی اعمال کند و قدرت خودش را به رخ بکشد تا از جمع شدن قدرت در یک قوه جلوگیری شود. به این شاخ و شانه کشیدن قوای سه‌گانه نظارت و توازن یا تعادل قوا می‌گویند.

یعنی مثلا قوه مجریه یک چیزی را باز می‌کند و قوه قضاییه آن چیزی را که قوه مجریه باز کرده است می‌بندد تا تعادل صورت بگیرد. یا مثلا قوه مققنه برای یک چیزی که قوه مجریه مصوب کرده است قانون می‌گذارد و آن مصوبه را غیرقانونی اعلام می‌کند تا از جمع شدن قدرت در یک قوه جلوگیری شود. یا مثلا نمایندگان مجلس دم‌به‌دم وزیران دولت را به مجلس احضار می‌کنند و از آن‌ها سؤال می‌کنند تا از جمع شدن قدرت در یک قوه جلوگیری شود! یا مثلا قوه قضاییه نمایندگان مجلس را احضار می‌کند تا از جمع شدن قدرت در یک قوه جلوگیری شود! یا مثلا مجلس طرح تحقیق و تفحص از قوه قضاییه را تصویب می‌کند تا از جمع شدن قدرت در یک قوه جلوگیری شود! بعد قوه قضاییه طرح بازرسی از مجلس را تصویب می‌کند تا از جمع شدن قدرت در یک قوه جلوگیری شود! خلاصه این‌که اگر خوب دقت کنیم می‌بینیم قوا هر کدام برای خودشان اختیاراتی دارند که قوای دیگر ندارند.

پس این چیزهایی که به آن برخورد چکشی، بُزگیری، اختناق، تسویه حساب، سیاست‌بازی، چوب‌ لای چرخ دولت گذاشتن، زهر چشم، هشدار، تندروی و افراط می‌گویند در حقیقت تعادل قواست. یعنی یکی به چیزی یا کسی مجوز می‌دهد و تعادل را بر هم می‌زند اما آن یکی آن مجوز را لغو می‌کند و تعادل را برقرار می‌کند. به همین سادگی.

مونتسکیو مچکریم!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

طاقت سوزن ندارند اما میخ طویله می‌زنند!

در ادامه شناخت آدم‌های تندرو به بحث سوزن و جوال‌دوز می‌رسیم. تندرو جماعت کسی است که با میخ طویله و سیخ و شمشیر و نیزه به جان آدم می‌افتد ولی اگر شما سر سوزن را به بدنش نزدیک کنی، فریاد می‌زند: سوراخ شدم، مُردم، این نقد نیست سوزن است، آخ دستم، من را کشتند، نامردها، طنزتان سفارشی و مخرب است…

تندروها استادان پرونده‌سازی هستند، آن‌ها استاد چسباندن انگ هم هستند، یعنی می‌توانند انگ پیروی از آیین مایاها را هم به افراد بچسبانند. تندروها استاد شانتاژ هم هستند، یعنی مثلا در جواب شما چیزی می‌گویند که در اصل شما باید به آن‌ها بگویید.

یک روش کارآمد دیگری که تندروها دارند، این است که مطلب انتقادی یا طنزی را که درباره‌ آن‌ها نوشته شده است، به عُنف از روی سایت‌ها برمی‌دارند بعد در روزنامه خودشان به آن مطلب پاسخ می‌دهند و تیتر آن را منتشر می‌کنند و به همه می‌گویند ببینید رسانه‌های دولتی چگونه ما رسانه‌های مستقل را می‌کوبند! یکی نیست بهشان بگوید عزیزم تو که این‌قدر خوبی و مستقلی و به آزادی بیان اعتقاد داری، پس چرا تحمل 200 کلمه طنز را نداری، اما انتظار داری دیگران در برابر میخ طویله تو که در قالب مصاحبه انجام شده است، سکوت کنند!؟

حالا شما از همین آدم‌ها بپرس نظرت درباره طنز چیست. سه ساعت درباره نیاز جامعه به طنز حرف می‌زنند و البته می‌گویند طنزی که درباره ما باشد، مخرب و بقیه طنزها فاخر هستند. کلا همه‌ی فلسفه تندروی در یک جمله خلاصه می‌شود: ما خوبیم، بقیه دنیا بدند!

البته در پرونده پدران معنوی و مالی‌شان، به دادگاه کشاندن رسانه‌ها به‌خاطر انتشار یک طنز دانشجویی هم به‌چشم می‌خورد…

باقی بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

درباره دود موتور اقتدارگراها!

این روزها درباره اقتدارگرا و اقتدارگرایی خیلی بحث می‌شود. اما واقعا اقتدارگرا کیست؟ اقتدارگرا آدمی است مثل بقیه آدم‌ها، یعنی دو دست، دو چشم، دو گوش، یک سر، یک بینی، دو کلیه، بیست انگشت و بقیه موارد انسانی را دارد و البته روی دو پا راه می‌رود. یک اقتدارگرا را از ظاهر به زحمت می‌توان شناخت، چون بسا کسانی که اورکت می‌پوشیدند و می‌پوشند ولی از اقتدارگرایی به دور بودند و هستند و چه بسا کسانی که کت‌وشلواری بودند و هستند اما در درون هیتلری داشتند و دارند که چنگیز مغول را درس می‌دهد. اقتدارگراها را می‌توان از اعمال و رفتار و حرف‌های‌شان شناخت. می‌دانید که هیچ‌کس نمی‌گوید من اقتدارگرا هستم اما اقتدارگراها بیش‌تر از همه آدم‌ها درباره نفی اقتدارگرایی حرف می‌زنند و این مهم‌ترین نشانه برای پیدا کردن آدم‌های اقتدارگرا در جامعه است.

اقتدارگراها اصولا وقتی می‌خواهند قدرت اقتدار خود را نمایش بدهند، به کم راضی نمی‌شوند. مثلا به حذف «عصبانی نیستم» رضایت نمی‌دهند و دوست دارند یکی‌یکی فیلم‌های جشنواره را بترکانند. اقتدارگراها ممکن است گاهی تهدید کنند که با اتوبوس می‌آیند اما تاریخ ثابت کرده است که آن‌ها با موتور می‌آیند نه با اتوبوس؛ موتورهایی که هم هوای تهران را آلوده می‌کنند و هم به قول حاج کاظم: دود این موتوری‌ها امثال من و عباس رو خفه می‌کنه.

یک اقتدارگرا گاهی هم با موبایل و با دادوبیداد کردن از راه دور و خط‌ونشان کشیدن پیامکی اقتدارش را به رخ می‌کشد.

باقی بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

آیا دکتر سریع‌القلم ساواکی است؟

دور از جان شما این روزها گرفتار یک‌سری نفهمی هستم. البته نفهمی مشکل همیشگی من است اما این روزها حس می‌کنم نفهم‌تر شده‌ام. البته مطالعه‌ام زیاد است و هر روز کتاب می‌خوانم و روزنامه‌ها را ورق می‌زنم و اغلب‌شان را می‌خوانم و بخش‌های خبری رسانه ملی و رسانه‌های غیرملی را گوش می‌دهم و صبح تا شب توی سایت‌ها و خبرگزاری‌ها ولگردی می‌کنم اما باز هم خیلی از چیزها را نمی‌فهمم. راستش الآن درک می‌کنم که حمار بودن چقدر سخت است. یعنی نفهمی بیش‌تر از این‌که برای دیگران دردسر درست کند، برای خود آدم نفهم مشکل‌ساز است. الآن در چنین وضعیتی هستم و مثلا نمی‌فهمم که خود دکتر سریع‌القلم مورددار است یا کراواتش؟ یعنی مشکل دوستان با خود دکتر است یا کراواتش، یا با آن یکی دکتر؟ و آیا کراواتی بودن این‌قدر بد است؟ الآن که دیگر کراوات نماد ساواک نیست، هست؟ یعنی پروفسور سمیعی که کراوات می‌زند، ساواکی است؟

و یا مثلا نمی‌فهمم که کجای کم‌سواد خطاب کردن برخی بد است؟ دور از جان، بی‌سواد که نگفته است. خب برخی کم‌سواد هستند، عیب ندارد؛ مثلا خود من. همه‌ دوستان و آشنایانم می‌دانند که من هر را از بر ریاضی تشخیص نمی‌دهم. یعنی از جلبک در ریاضی کم‌هوش‌ترم. دوره‌ دبیرستان را پنج‌ساله خواندم چون اتحاد مزدوج را یاد نمی‌گرفتم. راستش از حساب‌کتاب روزانه و جدول ضربِ بیش‌تر از دو‌ دو تا عاجزم چه رسد به محاسبه ارقام چندهزار میلیارد تومان و یورو و این‌جور حرف‌ها. اصلا تا قبل از ازدواجم فکر می‌کردم سه ‌سه‌ تا شش تا می‌شود. خب حالا اگر من در مسائل ریاضی اظهارنظر کنم و بعد کسی من را کم‌سواد بخواند، حرف بدی زده است؟ نه واقعا حرفش توهین به من است؟ یا دخالت من در مسائل ریاضی توهین‌آمیز است؟ والا اگر کسی من را بی‌سواد در علم ریاضی بنامد، سخن گزافی نگفته است.

باقی بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

حکایت خنده سرخوش

سرخوش توی خیابان فرعی می‌رفت که ناگهان یک موتوری محکم به یک عابر زد و عابر با مغز خورد به جدول اما مغزش متلاشی نشد. سرخوش بلافاصله دوربین موبایلش را روشن کرد و مشغول فیلمبرداری از مرد شد. مرد که خونین‌ومالین وسط خیابان نشسته بود به سرخوش گفت: به جای فیلمبرداری کمک کن بلند شوم، به ۱۱۰ هم زنگ بزن که همه مالم را برد نامرد. سرخوش‌‌ همان طور که فیلم می‌گرفت گفت: مالت را؟ چرا به موتوری تهمت می‌زنی او فقط با تو تصادف کرد. مرد گفت: این روش جدید کیف‌قاپی است، هم کیف را می‌زنند و هم آدم را ناقص می‌کنند تا نتوانی تعقیبشان کنی. سرخوش‌‌ همان طور که فیلم می‌گرفت گفت: بله. مرد فریاد زد: آدم ناحسابی بیا کمک کن بلند شوم. سرخوش‌‌ همان طور که فیلم می‌گرفت گفت: هیس، فحش نده زشت است، فردا که تصویر آخرین لحظات زندگی‌ات می‌رود تو اینترنت زشت است مردم از تو حرف بد بشنوند. مرد که حسابی عصبانی شده بود گفت: چه کسی گفته است من می‌میرم، بیا کمک کن برویم کلانتری. سرخوش گفت: من وظیفه دارم از آخرین لحظات زندگی یک مصدوم فیلمبرداری کنم. اگر فیلم نگیرم در مقابل مردم چه پاسخی دارم؟ دوست داری مردم بگویند سرخوش از مرگ او فیلم نگرفت؟ به نفع خودت هم هست، معروف می‌شوی. مرد نگاهی از سر تاسف به سرخوش کرد و بعد به سمت درختی خزید و با کمک درخت به زحمت بلند شد. سرخوش وقتی مرد خون‌آلود را سرپا دید گفت: واقعا نمردی انگار. بعد موبایلش را خاموش کرد و زیربغل مرد را گرفت و او را کول کرد و به سرعت به سمت خیابان اصلی دوید. در بیمارستان همه از سرخوش تشکر می‌کردند و او قهرمانانه داستان نجات دادن مرد را تعریف می‌کرد و فیلم مرد را به‌صورت بی‌صدا می‌گذاشت ببینند و به همه می‌گفت فیلم را برای تکمیل پرونده قضایی مرد گرفته است. البته یکی از پرستار‌ها که آدم تیزی بود یک بار آرام درگوشی به سرخوش گفته بود: کلک همین را هم بگذاری توی نت کلی لایک می‌شود! و سرخوش خندیده بود.

آرمان شنبه ۳ اسفند

از لُری گفتن و لُری شنیدن

خُرموواَ خُرم دلَ جا كِي لُروونَ

هر كجا لُر بَچِيَ شيرين زِوونَ

امين پسرعمه‌ام يك سال است كه بچه‌دار شده است. امين از همان روز اول با پسرش سهراب لُري حرف زده است. خانواده عمه‌ام هم همين طور. امين مي‌داند سهراب فارسي را در مدرسه و رسانه‌ها خواهد آموخت و لُري را بايد در خانواده بياموزد. سهراب حالا بيشتر از فارسي به كلمه‌هاي لُري واكنش نشان مي‌دهد و دارد با گويش و فرهنگ لُري بزرگ مي‌شود. فاطمه دخترخاله‌ام كه متولد سال 73 است و الان در ايران نيست لُري را خوب حرف مي‌زند. در خانواده ما همه لُري حرف مي‌زنند و هيچ كس نيست كه لُري بلد نباشد. البته هستند كساني كه گاه فارسي را بيشتر استفاده كنند اما لُري را هم بلدند. فرقي هم ندارد متولد چه دهه‌اي باشيم. محمد برادرم كه در تهران مدرسه رفته است و متولد سال 68، لُري را بهتر از هر كسي صحبت مي‌كند. البته اين منحصر به ما نيست. خيلي از خانواده‌‌هاي خرم‌آبادي با فرزندان‌شان لُري حرف مي‌زنند و يا فرزندان‌شان را با گويش لُري آشنا مي‌كنند. تداوم فرهنگ لُري در همين لُري گفتن و لُري شنيدن است.

البته متاسفانه برخي هم هستند كه با فرزندان‌شان فارسي حرف مي‌زنند كه تعدادشان كم هم نيست و اتفاقا اغلب از قشر تحصيل‌كرده لُرستان هم هستند. در همين اهالي فرهنگ لُرستان هستند كساني كه با فرزندان لُري حرف نمي‌زنند. فارسي البته عزيز است ولي لُري هم اهميت خودش را دارد.

حالا كه در روز زبان مادري هستيم از همه لُرها مي‌خواهم با فرزندان‌شان لُري حرف بزنند. به‌ويژه خطابم با آنهايي است كه فكر مي‌كنند اگر بچه‌شان لُري حرف بزنند خيلي زشت است يا بچه‌شان لهجه مي‌گيرد. به خدا آنها كه لُري حرف مي‌زنند و فارسي‌شان لهجه دارد همه آدم‌حسابي هستند و حالا هر كدام براي خودشان كاره‌اي در اين مملكت هستند. حفاظت از فرهنگ لُري فقط نام لُري نهادن بر فرزندان و يا غيرتي شدن نيست. لُربچه لُري حرف مي‌زند و بايد لُري حرف بزند، چون از راه زبان و گويش است كه مسير مَتل‌ها، مَثل‌ها، اسطوره‌ها، موسيقي و آداب و رسوم به ذهن انسان و كودك باز مي‌شود.

من عاشق بچه‌هاي كوچكي هستم كه به گويش محلي حرف مي‌زنند.

ستاد خبری مردمی برای حفاظت از سمندر لُرستان

اطلاعیه شماره یک:

سمندر لُرستانی با نام انگلیسی Lorestan Newt و نام علمی Neurergus kaiseri گونه ای دوزیست دُمدار است. هر سال با آغاز اسفند و با نزدیک شدن به ایام نوروز، بازار خرید و فروش قاچاق سمندر لُرستانی برای سفره هفت‌سین رونق می‌گیرد. رنگ‌بندی متفاوت و زیبای این جانور سبب شده تا سودجویان به منظور فروش آن با قیمتی بالا در بازارهای آسیایی و اروپایی اقدام به صید بی‌رویه این دوزیست کرده و آن را در خطر انقراض نسل جدی قرار دهند. متاسفانه برخی مردم محلی نیز تعداد زیادی از آنها را برای فروش شکار می‌کنند.

سمندر لُرستانی گونه‌ای نادر در ایران و جهان است که در حال حاضر در فهرست قرمز (Red List) واحد حفاظت جهانی (IUCN) قرار گرفته است. موقعیت حفاظتی این گونه در IUCN در وضعیت بسیار بد حفاظتی یعنی CR قرار گرفته است!

Poster__03 copy-36194de9

امسال خانم دکتر ابتکار نامه‌ای به شهردار تهران نوشته‌ است تا اقدامات اولیه برای جلوگیری از فروش سمندر لُرستانی در بازارهای روز و میادین میوه و تره بار انجام شود. همچنین یگان حفاظت محیط زیست هم آماده دریافت گزارش‌های مردمی درباره قاچاق سمندر لُرستانی است. مسئولان پارک پردیسان تهران هم با شماره 88241661 آماده دریافت گزارش‌ درباره فروشندگان این گونه نادر هستند. مهندس بازگیر مدیر کل محیط زیست لرستان هم در از همه مردم برای حفاظت از سمندر لُرستانی درخواست همکاری کرد و گفت: مردم می‌توانند با شماره 1540 در این رابطه با ما در تماس باشند! ایشان همچنین افزود: هر گونه خرید و فروش سمندر لُرستانی طبق قوانین سازمان حفاظت محیط زیست جرم محسوب می‌شود و متخلفین به حبس و جریمه نقدی محکوم خواهند شد!

با به اشتراک گذاردن این نوشته و به خاطر سپردن شماره‌ها و ارایه گزارش در صورت مشاهده، از سمندر لُرستانی حفاطت کنیم. بنده هم آماده دریافت گزارش‌ها هستم.

وزارت ازدواج و طلاق؟!

سه روز تمام است دارم فکر می‌کنم اما به نتیجه‌ای نمی‌رسم. یعنی متوجه نمی‌شوم که چرا باید اسم یک وزارت‌خانه، وزارت‌خانه ازدواج و طلاق باشد. نمی‌فهمم چرا نمایندگان محترمی که دغدغه جدا کردن بخش‌های ورزش و جوانان را از وزارت ورزش‌ و جوانان دارند، نام وزارت‌خانه‌ جدید را گذاشته‌اند ازدواج و طلاق. مته به خشخاش نمی‌گذارم ولی وزارت ازدواج و طلاق مثل این است که اسم ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز را بگذاریم ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز و قاچاق کالا و ارز یا بگوییم وزارت راه و شهرسازی و شهرنسازی، یا وزارت بهداشت و کثافت!

اما واقعا برای این که جوانان ازدواج کنند و صاحب‌خانه بشوند، چه باید کرد؟ باید وزارت ازدواج و طلاق درست کرد؟ زبانم لال بشود که بگویم این کار شوآف است این دم آخری. کور بشوم اگر قصدم این باشد که بخواهم بگویم پشت پرده این طرح چیز دیگری است. ذلیل بشوم اگر بگویم این طرح هم مثل کچل کردن مجری‌های تلویزیون است که به جای این‌که به داد آن بچه برسند، خودشان را کچل و سپس مطرح می‌کنند. کر بشوم اگر بگویم همان‌طور که برخی از دوستان در محل سقوط آن دو بانوی زنده‌یاد در خیابان جمهوری درخت کاشته‌اند تا بگویند جا برای پهن کردن تشک نبود، برخی دوستان نماینده مردم هم دارند روی برهوت وزارت ورزش‌ و جوانان که خودشان برای حال‌گیری احمدی‌نژاد درست کردند درخت‌کاری می‌کنند تا این کویر لجاجت بیش‌تر از این دیده نشود!

الآن اگر از یک بچه ممیز آماده ازدواج بپرسید که بهترین کاری که مجلس می‌تواند برای تو بکند چیست، می‌گوید قانون بگذارد، همان سه میلیون وام ازدواج را به ما بدهد کافی است. بیش‌تر هم نمی‌خواهیم. والا این دم آخری همین کار را بکنید بهتر و به صلاح نزدیک و از شوآف دور است.

باقی بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور