تخت خالی نداریم، ولی همین حوالی ویلایی هست…

رییس بیمارستان شریعتی: زیبنده نیست به بیمار بگوییم «تخت خالی نداریم!»

 خب بالأخره وقتی بیمار به بیمارستان مراجعه می‌کند و تخت خالی نداریم، باید یک چیزی به او بگوییم یا نه؟ این‌طوری که آقای رییس گفته‌اند، زیبنده نیست بگوییم تخت خالی نداریم، پس می‌توانیم از این جمله‌ها استفاده کنیم تا بیمار حساب کار دستش بیاید و البته بفهمد تخت خالی نداریم:

 – بیمار عزیز و گرامی، نه این‌که تخت خالی نداشته باشیم، نه، تختی درخور شخصیت شما نداریم!

 – بیمار محترم، ان‌شاءالله سلامت باشی، ما امشب دیگر پخت نمی‌کنیم، فردا در خدمتیم!

 – بیمار بزرگوار، آیا می‌دانید شنیدن عبارت تخت خالی نداریم، زیبنده شما نیست؟ اگر می‌دانید، پس چرا ایستاده‌اید؟

 – بیمار عزیز، تخت خالی نداریم، ولی درد و بلای شما توی سرمان بخورد!

 – ای بیمار دوست‌داشتنی تخت خالی نداریم، ولی همین حوالی ویلایی هست…

 – بیمار نازنین، تختی که زیبنده‌ی شما باشد، تخت سلامتی است! تخت ما را می‌خواهید چه کار؟

 – بیمار گل، تخت خالی نداریم، ولی ویلچر خالی داریم با همه‌ی امکانات!

 – بیمار جان، تخت‌مان خالی نیست، ولی جیب‌مان خالی هست. پس در راهرو از درمان بهره‌مند شو!

 – بیمار چون فرشته! تخت‌های‌مان خالی نیست، ولی اگر خالی بشود، دور از جان مثل تخت مرده‌شورخانه است! پس فرار کن!

 – ای بیمار، من پری کوچک غمگینی را می‌شناسم که می‌خواهد به شما بگوید تخت خالی نداریم، ولی رویش نمی‌شود!

 باقی بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

سیتالوپرام تحت تدابیر شدید امنیتی

این هفته در سیتالوپرام: داستا‌ن‌هایی از وان و تمساح و کوآلا، دوزاری کج مسعود کیمیایی، ده سوال درباره‌ی لباس‌شخصی‌ها، سفرهای آقای خاص، توسعه مام میهن، زندگی کارمندی و تدابیر شدید امنیتی!

نخست این که از توجه‌تان به خودم و سیتالوپرام ممنونم. دوم این که قبل از هر چیز مثل آقای مطهری بروید کانال کولر و پنجره‌ها و روی دیوار و پشت قاب‌ و زیر میز و کنار در را بررسی و بازرسی کنید تا خدای نکرده کسی دستگاه شنود و یا دوربین فیلم‌برداری توی اتاق‌تان کار نگذاشته باشد. منظورم از کسی، کسی مثل مادر یا پدرتان است فکر بد نکنید. پدرمادرها گاهی که خیلی نگران بچه‌ها می‌شوند از این کارها می‌کنند تا ببینند آیا واقعا دارید در اتاق چلچراغ می‌خوانید یا کار دیگری می‌کنید! ما هم سیتالوپرام این هفته را تحت تدابیر شدید امنیتی تقدیم‌تان می‌کنیم.

 سینما

مسعود کیمیایی: برای فیلم جدیدم تاکنون چهاربار اسم فیلم را تغییر داده‌ام. در ابتدا نام فیلم «کلید شکسته» بود که بعد به «اسب‌ها می‌میرند» تغییر دادیم که باز هم قبول نکردند و بعد «عرق سرد» را پیشنهاد دادیم که باز رد شد. آخرین اسمی که دادیم «متروپل» بود که آن هم قبول نشد و می‌گویند در شورا رد شده است و دیگر نمی‌دانم از کجا اسم بیاورم!

استاد انگار هنوز متوجه قضیه نشده‌اند، استاد شما بروید خیلی محترمانه از شورا بپرسید راستی اسم پیشنهادی شما چیست؟ ببنید چطور راهنمایی‌تان می‌کنند. بنده خداها دوست دارند خودشان اسم فیلم شما را انتخاب کنند. بد است؟ شما به این می‌گویید اعمال‌نظر و یا زبانم لال ممیزی؟

 موسیقی

یک پژوهش‌گر موسیقی سنتی و محلی:کارشناسان اداره‌ي ارشاد گاهی حتی نام سازها را هم نمی‌دانند!

خب ندانند، مگر عیب دارد؟ کار کارشناس اداره‌ی موسیقی چیز دیگری است که اصلا نیاز به شناخت سازها ندارد! کار کارشناس این است که مشخص کند آیا موسیقی تولید شده مناسب پخش است یا خیر! این که نیاز به شناخت ساز ندارد. کارشناس وقتی یک قطعه موسیقی بی‌کلام یا باکلام را می‌شنود برایش فرقی نمی‌کند آن موسیقی را با تار زده باشند یا گیتار، او کل موسیقی را می‌شنود و مشخص می‌کند که موسیقی تولید شده مصداق غناست یا نیست، آموزنده است یا نیست، منحط است یا نیست. اصلا چرا راه دور برویم، من خودم یک عمه‌ای دارم که سواد ندارد و جز کمانچه‌ که آن هم ساز لری است و در بچگی‌اش دیده است و صدایش را می‌شناسد در عمرش نه موسیقی دیگری شنیده است و نه ساز دیگری دیده است، اما این عمه در مشخص کردن موسیقی قابل پخش و غیرقابل‌پخش استاد است. مثلا هر وقت در عروسی‌ها آهنگ لری می‌گذارند خوشش می‌آید و دست می‌زند ولی تا جوان‌ها می‌خواهند کمی موسیقی متفاوت گوش بدهند زود تشخیص می‌دهد غیرقابل‌پخش است و اخم می‌کند. اصلا هر موسیقی که باعث بشود انسان به مرحله‌ی بشکن‌زدن و بلندشدن برسد موسیقی مطلوب نیست، این تشخیص که دیگر دانش شناخت ساز نمی‌خواهد. می‌خواهد؟

 این زندگی کارمندی

تعطیلات رسمی سال 92 نزدیک به 26 روز است که با توجه به 52 روز تعطیلات جمعه و تعطیلات 52 روزه پنج شنبه کارمندان در برخی از ادارات دولتی همچنین 30 روزمرخصی استحقاقی برای آنها، مجموع تعطیلات سالانه کشور برای اغلب کارمندان حتی به 160 روز در سال نیز می‌رسد!

حالا یکی باید بررسی کند ببیند کارمندان وقتی ان‌شاالله سر کار هستند چقدر کار می‌کنند و چقدر به مسایل دیگر می‌پردازند. ماشاالله این شبکه‌های جدید تلویزیونی که راه‌به‌راه سریال پخش می‌کنند نمی‌گذارند کسی در اداره کار کند. بماند که همه روی گوشی‌‌هایشان بازی‌های به‌روز دارند! بازی‌های آنلاین و تخته‌نرد و اینها به کنار اصلا!

 ده سوال درباره لباس‌شخصی‌ها!

این سوال‌ها را از یک لباس‌شخصی‌ که دیگر لباس‌شخصی‌ نیست پرسیده‌ایم. البته ایشان نخواست که نامش فاش شود اما به سوال‌هایمان پاسخ داد:

1-    لباس‌شخصی‌ کیست؟ لباس شخصی کسی است که لباسش مثل بقیه‌ی آدم‌هاست اما کارهایی می‌کند که بقیه‌ی آدم‌ها یا بلد نیستند بکنند و یا می‌ترسند بکنند!

2-    لباس غیرشخصی چیست؟ لباس غیرشخصی مثل لباس نیروی انتظامی، لباسی است که هر کسی نمی‌تواند بپوشد. کسانی که لباس غیرشخصی می‌پوشند آدم‌هایی هستند که نام و نشان دارند و هویت‌شان معلوم است و مثلا اگر کسی خواست می‌تواند از آنها شکایت کند!

3-    پشت لباس‌شخصی‌ به چه کسی گرم است؟ به کسی گرم نیست!

4-    آيا لباس‌شخصی‌ها از جایی حقوق می‌گیرند؟ خیر آنها حقوق نمی‌گیرند ولی گاهی پاداش می‌گیرند!

5-    آیا لباس‌شخصی‌ جریمه هم می‌تواند بکند؟ سوال بعدی…

6-     تعداد لباس‌شخصی‌ها چند نفر است؟ بستگی به ماموریت‌شان فرق می‌کند!

7-    لباس‌شخصی‌ غیرموتوری هم داریم؟ بله ولی به صورت محدود!

8-    رابطه‌ی لباس‌شخصی‌ با سینما چگونه است؟ رابطه‌ی تاریخی خوبی ندارند!

9-    لباس‌شخصی‌ها چگونه در جامعه همدیگر را پیدا می‌کنند؟ سوال بعدی…

10-    آیا باز هم سوال کنم؟ خیر، تا اینجا هم زیاد سوال کرده‌اید!

 توسعه

از دو و نیم میلیون ساختمان فقط یک ساختمان در تهران شناسنامه فنی دارد!

بعد می‌گویند ما جهان سوم نیستیم کشور در حال توسعه‌ایم! من اگر مسئول بودم همان یک ساختمان را با خاک یکسان می‌کردم تا مشکل کلا حل بشود!

 روحیدگی

مردي كه 12 سال در مهم‌ترين اتاق وزارت كشاورزي ايران سكونت داشت، امروز معتقد است خطري به مراتب جدي‌تر از اسرائيل، آمريكا و تحريم‌ها، ايران را تهديد مي‌كند و اين خطر بزرگ تحليل آب‌هاي زيرزميني است. عيسي كلانتري گفت: من نگراني زیادی براي نسل‌هاي بعد از خودمان دارم. اگر اين روند ادامه يابد يقينا در سه دهه آینده ايران كشور ارواح مي‌شود چون ديگر كسي نمي‌تواند در اينجا سكونت كند.

از طرفی می‌گویند اگر ایرانی‌ها همین طور بچه‌دار نشود تا چند سال دیگر هی از جمعیت‌مان کم می‌شود. پس گویا از این روند روح شدن گریزی نیست. روند روحیدگی!

آقای خاص

یک نماینده مجلس شورای اسلامی گفت: مشائی بیش از 300 سفر خارجی داشته است و وزیر امور خارجه باید توضیح دهد که این سفرها با چه مسئولیت و در چه راستایی صورت گرفته است!

وزیر که نباید توضیح دهد، یکی دیگر باید توضیح بدهد که او هم در این مورد بعید می‌دانم توضیحی بدهد! البته این که آقای مشائی با چه مسئولیتی به این سفرها رفته‌اند معلوم است ولی راستایش معلوم نیست که آن هم دیگر مهم نیست، یعنی به ما مربوط نیست. چیزی که به ما مربوط است ارزانی است،‌ ارزانی بشود هر که هر جا خواست برود و بیاید، اصلا ما هم می‌رویم، ها؟

 باطرفداران:

ممنون از دوستانی که لطف کردند و ایمیل زدند: هادی، مانی، رحیم و خانم طراوت و جمعی از همشهریان لر. از پیشنهاد‌های‌تان ممنونم. طنز کوتاه خوب هم اگر نوشتید برایم بفرستید. تا هفته‌ی بعد از کنار بروید و مواظب باشید!

داستا‌ن‌هایی از وان و تمساح و کوآلا

خرید‌ و فروش میلیونی تمساح و کروکودیل در اطراف بزرگراه خلیج فارس. عده‌ای دلال در اطراف بزرگراه خلیج فارس تهران، اقدام به خرید و فروش میلیونی تمساح و کروکودیل می‌کنند.

در تمام خاندان ساکی در طول قرن‌های متمادی زندگی این خاندان، هیچ‌کس در حمام خانه‌اش وان نداشته است! نسل بنده هم نسلی است که بی‌وان بزرگ شده است. اصولا بسیاری از مردم ایران در طول زندگی خود هرگز از وان استفاده نکرده‌اند و وان نداشته‌اند و وان را فقط توی فیلم‌ها دیده‌اند، چون وان داشتن مربوط به خانواده‌ها‌ی پول‌دار جامعه بوده و هست. به قول آن دوست خواننده: ما وام داشتیم، شما نداشتین شما وان داشتین، ما نداشتیم! اینها را گفتم تا بگویم برای نگهداری تمساح و کروکوریل در خانه حتما باید حمام خانه‌تان وان داشته باشد اگر وان ندارید پول‌ بالای تمساح ندهید!

شما که غریبه نیستید، زندگی من با 20 میلیون تومان از این‌ور به آن‌ور می‌شود. یعنی اگر 20 میلیون داشته باشم همه‌ی قرض‌هایم را می‌دهم و آن وقت می‌توانم به فکر پس‌انداز باشم! این تمام هم‌وغم من است و از صبح تا شب دنبال وام می‌گردم تا بتوانم قرض‌هایم را بدهم. اما یک دوستی دارم که او هم از صبح تا شب دنبال یک چیزی می‌گردد. دیشب تلفنی  ازخستگی این روزهایش می‌گفت:

«کوالا تا یک سال قبل جفتی 200 میلیون تومان بود، اشتباه کردم نخریدم. اما حالا با دلار 4هزارتومانی هر جفتش شده حداقل 800 میلیون. رضا نمی‌دونی، خیلی آرام و بی‌دردسرند. فقط پیدا کردن اکالیپتوس‌شان برای خوراک‌شون کمی سخته، ولی می‌ارزه، ‌نه؟»

 شنبه ۲9 تیر۱۳۹۲ ، چلچراغ، شماره‌ی ۵۲7

شما توی کار شنود هستید؟

دیروز عصر وقتی به خانه برگشتم دیدم همسایه‌ها جلو ورودی مجتمع تجمع کرده‌اند! همه بلندبلند با هم حرف می‌زدند! کمی ماندم نگاه کردم ببینم چه خبر است! معلوم نبود ماجرا چیست، ولی از توی جمعیت صدای بلند یکی از همسایه‌ها را می‌شنیدم که می‌گفت: مگر از روی جنازه‌ی من رد بشوید توی مجتمع شنود بگذارید! آن همسایه آن‌قدر این حرف را تکرار کرد که ناگهان جمعیت غرید و بکش‌بکش آغاز شد! معلوم بود چند نفری آن وسط دست‌به‌یقه شده‌اند یا می‌خواهند از روی جنازه‌ی همسایه بگذرند! از ماشین پیاده شدم و رفتم توی جمعیت و با کمک دیگران طرف‌های دعوا را جدا کردیم. آن که بلندبلند داد می‌زد و جنازه‌اش را به رخ می‌کشید، یکی از همسایه‌های قدیمی بود که اتفاقا ارادت خاصی هم به من داشت! تا من را دید، گفت: مهندس تو که توی روزنامه‌ای، تو که توی خبرگزاری هستی، تو بگو، تو که سیاست سرت می‌شود، به این‌ها بگو! گفتم: چه بگویم؟ گفت: بگو که اگر بخواهند شنود توی مجتمع کار بگذارند، ما نمی‌گذاریم و باید از روی جنازه‌ی ما بگذرند. فهمیدم چند نفری از همسایه‌ها با او هم‌داستان هستند و روی هم یازده جنازه می‌شوند! گفتم: اگر منظورتان دوربین‌های حفاظتی است که آن‌ها را با رأی خود شما قرار است نصب کنند، شما که خودتان در جلسه بودید، درباره‌ی تامین امنیت مجتمع بحث کردیم و قرار شد به دستور هیأت مدیره در محوطه دوربین بگذارند. گفت: پس چرا نزدیک کانال کولر نصب کرده‌اند؟ نگاه کردم دیدم یکی از دوربین‌ها را کنار کانال کولر گذاشته‌اند، گفتم: خب چون خانه‌ی شما سر نبش است و دید خوبی دارد دوربین را آن‌جا گذاشته‌اند و اتفاقی هم کولر شما آنجاست! گفت: یعنی صدا ضبط نمی‌کند؟ گفتم: فقط تصویر ضبط می‌کند، آن هم فقط تصویر محوطه را! گفت: خدا خیرت بدهد مهندس، بالأخره ما هم روزانه مطالعه می‌کنیم، از روزی که فهمیدم توی کولر آقای مطهری شنود گذاشته‌اند به همه چیز شک می‌کنم! بعد رو کرد به آن ده نفر و گفت: برویم، مهندس خودش توی کار سیاست و شنود و این چیزهاست، وقتی می‌گوید خطر ندارد، یعنی خطر ندارد. جنازه‌ها که رفتند، دیگر همسایه‌ها هم کم‌کم پراکنده شدند! در این بین یکی از همسایه‌ها آمد و آرام در گوشم گفت: شما توی کار شنود هستید؟ تا آمدم بگویم نه گفت: بدانید که واحد 654 رفت‌وآمدهایش مشکوک است و ماهواره هم دارد!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

شنود برای حفاظت از آقای مطهری بوده است!

آقای علی مطهری اعلام کردند که متوجه شده‌اند افرادی ناشناس در دفتر کارشان دستگاه شنود و دوربین فیلم‌برداری کار گذاشته‌اند و به دفعات به دفتر کار ایشان وارد شده‌اند!

عرض به خدمت شما عزیزان، کار گذاشتن دستگاه شنود و دوربین فیلم‌برداری فی‌النفسه کار بدی نیست! به هر حال شاید برخی خیلی آقای مطهری را دوست دارند و نمی‌خواهند ایشان گرفتار دام گروه‌های مسأله‌دار بشود و یا خدای ناکرده ناخواسته و از سرحواس‌پرسی مثلا با سناتور جان مک‌کین ملاقات کند! پس در دفتر کارش دوربین کار گذاشته‌اند تا مراقب ایشان باشند و اگر سناتور مک‌کین را در دفتر کار ایشان دیدند، فوری به ایشان اطلاع بدهند که گول آمریکایی‌ها را نخورد.

از روزی که آقای مطهری این خبر را اعلام کرد، خیلی‌ها فکر می‌کردند گروهی خاص برای این‌که بعدا بتوانند علیه آقای مطهری جریان راه بیاندازند، دست به این کار زده‌اند؛ در حالی‌که این عمل فقط و فقط برای حفاظت از آقای مطهری بوده است!

اما حالا که قضیه لو رفته است، چه اتفاقی می‌افتد؟ دو راه پیش روی نصابان محترم است؛ یا بی‌خیال آقای مطهری می‌شوند یا دستگاه‌های شنود را در جایی دیگر مثلا ماشین ایشان کار می‌گذارند و به محافظت از ایشان ادامه می‌دهند. آقای مطهری هم باید یک گروهی را استخدام کند تا به طور روزانه هر جایی را که آقای مطهری می‌رود، بگردند تا مطمئن بشوند پاک است، حتا دفتر کارشان در مجلس.

البته برخی هم گفته‌اند این کار شاید کار موساد و سیا باشد! اما آقای مطهری گفته‌اند افرادی که دستگاه‌ها را نصب کرده‌اند، 9 نفر بوده‌اند و یک بار هم در سال 91 به دفتر حمله کرده‌اند؛ یعنی موساد و سیا این قدر جاسوس در کشور دارند که راست‌راست می‌گردند و دوربین نصب می‌کنند؟ بعد هم قبل از رفتن، با همان تجهیزات از خودشان فیلم می‌گیرند تا آقای مطهری ببیند و آن‌ها را بشمرد؟ چه بگویم؟!

من که چنان دچار توهم شده‌ام که موقع خوابیدن 10 بار کانال کولر و روی دیوار اتاقم را بازرسی کرده‌ام، نکند کسی دوربینی چیزی کار گذاشته باشد. برادرم می‌گوید اگر کسی بخواهد این کار را بکند، پیدا کردنش به همین راحتی نیست. راستش دیگر در اتاقم راحت نیستم، با کت‌وشلوار کار می‌کنم تا اگر جایی تصویرم ضبط شد، بعدا هنگام پخش تصویر آبرویم نرود و رسوای عالم نشوم. شما هم بد نیست از این پس همه جا رسمی تردد کنید، این‌طوری بهتر است!

باقی بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

حالا خارجی نشد داخلی!

نمی‌دانم برخی از پزشکان چرا دارویی که در بازار وجود ندارد را برای بیماران تجویز می‌کنند‍! مثلا قرص ضدآلرژی tellfast  مدتی است که در بازار وجود ندارد. بنده خودم به تمام داروخانه‌های تهران و حومه سرزده‌ام ولی این دارو را پیدا نکرده‌ام. اصلا این دارو مدتی است وارد نمی‌شود ولی برخی پزشکان همچنان آن را تجویز می‌کنند و بیمار بیچاره هم چون فکر می‌کند فقط این دارو را باید بخورد تا خوب بشود دربه‌در آواره‌ی داروخانه‌ها می‌شود! البته کسی منکر این نیست که تاثیر مشابه یک دارو مثل خود دارو نیست، ولی وقتی اصل دارو پیدا نمی‌شود چرا پزشکان آن را در نسخه می‌نویسند! دست‌کم می‌توانند به بیماران بگویند اگر اصلش را پیدا نکردی فرع‌اش را بخور!

جالب اینجاست که برخی پزشکان حتا هنگام نوشتن نسخه می‌گویند: فلان دارو پیدا نمی‌شود ولی برایت نوشتم! خب آقا و یا خانم دکتر عزیز چرا وقتی پیدا نمی‌شود می‌نویسی؟ به خدا مردم دنبال دارو از نفس می‌افتند! من خودم یک بار آنقدر دنبال همان داروی ضدآلرژی گشتم که داروخانه‌دارها فکر می‌کردند مامور وزارت بهداشت یا ستاد مبارزه با گرانی هستم که هر روز سراغ دارو را می‌گیرم!

الان نسخه‌نویسی پزشکان این جوری شده است: این قرص را اگر پیدا کردی بخور، این شربت هم اگر بود بخور، آمپول فلان هم نیست ولی برایت می‌نویسم! کپسول بهمان هم وارد نمی‌شود ولی برای تو خیلی خوب است و …

یک خواهش دیگر هم از پزشکان عزیز دارم و آن این است که این قدر به بیماران نگویید که قرص خارجی بخورید! طبق اظهارات داروخانه‌داران: «بيماران هنوز هم داروهاي خارجي را بهتر از انواع ايراني آن مي‌دانند و حتي عده‌اي از بيماران مي‌‌گويند پزشک توصيه کرده فقط نوع خارجي دارو را مصرف کنند و زماني که مشابه داخلي آن را پيشنهاد مي‌دهيم، نمي‌پذيرند.» باز هم عرض می‌کنم که کسی منکر برتری کیفی برخی داروهای خارجی نیست ولی وقتی داروی خارجی نیست اگر داروی داخلی به بدن بیمار برسد که بهتر است! ولی اگر داروی خارجی نرسد، داروی داخلی هم نرسد آن وقت بیمار جان به جان آفرین تسلیم می‌کند! بالاخره من به عنوان بیمار باید یک چیزی بریزم توی معده‌ام یا نه؟ حالا خارجی نشد داخلی!

هفته‌نامه‌ی سپید، سال ۷، شماره ۳42، پنج‌شنبه 3 اسفند 1391.

سیتالوپرام از ستون به صفحه رسید!

اگر نمی‌دانید بدانید که بنده الان یک شخصیت جهانی هستم و نام رضا ساکی ثبت جهانی شده است! الان شما در هر کشوری بروید و عکس من را نشان بدهید همه می‌گویند این رضاست. برخی هم که با من خیلی اخت هستند بنده حقیر را رضی یا رضی جون هم صدا می‌کنند. در پی همین موفقیت‌های جهانی سیتالوپرام از ستون به صفحه رسید. بد نیست بدانید که من علاوه بر برنامه‌های متعدد که برای اداره جهان دارم، برای اداره مجله‌ی چلچراغ هم برنامه‌های مدونی تدوین کرده‌ام. واقعا قصد ندارم در این صفحه بگم‌بگم راه بیندازم ولی شما بدانید بنده به آقای عموزاده‌ی خلیلی خیلی علاقه‌مندم!

 خلق را تقلیدشان بر باد داد!

تلویزیون مستند «تخت گاز» را پخش می‌کند!

«تخت گاز» عنوان مستندی است که شبکه‌ی ضاله‌ی بی‌بی‌سی فارسی مدت‌هاست پخش می‌کند و طرفداران زیادی هم دارد. این مستند از پربیننده‌ترین مستندهای جهان است و انصافا در بی‌بی‌سی فارسی خیلی خوب دوبله شده است! اما چرا تلویزیون می‌خواهد این مستند را پخش کند؟ معلوم است چون مسئولین تلویزیون فکر مي‌کنند با این کار می‌توانند بی‌بی‌سی را نابود کنند.

آن روزها که تازه ماهواره آمده بود و شبکه‌های فارسی‌زبان کم بودند کسی آنهار ا جدی نمی‌گرفت! بعد که تعداد این شبکه‌ها زیاد شد و کارشان حرفه‌ای‌تر شد مسئولین تلویزیون تصمیم گرفتند با برنامه‌سازی به جنگ آنها بروند. مسئولین مدتی با این ماهواره‌ها جنگیدند ولی به هزارویک دلیل نتوانستند از پس آنها بربایند و بعد از این که نتوانستند در حوزه‌ی موسیقی و سرگرمی وسریال با آنها رقابت کنند تصمیم گرفتند تا می‌توانند برنامه‌های آنها را مشابه‌سازی کنند تا پوست‌شان کنده شود و دیگر به فکر جنگ نرم علیه مردم نباشند. پس مسئولین اتاق خبر درست کردند و بیست‌وسی راه انداختند و به مجری‌ها گفتند محاوره حرف بزنند، بفرمایید شام ایرانی ساختند، در رادیو جوان آکادمی راه انداختند تا جوانان بیایند و بخوانند و مشتی محکمی بر دهان آکادمی گوگوش و استکبار جهانی بزنند و حالا هم قصد دارند با پخش برنامه‌ی «تخت گاز»، بی‌بی‌سی فارسی را بدبخت کنند!

البته ماهواره‌ها برای ما سبب خیر شدند و تلویزیون در رقابت با آنها یک تکانی خورد و مثلا در بخش خبر متحول شد! یقین بدانید اگر ماهواره‌ها نبودند خبر ساعت نه شب با همان دکور دهه‌ی شصت و مجری‌های عصاقورت‌داده پخش می‌شد! بلاتشبیه مثل خبرهای تلویزیون کره‌شمالی! به هر حال اگر طی این سال‌ها برنامه‌ای از ماهواره ندیده‌اید و یا اصلا ماهواره نداشته‌اید نگران نباشید، سیما همه‌اش را برایتان پخش می‌کند. به نوبت و کم‌کم!

 این خودروسازان کلک!

هیات دولت در مصوبه‌ای اجرای استاندارد اجباری کیسه هوای راننده را به ابتدای سال 93 و کیسه هوای راننده و سرنشین جلو را به ابتدای تیرماه 93 موکول کرد.

قرار بود طی بخشنامه‌ی سازمان محیطزیست، همراه پلیس از ابتدای تیر خودروهای بدون استاندارد داخلی را پلاک نکند ولی این قضیه مثل هرسال به سال بعد موکول شد! داستان از این قرار است که خودروسازان تحریم را بهانه کرده‌اند و به هیئت دولت نامه نوشته‌اند و گفته‌اند: «کیسه‌ی هوا وارداتی است و تامین آن در حد مورد نیاز با توجه به شرایط تحریم برای ما ممکن نیست.» حالا یکی نیست بگوید یعنی ساخت کیسه‌ی هوا در مملکت این قدر دشوار است؟ در تمام این سال‌هایی که ماشین بدون کیسه‌ی هوا تولید کرده‌اید اگر با یک کوسن‌فروش یا کوسن‌دوز مشورت می‌کردید یک راهی برای ساخت کیسه‌ی هوا نشان‌تان می‌داد! ها؟

 آقای روحانی مواظب باشید!

شايد شما يادتان نيايد اما قديم اين طوري نبود. قديم مثلا اگر روزنامه‌گاري مي‌خواست درباره‌ی مسئله‌اي مقاله بنويسد و يا به آمار و ارقام استناد كند یا بخشي از سخنان كسي را استفاده كند بايد به آرشيو روزنامه‌ها و مجله‌ها مراجعه مي‌كرد و ساعت‌ها و روزها و هفته‌ها آنها را ورق مي‌زد تا به نتيجه برسد. آن روزها چون مقاله نوشتن سخت بود سياست‌مداران به راحتي زير حرف‌هايشان مي‌زدند و مثلا اگر می‌گفتند من فلان چیز را نگفته‌ام و یا وعده‌ای نداده‌ام کسی نمی‌توانست در همان زمان پاسخ آنها را بدهد و چه بسا مردم هم فکر می‌کردند طرف راست می‌گوید و این خبرنگاران و روزنامه‌نگاران هستند که دارند سیاه‌نمایی می‌کنند!

اما حالا تا كسي سخنراني مي‌كند فيلم و عكس و صدايش روی اينترنت منتشر می‌شود و جایی برای فرار از قضیه باقی نمی‌گذارد! در اين زمانه همه چيز در اينترنت هست و نوشتن درباره عملكرد دولت‌ها نیاز به روزها تحقیق و ورق زدن آرشیو روزنامه‌ها ندارد. کافی است شما یک خبرنگار و یا شهروندخبرنگار باشید و بخواهید چیزی درباره‌ی عملکرد دولت در مثلا ورزش مدارس بنویسد. همه چیز از فایل صوتی و متنی و تصویری در کسری از ثانیه برایتان فراهم است! این رشد تکنولوژی کار را برای خبرنگاران و منتقدان راحت کرده است ولی برای سیاست‌مداران سخت. قدم کار خبرنگاران سخت بود و کار سیاست‌مداران آسان، حالا ولی برعکس است. پس دولت‌مردان آینده و آقای روحانی مواظب باشید!

طنازی‌های فرهنگستان زبان و ادب پارسی

پدموس: زیرموشی، سلف‌سرویس: رستوران خویش‌یار، هدفون: دوگوشی، چیپس: برگک، کپسول: پوشینه، پاستا: خمیراک، کانتینر: بارگُنج! حالا اگر می‌توانید از این کلمات استفاده کنید و فارسی حرف بزنید!

خبررسانی

روزی صدبار پیامک می‌آید: قالیشویی شربت‌اوغلی هیچ شعبه‌ای ندارد. گفتم شما هم بدانید!

همسر و اپلیکیشن‌های تازه

در خواب ناز بودم که یکهو یا صدای بلند یک خانم از خواب پریدم! بلند بلند به انگلیسی یک چیزهایی می‌گفت. هر چه نگاه می‌کردم جز خودم کسی توی تخت نبود. فکر شاید هنوز توی خوابم ولی وقتی همسرم آمد فهمیدم بیدار هستم. سردردتان ندهم، صدا از موبایل زنم بود. ایشان فرمودند یک اپلیکیشنی دانلود کرده‌ام که وقتی موبایل داغ می‌کند و یا باتری‌اش کم می‌شود هشدار می‌دهد. یعنی یک خانمی به انگلیسی شروع می‌کند به داد زدن. البته همسرم فکر نمی‌کرده است این اپلیکیشن کار هم بکند ولی خب وقتی من خواب بودم کار کرد! این خاطره را بهر آن آوردم تا اگر هنگام خواب شنیدید کسی دارد داد می‌زند هول نکنید، شاید اپلیکیشنی چیزی باشد!

بسته‌ها باز می‌شوند!

نمی‌دانم الان که نشریه را می‌خوانید خانه‌ی سینما چه وضعی دارد، چون وضعیت‌اش ساعت به ساعت عوض می‌شود، ولی گویا قرار است این خانه اوایل مرداد بازگشایی بشود. خب انگار دولت خدمتگزار در روزهای پایانی عمر خود، اگر چه دیر، اما دارد هر چه را بسته، باز می‌کند!

ماجرای 200 هزار تومان!

راستش یادم رفت ماجرای 200 هزار تومان چه بود! شما یادتان هست؟ ولش کنید، راستی می‌دانید: «هیچ پروژه‌ای از زمان حضرت آدم (ع) تاکنون مثل مسکن مهر نبوده است!» نمی‌دانستید؟ شما مگر سخنرانی‌های آقای معاون اول را گوش نمی‌کنید؟ عجب!

 باطرفداران

از هفته‌ی پیش درخواست کردم که نظرتان را درباره‌ی «سیتالوپرام» برایم ایمیل کنید و طنز سیتالوپرامی بنویسید! آقای ابراهیم نوری، طاهر خدایی، زهره خوشنود، یاشار، احسان و خانم مولود لطف کردند و برایم نوشتند! ابراهیم نوری و طاهر خدایی در نوشته‌هاشون به کرم حلزون اشاره کردند و این که معلوم شده تقلبی است! من هم موافقم که سیما برای حلزون‌ها آبرو نگذاشت با این کار! به هر حال ممنون از همه! به امید دیدار.

شنبه 22 تیر۱۳۹۲ ، چلچراغ، شماره‌ی ۵۲6

به بوکسورها و آهن‌فروش‌ها برنخورد!

نمی‌خواهم وارد بحث مربوط به اتوبوس و بلیت و غیره بشوم، ولی متأسفانه دیده‌ام که یک عده آدم در جایی که به آن‌ها مربوط نبود، پست می‌گیرند و مدیر می‌شوند. من خودم در یک نهاد فرهنگی به چشم خود دیدم که به یک مشت‌زن یا همان بوکسور پست مدیریت دادند و فکر می‌کردم این دیگر آخرالزمان است و هرگز کسی مثال بدتری از مثال من ندارد! اما یکی از دوستانم به تازگی در وبلاگش پرده از رازی دیگر برداشته است:

 «فرد وامانده از قوه‌ای دیگر را در سازمانی که چهار سال در آن مشغول بودم، رییس کردند. اولین کارش هم تشکیل بخش تشریفات و مسؤول وی آی پی (vip) تعیین کردن بود. هروقت می‎رفت شهرستان یک اتوبوس آدم بی‌تخصص را می‌آورد سرکار که همه‌شان عین بختک روی سیستم استخدامی و قراردادی سازمان چنبره زدند و حالا دیگر محق شدند و حق آب و گل دارند. یادم نمی‌رود طرف در شهرشان آهن‌فروش بود، آوردنش، شد رییس فلان واحد تخصصی. چندماهی فقط روی لباس پوشیدنش کار کردند تا کمی سامان گرفت. یا آن یکی که رفیق و همسایه رییس بود و اتوبوس داشت، شد مسؤول فلان واحد اداری و چقدر خوشحال بود که میز دارد و خط ثابت تلفن آن هم بی‌سیم و اتاق و دمپایی و … بقیه‌اش بماند!»

 الآن دارم با خودم فکر می‌کنم که یعنی من و دوستم که خودمان را آدم‌های فرهنگی می‌دانیم، باید برویم بوکسور و آهن‌فروش بشویم؟ به بوکسورها و آهن‌فروش‌ها برنخورد،‌ اتفاقا اگر از من بپرسید، می‌گویم مشت‌زنی خیلی کار سخت‌تری از نویسندگی است و فروختن آهن هم حتما تخصص می‌خواهد که من و دوستم نداریم، ولی گویا آن بوکسور و آهن‌فروش عزیز مدیریت و نویسندگی هم بلدند! خاک بر سر من و دوستم که فقط بلدیم کار فرهنگی کنیم. پدر خدابیامرزم دائم نصیحت می‌کرد که پسر به جای نوشتن، برو یک کار دیگری مثل نجاری و باغبانی یاد بگیر، فرداروز به دردت می‌خورد. متأسفانه پسر ناخلفی بودم و حرفش را گوش ندادم، وگرنه الآن برای خودم دکانی داشتم!

باقی بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

فرهنگستان ادب، این نهاد بانمک!

یعنی هر چه می‌خواهیم کاری به کار فرهنگستان زبان و ادب پارسی نداشته باشیم، نمی‌شود. یعنی خود استادان مبرز نمی‌گذارند و هر روز موجبات انبساط خاطرمان را فراهم می‌کنند. فرهنگستان چند هفته‌ای است که در طنازی دست صنف طنزپرداز را از پشت بسته است و ول‌کن ماجرا هم نیست. این نهاد بانمک در تازه‌ترین معادل‌سازی خود پیشنهاد کرده است که به جای «پد موس» بگوییم «زیرموشی»، جدی عرض می‌کنم، سندش در همین ایسنای خودمان هست. به جای «سلف‌سرویس» هم گفته‌اند بگویید «رستوران خویش‌یار» و امر کرده‌اند به «هدفون» بگوییم «دوگوشی». البته این معادل‌ها زیادتر از این حرف‌هاست، مثلا گفته‌اند به «فلاسک» بگویید «دمابان». خیلی هم خوب،‌ ولی آیا ما لرها یا بسیاری از اهل گویش‌های ایرانی که به فلاسک می‌گوییم فلاکس هم باید به فلاکس بگوییم «دمابان» یا خیر؟ یا اول باید تمرین کنیم بگوییم «فلاسک» و بعد «دمابان» را جایگزین کنیم؟ در ادامه فرموده‌اند به «پاپ‌کورن» بگویید «ذرت پفکی»، خیلی هم عالی،‌ ولی نسل ما یعنی دهه پنجاهی‌ها و دهه شصتی‌ها که اغلب به این فرآورده «چُس‌فیل» می‌گوییم هم باید بگوییم «ذرت پفکی» یا می‌توانیم از همان تعبیر نسل خودمان استفاده کنیم!؟ لطفا راهنمایی بفرمایید.

باقی بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

اسامی جدید برای فیلم کیمیایی!

مسعود کیمیایی: برای فیلم جدیدم تاکنون چهاربار اسم فیلم را تغییر داده‌ام. در ابتدا نام فیلم «کلید شکسته» بود که بعد به «اسب‌ها می‌میرند» تغییر دادیم که باز هم قبول نکردند و بعد «عرق سرد» را پیشنهاد دادیم که باز رد شد. آخرین اسمی که دادیم، «متروپل» بود که آن هم قبول نشد و می‌گویند در شورا رد شده است و دیگر نمی‌دانم از کجا اسم بیاورم!

در ادامه چند اسم برای فیلم آقا مسعود پیشنهاد می‌دهیم که البته بر مبنای همان انتخاب‌های خود ایشان است، اما سیاه‌نمایی ندارند:

اسامی پیشنهادی با محوریت کلید:

کلید مذاکرات هسته‌یی در دست ماست، یا کلید مدیریت جهان من کو!

اسامی پیشنهادی با محوریت اسب:

اسب‌ها نمی‌میرند، یا کسی به گرد اسب پیشرفت‌های دولت نمی‌رسد!

اسامی پیشنهادی با محوریت عرق:

دولت‌مردان هشت سال است دارند عرق می‌ریزند، یا ما عرق آمریکا را درآوردیم!

اسامی پیشنهادی با محوریت متروپل:

منوریل! یا شهرداری بدکاری کرد منوریل‌ها را جمع کرد!

 باقی بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

سیتالوپرام قسمت بیست و دوم

طنز یورو چهار

شما الکی فکر می‌کنید طنزنویسی کار سختی است و یا من آدم مهمی هستم که بلدم سیتالوپرام بنویسم! طنزنویسی کاری ندارد، خیلی از متخصصین هستند که طنز می‌سازند که از نوشتن طنز سخت‌تر است! آنها حتا طنز با استاندارد یورو چهار می‌سازند:

«بیژن حاج محمدرضا – رییس انجمن جایگاه داران سوخت کشور گفت: دلیل عدم تمایل برخی از جایگاه‌داران برای توزیع سوخت یورو 4 پایین بودن گوگرد آن بیش از استاندارد اروپاست که موجب فرار بودن بیش از حد بنزین می شود که نتیجه آن ضرر مالی به جایگاه‌دار و حتا مصرف‌کننده خواهد بود. به گفته او، گوگرد بنزین یورو 4 باید 50 PPM باشد، اما گوگرد بنزین یورو 4 تولید داخل 10 PPM است که موجب تبخیر بیش از حد بنزین در مخرن جایگاه و باک خودرو می‌شود».

عرض نکردم!

چیز بنویسید!

بانو «فروغ پژمان» مثل یک شیرزن در تحریریه کار می‌کند. طوری که اگر نیم ساعت نباشد بچه‌ها بزرگمهر را کچل‌تر می‌کنند! این را گفتم تا ضمن تشکر از زحمات ایشان بگویم مسبب اصلی چاپ نشدن ایمیل بنده در شماره‌ی گذشته فقط و فقط فاضل ترکمن است که مثل بختک دارد یکی یکی ستون‌های چلچراغ را می‌گیرد و می‌نویسد! یعنی من یک بار در همه‌ی عمرم از خوانندگان بی‌شمار ستونم خواستم مطالب‌شان را به ایمیل بالای ستون بفرستند، و همان روز ایمیل بالای صفحه چاپ نشد. عیب ندارد، ان‌شاالله الان که دارید بالای صفحه را نگاه می‌کنید ایمیل باشد! پس بفرستید. چیز بنویسید و برایم بفرستید ببینم بلدید سیتالوپرامی بنویسید یا نه؟

 ممنون

یقین دارم اگر یکی از نامزدهای ریاست‌جمهوری شعار تبلیغاتی‌اش را می‌گذاشت: «هر ایرانی یک کرم حلزون» با نود درصد آراء راهی پاستور می‌شد! پیشنهاد می‌کنم مسئولین نام شبکه سوم را به شبکه حلزون و یا کانال حلزون و یا دکان حلزون تغییر بدهند! ممنونیم.

انگار غروب جمعه!

چون خیلی خیلی از داستان‌ خوش‌تان می‌آید و همیشه از داستان حمایت کرده‌اید، ان هفته هم برایتان قصه می‌گویم:

آدم هر چه بزرگ‌تر می‌شود و پا سن می‌گذارد چیزهای بیشتری از زندگی می‌فهمد. دردها و سختی‌های زندگی آدم را می‌پزد و گاهی زغال می‌کند. حاصل عمرم سه سخن بیش نیست، خام بدم پخته شدم سوختم. من اما چیز زیادی از مرحله‌ی خامی و یا پختگی یادم نیست. هرچه در ذهنم مانده است سوختگی است. شکست است. قهقراست. سقوط است. نه سقوطی مقطعی یا کوتاه بلکه سقوطی ابدی و بلند. اما چیزهای که انسان در سقوط به دست می‌آورد در صعود به دست نمی‌آورد. این جمله جمله‌ی به ظاهر ساده‌ای است ولی عمق دارد. همیشه نوشته‌های روی بیلبورد شهرداری مزخرف نیستند. برای من که این طوری بوده است. مثلا کشف غروب و کشف این که مغز آدم فقط توانایی درک اولین‌ها را دارد و از درک آخرین‌ها عاجز است. من غروب را وقتی فهمیدم که خیلی کوچک بودم. از همان کوچکی غروب که می‌شد به شدت غمگین می‌شدم. آن روزها دم غروب می‌رفتم روی پشت‌بام می‌نشستم و رفتن خورشید را تماشا می‌کردم. می‌گذاشتم سرخی شفق و تاریک و روشنای غروب من را در خود حل کند. به پرستوها نگاه می‌کردم که با غروب می‌رفتند و به خفاش‌ها که با غروب می‌آمدند. بعد می‌نشستم تا خوب شب بشود و هوا تاریک. از همان موقع نمی‌دانستم چرا برخی به جای غروب می‌گویند تنگ غروب. فکر می‌کردم تنگ غروب ترکیب شاعرانه‌ای است. فکر می‌کردم تنگ غروب همان غروب است. شاید هم فکر می‌کردم وقتی خورشید در تنگه غروب کند به آن تنگ غروب می‌گویند. گذشت تا وقتی که آن اتفاق افتاد. تا وقتی که کسی که به او گفته بودم دوستت دارم رفت. آن روز بود، غروب اولین روزی که کسی که به او گفته بودم دوستت دارم رفت فهمیدم تنگ غروب یعنی چه. با تمام جانم فهمیدم. و آن روز آن قدر غروب غمگینی بود که انگار غروب جمعه باشد. هر چند بعد از او همه‌ی غروب‌ها غروب جمعه‌اند ولی آن روز حس دیگری داشت. حالا می‌فهمم به غروبی که در آن دل تنگ کسی باشی می‌گویند تنگ غروب. حالا همه‌ي غروب‌ها تنگ غروب است. انگار غروب جمعه.

  شنبه 15 تیر۱۳۹۲ ، چلچراغ، شماره‌ی ۵۲5