سمساری، قسمت ششم

ماجرای صندلی لهستانی

دکان من بین دکان صحافی سید و چرم‌دوزی مرحوم باقری است. دکان آن خدابیامرز الان دیگر چرم‌دوزی نیست ولی چرم‌فروشی هست. ورثه‌ی مرحوم باقری هفته نشده بود مغازه را فروختند و حالا چند سال است یکی به جای چرم‌دوزی بساط چرم‌فروشی در آن جا راه انداخته است. پسر جوان و مودبی است. اسمش کیارش است و خیلی به من و سید احترام می‌گذارد. بچه‌ی سر به راه و کار بلدی است. بلند قد و خوش‌سیما و تحصیل‌کرده. نامزد هم دارد. سیما خانم، که گاهی کتلتی چیزی برای من و سید می‌فرستد. کیارش از آن جوان‌های ناب این دوره است. وقتی آمد اینجا مغازه را خرید از ما خواست از ورثه بخواهیم عکسی از باقری مرحوم به او بدهند. نمی‌گفت چرا ولی وقت عکس را گرفتیم یک روز صبح دیدم روی در دکان بزرگ نوشته است: چرم‌فروشی باقری و عکس آن مرحوم را با کلاه شاپو بزرگ کرده است و چسبانده است روی دیوار و با خط خوش زیرش نوشته است: مرحوم حاج عبدالله باقری،‌ هنرمند چرم‌دوز. تا چند روز همه‌ی کسبه‌ی می‌آمدند و دکان کیارش را می‌دیدند و به عکس حاجی نگاه می‌کردند. کار کیارش همه را غافل‌گیر کرده بود. می‌گفت: باید نام حاج آقا تا ابد بر این دکان بماند. حیف است فراموش بشود. این کار کیارش دهان به دهان چرخیده بود تا رسیده بود به گوش همسر مرحوم باقری. یک روز پیرزن خودش آمد در دکان. عکس حاجی را که دید گریه کرد و بعد سر کیارش را بوسید و در حقش دعا کرد. گفت: خیر ببینی از جوونیت. ایشالا اسمت تو هم به یادگار بمونه. کاش اولاد من اینقدر معرفت داشتند که تو داری.

قدیم‌ها چرم‌دوزی شغل پرکاری و پردرآمدی بود. یک منوچهری بود و کلی چرم‌دوز. این طوری نبود که کارخانه‌های چرم‌دوزی باشند. هر چه بود از زیر دست امثال حاج عبدالله بیرون می‌آمد. از کیف و کفش بگیر تا زین اسب و قطار فشنگ و کلاه و دستکش. آن روزها بوی خوش چرم، چرم اصل از دکان بغلی به مشام می‌رسید و اغلب مردم تهران که دست‌شان به دهان‌شان می‌رسید مشتری دکان باقری بودند. اصلا چرم‌دوزی باقری معروف بود. آن روزها بیست تا شاگرد زیر دستش کار می‌کردند. کیارش می‌گوید: از بس هر جا نشستم و برخاستم گفتند فلان کس دارد مغازه باقری را می‌خرد و آن قدر مغازه‌ی باقری مغازه‌ی باقری شنیدم که تصمیم گرفتم نگذارم نام این مرد فراموش بشود. کیارش حتا میز کار و وسایل آن خدابیامرز را دور نینداخته و همان طور گذاشته بماند.

مشتری دکان کیارش اغلب جوان‌ها هستند و البته پول‌دارها. همیشه چرم مشتری خاص خودش را دارد. آن موقع‌ها هم به شوخی به باقری می‌گفتیم: یکی دو تا از این مشتری‌های آنچنانی را بفرست دکان ما، مردیم از بس پشه پراندیم. حالا هم اغلب جوان‌ها می‌آیند کیف و کفش چرمی می‌خرند. یک روز یک دختر و پسر آمدند توی دکان. دختر تا وارد شد بلند گفت: وای من عاشق این چیزهایی کهنه‌ام. آقا شما خیلی شغل خوبی دارید. چیزی نگفتم. تعارف کردم که لطف دارید و فلان و بهمان. بعد چرخی زدند و نگاه به وسایل کردند. انگار موزه آمده بودند. بعد تعارف کردم بنشینند. دختر پرسید: خیلی حس خوبی دارد که اینجا کار می‌کنید، نه؟ همه‌ي وسایلی که اینجا هستند حرف‌ها برای گفتن دارند. گفتم: حرف‌های خوب و البته حرف‌های تلخ. گفت: بله، حرف‌های تلخ. بعد رو به پسرک کرد و گفت: بد نیست چند تا چیز قدیمی برای خانه‌مان بخریم، ها؟ پسر گفت: موافق نیستم چیز کهنه با خودش بوی کهنگی می‌آورد زندگی تازه اجناس تازه می‌خواهد. دختر گفت: کهنگی که بد نیست. هر چیز قدیمی که بد نیست. حافظ هم قدیمی است، بد است؟ پسر گفت: قیاست درست نیست! با وسایل کهنه مخالفم. بعد دخترک بلند شد و جستی زد و نشست پشت یک صندلی لهستانی و گفت: ببین انگار سال ۱۳۲۰ است و اینجا هم کافه نادری است. من هم برای همراهی با حرف دخترک انگشتم را روی دکمه‌ي پخش فشار دادم و صدای خش‌دار یکی از اجراهای ارکستر خالقی توی فضا پیچید. پسر وقتی شور و ذوق دختر را دید بلند شد و جلوی او روی یک صندلی لهستانی نشست. من هم بلافاصله بساط قهوه را فراهم کردم و دو تا قهوه‌ی تلخ ترک با شکر گذاشتم روی میزشان. یک ساعت نشستند و حرف زدند. درباره‌ی آینده‌شان و زندگی‌شان. بعد تازه به خودشان آمدند که اینجا کافه نیست و من هم کافه‌دار نیستم و شروع کردند به عذرخواهی. گفتم: مهم خوشحالی شما بود. امیدارم حرف‌های خوبی زده باشید. گفتند: ماه دیگر عروسی می‌کنیم. گفتم: به امید خدا. گفتند: باید تشریف بیاورید. گفتم: ممنون. بعد از عروسی ولی بیایید تا یک دست میز و صندلی لهستانی خوب برای‌تان پیدا کنم.

  از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۷1 شنبه 23 اردیبهشت.

16 دیدگاه برای “سمساری، قسمت ششم”

  1. میلاد دختر نبوت ، همسر ولایت ، مادر امامت ، برشما دوست هميشه همراه مرد تنهايي مبارک باد .

    هدیه به پیشگاه این مادر و فرزند نورانی ، صلوات …

  2. درود بر شما
    وای این قسمت خیلی جالب و قشنگ بود هر قسمت از قسمته قبلی قشنگ تره ممنون:)) اقای ساکی من کتاب بابا باطری دار می شود رو از نمایشگاه گرفتم و خوندم هرچند که قبلا از رادیو شنیده بودم ولی خوندنش صفایی داشت خیلی کتاب زیبایی بود من با این کتاب هم خندیدم و هم گریه کردم می تونم به جرات بگم جز محدود کتابایی بود که این قد باهاش ارتباط برقرار کردم بازم تبریک و ممنون که می نو یسید:)

  3. رضا , داستانهای دنباله دار روانی که پارسال می نوشتی خیلی عالی بود چرا دیگه ادامه نمی دی اونا رو.
    راستی طنزای روزانه ات عالیه هر روزداره بهتر هم می شه ادامه بده آفرین پسرم. زنده باشی.

  4. سلام و درود
    دیشب تا رادیو رو روشن کردم اختتامیه گوش بدم گفتن آقای رضا ساکی.
    متوجه نشدم تو چه قسمتی و چندم شدید
    بهر حال مبارک و انشاالله شاهد توفیقات روزافزون و موفقیت و کلی از اینجور چیزها از شما باشیم
    انشاالله تو دیار ما به شما خوش گذشته باشه .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *