اگر سیسمونی نداریم، سمفونی داریم!

این روزها زبانم قاصر است. نمی‌دانم برای شما هم پیش آمده است که زبان‌تان از بیان چیزی قاصر باشد یا نه؟ این روزها زبانم قاصر است و نمی‌توانم آن‌طور که شایسته است، از اقدامات برخی مسؤولان تشکر کنم.

کدام اقدامات؟ بخوانید:

یک مسؤول در وزارت ورزش و جوانان از اجرای سمفونی ملی ازدواج درسال آینده خبر داد و گفت: طرح موسیقی ملی ازدواج در دستور کار وزارتخانه قرار گرفته است.

واقعا زبانم از بیان هر چیزی قاصر است! یعنی هیچ‌طوری نمی‌توانم آن‌طور که می‌خواهم، مراتب تشکر و سپاسگزاری‌ام را بیان کنم. اصلا اشک توی چشمانم حلقه می‌زند! هیچ می‌دانید اگر این سمفونی ساخته شود، ما جزو معدود کشورهایی خواهیم بود که سمفونی ازدواج دارند؟ چه افتخاری بیش‌تر از این؟ زبان شما هم قاصر شد، نه؟ الآن می‌خواهید یک چیزهایی بگویید، ولی نمی‌توانید! می‌دانم. سخت است.

اما چون زبان خودم قاصر بود، به میان جوانان رفتم و نظر برخی از آنان را درباره‌ی سمفونی ازدواج پرسیدم که با هم می‌خوانیم:

– واقعا جای ارکستر سمفونیک در مجالس عروسی ما خالی بود که به لطف مسؤولین فراهم شد!

– پیشنهاد می‌کنم یک قطعه چهارمضراب هم بسازند، شاید برخی سمفونی دوست نداشته باشند.

– اگر بشود با سمفونی ازدواج حرکات موزون هم انجام داد، خیلی خوب است.

– سمفونی ازدواج از وام ازدواج مهم‌تر است. ممنونیم.

– ما هنوز نتوانسته‌ایم یخچال و تلویزیون بخریم، ولی دی‌وی‌دی پلیر داریم و می‌توانیم سمفونی را گوش بدهیم.

– حتا باخ هم سمفونی ازدواج ننوشت. آفرین بر مسؤولین.

– اگر سیسمونی نداریم، سمفونی داریم!

– این مسؤولین از کجا این چیزها به فکرشان می‌رسد؟ من اگر دویست سال فکر می‌کردم، ذهنم به سمفونی قد نمی‌داد. از بس ما کوته‌بینیم و دنبال جهاز و حلقه و خانه و کت و شلوار و لباس عروس و مبل و تخت و قالی و این چیزهای فرعی می‌گردیم. زنده‌باد سمفونی!

معرفی یک آلبوم «خاک‌بر‌سر» موسیقی

آلبوم «عاشقانه‌ها» تازه‌ترین اثر احسان خواجه‌امیری را شنیدم. هر ده آهنگ‌اش را. می‌خواهم حسم را بعد شنیدن این آلبوم برایتان بنویسم. الان بیشتر احساس فلاکت می‌کنم. بعد احساس بیچارگی، بدبختی، خاک‌برسری، دریوزگی، طاعون، سرطان، حضیض، قهقرا و سقوط می‌‌کنم.

یعنی الان غمگین‌ترین و مزخرف‌ترین و بی‌خود‌ترین و بی‌شرف‌ترین انسان روی زمین هستم. توصیه می‌کنم این آلبوم غم‌آلود و خاک‌برسر را نشنوید. نمی‌خواهم شعار بدهم ولی مردم در این زمانه‌ی پرآشوب نیاز به شادی و فراغت دارند. نمی‌دانم حضرات با خودشان چه فکر کرده‌اند که چنین آلبوم خاک‌برسری بیرون داده‌اند. یعنی «روزبه بمانی» هر چه بیچارگی در عاشقی است را ترانه کرده است و حضرت «افکاری» هم شل‌ترین و بی‌رمق‌ترین و غمناک‌ترین ملودی و آهنگ را برایشان تصنیف کرده است. حتا آنجا که ترانه کمی خوشحال است و از امید حرف می‌زند باز هم آهنگ رنگ بدبختی دارد.

آلبوم «عاشقانه‌ها» به درد مراسم خاک‌سپاری معشوق می‌خورد. این آلبوم ترانه‌ای دارد به نام «خوشبختی» که سراسر «بدبختی» است! یعنی بعد از شنیدن آن دوست داری خودت را از حلق آویزان کنی.

این روزها هنرمندان هم به فکر مردم نیستند. بیچاره مردم. همان بهتر که همه بنشینیم و «حریم سلطان» ببینیم یا ترانه‌های سخیف شاد بشنویم. دست‌کم خودمان را حلق‌آویز نمی‌کنیم.

پی‌نوشت:

آلبوم را یک بار شنیدم! همان یک بار بس بود.

سمساری قسمت بیست و پنجم

ماجرای خیار چنبر

فروشنده‌‌های دوره‌گرد گاهی به دکان من هم سر می‌زنند. مثلا ساعت‌ فروش‌ها، سی‌دی فروش‌ها، دستمال‌کاغذی فروش‌ها و حتا لبوفروش‌ها. گاهی هم نوازندگان دوره‌گرد می‌آیند. همین بچه‌های کوچکی که ترانه‌های قدیمی را می‌زنند و می‌خوانند. گاهی هم مردم محتاج راست یا دروغ می‌آیند و طلب پول می‌کنند! در تمام این سال‌ها انواع فروشنده‌ی دوره‌گرد را دیده‌ام. حتا یک بار کسی را دیدم که کفش‌هایش را از پا درآورده بود تا بفروشد. یک بار حتا چند سال پیش کسی را دیدم که داروهای تاریخ مصرف گذشته می فروخت و حسابی هم مشتری داشت. امروز اما یک فروشنده‌ی دوره‌گرد ویژه وارد دکان شد. جوانی بود سبزه و قد بلند. روی شلوار پارچه‌ای گرمکن ورزشی پوشیده بود و کفش کتانی هم به پا داشت. توی دستش یک بسته خیار چنبر تازه بود که با پلاستیک مخصوصی بسته‌بندی شده بود. اول وارد مغازه نشد، در را باز کرد و سرش را از لای در تو آورد و گفت: سلام، می‌خرید؟ گفتم: علیک سلام، چند؟ گفت: هزار. بعد مکثی کرد و وارد دکان شد و آمد بسته را گذاشت روی میز و گفت: هر چه کرم داری بده. تعجب کردم، گفتم: همان هزار تومان هم ارزان می‌دادی حالا چشم دوخته‌ای به کرم من؟ چرا این قدر ارزان است جنس‌ات؟ نگاهم کرد. نگاهی عمیق و طولانی و گفت: بماند پیش‌تان. جمله را با بغض گفت و برگشت به سمت در که مانع‌اش شدم. همین که بازویش را گرفتم و کشیدم به سمت خودم و گفتم: بمان ببینم دردت چیست! پسر خودش را در آغوشم انداخت و شروع کرد به گریه کردن.

بعد از سال‌ها یکی این طوری در آغوشم گریه کرد. نمی‌دانستم چرا گریه می‌کند ولی از گریه‌اش گریه‌ام گرفت. به زحمت پسر را آرام کردم. چای دادم بخورد و اصرار کردم برود روی یکی از کاناپه‌ها کمی دراز بکشد. پسر خیلی زود به خواب رفت و من هم برای این که بیدار نشود آرام کرکره‌ی دکان تا نیمه پایین کشیدم و تلفنی برای سید شرح ماوقع کردم که نگران نشود. پسر یک ساعت خوابید. بیدار که شد زنگ زدم به سید و کیارش تا بیایند دور هم گپ بزنیم. آنها که آمدند پسر سفره‌ی دلش را پیش ما باز کرد و داستان زندگی‌اش را تعریف کرد. به قول خودش فروش خیار چنبر آخرین راه نجاتش است. می‌گفت: از توی دهات‌شان در حوالی قزوین خیارها را می‌آورد تهران برای فروش ولی مردم همه اعتماد نمی‌کنند و نمی‌خرند. می‌دانم دوست دارید داستان زندگی‌اش را بدانید، داستان زندگی‌اش عجیب نبود ولی پسرک به تنگ آمده بود از کارهایی که کرده بود برای رسیدن به موفقیت و نشده بود و حالا فروش خیار چنبر آخرین نقطه‌ی امید او بود. می‌گفت: سه سال است که پدرم را از دست داده‌ام و امروز نمی‌دانم چه شد که مثل پدرم شما را در آغوش کشیدم. باز بغض کرد و سرش را پایین انداخت. سید زیر لب استغفار می‌کرد و من و کیارش هم سکوت کرده بودیم. خلاصه ساعتی گپ زدیم و بعد کاشف به عمل آمد که پسر دیپلم نقشه‌کشی هم دارد. خلاصه سید شماره پسر را گرفت و کیارش شماره‌ی یکی از دوستان‌اش را داد بلکه کاری برای این جوان جور بشود. موقع رفتن مبلغی گذاشتم جلوی پسرک و گفتم: پول بسته‌ی خیار چنبر است. خندید و گفت: صدقه می‌دهید؟ گفتم: درست حرف بزن پسر، معامله کرده‌ام. این پول در مقابل خیار چنبر. گفت: ده برابر بیشتر است. گفتم: پس شانست زده، امروز خوب کاسبی کرده‌ای. خدا را شکر. خم شد که ابراز محبت کند که سید بلند گفت: بر شیطان لعنت! جوان با شنیدن صدای ستبر سید خودش را جمع کرد و صاف ایستاد. بعد بلند بلند خندید و گفت: چه کسی فکر می‌کرد این بسته خیار چنبر کج و کوله من را یک راست بیاورد پیش شما! خدا خیرتان بدهد به حق علی.

راست می‌گفت خیارها خیلی کج و کوله بودند و البته خیلی هم خوشمزه.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۹3 شنبه 6 آبان.

دکتر بروی همین‌ها را برایت می‌نویسند!

سال‌هاست که پزشکان به مردم می‌گویند: خوددرمانی نکنید! ولی از انجایی که ما ایرانی‌ها پزشک به دنیا می‌آییم و هر کدام‌مان برای خودمان یک‌پا پزشک متخصص هستیم اصلا این گفته‌ی پزشکان را قبول نمی‌کنیم و تا جایی که امکان دارد خودمان برای خودمان نسخه می‌پیچیم و تا از درد به خود نپیچیم به پزشک مراجعه نمی‌کنیم.

من خودم در فامیل کسی را می‌شناسم که فوق‌تخصص همه‌‌ی بیماری‌هاست و اگر بفهمد کسی کمی بیمار است تا به سلیقه‌ی خودش قرص و دارو توی حلقش نریزد ول کن ماجرا نیست. شعارش هم این است که دکتر بروی همین‌ها را برایت می‌نویسند و کلی ویزیت می‌گیرد من برایت مجانی می‌نویسم!

خلاصه که از این نوع افراد در جامعه کم نیستند. اما به‌تازگی نوع دیگر از خوددرمانی در بین ما ایرانی‌ها رواج پیدا کرده است که خیلی خطرناک‌تر از روش‌های سنتی است. این نوع خوددرمانی ربط مستقیمی به تبلیغات مجله‌هایی مثل سپید و سلامت دارد. برخی از خوانندگان محترم این مجله‌ها فکر می‌کنند که داروهای تبلیغ شده در این نشریات برای استفاده‌ی آنان است و هر چه تبلیغ در این مجله‌ها می‌بینند می‌خرند و می‌خورند و غافل هستند که اغلب این تبلیغ‌ها برای پزشکان است نه برای ما بیماران یا مردم عادی! الان دیگر یک بچه مدرسه‌ای هم می‌داند که بیمار بدون اجازه از پزشک آب هم نباید بخورد. به‌ویژه بیمارانی که مسن هستند و یا بیماری‌‌ای دارند که نیاز به مراقبت زیاد دارد نباید بدون دستور پزشک چیزی بخورند. آخر مگر دارو نقل و نبات است؟ برخی طوری دارو می‌خورند که انگار دارند بربری گاز می‌زنند، وقتی هم از آنها می‌پرسی چرا؟ می‌گویند: ویتامینی و تقویتی است عیب ندارد. برخی هم می‌گویند: قبلا هم خورده‌ام. یا می‌گویند: دفعه‌ی پیش هم این طوری شدم دکتر همین‌ها را برایم نوشت! عجبا! این بیماران بعدها وقتی دچار مشکل بشوند و کسی به آنها بگوید بیماری‌تان به دلیل مصرف بی‌رویه و غلط دارو بوده است حساب کار دست‌شان می‌آید که آن وقت هم متاسفانه دیر است!

پس لطفا بدون دستور پزشک آب هم نخورید، دارو که سهل است. سلامت باشید!

هفته‌نامه‌ی سپید، سال ۷، شماره ۳25، پنج‌شنبه 4 آبان.

مهم خوردن است، به گرم نشد، به مثقال!

سبد مطلوب غذای ایرانیان در وزارت بهداشت تعریف شد!

 بر اساس این سبد غذایی، هر فرد ایرانی باید روزانه 320 گرم نان، 100 گرم برنج، 20 گرم ماکارونی، 26 گرم حبوبات، 70 گرم سیب‌زمینی، 280 گرم سبزی، 260 گرم میوه، 48 گرم گوشت قرمز، 50 گرم گوشت سفید، 24 گرم تخم مرغ، بین 225 تا 240 گرم شیر یا لبنیات، 35 تا 40 گرم روغن و 40 تا 50 گرم قندوشکر مصرف کند.

 ماشاءالله سبد آن‌قدر پربار است که حتا برای یک شکلات جا ندارد. حساب کردم دیدم در سبد مذکور حتا یک بسته پفک هم جا نمی‌شود! اصلا شما بگو خلال دندان. آفرین به این سبد. من که خودم از همین امروز سعی می‌کنم تمام اقلام توی این سبد را بخورم تا شهروندی سالم باشم. فقط گاهی ممکن است به جای 320 گرم نان 900 گرم نان بخورم! یا برخی روزها نیم کیلو سیب‌زمینی آب‌پز کنم و با نمک و گلپر میل کنم. ولی تمام تلاشم را می‌کنم تا بر اساس همین الگو چیز بخورم. به شما هم پیشنهاد می‌کنم به گرم یا میلی‌گرم از همین سبد استفاده کنید که خیلی خوب است. من خودم قبل از این‌که مواد تشکیل‌دهنده‌ی این سبد را بخوانم، کلا گوشت قرمز و سفید را فراموش کرده‌ بودم و از ضررشان برای بدن می‌ترسیدم و یا فکر می‌کردم هفته‌ای یک بار لبنیات بخورم، کافی است. حالا تو نگو که باید روزانه همه‌ی این‌ها را خورد. باشد می‌خوریم. اصلا از فردا می‌سپارم به بقال محل روزانه همه‌ی اقلام را وزن کند بفرستد در خانه. حالا اگر به گرم نشد، به مثقال! مهم این است که ما روزانه از این چیزها بخوریم!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا- طنز و کاریکاتور

جای جوان مجرد در پارک نیست!

شهرداری شیراز از ورود مجردها به سه پارک تازه افتتاح‌شد‌ه‌ی این شهر جلوگیری می‌کند.

 به این حرکت شهرداری شیراز می‌گویند یک حرکت عمل‌گرایانه! در حالی که بسیاری از نهادهای ذی‌ربط و بی‌ربط به امر ازدواج روز و شب در حال طرح مباحث نظری درباره‌ی ازدواج هستند، شهرداری شیراز به صورت عملی وارد این ورطه شده است تا جوانان شیرازی را به ازدواج ترغیب کند. این کار یعنی ایجاد انگیزه در بین جوانان. یعنی حالا دست‌کم جوانان شیرازی برای ازدواج کردن یک دلیل مهم دارند و آن هم حضور در پارک‌های تازه افتتاح‌شده‌ی این شهر است.

 ما البته با سیاست‌های تشویقی برای رشد ازدواج در کشور مخالف نیستیم، ولی گاهی سیاست‌های تنبیهی هم می‌تواند باعث رشد و بالندگی بشود. به نظرم همه‌ی شهرداری‌های کشور باید از ورورد مجردها به پارک‌ها جلوگیری کنند تا جوانان عزب درس عبرت بگیرند و بروند تشکیل خانواده بدهند. اصلا چه دلیلی دارد جوان مجرد به پارک برود؟ من خودم با سینما رفتن جوان مجرد هم مخالف‌ام. این جوانان خام اگر می‌دانستند فیلم دیدن با همسر چه کیفی دارد، هر‌آینه می‌رفتند و ازدواج می‌کردند. اصلا به نظر من، جوان مجرد نباید حتا سوار وسایل حمل و نقل عمومی بشود. باید قانونی در کشور تصویب بشود که فقط متأهل‌ها بتوانند از تاکسی و اتوبوس و مترو استفاده کنند. اصلا جوانان مجرد شاغل همه باید از کار بی‌کار بشوند. اصلا آدم مجرد کار می‌خواهد برای چه؟ لابد زبانم لال برای یللی تللی! اصلا اولویت کار باید با جوانان عائله‌مند باشد؛ نه جوانان مجرد. آفرین به دولتی‌ها که به آدم مجرد جماعت یارانه نمی‌دهند. اصلا باید کارشناسان بنشینند و یک‌سری سیاست‌های تنبیهی برای مجردها در نظر بگیرند تا در آینده‌ی نزدیک حتا یک مجرد هم نداشته باشیم.

 به نوبه‌ی خودم باز هم از شهرداری شیراز تشکر می‌کنم که مانع ورود مجردها به پارک‌های این شهر شده است. اصلا جای جوان مجرد که در پارک نیست، جوان مجرد باید برود زیر پلی، طاقی، خرپشته‌ای، خرابه‌ای، خانه‌ای جایی تفریح سالم کند؛ نه در پارک!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا- طنز و کاریکاتور

سمساری قسمت بیست و چهارم

ماجرای خیال راحت

امروز از صبح یک مشتری هم نداشتم. حتا یک نفر هم جلوی ویترین نایستاد. حتا کسی آدرس هم نپرسید. حتا تعداد آدم‌هایی که از پیاده‌رو رد مي‌شدند هم به گمانم کم شده بود. از صبح بی‌حوصله هم شده بودم. همین طور توی دکان سوت و کور نشسته بودم. گاهی روزنامه‌ای ورق می‌زدم. گاهی لای کتابی را باز می‌کردم. گاهی نگاهی به فاکتورهای دکان می‌کردم و… کلا روز کسلی بود. همین طور پشت دخل نشسته بودم و حتا حال و حوصله چای ریختم هم نداشتم. سماور آنقدر قل زد که آبش تمام شد. طرف‌های ظهر سید تک پایی آمد چای بخورد. سماور خالی و خاموش را که دید گفت: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم! چیزی شده؟ سماورت چرا خاموش است؟ گفتم: روشن بود ولی آبش جوشید و تمام شد. بی‌حوصله‌ام سید. گفت: نعوذبالله، بی‌حوصله‌ام شد حرف؟ معلوم است، توی دکان به این سوت و کوری آدم دیوانه می‌شود! نه ضبطی می‌خواند نه سماوری قل می‌زند نه چراغی روشن است. گفتم: از بس مشتری نبود چراغ‌ها را خاموش کردم بلکه اسراف نشود. سید چراغ‌ها را روشن کرد، سماور را آب کرد و از توی نوارها «دستان» را پیدا کرد و قطعه‌ی «چکاد» خدابیامرز مشکاتیان را بلند کرد و گفت: دوای دردت چهارگاه است، الان خوب می‌شوی. چکاد را که شنیدم بی‌اختیار حالم دگرگون شد. سید گفت: ها، نشانه‌های خوب شدن دارند پیدا می‌شوند. گریه خوب چیزی است. بی‌حوصلگی وقتی شروع می‌شود که راه اشک بسته باشد! اشک که بریزد حال آدم خوب می‌شود، جگر آدم خنک می‌شود. بعد همان طور که داشت که می‌رفت بیرون گفت: ده دقیقه دیگر برمی‌گردم، رفیق خوب شده می‌خواهم و چای گل‌دم لاهیجان! «دستان» را هم بگذار بخواند. خاموشش نکنی. خوب چیزی است. بعد با صدای بلند و رسا به سبک استاد شجریان خواند: از در درآمدی و من از خود به در شدم، گویی از این جهان به جهان دگر شدم… آنقدر بلند خواند که صدایش پیچید توی دکان و خیابان.

سید رفت و ده دقیقه دیگر برگشت اما نه تنها. تا من را دید گفت: رفیق باید این جوری باشد. موهای آب و شانه کرده‌ات را قربان. تشکر کردم و خندیدم. از ته دل. همیشه به کارهای سید از ته دل می‌خندم. به همراه سید تعارف کردم بنشیند. مردی بود حدودا پنجاه ساله، موهای وسط سرش ریخته بود ولی موهای کناری‌اش پرپشت و خرمایی بود. مرد چشم‌های روشنی داشت و کت تک قهوه‌ای پوشیده بود و یه کیف عسلی رنگ چرمی هم دستش بود. از آن کیف‌های قفل‌دار قدیمی. مرد سرش پایین بود و آرام حرف می‌زد. حجب و حیا داشت انگار. سید عاقبت همراه‌اش را معرفی کرد. گفت: آقای محبی دبیر هستند، از دبیران باسابقه و کاردان محل. ایشان کمی خرت و پرت برای منزل می‌خواهند. البته با شرایط. شما لطف کنید خودتان با آقای محبی توافق کنید تا آقای محبی مثلا یک سوم پول اجناس را بدهد و بقیه را به صورت اقساط پرداخت کند. رو به آقای محبی کردم و گفتم: آقا سید هر چه بگویند همان است، دکان خودتان است. بفرمایید یک نگاهی بکنید. آقای محبی آرام و باوقار بلند شد و رفت. سید آرام گفت: از صبح کسبت بی‌برکت بود حالا اصل برکت آمده. این مرد کمی گرفتار است. زندگی‌اش را یک بی‌وجدانی بالا کشیده و رفته. حالا توی مضیقه است. اسباب خانه را همه فروخته. حاج علی گلشن سفارش‌ کرده کمک‌اش کنیم. شما هر چه را خواست نصف قیمت بگو و بعد آن را قسط ببند. نصف دیگرش را حاجی فراهم می‌کند و پرداخت می‌کند. گفتم: چشم سید. اصلا همه‌اش را قسط می‌بندم! سید سرم را بوسید و گفت: هر گلی می‌زنی به سر خودت می‌زنی. فقط مواظب باش بو نبرد. انسان شریفی است. با سیلی صورت‌اش را سرخ نگاه داشته است.

سید که رفت با آقای محبی چک و چانه کردم. یک کمد لباس، یک تخت، یک قالی ماشینی و یک رادیو را برایش قسط‌بندی کردم. مرد در تمام لحظه‌ها سرش پایین بود و آرام حرف می‌زد. به اصرار می‌گفت باید چیزی به عنوان ضمانت بگیری. با خودش سفته هم آورده بود. گفتم: آقای محبی نگذارید قسم‌تان بدهم، خواهش می‌کنم اصرار نکنید. دیگر اصرار نکرد ولی کاغذی نوشت و مجبورم کرد زیرش را امضا کنم که در تاریخ فلان فلان جنس را معامله‌ کرده‌ایم به فلان قیمت! کاغذ را امضا کردم و دادم دستش. زیرش را امضا کرد و گذاشت روی میزم و گفت: پیش شما بماند؛ دنیاست دیگر، حالا خیالم راحت است که فردا روز اگر نبودم حق شما ضایع نمی‌شود. اولاد من صالح‌اند اما شاید یک وقتی اتفاق افتاد که حرف شما را قبول نکردند. این کاغذ ولی خیالم را راحت می‌کند.

آقای محبی که رفت سیر برگشت و پرسید چه کردی؟ گفتم: سید خیلی خوب است خیال آدم راحت باشد. آقای محبی هم رفت، با خیال راحت. خیال شما هم راحت باشد!

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۹2 شنبه ۲9 مهر.

جای دوری نمی‌رود، سر کیسه را شل کنید

دکترها آدم‌های پول‌داری هستند. چشم حسودشان کور. یک عمر درس خوانده‌اند و کارشان هم کار ساده‌ای نیست و شب و روز ندارند از دست بیماران و بیمارستان پس باید وضع‌شان خوب باشند. ولی یک نکته‌ای درباره‌ی همین وضع خوب دکترها هست که اگر عرض نکنم حناق می‌شود. آدم وقتی به مطب دکترها مراجعه می‌کند باید چند دقیقه‌ای صبر کند تا نوبت‌اش برسد. اگر دکتر از آن دکترهای کاردرست باشد که شش ماه به شش ماه وقت می‌دهند دست‌کم یکی دو ساعت باید در اتاق انتظار صبر کنیم تا نوبت‌مان بشود. اینجاست که حوصله‌ی آدم سر می‌رود. حوصله‌ی آدم بیمار هم زودتر سر می‌رود و نیاز پیدا می‌کند با یک چیزی ور برود. برخی از پزشکان توی مطب‌شان تلویزیون دارند و بیماران تا نوبت‌شان برسد با تلویزیون سرگرم می‌شوند. اما بیشتر دکترها در مطب روزنامه و مجله می‌گذارند تا بیماران در هنگام انتظار مطالعه کنند. برخی از دکترها حسابی برای روزنامه‌ها و مجله‌های توی مطب‌شان خرج می‌کنند و یکی دو روزنامه‌ی روز و مجله تازه را برای بیماران می‌گذارند تا مطالعه کنند. حتا برخی از نشریات پزشکی مثل همین سپید را می‌گذارند دم دست مشتری یا همان بیمار. خودم در برخی از مطب‌ها دیده‌ام که کلی مجله‌ی خوب و جدید وجود داشته است متناسب با هر سلیقه‌ای. ولی خب برخی از پزشکان هم هستند که روی میز اتاق انتظارشان چیزی جز مجله‌های تبلیغاتی دیده می‌شود. یعنی همان مجله‌های تبلیغاتی را که شرکت‌های تبلیغاتی از زیر در مطب می‌اندازند تو را برمی‌دارند می‌گذارند روی میز برای مطالعه. بعد توی این مجله‌های تبلیغاتی از تبلیغ چکش برقی هست تا تبلیغ مهدکودک و موسسات لاغری. بعد همین آقا یا خانم پزشک سی هزار تومان ویزیت می‌گیرد تا با چوب و چراغ قوه توی حلق آدم را نگاه کند ببیند چقدر زنده می‌ماند. من از همین تریبون رسمی از همه‌ی پزشکان درخواست می‌کنم که یک هزارم درآمد خود را به خرید سه عدد روزنامه و سه چهار فقره مجله اختصاص بدهند و بدانند که این کار خیر جای دوری نمی‌رود.

راستی من دیروز رفته بودم دندان‌پزشکی  و در مدت انتظار یک مقاله‌ی خوب درباره‌ی دکوراسیون mdf  خواندم که بسیار برایم مفید بود. لامصب علم هر روز در حال پیشرفت است. این مقاله را در یک مجله‌ی تبلیغاتی خواندم. البته مجله‌‌اش مال خرداد پارسال بود ولی خب در آن سکوت و انتظار برای ویزیت از هیچی بهتر بود.

هفته‌نامه‌ی سپید، سال ۷، شماره ۳۱9، پنج‌شنبه 23 شهریور.

شرایط دریافت وام 100 میلیون تومانی ازدواج اعلام شد!

وزارت ورزش و جوانان در آستانه‌ی روز ملی ازدواج از یک بسته‌ی پیشنهادی رونمایی کرد. زوجین برای دریافت وام 2 میلیون تومانی این بسته‌ی پیشنهادی باید 4 شرط داشته باشند:

1- داماد زیر 25 سال باشد

2- مهریه‌ی عروس زیر 110 سکه باشد

3- پدر یکی از زوجین فوت شده باشد!

4- یکی از زوجین دانشجو یا طلبه باشد

واضح و مبرهن است که بسیاری از جوانان این مرز و بوم هر چهار شرط ذکرشده را دارند و می‌توانند با در دست داشتن مدارک از وام دو میلیون تومانی وزارتخانه بهره‌منده شود. اما چون ممکن است تعداد انگشت‌شماری از جوانان شرایط دریافت وام را نداشته باشند، پس ما هم برای جوانان باقی‌مانده، از یک بسته‌ی پیشنهادی رونمایی می‌کنیم.

ما به همه‌ی زوج‌هایی که شرایط زیر را داشته باشند، وام 100 میلیون تومانی ازدواج می‌دهیم و کور بشویم اگر ندهیم! به شرطی که عروس و داماد حائز همه‌ی شرایط باشند:

1- داماد باید مرد باشد!

2- پدر یکی از زوجین باید سبیلو باشد!

3- عروس مهریه‌اش را بخشیده باشد!

4- مادر یکی از زوجین کارمند بازنشسته باشد!

5- اسم برادر یکی از زوجین شاهرخ باشد!

6- جمع سن زوجین منهای عدد 20 بیش‌تر از 30 نباشد!

7- زوجین زوج باشند!

8- یکی از زوجین بی‌سواد باشد!

9- یکی از زوجین تالاسمی مینور باشد!

10- جد پدری یکی از زوجین در قید حیات باشد!

 از همه‌ی زوج‌های حائز شرایط درخواست می‌شود مدارک خود را به نشانی گروه طنز و کاریکاتور ایسنا بفرستند تا در اسرع وقت وام را برای‌شان کارت به کارت کنیم. باقی‌ بقای‌تان.

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا- طنز و کاریکاتور

«لبخند غیر مجاز» در «دگرخند»

به گزارش روابط عمومي دفتر طنز،‌ پنجاه و نهمین نشست نقد و بررسي كتاب‌هاي منتشر شده در حوزه طنز «دگرخند» ساعت 17 روز یکشنبه  23 مهر در سالن شماره 2 تالار اندیشه حوزه هنری واقع در خیابان سمیه نرسيده به خیابان حافظ، روبروی پلی‌تکنیک برگزار خواهد شد.

در اين نشست کتاب «لبخند غیر مجاز» با حضور آقایان «اسماعیل امینی» نویسنده‌ی کتاب و «رضا ساکی» مورد نقد و بررسی قرار خواهد گرفت.

مهدی فرج اللهی(دبیر برنامه) گفت: «اسماعیل امینی در این کتاب به سراغ انسان می­رود. او به عنوان یک طنزپرداز اصیل نگران سرنوشت انسان است. برای همین؛ عادت­ها، رفتارها و آنچه به انسان مربوط است را هدف قرار می­دهد. ساده لوحی، فریب، حرص و طمع، تشریفات اداری، دروغ و پنهان کاری، فراموشی، فقر، ناسپاسی، ریاکاری و سوء استفاده از موقعیت و امکانات، عمده­ی موضوعاتی است که امینی درباره آن سخن می­گوید. «لبخند غیر مجاز» مجموعه­ی 36 داستان، داستانک پیوسته و حکایت طنز است که در 126 صفحه، توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده­است. ورود براي عموم علاقه ‌مندان آزاد است.