من مرده شما زنده

همان طور که می‌دانید شبکه‌ی ضاله‌ی «من‌وتو» چند روز است شروع به پخش برنامه‌ای کرده است با عنوان «جفت شش» که یک دوره مسابقات تخته‌نرد است. من مرده شما زنده اگر تا یکی دو ماه دیگر دوستان کپی‌کار برنامه‌ای با عنوان مارپله یا منچ یا فوتبال‌دستی یا روپولی یا نون بیار کباب ببری چیزی تولید نکردند هر چه می‌خواهید به من بگویید! اسمش را می‌گذارند مثلا منچ ایرانی یا دوز ایرانی با شرکت هنرمندان.

بانک مرکزی با غرور مردم بازی می‌کند

به گفته‌‌ی دبير كل بانك مركزي، در صورتي كه اجازه تمديد استفاده از ايران‌چك داده نشود، بانك مركزي انتشار اسكناس‌هاي 20هزار توماني را پيشنهاد خواهد داد.

 حالا چرا 20هزار تومانی؟ چرا وقتی ایران‌چک 50هزارتومانی را از رده‌ خارج می‌کنند، به جایش اسکناس 50هزارتومانی چاپ نمی‌کنند؟ چرا عاقل کند کاری؟ از همین الآن مثل روز روشن است که بعد از چاپ اسکناس 20هزارتومانی نیاز به اسکناس درشت‌تر هست. اصلا ما دیگر به ايران‌چك 50هزارتومانی عادت کرده‌ایم. مردم خوب می‌دانند چه لذتی دارد وقتی یک ايران‌چك 50هزارتومانی را می‌گذاری روی پیشخوان بقالی و بقال همه‌ی ايران‌چك 50هزارتومانی را به ازای چند قلم قوطی کنسرو و یک ران مرغ و مقداری پفک برمی‌دارد. اصلا آدم احساس غرور می‌کند! احساس شعف می‌کند.

 من از مسؤولین بانک مرکزی تقاضامندم که هر چه می‌توانند پول درشت‌تر چاپ کنند. به خدا کار خیر می‌کنند پول درشت چاپ کنند. مثلا فکر کنید آدم یک اسکناس 100هزارتومانی را بردارد برود میدان تره‌بار و راحت خرج کند و برگردد. این‌طوری دیگر به توسعه‌ی دستگاه‌‌های کارت‌خوان و این جنگولک‌بازی‌ها نیاز نیست. همین دیروز ماشینم را بردم برای تعویض رادیاتور پیش مکانیک محل. خرجش 540هزارتومان شد. خواستم کارت بکشم؛ ولی هر چه کشیدم، نشد. حالا فکر کنید اگر اسکناس 500هزار تومانی داشتم، به چه راحتی پول را پرداخت می‌کردم! باغرور. باشعف.

 من از بانک مرکزی درخواست می‌کنم با غرور مردم بازی نکند. برای ما که عمری تراول پنجاهی کوبیده‌ام روی میز، اسکناس 20هزارتومانی افت دارد. زشت است!

 بازنشر از سرویس فرهنگی و هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

احمدی‌نژاد درگذشت عمه‌ی رییس جمهور کومور را تسلیت گفت

دکتر محمود احمدی نژاد در پیامی درگذشت مادر رییس جمهور سیرالئون را به دولت و ملت این کشور تسلیت گفت. همچنین در پیام جداگانه‌ای درگذشت عمه‌ی رییس جمهور جزایر کومور را نیز تسلیت گفتند. متن پیام رییس جمهور به این شرح است:

جناب آقای بوبوبوبوتانتا
رییس‌جمهوری جزایر کومور

در گذشت مادام الی، عمه‌ی گرامی‌تان را که عمه‌ا‌ی مهربان، خانه‌دار و برادرزاده دوست بود، به جنابعالی، دولت و ملت کومور و شوهر عمه‌ی عزیزتان تسلیت می‌گویم.

ضمن ابراز همدردی با جنابعالی و ملت کومور، از خداوند متعال غفران و رحمت الهی برای آن عمه‌ي مرحومه، صبر و شکیبایی بازماندگان و سربلندی و شادکامی دولت و ملت کومور را مسألت دارم.

محمود احمدی‌نژاد
رییس‌جمهوری اسلامی ایران

فقط 59 روز به آباد شدن اهر و ورزقان باقی مانده است!

يك مقام مسؤول اعلام كرد: منازل و خانه‌های آسیب‌دیده در اهر و ورزقان، تا قبل از شروع زمستان بازسازی خواهند شد.

 من خودم چند بار این خبر را خواندم و در همین خبرگزاری محترم ایسنا هم به دقت مطالعه کردم و دیدم نه‌خیر منظور ایشان از دو ماه همان دو ماه است؛ یعنی به عبارتی 60 روز. یعنی در 60 روز قرار است که همه‌ی خرابی‌ها تبدیل به آبادی بشود. یعنی همه‌ی این خاک و خل‌های حاصل از زلزله جمع می‌شود. زمین کنده می‌شود. فونداسیون اصولی تشکیل می‌شود و بعد خانه‌های مستحکم و ضدزلزله ساخته می‌شوند. خیلی هم خوب، خیلی هم عالی. چه چیزی بهتر از این‌که زلزله‌زدگان زمستان در خانه‌های نوساخته‌ی ضدزلزله زندگی کنند. آدم در خواب هم چنین چیزی نمی‌بیند، ولی: اصلا قصد سیاه‌نمایی ندارم؛ ولی با خواندن این خبر امیر پسر کوچک کلاس اولی همسایه‌مان را صدا کردم و گفتم: عمو جان از زلزله که خبر داری. گفت: بله عمو در ماهواره خبرش را شنیده‌ام. گفتم: عمو جان بیا این عکس‌های زلزله را نگاه کن. بعد چندین عکس هوایی و زمینی از خرابی‌های را نشانم دادم و گفتم: عمو جان خیلی از روستاها کلا خراب شده‌اند و با خاک یکسان شده‌اند. با خاک یکسان شدن می‌دانی یعنی چه؟ گفت: بله عمو می‌دانم. گفتم: حالا به نظرت همه‌ی این خرابی‌ها را می‌توانیم در دو ماه درست کنیم؟ امیر اول نگاهی به انگشتانش کرد و چیزی شمرد و بعد رو کرد به من گفت: دوماهه؟ گفتم: بله. گفت: بستگی دارد چطور بسازند. می‌گویند در ژاپن خانه‌هایی هست که هر چه هم زلزله بیاید، اصلا خراب نمی‌شوند. خانه‌هاشان ضدخرابی است.

 حالا این ما و این شما و این 59 روز باقی‌مانده. گمان نمی‌کنم با مقوا هم بشود در 59 روز به جای خانه‌های خراب‌شده چیزی ساخت. گرچه اگر ساخته بشود، همه خوشحال می‌شویم.

 بازنشر از سرویس فرهنگی و هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

پوز زلزله‌ی بم را بزنید تا خبررسانی شود

دو روز است که همه گله می‌کنند چرا زلزله‌ی آذربایجان در تلویزیون انعکاس داده نشده است. عرض به خدمت شما که ملاک برای خبررسانی زلزله‌ی بم است. مگر زلزله‌ی درود لرستان خبررسانی شد که زلزله‌ی اهر و ورزقان بشود؟ سیصد کشته که رقمی نیست، سی‌هزار نفر که کشته نشده‌اند، سیصد نفر کشته شده‌اند. آذربایجان مثلا مثل سوریه که درگیر جنگ داخلی و مناسبات دیپلماتیک نیست که نیاز مبرم به خبررسانی داشته باشد. به هر حال اگر خبررسانی می‌خواهید، ملاک برای خبررسانی زلزله‌ی بم است، پوز زلزله‌ی بم را بزنید بلکه خبررسانی شود!

سمساری قسمت شانزدهم

ماجرای کتاب‌فروشی

آقای پرتوی را دیگر می‌شناسید. صاحب کتاب‌فروشی دانش که چسبیده به دکان سید است. پرتوی هم مثل من و سید از قدیمی‌های محل است. چهل سال است کتاب می‌فروشد. آن موقع‌ها کلی از بزرگان ادب و هنر مشتری‌اش بودند. اخوان را یک بار خودم دیدم که آمد اینجا. سایه را. آقای گلشیری در دهه‌ی شصت زیاد اینجا می‌آمد و از قدیمی‌ترها مرحوم سعید نفیسی هم می‌آمد گاه گاهی. آن روزها که کافه‌نشینی در حوالی منوچهری و میدان فردوسی و لاله‌زار رواج داشت مغازه‌ی پرتوی هم مشتری زیاد داشت. اما حالا راسته‌ی پررونق کتاب‌فروشی راسته‌ی انقلاب و کریم‌خان است و دکان او تنها دکان کتاب‌فروشی باقی مانده از روزهای قدیمی این راسته است.
برخی از شغل‌ها به ظاهر ساده‌اند ولی به نظر من از سخت‌ترین مشاغل دنیا هستند. مثل همین کتاب‌فروشی. الان این جوری است که هر کس فکر می‌کند می‌تواند کتاب‌فروشی بزند. قدیم این جوری نبود. کتاب‌فروش‌ها از اهل ادب و فرهنگ بودند. مثل همین پرتوی خودمان که معلم ادبیات بوده است. از بچگی هم وردستی کرده است در کتاب‌فروشی‌ها. شما همین الان برو پیش اقای پرتوی ببین این آدم چقدر ادبیات و تاریخ می‌داند. وقتی کسی کتابی می‌خواهد چگونه راهنمایی‌اش می‌کند. کتاب‌فروش یعنی این، نه این که وقتی می‌شنود کدام رمان قرن نوزدهم فرانسه برای یک خانم خانه‌دار مناسب است زل بزند توی چشم مشتری. آقای پرتوی از این کتاب‌فروش‌هاست. کتاب‌فروشی‌اش هم فقط کتاب‌فروشی است. لوازم‌التحریر و کاعذ کادو و عروسک و… ندارد. به قول سید مثل برخی از کتاب‌فروشی‌ها نیست که اگر روی‌شان بشود توی کتاب‌فروشی وقت رمضان هلیم و وقت نوروز ماهی قرمز هم می‌فروشند.
از صدقه‌سر آقای پرتوی چهل سال است کتاب می‌خوانم. هر بار که کتاب تازه‌ای می‌رسد از پرتوی قرض می‌گیرم و می‌خوانم. کتاب‌های شعر، طنز، تاریخی و سیاسی. اگر از جلوی کتاب‌روشی دانش رد بشوید می‌بینید که درشت روی شیشه‌اش نوشته است: کتاب به امانت داده می‌شود. پرتوی در ازای امانت کتاب مبلغ کتاب  را گرو برمی‌دارد و بعد از بازگرداندن کتاب عین وجه را به مشتری برمی‌گرداند. خودش می‌گویند: همین که مردم کتاب بخوانند برایم کافی است. البته همین کار پرتوی باعث می‌شود که کتاب‌هایش بیشتر فروش بروند. بارها شده کسانی که کتاب امانت برده‌اند برنگشته‌اند و کتاب را خریده‌اند.

امروز ظهر روز بدی برای آقای پرتوی بود. خبر رسید یکی از دامادهایش در تصادف اتومبیل به رحمت خدا رفته است. سر ظهر پرتوی کرکره‌ی مغازه را پایین کشید و رفت. سید و یکی دو نفر از کسبه هم  همراهی‌اش کردند و آنها هم کرکره‌ها را پایین کشیدند. من ماندم و رفتم توی خیابان سعدی دادم روی پارچه‌ای تسلیت نوشتند و آوردم به کرکره‌ی کتاب‌فروشی آویزان کردم. سید دو سه ساعتی بعد برگشت. غمگین بود. جنازه را تحویل گرفته بودند و باقی کارها را انجام داده بودند برای فردا. با سید مشغول گپ زدن بودم که اقای پرتوی آمد تو. تعجب کردیم. تسلیت گفتم. نشست. فاتحه‌ای خواندیم. مرد کمی گریه کرد. سبک شد. رسم ادب به جا آورد از بابت نصب تسلیت. سید گفت: چه خیری بود که برگشتی؟ پرتوی دست کرد و کلید دکان را از توی جیبش درآورد و گذاشت روی میز و گفت: فردا بعد از مراسم تدفین برمی‌گردم دکان. سید نگاهی به من کرد، دست پرتوی را در دست گرفت و فشار داد و پرسید: می‌دانی که رسم نیست. تا سوم بمان لااقل. پرتوی در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود گفت: دو دلیل دارم. یکی این که نمی‌خواهم کتاب‌فروشی بسته باشد و مردم بی کتاب بمانند، دیگری این که خانه بمانم خرد می‌شوم زیر نگاه دخترم و بچه‌هایش. خواهش می‌کنم بعد از مراسم من را بیاورید در مغازه بگذارید خودم را سرگرم کار کنم بلکه این داغ داغانم نکند.
پرتوی که رفت سید گفت: می‌دانی چرا پرتوی اصرار دارد دکانش باز باشد؟ گفتم: نه. گفت: سال‌ها پیش وقتی پرتوی نوجوان است یکی از اقوام کتاب‌فروشی محل فوت می‌کند و کتاب‌فروش تا هفتم مغاره را می‌بندد و پرتوی که آن موقع دو قران گرو گذاشته بوده و کتاب امانت گرفته بوده و وقتی برمی‌گردد کتاب را پس بدهد و کتاب جدید امانت بگیرد می‌بیند دکان بسته است و همین طور یک هفته می‌آید و می‌رود تا عاقبت دکان را باز می‌کنند. همانجا با خودش شرط می‌کند اگر روزی کتاب‌فروش شد حتا یک روز هم مغاره را تعطیل نکند. بعد سرش را آورد نزدیک و گفت: فردا بعد از مراسم می‌سپارم حاج آقا بگوید که پرتوی به حرمت این که دامادش اهل قلم و مدرس دانشگاه بود همین امروز مغازه را باز می‌کند. گفتم: چرا؟ گفت: می‌ترسم از حرف مردم. که فرداروز بگویند فلانی یک روز بعد از مرگ دامادش در خانه ننشست.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۸3 پنج‌شنبه ۱9 مرداد.

کارگاه آشنایی با طنز و طنزنویسی

قرار است در مهرماه یک دوره کارگاه آشنایی با طنز و طنزنویسی برگزار کنم. محل تشکیل کارگاه حوالی میدان هفت‌تیر است. اگر مایل به شرکت در این کارگاه هستید لطفا به نشانی مندرج در سربرگ وبلاگ ایمیل بزنید تا شما را به مسئولان مرتبط کنم و چکیده‌ای از برنامه‌های کارگاه را برایتان بفرستم. جلسه‌های این کارگاه دو بار در هفته‌ برگزار می‌شود و نزدیک به سه ماه طول می‌کشد. بدیهی است که قبل از شروع کارگاه یک مصاحبه‌ی حضوری انجام خواهد شد.

چگونه اختلاس کنیم که گیر نیفتیم!

آخرین اختلاسی که مأموران سازمان بازرسی کل کشور کشف کرده‌اند، مربوط به اختلاس 15 میلیارد تومانی در بنیاد شهید است که نشان می‌دهد اختلاس‌کنندگان محترم همه‌ي موارد ایمنی اختلاس را رعایت نمی‌کنند و متأسفانه گیر می‌افتند. از آن‌جا که فن اختلاس در کشور ما از فنون نوپاست؛ لذا باید هر چه بیش‌تر درباره‌ی روش‌های نوین اختلاس اطلاع‌رسانی شود تا در آینده شاهد کشف اختلاس‌ها نباشیم. مختلسین محترم باید در هنگامه اختلاس از آغاز تا پایان موارد زیر را مو به مو رعایت کنند:

 – به هیچ‌کس اعتماد نکنید و بیش‌تر از چهار ـ پنج نفر را درگیر نکنید تا درصد لو رفتن‌تان به حداقل برسد.

 – از یک جا اختلاس کنید. حرص نزنید که کل پول مملکت را بالا بکشید. با اولین اختلاس خدا را شکر کنید و کار را تمام کنید و ادامه ندهید.

 – به کم راضی باشید. تجربه ثابت کرده است تا 10 میلیارد تومان برای ادامه‌ی زندگی شما و آیندگان کافی است. اگر بیش‌تر از 10 میلیارد بخورید، امکان گیر افتادن‌تان بيش‌تر مي‌شود.

 – از سازمان‌های بی‌پول و کوچک اختلاس نکنید. سعی کنید از سازمان‌های بزرگ و پول‌دار اختلاس کنید.

 – اگر شهروند کشور دیگری نیستید، بهتر است از فکر اختلاس بیرون بیایید و نان حلال به خانه ببرید؛ ولی اگر در کشور دیگری حق شهروندی دارید، بلافاصله بعد از اتمام اختلاس، فرار کنید و از زندگی لذت ببرید.

 – از همان اول بخشی از مبلغ اختلاس را به نیازمندان اختصاص بدهید تا آن‌ها هم در این سفره که پهن شده، سهیم باشند.

 – مثل ندیدبدید‌ها تا یک پولی به حساب‌تان آمد، خرجش نکنید و ماشین گران و خانه‌ی آن‌چنانی نخرید؛ چون مردم حسود چشم‌تان می‌زنند و لو می‌روید.

 – هرگز آبدارچی اداره یا سازمان مربوطه را وارد تیم اختلاس نکنید؛ چون این صنف دهن قرصی ندارند و خواسته و ناخواسته شما را لو می‌دهند. کارمندان محترم ترابری سازمان‌ها هم به همین نحو باید از دایره‌ی تیم شما خارج باشند.

 – به دلار و یورو اختلاس نکنید؛ چون زیاد بالا و پایین می‌شوند. تومان از همه چیز بهتر است!

 – همیشه سعي كنيد رابطه خويشي با آدم‌هاي كله‌گنده روبه‌راه كنيد تا در روند دادرسی و دادگاه به دردتان بخورد.

 – بعد از مچ‌گيري دو قورت و نيم‌تان باقي باشد و بدون آن‌كه حاضر به عذرخواهي شويد، مدعي شويد قبل از آن‌كه شما اختلاس‌گر باشيد، كاشف اختلاس هستيد.

 – موفق و پیروز باشید!

بازنشر از سرویس فرهنگی و هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

موج گسترده‌ی سرما در جشنواره‌های سینمایی اروپا

در پی اظهارات اخیر عليرضا سجادپور، موج گسترده‌ی سرما جشنواره‌های سینمایی اروپا را فراگرفت!

علیرضا سجادپور گفته است: «در حال حاضر مشغول بررسی این موضوع هستیم که به دلیل تحریم‌هایی که اروپاییان علیه ملت ایران انجام داده‌اند، ما نیز اجازه حضور فیلم‌های ایرانی را که گرمابخش جشنواره‌های آن‌هاست، ندهیم».

بعد از این سخنان، فروش بلیت‌های شصت‌ونهمین دوره جشنواره فیلم ونیز متوقف شد و دبیرخانه‌ی جشنواره‌ی کن نشست فوق‌العاده تشکیل داد. بنا بر گزارش‌‌ها، کارشناسان سینما هشدار داده‌اند که تحریم جشنواره‌ها از سوی ایران می‌تواند به مرگ جشنواره‌های سینمایی منجر بشود! خبرهای تأییدشده حکایت از سفر یک هیأت بلندپایه‌ی سینمایی اتحاديه اروپا به ایران برای مذاکره با آقای سجادپور دارد.

در این بین برخی از کارشناسان، حضور ایران در جشنواره‌های جهانی را مثبت ارزیابی می‌کنند و آن‌جا را محل و رسانه‌ای برای اثبات حقانیت ایران می‌دانند و اعتقاد دارند نباید حضور در جشنواره‌های خارجی را از دست داد! این کارشناسان در ادامه هشدار دادند سرمای ایجادشده در جشنواره‌های خارجی به نفع هیچ‌کس نیست و بهتر است آقای سجادپور از ورود گرما به این جشنوار‌ه‌ها جلوگیری نکند؛ چون ممکن است سینماهای خودمان طاقت این همه گرما را نداشته باشند!

بازنشر از سرویس فرهنگی و هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

سمساری قسمت پانزدهم

ماجرای خانواده‌ی سید

سید سه پسر و یک دختر دارد. هر چهارتا هم ماشاالله درس ‌خوانده‌اند و کسی شده‌اند. محمد پسر بزرگش موسیقی‌دان است. خارج از کشور زندگی می‌کند و آنجا در دانشگاه درس می‌دهد. حامد پسر بعدی مهندس برق است و مهدی پسر کوچکش روزنامه‌نگار است و توی مجله‌ها می‌نویسد و در کار رادیو هم هست. مهری دختر سید از همه‌ی فرزندانش بزرگ‌تر است و معلم بازنشسته‌ی ادبیات است. امروز همه آمده بودند دکان سید. به اتفاق مادر گرامی‌شان. جمع شدن خانواده‌ی سید در دکان به دلیل آمدن محمد بود. محمد چند روزی است که از آلمان برگشته. این خانواده یک رسمی دارد و آن همین جمع شدن در دکان پدر است. هر وقت محمد می‌آید یک روز همه می‌آیند دکان.
داخل دکان صحافی سید غوغایی بود. اول که خانواده آمد شده بود مثل قبل از آغاز کنسرت. هر کدام از بچه‌ها یکی از سازهای روی دیوار را برداشته بود و مشغول کوک کردن بود. سید این بچه‌ها را با ساز بزرگ کرده است و همه‌شان یک سازی می‌زنند. سید وسط آن شلوغی هی به بچه‌ها می‌گفت مواظب باشید امانت است. خلاصه وقتی سازها کوک شد خانواده‌ی سید یک چهارمضراب ماهور نواخت. خودشان به آن می‌گویند چهارمضراب خانوادگی. چهارمضراب که تمام شد محمد با سه‌تار چند دقیقه‌ای زد و بعد بچه‌ها باز سازها را روی دیوار آویزان کردند. این بچه‌ها هر کدام یک جنبه از شخصیت سید را به ارث برده‌اند. من که شصت سال است با سید رفیقم می‌دانم که اگر سید را تجزیه کنیم می‌شود همین چهار فرزند. ماشاالله همه اهل کمالات و هنرمند. البته این وسط از خانم والده‌شان هم نباید گذشت. صدیقه خانم زنی است کاردان و مهربان که بچه‌ها را خوب تربیت کرده است. این سید و صدیقه خانم در جوانی عاشق و معشوق بوده‌اند. خودم خوب یادم هست تمام آن شب‌هایی را که سید در فراق صدیقه خانم گریه می‌کرد. البته مشکلی نبود و خیلی زود ازدواج کردند. مشکل فقط این بود که پدر خدابیامرز صدیقه خانم، آن موقع کمی تنگ‌دست بود و برای مهیا کردن جهاز از سید وقت می‌خواست و سید هم که آتش عشق در دلش خاموش نمی‌شد می‌گفت جهاز نمی‌خواهم. و پدر صدیقه خانم می‌گفت دختر بدون جهاز به خانه‌ی بخت نمی‌فرستم. خلاصه این ماجرا چند ماهی ادامه داشت تا زد و خدا گره از مشکل پدر صدیقه خانم باز کرد و وصلت سر گرفت.
سید بچه‌هایش را بابا صدا می‌کند. هنوز بعد از این همه سال طوری می‌گوید بابا که انگار بچه‌ی سه ساله را صدا می‌زند. سید می‌گوید بابا یکی از بچه‌ها جواب می‌دهد جان بابا، یکی جواب می‌دهد جانم بابا، یکی جواب می‌دهد بفرما بابا… ولی این بچه‌ها که حالا هر کدام برای خودشان بابا و مامان شده‌اند و سنی ازشان گذشته وقتی به بابا مامان خوشان می‌رسند بچه می‌شوند. یعنی اگر بدانید اینها این پیرمرد را چقدر اذیت کردند امروز. محمد گیر داده بود که آن تار قدیمی معروف گران‌قیمت را بدهد ببرد آلمان و در سفر بعدی برگرداند. سید می‌گفت امانت است نمی‌شود. محمد می‌گفت بابا جان سی سال است طرف برنگشته. سید می‌گفت اگر برگشت چه؟ محمد همین طور که داشت با سید کل‌کل می‌کرد تار را از روی دیوار برداشت. سید گفت بگذار باشد. محمد گفت می‌برمش. سید به طرف محمد رفت تا تار را از دست او بگیرد که محمد تار را به مهری سپرد. مهری در حالی که از سید فرار می‌کرد چرخی در دکان زد و تار را داد دست حامد… یعنی چند دقیقه این بچه‌ها پیرمرد را وسط دکان چرخاندند و حرص دادند. من و صدیقه خانم هم که از خنده روده‌بر شده بودیم. سید راست می‌گوید وقتی می‌گوید بچه آدم هفتاد ساله هم که بشود باز بچه‌ی آدم است. بعد از مراسم تاربازی رفتیم دکان من تا چای بخوریم. برای زیرصدای مجلس پیانو گذاشتم. از جواد خان معروفی. صدایش را زیاد نکردم ولی کم هم نکردم تا شنیده بشود. چای ریختم و نشستم پیش خانواده‌ی سید. محمد پیش بابا نشسته بود و هی سر سید را می‌بوسید. شب همه خانه‌ي سید دعوت بودند. همه‌ی عروس‌ها و نوه‌ها و نتیجه‌‌ها و تنها داماد سید شوهر مهری خانم که خودش استاد خطاطی است. کمی که گذشت خودم را از جمع جدا کردم و به بهانه‌ي شستن پیاله‌ها رفتم تا خانواده را تنها بگذارم با حرف‌های خانوادگی‌شان. ربع ساعت گذشت که باز به جمع پیوستم. تا نشستم محمد گفت: عموجان دیگر چه خبر. بچه‌ها من را عمو صدا می‌کنند. از همان وقتی که زبان باز کردند به من گفتند عمو. هنوز بعد از این همه سال وقتی یکی از این بچه‌‌ها می‌گوید عمو قند در دلم آب می‌شود. گفتم سلامتی عموجان، شکر. محمد گفت سلامت باشید عموجان. بچه‌ها که رفتند سید هم به دکان خودش رفت تا کارهای عقب افتاده را سامان بدهد. من هم نشستم به پای چای و نوار. این را نه عنوان نصیحت بلکه به عنوان وصیت از من داشته باشید که خانواده داشتن خیلی خوب است. به خوبی خانواده‌ي سید.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۸2 پنج‌شنبه 12 مرداد.