از دست آن دکمه‌ها و چراغ‌ها

من مغز ادبیاتی دارم یعنی آن نیمکره‌ی مغزم که مربوط به ریاضی و فیزیک و شیمی است کلا کار نمی‌کند. یعنی اگر روزی بخواهم وارد علم پزشکی بشوم نهایت کاری که می‌توانم در این علم انجام بدهم دربانی بیمارستانی درمانگاهی چیزی است، همین. ولی با فرض همین محالات اگر یک روزی پزشک می‌شدم حتما یک ویژگی مهم را در خودم نهادینه می‌کردم و آن ویژگی چیزی نیست جز حرف زدن با بیمار!

سال گذشته که آلرژی‌ام عود کرده بود من را به یک پزشک حاذق معرفی کردند که شش ماه شش ماه وقت می‌داد. خلاصه وقت گرفتیم و شش ماه منتظر ماندیم تا عاقبت به پیشگاه آقای پزشک برسیم ببینیم با این آلرژی زنده می‌مانیم یا نه. این پزشک انصافا حاذق بود. یعنی آن قدر دیپلم و حکم و تشویق آن هم به زبان خارجی از در و دیوار مطب‌اش آویزان بود که آدم حیرت می‌کرد. تنها مشکل این آقای پزشک این بود که بجز این که جواب سلامت را بدهد حرف دیگری نمی‌زند و بعد نسخه می‌نوشت و برای سه ماه بعد وقت می‌داد. یعنی وقتی من برای نخستین بار وارد مطب‌‌اش شدم و سلام کردم و گفتم سینوزیت و آلرژی دارم. دستی گذاشت روی پیشانی‌ام و یک نسخه‌ی پرینت گرفته شده به علاوه یک برگه فهرست خوردنی‌ها و کارهای پرهیزی را داد دستم و گفت سه ماه دیگر و تا خواستم چیزی بگویم و از بیماری‌ام بپرسم و بدانم چه مرگم است نمی‌دانم چه شد که در باز شد و یک خانواده ریختند توی اتاق و من هم مجبور بیرون بروم. البته بعدها فهمیدم آقای پزشک یک دکمه‌ای می‌زنند که آن ور اتاق یک نوری روشن می‌شود و منشی بیمار یا بیماران بعدی را می‌فرستد تو!

این طوری بود که دیگر پیش آن پزشک نرفتم و بعد یک آقای پزشک جوان و خوش‌رو و فوق‌تخصص را در یکی از بیمارستان‌های تهران پیدا کردم که با آدم حرف می‌زد و می توانستم سوالاتم را از او بپرسم. از آن موقع پیش آن پزشک که اهل گفت‌وگوست می‌روم و خیلی هم بهتر شده‌ام. من که این طوری‌ام یعنی اگر نتوانم با پزشکم حرف بزنم اصلا درمان نمی‌شوم. آدم باید بتواند از داروهایی که پزشکش می‌نویسد اطلاع بگیرد و پزشک برایش توضیح بدهد نه این که یک کلمه حرف نزند با آدم. این پزشک اهل گفت‌وگو حتا روی کارتش یک شماره تلفن هم گذاشته است تا اگر وقتی کار ضروری پیش آمد آدم بتواند پیدایش کند. هر وقت هم می‌خواهد برود سفر خارج از مطب‌اش به آدم زنگ می‌زنند و عذر خواهی می‌کنند و نوبت را تغییر می‌دهند! کلا از وقتی که برای درمان پیش این پزشک می‌روم احساس خوبی دارم و حس می‌کنم به عنوان یک شهروند آدم مهمی هستم! راستی این پزشک از آن دکمه‌ها و چراغ‌ها هم زیر میزش ندارد.

هفته‌نامه‌ی سپید، سال 7، شماره 315، پنج‌شنبه 26 مرداد.

3 دیدگاه برای “از دست آن دکمه‌ها و چراغ‌ها”

  1. من مطمئنم اگه شما پزشک میشدین بیماراتون نیاز به نسخه نداشتن!‏
    خوب شدن دل خوش میخواد که شما شدیدأ این کار رو میکنید!‏:-)
    نصیحت و انتقاداتتون به پزشکا رو حتمأ همیشه بگید که پس فردا نشم مث این دکترایی که شما بدشون رو میگید!‏:D

  2. یکی از آشناهای ما پیش یه همچنین دکتری رفته بود گفت هنوز روی صندلی ننشسته بودم نسخه رو داد دستم اینم دراومده بود گفته بود داداشمم که خونه ست مریضه یه دونه م بده ببرم برای اون…!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *