سمساری، قسمت هفتم

ماجرای سفارت

دکان من تقریبا سر نبش است. یعنی نزدیک تقاطع منوچهری با فردوسی. از لاله زار نو که وارد منوچهری می‌شوید باید تا انتهای خیابان بیایید، نزدیک به خیابان فردوسی. اغلب قدیمی‌های منوچهری اینجا دکان دارند. از وقتی لاله‌زار تبدیل شد به بورس لامپ و لوستر و وسایل روشنایی منوچهری هم تبدیل شد به بورس چرم. چرم‌فروشی البته نه چرم‌دوزی. قدیمی‌های خیابان در تقاطع با خیابان فردوسی در دو طرف خیابان قرار گرفته‌اند. بعد از دکان درست سر نبش دکان مرحوم باقری است و بعد از آن در خیابان فردوسی تا بالا بورس صرافی‌هاست.

قدیم اینجا صرافی بود ولی نه این قدر زیاد. حالا ولی زیادند و هر روز هم زیادتر می‌شوند انگار. در طول مدت این چند سال هیچ وقت نفهمیدم صراف‌ها از کجا درآمد دارند و این قدر وضع‌شان خوب است. با کسی از آنها آشنا نیستم نه من که قدیمی‌ها هیچکدام با راسته‌ی صراف‌ها رفت و آمد ندارند چون هم دورند به ما هم یک جوری نسل‌شان و فکرشان به ما نمی‌خورد. مثل کیارش هم نیستند که جوان باشند ولی فکرشان به فکر ما بخورد. کیارش جوان است ولی باتجربه است و تحصیل‌کرده. صراف‌ها دلار و سکه که بالا می‌رود بازارشان می‌‌خوابد دلار و سکه که پایین می‌‌آید بازارشان می‌خوابد و من نمی‌دانم پس اینها کی بازار دارند و سود می‌کنند نمی‌دانم. یک بار از سید هم پرسیدم گفت: من در علم اقتصاد عامی‌ام چه می‌دانم. چسبیده به دکان سید کتاب‌فروشی دانش است. یعنی دکان سید بین دکان من و کتاب‌فروشی است. آقای پرتوی معلم بازنشسته‌ی همین محل است و سال‌هاست کتاب‌فروشی دارد. به قول خودش از اوایل دهه‌ی سی کتاب‌ فروخته. آقای پرتوی می‌گوید از طنز روزگار است که راسته‌ی صراف‌ها درست روبروی سفارت بریتانیا است. منظورش همان سفارت انگلیس خودمان بود. چند بار با آقای پرتوی بحث کردیم که چرا به سفارت انگلیس می‌گوید سفارت بریتانیا. آقای پرتوی البته مرد با علم و کمالاتی است. هر چه سید درباره‌ی ردیف و دستگاه و گوشه و مرکب‌خوانی و بداهه‌نوازی و موسیقی می‌داند پرتوی درباره‌ي ادبیات و سیاست می‌داند. پرتوی می‌گوید: انگلیس یکی از کشورهای بریتانیاست، مثل ولز و درستش این است که به اینجا بگوییم سفارت بریتانیا. یک روز هنگام بحث کیارش هم بود. ظهر بود و مشتری نداشت آمده بود نشسته بود بین ما پدربزرگ‌ها. بحث که شد کیارش هم حرف آقای پرتوی را تایید کرد ولی سوالی کرد که هوش از سر آقای پرتوی پراند. کیارش گفت: درست است که اینجا سفارت بریتانیا است ولی خب چرا پرچم بریتانیا را بر سر درش نزده‌اند و پرچم کشور انگلیس است؟ آقای پرتوی با شنیدن این جمله جلد پرید توی کوچه و از همان نگاه به پرچم توی حیاط سفارت کرد و برگشت و گفت: پرچم‌اش درست است. کیارش گفت: درست نیست و شروع کردند به جر و بحث کردن و سند مدرک آوردن. آقای پرتوی جلوی کیارش کم آورده بود و یک جا نتوانست به سوال کیارش پاسخ بدهد. کار که به اینجا کشید پرتوی رفت. پرتوی اغلب این جوری است وقتی به چیزی می‌رسد که نمی‌داند خودش را میان کتاب‌ها حبس می‌کند تا پاسخ را بیابد. پرتوی که رفت سید گفت: برویم به زندگی‌مان برسیم خوش به حال خودمان که کارمان هیچ دخلی به سفارت‌بازی و سیاست ندارد. کیارش مدتی ماند و کمی با هم گپ زدیم و بعد او هم رفت.

چند دقیقه بعد دختر جوانی وارد مغازه شد. کاغذی دستش بود. پرسید: سفارت انگلیس کجاست؟ گفتم: همین روبرو. گفت: روسیه؟ گفتم کمی بالاتر. گفت: ترکیه؟ گفتم: باز هم بالاتر. گفت: آلمان؟ گفتم: کمی بالاتر… پرسید: واقعا؟ گفتم: واقعا. گفت: فکر می‌کردم زیاد باید این ور و آن بروم. فرانسه کجاست؟ گفتم: توی نوفل‌لوشاتو. توی کاغذش چیزی یادداشت کرد و تشکر کرد. پرسیدم: خبرنگارید؟ گفت: خیر درس می‌خوانم هستم. بعد تشکر کرد و رفت.

برای خودم چای ریختم. نوار «دل شیدا» را گذاشتم بخواند. صدای شهرام ناظری در بیات راجع بلند شد که باز دخترک آمد تو. سرش را به نشانه‌ي عذرخواهی تکان داد و آرام پرسید: گفتم شاید سوییس هم این طرف‌ها باشد. گفتم: طرف‌های پاسداران است گمانم. پرسید: و سوئد؟ گفتم: همان جا. مکثی کرد و ادامه داد: کنیا را هم بلد باشم بد نیست: گفتم: طرف‌های افریقا است. باز چیزی نوشت و تشکر کرد خواست برود ولی دودل پرسید: شما نشانی این همه سفارت را از کجا می‌دانید؟ گفتم: روزگاری زیاد پیاده‌روی می‌کردم و تفریحم پیدا کردن سفارت‌ها بود!

دخترک که رفت صدای ضبط را زیاد کردم. تکیه دادم به صندلی و پاهایم را گذاشتم روی میز و خوابیدم. چند دقیقه بعد آقای پرتوی با داد و بیداد وارد دکان شد. چنان صدا کرد که از خواب پریدم و از روی صندلی افتادم. او داد می‌زد: فهمیدم چرا و من زیر لب غرولند می‌کردم که به من چه این پدرسوخته‌ها چه می‌کنند!

  از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۷2 شنبه 30 اردیبهشت.

2 دیدگاه برای “سمساری، قسمت هفتم”

  1. مادرم و من هفته پیش کتابتان را خواندیم و هم خندیدیم و گریستیم
    خدا پدر نازنینتان را بیامرزد روحشان شاد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *