نقدی بر فی لترینگ علوی گوگل اموی

بازنشر از وبلاگ لقمان یداللهی:

تاریخ خودش تکرار نمی‌شود. تاریخ یک روح نیست که در کالبد روز‌ها و سال‌ها و زمان‌های مختلف برود و هر بار امت‌ها و رهبرانشان تمثلات یکسان پیدا کنند. اما تاریخ را می‌شود تکرار کرد. نادیده گرفتن تاریخ مثل نادیده گرفتن تجربه سوختن دست دیگری با شعله آتش است. آتشی که دست پدر را می‌سوزاند دست اولاد را هم می‌تواند بسوزاند. اگر معنای تکرار تاریخ این باشد درست است. در واقع تجربیات تاریخی تکرار پذیر هستند نه خود تاریخ.

گفته‌اند؛ در زمان حیات علی ابن ابیطالب معاویه از هر اهرمی برای ضربه زدن به آبروی علی استفاده می‌کرد و مبارزه تبلیغاتی عجیبی را در پیش گرفت.

یکی از تاکتیک‌های تبلیغاتی معاویه این بود؛ محلات فقیر نشین انتخاب شدند. ساکنان فقیر این محلات معمولا از دوستداران علی بودند. ماموران اموی به سمت این محلات رفتند. اسباب بازی‌هایی را بین کودکان توزیع کردند. و در جواب تشکر کودکان گفتند؛ از علی متشکر باشید. این اسباب بازی‌ها هدیه علی ابن ابیطالب برای شما است.

مهر علی قلب بچه‌ها را پر کرد و پدر و مادر در خانه از خیبر و احد و لیلت المبیت برای بچه‌ها گفتند و خانه پر از سرور شد.

فردای آن شب یا یکی دو سه روز بعد سر و کله سوار‌ها پیدا شد. اسباب بازی‌ها را با خشونت از بچه پس گرفتند و خواهش‌ها و ضجه‌ها را نشنیدند. اسباب بازی‌های عاریه‌ای را که به اسم علی آورده بودند؛ به اسم علی پس گرفتند.

بعد از این واقعه احتمالا چیزی حدود ۲۵۰ سال، بعد از نماز سب علی می‌گفتند توی مسجد رسول الله. این سب و لعن‌ها نه شکرانه خیبر بود و نه پاداش لیلت المبیت. به خاطر آن اسباب بازی‌هایی بود که معاویه بخشیده بود و از بچه‌ها به زور گرفته بود.

بستن گوگل به بهانه دفاع از پیامبر اسلام برای من تاکتیک علوی نیست؛ تاکتیک اموی است. وگرنه وقتی مسئولان عقلشان را وسط می‌گذارند و به نتیجه‌ای می‌رسند چرا از آبروی خودشان خرج نمی‌کنند و از پیامبر اسلام مایه می‌گذارند. نتیجه روشن است.

برای مطالعه بیشتر درباره این رویداد تاریخی مراجعه کنید به کتاب سیاست‌های تبلیغاتی معاویه در مقابله با حضرت علی علیه السلام نوشته علیرضا عسکری.

مبارک است ان‌شا‌ءالله!

جشنواره‌ی پیوند آسمانی با هدف ترویج ازدواج آسان، آگاهانه و پایدار از 26 تا ۲ آبان‌ماه برگزار خواهد شد. در این جشنواره کارگاه‌های تخصصی بررسی آسیب‌های حوزه‌ی ازدواج برای خانواده‌ها برگزار خواهد شد.

 خوشبختانه در کشور ما مسؤولینی وجود دارند که در تمام لحظات زندگی به فکر مردم هستند و سعی می‌کنند همه چیز را برای مردم آسان کنند. مثلا مسؤولین با چاپ اسکناس‌های درشت و سکه‌های درشت کار مردم را آسان کرده‌اند. قدیم خرید کردن خیلی سخت بود، شما باید کلی پول خرد همراه می‌بردی و دوزار دوزار پول بالای اجناس می‌دادی، ولی حالا بعد از ورود به بقالی و با خریدن یک بسته شیر و پنیر و حلواارده و خیار چنبر یک تراول 50 تومنی می‌دهی به بقال و خلاص!

 اصولا ترویج آسانی در جامعه یکی از کارهایی خوبی است که مسؤولین هم به آن توجه دارند. نمونه‌اش همین جشنواره‌ی پیوند آسمانی! یعنی شما به آسانی می‌توانید با شرکت در این جشنواره آسان ازدواج کنید، آن‌قدر آسان که اصلا متوجه نمی‌شوید کی ازدواج کرده‌اید. یعنی آن‌جا خبری از سکه‌ی یک میلیون تومانی و دلار سه‌هزار تومانی نیست. آن‌جا هر چه هست، ارزانی است و آسانی و آگاهی و پایداری. یعنی شما آن‌جا می‌توانید با یک شاخه گل مراسم خواستگاری، با یک حلقه‌ی مسی یا آهنی به عنوان نشان، مراسم بله‌برون و با یک ربع سکه بهار آزادی به عنوان مهریه مراسم عروسی برگزار کنید. هزینه‌ی شام عروسی هم به ازای هر نفر می‌شود ۷۰۰ تومان که شامل یک عدد نان بربری دورو خاشخاش و یک سر قاشق چای‌خوری پنیر لیقوان است.

 ازدواج آسان یعنی این. یعنی شما یک شاخه گل از بوستان محل می‌کنید و به خواستگاری می‌روید و جواب بله می‌گیريد. بعد با حلقه‌‌ای که قبلا از دسته کلیدتان جدا کرده‌اید، به مراسم بله‌برون می‌روید و ربع سکه‌ی بهار آزادی را که در مسیر خریداری کرده‌اید، به پدر مادر عروس نشان می‌دهید و تأکید می‌کنید مهر دخترشان عندالمطالبه است! بعد با نانوایی محل برای پخت بربری هماهنگ می‌کنید و …مبارک است ان‌شا‌ءالله!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا- طنز و کاریکاتور

سمساری قسمت بیست و یکم

ماجرای فاکتورها

امروز از آن روزهای بارانی بود. از صبح هوا ابری بود و حول و هوش ساعت نه باران گرفت. باران کمی بارید. بعد آسمان باز شد و دوباره گرفت. این بار باران نم نم و آرام آرام بارید. بعد بارش متوقف شد ولی هوا تا غروب گرفته ماند. پاییز دارد خودنمایی می‌کند. از صبح یک بند پیانو شنیدم. گاهی معروفی، گاهی محجوبی و گاهی هم از جوان‌ها مثل سامان احتشامی یا حریر شریعت‌زاده. هوای بارانی امروز برایم رنگ پیانو داشت.

از صبح مشغول جمع و جور کردن دکان بودم. روزهای این چنینی زیاد مشتری ندارم. مردم در روزهای بارانی ترجیح می‌دهند خانه بمانند تا بیایند بیرون خرید کنند. اگر کسی هم در خیابان باشد باعجله از در دکان می‌گذرد و می‌رود. این روز‌ها بهترین موقع برای گردگیری است و البته بهترین زمان برای دور هم جمع شدن. ساعت ده صبح تقریبا پانزده نفری از کسبه در دکان بودند. باران کار همه را کساد کرده بود. دکان‌ها را یا بسته بودند یا سپرده بودند به شاگرد‌ها و آمده بودند به ضیافت دکان ما. دو ساعتی تا نزدیک اذان با رفقا گپ زدیم. سه بار چای لاهیجان دم کردم. برای هر کس در لیوان خودش. یکی با قند، یکی با خرما، یکی با نبات و یکی با کشمش چای می‌نوشید. به قول سید یک مشت آدم فرسوده‌ایم. یکی مرض قند دارد، یکی بیماری قلبی، یکی آرتوروز، یکی بی‌خوابی، یکی پوکی استخوان، یکی فشار خون، یکی درد کمر. خلاصه آدم سالم میانمان نیست. مثل لشکر شکست خورده‌ایم. شکست خورده از بازی روزگار. از دور فلک. جماعت مو سفیده کرده‌ای هستیم که البته مو‌هایمان را در آسیا سفید نکرده‌ایم.

رفقا که رفتند من ماندم و دکان. باز سر خود را گرم کردم به تمیزی و جا به جا کردن وسایل تا وقت بکشم. روز پاییزی بلندی بود که انگار تمامی نداشت. کمی کلافه شدم. بیتی از ترانهٔ نواب صفا را زمزمه می‌کردم ولی هر چه می‌کردم آخرش یادم نمی‌آمد و خودم را با یک مصرع سرگرم کرده بودم. پیری است و هزار درد که یکی از آنها فراموشی است. توی همین فکر و خیال‌ها بودم و بلند بلند زمزمه می‌کردم: هستی چه بود؟، قصه پر رنج و ملالی… و مصرع دوم یادم نمی‌آمد که در باز شد و دختری و پسری جوان وارد دکان شدند. سلام کردند و خیلی آرام و باحوصله دو سه دور اجناس دکان را وارسی کردند و به همه سوراخ سنبه ها سرک کشیدند. معلوم بود تازه عروس دامادند. از کجا معلوم نمی‌دانم, ولی در طول در این چند سال خوب می‌دانم بفهمم تازه عروس داماد‌ها چه شکلی هستند. عروس خانم یک ساعت رومیزی قدیمی را برداشته بود. آن را آرام روی میز گذاشت و پرسید: قیمتش چند است؟ گفتم: برای عروس داماد‌ها فرق می‌کند. ارزان‌تر می‌دهم. دختر خندید و گفت: معلوم بود؟ گفتم: بله. پسر گفت: از کجا معلوم است؟ گفتم: نمی‌دانم، حس می‌کنم. پنجاه سال است توی این شغلم. شاید از نگاه‌تان به هم، شاید از نوع رفتارتان، نمی‌دانم، هر چه هست امیدوارم خوشبخت باشید. ساعت را توی روزنامه پیچیدم و دادم دست دختر خانم. گفتم: می‌شود هفتاد هزار تومان برای شما. قابل هم ندارد. پسر پول را حساب کرد و گفت: می‌شود فاکتور هم بدهید. گفتم: پسرم من فاکتور ندارم ولی شما هر وقت خواستید پس بیاورید من عین پول را برمی گردانم. خراب شدنش را بر گردن می‌گیرم. من را همه می‌شناسند, زیر حرفم نمی‌زنم. دختر که انگار فهمیده بود من کمی ناراحت شده‌ام گفت: فاکتور را برای این نمی‌خواهیم. برای تاریخش می‌خواهیم. آخر هر جا خریدی می‌کنیم و یا خاطره‌ای برایمان رقم می‌خورد چیزی یادگاری از آن روز برمی داریم. فاکتور را هم برای آن خواستیم تا یادمان نرود روزی در این تاریخ در خدمت شما بوده‌ایم و این ساعت را خریده‌ایم.

دوزاری‌ام که افتاد دعوت کردم بنشینند و چای بخورند و بعد بروند. تا عروس و داماد مشغول چای خوردن بودند. رفتم سراغ سید و دادم روی ورق بزرگ با خط خوشش بنویسد:

از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌تر، یادگاری که در این گنبد دوار بماند. زیرش هم دادم تاریخ بزند. بعد با سید برگشتیم داخل دکان و نوشته را تقدیم زوج جوان کردیم. عروس از خوشحالی گریه کرد و پسر هم خیلی خوشحال بود. دم رفتن سید بهشان گفت: عزیزان من, هر وقت و هر جا به مشکلی برخورد کردید روبروی هم بنشینید، دست‌های هم را بگیرید و نگاه توی چشم هم بکنید و مشکل را این جوری حل کنید. نه با پیغام پسغام فرستادن و دیگری را واسطه کردن. خدا پشت و پناه‌تان باشد به حق علی.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۸9 شنبه 8 مهر.

همان بهتر که امیر چخماق خراب شود

در خبر‌ها آمده بود که بچه‌ها و جوانان در محوطه‌ي تاریخی عمارت امیرچخماق فوتبال بازی می‌کنند و گاهی توپ‌هایشان به کاشی‌های این عمارت می‌خورد. همچنین شواری تأمین استان یزد میله‌ي بزرگی وسط این عمارت نصب کرده که موجبات ناراحتی اهل فرهنگ را فراهم آورده است.

 نکته‌ي اول درباره‌ي فوتبال بازی کردن در عمارت امیرچخماق است. به نظرم دوستان دارند مته به خشخاش می‌گذارند، عمارت امیرچخماق اگر قرار است با برخورد یک توپ پلاستیکی خراب بشود‌‌، همان بهتر که خراب بشود. این ساختمان‌های قدیمی که مثل ساختمان‌های حالا نیستند که، قرص و محکم هستند. این عمارت از دوره‌ي تیموریان تا حالا مقابل باد و باران و سیل و زلزله و جنگ دوام آورده است و بعید است شوت چند بچه مدرسه‌‌يی آن هم با توپ دولایه صدمه‌ای به آن بزند. ما باید بگذاریم بچه‌ها در فضاهای باستانی بازی کنند تا با فرهنگ و ادب و هنر مملکت آشنا بشوند. اصلا‌‌ همان بهتر که بچه‌های یزدی در عمارت امیرچخماق فوتبال بازی کنند، بازی کردن در آن‌جا خیلی بهتر از توی کوچه است!

درباره‌ي میله‌ای که شورای تامین استان در وسط میدان عمارت امیرچخماق نصب کرده است، هم باید بگویم شواری تأمینی که نتواند هر جایی که دلش خواست میله بگذارد، شورای تأمین نیست! باقی بقای‌تان.

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا- طنز و کاریکاتور

بفرمایید چای

پاسخ وزیر آموزش و پروش به ‌منتقدان نظام 6.3.3، پژوهشگاه 10 پژوهشگر داشت، 180 چایی‌بریز

یعنی به ازای هر پژوهشگر، 18 چایی‌بریز. البته انگار آقای وزیر متوجه نقش چای در پیشرفت بشریت نیستند. اصلا اگر پژوهشگر چای نخورد که نمی‌تواند پژوهش کند. در کشورهای خارجی به ازای هر پژوهشگر، 20 چایی‌بریز وجود دارد. 18 تا که رقمی نیست. آقای وزیر باید بداند که پژوهشگر جماعت مثل آدم‌های عادی نیست که از صبح تا شب با یک نوع چای سر کند. پژوهشگر باید در هر لحظه از پژوهش چای متناسب با آن لحظه بنوشد. چای سبز، چای سیاه، چای بهارنارنج، چای هل، چای کله‌مورچه، چای زعفران، چای ترش، چای دارچین و … و حتا گاهی گل گاوزبان و نعنا و انواع دم‌کرده‌ها.

درباره‌ی نقش چای در پیشرفت جوامع بشری خیلی می‌توان حرف زد. اصلا همین جلسه‌های اداری. اگر در آن‌ها چای نباشد، بازده‌شان به صفر می‌رسد. اصلا برخی برای چای خوردن و دور هم نشستن است که جلسه می‌گذارند! وگرنه بسیاری از مشکلات مملکت را به صورت تکی هم می‌شود از بین برد و نیاز به مشورت گرفتن و جلسه گذاشتن نیست.

راستی اگر قرار باشد هر جایی را که چایی‌بریز زیاد دارد، تعطیل کنیم، آن وقت دیگر جایی برای پژوهش و پیگیری کار مردم باقی نمی‌ماند. یعنی اگر بخواهیم به بخش آبدارخانه‌ی ادارات گیر بدهیم و پیله کنیم، باید بدانیم این کار مصداق تعطیل کردن کل امور اداری کشور است! بفرمایید چای.

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا- طنز و کاریکاتور

بقیه‌اش را خاویار بده

رییس سازمان شیلات ایران گفت: با توجه به افزایش سرمایه‌گذاری برای پرورش ماهیان خاویاری در آینده شاهد تولید انبوه خاویار و کاهش قیمت آن هستیم و قطعا خاویار دیگر محصول لوکس باقی نخواهد ماند و وارد سفره مردم می‌شود.

خدا را شکر بعد از مدت‌ها یک چیزی که کاملا به سفره‌ی مردم ربط دارد قرار است وارد سفره‌‌ها بشود. قبلا قرار بود پول نفت روی سفره‌ها بیاید که نمی‌دانیم چه شد که نیامد! شاید هم آمد و ما خبردار نشدیم. به هر حال ما از ورود خاویار به سفره‌های مردم حمایت می‌کنیم. به ویژه حالا که سفره‌ها جای کافی برای غذاهای جدید هم دارند. راستی اگر می‌شد قبل از خاویار، میگو، ماهی و گوشت گوساله را بر سر سفره‌ها آورد خیلی بهتر بود، آخر خاویار همین طوری خالی زیاد مزه نمی‌دهد ولی در کنار غذاهای دیگر خیلی هم عالی است.

فکر کنید روزی که پدر خانواده یک کنسرو خاویار را باز می‌کند و بچه‌ها خاویار را می‌گذارند لای بربری و مثل تن ماهی می‌خورند! ولی منتظر ماند و دید که با تولید انبوه، خاویار کیلویی سه میلیون تومان قرار است چقدر ارزان بشود که بر سر سفره‌ها بیاید. یعنی ممکن است آن قدر خاویار در کشور تولید بشود که مثلا از لواش ارزان‌تر بشود؟ تا طوری بشود که بقال‌ها به جای پول خرد بقیه‌ی پول آدم را خاویار بدهند؟ یعنی بقال بپرسد بقیه را آدامس بدهم؟ شما بگویید نخیر خاویار بدهید! البته که ممکن است، با کمک ماهیان خاویاری همه چیز امکان‌پذیر است. اصلا ان‌شاالله طوری بشود که خاویار را مجانی بین مردم توزیع کنند. بر چشم بد لعنت.

بازیکنان تیم‌ ملی فوتبال با خودشان چه فکر می‌کنند؟

– فکر می‌کنند ما باخت به لبنان را فراموش کرده‌ایم

– فکر می‌کنند ما چشم دیدن ثروت آن‌ها را نداریم

– فکر می‌کنند آسمان سوراخ شده است و آن‌ها از بالا افتاده‌اند پایین

– فکر می‌کنند ما هیچ چیز از فوتبال نمی‌فهمیم

– فکر می‌کنند کارشناسان هیچ چیز از فوتبال نمی‌فهمند

– فکر می‌کنند خودشان همه چیز را می‌فهمند

– فکر می‌کنند بازیکنان خوبی هستند

– فکر می‌کنند اگر دلار به 3000 تومان برسد، برای‌شان چقدر خوب می‌شود

– فکر می‌کنند قهرمانان المپیک هووی آن‌ها هستند

– فکر می‌کنند لبنان تیم خوبی بود

– فکر می‌کنند کره‌‌ي جنوبی را می‌برند

– فکر می‌کنند تماشاگران گیلاس هستند

– فکر می‌کنند مردم بازی آن‌ها را نگاه می‌کنند

– و فکر می‌کنند اگر ما این همه خوبیم، چرا توپ همیشه دست تیم مقابل است

البته بازیکنان تیم ملی در طول روز خیلی فکر می‌کنند، از فکرهای اقتصادی بگیرید تا فکرهای مربوط به فشن و مد و این‌ها؛ اما ما از همین‌جا از آن‌ها تشکر می‌کنیم که با این همه مشغله فرصت می‌کنند در تیم ملی بازی کنند. من که به شخصه از باخت مقابل لبنان ناراحت نیستم، به هر حال هر چیزی باید از یک جایی شروع شود. شکر خدا باختن مقابل لبنان از مقدماتی جام‌جهانی 2014 شروع شد. دست گل‌شان درد نکند!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا- طنز و کاریکاتور

چیزی که باید باشیم، باشیم

 ريیس اتحادیه‌ی سراسری فروشندگان میوه و تره‌بار استان تهران با بیان این‌که در حال حاضر قیمت هر کیلوگرم خیار گل‌خانه‌‌يي در میدان مرکزی میوه و تره‌بار در حدود 1800 تومان است، در عین حال گفت: قیمت این محصول باید در حدود 600 تا 800 تومان باشد.

ريیس اتحادیه‌ی سراسری فروشندگان میوه و تره‌بار استان تهران موضوعی فلسفی را مطرح کرده‌اند که امروزه درد جامعه است. ایشان به فرق آن‌چه هست و آن‌چه باید باشد، اشاره کرده‌اند. آن‌چه هست، خیار است کیلویی 1800 تومان و آن‌چه باید باشد، خیار است ولی کیلویی 800 تومان. مثل انواع اتومبیل داخلی و خارجی، یا برنج، مرغ، ماهی، لپه، سیرترشی، جارو، تخت، زودپز، میخ طویله، قیچی، شیر، منچ و… این‌ها هم دو نوع قیمت دارند؛ یکی قیمت آن‌چه که باید باشند و دیگری قیمت آن‌چه هستند!

همه چیز دنیا باید به سوی آن‌چه باید باشد، حرکت کند. رمز رشد در همین است. انسان هم باید آن‌ چیزی که باید باشد، باشد، نه این چیزی که هست. سیب‌زمینی هم با این‌که سیب‌زمینی است، باید آن‌چه باید باشد، باشد، نه این چیزی که هست. کوبیده و برگ هم به این صورت. بازیکنان تیم ملی هم. حتا من و خود شما، همه باید آن چیزی که باید باشیم، باشیم، نه این چیزی که هستیم. باقی بقای‌تان!

باز نشر از سرویس فرهنگی هنری ایسنا- طنز و کاریکاتور

بيانيه‌ی استادان لر زبان دانشگاه‌های خوزستان درباره‌ی نامه‌ی نژادپرستانه‌ی دانشگاه رامین

بخشي از جامعه دانشگاهي استان خوزستان در بيانيه‌اي با امضاي “جمعي از استادان لر زبان دانشگاه‌هاي خوزستان”، نامه نژادپرستانه رئيس سابق دانشگاه رامین را محكوم كردند و خواستار برخورد ريشه‌اي با معضل نژادپرستي در سطوح مديريتي استان خوزستان شدند.
متن اين بيانيه به اين شرح است:

امروز در شرايطي كه كه به فرمايش مقام عظماي ولايت، “جبهه استكبار همه تيرهاي خود را بر ضد ملت ايران، خرج كرده و به تيرهاي آخر رسيده” و در حالی كه برگزاري شكوهمند اجلاس سران غيرمتعهدها دنياي استكبار و نظام سلطه جهاني را سرافكنده و مستاصل نموده بود؛ دست دشمن از قلم دوستي نابخرد و بی‌بصیرت سر برآورد و سبب شد تا دنياي رسانه‌اي غرب كه دو هفته پيش به الاغی عروسكي دلخوش كرده بودند؛ این بار برای تهیه خوراک رسانه‌ای به سرپرست استادنمای دانشگاه رامین متوسل شوند و در شرايط كه ما بيش از هر زمان به وحدت و همدلي نياز داريم، بر طبل تفرقه و تشتت ملی و قومی بكوبند.

اقدام غير قابل دفاع سرپرست دانشگاه رامين، مصداق عيني “تير در خشاب خالي دشمن گذاشتن” است. اين اقدام جاهلانه چه در اثر سهل‌انگاري بوده و چه خداي ناكرده عامدانه باشد، سودش را فقط دشمن مترصد فرصت مي‌برد و دودش هم به چشم ملت مظلوم و صبور ايران اسلامي مي‌رود كه رفت.

ما جمعي از دانشگاهيان لرزبان استان خوزستان، ضمن عذرخواهي از محضر مقام معظم رهبري، مردم غيور لر و نمايندگان شريف مجلس، دانشجويان و فرهيختگان استان‌هاي همجوار خوزستان كه مجاهدات‌هاي بي‌بديل شان ناموس خوزستان و خوزستاني را از تجاوز دشمن بعث نجات داد، ضمن تشکر از وزير محترم به خاطر عزل فوری ایشان، خواستار اخراج سریع اين فرد هتاك از حريم مقدس دانشگاه هستيم.

از ریاست محترم دستگاه قضا، دادستان کل کشور، و دادستان‌های استان‌های ذکر شده در این نامه نژادپرستانه (استانهاي چهارمحال بختياري، لرستان، ايلام و خوزستان)، تقاضا داریم تا در اسرع وقت علیه این استادنما، به اتهام اقدام علیه امنیت ملی و توهین به قومیت ها، اعلام جرم نماید.

ضمناً بر خود لازم مي‌دانيم نكات زير را در جهت هرچه روشن‌تر شدن اذهان عموم مردم شريف ايران اسلامي ابراز داریم:

۱. نامه این فرد، تنها بیانگر اعتقادات و افکار ایشان و گروه قلیلی (که تعدادشان به انگشتان دو دست هم نمی‌رسد) از استادنماهای دانشگاه‌های خوزستان است که چندین سال است با توسل ظاهری به مقدسات، به تکفیر هر کسی که از ایشان بیشتر می‌فهمد، مشغول هستند.

در این میان، يكي از اين عده قليل استادنما، نابخردانه آنچه در دلش بوده به رشته تحریر درآورده است. لذا ما جمعي از دانشگاهیان لر زبان استان خوزستان ضمن اعلام برائت از این اقدام سخیف و نژادپرستانه؛ اعلام می‌داریم که قسمت اعظم پیشرفت‌های علمی دانشگاههای استان خوزستان در نتیجه تلاشهای مجاهدانه دانشجویان استان‌های یاد شده در نامه؛ حاصل شده است و برخود فرض می‌دانیم از تلاش و مجاهدت این دانشجویان ساعی تشکر و قدردانی نماییم.

۲. برخلاف ادعای این فرد، در سراسر این نامه هیچ اشاره‌ای به بومی گزینی یا افزایش پذیرش دانش آموزان خوزستانی نشده است و در واقع توجیهات ارائه شده از ایشان در مصاحبه هاي بعدي، دروغی بزرگ است که در راستای فرار به جلو و کسب حمایت مردم شریف خوزستان از ایشان صادر شده است. ایشان ابتدا با توهین و سپس با توجیه دروغ، اوج تقوای ادعايي خود را نشان داده است.

۳. ایشان در ادامه فرافکنی‌ها، ناتوانی مفرط خود در اداره دانشگاه را، حضور دانشجویان لر زبان نسبت داده و مدعی شده که سطح علمی دانشگاه با حضور این افراد تنزل یافته است تا به این صورت بتواند عدم تبدیل حکم سرپرستی دوساله خود به ریاست را، از سوی شورای عالی انقلاب فرهنگی توجیه کند. این در حالی است که در بسیاری از دانشگاه‌های ایران به ویژه خوزستان، دانشجویان استان های یاد شده جزء ۱۰ درصد اول قبولی‌های دوره های تحصيلات کمیلی به شمار می‌روند.

۴. این فرد هتاک، در این نامه آشکارا قوم لر را زمینه‌ساز ایجاد مشکلات فرهنگی برای دانشگاه اعلام کرده است. در جهت آگاهی ایشان و سایر کوته نظرانی که حرف دلشان با این فرد بی‌بصیرت یکسان است؛ باید عرض کنیم که قوم لر با اقتداء به مولای متقیان که “زره بدون پوشش پشت” می‌پوشید تا به دشمن پشت نكند؛ از دوره آریوبرزن تا پرافتخارترین دوره تاریخ ایران یعنی دوران دفاع مقدس، همیشه در خط مقدم و خط شکن بوده‌اند و در دوران صفویه که حکومت شیعی در ایران شکل گرفت بازوی توانمند صفویان در دفاع از مرزهاي كيان تشيع بوده‌اند. و در دوران مشروطه زیر پرچم علمای اسلام، اصفهان و تهران را از يوغ استبداد نجات دادند. قوم لر بیشترین شهدایش را در آغاز عملیات‌های غرورآفرین تقدیم اسلام و ایران نموده است که نشان دهنده غیرت و خط شکنی این قوم است. آری قوم لر مثل این فرد و دوستانش، بسیجیان بعد از جنگ نبوده و نیستند. قوم لر در هیچ دوره از تاریخ سترگ ایران مثل این فرد بی‌بصیرت و دوستانش بر ضد همبستگی ملی و تمامیت ارضی ایران اقدام ننموده است.

۵. برای ما دانشگاهیان استان خوزستان مایه شرمساری است که سکان هدایت قدیمی‌ترین دانشگاه استان و دانشگاهی که به جای دانشگاه جندی شاپور بنا نهاده شده، امروز به دست کسی است که نه تنها بهره‌ای از علم و فرهنگ نبرده؛ بلکه با بی‌بصیرتی تمام در شرایط حساس کشور برخلاف فرمایشات مقام معظم رهبری ضمن ایجاد تفرقه قومی، آشکار بر علیه امنیت ملی کشور اقدام می‌نماید. متاسفانه قاطبه دانشگاهیان استان بارها نظرات مشفقانه خود را در مورد عدم صلاحیت این فرد بی‌بصیرت اعلام نموده بودند اما گروهی خاص، به انحاء مختلف، وزرات علوم را از عزل نامبرده منصرف کردند.

در پایان از همه هم‌تباران بزرگوار قوم لر انتظار داریم همانگونه در دوران دفاع مقدس گوش به فرمان مقتدای خویش، حضرت امام (ره)، با جانفشانی خود دنیای استکبار را از رسیدن به مطامع نامشروعش ناکام گذاشتند؛ امروز نیز با تأسی و فرمانبری محض از مقام معظم رهبری، با حفظ آرامش و صبر انقلابی، نظام بین المللی سلطه را در خلق توطئه ای جدید ناکام گذارند.

با شناختی که از رئیس جمهور عدالت محور و وزیر محترم علوم داشتیم، می‌دانستیم که این فرد به زودی از مقام خود عزل خواهد شد. اما عزل ایشان اولین قدم است و انشاالله قوم بزرگ لر، در هر یک از شهرهای لرنشین، با اقامه حداقل یک دعوی علیه این فرد هتاک، شرایطی را فراهم آورند تا ایشان براي پاسخگويي در پيشگاه محكمه، تا آخر عمر از یک شهر لر نشین به شهر دیگر در سفر باشد تا بتواند با فرهنگ بزرگ قوم بزرگ لر بیشتر آشنا شود.

یقیناً چنین کاری بدون اینکه دشمنان ایران و اسلام بتوانند کوچکترین استفاده‌ای از آن داشته باشند، سبب خواهد شد که هیچ فرد نژادپرستی نتواند این گونه شفاف و رسمی به اقوام ایرانی توهین کند. ضمناً همانگونه که در این نامه ما هیچ اسمی از این فرد گستاخ نیاورده‌ایم، از عموم هم‌تباران خود انتظار داریم در جهت بزرگ نشدن این فرد کوته فکر، از این به بعد فقط به سمت سابق ایشان اشاره کنند.

+  با حکم وزیر علوم؛ سرپرست دانشگاه رامین خوزستان برکنار شد

سمساری قسمت بیستم

ماجرای دفترچه‌ها

سید خیلی کم عصبانی و شاکی می‌شود اما اگر بشود کسی جلودارش نیست. امروز سر ظهر با سید و کیارش نشسته بودیم توی دکان و داشتیم درباره‌ی درست کردن پیاده روی جلوی مغازه‌ها حرف می‌زدیم. آن قدر این مدت دم در دکان را کنده‌اند که مثل دلق مرقع شده است. یک قسمتش را شهرداری کند بعد آسفالت کرد. یک بخشش را مخابرات کند موزاییک کرد. یک جایی را سازمان آب کند سیمان کرد. یک جا را هم کندند و فقط خاک ریختند و کاری نکردند. سید می‌گفت باز خدا پدرشان را بیامرزد، یحتمل می‌دانند باز می‌خواهند بیایند بکنند گذاشته‌اند‌‌ همان خاکی بماند!
خلاصه داشتیم بحث می‌کردیم که آیا جلوی دکان‌ها را درست کنیم یا نه و آیا ممکن است باز هم بیایند بکنند یا خیر. کیارش‌‌ همان طور که داشت بحث می‌کرد با موبایل‌اش هم پیامک بازی می‌کرد. یعنی سرش پایین بود و پیامک می‌داد و البته در بحث هم شرکت می‌کرد. گاهی هم سرش را بالا می‌آورد و موبایل را روی میز می‌گذاشت و نگاهی به من و سید می‌کرد ولی با لرزیدن موبایل باز برش می‌داشت و دست به کار می‌شد. کیارش آن قدر این کار را ادامه داد که عاقبت سید را شاکی کرد. سید موبایل کیارش را از دستش گرفت و انداخت روی مبل راحتی دم در و کلی بار کیارش کرد که: یک ساعت است داریم حرف می‌زنیم تو سرت را از توی این موبایل بیرون نیاورده‌ای. چه می‌کنی؟ نمی‌فهمی توی جلسه‌ای؟ خدا لعنت کند کسی که این موبایل کوفتی را اختراع کرد که زندگی را از مردم گرفته است. خجالت بکش. هی من هیچی نمی‌گویم خودش از رو نمی‌رود. تو داری به ما توهین می‌کنی با این کارت… خلاصه چند دقیقه‌ای سید از خجالت کیارش درآمد. حرف‌های سید که تمام شد. کیارش خیلی آقا بلند شد و شانه سید را بوسید و عذرخواهی کرد و موبایل را برداشت و خاموش کرد. وقتی می‌گویم کیارش مرد است و آقاست همین است. این قدر که این جوان مودب است. این قدر که باادب است. یعنی جلوی سید پلک نزد و یک کلمه هم حرف نزند. سید بعد بلند شد رفت پیش کیارش نشست و گفت: ببخشید سرت داد زدم ولی حق‌ات بود. بعد کیارش گفت: شما سرم را هم بزنید مختارید. آقا سید حرف حق جواب ندارد. شما بزرگ‌تر مایی. من اشتباه کردم. بعد به شوخی گفت: هر چه می‌کشیم از دست این زن‌ها می‌کشیم، داشتم با پونه پیامک رد و بدل می‌کردم. کیارش این را که گفت من پریدم وسط معرکه و گفتم: هی هی پشت سر دختر من حرف زدی نزدی‌ها، می‌گذارم کف دستش‌ها! کیارش خندید و گفت: غلط کردم یک بار نگویید که بیچاره می‌شوم. خنده‌ها که تمام شد بحث را ادامه دادیم و قرار مدار درست کردن پیاده رو را گذاشتیم. کیارش زود‌تر خداحافظی کرد و رفت. سید چند دقیقه‌ای ماند. چای خوردیم و این آواز دشتی علی رضا قربانی را که تازه خوانده با هم شنیدیم و کیف کردیم. غزل‌اش مال سایه است و قربانی هم خوب خوانده است انصافا خوب خوانده است. سید یک جاهای آواز می‌گفت ماشاالله. واقعا هم ماشاالله دارد. حریق خزان آلبوم درخور و شنیدنی‌ای است!

سید که رفت به یاد جوانی خودم افتادم. کشو را باز کردم و دفترچه‌هایمان را بیرون آوردم. آن وقت‌ها زن و شوهر‌ها و نامزد‌ها با نامه و تلگرف و خیلی کم با تلفن با هم حرف می‌زدند. ما حرف‌هایمان راتوی دفترچه می‌نوشتیم و بعد وقتی همدیگر را می‌دیدم دفترچه‌ها را عوض می‌کردیم و حرف‌های هم را می‌خواندیم. ما از روز خواستگاری شروع کردیم به دفترچه نوشتن و بعد تا سال‌ها برای هم دفترچه نوشتیم. من هر وقت ماموریت می‌رفتم با خودم دفترچه‌ای می‌بردم و می‌نوشتم و‌گاه تلفن می‌کردم تا صدای آن خدابیامرز را بشنوم. صدایش را که می‌شنیدم آتشی درونم شعله می‌کشید و دوباره قلمم به نوشتن می‌افتاد. دفترچه‌های دوران نامزدی را آورده‌ام توی دکان تا مثل حالا که دلم تنگ می‌شوند بخوانمشان. دفترچه‌هایی با خط او و خط من. با عطر او… نامه‌هایمان را هم دارم. همه را. ما آن وقت‌ها از هم دور بودیم و وسایل ارتباطی اینجوری نبود و زیاد وقت حرف زدن نداشتیم. اما وقتی زیر یک سقف رفتیم باز هم نوشتیم اما از تعداد نوشته‌هایمان کم شد. چون وقتی آدم می‌تواند حرف را توی چشم محبوبش بزند چرا همه را بنوسید. نمی‌دانم چرا برخی از جوان‌ها پیامک را جایگزین همه چیز کرده‌اند. نمی‌دانم. شاید این نسل را نمی‌فهمم. نمی‌دانم. بگذریم. یکی از دفترچه‌های خودم را باز می‌کنم. تابستان سال ۱۳۲۹ به ماموریت رفته بودم. آن وقت نامزد بودیم و من توی دفترچه نوشته‌ام: حالا که از تو دورم بیشتر دلم برایت تنگ می‌شود. اوایل هم دلم برایت تنگ شد که دیدم جایت در زندگی‌ام خالی است. حالا خوب می‌دانم دلتنگی آغاز عاشقی است.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۸7 شنبه 25 شهریور.