سمساری قسمت بیست و هفتم

ماجرای کاشی صفوی

دیگر به صدای بساط قاسم عادت کرده‌ام. هر روز صبح می‌آید و دستگاه کلیدسازی‌اش را بیرون می‌برد و توی پیاده‌رو می‌گذارد و تا عصر کاسبی می‌کند و گاه بیست سی تا کلید می‌سازد. امروز صبح نیم‌ ساعتی توی آبدارخانه‌ی دکان بودم و داشتم آنجا را مرتب می‌کردم. آبدارخانه‌ فرو رفتگی کوچکی است در انتهای مغازه. یک کابینت آنجا گذاشته‌ام و بساط سماور هم را هم روی آن کابینت چیده‌ام و کنار آن یک ظرف‌شویی کوچک است که آب‌چکان کوچکی دارد. لوله‌ی آب و فاضلاب را هم روکار تا آنجا برده‌ام. برای خودش آبدارخانه‌ی مجهز و البته کوچکی است. امروز متوجه شدم که ظرف‌شویی نشتی دارد و نیم‌ ساعتی زمان برد تا بازش کردم و نوار تفلن پیچیدم.

وقتی برگشتم توی دکان، متوجه شدم جمعیت زیادی جلوی در مغازه و دور بساط قاسم جمع شده‌اند. از وسط جمعیت کلاه دو نفر مامور را دیدم و بی‌اختیار و سرآسیمه به طرف در رفتم. در دکان را باز کردم و جمعیت را شکافتم. وسط جمعیت دو مامور بودند با یک مرد شاکی که داشتند از قاسم سوال می‌کردند. سید هم آنجا بود. سید چهره‌ی برافروخته‌ی من را که دید بیخ گوشم گفت: هول نکن قاسم کاره‌ای نیست، دارند سوال می‌کنند. جمعیت هر لحظه بیشتر می‌شد. اصلا مردم تا ببینند جایی مامور هست آنجا جمع می‌شوند. نمی‌دانم چه چیز این ماجرا دیدن داشت که مردم جمع شده بود. ماموران از قاسم سوال می‌کردند و قاسم با علامت سر پاسخ می‌داد. جمعیت از پشت هول می‌داد. یک آن حواسم رفت به سمت دکان، برگشتم دیدم دو نفر توی دکان هستند. آن طرف ولی قفل بزرگی روی در صحافی سید به چشم می‌‌خورد. به زحمت به سمت دکان برگشتم و از لای جمعیت خودم را به دکان رساندم. تا رسیدم آن دو نفر هم رفتند. چند لحظه بعد سید و قاسم و مرد شاکی آمدند تو. ماموران رفته بودند. مردم ولی بودند و صورت‌‌هاشان را چسبانده بودند به شیشه‌ی دکان و نگاه می‌کردند. نمی‌دانم به چه نگاه می‌کردند! سید به مرد شاکی تعارف کرد تا بنشیند. گفتم: تازه سماور را روشن کرده‌ام، صبر کنید کمی تا آب قل بزند. چهارنفری نشستیم و بعد مردم کم‌کم پراکنده شدند.

مرد شاکی عصبانی و بدخلق روی کاناپه نشسته بود و کاشی آبی رنگی در دست داشت. هیچ چیز نمی‌گفت ولی معلوم بود آتشفشانی در درون دارد. سید سکوت را شکست و خطاب به مرد شاکی گفت: صلوات بفرست! بگذار کمی آرام شوی. پیدا می‌شود به امید خدا! مرد زیر لب صلواتی زمزمه کرد و سرش را بالا آورد و گفت: باعث دردسر شما هم شدم. بعد رو به قاسم کرد و گفت: حلال کن، اذیت شدی. راست می‌گفت: قاسم با دیدن ماموران هول شده بود و چون حرف نمی‌توانست بزند با اشاره‌ چیزهایی می‌گفت که گاه متناقض بود. من که کمی حوصله‌ام سر رفته بود به جمع گفتم: حالا می‌گویید جریان چیست؟ باز سکوتی حاکم شد. بعد سید آرام گفت: کلاه گذاشته‌اند سر این بنده خدا. این کاشی را به نام کاشی قدیمی چهارصد هزارتومان بهش انداخته‌اند. و من هم ادامه دادم: در حالی که ده هزار تومان هم ارزش ندارد. سید گفت: بله! تا ته داستان را خواندم. توی راسته‌ي منوچهری یک سری آدم کلاش هست که شبه عتیقه می‌فروشند. یعنی چیزهایی که مثل عتیقه‌اند ولی در اصل نو هستند و با ترفندهایی کهنه شده‌اند. این عتیقه‌های قلابی را فقط کارشناسان میراث می‌توانند تشخیص بدهند و مردم اغلب در دام این شیادان می‌افتند. به ویژه دوستاران عتیقه و گردشگران خارجی خیلی گرفتار آنها می‌شوند. واقعا هم غصه داشت، مرد بیچاره چهارصدهزار تومان بالای یک تکه آجر پول داده بود و حالا در‌به‌در دنبال فروشنده می‌گشت. به همین دلیل هم سراغ قاسم آمده بود چون فکر می‌کرد قاسم بتواند ردی از او نشان بدهد چون قاسم همیشه توی محل است و خرده‌فروش‌ها را خوب می‌شناسد. گویا قاسم کمک هم کرده بود و ماموران را فرستاده بود جایی که احتمالا بشود ردی از مرد متقلب گرفت.

مرد شاکی مثل دیگران گول ظاهر کاشی را خورده بود و به طمع این که خودش گران‌تر بفروشد کاشی را به نام کاشی دوره‌ی صفوی خریده بود! در حالی که کاشی دست‌پخت همین امسال بود. گویا کلانتری محل آنقدر از این شکایت‌ها دیده است که رییس کلانتری تصمیم گرفته است هر طور شده است این افراد و کارگاه‌شان را پیدا کند. مرد شاکی بعد از استراحت کردن و خوردن چای رفت و کاشی دوره‌ي صفوی را هم برای ما به یادگار گذاشت. مال‌باخته وقت رفتن می‌خندید و می‌گفت: حالا خوب شد ارزان‌ترین کاشی را خریدم. وگر نه ممکن بود یک میلیون بالای یک ساغر اشکانی پول بدهم!

 از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۹5 شنبه 20 آبان.

ماشین بدون سپر، کت و شلوار بدون آستین

روزنامه جمهوری نوشت: در اقدامی نادر و تأسف‌انگیز یکی از تولیدکنندگان داخلی خودرو به تازگی خودروهایی را که موعد تحویل آن‌ها فرا رسیده است، بدون سپر عقب و جلو به خریداران تحویل می‌دهد و به آن‌ها می‌گوید خودشان سپر را از بازار آزاد تهیه و بر خودرو نصب کنند!

 خبر، خبر جالبی است، اما باید توجه داشت که نباید این خبر را زیاد بزرگ کرد، چون خودروساز محترم کاملا رعایت حال مشتری را کرده و اصل «حق با مشتری است» را مد نظر قرار داده است. من به نوبه‌ی خودم از این شرکت خودروسازی تشکر می‌کنم که از بین این همه قطعه در ماشین سپر عقب و جلو را حذف کرده است و اتومبیل را دست مشتری داده است. فکر کنید مثلا خودروساز دنده یک و دنده دو را حذف می‌کرد، یا چرخ‌های عقب و جلو را حذف می‌کرد، یا دلکوی ماشین را برمی‌داشت، یا ماشین بدون باک تحویل مشتری می‌داد، آن وقت اصلا نمی‌شد ماشین را حرکت داد! ولی حالا ماشین همه چیز دارد، به جز سپر که آن اگر مشتری وقت بگذارد و یک تک‌ پا برود سپرسازی محل، برایش کار می‌گذارند.

 این حرکت خودروساز باعث می‌شود که مشتری در روند تولید خودرو در کشور به کار گرفته شود و خود بخشی از تولید بشود. اصلا پیشنهاد می‌کنم شرکت‌های خودروسازی قبل از تحویل ماشین یک ماه مالک آن را در کارخانه به کار تولید مشغول کنند تا مالکان بفهمند ماشین درست کردن به همین سادگی نیست!

 البته امیدوارم این شراکت در تولید باب نشود و مثلا کارخانه‌های دوخت کت ‌و شلوار فکر نکنند می‌توانند کت و شلوار بدون آستین به مردم بدهند و بگویند خودتان بروید آستین‌هایش را بدوزید! یا انبوه‌سازان، خانه‌ها را بدون سرویس بهداشتی بسازند و بعد بگویند خودتان بروید از بازار آزاد دست‌شویی بخرید برای خانه!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

پارازیت باعث تقویت پشت بازو می‌شود!

وزارت بهداشت: طبق مطالعاتی که در ظرف 2 سال گذشته صورت گرفته است هیچ خطری مردم را از لحاظ پارازیت‌ها تهدید نمی‌کند و مردم نباید نگران این موضوع باشند.

من ادبیات خوانده‌ام و کلا چیزی از علم سر درنمی‌آورم و از پزشکی هم سررشته ندارم ولی مگر نه این که پارازیت یک چیزی است که در فضا ول می‌کنند تا امواج بیگانه را بکشد؟ خب وقتی این پارازیت این قدر قدرت دارد که ماهواره‌ها را از کار می‌اندازد لابد می‌تواند گوشت بدن انسان را هم آب کند! بالاخره پارازیت اگر خوب بود که اسمش را نمی‌گذاشتند پارازیت. آدم زیر دکل‌های برق یا تقویت‌کننده‌ی تلفن همراه که می‌ایستد سر درد می‌گیرد و گیج می‌خورد پس چگونه ممکن است پارازیت هیچ خطری برای مردم نداشته باشد؟ البته شاید تاثیر پارازیت بر بدن تاثیر مثبت باشد، خدا را چه دیدی، شاید پارازیت با همان قدرتی که امواج بیگانه را می‌کشد با همان قدرت باعث رشد عضله در بدن ما بشود و ویروس‌های موجود در بدن ما را هم بکشد. اصلا شاید سلول‌های بدن ما دارند از پارازیت تغذیه می‌کنند و ما خبر نداریم. من که خودم بدون باشگاه رفتن الان نیم کیلو پشت بازو دارم. به هر حال از مسئولین تقاضا می‌کنیم که محسنات علمی پارازیت را نیز برایمان شرح بدهند و بگویند حالا که پارازیت هیچ خطری برای مردم ندارد پس چه دارد؟ چون بالاخره باید یک چیزی داشته باشد، نمی‌شود که همین طور دیمی مسئولان پارازیت ول کنند و هیچ تاثیری در زندگی ما نداشته باشد! شاید پارازیت باعث تقویت پشت بازو می‌شود! ها؟

جعل مدرک کار شیطان است!

معاون آموزش متوسطه وزارت آموزش و پرورش با تاکید بر این که فرایند صدور مدرک تحصیلی را با جدیت پی‌گیری می‌کنیم؛ گفت: ستاد پیشگیری از جعل مدرک تحصیلی در آموزش و پرورش فعال شده است.

آفرین بر وزارت‌خانه‌‌ی آموزش و پرورش. کار اصولی و زیربنایی که می‌گویند یعنی همین. از قبل هم باید از همان اول ابتدایی جلوی کار را می‌گرفتند که متاسفانه نگرفتند. حالا اما دانش‌آموزان از همان اول می‌فهمند که اگر بخواهند مدرک جعل کنند گیر می‌افتند و به جای این که دنبال مدرک جعلی باشند درس‌شان را می خوانند. اما اگر مثل سابق کسی جلوی جعل مدرک را نگیرد مثل سابق برخی افراد تا مقطع دکتری مدرک جعل می‌کنند و دیگر نمی‌شود مشت‌شان را باز کرد چون وقتی کسی در جامعه به دکتر بودن معروف بشود خیلی سخت است که بتوانی ثابت کنی سیکل هم ندارد! باور نمی‌کنید؟ پس خبر را بخوانید:

استاد قلابی که سه سال با مدرک جعلی اقدام به تدریس در دانشگاه‌های فارس می‌کرد، دستگیر شد. این استاد قلابی که خود را فوق لیسانس برق معرفی کرده بود با ترفندی ماهرانه اقدام به تحصیل در تعدادی از دانشگاه‌های مختلف استان فارس می‌کرد.

ببینید وقتی دستگیری یک فوق‌لیسانس قلابی سه سال طول می‌‌کشد یعنی برای دستگیری هر دکتر جعلی باید دست‌کم چهار و پنج سال وقت صرف کرد. پس بهتر است از همان دوران ابتدایی در این زمینه فرهنگ‌سازی کنیم و به دانش‌آموزان بیاموزیم که جعل مدرک کار شیطان است!

پی‌نوشت:

البته در مواردی خاص و به جهت خدمت به مردم و انجام اعمال انسان‌دوستانه جعل مدرک عیب ندارد به شرطی که وقتی طرف دکتر شد چند صباح بعد ادعای پروفسوری نکند!

رابطه‌ی بلال و سیاست

 امروزه دیگر مرزهای گروه‌های سیاسی با هم آمیخته شده است و سیاست ماهیت چندوجهی پیدا کرده است. امروزه دیگر مثل سابق گروه‌های سیاسی مثل سابق در جامعه شناخته شده نیستند و چپ و راست به مفهوم گذشته وجود ندارد. یعنی دیگر مثل قدیم نیست و گروه‌های سیاسی پیشرفت کرده‌اند و سیاست‌مداران هم خود را مقید به حضور در گروه خاصی نمی‌کنند. قدیم اگر کسی اصلاح‌طلب بود، به خودش اصولگرا نمی‌گفت و اصولگراها هم دوست نداشتند کسی به آن‌ها اصلاح‌طلب بگوید! اصلا چنین چیزی جرم بود. زشت بود، قباحت داشت. اصلا ما سر همین اصلاح‌طلب بودن و اصولگرا بودم مدت‌ها در کشور داستان داشتیم و چه بسا گاه درگیری هم بین اهل اصلاح و اصل اصول پیش می‌آمد، درگیری لفظی البته.

حالا اما زمانه برگشته است. یکی می‌گوید: اصلاح‌طلبی مقدمه‌ی اصولگرایی است. یکی می‌گوید: اصولگرا خودش اصلاح‌طلب است. حتا یکی می‌گوید: از اصلاح‌طلبی که ارزشی‌تر از یک اصولگرا باشد، حمایت می‌کنیم!

واقعا که! یادش به‌خیر یک زمانی روزنامه‌های چپ‌نویس معلوم بودند، روزنامه‌های راست‌نویس معلوم بودند. آدم لذت می‌برد از آن همه رقابت. اما الآن معلوم نیست فلان روزنامه چپ است، راست است، وسط است، کجاست اصلا! معلوم نیست فلان حزب موافق رابطه با امریکاست یا نیست. موافق هدف‌مندی یارانه است یا خیر؟ معلوم نیست موافق تفکیک جنسیتی است یا نیست. معلوم نیست موافق ماهواره است یا نیست. یک روز رییس‌جمهور را سینه‌ی دیوار می‌چسبانند و می‌گویند مسؤول همه‌ی مصائب بشری تو هستی و روز دیگر مصاحبه می‌کنند که سؤال از رییس‌جمهور پاسخ شایسته‌ای به هشدارهای رهبری نیست و خلاف اصل وحدت است!

یعنی اگر از رییس‌ حزب بپرسی با بلال آب‌پز بیش‌تر موافقی یا بلال کبابی نمی‌داند چه بگوید! الآن احزاب هم چپ هستند و هم راست. بسته به موقعیت گاه به سمت راست و گاه به سمت چپ متمایل می‌شوند و گاه به سمتی می‌خوابند و غلت می‌زدند و نمی‌دانند واقعا اگر در انتخابات پیروز شدند، چه باید بکنند برای مملکت. یعنی نمی‌دانند مردم بیش‌تر دوست دارند قطار سوار بشوند یا طیاره!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

سمساری قسمت بیست و ششم

ماجرای صفر شدن

این روزها پسر دخترهای جوان به ویژه تازه عروس دامادها زیاد به سمساری می‌آیند. امروز صبح هم یک زوج آمده بودند برای خرید. تقریبا همه چیز می‌خواستند بخرند. مبل، میز، تخت، دراور، ‌قالی و … چند چیز را انتخاب کردند ولی داماد گفت: فقط میز را می‌بریم. عروس خانم اصرار داشت مبل‌ها را هم ببرند ولی داماد از خرید مبل طفره می‌رفت. اول با هم پچ‌پچ می‌کردند ولی بعد که اختلاف‌شان بالا گرفت بلند بلند شروع کردند به جر و بحث. عروس خانم می‌گفت: اگر الان نخریم از دست‌مان می‌رود و داماد می‌گفت: این نشد یکی دیگر. داماد که از دست عروس خانم کلافه شده بود گفت: آقا این سروریس مبل حالا حالاها که فروش نمی‌رود؟ گفتم: چه عرض کنم پسرم! عروس میان حرف ما پرید و گفت: اگر بیعانه بدهیم برای‌مان نگه می‌دارید؟ خواستم چیزی بگویم که داماد عصبانی گفت: خانم می‌گوییم یک روز دیگر می‌خریم بگو چشم. اینقدر جلوی مردم با من بحث نکن. بعد همچنان که در چشم عروس خانم زل زده بود بغض‌آلود گفت: ندارم عزیز دلم، ندارم الان، دندان روی جگر بگذار وام جور بشود، سر برج حقوق بگیرم چشم. ناگهان در دکان محشری به پا شد. داماد از یک طرف و عروس از یک طرف بغض‌آلود همدیگر را آرام می‌کردند و از هم معذرت‌خواهی می‌کردند. یکی می‌گفت: ببخشید اصرار کردم شرایط تو را درک نکردم. دیگری می‌گفت: ببخشید که نمی‌‌توانم گاهی برایت مردی کنم و هر چه می‌‌خواهی بگیرم. خلاصه وضعیتی بود! آرام‌شان کردم. نشستند. گفتم از بابت مبل‌ها خیال‌تان راحت. اصلا ببرید پول‌اش را بعدا بیاورید. نگران نباشید. تازه اول زندگی بخواهید این قدر حرص بخورید که نمی‌شود. داماد تشکر کرد و گفت: نه بعدا نقدا می‌خریم. عروس خانم هم گفت: خدا از بزرگی کم‌تان نکند. گفتم: این را نگفتم که شما چیزی بگویید. بعد رو کردم به داماد و گفتم: به تو یاد نداده‌اند وقتی بزرگ‌تر چیزی گفت بگویی چشم؟! داماد آرام گفت: چشم. گفتم: باریکلا. داماد ادامه داد: دستم توی جیب خودم است ولی این ماه صفر شده‌ام. یعنی برنامه‌ریزی‌ام درست از آب درنیامد و صفر شدم. گفتم: عیب ندارد همه صفر می‌شوند. بعد یاد جوانی خودم و سید افتادم. آن روزها هم ما گاهی صفر می‌شدیم. یادش بخیر. گفتم: پسرم من هم زیاد صفر شده‌ام، می‌دانم چه حسی داری. یک زمانی من هم در جوانی روزی می‌شد که یک قران هم پول نداشتم. باور می‌کنی؟ گفت: دوره‌ی شما از این حرف‌ها که نبود! گفتم: چرا نبود. همیشه  آغاز زندگی سخت است. من و سید رفیق شفیق قدیمی‌ام که همین بغل دکان صحافی دارد تازه ازدواج کرده بودیم و مثل تو دست‌مان در جیب خودمان بود ولی گاهی صفر می‌شدیم طوری که نمی‌توانستیم نان برای خانه بخریم. پول‌مان همه پای وسایل خریدن و قسط رفته بود. ولی درست می‌شد. باور کن هر بار که صفر می‌شدیم یک اتفاقی می‌افتاد که نجات پیدا می‌کردیم. یا پولی از جایی می‌رسید یا ارثی سهم‌مان می‌شد یا کسی می‌فهمید و یواشکی پولی بهمان قرض می‌داد. خلاصه حل می‌شد. شما هم نگران نباشید. میز و مبل را ببرید و از آغاز زندگی مشترک لذت ببرید.

داماد و عروس تشکر کردند. وقت رفتن به داماد گفتم: چقدر صفری؟ دستت خالی نباشد. گفت: نه تا آخر برج دوام می‌آوریم. به پشتش زدم و گفتم: خب، پس شما در این دوره وضع‌تان خیلی خوب است. خدا را شکر. پس تو مثل ما صفر نشده‌ای. امیدتان به خدا باشد و هر وقت هم کاری داشتید در دکان به روی‌تان باز است. بدرقه‌شان کردم. دم در عروس خانم پرسید: حالا اگر آن وقت‌هایی که صفر صفر می‌شدید اگر دری به رحمت باز نمی‌شد چه می‌کردید؟ گفتم: آن هم راه داشت. یا زنم از طلاها می‌فروخت یا خودم چیزی از اثاث خانه کش می‌رفتم و می‌فروختم. همیشه یک راهی هست. خدا پشت و پناه‌تان. ان‌شا‌الله که هیچ وقت چیزی نفروشید و همیشه بخرید.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۹4 شنبه 13 آبان.

اعتراض زنبوران عسل لرستان

«رضا رفیع» در ستون «از فرمایشات ما»‌ی روزنامه‌ی اطلاعات، طنزی نوشته‌اند که یه شهر و دیار من ربط دارد. با سپاس از آقا رضا، نوشته‌شان را در وبلاگم بازنشر می‌کنم. از لطف‌ ایشان به بنده و همسرم هم بسیار ممنونم. این نوشته در ضمیمه‌ی فرهنگ و هنر روزنامه‌ی اطلاعات، شنبه 9 آبان چاپ شده است:

بعضی‌ها همچین خیالات می‌کنند که ما فقط در راستای مسائل و مباحث کلان سیاسی و فرهنگی، چیز می‌نویسیم و غیر آن در نگاه ما ناچیز است و پرداخت به آن در شأن ما نیست. خیر؛ اصلا و ابدا این چنین نیست. هرکه گفته، برای خودش گفته. از خودش در آورده. ما‌‌ همان نگاه جناب فردوسی حکیم را پی گرفتیم که حتی اگر راجع به مورچه و مشکلات مربوط به آن نیز لازم باشد، حتماً وارد عمل می‌شویم و مطلب می‌نویسیم. قبل از ما نیز جناب سعدی این نگاه ریزبین را پی گرفت و سخن فردوسی بزرگ را نقل قول کرد.

التفات فردوسی به جامعه مورچگان:

می‌ازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است

در حاشیه: برخی از روان‌شناسان نکته سنج بر این باورند که همین سفارش جناب فردوسی و تکرار و تضمین آن توسط جناب سعدی، مبنی بر درخواست از بنی بشر برای آزار نرساندن به مورچه‌ها حکایت از آن دارد که برخی از آدم‌ها از‌‌ همان روزگاران قدیم همواره یک چیزیشان می‌شده و قصد آزار و اذیت مورچه‌های بیچاره را داشتند و این قضیه مورچه آزاری، یک چیز جدید نیست. مسبوق به سابق است.
فلذاست که ما نیز اگر احساس کنیم یک مورچه‌ای در یک گوشه‌ای از جهان به ناحق دانه‌ای از دهانش گرفته شده، یقین بدانید و همانا آگاه باشید که حتماً یک چیزی در راستای آن خواهیم نوشت و اگر عضو سازمان ملل می‌بودیم، اطلاعیه هم صادر می‌کردیم در محکومیتش شدیداللحن. نمونه‌اش همین مطلب امروز ما که در خصوص زنبوران عسل لرستان قلمی شده است (یعنی دارد می‌شود).

اصل خبر: «معاون بهبود تولیدات دامی سازمان جهادکشاورزی استان لرستان اعلام کرده است که خوشبختانه با توجه به شرایط آب و هوایی مناسب، با کیفیت‌ترین عسل کشوردر این استان تولیدمی شود؛ اما بدبختانه درحال حاضر مشکل اصلی بسته بندی ناصحیح این محصول برای صادرات است که باعث شده تا چینی‌ها با عسلی به مراتب با کیفیت پایین‌تر، بازارهای این محصول را در دست بگیرند.» (به نقل از جراید وهر آدم عاقلی!)

واقعاً عرایض فوق مورد تأیید است. همین چند روز قبل، یکی از دوستان لر ما که طنزنویس عامل و قابلی هم هست (اما نخواستیم نامش بیشتر فاش شود) همراه با نامزد نویسنده و فرهیخته‌اش ــ شاید در قالب ماه عسل ــ به لرستان سفر کرده بودند. عیال شمالی ایشان در جایی (راستش در سایت منتسب به فرقه ضالّه فیس بوکیه!)، فصلی مبسوط و مفصل درباب برخی خوبی‌ها و چشم اندازهای زیبای این استان و مواهب خدادادی آن نوشته بود و اینکه کاش به اندازه شهرهای شمال، به این استان شوهرشان هم سفرهای تفریحی ــ سیاحتی انجام می‌شد و من فی المجلس به ایشان و همسر همراه‌شان پیشنهاد دادم که می‌تـواننــد تـرانه هــایی در ایـن راستا سفارش بدهند؛ مثلاً: «جاده‌های لرا محاله یادم بره/اون همه والرا محاله یادم بره» (والر‌‌ همان نوع قدیمی چراغ علاءالدین است که همراه با نیسان خیلی می‌چسبد!) و اقدامات فرهنگی خاصی از این قبیل که در جای خودش عرض خواهیم کرد.

بسته پیشنهادی: از آنجا که بسته بندی نامرغوب عسل لرستان، حتی اعتراضات بحق زنبورهای عسل این استان را نیز برانگیخته است که «چرا مسؤولان با بسته بندی نامناسب، زحمات طاقت فرسای ما را هدر می‌دهند؟»؛ لهذا در راستای افزایش کیفیت بسته بندی عسل لرستان، بسته پیشنهادی خود را عجالتاً در سه فقره، به شرح زیر تقدیم می‌دارم:

۱ــ آموزش بسته بندی: از خود زنبورانی که با اصول مهندسی الهی با استفاده از موم غیرچینی، در بهترین شکل ممکن و متقارن، داخل کندو را برای جاسازی عسل می‌سازند، نحوه بسته بندی مناسب برای جاکردن عسل آموخته شود. بعید است که مدیران ما تکبری داشته باشند.

۲ــ دسته بندی زنبور‌ها: همچنان که در یک کندو، زنبور‌ها به دسته‌های ملکه و کارگرپیمانی و سرباز و پیک موتوری و مسؤول گیت بازرسی دم در و… غیره دسته بندی می‌شوند؛ یک دسته از آن‌ها نیز برای بسته بندی عسل بعد از تولید و به قصد صادرات در نظر گرفته شوند. بعید است که آن‌ها هم تکبری داشته باشند.

۳ــ کندوی کادو شده: از‌‌ همان اول کار، از زنبوران خواسته شود تا به عوض داخل کندو، داخل یکسری ظرف‌های زینتی مخصوص صادرات و کادو پیچی شده، عسل خود را خالی کنند. بعید است برای آن‌ها خیلی فرق داشته باشد که کجا خالی کنند.

ولی برای ما خیلی فرق دارد. از چینی‌ها جلو می‌افتیم. این جـــوری، کــارخانه و نــیروی انسانی برای بسته بندی هم نمی‌خواهیم. آدم‌ها به اندازه کافی دسته بندی دارند، به بسته بندی نمی‌رسند.