بوی نان سوخته

پدرم عادت داشت همیشه چند فتیله‌ی آلادین (در گویش لُری به علاءالدین می‌گویند) احتکار کند! البته خودش به این کار احتکار نمی‌گفت ولی مادرم می‌گفت کار تو مثل کسی است که چند تن روغن و برنج احتکار می‌کند. گوش پدر اما بدهکار این حرفها نبود. همیشه اول پاییز چند فتیله می‌خرید. می‌گفت هوا که سرد بشود دیگر فتیله گیر کسی نمی‌آید. راست هم می‌گفت، یادم هست گاهی فتیله نایاب می‌شد و ما مجبور بودیم فتیله‌ها را تا آخر بسوزانیم و دود بخوریم. اما از وقتی که پدر فتیله احتکار می‌کرد دیگر مشکل نداشتیم. پدر در آن سال‌ها دایم نگران بود. نگران نفت، نگران فتیله، نگران قندوشکر و نگران ما که سرما نخوریم. ما تهران‌نشین‌ها این روزها رسیدن پاییز را نمی‌فهمیم. همان طور که رسیدن بهار را خوب درک نمی‌کنیم. اصلا تغییر فصل‌ها را خوب نمی فهمیم. ولی شما در شهرستان‌ها خوب می‌فهمید تابستان کی تمام شد و پاییز کی آمد. یادم هست آن موقع که در خرم‌آباد بودیم پاییز با تمام قوا و از همان روزهای آخر شهریور خودش را به رخ می‌کشید و باد و بارانی راه می‌انداخت آن سرش ناپیدا. باد خنک پاییزی چنان می‌وزید و غروب‌ها چنان دلگیر می‌شد که همه به تکاپو می‌افتادند برای بستن پنجره‌ها و برپا کردن بخاری‌ها و آلادین‌ها!

آن روزها مادر در تمام سال‌های دبستان صبح‌های سرد پاییز زودتر از خواب بیدار می‌شد و نان سنکگ را روی آلادین برای ما گرم می‌کرد تا صبحانه‌ای دلچسب بخوریم. هنوز هم بهترین صبح برای من صبحی است که بوی نان سوخته بدهد! حالا هم گاهی به‌رسم قدیم نان را نه درون مایکروفر بلکه روی گاز گرم می‌کنم تا بوی خوشی توی خانه بپیچد. بوی نان سوخته و پنیر محلی و چای داغ و مربای به! مربای بهِ مادرم!

صفحه‌ی سیتالوپرام:  شنبه 27 مهر ۱۳۹۲ ، چلچراغ،  شماره‌ی ۵40

نوبل ریاضی برای جواد خیابانی

چند روزی بود می‌خواستم طنزی درباره‌ی تلویزیون بنویسم که فرصت نمی‌شد! می‌خواستم بنویسم که صداوسیما استاد افتتاح شبکه‌های تأمینی است، شبکه‌هایی که برای مقابله با کانال‌های ماهواره‌یی و سریال‌های جدید ۲۰۱۳ فیلم آینه را بازپخش می‌کنند! می‌خواستم بنویسم که با تأمین داریم به جنگ تولید می‌رویم و بچه‌ی چهارساله هم می‌داند که از پیش در این نبرد شکست خورده‌ایم. خواستم این‌ها را بنویسم که ناگهان استاد جواد خیابانی سوژه را دستم داد!

شبکه سوم و استاد جواد خیابانی در اقدامی حیرت‌برانگیز برنامه‌ای را روی آنتن برده است با نام «نیمه سوم»! از همان وقتی که این برنامه روی آنتن رفت، جمعی از دانش‌آموزان کلاس دوم ابتدایی کشور از این‌که نام این برنامه ذهنیت ریاضی آن‌ها را خدشه‌دار کرده است و هر چه را آموخته‌اند، زیر سؤال برده است، مقابل خیابان جام‌جم تحصن کرده‌اند. همچنین انجمن ریاضی ایران و جهان طی بیانیه‌ای اعلام کرده است که نیمه سوم در ریاضی تا به حال مفهمومی نداشته است و اگر آقایان تعریفی از نیمه سوم دارند، آن را ارائه کنند تا همگان با این کشف جدید آشنا شوند. همچنین مسؤولان مدال فیلدز که جایزه‌شان به عنوان نوبل ریاضی شناخته می‌شود، اعلام کرده‌اند، حاضرند مدالی تقدیم شبکه سه و آقای خیابانی کنند و از زحمات‌شان در حوزه‌ی نیمه سوم و ریاضی تشکر کنند. همچنین در چند روز گذشته آقایان غیاث‌الدین جمشید کاشانی، خواجه نصیرالدین توسی، فارابی و تنی چند از ریاضی‌دانان یونانی به خواب خواص آمده‌اند و از آقای خیابانی تشکر کرده‌ و خود را شاگرد او نامیده‌اند! همچنین انجمن گروه‌های طرح‌وبرنامه جهان طی نامه‌ای از طرح‌وبرنامه شبکه سوم سیما تقدیر و تشکر کرده و این گروه را پیشتاز در عرصه برنامه‌سازی و ریاضیات نو لقب داده است! خلاصه که «نیمه سوم» شبکه سه کاری کرده است کارستان! در حد تیم ملی!

باقی بقای‌تان!

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

ذهن منحرف ما و ازدواج کپل و نارنجی!

 کودکان و نوجونان ایرانی این روزها زیر رگبار و توفان و سیلاب تبلیغات درباره‌ی ازدواج هستند؛ از کتاب‌های درسی بگیرید تا برنامه‌ی رادیو تلویزیون. همین امروز خانم منیژه حکمت خانواده‌ی کپل «شهر موش‌ها» را معرفی کرده و گفته است: «در ادامه‌ی فیلم‌برداری این فیلم، کپل و نارنجی با یکدیگر ازدواج کردند و کپلک و صورتی فرزندان آن‌ها هستند.»

در دهه‌ی شصت که ما شهر موش‌ها می‌دیدیم، فکر می‌کردیم این موش‌ها همه با هم خواهر برادر هستند. اگر خیلی خیلی ذهن‌مان منحرف بود، فکر می‌کردیم دختر عمو پسرعمو هستند و در آینده می‌توانند با هم ازدواج کنند، ولی اصلا فکر نمی‌کردیم که ازدواج‌شان را ببنیم. اما بچه‌های امروزی قرار است هم ازدواج آن‌ها را ببینند و هم بچه‌دار شدن‌شان را و شاید نوه‌دار شدن‌شان را!

اصولا این روزها به گونه‌ای تبلیغ می‌شود که بچه‌ها بدانند در آینده یک راه بیش‌تر ندارند و آن هم ازدواج کردن و بچه‌دار شدن است. اما به نظرم سازندگان «شهر موش‌ها» یک جای کار اشتباه کرده‌اند و باید کاری کنند که کپل و نارنجی یک بچه‌ی دیگر داشه باشند، چون مدیرکل دفتر جمعیت وزارت بهداشت گفته است هر خانواده ایرانی باید 3 فرزند داشته باشد و این از سیاست‌های مهم وزارت بهداشت است!

به هر حال این روزها حرف از ازدواج در برنامه‌های کودک و نوجوان‌ یک امر طبیعی است و بچه‌های امروزی مثل ما فکر نمی‌کنند و می‌دانند که آن بچه‌هایی که لک‌لک توی بقچه می‌آورد، همه داستان است! زمانی همه‌ی ما فکر می‌کردیم زوج‌های کارتونی برادر – خواهر هستند و تلویزیون هم می‌خواست ما همین‌طوری فکر کنیم، ولی حالا فضا دارد به سمتی می‌ورد که همه با هم ازدواج می‌کنند و بعد هم دست به زاد‌ و ولد می‌زنند! خدا آخر عاقبت‌مان را به‌خیر کند!

باقی بقای‌تان!

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

مرد اعدامی باید همکاری می‌کرد!

این روزها همه درباره‌ی گره‌ حقوقی حرف می‌زنند. می‌دانید که یک موادفروش اعدامی بعد از اعدام و سفر به دیار باقی، مجددا به دیار فانی بازگشته است و بعد از ۲۴ ساعت زنده شده و یک گره حقوقی ایجاد کرده است. یعنی معلوم نیست باید زنده بماند یا دوباره اعدام شود. این‌طور چیزی چون نادر است، قانون به صراحت درباره‌اش حرف نزده است. اصولا هر جا قانون حرف نمی‌زند و ساکت است، یعنی یا گره حقوقی ایجاد شده، یا آن محل برای ایجاد گره حقوقی مناسب است.

اما متأسفانه در جریان زنده شدن این فرد، نوعی از قانون‌گریزی هم دیده می‌شود. ایشان با زنده ‌شدنش توجه اغلب رسانه‌های داخلی و خارجی را به خود جلب کرده است، در حالی که ما الآن مسائل مهم‌تری داریم که باید توجه‌مان به آن‌ها جلب شود. به نظرم لازم است از این به بعد، محکومان به اعدام با نیروی انتظامی و قوه‌ قضاییه به‌شدت همکاری بکنند و سعی کنند درست اعدام بشوند و بمیرند و به فکر زنده شدن نباشند و اگر در سردخانه به هوش آمدند، همچنان به همکاری خویش ادامه بدهند و وانمود کنند مرده‌اند تا کشور به حاشیه دچار نشود! چون الآن وضع طوری شده که برخی با شنیدن زنده شدن یک اعدامی هم جریان رسانه‌یی ایجاد می‌کنند، در حالی که در گذشته فقط با مرگ یک اعدامی جریان درست می‌کردند.

گره‌های قانونی در موارد دیگری هم در جامعه وجود دارد. مثلا وقتی یک مداح حرف‌های خارج از موضوع مداحی می‌زند، گره حقوقی ایجاد می‌کند!

حالا لابد می‌پرسید وقتی یک گره‌ حقوقی ایجاد شد، چه باید کرد؟ عرض می‌کنم که تنها راه دعاست. دعا کنید.

باقی بقای‌تان

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

درباره‌ی جماعتِ پیگیرِ پوست‌کلفتِ نویسنده

هنرمند جماعت حافظه‌ خوبی دارد. هنرمندان اغلب جزییات را به خاطر می‌سپارند و کمتر چیزی است که از یاد ببرند. همین حافظه قوی از هنرمندان انسان‌های پیگیر و پوست‌کلفت ساخته است! کسی که هنرمند می‌شود از همان ابتدا با پوست‌کلفت وارد صحنه هنر می‌شود. دیگر مشاغل این جوری نیستند، یعنی از ابتدا نیاز به پوست کلفت ندارند ولی برای کار هنری اگر با پوست کلفت وارد نشوی پیشرفت نمی‌کنی و سرخورده‌ می‌شوی!
حالا فکر کنید آقای جنتی وزیر محترم ارشاد در مقابل این جماعت پوست‌کلفت قوی حافظه‌ي پیگیر یک حرفی زده‌اند و گفته‌‌اند ممیزی قبل از نشر را برمی‌دارم. حالا نویسندگان مگر ول کن ماجرا هستند. یعنی از همان ساعتی که این حرف از دهان آقای جنتی بیرون آمد تا حالا صدجور نامه و بیانیه‌ امضا کرده‌اند که ممیزی قبل از نشر را بردارید. نویسندگان می‌گویند ما هنوز یادمان هست شما چه گفته‌اید و شما که سهلید حتا هنوز حرف‌‌های آقای میرسلیم را هم یادمان هست پس بهتر است خودتان را به آن راه نزنید و ممیزی قبل از نشر را بردارید.
حالا این وسط هر چه آقای جنتی می‌خواهد کاری کند نویسندگان کوتاه بیایند نمی‌شود. به هر حال آقای جنتی گیر یک سری آدم ویژه افتاده است. جنتی اگر مثلا وزیر کشاورزی بود این قدر مشکل نداشت. مثلا اگر به کشاورزان زحمت‌کش می‌گفت سمپاشی قبل از کشت را برمی‌دارم و برنمی‌داشت آنها یادشان نمی‌ماند آقای جنتی قبلا چه گفته است، ولی این صنف نویسنده همین طور الکی فراموش نمی‌کنند.

چرا باید ممیزی قبل از نشر پابرجا باشد!
دولت چین برای کنترل اینترنت بیش از دو میلیون نفر کارمند دارد! خبر به بحث ما ربط دارد، بنده بی‌ربط حرف نمی‌زنم. شما فکر کنید دولت چین یک زمانی برای کنترل کردن اینترنت صدها ساختمان ساخته و میلیون‌ها نفر را استخدام کرده است. آن بیش از دو میلیون نفر هم دارند از طریق کنترل کردن اینترنت نان می‌خورند. حالا فکر کنید که کاربران اینترنت از دولت چین بخواهند کنترل بر اینترنت را بردارد یا کم کند. خب؟ آن وقت تکلیف آن همه نان‌خور چه می‌شود؟ دولت چین که نمی‌تواند آن همه دفتر و دستک و ساختمان را یک شب ببندد و همه را اخراج کند! می‌تواند؟

نویسندگانی سخت جگرآور
نویسندگان پیگیر در یکی از نامه‌های خود به وریز ارشاد، از او خواسته‌اند که ممیزی قبل از نشر را بردارد و آنها را از نظر حقوقی و قانونی درقبال اثر خود مسئول بداند. آنها گفته‌اند: ما در صورت لزوم در قوه قضاییه مسئول و پاسخ‌گوی نوشته‌هایمان خواهیم بود؛ طبعا مشروط به اینکه کتاب‌هامان بدون دخالت سانسور منتشر شود!
می‌بینید این نویسندگان چه موجوداتی هستند؟ حاضرند خود را تحویل قوه‌قضاییه بدهند ولی زیر بار ممیزی نروند! عجب. الان قانون این طوری است که اگر کتابی قابل چاپ نباشد می‌گویند قابل چاپ نیست و بعد از آن با نویسنده‌اش کاری ندارند ولی اگر قرار باشد پای قوه‌قضاییه به این کار باز بشود آن قوت اگر اثری مشکل داشت و نویسنده‌اش نتوانست قاضی را راضی کند ممکن است به زندان بیفتد!
یکی نیست به نویسندگان بگوید این چه کاری است پس؟ چرا راحتی را از خود دریغ می‌کنید؟ بگذارید ممیزی باشد، دست‌کم یک عده از این راه نان بخورند و شما هم برای نوشتن یک جمله پایت به زندان باز نشود! ها؟

 بد نیست اشاره‌ای هم به حرف‌های بسیار شنیدنی آقای جنتی بکنیم: می‌خواستیم ممیزی قبل از چاپ را حذف کنیم که پس از بررسی دیدگاه‌ها روشن شد نمی‌توانیم ممیزی قبل از چاپ را حذف کنیم. ممیزی کتاب یک وظیفه حاکمیتی است و باید در انحصار دولت باشد. تنها نکته‌ای که باید به آن توجه کرد این است که در اسرع وقت به ناشران برای ممیزی کتاب جواب داده شود تا ناشر یک سال منتظر جواب خود باقی نماند.

اتفاقا بگذارید ممیزی همین طوری بماند! یعنی چه که در اسرع وقت به ناشران جواب داده شود؟ نمی‌شود که ناشر شنبه کتاب را تحویل بدهد،‌ چهارشنبه پاسخ بگیرد که غیرقابل‌چاپ است! نویسنده سکته می‌کند این طوری. اصلا همان چند ماه انتظار برای دریافت مجوز خورشید تابان امید بود برای نویسنده! الان اگر به سرعت پاسخ بدهیم ممکن خیلی از استعدادها بسوزد و یا خیلی از مغزها فرار کنند. به نظرم بگذارید روند مجوز همان شش ماه به بالا باشد تا نویسندگان دچار یاس نشوند!
داستان ممیزی قبل از نشر و پیگیری نویسندگان و سکوت الهام‌بخش آقای وزیر، دقیقا مثل دعوای اوباما با کنگره بر سر بودجه‌ دولتی است! یعنی باید یک نفر کنار بیاید و به حرف دیگری گوش کند! وگرنه آش همین آش و کاسه همین کاسه است!

صفحه‌ی ریسه:  شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۲ ، چلچراغ،  شماره‌ی ۵۳۹

چند گفت‌وگوی مردانه!

در شماره ی جدید چلچراغ پرونده‌ای داریم درباره ی عمل زیبایی در مردان و پیشی گرفتن مردان ایرانی از زنان ایرانی درعمل زیبایی! طنز ماجرا را من نوشته‌ام:

1

– داداش خط ریشت رو کجا لیرز کردی؟
– خوب شده؟
– آره داداش عالی شده
– شماره‌شو برات پیامک می‌کنم، کارش عالیه
– ممنون داداش می‌رم پیشش برای لک صورتم.
2
– اخوی کرم صورتم رو فراموش کردم تو آوردی؟
– بله بفرما!
3
– مجید عصر می‌رم بوتاکس کنم، ساعت نه بیا دنبالم
– باشه سهیل
4
– می‌دونی چیه فرشاد، من اولش خیلی از نزدیک شدن قیچی به چشمم می‌ترسیدم ولی الان ترسم ریخته
– معلومه چون ابروهات خیلی بهتر شده!
5
– آقا مسعود ماسک هلو نمی‌ذاری داداش؟
– نه هادی جان می‌خوام موهامو ویتامینه کنم
6
– آقا ببخشید شما هم اومدین گونه بکارید؟
– نه مرد حسابی، من برای لبم اومدم، گونه‌هام چشه به این خوبی؟

 شنبه 27 مهر ۱۳۹۲ ، چلچراغ،  شماره‌ی ۵40

ترسناک‌ترین طرح در مجلس!

فکر می‌کنید اگر در غرب وحشی – که شامل همه‌ی دنیا جز خودمان می‌شود – بخواهند جوانان را به ازدواج ترغیب کنند، چه طرحی می‌دهند و چگونه رفتار می‌کنند؟ اصلا خود شما اگر بخواهید کاری کنید که جوانان ازدواج کنند، چه می‌کنید؟ مشکل کار و مسکن آن‌ها را حل می‌کنید یا گرهی بر گره‌های دیگر می‌زنید؟

 یادم هست در 28 امرداد ١٣٨٧ سینما میلاد در خیابان 17 شهریور تهران با نصب پلاکاردی روی در ورودی اعلام کرد که ورود مردان مجرد در روزهای پنج‌شنبه، جمعه و شنبه ممنوع است! و بعد در 27 مهر 1391 علیرضا پاک‌فطرت٬ شهردار شیراز، از ممنوعیت ورود مجردها به سه پارک تازه افتتاح‌شده در این شهر خبر داد. آیا ایده‌ی شما هم چنین ایده‌ای است؟ آیا مثلا طرحی در ذهن دارید که جوانان مجرد را از تحصیل محروم کنید و آن‌ها را در خیابان شلاق بزنید و یارانه‌شان را قطع کنید و گواهی‌نامه‌شان را بگیرید و سربازی‌شان را از دو سال به 10 سال تبدیل کنید و ممنوع‌الخروج‌شان کنید؟ آیا فکر می‌کنید این چیزهایی که گفتم، خیلی سخت‌گیرانه است؟ اگر این طور فکر می‌کنید، پس در جریان طرح جدید مجلس نیستید:

بر اساس طرح جامع رشد جمعیت در کمیسیون فرهنگی مجلس در کلیه بخش‌های دولتی و غیردولتی اولویت استخدام به ترتیب با مردان دارای فرزند و سپس مردان متأهل فاقد فرزند و سپس زنان دارای فرزند است. به‌کارگیری یا استخدام افراد مجرد واجد شرایط در صورت نبود متقاضیان متأهل واجد شرایط بلامانع است. یکی از موارد این طرح ممنوعیت عضویت مجردها در هیأت علمی است!

دیدید؟ واقعا انتظار دارند جوانان با خواندن این طرح و تصویب این طرح بترسند و بروند ازدواج کنند. واقعا این طرح جز این‌که جوانان را بترساند، چیز دیگری ندارد و تصویب آن باعث خواهد شد جوانان با ترس همسر آینده خود را انتخاب کنند. در طول سال‌هایی که ملت زن‌شان را با ترس انتخاب نکردند، آمار طلاق از ازدواج جلو زده است، حالا اگر با ترس انتخاب کنند، چه خواهد شد، خدا می‌داند!

حالا یکی نیست به اقایان مجلس بگوید مگر مایی که زن داریم و ازدواج کرده‌ایم، کار درست‌وحسابی داریم؟ بنده خودم به عنوان یک نمونه‌ خدمت‌تان عرض می‌کنم که بعد از 11 سال کار هنوز رسمی نشده‌ام و یک سال است بیمه شده‌ام! من خودم رفیقی دارم که علاوه بر فرزند، نوه هم دارد، ولی هنوز جایی استخدام نشده است! حتا دوستی داشتم که متأهل و بچه‌دار بود، اما به رحمت خدا رفت و اتفاقا بعد از مرگش مشخص شد یک زن دیگر هم داشته است، ولی در طول حیات هرگز استخدام نشد!

مجردها همین که به هزارویک‌ دلیل اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی زن نگرفته‌اند، در خطر معتاد شدن هستند؛ می‌ترسم بعد از تصویب این طرح، راهی جز اعتیاد برای مجردها باقی نماند!

بین خودمان باشد، ولی ممکن است در آینده در کنار ون‌های گشت‌ ارشاد، این اتفاق بیفتد:

– بیا اینجا ببینم

– سلام، پوششم که خوبه به خدا

– پوششت خوبه، ولی حلقه‌ات کو؟

 باقی بقای‌تان!

 باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

البته مجردی!

پارادوکس هنری‌ترین نوع تضاد است! پارادوکس جمع دو امر متضاد با هم است که در واقع محال است، ‌مثلا خفتگان‌بیدار، خراب‌آباد، سلطنت‌فقر، مجمع‌پریشانی و حالا جشن‌طلاق!

پارادوکس یا ترکیبی است یا معنایی و به نظر من جشن طلاق هم پارادوکس ترکیبی است و هم معنایی. جشن طلاق اصلا خودش طنز طبیعی است. به نظرم آنجا خیلی اتفاقات خنده‌دار می‌افتد! فکر کنید دو نفر بعد از سه سال دادگاه‌ رفتن و ‌گیس‌کشی دارند طلاق می‌گیرند و حالا جشن برگزار کرده‌اند و می‌خواهند کیک طلاق را ببرند و به هم لبخند بزنند. باید جالب باشد. اما به نظر من جشن طلاق بیش از هر چیزی تنهایی انسان معاصر را نشان می‌دهد،‌ انسانی که هم وقتی ازدواج می‌کند جشن می‌گیرد و هم وقتی که طلاق می‌گیرد جشن می‌گیرد! انسانی دودل، مذبذب، مردد، متحیر، جسمی میان زمین و هوا که برای فرار از سختی‌‌های زندگی حتا در روز طلاق هم جشن می‌گیرد.

البته شاید بگویید مگر بد است که ما همان طور که در جشن عروسی دوستان‌مان شرکت می‌کنیم و با خوشحالی آنان خوشحال می‌شویم در جشن طلاق‌شان هم شرکت کنیم و با خوشحالی آنان خوشحال شویم! می‌گویم بد نیست، ولی واقعا در جشن طلاق خوش هم می‌گذرد؟ الان در عروسی‌ها هم زیاد خوش نمی‌گذرد و آن قدر گرانی و مشکلات هست که خود عروس‌وداماد دل‌ودماغ شادی کردن ندارند، چه رسد به بقیه!

وقتی کسی ازدواج می‌کند همه به او می‌گویند به جای هزینه‌ی ازدواج و خرج کلان برای عروسی، با پول‌تان سفر خارج بروید و ماه‌عسل را در ساحل رویایی فرانسه به سر ببرید، توصیه‌ی من هم به همه‌ی کسانی که زبانم لال دارند طلاق می‌گیرند همین است، به جای هزینه‌ی جشن طلاق پول‌تان را بردارید سفر بروید تا کمی آرامش بیابید، البته مجردی!

شنبه ۶ مهر۱۳۹۲ ، چلچراغ،  شماره‌ی ۵۳۷

داغِ دل و قانون مملکت!

بعضی وقت‌ها آدم خبرهای می‌خواند که داغ دلش تازه می‌شود. البته پزشکان عقیده دارند چیزی در آدم به عنوان داغ دل وجود ندارد و ساخته‌ی ذهن بشر است ولی شما بهتر از من می‌دانید که داغ دل وجود دارد، همان طور که داغ شقایق!

آقای سیدمحمدمهدی طباطبایی‌نژاد، مدیر جدید مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی، به‌تازگی گفته‌اند پروژه لاله تا به حال چیزی در حدود هفت میلیارد خرج روی دست مملکت گذاشته است و پنج میلیارد دیگر هم خرج روی دوش مردم خواهد گذاشت!

می‌بینید؟ در حالی که در نصف استان‌های کشور پول برای پرداخت وام ازدواج نیست آقایان میلیاردی خرج‌های این جوری می‌کنند! بعد هم می‌گویند جوانان چرا ازدواج نمی‌کنند! هفته‌ی پیش نماینده محترم مجلس در برنامه مناظره شبکه یک می‌گفت: جوان‌ها سخت نگیرند که اول بخواهند بروند خانه‌ی خودشان، آن‌ها مثل قدیم می‌توانند چند سال در خانه‌ی پدری زندگی کنند، بعد سر فرصت خانه بخرند و مستقل بشوند. حالا یکی نیست بگوید‌ آقا خانه‌ی پدری کو؟ الان پدرها گاه وبال فرزندان هستند و اگر خانه‌ی پدری هم باشد، شصت هفتاد متر بیشتر نیست و جایی برای تازه عروس داماد در آن وجود ندارد!

اصلا به ما چه! دستورش را یکی دیگر در نیویورک صادر کرده است و پولش را یکی دیگر گرفته و امضایش را یکی دیگر کرده است. همان دوستانی که کمر به بستن خانه‌ی سینما بسته بودند، هم‌زمان با بستن خانه‌ی سینما، پول پروژه لاله را کارت‌ به ‌کارت می‌کرده‌اند! همان وقتی که زنده‌یاد محمود استاد‌محمد دربه‌درِ داروهای گران بیماری‌اش بود. نمی‌دانم چرا آقایان در دولت خدمت‌گزار این پول را صرف خرید دارو برای مردم نکردند یا چند مدرسه‌ی روستایی را تجهیز نکردند. اصلا به من چه!؟

چند روز پیش رفته بودم بانکی که مرحوم پدرم در آن کار می‌کرده است. گفتم آقا موعد وامی که به مادرم تعلق می گیرد، اردیبهشت 93 است و… رئیس بانک گفت: وام چقدری است؟ گفتم: ناقابل است، 500 هزار تومان! ولی آیا می‌شود ما امسال آن وام را بگیریم؟ تا این جمله را گفتم، رییس بانک عینکش را از چشم برداشت و با غیضی فریاد زد: مملکت قانون دارد آقا! تو که پدرت بانکی بوده چرا این حرف را می‌زنی؟

باقی بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

سیتالوپرام، 20 مهر

ارزش خبری آقای غرضی

 دُرافشانی‌های مهندس غرضی که از انتخابات ریاست جمهوری شروع شده است تمامی ندارد! ایشان در آخرین دُرفشانی گفته‌‌اند: «در جامعه‌ای که آزادی‌های فراوانی وجود دارد، پرتاب کفش‌، تخم‌ مرغ و همچنین مطرح کردن حرف‌های نامربوط خیلی طبیعی به نظر می‌آید.»

یعنی به تعبیر ایشان جامعه‌ای که در آن به رییس‌جمهور کفش پرت می‌کنند جامعه‌ای آزاد است! پس اگر این طوری است دفتر ریاست‌جمهوری یک عده را مامور کند که هر روز به سمت رییس‌جمهور کفش پرتاب کنند! حالا یا به سمت خودش، یا به سمت ماشینش و یا به سمت محل کارش! اگر این پرتاب‌ها هر روز ادامه پیدا کند و یک سال طول بکشد، رییس‌جمهور می‌تواند در نطق سال آینده در مجمع عمومی سازمان ملل بگوید: در سال گذشته چهل‌هزار جفت کفش به سمت بنده پرتاب شد که نشان از آزادی موجود در کشور دارد!

غرضی در ادامه با بیان این‌که مطرح کردن این‌گونه مسائل اهمیت چندانی ندارد، خاطرنشان کرد: پرتاب کردن اشیا به سوی مسؤولین تنها برای رسانه‌ها یک خوراک خبری خوب به حساب می‌آید و برای مردم هیچ‌گونه اهمیتی ندارد، زیرا این روزنامه‌نگاران و رسانه‌ها هستند که برخلاف روال عادی جامعه تلاش دارند تا پدیده‌های کوچک اجتماعی را مهم جلوه دهند.

نکته‌ای که آقای غرضی تجربه‌اش نکرده‌اند این است که وقتی چیزی به سمت کسی پرتاب می‌شود پرتاب آن شی بنا بر نوع هدف، موضوعیت پیدا می‌کند. یعنی مهم پرتاب کردن نیست بلکه مهم هدف پرتاب است. مثلا اگر بچه‌‌های چلچراغ یک روز کامل من را در حیاط مجله با آجر بزنند برای مردم مهم نخواهد بود و ارزش خبری ندارد. ولی اگر یک نفر،‌ حتا یک نفر به سمت رییس‌جمهور یک مملکت چیزی پرتاب کند برای مردم آن کشور مهم خواهد بود! حالا فکر می‌کنید پرتاب گوجه به سمت آقای غرضی چه قدر ارزش خبری دارد؟

هندی بودن ما 

ما در ایران همیشه درگیر مسایل کلان بوده‌ایم و مسایل جزئی را از یاد برده‌ایم. مثلا الان همه پیگیر چگونگی رابطه با امریکا هستند ولی من دوست دارم درپوش شیر و ماستی که می‌خرم به راحتی باز شود و به راحتی هم بسته شود. یعی اگر دولت تدبیروامید کاری برای بسته‌بندی اجناس ایرانی بکند بزرگ‌ترین کار را کرده است. اصولا جنس ایرانی از لحاظ بسته‌بندی و در بر سه گونه است: آنهایی که درشان خوب باز نمی‌شود ولی خوب بسته می‌شود! آنهایی که درشان خوب باز می‌شود ولی خوب بسته نمی‌شود! و آنهایی که درشان نه خوب بسته می‌شود و نه خوب باز می‌شود!

بگذریم؛ بخواهم این بحث را ادامه بدهم باید تا آخر مجله حرف بزنم. اما در میان این هیروویر سیاسی در کشور، شرکت قطار‌های مسافربری رجا سال‌هاست که خدمات منحصربه‌فردی به مشتریان ارایه‌ می‌کند که این خدمات فقط در قطارهای کشور هند قابل مشاهده است و بس! یعنی ما خدمات قطار مثل المان و ژاپن نیستیم و مثل هند هستیم، آن هم هند ده سال پیش! گویا دوست هم نداریم قطارهای‌مان مثل قطارهای ژاپن بشود و به همین هندی بودن راضی‌ هستیم. البته هندی‌ها خودشان را آن چه هستند راضی نیستند ولی ما به آن چه آنها هستند راضی هستیم. به همین قطارهای درب‌وداغان راضی هستیم. قطارهای بدبو! قدیمی، کم‌رمق، کثیف و البته جالب! یعنی مدیون هستید فکر کنید رجا چیزی از ایران خودرو کم دارد. اگر ایران‌خودرو برای یک بسته‌ی 100 هزارتومانی وسایل ایمنی ماشین یک میلیون تومان از مشتری می‌گیرد، شرکت قطار‌های مسافربری رجا با بلیت چهل هزار تومانی تهران به مشهد یک بسته هزار تومانی را به عنوان پذیرایی به شما تقدیم می‌کند. البته در طول سفر برایتان فیلم می‌گذارد ولی برای هر چیز اضافی حتا یک بطری کوچک آب، پول می‌گیرد. الان یگانه مزیت سفر با قطار همانا این است که قطار اسکانیا نیست. همین. مزیت دیگری در آن کشف نکردم!

روح ناآرام استاد

همیشه شنیده‌ایم که هنرمندان روح ناآرامی دارند و با بقیه‌ی مردم فرق می‌کنند. همیشه گفته‌اند هنرمندان روح حساسی دارند و با بقیه‌ي مردم فرق می‌کنند. اما آیا فکر می‌کنید همه‌ی هنرمندان به روح اعتقاد دارند؟

در خبر آمده است که علیرضا افتخاری قطعه تازه‌اش با نام «گل نسرین» را به نسرین ستوده تقدیم کرده است.

البته کار آقای افتخاری عملی شخصی است و به ما ربطی ندارد. همان طور که بغل کردن و در آغوش کشیدن آقای احمدی‌نژاد هم کاری شخصی بود و به ما ربطی نداشت. اما از آنجایی که آدم نمی‌تواند هم پرسپولیسی باشد هم استقلالی آقای افتخاری باید به ما حق بدهند کمی مشکوک باشیم. مثلا ایشان نباید ناراحت بشوند اگر کسی به طنز حرکات ایشان را حرکاتی در جهت وزش باد بداند.

اما با توجه به روح‌ ناآرام آقای افتخاری پیش‌بینی می‌شود در آینده و با تحولات سیاسی این تصنیف‌ها را از استاد افتخاری بشنویم:

قطعه‌ی «سحر نزدیک است» تقدیم به عیسی سحرخیز

قطعه‌ي «چه تیترهایی که زدی» تقدیم به حسین شریعتمداری

قطعه‌ي «اوبامای وصال» تقدیم به اوباما

قطعه‌ی «استقلال سوراخه» تقدیم به هوادارن پرسپولیس

قطعه‌ی «پرسپولیس سوراخه» تقدیم به هوادران استقلال

قطعه‌ي «استقلال و پرسپولیس سوراخند» تقدیم به هوادارن سپاهان

از آنجایی که روح استاد خیلی پریشان است قطعات بی‌شماری را می‌توان پیش‌بینی کرد که از حوصله‌ي ما خارج است!

 شنبه 20 مهر ۱۳۹۲ ، چلچراغ،  شماره‌ی ۵۳9