سمساری قسمت هفدهم

 ماجرای دعوای کیارش و پونه خانم

برخی کارها زمان‌بر است ولی وقتی به ثمر برسد باعث خوشبختی آدم می‌شود. سر صبحی یک مشتری شاد داشتم. آقایی بود پنجاه ساله که تازه صاحب خانه شده بود. خیلی خوشحال بود. می‌گفت عاقبت قسط‌های خانه‌اش تمام شده و تعاونی اداره‌اش خانه را هم ساخته است و قرار است تا چند روز دیگر تحویل بدهد. مرد پنجاه ساله مثل یک کودک پنج ساله خوشحال بود. دایم هم با زنش تلفنی حرف می‌زد. زنش توی لاله‌زار بود و داشت لوستر انتخاب می‌کرد. خودش هم آمده بود دکان من دنبال مبل راحتی دسته دوم. می‌گفت یک عمر جان کنده است تا بتواند خانه‌دار بشود و حالا می‌خواهد از بقیه‌ی عمر به خوبی استفاده کند. می‌گفت می‌خواهم با عیال بنشینم روی مبل راحتی و فیلم ببینم. با خیال راحت کتاب بخوانم. روزنامه ورق بزنم و با نوه‌هایم بازی کنم. مرد حق داشت این قدر خوشحال باشد. بعد از آن همه سختی به گشایشی در زندگی رسیده بود و حالا می‌خواست از این آسانی در زندگی استفاده کند. همیشه همین طور است. هر چه بیشتر تلاش کنی برای به دست آوردن چیزی یا کسی، وقتی به آن برسی برایت شیرین‌تر خواهد بود.

نسل آدمی نسل دوراندیشی است. اغلب آدم‌های موفق دوراندیشی کرده‌اند. من از نسل حالا زیاد خبر ندارم که دوراندیش است یا عجول. نمی‌دانم بچه‌های نوجوان و جوان طاقت و حوصله‌ دارند مثلا پانزده سال قسط خانه بدهند تا بعد از پانزده سال صاحب خانه بشوند یا نه! کیارش اما این طوری است. بچه‌ی باحوصله‌ای است و برای هر چیزی تلاش می‌کند. یادم هست وقتی تازه با پونه خانم نامزد شده بود آمد نشست پیش من و گفت: شما با آن خدابیامرز رفیق بودید؟ گفتم: بله زن و شوهر نبودیم، رفیق بودیم. گفت: می‌خواهم با پونه رفیق بشوم. چه کنم؟ چیزهایی گفتم و تاکید کردم اگر زن و شوهر با هم رفیق بشوند زندگی‌شان از این رو به آن رو می‌شود. گفتم: وقتی زن و شوهر با هم رفیق می‌شوند دیگر در قید مناسبات و باید و نباید‌های زندگی نمی‌شوند یعنی سیاست در زندگی مشترک را کنار می‌گذارند و به جای سیاست رفاقت در پیش می‌گیرند. آن روز کیارش تصمیم گرفت با پونه خانم رفیق بشود و شد. هر دو تلاش کردند تا شد. برای رسیدن به رفاقت تلاش یک نفر کافی نیست هر دو نفر باید زحمت بکشند. حالا هر کس زندگی کیارش و پونه خانم را می‌بیند می‌گوید اینها چقدر با هم خوب هستند ولی اغلب نمی‌دانند خوشبختی زندگی فقط در مال و منال نیست در رفاقت بین زن و شوهر است.

سر ظهر اما کیارش برافروخته و عصبانی آمد توی دکان. در نزد و سلام نصف و نیمه‌ای کرد و شروع کرد به گله کردن از پونه خانم. فهمیدم سر صبح چنان دعوا کرده‌اند که چندتایی ظرف و ظروف شکسته‌اند و پونه خانم با قهر رفته خانه‌ی پدرش و کیارش هم تهدید به طلاق کرده است. خندیدم. کیارش گفت: چرا می‌خندید؟ گفتم: به شما می‌خندم، نگران نباش اگر رفیق باشید با هم که هستید درست می‌شود. تو فکر کردی من با آن خدابیامرز دعوا نکردم؟ چرا ما هم گاهی بدجوری دعوا می‌کردیم. رفاقت یعنی همین. توی رفاقت دعوا هم هست، قهر هم است کدورت هم هست ولی عمر همه‌ی اینها به بیست چهار ساعت نمی‌کشد. نهایت خیلی طول بکشد یکی دو روز. ولی بعد از هر مرافعه‌ای پایه‌های آن رفاقت محکم می‌شود. کیارش گفت: حالا چه کنم؟ گفتم: معلوم است پاشو برو خانه‌ی پدر زنت بگو اشتباه کردم. گفت: آخر… گفتم: حرف نزن. برو و بگو اشتباه از من بود ببین از پونه چه می‌شنوی. کیارش مثل همیشه که احترام موی سفید من را دارد قبول کرد و بابت داد و بیدادهایش عذر خواست و رفت و درست یک ساعت بعد به تلفنم زنگ زد و گفت: پونه رفته مثل همان ظرف‌هایی که شکسته را خریده و شب هم چون می‌دانسته من می‌روم سراغش برایم خورش کرفس درست کرده. خیلی هم سلام می‌رساند. گفتم: خدا را شکر. خداحافظی و تشکر کرد و اما قبل از این که گوشی را قطع کند پرسید: حالا چه کنم؟ گفتم بپرس حالا چه کنیم؟ پرسید حالا چه کنیم؟ گفتم قدر یکدیگر را بدانید. خوشحال گفت می‌روم به پونه هم بگویم و گوشی را قطع کرد و رفت که قدر زنش را بداند.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۸4 پنج‌شنبه 26 مرداد.

2 دیدگاه برای “سمساری قسمت هفدهم”

  1. حالا که اینجور شد ، طلاقت می دم، بچه را ازت میگیرم، پاشو برو خون مامانت،
    مهریتم اگر اجرا بزاری همون عکسایی که ازت تو سواحل بالی با لباس شنا خودم انداخته بودم ، رو فلش میبرم به حاج آقا نشون می دم…..
    انقدر از این گفتمان یک طرفه، درحالی که انگشتم را هم تکان میدهم خوشم میاد که نگو و نپرس البته اگر جای کیارش بودم. آدمهای عاشق هیچ وقت انقدر دعوایشان بالا نمی گیرد، تازه هم نمی آیند به سمسار محل گله زنشان را بکنند. من جای تو بودم محکم میزدم تو سرش بجای اینکه نصیحتش کنم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *