کار علی‌آبادی درست بود، جهانیان اشتباه کردند

 علی‌آبادی تنها ريیس کمیته المپیکی بود که در کاروانش رژه رفت.

من اگر جای سایت‌ها و روزنامه‌های داخلی بودم، چنین تیتری نمی‌زدم. تیتر می‌زدم: علی‌آبادی تنها ريیس کمیته المپیک مردمی! این‌که همیشه نیمه‌ی خالی لیوان را ببینیم، انگار عادت ما شده است. به جای این‌که از حضور آقای علی‌آبادی در جمع ورزشکاران تشکر کنیم، ایشان را نقد می‌کنیم که چرا تنها ريیس کمیته المپیکی بود که در کاروانش رژه رفت! دیگران که رژه نرفتند، اشتباه کردند. بله رؤسای کمیته المپیک همان دویست و خرده‌ای کشور اشتباه کردند که در کاروان‌شان رژه نرفتند. چرا فکر می‌کنیم مهندس ما اشتباه کرده است، چرا فکر نمی‌کنیم جهان اشتباه کرده است؟ واقعا گاهی بد نیست نیمه‌ی پر لیوان را ببینیم؛ چون بهتر است، چون در نیمه‌ی پر لیوان ماییم و آقای علی‌آبادی و نیمه‌ی خالی لیوان آن دویست و خرده‌ای کشور با آن رؤسای غیرمردمی کمیته ملی المپیک‌شان.

بازنشر از سرویس فرهنگی و هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

اگر دریاچه‌ی ارومیه خشک نشد، چه؟

 کارشناسان هشدار داده‌اند که اگر دریاچه‌ی ارومیه کاملا خشک بشود، توفان نمک ایجاد می‌شود و این توفان تا تهران هم می‌رسد و باید کاری عاجل برای این دریاچه انجام داد!

ما هم از کارشناسان محترم تشکر می‌کنیم. اصلا کار کارشناسان همین است که هشدار بدهند. اگر کارشناسان هشدار ندهند، چه کسانی هشدار بدهند؟ اما با تمام احترامی که برای کارشناسان قائل هستم، باید بگویم که فقط مشاهدات علمی و بالینی در تصمیم‌گیری مسؤولان دخیل نیستند؛ بلکه سؤالات متعدی هست که به آن‌ها هم باید پاسخ داده بشود، مثلا:

– اگر خشک نشد چه؟

– اگر خشک شد و توفان نیامد چه؟

– اگر خشک شد و توفان هم آمد؛ ولی تا تهران نرسید، چه؟

– اگر خشک شد و توفان هم آمد و به تهران هم رسید، ولی همان روز در تهران باران بارید، چه؟

– اگر خشک شد و توفان هم آمد و به تهران هم رسید، ولی همان روز در تهران برف سنگین بارید، چه؟

واقعا سؤال اصلی این نیست که اگر خشک شد، چه؟ سؤال اصلی این است كه اگر خشک نشد، چه؟

بازنشر از سرویس فرهنگی و هنری ایسنا – طنز و کاریکاتور

سمساری قسمت چهاردهم

ماجرای ضبط صوت
آدم به سن و سال من که می‌رسد خاطره‌باز می‌شود. با خاطره‌ها زندگی می‌کند. خاطره‌ها با او هستند، همه وقت و همه جا. من این جوری‌ام. سید هم این جوری است. هر چیزی که می‌بینیم یاد چیزی از گذشته می‌‌افتیم. مثلا همین دم صبح رفته بودم دکان طلافروشی اخوان جواهریان. اخوان جواهریان نسل اندر نسل جواهر فروش بوده‌اند و از قدیمی‌های محله‌اند. قصدم صله‌ی رحم بود و دیدار با محمود آقا، برادر بزرگ اخوان جواهری که مدتی در بیمارستان بستری بود و امروز باز به سر کار برگشته است. دکان آنها نرسیده به نبش منوچهری و فردوسی است. بر خیابان. توی دکان همین طور مشغول حرف زدن بودیم که نگاهم افتاد به ویترین مغازه. خیلی کم پیش می‌آید آدم از داخل دکان طلافروشی به ویترین نگاه کند، ما اغلب از بیرون به ویترین نگاه می‌کنیم. همین که نگاهم که به ویترین افتاد دختر و پسری جوانی آمدند و زل زدند و به جواهرات توی ویترین. داشتند حلقه‌ها را نگاه می‌کردند. سرخوش بودند. دخترک گاه ریزریز می‌خندید و پسرک هم سر به سرش می‌گذاشت. همین طور که مشغول نگاه کردن به آن زوج جوان بودم پرت شدم به سال‌های دور. خودم را دیدم با آن خدابیامرز که جلوی ویترین طلافروشی ایستاده‌ایم. همراه با ما پدر و مادرم،‌ پدر و مادر زنم و دسته‌ای از زن‌های فامیل بودند. حتا بچه‌های کوچکی که به زور سرک می‌کشیدند تا بتواند ویترین را ببینند. آن موقع‌ها رسم بود که برای خرید عروسی هر کسی از فامیل درجه‌ی یک می‌توانست بیاید. پشت ویترین خودم را دیدم با کت و شلوار سرمه‌ای و سیبیل و آن خدابیامرز را با چادر سفید گل‌دار. گل‌هایی که من صورتی می‌دیدم ولی خودش می‌گفت گل‌بهی است. آن روز انتخاب‌مان زیاد طول نکشید. مثل حالا نبود که صد مدل حلقه باشد. توی رویا بودم و خودم را پشت ویترین می‌دیدم که با صدای زنگ تلفن طلافروشی به خودم آمدم. خداحافظی کردم و برگشتم دکان.
وقتی به سن من برسید متوجه خواهید شد که وقتی یک خاطره سر باز کند چه طور خاطره‌های دیگر به دنبالش زنده می‌شوند. آن روز بعد از خرید عروسی و خرید حلقه، اهل فامیل به خانه برگشتند و من و عیال رفتیم برای خودمان! یادم هست تا میدان توپخانه قدم زدیم و بعد رفتیم نشستیم توی رستوران ناهار بخوریم. از آن رستوران‌هایی که به جای دستمال کاغذی، کاغذ کاهی داشت و همه‌ی ظروفش استیل بود. تا پای‌مان را توی رستوران گذاشتیم صدای بنان پیچید توی رستوران که: تابهار دلنشین آمده سوی چمن، ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن. رادیو داشت با صدای بلند تصنیف را پخش می‌کرد و ما هم رفتیم نشستیم زیر رادیو و اولین تصنیف مشترک زندگی‌مان را شنیدیم.
به یاد آن روز از میان نوارها نواری از بنان بیرون کشیدم و خودم را سپردم به دست بیات اصفهان و بیژن ترقی و روح الله خان خالقی. تکیه زدم به صندلی و پاهایم را گذاشتم روی میز تا خوب خوب بشنوم و آرام بشوم. بنان خواند و خواند و من از یک خاطره به خاطره‌ی دیگر می‌رفتم. خاطره‌های خوبِ با هم بودن. خاطره‌های جوانی، شادی. خاطره‌های که بوی زندگی می‌دهند هنوز. هنوز از مرورشان می‌خندم و لذت می‌برم از تداعی آنها. توی همین حال خوش بودم که تصنیف تمام شد. سکوت در دکان حاکم شد و صدایی که از ضبط به گوش می‌رسید صدایی رد شدن نوار و قرچ‌قرچ چرخ‌دنده‌ها بود. لخت و کرخت شده بودم و حال نداشتم آن وضعیت را بر هم بزنم و نوار را متوقف کنم. گفتم خودش که به آخر برسد می‌پرد. پس سرم را به گوشه‌ی صندلی گذاشتم بلکه چرتی بزنم که ناگهان صدای خودم و آن خدابیامرز را از توی ضبط شنیدم: امتحان می‌کنیم… یک دو… الان به اتفاق عیال عزیزم هستیم و داریم سعی می‌کنیم صدای‌مان را به وسیله‌‌ی ضبط جدید ضبط کنیم… امیدوارم ضبط بشود… چی بخونم؟ هر چی دوست داری؟ تو بگو. یه چیزی بخون بعدا خاطره بشه… می‌خوای همون بنان رو بخونم؟ ها خوبه… و بعد صدای جوان خودم را شنیدم که بیت اول تصنیف را خواند و بعد تق! نوار تمام شد و دکمه‌ی ضبط پرید. سال‌های سال بود که این نوار را تا ته نشنیده بودم. اصلا به یادم نمی‌آمد که چنین کاری کرده باشم ولی حالا صدای خودم و زنم را بعد از چهل سال شنیدم. بدو رفتم سید را صدا کردم کشان‌کشان آوردمش پای ضبط و گذاشتم بشنود. صدای آن خدابیامرز را که شنید زیر لب گفت: ای داد از روزگار. بعد نوار را برگرداندم عقب و گذاشتم از اول بخواند. از اول تصنیف تا باز برسد به صدای خودمان!

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۸1 شنبه 7 مرداد.

فریاد از گرانی زندگی

«رهی معیری» در کمدی‌نویسی و طنز هم تخصص و تبحری چون ترانه‌ها و غزل‌هایش دارد. شعر «فریاد از گرانی زندگی» طنز است. طنزی که خنده بر لب می‌آورد ولی تلخی و گزندگی‌اش هم مثال‌زدنی است. رهی به زیبایی و زیرکی در دو بیت پایانی بحث گرانی را به خشم خدا و جبر روزگار تعبیر می‌کند، انگار می‌خواهد بگوید در رنج و عذاب بودن سرنوشت محتوم مردم این مُلک است. نمی‌دانم، هر چه هست این است که اگر در شعر به جای درشکه تاکسی و به جای نفت گاز بگذاریم با شعر سال‌های دور رهی ارتباط برقرار می‌کنیم. انگار که همین حالا گفته باشد. روحش شاد!

فریاد از گرانی تهران و نان او

ما را کجاست طاقت نرخ گران او

نازم به پینه‌دوز که هم‌سنگ گشته است

با بار اسکناس متاع دکان او

از نرخ تخم‌مرغ‌های دهاتی دگر مپرس

گوهر به جای بیضه نهد ماکیان او

بندد کنون به ناف تو قصاب شیشکی

پرسی اگر ز شیشک بی‌استخوان او

عنقا نگشته است اگر مرغ خانگی

واقف چرا کسی نبود از نشان او

قارون کنون دو بیضه نیارد خرید کرد

زیرا که لقمه است فزون از دهان او

نرخ درشکه هر قدمی یک تومن شده است

یک بار کن به وقت لزوم امتحان او

دادم به سائلی دو قران وز حقارتش

دشنام رفت جای دعا بر زبان او

قند از کسی مخواه که گوید جواب تلخ

نفت از کسی مجوی که سوزد روان او

مهمان چو وقت ظهر درآید به خانه‌ای

در پای سفره سکته کند میزبان او

خشم خدا چنان زده بالا که روز شب

گرید به حال اهل زمین آسمان او

ما آن شکسته بال تذرویم در جهان

کز برق فتنه سوخت فلک آشیان او

چه می‌شود که رادیو لوده می‌شود

نکته‌هایی که عرض می‌کنم ناظر بر رسانه‌ی رادیو است ولی مواردی از آن درباره‌ی رسانه‌های دیگر هم صادق است!

ابتدا خودم را و همه‌ی شما را دعوت می‌کنم به تقوای الهی و بعد به پرهیز از لودگی!

چیزی که یک رادیو و یا برنامه‌ی رادیویی را به ابتذال و لودگی می‌کشاند رعایت نکردن قواعد و اصولی است که شاید بتوان آنها را در سه سرفصل خلاصه کرد:

1-   کاربرد نادرست و نابجای کمدی: کمدی یا طنز را کجا باید به کار برد؟ پاسخ روشن است: جایی که نمی‌توان سخنی را گفت و جایی که نباید سخنی را گفت. مثلا وقتی نمی‌شود به صراحت از گرانی گفت باید به کمدی و طنز گفت و هنگامی که درست نیست و نمی‌توان به طور مستقیم از تاثیر رابطه‌ی غیرقانونی و غیرشرعی بر ابتلا به بیماری ایدز سخن گفت باید از کمدی و طنز استفاده کرد. به جز این موارد اگر حرفی یا سخنی را می‌شود گفت باید مثل آدم گفت و نباید از کمدی و طنز در بیان آن استفاده کرد. برخی از برنامه‌های رادیویی از سلام و علیک‌شان طنز است تا خداحافظی‌شان. حتا تا دقایقی قبل از اذان هم دست از شوخی برنمی‌دارند. این برنامه‌ها البته برنامه‌های سرگرمی و طنز نیستند بلکه مثلا برنامه‌ی ویژه‌ی افطار هستند یا برنامه‌‌های صبح‌گاهی‌اند یا حتا گفت‌وگو محور.

مثال واقعی می‌زنم. در یک برنامه‌ خبری خوانده می‌شود مبنی بر این که اگر دریا می‌روید و از کرم‌های ضدآفتاب استفاده می‌کنید نباید توپی کرم را به دریا بیندازید چون باعث مرگ مرجان‌های دریایی می‌شود. حالا فکر کنید مجری این خبر را با لحن طنز بخواند و بعد از آن دقایقی با کنار دریا رفتن و مرجان‌ها و خانم‌ها و اینها شوخی کند! که چه؟ آیا این چیزی جز لودگی و خُنُکی و مسخرگی است؟

2-   کاربرد نادرست فرم، لحن و موسیقی برای بیان موضوع: یعنی این که برای مناجات بعد از افطار صدای گیتار بگذاری زیر کلام گوینده. یعنی این که بعد از تمام شدن دعای فرج یک عدد موسیقی باکلام پاپ (با آغاز ساز پرکاشن) را بکوبی توی دعا. یعنی این که بلافاصله بعد از یک مطلب طنز و با یک ربط کوتاه وارد فضای اذان بشوی. یعنی این که در دو ساعت برنامه‌ی ویژه‌ی افطار روی هم از سه تراک موسیقی اصیل و سنتی ایرانی که متناسب‌تر با آن فضاست استفاده نکنی. یعنی این که گوینده مجبور باشد روی موسیقی تند تهیه‌کننده بدود و متن حسی بخواند، یعنی این که فرم مناسب را برای بازگو کردن یک مطلب پیدا نکنی و بعد یک گوینده در حالی بازی نمی‌کند، مثلا با شخصیت مختار و بازیگری که تیپ مختار را گرفته است گفت‌گو کند آن هم جدی! یعنی این که وسط یک بسته‌ی برنامه‌ای شامل مناجات و ترتیل و ابتهال و صدای بزرگان دینی یک مرتبه خسرو شکیبایی هم بیاید چند خط شعر از سیدعلی صالحی بخواند! و… نوشتن متن‌های فانتزی برای پر کردن فواصل برنامه. متن‌های فانتزی و بی‌معنا و لوس، یعنی متن‌هایی که ذره‌ای بو از معنا و هنرمندی نبرده‌اند. مثلا  این که بنویسی: خدایا امسال رمضون شیطون رو زندونی کن که نتونه ما رو گول بزنه! این طوری می‌شود که برنامه به سمت لودگی می‌رود.

3-   کلی‌نگری و کلی‌گویی محض و جزئی‌نگری و جزئی‌گویی محض در برنامه: این بخش بیشتر مربوط به مدیریت محتوایی برنامه است. یعنی این که یا کل یک اتفاق را بچسبیم و یا یک جز از یک اتفاق را و بعد حول همان یک چیزی که چسبیده‌ایم دو ساعت برنامه‌سازی کنیم.

پی‌نوشت:

قطعا باز کردن بیشتر این موارد و آوردن شاهد مثال‌ها که البته در اینجا کار درستی نیست می‌تواند کمک بیشتری به درک مطلب کند. به هر حال امیدوارم اینها که نوشتم به کار کسی بخورد! به ویژه حالا که رمضان است و مردم گناه نکرده‌اند که بیشتر رادیو گوش می‌کنند!

ملت ایران ران و سینه می‌خواهد

رئیس کمیسیون برنامه و بودجه مجلس با انتقاد از صف‌های طولانی برای خرید مرغ گفت: این صف‌ها در شأن ملت ایران نیست.

واقعا ایشان حرف درستی زده‌اند. همه می‌گویند صف مرغ در شأن ملت ایران نیست. چیزی که در شأن ملت ایران است ران مرغ، سینه‌ی مرغ و بال مرغ است و دیگر اجزای مرغ هم در شأن ملت ایران نیستند! هر چند که مرغ‌ها این روزها ماتحت‌شان را به ما کرده‌اند ولی باید بدانند ما کشته مرده‌ی ران و سینه‌شان هستیم.

ما نسل شیربرنجیم

نمی‌دانم از کی رسم شد ولی ما در محله‌مان در خرم‌آباد به آدم‌های بی‌بخار و بی‌رگ «شیربرنج» نمی‌گفتیم و حالا هم نمی‌گوییم. ما با غذایی به نام «شیربرنج» بزرگ شدیم. شیربربج را داغ داغ نمی‌خوردیم، می‌گذاشتیم ولرم بشود و بعد با شکر و یا گاهی با شیره می‌خوردیم. زمستان‌ها یکی از غذاهایی که مادربزرگم زیاد درست می‌کرد شیربرنج بود. در رمضان هم شیربرنج مشتری بسیار داشت. در نسل خودم کمتر کسی را می‌شناسم که شیربرنج دوست نداشته باشد. شیربرنج غذای مقوی‌ای بود که بعد از فوتبال بازی کردن بسیار می‌چسبید. حالا اما شیربرنج بیشتر فحش است تا غذا. نمی‌دانم. ما که در رمضان شیربرنج زیاد می‌خوریم و حالا هم می‌‌خوریم. البته چون امسال هوا گرم است شیربربج خنک می‌خوریم که آن هم بسیار مزه می‌دهد. بله نسل ما نسل شیربرنج است. حالا اگر یک زمانی به شما گفت: شیربرنج! ناراحت نشوید چون شیربرنج بسیار خوشمره و مقوی است.

سمساری قسمت سیزدهم

ماجرای صداهایی که زندگی‌اند

اسمش قاسم است. کلیدساز راسته‌. داستان زندگی‌اش را همه می‌دانیم و نمی‌دانیم. می‌دانیم از اول لال نبوده ولی طی حادثه‌ای لال شده است. داستان زندگی‌اش را من از مرحوم حجت، کلیدساز شنیده‌ام. یعنی از کسی که قاسم از نوجوانی پیشش کار کرده است. از بعد از آن حادثه.
دو روز بعد از به دنیا آمدن قاسم پدر قاسم به رحمت خدا می‌رود. قاسم از همان کودکی کار می‌کند و سرپرستی مادرش را برعهده می‌گیرد. سال‌ها می‌گذرد و قاسم با پس‌انداز‌هایش موتوری می‌خرد و می‌شود پیک‌موتوری معتمد محل. اوضاع قاسم خوب می‌شود و کم‌کم تبدیل به کسی می‌شود که دستش به دهنش می‌رسد اما خوشی زندگی‌اش زیاد طول نمی‌کشد، مادرش بیماری مهلکی می‌گیرد و قاسم با موتور خرج بالای درمان مادر را تامین می‌کند. اما یک شب هنگامی که قاسم بالای سر مادر مشغول پرستاری است یک از خدا بی‌خبری از دیوار خانه بالا می‌رود می‌پرد توی حیاط، در را باز می‌کند و موتور را روشن می‌کند و می‌برد. قاسم وقتی صدای موتور را می‌شوند به دنبال دزد می‌دود و می‌رود. بعضی می‌گویند همان شب بعضی می‌گویند یکی دو روز بعد، خلاصه وقتی قاسم برمی‌گردد می‌بیند مادرش به رحمت خدا رفته است. از آن به بعد است که قاسم دیگر حرف نمی‌زند یعنی نمی‌تواند حرف بزند. به قول سید قوه‌ی ناطقه‌اش نیست می‌شود. حالا در آن تعقیب و گریز چه اتفاقی می‌افتد خدا می‌داند. برخی می‌گویند کیلومترها دنبال موتور دویده است. برخی می‌گویند دزد را گرفته و شناخته است و… البته موتور قاسم هرگز پیدا نشد و بعد از آن بود که مرحوم حجت زیر بال و پرش را گرفت و بردش توی دکان کلیدسازی. دکترها همان موقع گفته بودند قاسم در اثر شوک لال شده و ممکن است زبانش برگردد ولی حالا سال‌هاست که قاسم فقط می‌شنود!
حالا چرا ماجرای قاسم را پیش کشیدم. پاچال قاسم یا همان جایی که همیشه بساط کیلدسازی علم می‌کند دم در دکان قدیمی مرحوم حجت است. آن خدابیامرز قبل از مرگ یکی از دستگاه‌های کلیدسازیش را داد به قاسم مبادا بعد از مرگش نان این جوان بریده بشود. قاسم هم بعد از مرحوم جحت همان جا بساط کلیدسازی علم کرد. حالا اما آن دکان و دکان‌های اطراف را کوبیده‌اند و پاساژ درست کرده‌اند و اهل پاساژ که همه هم کاسب‌کار تازه به دوران رسیده‌اند نمی‌گذارند قاسم آنجا بساط پهن کند. سید هم قاسم را برداشته آورده گذاشته دم دکان خودش تا آنجا کاسبی کند. قاسم سر ظهر آمده بود پیش من چای ببرد. دمغ بود. گفتم قاسم نگران نباش. با همان زبان لالش شروع کرد به حرف زدن و با دست به بالا اشاره می‌کرد و می‌گفت: روزی دست خداست. گفتم احسنت به تو. روزی دست خداست.
عصر سید آمد. نشست. تسبیح می‌گرداند و ذکر می‌گفت. شاکی بود از دست کسبه‌ی پاساژ. گفتم: سید وقتی صدای قرچ‌قرچ دستگاه قاسم توی راسته می‌پیچد انگار صدای زندگی را توی فضا پخش می‌کند. هیچ دقت کرد‌ه‌ای به برخی از صداها که اگر نباشد راسته تبدیل می‌شود به قبرستان. مثلا همین صدای دستگاه قاسم. صدای میوه‌فورش دوره‌گرد. صدای نجاری. صدای بخار اتوشویی. صدای شیشه‌بر. صدای دلارفروش‌ها و… سید حرفم را تایید کرد و گفت: قناری را یادت هست؟ صدای او را هم کم داریم. میان صداهایی که زندگی‌اند. راست می‌گفت قناری پیرمردی بود که توی راسته‌ی منوچهری آواز می‌خواند. راه می‌‌افتاد و به مناسبت ایام با صدای خوشی آواز می‌خواند. یادم هست افشاری را خیلی خوب می‌خواند. پرسه‌گردی می‌کرد و بلند و رسا می‌خواند. خیلی از ما با شنیدن صدای او و ابیاتی که انتخاب می‌کرد می‌فهمیدم مثلا رمضان در راه است یا نوروز نزدیک است. توی خیال قناری بودیم که قاسم در را باز کرد و دم و دستگاه‌اش را آورد تو گذاشت و خداحافظی کرد و رفت. قاسم که رفت سید هم بلند شد برود. گفت: قرچ‌قرچ قاسم تمام شد پس امروز هم تمام شد. کرکره را پایین بکش که وقت رفتن است.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴80 شنبه 31 تیر.

روزه‌خواری موجه

آمد رمضان، نه صاف داریم و نه دُرد
وز چهره‌ی ما گرسنگی رنگ ببُرد

در خانه‌ی ما ز خوردنی چیزی نیست
ای روزه برو، ورنه تو را خواهم خورد

«عهدی تُرشیزی»

سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ

رشیدالدین ابوالفضل میبدی در «کشف الاسرار و عده الابرار» می‌نویسد:

«وَهُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ» (شوری-25) او خداوندی است که توبه‌ی بندگان پذیرد،‌ناله‌ی صلح‌جویان نیوشد،‌ عیب عذرخواهان پوشد.

اگر به تقدیر، بنده‌ای صد سال معصیت کند، آنگه گوید: «تُبتُ» الله گوید: «قَبِلتُ عبدی» حرفت تو معصیت و صفت من مغفرت، تو حرفت خود رها نکنی، من صفت خود کی رها کنم.

عبدی! تا من توبه ندادم تو توبه نکردی، تا نخواندم، نیامدی، توبه دادن از من، توبه پذیرفتن بر من.