سمساری قسمت یازدهم

ماجرای درشکه

آدم به سن من که می‌رسد زیاد چرت می‌زند. ما پا به ‌سن گذاشته‌ها از هر فرصتی استفاده می‌کنیم تا چرت بزنیم. این هم یکی از شباهت‌های پیری و کودکی است. کودک که هستی کم‌مویی مثل دوران پیری. دندان نداری درست مثل پیری. خوب نمی‌توانی راه بروی و دایم چرت می‌زنی. کودک در آغاز تولد زیاد می‌خوابد و آدم پیر هم هر چه به لحظه‌ی وداع نزدیک‌تر می‌شود بیشتر چرتش می‌گیرد. نمی‌دانم حالا این چرت‌های گاه و بی‌گاه از سر پیری است یا به دلیل خوردن هزار و یک قرصی است که می‌خورم. امروز صبح بدنم داغ شده بود. تاثیر یکی از قرص‌های جدید است که می‌خورم. پیشانی تفتیده‌ام را گذاشته‌ام روی شیشه‌ی میز کار تا خنک بشود و بعد ناگهان خوابم برد. طبق معمول تا خوابم برد خواب دیدم. خواب دیدم با پدرم سوار درشکه شده‌ایم. لباس مرتبی تنم بود و موهایم شانه شده بود. کتابی لای ترمه توی دستم بود. خواب روز اولی را دیدم که پدرم برای یادگیری قرآن می‌بردم مکتب. چهار ساله بودم شاید. درشکه از توی کوچه‌های قدیمی می‌گذشت و پدر همچنان که خوشحال بود نگاهم می‌کرد. نگاه‌های پدرم همیشه این طوری بود، با لبخند نگاهم می‌کرد. لبخندی که مفهوم رضایت داشت. نگاهم که می‌کرد لذت می‌‌برد. این را از توی چشمانش می‌خواندم. یادم می‌آید روزی که سربازی یا همان اجباری را تمام کردم ساعت‌ها می‌نشست و به کارت پایان خدمتم نگاه می‌کرد و ذوق می‌کرد و آن را می‌بوسید و می‌گفت پسرم بزرگ شده، اهل زن است. یعنی دیگر باید زن بگیرد. خلاصه داشتم خواب درشکه می‌دیدم که از خواب پریدم. با شیهه‌ي اسب از خواب پریدم. اول فکر کردم هنوز در خوابم ولی وقتی صدای درشکه و زنگوله‌ها را شنیدم سرم را از روی میز برداشتم و دیدم یک درشکه‌ی بزرگ توی خیابان جلوی در دکان ایستاده است. باز فکر کردم خوابم و دارم توی خواب خواب می‌بینم. چند لحظه که گذشت متوجه شدم که خواب نیستم. بیرون رفتم. یک درشکه‌ی واقعی بود.

برگشتم داخل دکان. چند دقیقه بعد جوانی آمد تو. خبرنگار بود. پرسید: نظرتان درباره‌ی حرکت نمادین امروز چه بود؟ کارت خبرنگاری‌اش را دیدم و گفتم: کدام حرکت نمادین من از سیاست چیزی نمی‌دانم. گفت: حرکت نمادین است ولی سیاسی نیست! گفتم: چطوری؟ گفت: این حرکت نمادی است از تلاش برای شهر پاک! گفتم: متوجه منظورتان نمی‌شم. گفت: درشکه را ندیدید؟ گفتم: چرا. گفت: امروز درشکه را آورده‌اند توی خیابان تا به طور نمادین به حضور ماشین‌ها در خیابان‌ اعتراض کنند! تازه فهمیدم اوضاع از چه قرار است. برای جوان چای ریختم و گفتم: پسرم من برای پاسخ به پرسش تو آدم مناسبی نیستم. درشکه برای نسل من نمادین نیست. همین طوری که شما سوار تاکسی می‌شوی من بچه که بودم سوار درشکه می‌شدم. نمی‌توانم درشکه را نمادین ببینم درشکه برای من درشکه است. جوان گفت: اتفاقا شما سوژه‌ی مناسبی هستید برایم بگویید آن وقت‌ها که توی تهران درشکه بود چطوری بود؟ گفتم: تهران؟ گفت: نه درشکه‌سواری. گفتم: آن موقع‌ها این جوری نبود که دایم سوار درشکه بشویم. وضع‌مان آن قدر خوب نبود. آن وقت‌ها ما بچه‌ها می‌پریدیم پشت درشکه. پول نداشتیم، این جوری طی طریق می‌کردیم. پرسید: درشکه‌دارها چه می‌کردند؟ گفتم: اگر می‌دیدند با شلاق می‌زدندمان. اگر هم خودشان نمی‌دیدند درشکه‌دارهای دیگر می‌زدند. موقع پیاده شدن هم باید جلد درمی‌رفتیم تا گیرشان نیفتیم. چند نفری که آویزان پشت درشکه می‌شدیم درشکه سنگین می‌شد و اسب بیچاره جان می‌کند! ما این جوری بزرگ شدیم. خدایی هم آن موقع هوای تهران حرف نداشت. بهشت بود. بعد هم که ماشین دودی آمد و هر روز جا را برای درشکه تنگ کرد و آخر سر هم آن قدر ماشین توی تهران زیاد شد که درشکه‌چی‌ها بساط‌شان را جمع کردند و رفتند. ماشین برای تهران خیر نداشت همان اول یکی‌شان زد به مرحوم غلامحسین دوریش و آن مرد بزرگ را کشت. جوان همین طور که تندتند می‌نوشت پرسید: با شما نسبتی داشت؟ گفتم: که؟ گفت: مرحوم درویش! گفتم: خیر. چطور؟ گفت: چون دیدم نامش را بردید فکر کردم نسبتی با شما داشته‌اند. گفت: پس چطور می‌دانید؟ گفتم: همه می‌دانند! گفت: چون اولین قربانی تصادف بود؟ گفتم: نه چون دوریش خان بود. گفت: درویش خان؟ گفتم: بله درویش خان. همین طور نگاهم می‌کرد پرسیدم نمی‌دانی درویش خان که بود؟ گفت: نه. گفتم: ای بابا بگو چرا گیر داده‌ای پس. دوریش خان نوازنده‌ی تار و آهنگ‌ساز بزرگ دوره‌ی قاجار است یکی از بزرگان و نوابغ موسیقی ایرانی که در اثر تصادف درشکه با ماشین یا ماشین با درشکه کشته شد. با جوان درباره‌ی موسیقی گپ می‌زدیم که سید خسته و نالان آمد. از صبح رفته بود دنبال کارهایش. نشست. حسابی عرق کرده بود. کلافه بود. گفت: یک ترافیکی شده که نگو سه ربع است توی ترافیکم. گفتم: الان ترافیک سنگین برای چه؟ گفت: بالای میدان موتوری زده به اسب درشکه اسب بیچاره را سقط کرده. جوان تا این را شنید تشکر کرد و رفت به محل حادثه. آب خنک دادم دست سید که همچنان غر می‌زد که: درشکه آورده‌اند وسط این واویلا که چه؟ گفتم: حرکت نمادین است سید! سید لیوانش را سر کشید و گفت: استغفرالله!

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۷7 شنبه 10 تیر.

جایگاه واقعی قارچ در جامعه

مطلبی می‌خواندم درباره‌ی «قارچ» و این که قارچ به جایگاه واقعی خود در تغذیه‌ی ایرانی‌ها نرسیده است و در سبد غذای ایرانی جا ندارد.

البته با این نکته که قارچ در سبد غذای ما ایرانی‌ها جا ندارد مخالفم، چون خودم چند بار قارچ خورده‌ام! ولی با این که قارچ در تغذیه‌ی ایرانی‌ها به جایگاه واقعی خود نرسیده است موافقم. ما آنچنان که باید در این سال‌ها قدر قارچ را ندانسته‌ایم. واقعا جایگاه واقعی قارچ در سبد غذای ما این جایگاهی نیست که الان دارد. باید به قارچ بیشتر توجه کنیم. واقعا صدا وسیما باید برنامه‌های مفصلی درباره‌ی خواص قارچ بسازد. باید مردم را آگاه کرد و آموزش داد. در حاشیه ماندن قارچ به نفع هیچ کس نیست!

 این به جایگاه واقعی نرسیدن فقط مختص قارچ نیست ما خیلی چیزها داریم که به جایگاه واقعی خود نرسیده‌اند و یا در جایگاه واقعی‌شان نیستند. مثل فوتبال. واقعا فوتبال هم مثل قارچ به جایگاه واقعی خود در رده‌‌بندی فیفا نرسیده است. یا قالی، قالی ایرانی هم به جایگاه واقعی خود در دنیا نرسیده است. مثل زعفران. مثل کشتی! کشتی ورزش ملی ماست ولی از هر کارشناس و کشتی‌گیری که بپرسی خواهد گفت کشتی ما به جایگاه واقعی خود در جهان نرسیده است و این جایگاه واقعی کشتی ما نیست.

این روزها خیلی ذهنم درگیر جایگاه واقعی چیزهای‌مان است. چند روز پیش رفتم رستوران. شنیسل مرغ سفارش دادم. بسیار ترد و تازه بود. بعد از غذا خوردن پیش‌خدمت را صدا کردم و گفتم: فهمیدم شنیسل‌مان هم به جایگاه واقعی خود نرسیده است، خیلی خوشمزه است ولی انصافا قارچی هم که روی شنیسل ریخته‌اید عالی است و خوشحالم که قارچ کم‌کم دارد جایگاه واقعی خود را در جامعه پیدا می‌کند!

بازنشر از سرویس فرهنگی و هنری ایسنا – طنز و كاريكاتور

طنز دیریاب سعدی

حاشیه‌ای بر کتاب تازه منتشر شده‌ی «لبخند سعدی» نوشته‌ی «اسماعیل امینی»

طنز دیریاب‌ترین زیرشاخه‌ی کمدی است. اصلا یکی از ویژگی‌های طنز که آن را از هزل و هجو و فکاهه جدا می‌کند دیریاب بودن آن است. راه‌یابی به طنز دشوار است. هم در ادب غرب و هم در ادب فارسی پیدا کردن طنز در آثار صبر و حوصله و دانش می‌خواهد. پیدا کردن طنز و یافتن آن و بعد شرح و توضیح آن مثل پیدا کردن الماس در معدن است. سخت است و ممارست می‌‌خواهد و کار یک سال و دو سال هم نیست. اغراق نمی‌کنم مثلا در ادب غرب و در آغاز قرن بیستم و توجه به «آیرونی» و رشد مفهومی آن، بسیاری از نمایش‌نامه‌های یونان باستان دوباره‌ی مورد بررسی قرار گرفتند و این بار بیش از پیش ماهیت کمدی آنها بر اهل نظر معلوم شد و پژوهش‌گران نکته‌هایی را از دل این متون بیرون کشیدند و کمدی نامیدند که تا آن روزگار اصلا توجهی به آن نشده بود. در ادب فارسی هم همین طور است. در طول نزدیک به هفت دهه پژوهش جدی و مستقل درباره‌ی شوخ‌طبعی در متون ادب فارسی هنوز بسیاری از نکته‌های ظریف کمدی در این آثار مغفول مانده است و هر بار که پژوهش‌گران این متون را بازخوانی می‌کنند به مواردی تازه‌ای از کمدی در آنها دست پیدا می‌کنند. این یافته‌ها نشان دهنده‌ي ارتقا یافتن سواد کمدی در بین پژوهش‌گران ایرانی است. آنها حالا سال‌هاست با مفاهیم نو تعاریف تازه‌ی کمدی آشنا هستند و نسبت به پیشینیان خود از درک بهتر و علمی‌تری برخوردار هستند. یعنی همان طور که تعاریف در حوزه‌ی کمدی در حال رشد مفهومی است، سواد و دانش پژوهش‌گران نیز در حال رشد بوده است. نمونه‌اش را می‌توانید در مقاله‌ي گران‌سنگ استاد بهاالدین خرمشاهی با عنوان «طنز حافظ» ببینید که ایشان بعد از عمری هم‌نشینی با حافظ، درباره‌ی بیت: «نمی‌کند دل من میل زهد و توبه ولی، به نام خواجه بکوشیم و فر دولت او» می‌نویسد: «تا حالا که به این بیت حافظ برخورده بودید فکر می‌کردید طنز دارد؟ من بار اخیر که می‌خواندم به نظرم طنز آمد.» دیریابی و دشواریابی نوع طنز این گونه است. اصولا این که پژوهش‌گر متوجه بشود با طنز در اثر مواجه است هم دانش بسیار و هم مطالعه‌ی زیاد می‌خواهد دو موهبتی که در «اسماعیل امینی» وجود دارد.

اسماعیل امینی متخصص یافتن طنز است. پژوهش‌‌های او در مثنوی و در رباعی‌های سعدی مثال‌ زدنی است. امینی در رباعی‌های سعدی مفصل تحقیق کرده است و از میان حجاب‌های معنوی و لفظی سخن گذشته است و طنز پنهان در آن را آشکار کرده است. رسیدن به لایه‌های زیرین سخن کسی مثل سعدی و عیان کردن اصل سخن که طنزآمیز است کار هر کسی نیست. به جرات می‌گویم کاری که امینی در کتاب تازه منتشر شده‌ی «لبخند سعدی» انجام داده است یکی از برترین پژوهش‌‌هایی است که تا به حال درباره‌ی طنز در ادب فارسی انجام شده است. تا قبل از چاپ این کتاب اگر کسی می‌گفت دارم طنز در غزلیات سعدی را بررسی می‌کنم شاید به او می‌خندیدند. گاهی دوستان به طعنه می‌گویند شما طنزپردازان دوست دارید برای هر اثر هنری طنازی بتراشید. اما به راستی چنین نیست و این کمدی است که در همه جا وجود دارد به طوری که می‌توان گفت کمتر اثر هنری به ویژه در حوزه‌ی مکتوب وجود دارد که اصلا کمدی نداشته باشد.

امینی در «لبخند سعدی» عاشقانه‌ترین و معروف‌ترین و محبوب‌ترین غزل‌های سعدی را بررسی کرده است و آنها را طنز نامیده است. شاید باورش برای برخی سخت باشد ولی به درستی همین گونه است. امینی در مقدمه‌ی این کتاب می‌نوسید: رابطه‌ی عاشق و معشوق گاهی یک نوع شبیه‌سازی رابطه‌ی حاکم ظالم و زیردستان بیچاره است و این شبیه‌سازی مجالی است برای استهزا رفتار غیرانسانی و ظالمانه‌ی حاکمان.

«لبخند سعدی» دریچه‌ای تازه به روی پژوهش‌گران باز می‌کند که می‌تواند سبب خیر و برکت باشد و پژوهش‌‌‌گران را ترغیب کند تا با چنین رویکردی به سراغ دیگر منبع مکتوب ادب فارسی بروند. کتاب «لبخند سعدی» از سوی سوره‌ی مهر و در 424 صفحه روانه بازار کتاب شده است. در پایان، به بخش دیگری از مقدمه کتاب توجه کنید:

«وقتی سخن از طنزآوری سعدی است اغلب به گلستان و بوستان اشاره می‌شود و از غزل‌ سعدی چندان سخنی به میان نمی‌آید. من برآنم که مخاطبان خو کرده با حکایت‌گویی و تیپ‌سازی برای دریافت ظرافت‌های طنز بیش از هر چیز به نتیجه‌ی حکایت توجه دارند و شیوه‌ی سخن،‌کنایات، ارجاعات و اشارات و نکات پوشیده و فضاسازی طنز، کمتر مورد توجه ایشان است. حال آن که بسیاری از نمونه‌های ارجمند طنز با همین هنروری‌ها شکل می‌گیرد. به ویژه در شعر سعدی که زیباترین جلوه‌گری‌های ظرفیت‌ها و ظرافت‌های زبان را در آن می‌توان یافت».

 منتشر شده در روزنامه‌ی فرهیختگان

مراسم یابود چهلمین روز درگذشت دکتر بهمن بهروزی

مراسم یابود چهلمین روز درگذشت دکتر «بهمن بهروزی» روان‌شناس، موسیقی‌دان، روزنامه‌نگار و از اهالی رادیو در روز جمعه 9 تیرماه از ساعت 11 تا 12.30 در مسجد نور در میدان فاطمی برگزار خواهد شد. دکتر بهروزی دانشمندی فروتن بود. یادش گرامی!

حكايت پخش مسابقات فوتبال در سينماها

تا به حال پشت‌بام رفته‌اید؟ حتما رفته‌اید. هر انسانی حتما پشت‌بام رفته است. حالا یا برای پهن کردن لباس‌ یا برای نصب انواع آنتن‌ یا برای هواخوری. البته خیلی‌ها هم علاوه بر پشت‌بام به خرپشته هم زیاد رفته‌اند که به بحث مربوط نیست و به خودشان مربوط است.

برگردیم به پشت‌بام، آدم اگر بخواهد از پشت‌بام بیفتد اغلب دو راه بیشتر ندارد. یا باید از این ور پشت‌بام بیفتد تا از آن ور پشت‌بام، چون دو طرف دیگر پشت‌بام معمولا بسته است و پشت‌بام خانه‌ي همسایه است. پس از لحاظ علمی اگر کسی سهوی یا عمدی از پشت‌بام بیفتد یا از این طرف افتاده است یا از آن طرف. ما آدم‌ها اغلب از یک طرف پشت‌بام می‌افتیم و تقریبا امکان ندارد کسی از دو طرف پشت‌بام پایین بیفتد. یعنی از لحاظ عقلی و علمی ممکن نیست کسی هم‌زمان از دو طرف پشت‌بام پایین بیفتد مگر این که اول از یک طرف پشت‌بام بیفتد و بعد دوباره خودش را به پشت‌بام برساند و از آن طرف دیگر هم سقوط کند. حالا حکایت پخش مسابقات فوتبال در سینماهاست. اول می‌گفتند: فقط آقایان! حالا مدیر پردیس سینمایی کیان می‌گوید: فقط خانم‌ها!

کاش می‌شد همه با هم (مردان و زنان و برادران انتظامی) یک جایی وسط پشت‌بام که خطری هم ندارد دور هم جمع می‌شدیم و این قدر از دو طرف پشت‌بام پایین نمی‌افتادیم. البته باید خدا را شکر کرد که آدمیزاد بیشتر از دو جنس نر و ماده و پشت‌بام هم بیشتر از دو طرف برای افتادن ندارد وگرنه واویلا بود!

از سرویس فرهنگی و هنری ایسنا – طنز و كاريكاتور

سمساری قسمت دهم

ماجرای چهارگاه
قدیم این طوری نبود. مردم حالا هر چیزی را که خراب می‌شود دور می‌اندازند. انگار حال حوصله ندارند ببینند می‌شود درستش کرد یا نه. قدیم اما از هر وسیله‌ای تا می‌شد استفاده می‌کردند. یادش بخیر دیگر سال‌هاست چینی بند زدن ورافتاده. حالا بازار پر است از چینی و ملامین و پلاستیک و بلور و این چیزها و دیگر کسی چینی بند نمی‌زند. نمی‌دانم، شاید هم اصلا استفاده از چینی ورافتاده که چینی‌‌بندزن‌ها هم توی کوچه خیابان پیدا نمی‌شوند. یک بار توی روزنامه می‌خواندم زندگی‌ها مصرفی شده و مردم از ظرف‌های یک بار مصرف استفاده می‌کنند و بعد از غذا همه‌ی سفره را که از سفره تا بشقاب و لیوان و قاشق و چنگال‌اش یک بار مصرف است دور می‌ریزند. حالا مثل قدیم نیست قدیم مثلا دخترها کلی هنر داشتند و آشپزی و خیاطی و بافندگی بلد بودند و به قولی از انگشتشان یک هنر می‌بارید. پسرها هم همه کار بلد بودند اما حالا همه‌ی تخصص خیلی از پسر و دخترها مال بیرون از خانه است و توی خانه از همه‌ي ده انگشتشان یک هنر هم نمی‌بارد. من نمی‌دانم عوض کردن پوشال کولر خیلی کار سختی است که برخی پسرها بلد نیستند؟ یا پختن قیمه‌ و دلمه؟ نمی‌دانم شاید این هم از سر پیری است که غر می‌زنم. نمی‌دانم. واقعا نمی‌دانم.

توی رابطه‌ها هم قدیم یک جور دیگری بود. سر صبحی جوانی آمده بود وسایل خانه‌اش را بفروشد. همه چیز نو بود. باافتخار می‌گفت بعد از یک سال، یک ‌هفته‌ای زنش را طلاق داده است. ما آن وقت‌ها قهر می‌کردیم، مرافعه می‌کردیم حتا بزن‌بزن هم می‌کردیم ولی عاقبت می‌نشستیم درستش می‌کردیم. اگر چیزی خراب می‌شد درستش می‌کردیم. از رادیو بگیر تا یک رابطه‌ی عاطفی، درستش می‌کردیم، دورش نمی‌انداختیم. به قول امروزی‌ها برخورد حذفی نمی‌کردیم. نمی‌دانم شاید من از اوضاع امروز دورم. شاید امروز را نمی‌فهمم. شاید دارم الکی چیزهایی را که خودم دیده‌ام و شنیده‌ام به کل جامعه تعمیم می‌دهم. این روزها نمی‌دانم چرا دایم دارم گذشته را با حال مقایسه می‌کنم یعنی هر چه که مي‌بینم یاد قدیم می‌افتم. ظهر کیارش آمد توی دکان. مثل کتک خورده‌ها. گفت با نامزدش بگومگو کرده است. دمغ بود. به قول خودش سر هیچ دعوا کرده بودند. کمی درددل کرد. نصیحتش کردم برود زنگ بزند و از دلش دربیاورد. می‌گفت: تقصیر من نیست او باید زنگ بزند. گفتم: اگر او هم همین طور بنشیند که تقصیر توست و زنگ نزند چه؟ گفت: پیامک می‌زنم پس. این را که گفت بلند شد برود. گفتم: کیارش جان اگر پیامک دادی حتما مطمئن شو به دستش رسیده باشد به پیامک اعتباری نیست. خندید، گفت: شما هم خوب این چیزها را بلدی. گفتم: جای تو باشم زنگ می‌زنم. هیچ چیز به صدا نمی‌شود. اگر پیامک بزنی و بنویسی عزیزم، خیلی توفیر دارد با این که بگویی عزیزم و او از خودت بشنود. پیامک کار صدا را نمی‌کند حالا خودت دانی. کیارش رفت. برای خودم چای ریختم و گشتم توی نوارها «ای امید جان من» را پیدا کردم و گذاشتم. آهنگش را پرویز خان یاحقی ساخته،‌ در اصفهان. صدای ساز یاحقی پیچیده بود توی دکان که سر و کله‌ی سید پیدا شد. همیشه همین طور است. نمی‌دانم از کجا می‌فهمد کمی حال خرابم که سر می‌رسد. آرام و در سکوت سر می‌رسد. قبل از این که بنشیند برای خودش چای می‌ریزد. چند جا ویولن زدن پرویز خان را با تکان دادن سر تایید می‌کند. آهنگ که تمام می‌شود می‌گوید: دوباره! نوار را برمی‌گردانم. کیارش دوباره سر می‌رسد از دفعه‌ی قبل خراب‌تر. تا وارد می‌شود سید بلند می‌‌گوید: خیره چی شده؟ کیارش می‌نشیند. می‌پرسم باز حرف‌تان شد؟ می‌گوید: نه اتفاقا زنگ زدم و خوشحال شد و همان طور شد که گفتید،‌ ولی… می‌گویم ولی چه؟ می‌گوید: آقای کسایی فوت کردند. الان سایت‌ها نوشتند! سید با شنیدن این حرف محکم روی زانویش می‌کوبد و فاتحه می‌خواند. بغض می‌کنم. کیارش می‌گوید: ببخشید ناراحت‌تان کردم و می‌رود. می‌رود تا تنها باشیم. دم دم‌های غروب است. بلند می‌شوم و کرکره‌ی مغازه را تا نیمه پایین می‌کشم. وقتی که برمی‌گردم صدای تاج اصفهانی دکان را پر کرده است. بی‌حرف کنار سید می‌نشینم و سرم را روی شانه‌اش می‌گذارم و پرت می‌شوم به میدان نقش جهان. به آن روزهایی که کسایی جوان بود. من جوان بودم. آن خدابیامرز جوان بود و سید هم هنوز مو سفید نکرده بود. به روزهای خوشی که زندگی چهارگاه بود!

  از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۷6 شنبه 3 تیر.

تو ای امید جان من

تاریخچه‌ی بازخوانی ترانه‌ها وتصنیف‌های به‌یادماندنی پیشینه‌‌ی کهنی دارد. در دوران پهلوی اول بسیاری از تصنیف‌های دوره‌ی قاجار بارخوانی شد و در سده‌های بعد و تا حالا ترانه و تصنیف‌های به‌یادماندنی مکرر بازخوانی شده‌اند. حالا یا در زمان انتشار ترانه و تصنیف و یا سال‌ها بعد از آن.

دهه‌ی هفتاد یک بزنگاه در بازخوانی تصنیف‌های قدیمی بود. آلبوم «یاد استاد» افتخاری یکی از نمونه‌های برجسته‌ی بازخوانی تصنیف‌های قدیمی است. استاد شجریان هم به دفعات تصنیف‌های قدیمی را به ویژه در این دهه بازخوانی کرده‌اند. حالا هم بسیاری از این تصنیف‌ها بازخوانی می‌شوند. مثل تصنیف قدیمی «افسانه‌ی شیرین» با صدای «هایده» و آهنگ استاد «همایون خرم» که با صدای «علی‌رضا قربانی» و با عنوان «راز دل» در آلبوم «رسوای دل» بازخوانی شده است. یا تصنیف «زورق شکسته» با صدای «مرضیه» که با صدای «سالار عقیلی» بازخوانی شده است. مثال‌ها از این دست بسیار است. اما نکته‌ای که دربازخوانی‌ها مهم است این است که بازخوانی هم در آواز و هم در آهنگ و سازبندی باید به‌روز و متفاوت از اصل اثر باشد و به‌ویژه خواننده بتواند تصنیف را خوب بخواند. چون اغلب این ترانه و تصنیف‌های ماندگار را خوانندگان درجه‌ی یک موسیقی خوانده‌اند اگر خواننده بعدی نتواند حق آواز را ادا کند کار بازخوانی شکست خواهد خورد.

بازخوانی ترانه‌های و تصنیف‌های قدیمی به نظر ناگزیر است. بازخوانی این آثار باعث تولد دوباره‌شان در جامعه می‌شود و بازخوانی‌ها کیفیت صوتی بهتری هم نسبت به آثار گذشته دارند. مهم‌تر این که بسیاری از آثار ماندگار موسیقی ایرانی را خوانندگان زن خوانده‌اند که صدای‌شان حالا مجوز پخش ندارد و بازخوانی‌شان باعث می‌شود که نسل‌های جدید هم بتوانند آنها را بشنوند.

یکی از آثار ماندگاری که به‌تازگی بازخوانی شده است تصنیف زیبای «امید جان من» است. اصل این تصنیف با صدای «دلکش» شعر از «بیژن ترقی» و آهنگ از «پرویز یاحقی» در بیات اصفهان است + که حالا با صدای «محمدرضا معتمدی» بازخوانی شده است. معتمدی یک از خوانندگانی که بیشتر از او خواهیم شنید. صدایی شش‌دانگ دارد و آواز هم خوب می‌خواند. عالی می‌خواند. آوازهایش خیلی خوب است. خیلی جوان است و تنالیته‌ی صدایش شبیه خودش است. معتمدی تصنیف «امید جان من» را زیبا و استوار بازخوانی کرده است. محشر خوانده است به روایتی. آهنگ این اثر هم به صورت ارکسترال اجرا شده است که تنظیم خوبی دارد انصافا. این تصنیف را در «رادیو ساکی» می‌گذارم تا بشنوید و دانلود کنید. همچنین این نوشته را تقدیم می‌کنم به «امید مهدی‌نژاد» که صدای معتمدی را بسیار می‌پسندد. معتمدی آینده‌ی موسیقی ایرانی است. راستی همچنان که تصنیف را می‌شنوید به شعر ترقی و آهنگ یاحقی هم توجه کنید تا به خدا برسید. التماس دعا.

بی‌شرف بی‌سواد بدکوفتی است!

نمی‌دانم «در ستایش بی‌سوادی» را خوانده‌‌اید یا نه. اگر نخوانده‌اید بخوانیدش. به‌ویژه حالا که دوروبرمان را بی‌سوادها پر کرده‌اند خواندن این کتاب از اوجب واجبات است. این روزها بی‌سوادها یا به تعبیر «هانس ماگنوس انسنس» بی‌سوادهای نوع دوم بر کرسی تدریس و تعلیم هم تکیه زده‌اند و مدرس و استاد هم شده‌اند. یک روز داستان این موجودات را می‌نویسم. داستان‌های باورنکردنی و طنزشان را. کار کردن با این آدم‌ها خیلی جان سختی می‌خواهد. با انواع و اقسام‌شان کار کرده‌ام. موجودات بی‌شرفی هستند اغلب. یعنی علاوه بر این که سواد ندارند شرف هم ندارند. شرف خیلی مهم است حتا از معرفت مهم‌تر است. البته بی‌شرف باسواد هم داریم و باشرف بی‌سواد ولی بی‌شرف بی‌سواد بدکوفتی است! مهلک است. جان‌کاه است.

حالا بخشی از کتاب «در ستایش بی‌سوادی» را بخوانید و لذت ببرید. این بخش را از وبلاگ «مسعود ملک‌یاری» عزیز برداشته‌ام:

…همین بی‌سوادان {پیش از عصر روشنگری} بودند که ادبیات را آفریدند. قالب‌های اولیه‌ی ادبی، از اسطوره گرفته تا وزن آهنگین ترانه‌های کودکانه، از قصه گرفته تا تصنیف، و از دعا گرفته تا چیستان، همگی تاریخی کهن‌تر از خط و نوشتار دارند. بدون میراث شفاهی هرگز شعری پدید نمی‌آمد و بدون بی‌سوادان هرگز کتابی.

هدفی که سوادآموزی دنبال می‌کرد، هیچ ربطی با روشنگری نداشت. انسان‌دوستان و حافظان فرهنگی، که سنگ سواد را به سینه می‌زدند، تنها مباشران صنعت و سرمایه‌داری بودند؛ صنعتی که از دولت می‌خواست کارگران درس‌خوانده در اختیارش قرار دهد.

مقصود {از سوادآموزی} آن نبود که راه را بر «فرهنگ نوشتار» باز کنند، چه رسد به این‌که انسان‌ها را از زنجیر خامی و خُردی آزاد کنند. مقصود پیشرفتی کاملاً از نوع دیگر بود. این پیشرفت عبارت از آن بود که بی‌سوادان، این «نازل‌ترین طبقه‌ی انسانی»، را رام کنند. تخیل و اندیشه‌ی شخصی‌شان را از آنان بگیرند و از صفحه‌ی ذهن‌شان بشویند، تا از این پس نه تنها نیروی عضلات آن‌ها و مهارت فنی‌شان را به کار گیرند، بلکه از مغزهای‌شان هم بهره‌کشی کنند.

آن بی‌سوادی‌ای که ما پاکسازی و طردش کرده‌ایم، هم اکنون و همچنان‌که همه می‌دانیم، از نو برگشته است؛ این بار در شکل و قالبی خالی از هر جنبه‌ی احترام‌انگیز. این بی‌سوادی نوینی که اکنون دیری است براجتماع سیطره یافته بی‌سوادی نوع دوم است.

و خوشا به سعادتش! زیرا از بیماری فراموشی، یعنی دردی که به آن مبتلاست، هیچ رنج نمی‌برد؛ سرمست از آن‌که از هیچ دید و درک شخصی برخوردار نیست و قدردان این‌که کم‌ترین توان تمرکزی ندارد.

بی‌سواد نوع دوم این واقعیت را که نه می‌داند و نه می‌فهمد که چه بلایی بر سرش آمده – این فلاکت را – نوعی امتیاز می‌شمارد. پرچنب و جوش است و سازگار و قاطع. هیچ لازم نیست نگران احوالش باشیم. از دلایل سلامت و خوش احوالی ِ این بی‌سواد نوع دوم یکی هم این‌که هرگز خودش خبر ندارد که بی‌سواد نوع دوم است. خودش را صاحب دانش و معلومات می‌داند، زیرا بلد است کاتالوگ انواع ماشین‌ها و همه رقم چک را بخواند. { در ایران مجلات زرد و رمان‌های بازاری و …}

در محیطی می‌چرخد و می‌گردد که برای حفظ او از گزند هرگونه وسوسه‌ی ذهن حصاری کامل به دورش کشیده است. هرگز متصور نیست که در این محیط شکست بخورد، زیرا همین محیط او را ساخته و پرورده است تا به این وسیله دوام خالی از خللش را تضمین کند.
… بی‌سواد نوع دوم محصول مرحله‌ای نو از پیشرفت صنعت است … رسانه‌ی آرمانی بی‌سواد نوع دوم تلویزیون است.

پی‌نوشت:

أَحْمَقُ النَّاسِ مَنْ ظَنَّ أَنَّهُ أَعْقَلُ النَّاس