گناه ناشناخته ماندن لرستان

این نوشته را به جهت اهمیت در «عبید شاکی» بازنشر می‌کنم. لطفا وقت بگذارید و بخوانید.

ایران کشوری است با تاریخ و قدمتی طولانی، دارای نمادهای فرهنگی، تاریخی و طبیعی بیشمار، که شاید در شمارش آن‌ها گاهی دچار اشتباه شویم.

هرکدام از آن‌ها معرف منطقه و دیاری هستند، که آن نماد در آن وجود دارد و یا در مقیاسی بزرگ‌تر معرف سرزمینمان ایران می‌باشند در نگاه سایر ملل دنیا، که ما را با آن نماد‌ها می‌شناسند. مثلا وقتی به آن‌ها در مورد ایران صحبت شود به تخت جمشید و یا پاسارگاد و سی و سه پل و سایر داشته‌های فرهنگی و تاریخیمان اشاره می‌کنند و با این کار می‌خواهند بگویند که از ما شناخت دارند و به طور قطع و یقین پس از شنیدن صحبت‌های این‌چنینی در باورمان یک اعتماد به نفس ایجاد می‌شود، که چه خوب است دیگری از سرمایه‌های فرهنگی و تاریخی من اطلاع داشته باشد و به طور حتم خوشحال خواهیم شد وقتی بدانیم توانسته‌ایم این سرمایه‌ها را به اندازه‌ای در خور و شایسته معرفی کنیم و حال بازخورد این معرفی را ببینیم.

ادامه خواندن “گناه ناشناخته ماندن لرستان”

شادی روی کسی خور که صفایی دارد!

سی و دو سالگی کم سنی نیست. دست‌کم در مقابل بیست و چند ساله‌ها، سی و چند ساله‌ها چند پیراهن بیشتر پاره کرده‌اند. زندگی‌ام بیشتر از یک سی و دو ساله‌ی عرفی در جامعه، پستی و بلندی داشته است. دست‌کم در چند سال گذشته درس‌هایی از زندگی آموخته‌ام که همان‌ها را توشه‌ی راه بقیه‌ی زندگی‌ام کرده‌ام. حالا می‌خواهم برای شما یک چیزی بنویسم که شاید به دردتان بخورد. چیزی که خودم با گوشت و پوست و استخوان و بقیه‌ی جاهای بدنم حس‌اش کرده‌ام. من تابستان‌های زیادی از سر گذارنده‌ام ولی دو ماهی که در تابستان امسال گذشت برایم نکته‌ای داشت بس شگفت. آن نکته  این است: شادی روی کسی خور که صفایی دارد!

از این مصرع به راحتی نگذرید و آن را در همه حال سرلوحه‌ی زندگی قرار بدهید و بدانید این را کسی به شما توصیه کرده است که با گوشت و پوست و استخوان و بقیه‌ی جاهای بدنش حس کرده است این را. این روزها به شادی کسی می‌نوشم که صفایی دارد! دست‌اش نمک دارد و ضمیرش پر است از مهربانی.

من از صبح تا شب شبکه یک می‌بینم

 خبرنگاران برنامه‌ی پلاک 1 شبکه‌ي اول سیما با حضور در میان مردم به نظرسنجی در مورد برنامه‌های تلویزیون در ماه مبارک رمضان پرداختند. یکی از مردم گفت: اگر نظرسنجی صورت بگیرد، 99 درصد مردم ایران از صداوسیما رضایت کامل دارند.

شما اگر همین حالا سری به پشت‌بام خانه‌تان بزنید، متوجه می‌شوید که این یک‌در‌صد ناراضی همان‌هایی هستند که ماهواره دارند و متأسفانه گوش‌شان دائم به خبرپراکنی‌های کانال‌های خارجی است. البته به نظر من، بدون نظرسنجی هم صداوسیما پیشتاز است. اصلا تلویزیونِ رسانه‌ی ملی یکی از پیشتازان این عرصه است. اغلب برنامه‌های تلویزیون رضایت صددرصدی مخاطبان را در پی دارند و برخی با یک درصد خطا، 99 درصد!

یادم هست شبکه‌ی یک، پارسال نوروز هم دست به این ابتکارات نظرسنجانه زده بود. یک شب قبل از پخش سریال «پایتخت» یک گزارش مردمی از شبکه پخش شد. همه می‌گفتند که برنامه‌های شبکه یک را در نوروز دیده‌اند و خوش‌شان آمده است. هیچ کس نمی‌گفت ندیدم، نمی‌گفت سریال بد بود، حتا نمی‌گفت سریال متوسط بود، همه راضی‌ بودند، همه خوشحال‌ بودند، حتا یک نفر گفت از صبح تا عصر شبکه یک می‌دیده‌ است. مجری می‌پرسید ارزیابی شما از برنامه‌های شبکه یک در نوروز چیست و مردم پاسخ مي‌دادند: خوب بود، جالب بود، سال به سال بهتر می‌شود، واقعا خوب بود، قابل قبول بود، عالی بود، آموزنده بود، عملکرد خوبی داشت و… باز می‌پرسید آیا تلویزیون توانست اواقات فراغت شما را در نوروز پر کند؟ و مردم همه با صدای بلند پاسخ می‌دادند: بعله!

 بازنشر از سرویس فرهنگی و هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

سمساری قسمت هجدهم

ماجرای گروه پنج نفره

آدم ممکن است در زندگی خیلی رفیق داشته باشد ولی همه‌شان رفیق فابریک آدم نیستند. یعنی همه سید نمی‌شوند. شما هم حتما رفقایی دارید که به قول ما قدیمی‌ها با شما رفیق جانی هستند. یعنی برای شما جان می‌دهند. یکی از موهبت‌های زندگی رفیق خوب است. رفیق خوب مثل همساده‌ی خوب است. حتا اگر آدم یک رفیق جانی در زندگی داشته باشد برایش کافی است. نمی‌دانم این روزها چه قدر رفاقت‌ها جانی است اما آن موقع یعنی وقتی که جوان بودم چهار رفیق جانی داشتم. یکی‌شان همین سید است که عمرش دراز باد. رفیق سال‌های دور که دیگر خوب می‌شناسیدش. سه تای دیگر اما حالا در خانه‌ی حق آرمیده‌اند و عمرشان را داه‌اند به شما. آن سه نفر یکی حاج محمود برقانی، یکی مشدی حیدر قاسم‌زادگان و یکی میرزا محمد فرخ‌الدوله بود. خدا رحمت‌شان کند. هر سه نفر توی همین پنچ شش سال گذشته به رحمت خدا رفتند. نور به قبرشان ببارد که به معنی تمام کلمه دوست بودند. ما پنچ نفر نزدیک به پنجاه سال با هم زندگی کردیم و خانه‌یکی بودیم. اگر یک روز به دکان سمساری تشریف بیاورید می‌بینید قاب عکس بزرگی روی دیوار است از پنچ جوان سرحال و خندان که زیر پل اهواز دست در گردن هم انداخته‌اند و پل پشت سر آنها خودنمایی می‌کند. عکس مال سال‌های بعد از شهریور بیست است. چند سالی بود پل اهواز را ساخته بودند. آن روزها ما جنوب زیاد می‌رفتیم. می‌رفتیم آبادان و تا صبح کنار مشعل‌های چاه نفت بیدار می‌ماندیم و گپ می‌زدیم. این عکس عکس اولین سفرمان است. بعدها تا چهل و چند سالگی هم با رفقا سفر می‌رفتیم. اگر بگویم کل ایران را گشته‌ایم دروغ نگفته‌ام. هر پنج نفر اهل سفر بودیم. با پیکان و ژیان سفر می‌کردیم. سید آن موقع سید ژیان داشت و مرحوم میرزا محمد پیکان. بسته به نوع سفر ماشین انتخاب می‌کردیم. یک سال حتا یادم هست برای سفر به مناطق کوهستانی لرستان یک لندرور خریدم، سفر رفتیم و بعد لندرور را فروختیم. سفرهای‌مان ادامه داشت تا بیماری یک پای مرحوم مشدی حیدر را از کار انداخت. از آن روز دیگر سفر نرفتیم. مشدی حیدر کشتی‌گیر قدر محله و باستانی‌کار بود. از آن داش‌مشدی‌هایی بود که دیگر نیستند. لوطی مسلک بود و فرمانده‌ی گروه بود. به قول سید مثل کل‌بز از کوه بالا می‌رفت. اما از وقتی که پایش علیل شد دل و دماغی برای سفرهای سخت و طولانی نماند. همین اطراف تهران سیر می‌کردیم. هنوز اما من با یاد آن رفقای سفر کرده زندگی می‌کنم. پنجاه سال رفاقت چیزی نیست که پنج شش ساله از ذهن آدم برود.
امروز خیلی هوای قدیم کرده بودم. نگاه که عکس‌مان می‌کردم می‌توانستم بوی شرجی کارون را حس کنم. صدای خنده‌های‌مان را بشنوم. دیوانه‌بازی‌های‌مان را به یاد بیاورم. ما عاشق جنوب بودیم. هزار بار از آبادان پیاده تا خرمشهر گز کرده بودیم. همان طور که از رشت تا انزلی را قدم می‌زدیم. جوان بودیم. انرژی داشتیم و مثل حالا زیاد به ماشین وابسته نبودیم. یادم هست همه‌ی خرک‌دارهای امام‌زاده داوود ما را می‌شناختند. می‌دانستند اگر قاطر کرایه کنیم از راه خودمان می‌رویم. همیشه دو برابر کرایه می‌دادیم و شرط می‌کردیم اگر سقط شد پول حیوان را بدهیم. بعد از راه خودمان می‌رفتیم تا امام‌زاده. بیان خاطرات رفقا کمی غمگینم می‌کند. واقعا گاهی بدجوری دلم برای‌شان تنگ می‌شود. خیلی. آن قدر که اگر خودم را به خاک‌شان نرسانم آرام نمی‌گیرم.
دم عصر سید آمد توی دکان چای بخورد. می‌گفت چند شب پیش خواب حاج محمود را دیده است. سید و مرحوم حاجی علاوه بر رفیق پسرخاله هم بودند. برای سید چای ریختم. مدتی در سکوت گذشت. بعد سید با صدایی گرفته شروع کرد به زمزمه کردن که‌‌‌:
ياران موافق همه از دست شدند
در پاي اجل يكان يكان پست شدند
بوديم به يك شراب در مجلس عمر
يك دور ز ما پيشترك مست شدند
سید که می‌خواند خورشید هم پشت کوه‌های غرب تهران غروب می‌‌کرد.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۸5 شنبه 4 شهریور.

کلاس درس زلزله‌شناسی در مناطق زلزله‌زده برگزار شد

ایشان در حالی که کاملا سرزده به منطقه وارد شده بودند در یک کلاس سرپایی زلزله‌شناسی گفتند: زلزله حادثه‌ای است که با پیشامد آن همه ناراحت و غصه‌دار می‌شوند اما امروز همه‌ی ملت بسیج شده‌اند تا با کمک خود هر چه زودتر آن میزان از آثاری را که قابل رفع است برطرف کنند.

و بعد از این سخنان زیبا بود که ما آموختیم:

1- زلزله حادثه است.

2- زلزله پیشامد است.

3- بعد از زلزله همه ناراحت و غصه‌دار می‌شوند.

4- امروز همه‌ی ملت بسیج شده‌اند.

5- یک میزانی از آثار زلزله قابل رفع است.

من خالتوری متشخصی هستم!

دو چیز به سرعت و به شدت رسانه‌ی رادیو را در ایران تهدید می‌کند. نخست به تعبیر استاد سروری نهضت‌ خام‌گیری و دوم خالتوریسم افراطی. البته خالتوری همیشه بد نیست و تهیه‌کننده‌ی خوب باید چند تایی هم موسیقی خالتوری دم دست داشته باشد، ولی خالتوریسم افراطی پدر رسانه و مخاطب را درمی‌آورد.

این روزها تمام سعی‌ام این است که خالتوری متشخصی باشم. محتاجم به دعا.

از دست آن دکمه‌ها و چراغ‌ها

من مغز ادبیاتی دارم یعنی آن نیمکره‌ی مغزم که مربوط به ریاضی و فیزیک و شیمی است کلا کار نمی‌کند. یعنی اگر روزی بخواهم وارد علم پزشکی بشوم نهایت کاری که می‌توانم در این علم انجام بدهم دربانی بیمارستانی درمانگاهی چیزی است، همین. ولی با فرض همین محالات اگر یک روزی پزشک می‌شدم حتما یک ویژگی مهم را در خودم نهادینه می‌کردم و آن ویژگی چیزی نیست جز حرف زدن با بیمار!

سال گذشته که آلرژی‌ام عود کرده بود من را به یک پزشک حاذق معرفی کردند که شش ماه شش ماه وقت می‌داد. خلاصه وقت گرفتیم و شش ماه منتظر ماندیم تا عاقبت به پیشگاه آقای پزشک برسیم ببینیم با این آلرژی زنده می‌مانیم یا نه. این پزشک انصافا حاذق بود. یعنی آن قدر دیپلم و حکم و تشویق آن هم به زبان خارجی از در و دیوار مطب‌اش آویزان بود که آدم حیرت می‌کرد. تنها مشکل این آقای پزشک این بود که بجز این که جواب سلامت را بدهد حرف دیگری نمی‌زند و بعد نسخه می‌نوشت و برای سه ماه بعد وقت می‌داد. یعنی وقتی من برای نخستین بار وارد مطب‌‌اش شدم و سلام کردم و گفتم سینوزیت و آلرژی دارم. دستی گذاشت روی پیشانی‌ام و یک نسخه‌ی پرینت گرفته شده به علاوه یک برگه فهرست خوردنی‌ها و کارهای پرهیزی را داد دستم و گفت سه ماه دیگر و تا خواستم چیزی بگویم و از بیماری‌ام بپرسم و بدانم چه مرگم است نمی‌دانم چه شد که در باز شد و یک خانواده ریختند توی اتاق و من هم مجبور بیرون بروم. البته بعدها فهمیدم آقای پزشک یک دکمه‌ای می‌زنند که آن ور اتاق یک نوری روشن می‌شود و منشی بیمار یا بیماران بعدی را می‌فرستد تو!

این طوری بود که دیگر پیش آن پزشک نرفتم و بعد یک آقای پزشک جوان و خوش‌رو و فوق‌تخصص را در یکی از بیمارستان‌های تهران پیدا کردم که با آدم حرف می‌زد و می توانستم سوالاتم را از او بپرسم. از آن موقع پیش آن پزشک که اهل گفت‌وگوست می‌روم و خیلی هم بهتر شده‌ام. من که این طوری‌ام یعنی اگر نتوانم با پزشکم حرف بزنم اصلا درمان نمی‌شوم. آدم باید بتواند از داروهایی که پزشکش می‌نویسد اطلاع بگیرد و پزشک برایش توضیح بدهد نه این که یک کلمه حرف نزند با آدم. این پزشک اهل گفت‌وگو حتا روی کارتش یک شماره تلفن هم گذاشته است تا اگر وقتی کار ضروری پیش آمد آدم بتواند پیدایش کند. هر وقت هم می‌خواهد برود سفر خارج از مطب‌اش به آدم زنگ می‌زنند و عذر خواهی می‌کنند و نوبت را تغییر می‌دهند! کلا از وقتی که برای درمان پیش این پزشک می‌روم احساس خوبی دارم و حس می‌کنم به عنوان یک شهروند آدم مهمی هستم! راستی این پزشک از آن دکمه‌ها و چراغ‌ها هم زیر میزش ندارد.

هفته‌نامه‌ی سپید، سال 7، شماره 315، پنج‌شنبه 26 مرداد.

سبد کالای ماه شوال توزیع می‌شود

معاون بازرگاني داخلي وزير صنعت، معدن و تجارت اعلام کرد: تا پايان ماه رمضان همه كارمندان سبد كالاي‌ رمضان‌ را دريافت خواهند كرد!

 من از جانب خودم از همه‌ی مسؤولین که به فکر معیشت مردم در ماه مبارک رمضان هستند، تشکر می‌کنم؛ ولی با توجه به این‌که تا پایان ماه رمضان یکی دو روز بیش‌تر باقی نمانده است، مسؤولین لطف کنند نام این سبد را بگذارند سبد کالای شوال؛ چون عملا مواد این سبد در ماه شوال مصرف می‌شود و چیزی از آن به رمضان نمی‌رسد. البته باز هم شکر که سبد کالا تا پايان ماه رمضان به دست مردم می‌رسد، مهم رسیدن است؛ وگرنه رمضان و شوال ندارد. امیدوارم در سال‌های آینده طوری برنامه‌ریزی بشود که سبد هر ماهی در همان ماه به دست مردم برسد و این‌گونه نباشد که من طنزنویس مجبور باشم درباره‌ی سبد کالای رمضان و شوال هم طنز بنویسم. البته شاید این هم مدلی باشد که بعدا بقیه‌ی کشورها هم از آن کپی‌برداری کنند. یعنی سبد کالای ماه رمضان را در عید فطر بدهند دست مردم. خیلی هم خوب. به قول یک دوستی سبد کالا را بدهند، حالا اول رمضان نشد، آخر رمضان. مهم نفس تحویل سبد کالاست، باقی بهانه است!

 بازنشر از سرویس فرهنگی و هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

سمساری قسمت هفدهم

 ماجرای دعوای کیارش و پونه خانم

برخی کارها زمان‌بر است ولی وقتی به ثمر برسد باعث خوشبختی آدم می‌شود. سر صبحی یک مشتری شاد داشتم. آقایی بود پنجاه ساله که تازه صاحب خانه شده بود. خیلی خوشحال بود. می‌گفت عاقبت قسط‌های خانه‌اش تمام شده و تعاونی اداره‌اش خانه را هم ساخته است و قرار است تا چند روز دیگر تحویل بدهد. مرد پنجاه ساله مثل یک کودک پنج ساله خوشحال بود. دایم هم با زنش تلفنی حرف می‌زد. زنش توی لاله‌زار بود و داشت لوستر انتخاب می‌کرد. خودش هم آمده بود دکان من دنبال مبل راحتی دسته دوم. می‌گفت یک عمر جان کنده است تا بتواند خانه‌دار بشود و حالا می‌خواهد از بقیه‌ی عمر به خوبی استفاده کند. می‌گفت می‌خواهم با عیال بنشینم روی مبل راحتی و فیلم ببینم. با خیال راحت کتاب بخوانم. روزنامه ورق بزنم و با نوه‌هایم بازی کنم. مرد حق داشت این قدر خوشحال باشد. بعد از آن همه سختی به گشایشی در زندگی رسیده بود و حالا می‌خواست از این آسانی در زندگی استفاده کند. همیشه همین طور است. هر چه بیشتر تلاش کنی برای به دست آوردن چیزی یا کسی، وقتی به آن برسی برایت شیرین‌تر خواهد بود.

نسل آدمی نسل دوراندیشی است. اغلب آدم‌های موفق دوراندیشی کرده‌اند. من از نسل حالا زیاد خبر ندارم که دوراندیش است یا عجول. نمی‌دانم بچه‌های نوجوان و جوان طاقت و حوصله‌ دارند مثلا پانزده سال قسط خانه بدهند تا بعد از پانزده سال صاحب خانه بشوند یا نه! کیارش اما این طوری است. بچه‌ی باحوصله‌ای است و برای هر چیزی تلاش می‌کند. یادم هست وقتی تازه با پونه خانم نامزد شده بود آمد نشست پیش من و گفت: شما با آن خدابیامرز رفیق بودید؟ گفتم: بله زن و شوهر نبودیم، رفیق بودیم. گفت: می‌خواهم با پونه رفیق بشوم. چه کنم؟ چیزهایی گفتم و تاکید کردم اگر زن و شوهر با هم رفیق بشوند زندگی‌شان از این رو به آن رو می‌شود. گفتم: وقتی زن و شوهر با هم رفیق می‌شوند دیگر در قید مناسبات و باید و نباید‌های زندگی نمی‌شوند یعنی سیاست در زندگی مشترک را کنار می‌گذارند و به جای سیاست رفاقت در پیش می‌گیرند. آن روز کیارش تصمیم گرفت با پونه خانم رفیق بشود و شد. هر دو تلاش کردند تا شد. برای رسیدن به رفاقت تلاش یک نفر کافی نیست هر دو نفر باید زحمت بکشند. حالا هر کس زندگی کیارش و پونه خانم را می‌بیند می‌گوید اینها چقدر با هم خوب هستند ولی اغلب نمی‌دانند خوشبختی زندگی فقط در مال و منال نیست در رفاقت بین زن و شوهر است.

سر ظهر اما کیارش برافروخته و عصبانی آمد توی دکان. در نزد و سلام نصف و نیمه‌ای کرد و شروع کرد به گله کردن از پونه خانم. فهمیدم سر صبح چنان دعوا کرده‌اند که چندتایی ظرف و ظروف شکسته‌اند و پونه خانم با قهر رفته خانه‌ی پدرش و کیارش هم تهدید به طلاق کرده است. خندیدم. کیارش گفت: چرا می‌خندید؟ گفتم: به شما می‌خندم، نگران نباش اگر رفیق باشید با هم که هستید درست می‌شود. تو فکر کردی من با آن خدابیامرز دعوا نکردم؟ چرا ما هم گاهی بدجوری دعوا می‌کردیم. رفاقت یعنی همین. توی رفاقت دعوا هم هست، قهر هم است کدورت هم هست ولی عمر همه‌ی اینها به بیست چهار ساعت نمی‌کشد. نهایت خیلی طول بکشد یکی دو روز. ولی بعد از هر مرافعه‌ای پایه‌های آن رفاقت محکم می‌شود. کیارش گفت: حالا چه کنم؟ گفتم: معلوم است پاشو برو خانه‌ی پدر زنت بگو اشتباه کردم. گفت: آخر… گفتم: حرف نزن. برو و بگو اشتباه از من بود ببین از پونه چه می‌شنوی. کیارش مثل همیشه که احترام موی سفید من را دارد قبول کرد و بابت داد و بیدادهایش عذر خواست و رفت و درست یک ساعت بعد به تلفنم زنگ زد و گفت: پونه رفته مثل همان ظرف‌هایی که شکسته را خریده و شب هم چون می‌دانسته من می‌روم سراغش برایم خورش کرفس درست کرده. خیلی هم سلام می‌رساند. گفتم: خدا را شکر. خداحافظی و تشکر کرد و اما قبل از این که گوشی را قطع کند پرسید: حالا چه کنم؟ گفتم بپرس حالا چه کنیم؟ پرسید حالا چه کنیم؟ گفتم قدر یکدیگر را بدانید. خوشحال گفت می‌روم به پونه هم بگویم و گوشی را قطع کرد و رفت که قدر زنش را بداند.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۸4 پنج‌شنبه 26 مرداد.