بگو البرادعی یک زنگی به من بزند

حسن روحانی دبیر اسبق شورای امنیت ملی که مسئول پرونده هسته‌ای ایران بود در کتاب خاطراتش که به‌تازگی منتشر شده از اولین دیدار خود با محمود احمدی‌نژاد به‌عنوان رئیس‌جمهور، روایتی خواندنی دارد:+

«…بعد بحث شد که آژانس تحت نفوذ غرب است. پرسیدند چرا آژانس تحت نفوذ آنهاست؟ گفتم برای اینکه هم بیشتر بودجه آژانس را آنها می‌دهند و هم بر اکثر کشورهای عضو، نفوذ دارند. ایشان گفتند هزینه‌های آژانس در سال چقدر است؟ گفتم نمی‌دانم، مثلا چندصد میلیون دلار.
 گفتند شما همین حالا به البرادعی زنگ بزنید و بگویید ما کل مخارج آژانس را می‌دهیم. گفتم اولا آژانس نمی‌تواند بپذیرد، چون برای مخارج آژانس و بودجه آن، مقرراتی وجود دارد و ثانیا ما هم چنین حق و اختیاری نداریم چون اگر به جایی بخواهیم کمک بلاعوض کنیم، مجلس باید تصویب کند».

عبید شاکی: به نظر بنده‌ی حقیر آقای روحانی اینجای خاطرات را اشتباه روایت کرده‌اند. شاید یادشان رفته است دقیقا چه اتفاقی افتاده است، به هر حال انسان خطاکار است. اما من به شما می‌گویم دقیقا بعد از این که آقای روحانی گفته‌اند هزینه‌های آژانس چندصد میلیون دلار در سال است چه اتفاقی افتاده است. روایت درست این است که آقای دکتر گفته‌اند: به البرداعی اس‌ام‌اس بده بگو یک زنگی به من بزند تا هزینه‌های آژانس را بدهیم! و بعد هم گویا آقای روحانی اس‌ام‌اس نداده‌اند و مسئله‌ی هسته‌ای پیچیده شده است!

بقای نسل ممکن نیست چون موجب اختلاط است

عباس علائی، رئیس اتحادیه‌ی قهوه‌خانه‌داران ایران گفته است که این اتحادیه در حال پیگیری است که قهوه‌خانه‌ی ویژه‌ی بانوان راه‌اندازی کند! 
ان‌شاالله در آینده نزدیک داروخانه‌ی ویژه‌ی بانوان، رستوران ویژه‌ی بانوان، کله‌پزی ویژه‌ی بانوان، خیابان ویژه‌ی بانوان، موزه‌ی ویژه‌ی بانوان، بقالی ویژه‌ی بانوان، نانوایی ویژه‌ی بانوان و قصابی ویژه‌ی بانوان هم راه‌اندازی می‌شود.
روزی می‌رسد که چنان جامعه را تفکیک جنسیت کنند که بقای نسل ممکن نباشد! چون موجب اختلاط است!

ویژگی‌های یک نسل رادیویی رو به انقراض

دو روز پیش «حسن لشکری» مدیر تولید و پخش رادیو تهران تودیع شد. بعد از سی سال خدمت در رادیو. لشکری از نسلی بود که در اوایل دهه‌ي شست به رادیو آمدند. این نسل یعنی کسانی که از پیروزی انقلاب تا میانه‌ي دهه‌ی شست وارد رادیو شده بودند حالا روزهای آخر خدمت‌شان را می‌گذرانند و اغلب پست‌های مدیریتی دارند. بعد از آنها کسانی در رادیو مدیر شدند که در دهه‌ي هفتاد وارد سازمان صدا و سیما شده‌اند. رفتن «حسن لشکری» برای برنامه‌سازان رادیو تهران ضربه‌ي روحی بزرگی بود. دست کم همه گمان می‌کردیم ایشان تا آخر امسال بمانند و تمدید بشوند اما در حالی که بسیاری در رادیو هستند که سال‌های متمادی تمدید می‌شوند و آب از آب تکان نمی‌خورد «حسن لشکری» را تمدید نکردند و ایشان رفت.
اما این نسل که بازماندگانش روزهای پایانی خدمت را طی می‌کنند ویژگی‌های دارند که آن ویژگی‌ها باعث می‌شود رفتن‌شان از مجموعه‌ی رادیو برای برنامه‌سازان گران تمام بشود. مدیرانی که در دهه‌ی شست وارد سازمان شده‌اند تفاوت‌های عمده‌ای با دیگران دارند. این نوشته البته در ذم مدیران نسل دهه‌ی هفتاد نیست بلکه فقط در مدح نسلی است که در دوران طلایی رادیو در ایران یعنی دوران جنگ وارد رادیو شده‌اند و ویژگی‌های منحصربه‌فردی دارند. شاید این نوشته پاسخی باشد برای گریه‌های مراسم تودیع «حسن لشکری» و بغضی که در گلوی اغلب حاضران در جلسه بود. من در چند مورد ویژگی‌ این نسل را برمی‌شمارم:
1-    بیشتر مدیران نسل دهه‌ی شست کار رادیو را با برنامه‌سازی و از پایین‌ترین رتبه‌ي شغلی شروع کرده‌اند. یعنی از ادیتوری و هماهنگی و ارتباطات به سردبیری و تهیه‌کنندگی رسیده‌اند، پس مشکلات کار را می‌دانند و حرف برنامه‌ساز جماعت را می‌فهمند. زیاد در کار برنامه‌ساز دخالت نمی‌کنند. فرت و فرت به پخش زنگ نمی‌زنند و تابع سلسله مراتب سازمانی هستند. در روش مدیریت این مدیران مدیران گروه از قدرت زیادی برخوردار هستند و مدیر شبکه به هیچ وجه مدیر گروه را دور نمی‌زند و از قدرت او کم نمی‌کند. برنامه‌ساز هم نیازی به ارتباط با مدیر شبکه ندارد. خود من یک سال و نیم در شبکه‌‌ای کار می‌کردم و بعد از یک سال و نیم مدیر شبکه‌ام را دیدم، آن هم در تلویزیون. این نسل وقتی به سمت مدیریتی می‌رسد نیازی به آشنایی با رادیو ندارد و به خوبی از عهده‌ي مسایل مالی و پشتیبانی عوامل‌اش برمی‌آید. این نسل البته بسیار سخت‌گیر است ولی نگاه آماری به مجموعه‌ی تحت امرش ندارد. از نظر فرمی دیده ساده‌ای به رادیو دارند و از نظر محتوایی هم زیاد اهل فدا کردن فرم نیستند. کلا نسلی متعادل و منطقی‌اند.
2-    این نسل اغلب درس مدیریت نخوانده‌اند و کاری که انجام می‌دهند از سر تجربه است و گاه ذاتی. این آدم‌ها به طرز عجیبی ذاتا مدیر هستند. این مدیریت ذاتی آنها هم برمی‌گردد به تجربه‌هایی که در سال‌های سخت جنگ در مثلا «رادیو جبهه» داشته‌اند. این نسل هم مدیریت هیئتی را خوب بلد است و هم خوب بلد است که از نیروهای تخصصی در جای مناسب استفاده کند. کادرسازی یکی از تخصص‌های این نسل است که بنده در چند مورد شاهد آن بوده‌ام.
3-    در نوع مدیریت این نسل افراد برنامه‌ساز از بیشترین استقلال کاری برخوردارند و در مدیریت این نسل است که مدیران گروه به هیچ وجه خودشان کار برنامه‌سازی نمی‌کنند و دخالت سلیقه‌ای در کار برنامه‌ساز ندارند.
4-    صداقت یکی از ویژگی‌های مهم این نسل است. اینها حتا اگر صادق هم نباشند به هیچ وجه آدم‌های پیچیده‌ای نیستند یا کمتر هستند.
5-    رفاقت این نسل با گروه برنامه‌ساز یکی دیگر از ویژگی‌های آنهاست. حس هم‌دلی و هم‌کاری در شبکه‌ی تحت مدیریت اینان در بالاترین درجه‌ قرار دارد.
6-    در نود و نه درصد موارد به گفته‌های این نسل می‌توان اعتماد کرد.
7-    من با بسیاری از مدیران این نسل کار کرده‌ام در یک کلام میانه‌روی ایشان مثال‌ زدنی است. اینها نه از این ور بام و نه از آن ور بام می‌افتند. کار کردن در فضای دهه‌ي شست اینها را متعادل بار آورده است. اهل زیر و زبر کردن کنداکتور نیستند و به محض رسیدن به پست جدید همه چیز را به هم نمی‌ریزند. آرام‌آرام حرکت می‌کنند.
8-    این نسل پرخاطره‌ترین نسل رادیو است اما خاطرات و تجربه‌هایش را توی سر دیگران نمی‌زند و منم منم نمی‌کند. البته تشر زدشان خوب است ولی دایم در حال برگزاری کلاس درس برای برنامه‌سازان نیستند. بیشتر سعی می‌کنند فضا را برای کار کردن برنامه‌ساز فراهم کنند تا او کارش را بکند. یعنی عمده کارشان فراهم کردن فضاست و نظارت را بر برنامه نه به صورت دستوری صرف بلکه به صورت مشورتی انجام می‌دهند. در ریز برنامه دخالت نمی‌کنند و برنامه‌های گروه‌شان همه شکل هم نیست.

این موارد را از سر تجربه و کار کردن با تعداد زیادی از این نسل نوشتم. قطعا و حتما این نسل در کنار خوبی‌ها موارد قابل نقدی هم دارد اما گمان می‌کنم کاستی‌های کارشان در مقابل خوبی‌شان به چشم نیاید. بعد از این نسل، نسلی که در دهه‌ی هفتاد وارد رادیو شده‌اند مدیر شبکه خواهند شد و برخی اکنون شده‌اند. تاریخ درباره‌ی ایشان قضاوت خواهد کرد.

تندیس را بچسب که آن بالاست

عکس تندیس جشنواره‌ی دوازدهم بین‌المللی رادیو را به سه دلیل می‌گذارم بالای وبلاگم. دلیل اول را چند سال بعد می‌نویسم. دست‌کم پنج سال دیگر. دلیل دوم را نمی‌توانم بگویم چون مسئله‌ای در درون خانواده‌ی رادیو است. همین قدر بدانید آن مسئله مسئله‌ای خوشایند نیست.

دلیل سوم هم این که ذوق زده‌ام که برای برنامه‌ا‌ی روتین آن هم صبح‌گاهی آن هم برنامه‌ای که زنده زنده پخش شده است جایزه‌ی اول تهیه‌کنندگی گرفته‌ام. در بین کلی برنامه و کلی تهیه‌کننده‌ی خوب. به هر حال فکر کنید کسی در سینما اسکار بگیرد همان قدر که او خوشحال است من هم خوشحالم که یکی از مرغوب‌ترین جایزه‌های رادیویی را گرفته‌ام!

اگر الان دارید به بی‌جنبگی من فکر می‌کنید با شما مشکلی ندارم. اصلا من بی‌جنبه، شما تندیس را بچسب که آن بالاست. این تندیس به نام «صبح تهران» و همکارانم در این برنامه، آن بالا می‌ماند.

كارگاه آموزشی طنزنويسی

«مسعود مرعشی» طنزنويس روزنامه‌هايی چون شرق، اعتماد، بهار و… قرار است یک كارگاه آموزشی طنزنويسی برگزار کند. با توجه به سابقه‌ی مرعشی در طنزنویسی این کلاس‌ها می‌تواند برای دوستاران طنز و طنزنویسی بسیار مفید باشد.

این كارگاه آموزشی طنزنويسی را «نشر رهی» برگزار می‌کند. علاقه‌مندان براي حضور در اين كارگاه و كسب اطلاعات بيشتر مي‌توانند با شماره 09379707779 -88446822 تماس بگيرند.

پی‌نوشت:

رفقا بشتابید تا کلاس پر نشده!

سمساری، قسمت هفتم

ماجرای سفارت

دکان من تقریبا سر نبش است. یعنی نزدیک تقاطع منوچهری با فردوسی. از لاله زار نو که وارد منوچهری می‌شوید باید تا انتهای خیابان بیایید، نزدیک به خیابان فردوسی. اغلب قدیمی‌های منوچهری اینجا دکان دارند. از وقتی لاله‌زار تبدیل شد به بورس لامپ و لوستر و وسایل روشنایی منوچهری هم تبدیل شد به بورس چرم. چرم‌فروشی البته نه چرم‌دوزی. قدیمی‌های خیابان در تقاطع با خیابان فردوسی در دو طرف خیابان قرار گرفته‌اند. بعد از دکان درست سر نبش دکان مرحوم باقری است و بعد از آن در خیابان فردوسی تا بالا بورس صرافی‌هاست.

قدیم اینجا صرافی بود ولی نه این قدر زیاد. حالا ولی زیادند و هر روز هم زیادتر می‌شوند انگار. در طول مدت این چند سال هیچ وقت نفهمیدم صراف‌ها از کجا درآمد دارند و این قدر وضع‌شان خوب است. با کسی از آنها آشنا نیستم نه من که قدیمی‌ها هیچکدام با راسته‌ی صراف‌ها رفت و آمد ندارند چون هم دورند به ما هم یک جوری نسل‌شان و فکرشان به ما نمی‌خورد. مثل کیارش هم نیستند که جوان باشند ولی فکرشان به فکر ما بخورد. کیارش جوان است ولی باتجربه است و تحصیل‌کرده. صراف‌ها دلار و سکه که بالا می‌رود بازارشان می‌‌خوابد دلار و سکه که پایین می‌‌آید بازارشان می‌خوابد و من نمی‌دانم پس اینها کی بازار دارند و سود می‌کنند نمی‌دانم. یک بار از سید هم پرسیدم گفت: من در علم اقتصاد عامی‌ام چه می‌دانم. چسبیده به دکان سید کتاب‌فروشی دانش است. یعنی دکان سید بین دکان من و کتاب‌فروشی است. آقای پرتوی معلم بازنشسته‌ی همین محل است و سال‌هاست کتاب‌فروشی دارد. به قول خودش از اوایل دهه‌ی سی کتاب‌ فروخته. آقای پرتوی می‌گوید از طنز روزگار است که راسته‌ی صراف‌ها درست روبروی سفارت بریتانیا است. منظورش همان سفارت انگلیس خودمان بود. چند بار با آقای پرتوی بحث کردیم که چرا به سفارت انگلیس می‌گوید سفارت بریتانیا. آقای پرتوی البته مرد با علم و کمالاتی است. هر چه سید درباره‌ی ردیف و دستگاه و گوشه و مرکب‌خوانی و بداهه‌نوازی و موسیقی می‌داند پرتوی درباره‌ي ادبیات و سیاست می‌داند. پرتوی می‌گوید: انگلیس یکی از کشورهای بریتانیاست، مثل ولز و درستش این است که به اینجا بگوییم سفارت بریتانیا. یک روز هنگام بحث کیارش هم بود. ظهر بود و مشتری نداشت آمده بود نشسته بود بین ما پدربزرگ‌ها. بحث که شد کیارش هم حرف آقای پرتوی را تایید کرد ولی سوالی کرد که هوش از سر آقای پرتوی پراند. کیارش گفت: درست است که اینجا سفارت بریتانیا است ولی خب چرا پرچم بریتانیا را بر سر درش نزده‌اند و پرچم کشور انگلیس است؟ آقای پرتوی با شنیدن این جمله جلد پرید توی کوچه و از همان نگاه به پرچم توی حیاط سفارت کرد و برگشت و گفت: پرچم‌اش درست است. کیارش گفت: درست نیست و شروع کردند به جر و بحث کردن و سند مدرک آوردن. آقای پرتوی جلوی کیارش کم آورده بود و یک جا نتوانست به سوال کیارش پاسخ بدهد. کار که به اینجا کشید پرتوی رفت. پرتوی اغلب این جوری است وقتی به چیزی می‌رسد که نمی‌داند خودش را میان کتاب‌ها حبس می‌کند تا پاسخ را بیابد. پرتوی که رفت سید گفت: برویم به زندگی‌مان برسیم خوش به حال خودمان که کارمان هیچ دخلی به سفارت‌بازی و سیاست ندارد. کیارش مدتی ماند و کمی با هم گپ زدیم و بعد او هم رفت.

چند دقیقه بعد دختر جوانی وارد مغازه شد. کاغذی دستش بود. پرسید: سفارت انگلیس کجاست؟ گفتم: همین روبرو. گفت: روسیه؟ گفتم کمی بالاتر. گفت: ترکیه؟ گفتم: باز هم بالاتر. گفت: آلمان؟ گفتم: کمی بالاتر… پرسید: واقعا؟ گفتم: واقعا. گفت: فکر می‌کردم زیاد باید این ور و آن بروم. فرانسه کجاست؟ گفتم: توی نوفل‌لوشاتو. توی کاغذش چیزی یادداشت کرد و تشکر کرد. پرسیدم: خبرنگارید؟ گفت: خیر درس می‌خوانم هستم. بعد تشکر کرد و رفت.

برای خودم چای ریختم. نوار «دل شیدا» را گذاشتم بخواند. صدای شهرام ناظری در بیات راجع بلند شد که باز دخترک آمد تو. سرش را به نشانه‌ي عذرخواهی تکان داد و آرام پرسید: گفتم شاید سوییس هم این طرف‌ها باشد. گفتم: طرف‌های پاسداران است گمانم. پرسید: و سوئد؟ گفتم: همان جا. مکثی کرد و ادامه داد: کنیا را هم بلد باشم بد نیست: گفتم: طرف‌های افریقا است. باز چیزی نوشت و تشکر کرد خواست برود ولی دودل پرسید: شما نشانی این همه سفارت را از کجا می‌دانید؟ گفتم: روزگاری زیاد پیاده‌روی می‌کردم و تفریحم پیدا کردن سفارت‌ها بود!

دخترک که رفت صدای ضبط را زیاد کردم. تکیه دادم به صندلی و پاهایم را گذاشتم روی میز و خوابیدم. چند دقیقه بعد آقای پرتوی با داد و بیداد وارد دکان شد. چنان صدا کرد که از خواب پریدم و از روی صندلی افتادم. او داد می‌زد: فهمیدم چرا و من زیر لب غرولند می‌کردم که به من چه این پدرسوخته‌ها چه می‌کنند!

  از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۷2 شنبه 30 اردیبهشت.

دکتر برو دکتر یا آلزایمر گرفتن آقای دکتر

طنز امروز را آقای «دکتر» از سبزوار برای‌مان ارسال کرده‌اند که با سپاس از ایشان با هم به نقل از سایت بازتاب می‌خوانیم:

به روایت سایت ریاست جمهوری، «رییس‌جمهور احداث دانشکده دندانپزشکی، تکمیل خطوط ارتباطی، احداث فرودگاه بین‌المللی، احداث مجتمع پتروشیمی را از جمله برنامه‌های دولت برای پیشرفت و آبادانی شهرستان سبزوار عنوان کرد.» اما نکته‌ی بامزه این است که سال‌هاست فرودگاه سبزوار وجود دارد و نیازی به احداثش نیست و البته شاید چون آقای رئیس جمهور با هلی‌کوپتر به این منطقه در سفرهای استانی رفت و آمد داشته، توفیق بازدید از فرودگاه نصیبش نشده است.
مسئله اما آنجا بامزه‌تر می‌شود که در می‌یابیم کلنگ‌زنی فرودگاه در دوره‌ی شاه مخلوع صورت پذیرفته و در دولت هشتم در سال 82 و پیش از روی کارآمدن دولت نهم افتتاح شده و در دور اول سفرهای استانی دولت نهم در سال 85 اسماً به عنوان مرز مجاز هوایی و فرودگاه بین المللی شناخته شده و علی‌الظاهر حتی یک پرواز نیز از این فرودگاه به مقصد سوریه و یک پرواز نیز به مقصد بغداد از این فرودگاه انجام شده و در سال 89 نیز از اجرای نیمه وقت تغییر وضعیت داده و به صورت 24 ساعته عملیاتی شده است.

بیچاره ایرج قادری

دیشب در برنامه‌ی فخیمه‌ی «هفت» استاد کامل جهانگیر خان الماسی انارالله برهانه در بیاناتی فرمودند: مرحوم ايرج قادری «حكيم» بود!

به هر حال در مملکتی که برخی از افرادش هاله‌ی نور دارند و یا برخی با اجنه در ارتباط هستند و یا مثلا انتخابات را پیش‌گویی می‌کنند «حکیم» بودن کسانی مثل ایرج قادری عجیب نیست. بیچاره ایرج قادری که حتا جنازه‌اش هم از دست آقایان آسایش ندارد. قادری اگر دنبال «حکیمی» کردن بود این طور بی‌صدا دفن نمی‌شد و در دل مردم جا نمی‌کرد.

راستی اگر ایرج قادری حکیم بود لابد بهروز وثوق حکیم متأله است و خانم گوگوش عارفه‌ی کامله!

سمساری، قسمت ششم

ماجرای صندلی لهستانی

دکان من بین دکان صحافی سید و چرم‌دوزی مرحوم باقری است. دکان آن خدابیامرز الان دیگر چرم‌دوزی نیست ولی چرم‌فروشی هست. ورثه‌ی مرحوم باقری هفته نشده بود مغازه را فروختند و حالا چند سال است یکی به جای چرم‌دوزی بساط چرم‌فروشی در آن جا راه انداخته است. پسر جوان و مودبی است. اسمش کیارش است و خیلی به من و سید احترام می‌گذارد. بچه‌ی سر به راه و کار بلدی است. بلند قد و خوش‌سیما و تحصیل‌کرده. نامزد هم دارد. سیما خانم، که گاهی کتلتی چیزی برای من و سید می‌فرستد. کیارش از آن جوان‌های ناب این دوره است. وقتی آمد اینجا مغازه را خرید از ما خواست از ورثه بخواهیم عکسی از باقری مرحوم به او بدهند. نمی‌گفت چرا ولی وقت عکس را گرفتیم یک روز صبح دیدم روی در دکان بزرگ نوشته است: چرم‌فروشی باقری و عکس آن مرحوم را با کلاه شاپو بزرگ کرده است و چسبانده است روی دیوار و با خط خوش زیرش نوشته است: مرحوم حاج عبدالله باقری،‌ هنرمند چرم‌دوز. تا چند روز همه‌ی کسبه‌ی می‌آمدند و دکان کیارش را می‌دیدند و به عکس حاجی نگاه می‌کردند. کار کیارش همه را غافل‌گیر کرده بود. می‌گفت: باید نام حاج آقا تا ابد بر این دکان بماند. حیف است فراموش بشود. این کار کیارش دهان به دهان چرخیده بود تا رسیده بود به گوش همسر مرحوم باقری. یک روز پیرزن خودش آمد در دکان. عکس حاجی را که دید گریه کرد و بعد سر کیارش را بوسید و در حقش دعا کرد. گفت: خیر ببینی از جوونیت. ایشالا اسمت تو هم به یادگار بمونه. کاش اولاد من اینقدر معرفت داشتند که تو داری.

قدیم‌ها چرم‌دوزی شغل پرکاری و پردرآمدی بود. یک منوچهری بود و کلی چرم‌دوز. این طوری نبود که کارخانه‌های چرم‌دوزی باشند. هر چه بود از زیر دست امثال حاج عبدالله بیرون می‌آمد. از کیف و کفش بگیر تا زین اسب و قطار فشنگ و کلاه و دستکش. آن روزها بوی خوش چرم، چرم اصل از دکان بغلی به مشام می‌رسید و اغلب مردم تهران که دست‌شان به دهان‌شان می‌رسید مشتری دکان باقری بودند. اصلا چرم‌دوزی باقری معروف بود. آن روزها بیست تا شاگرد زیر دستش کار می‌کردند. کیارش می‌گوید: از بس هر جا نشستم و برخاستم گفتند فلان کس دارد مغازه باقری را می‌خرد و آن قدر مغازه‌ی باقری مغازه‌ی باقری شنیدم که تصمیم گرفتم نگذارم نام این مرد فراموش بشود. کیارش حتا میز کار و وسایل آن خدابیامرز را دور نینداخته و همان طور گذاشته بماند.

مشتری دکان کیارش اغلب جوان‌ها هستند و البته پول‌دارها. همیشه چرم مشتری خاص خودش را دارد. آن موقع‌ها هم به شوخی به باقری می‌گفتیم: یکی دو تا از این مشتری‌های آنچنانی را بفرست دکان ما، مردیم از بس پشه پراندیم. حالا هم اغلب جوان‌ها می‌آیند کیف و کفش چرمی می‌خرند. یک روز یک دختر و پسر آمدند توی دکان. دختر تا وارد شد بلند گفت: وای من عاشق این چیزهایی کهنه‌ام. آقا شما خیلی شغل خوبی دارید. چیزی نگفتم. تعارف کردم که لطف دارید و فلان و بهمان. بعد چرخی زدند و نگاه به وسایل کردند. انگار موزه آمده بودند. بعد تعارف کردم بنشینند. دختر پرسید: خیلی حس خوبی دارد که اینجا کار می‌کنید، نه؟ همه‌ي وسایلی که اینجا هستند حرف‌ها برای گفتن دارند. گفتم: حرف‌های خوب و البته حرف‌های تلخ. گفت: بله، حرف‌های تلخ. بعد رو به پسرک کرد و گفت: بد نیست چند تا چیز قدیمی برای خانه‌مان بخریم، ها؟ پسر گفت: موافق نیستم چیز کهنه با خودش بوی کهنگی می‌آورد زندگی تازه اجناس تازه می‌خواهد. دختر گفت: کهنگی که بد نیست. هر چیز قدیمی که بد نیست. حافظ هم قدیمی است، بد است؟ پسر گفت: قیاست درست نیست! با وسایل کهنه مخالفم. بعد دخترک بلند شد و جستی زد و نشست پشت یک صندلی لهستانی و گفت: ببین انگار سال ۱۳۲۰ است و اینجا هم کافه نادری است. من هم برای همراهی با حرف دخترک انگشتم را روی دکمه‌ي پخش فشار دادم و صدای خش‌دار یکی از اجراهای ارکستر خالقی توی فضا پیچید. پسر وقتی شور و ذوق دختر را دید بلند شد و جلوی او روی یک صندلی لهستانی نشست. من هم بلافاصله بساط قهوه را فراهم کردم و دو تا قهوه‌ی تلخ ترک با شکر گذاشتم روی میزشان. یک ساعت نشستند و حرف زدند. درباره‌ی آینده‌شان و زندگی‌شان. بعد تازه به خودشان آمدند که اینجا کافه نیست و من هم کافه‌دار نیستم و شروع کردند به عذرخواهی. گفتم: مهم خوشحالی شما بود. امیدارم حرف‌های خوبی زده باشید. گفتند: ماه دیگر عروسی می‌کنیم. گفتم: به امید خدا. گفتند: باید تشریف بیاورید. گفتم: ممنون. بعد از عروسی ولی بیایید تا یک دست میز و صندلی لهستانی خوب برای‌تان پیدا کنم.

  از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۷1 شنبه 23 اردیبهشت.

نهایتِ حکم هم 25 ضربه‌ی شلاق است که تحمل می‌کنم به امید خدا

نه کاریکاتوریستم و نه بویی از هنر کاریکاتور برده‌ام. حتا از کشیدن یک نقاشی ساده هم عاجزم. ولی نیم ساعت وقت صرف کردم و کاریکاتوری از آقای «احمد لطفی آشتیانی» کشیدم تا مثل کاریکاتوریست‌ها پشت سر «محمود شکرایه» ایستاده باشم. به هر حال اگر کاریکاتوریست نیستم طنزنویس که هستم. نهایتِ حکم هم 25 ضربه‌ی شلاق است که تحمل می‌کنم به امید خدا.

پی‌نوشت‌ها و پی‌کشیده‌های دوستان طنزپرداز:

شعر «امید مهدی‌نژاد»

کاریکاتور اثر «اسماعیل امینی»

کاریکاتور اثر «شهرام شهیدی»

کاریکاتور اثر «همایون حسینیان»