سمساری قسمت هجدهم

ماجرای گروه پنج نفره

آدم ممکن است در زندگی خیلی رفیق داشته باشد ولی همه‌شان رفیق فابریک آدم نیستند. یعنی همه سید نمی‌شوند. شما هم حتما رفقایی دارید که به قول ما قدیمی‌ها با شما رفیق جانی هستند. یعنی برای شما جان می‌دهند. یکی از موهبت‌های زندگی رفیق خوب است. رفیق خوب مثل همساده‌ی خوب است. حتا اگر آدم یک رفیق جانی در زندگی داشته باشد برایش کافی است. نمی‌دانم این روزها چه قدر رفاقت‌ها جانی است اما آن موقع یعنی وقتی که جوان بودم چهار رفیق جانی داشتم. یکی‌شان همین سید است که عمرش دراز باد. رفیق سال‌های دور که دیگر خوب می‌شناسیدش. سه تای دیگر اما حالا در خانه‌ی حق آرمیده‌اند و عمرشان را داه‌اند به شما. آن سه نفر یکی حاج محمود برقانی، یکی مشدی حیدر قاسم‌زادگان و یکی میرزا محمد فرخ‌الدوله بود. خدا رحمت‌شان کند. هر سه نفر توی همین پنچ شش سال گذشته به رحمت خدا رفتند. نور به قبرشان ببارد که به معنی تمام کلمه دوست بودند. ما پنچ نفر نزدیک به پنجاه سال با هم زندگی کردیم و خانه‌یکی بودیم. اگر یک روز به دکان سمساری تشریف بیاورید می‌بینید قاب عکس بزرگی روی دیوار است از پنچ جوان سرحال و خندان که زیر پل اهواز دست در گردن هم انداخته‌اند و پل پشت سر آنها خودنمایی می‌کند. عکس مال سال‌های بعد از شهریور بیست است. چند سالی بود پل اهواز را ساخته بودند. آن روزها ما جنوب زیاد می‌رفتیم. می‌رفتیم آبادان و تا صبح کنار مشعل‌های چاه نفت بیدار می‌ماندیم و گپ می‌زدیم. این عکس عکس اولین سفرمان است. بعدها تا چهل و چند سالگی هم با رفقا سفر می‌رفتیم. اگر بگویم کل ایران را گشته‌ایم دروغ نگفته‌ام. هر پنج نفر اهل سفر بودیم. با پیکان و ژیان سفر می‌کردیم. سید آن موقع سید ژیان داشت و مرحوم میرزا محمد پیکان. بسته به نوع سفر ماشین انتخاب می‌کردیم. یک سال حتا یادم هست برای سفر به مناطق کوهستانی لرستان یک لندرور خریدم، سفر رفتیم و بعد لندرور را فروختیم. سفرهای‌مان ادامه داشت تا بیماری یک پای مرحوم مشدی حیدر را از کار انداخت. از آن روز دیگر سفر نرفتیم. مشدی حیدر کشتی‌گیر قدر محله و باستانی‌کار بود. از آن داش‌مشدی‌هایی بود که دیگر نیستند. لوطی مسلک بود و فرمانده‌ی گروه بود. به قول سید مثل کل‌بز از کوه بالا می‌رفت. اما از وقتی که پایش علیل شد دل و دماغی برای سفرهای سخت و طولانی نماند. همین اطراف تهران سیر می‌کردیم. هنوز اما من با یاد آن رفقای سفر کرده زندگی می‌کنم. پنجاه سال رفاقت چیزی نیست که پنج شش ساله از ذهن آدم برود.
امروز خیلی هوای قدیم کرده بودم. نگاه که عکس‌مان می‌کردم می‌توانستم بوی شرجی کارون را حس کنم. صدای خنده‌های‌مان را بشنوم. دیوانه‌بازی‌های‌مان را به یاد بیاورم. ما عاشق جنوب بودیم. هزار بار از آبادان پیاده تا خرمشهر گز کرده بودیم. همان طور که از رشت تا انزلی را قدم می‌زدیم. جوان بودیم. انرژی داشتیم و مثل حالا زیاد به ماشین وابسته نبودیم. یادم هست همه‌ی خرک‌دارهای امام‌زاده داوود ما را می‌شناختند. می‌دانستند اگر قاطر کرایه کنیم از راه خودمان می‌رویم. همیشه دو برابر کرایه می‌دادیم و شرط می‌کردیم اگر سقط شد پول حیوان را بدهیم. بعد از راه خودمان می‌رفتیم تا امام‌زاده. بیان خاطرات رفقا کمی غمگینم می‌کند. واقعا گاهی بدجوری دلم برای‌شان تنگ می‌شود. خیلی. آن قدر که اگر خودم را به خاک‌شان نرسانم آرام نمی‌گیرم.
دم عصر سید آمد توی دکان چای بخورد. می‌گفت چند شب پیش خواب حاج محمود را دیده است. سید و مرحوم حاجی علاوه بر رفیق پسرخاله هم بودند. برای سید چای ریختم. مدتی در سکوت گذشت. بعد سید با صدایی گرفته شروع کرد به زمزمه کردن که‌‌‌:
ياران موافق همه از دست شدند
در پاي اجل يكان يكان پست شدند
بوديم به يك شراب در مجلس عمر
يك دور ز ما پيشترك مست شدند
سید که می‌خواند خورشید هم پشت کوه‌های غرب تهران غروب می‌‌کرد.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۸5 شنبه 4 شهریور.

یک دیدگاه برای “سمساری قسمت هجدهم”

  1. من سمساری ها رو خیلی دوس دارم . چه قدر تو ذوقم می خوره اگه یه روز بفهمم واقعی نیستن …سیدی وجود نداره …سمساری ای نیست …کتاب فروشی دانش و چرم فروشی وووو

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *