«پاتوق ارگ» رادیو تهران در نمایشگاه کتاب

امسال در بخش ویژه‌ی غرفه‌ی «رادیو تهران» میزبان شما هستیم. اگر گردش در نمایشگاه خسته‌تان می‌کند، اگر دوست دارید جایی باشد که لبی تر کنید و چای بنوشید و آب خنک و شربت میل کنید و با رفقا گپ بزنید به «پاتوق ارگ» رادیو تهران سر بزنید.

امسال در غرفه‌ی رادیو تهران میزبان هنرمندان و نویسندگان و دوست‌داران رادیو هستیم. بساط چای از همان دم صبح ردیف است و سماورمان تا شب قل‌قل می‌کند. پس غرفه‌ی رادیو تهران و «پاتوق ارگ» را فراموش نکنید. به ما سر بزنید. خود بنده در «پاتوق ارگ» در خدمت‌تان هستم. حتا می‌توانید کیسه‌های خریدتان را به ما بسپارید و بروید با خیال راحت باز هم خرید کنید. اگر خواستید با کسی قرار بگذارید در «پاتوق ارگ» قرار بگذارید. حتا از بچه‌های‌تان هم نگهداری می‌کنم. اصلا نهار هم می‌دهیم. یارانه هم می‌دهیم. کیک و ساندیس هم به چشم. شما تشریف بیاورید بقیه‌اش با ما. نشانی‌مان هم سر راست است. توی حیاط هستیم و مثل هر سال بزرگ‌ترین غرفه‌ی رادیو را داریم و نمایشگاه تاریخ رادیو هم مثل هر سال برقرار است!

همچنین در «پاتوق ارگ» میزبان برخی از چهره‌های هنری ادبی هم خواهیم بود که به صورت روزانه اطلاع رسانی خواهیم کرد. چه کنیم دیگر، رادیو تهران یعنی این! بیایید دور هم بنشینیم ببینیم دنیا دست کیست!

بعد از هلو، مرد حسابی آمد

نویسنده‌ی طنز امروز جناب «دکتر» هستند با طنزی که از گرگان برای‌مان ارسال کرده‌اند:

احمدی‌نژاد در مراسم افتتاح طرح‌های عمرانی در گلستان از مرضیه وحید دستجردی با عنوان «مرد حسابی» و این که «این خانم به اندازه سه مرد کار می‌کند» یاد کرد.

سمساری، قسمت چهارم

ماجرای ساز
سرش را از لای در آورد تو و پرسید: ساز هم می‌خرید؟ آرام پرسید. گفتم بیا تو. مردی بود پا به سن گذاشته، بلند قد و بور. تعارف کردم، نشست. چای ریختم. داغ داغ چای را سر کشید. پرسید: ساز هم می‌خرید؟ گفتم: خودم که نه ولی همسایه‌ام می‌خرد. همین صحافی بغل. گفت: شما سمساری هستید چرا به صحافی حواله می‌دهید؟ گفتم: ساز در تخصص سید است. تخصص خاصی در خرید ساز دارد. سفارش‌تان را می‌کنم. حالا چه سازی هست؟ از زیر بارانی‌اش یک نی بیرون آورد. نی را وارنداز کردم. سالم بود و معلوم بود که نی کنار  افتاده‌ای هم نیست. پرسیدم: می‌زنید؟ گفت: قدیمی است، از پدرم به من رسیده است. نی را برگرداندم و راهی‌اش کردم برود صحافی.
ده دقیقه‌ی بعد باز سرش را از لای تو آورد و آهسته گفت: مزاحم نیستم؟ تعارف کردم. چشمانس خیس بود و بینی‌اش را بالا می‌کشید. نشست و لحظه‌ای سکوت کرد. بعد گفت: آقا سید گفت اینجا برگردم تا روبه‌راهم کنید. می‌دانستم توی صحافی چه اتفاقی افتاد است. چای لیوانی پر و پیمانی گذاشتم جلویش و از توی قفسه یک نوار کسایی بیرون آوردم و گذاشتم بخواند. به علامت تایید سرش را تکان داد و گفت: دست بوسش رسیده‌ام. شینده‌ام خیلی بیمار هستند. خدا حفظ‌شان کند. کسایی می‌زد و ما توی سکوت چای می‌نوشیدیم. مرد سرش پایین بود و گمانم آرام گریه هم می‌کرد. یک روی کامل نوار گوش کردیم. با صدای تقه‌ی ضبط سرش را بالا آورد. اشک‌هایش را پاک کرد و حلالیت خواست. هنگام رفتن دم در مکثی کرد و برگشت و همان طور که نگاه به زمین می‌کرد آرام گفت: از این مرد خدا شرمنده‌ام. بگو سید حلالم کند اگر نتوانستم برگردم.
دکان سید دکان صحافی است ولی پر است از ساز. سازهایی که به دیوار آویخته. سازهایی که هر چند وقت یک بار تمیزشان می‌کند و چند دقیقه با هر کدام چیزی می‌نوازد. حکایت این سازها حکایت غریبی است. سال‌هاست پیش که من و سید جوان بودیم. پسرکی کولی ویلون‌اش را آورده بود بفروشد. یعنی وسیله‌ای که باعث درآمدش بود. آن روز سید در دکان من بود و خیلی دلش گرفت. پسرک می‌گفت به پول فوری احتیاج دارد و جز ساز چیزی برای فروش ندارد. آن روز سید خیلی تلاش کرد که پسرک از فروش ساز منصرف بشود و از سید پول دستی قرض بگیرد، پسرک ولی نپذیرفت. می‌گفت یا سازم را بخرید یا می‌روم، شاید نتوانم قرضم را پس بدهم. سید آن روز ساز پسرک را خرید ولی اسم کارش را خرید و فروش نگذاشت. به پسرک گفت: من به تو پول می‌دهم و سازت را گرو برمی‌دارم، پول را برگردان و سازت را پس بگیر. سازت همیشه اینجاست. به کسی نمی‌فروشم. در تمام این سال‌ها سید ساز گرو برمی‌دارد و از آنها مراقبت می‌کند تا صاحبان‌شان برگردند و ساز را ببرند. خیلی از کسانی که از سید پول گرفتند و رفتند هیچ وقت برای گرفتن سازشان برنگشتند ولی خیلی‌ها هم برگشتند و سازشان را پس گرفتند. سید می‌گوید: ساز همدم آدم است ساز را نباید فروخت. بی‌سازی برای کسی که ساز می‌زند بیچارگی است. راست هم می‌گفت. خیلی‌ها باورشان نمی‌شد سید سازشان را نگه داشته باشد و وقتی چشم‌شان به ساز می‌افتاد از خود بی‌خود می‌شدند. سید حالا کلکسیونی از سازها دارد که برخی قدیمی و قیمتی‌اند ولی سید از فروش‌شان امتناع می‌کند. هر کس می‌‌پرسد سازها فروشی است می‌گوید امانت است، صاحب دارد. یک بار یکی از دکان‌داران بهارستان آمده بود یکی از تارها را ده میلیون تومان بخرد. می‌گفت کار فلان کس است و قیمت دارد و صدایش بی‌نظیر است.
مرد که رفت روی دیگر نوار را برگرداندم و چای ریختم و تکیه دادم به صندلی. کسایی آرام آرام شروع کرد به اصفهان زدن. صدای نی‌اش پرتابم کرد به میدان نقش جهان. آن وقت‌ها تازه عروس داماد‌ها همه یک عکس توی نقش جهان می‌انداختند. آن هم سوار بر درشکه. یاد آن روزی افتادم که با زنم رفتیم اصفهان. یک هفته بود ازدواج کرده بودیم. توی حال خوردم بودم که سید آمد. همین که در را باز کرد بلند گفت: نی کسایی گذاشته‌ای آن هم در بیات اصفهان، لابد الان هم کنار دست آن خدابیامرز نشسته‌ای توی کالکسه و دور نقش جهان می‌چرخی؟

 از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۶9 شنبه 9 اردیبهشت.

فرصت ویژه برای ناشران در رادیو

برای همه‌ی ناشران در نمایشگاه کتاب تهران امکان خوبی برای تبلیغ وجود دارد که دیدم حیف است خبر ندهم. «رادیو تهران» در تمام روزهای نمایشگاه کتاب تهران، از محل نمایشگاه به صورت پیوسته و به‌شدت برنامه‌ زنده‌ پخش می‌کند. روابط عمومی رادیو تهران برای این دوره از نمایشگاه تخفیف‌های ویژه‌ای را برای ناشران در نظر گرفته است. اگر دوست دارید نشر و آثار موجود در غرفه‌تان را در رادیو تهران تبلیغ کنید. اگر دوست دارید با شما به عنوان مدیر نشر گفت‌وگو شود. اگر دوست دارید با نویسندگان کتاب‌هایتان گفت‌وگو کنند و کتاب‌هایشان حسابی تبلیغ بشود همین حالا دست به کار شوید و یک ایمیل به من بزنید تا شما را به روابط عمومی وصل کنم برای قرار و مدار. مطمئن باشید هوای شما را بیشتر از حد تصورتان خواهیم داشت و حسابی برایتان تبلیغ خواهیم کرد!

سمساری، قسمت سوم

ماجرای شازده

سمساری شغل آبا اجدادی من نیست. پدرم کارمند دولت بود و پدربزرگم کشاورز. من اما سمسار شدم آن هم اتفاقی. این دکان میراث پدرزن خدابیامرزم است. او سلمانی داشت. خودش هم بلد بود سر کوتاه کند. وقتی به رحمت خدا رفت سلمانی‌اش رسید به دخترش یعنی زن من. آن روزها روزهای بعد از مرداد 32 بود و من بیکار بودم و به اصرار همسر تصمیم گرفتم چراغ سلمانی پدرزن را روشن نگه دارم. چند ماهی دکان را چرخاندم ولی متوجه شدم این کاره نیستم و از آنجایی که تبحر و تجربه‌ای هم در کوتاه کردم مو نداشتم کار سلمانی راضی‌ام نمی‌کرد. عاقبت بساط را برچیدم و دکان را خالی کردم تا شغل جدیدی راه بیندازم. روزها می‌گذشت اما نمی‌توانستم کار تازه‌ای شروع کنم. برای شروع بسیاری از کارها پشتوانه نیاز بود و برخی از کارها هم نیاز به دفتر و دستک و کارگر و ابزار داشت. خلاصه تصمیم گرفتم اجناس دست‌دوم بخرم و بفروشم. آن هم اتفاقی. یک روز در دکان خالی نشسته بودم روی زمین و روزنامه می‌خواندم که مردی وارد شد و یک کالسکه‌ی سه تایی آورد توی مغازه. گفت: می‌خری؟  گفتم: شغلم خرید این چیزها نیست. نگاهی به دکان خالی کرد و گفت: پس شغل‌ات چیست؟ گفتم: هنوز تصمیم نگرفته‌ام. گفت: این طرف‌ها سمساری نیست؟ گفتم: نه. ولی چرا سه تا؟ کالسکه‌ی سه‌تایی دیگر چه صیغه‌ای است؟ گفت: عیالم سه قلو زاییده، این را هم از خارج آورده‌‌اند برایم، انگلیسی است. حالا ولی بچه‌ها بزرگ شده‌اند و دیگر نیازی به این نداریم. گفتم شاید شما بخری، توی کشور مثل این نیست. گفتم: نمی‌صرفد آخر، کو تا باز یکی سه قلو بزاید. اگر هم بزاید از کجا معلوم کالسکه بخواهد و بتواند اینجا را پیدا کند.  نه نمی‌صرفد بخرم. گفت: ولی اگر بزاید و گذرش به اینجا بیفتد کلی به نفع تو می‌شود. من خودم کلی خرج کردم این را برایم بخرند و بفرستند. سه تا بچه را که نمی‌شود بغل کرد. خلاصه به دمدمه‌ی آن مرد، کالسکه را خریدم و یک ماه بعد به چهار برابر قیمت به یک زوج که سه قلو داشتند فروختم. از آنجا بود که کم‌کم رفتم توی کار خرید و فروش اجناس دست‌دوم. بعد که به خودم آمدم دیدم سمسار شده‌ام و دکان پدرزنم شده سمساری. به هر حال آدم نمی‌داند در آینده می‌خواهد چه بشود. شاید خود هیتلر  دوست داشت نقاش بشود ولی دیکتاتور شد. و چه‌گوارا که دکتر بود چریک شد. به همین راحتی منی که البته قرار نبود هیچ پخی بشوم سمسار شدم.

چند روز پیش خانمی آمد توی دکان. دو جعبه‌ی قدیمی ولی تمیز چوبی گذاشت روی میز و گفت: چند می‌خرید؟ جعبه‌ی اول را باز کردم. پر از کارد بود. انواع کارد آشپزخانه. جعبه‌ی دوم هم قاشق و چنگال. انواع قاشق و چنگال. قدیمی بودند و در جعبه‌های بسیار زیبا و محکم نگهداری شده بودند. گفتم: دست‌کم مال صد سال پیش است. گفت: از گذشتگان ارث رسیده مال قاجاریه است. دوره‌ی ناصری. با ذره‌بین کاردها را بررسی کردم، همه نو بودند. قاشق چنگال‌ها هم هیچ گونه زدگی نداشتند. نوی نو. انگار هرگز از آنها استفاده نشده باشد. فرانسوی بودند و بسیار اعیانی. حتا صد سال پیش هم اعیانی بودند. صد سال پیش کسی در خانه‌اش از اینجا نداشت مگر شازده‌های قجری. پرسیدم: شما از منسوبین قاجار هستید؟ گفت: من شهروندی معمولی‌ام ولی پیش از من گویا شاه و شازده بوده‌اند. گفتم: اینها میراث خانوادگی است چرا می‌فروشید خانم؟ گفت: چون نیاز دارم. می‌خری یا نه؟ از توی گاو صندوق چهار بسته اسکناس و مقداری چک پول درآوردم و گذاشتم روی میز. تعجب کرد. گفت: زیاد نیست؟ گفتم: اگر خواهان‌اش را پیدا کنم دست‌کم دو برابر می‌فروشم. مکث کرد. گفتم می‌خواهید ببرید جای دیگر شاید گران‌تر خریدند. به سرعت پول‌ها را برداشت و گذاشت توی کیف‌اش و رفت.

بعد از او آقا مرتضی آمد. صاحب گل فروشی آن ور خیابان. با ورودش دکان بوی گل گرفت. بوی گل و خنکی. گفت: این خانم چرا این قدر عجله داشت. گفتم: شازده را می‌گویی؟ گفت: شازده؟ گفتم: بله از شازده‌های قجری بود. گفت: بهش نمی‌آمد. گفتم: این روزها به هیچ کس هیچ چیز نمی‌آید. بعد جعبه‌ها را نشانش دادم. یکی از چاقوها را برداشت و گفت: چقدر سنگین است و زیبا. بعد چاقو را توی نور گرفت و ادامه داد: این‌ها آب طلا که نیستند. هستند؟

 از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۶8 شنبه 2 اردیبهشت.

طنز در دوران پهلوی «غالبا» رکیک و مستهجن نیست

«علی‌رضا میرعلی‌نقی» چهره‌ای شناخته شده در موسیقی است. ایشان مورخ، محقق، روزنامه‌نگار و منتقد موسیقی هستند که نوشته‌ها و نقدهایشان درباره‌ی موسیقی مرجع و محل اعتماد است. اما آقای میرعلی‌نقی در نشست نقد و بررسی كتاب «طنز داستانی موسیقایی» به نکته‌ای درباره‌ی طنزنویسیِ قبل از انقلاب اشاره کرده‌اند که به گمان من درست نیست!

ایشان گفته‌اند: «زبان نثر و شعر طنز قبل از پیروزی انقلاب اسلامی غالبا اشارات ركیك، غیراخلاقی و گاهی اوقات مستهجن بود و در ذهن مخاطب این گونه جا افتاده بود كه طنز با مقداری بی‌اخلاقی توام است، اما پس از انقلاب و با تلاش‌های كیومرث صابری فومنی و هم‌دوره‌ای‌های ایشان این وضعیت تغییر كرد».

نکته در این جاست که به هیچ وجه زبان «غالب» نثر و شعر طنز در دوران پهلوی این گونه نبوده است. این که همه‌ی آثار ماندگار طنز در قبل از انقلاب را با چوب «غالبا» برانیم و به آنها انگ رکیک و غیراخلاقی و مستهجن بزنیم نشان از درک نادرست‌مان از وضعیت طنز آن دوران دارد. البته در طنزنویسی آن دوره مقداری با رکاکت لفظ برخورد می‌کنیم ولی گمان نمی‌کنم عبارت مستهجن برای توصیف برخی شوخی‌های جنسی در مطبوعات و داستان‌های آن دوره عبارت مناسبی باشد. در طنز آن دوره اگر اثر مستهجنی هم وجود داشته باشد اثر غالب نیست! البته اشاره‌ی ایشان به تلاش طنزنویسان در بعد از انقلاب -که البته همان نسل دوره‌ی سومِ توفیق بودند- درست است.

پی‌نوشت:

بحث کاملا نقد ادبی است. دوستان سیاست‌پیشه بنده را به جرم حمایت از پهلوی مهدورالدم اعلام نکنند!

چهره‌ی دیگری از من

زندگیِ آدم‌ها پستی و بلندی دارد اما مهم این است که ما تسلیم نشویم و امید داشته باشیم. از دوران اعتیادم عکس‌های زیادی ندارم ولی چند عکس هست مربوط به سال‌های نه چندان دور در اطراف خرم‌آباد. آن روزها با چند تن از رفقا بیرون شهر می‌رفتیم و می‌کشیدیم. من هفت سال کشیدم ولی عاقبت توانستم ترک کنم. این تصویر داغان از خودم را اینجا می‌گذارم تا برای شما درس عبرتی باشد. فردی که فقط دستش در تصویر است حالا یکی از مدیران موفق فرهنگی خرم‌آباد است. ما با هم ترک کردیم ولی چون او مایل به انتشار عکس‌اش نبود تصویر را ادیت کردم. در این عکس یکی از دوستان‌مان هم هست که متاسفانه آن قدر کشید که یک روز پس افتاد و مرد. این عکس را حالا منتشر کردم و پرده از راز زندگی‌ام برداشتم چون در خبرها خواندم که جوانان ایرانی در روشی تازه شیشه را به خود تزریق می‌کنند. دوستان عکس من را ببینید، ببینید چطور دود مواد مخدر به چشم خود آدم می‌رود. پس تا فرصت هست ترک کنید! می‌دانم انتشار این عکس دید خیلی‌ها را نسبت به من عوض می‌کند ولی اگر حتا یک نفر را از دام موادمخدر نجات بدهد برای من کافی است.

وای به حال کسانی که بعد از زلزله‌ی تهران زنده بمانند

وقتی با یک باران شدید مرکز مدیریت بحران تهران اطلاعیه صادر می‌کند و آب وارد خط چهار مترو می‌شود و جوی‌ها طغیان می‌کنند و خیابان‌ها بند می‌آیند و ملت بدبخت می‌شوند یقین بدانید اگر در تهران زلزله بیاید همه به فنا خواهیم رفت و رستگاران آنهایی خواهند بود که در دم بمیرند. امروز تهران وضعیتی داشت که امیدوارم نصیب دشمنان‌مان در پنج به اضافه‌ی یک هم نشود.

همین امروز بود که در برنامه‌ی رادیویی «صبح تهران» از قول یک آقایی گفتیم: شهرداری بابت بارش شب گذشته و امروز غافلگير نشد. حالا یکی نیست بگوید خوب‌تان شد؟ یا دوست دارید باز هم ببارد؟

سمساری، قسمت دوم

ماجرای تلویزیون‌ کابینت چوبی

سمساری من یک مغازه‌ی هفتاد متری است. پر از وسایل دسته دوم. برخی کارکرده، برخی در حد نو. از قفل‌های قدیمی تا سرویس نهارخوری جدید اینجا پیدا می‌شود. گاهی مغازه آن قدر شلوغ می‌شود که یادم می‌رود چه چیزی دارم و چه چیزی ندارم. قبلا که حال و حوصله داشتم از خرت و پرت‌های داخل دکان سیاهه برمی‌داشتم و هر چیزی را جای مخصوصی می‌گذاشتم. حالا ولی هر کس که چیزی برای فروش می‌آورد می‌گویم خودش یک جای خالی پیدا کند و بگذارد. حالا سال‌هاست که اجناس را روی هم تملبار می‌کنم. قدیم، وقتی که جوان بودم مردم زیاد دنبال خرید جنس کارکرده نبودند. کار ما آن موقع بیشتر فروش جنس‌های دسته دوم در حد نو بود. بیشتر لوازم منزل کسانی را می‌خریدیم که می‌خواستند بروند خارج یا مثلا لوازم منزل پول‌دارهای بالاشهر را می‌خریدیم که سر سال نشده میز و مبل و تخت خواب و نهارخوری و تلویزیون و رادیو و قالی‌شان را عوض می‌کردند. اینها را می‌خریدیم و به مردم  دیگر می‌فروختیم و این وسط یک چیزی هم دست خودمان را می‌گرفت. اما مردم حالا حتا میز نهارخوری دوازده نفره‌‌ با شش صندلی شکسته را هم می‌خرند. همین هفته‌ی پیش یک قوری بدون دسته را فروختم به یک زن و شوهر جوان. می‌گفتند مهم قوری است دسته می‌خواهیم چه کار؟ وقتی فهمیدم تازه ازدواج کرده‌اند یک هاونگ مسی بهشان هدیه دادم تا اول زندگی لنگ هاونگ نباشند.

سمساری من فقط یک سمساری نیست بلکه پاتوق کاسب‌های اهل منوچهری هم هست. دوستان کاسب اغلب برای گپ زدن و چای خوردن اینجا می‌آیند. بساط چای اینجا همیشه فراهم است. چهل سال است که با رفقا پول روی هم می‌گذاریم و چای اعلا می‌خریم. رفقا از کار که خسته می‌شوند سری به من می‌زنند، چای می‌خورند و موسیقی می‌شوند. خستگی‌شان که در رفت می‌روند سر کارشان. اینجا همه نوع وسیله برای شنیدن موسیقی هست. هم گرامافون دارم، هم ضبط صوت و هم ضبط سی‌دی خور.  البته سی‌دی خور را به قول معروف برای رفع‌کُتی گذاشته‌ام. بیشتر نوار کاست دارم. هر کدام از رفقا هم میلش به شنیدن یک چیز است. مثلا سید که سال‌هاست دیوار به دیوار سمساری دکان صحافی دارد عاشق پنجه‌ی عبادی است. وقتی می‌آید برایش عبادی می‌گذارم، با چای لیوانی. سید خودش سه‌تار می‌زند. عاشق افشاری است. به قول خودش جوان که بوده با افشاری عاشق شده است. مرد دلداده و زلالی است. رفقای دیگر هر کدام به ازای یک لیوان یا پیاله‌ی مخصوص که اینجا دارند یک نوار هم دارند. یکی بنان، یکی معروفی، یکی یاحقی، یکی علیزاده، یکی شجریان…

زندگی من همین است. همین دکان و رفقا. صبح به صبح جلوی مغازه را آب پاشی می‌کنم. چای بار می‌گذارم. روزنامه‌های صبح را ورق می‌زنم. جدول‌هایشان را حل می‌کنم و منتظر مشتری می‌مانم. پریروز خانمی آمده بود می‌گفت مجله هم می‌خرید؟ گفتم چه مجله‌ای؟ گفت کلی مجله قدیمی. گفتم مجله در تخصص من نیست. برو پیش خسرو خان، دکه‌ی پایین میدان فردوسی، نبش کوچه‌ی تقوی منزل صادق هدایت، اگر مجله‌هایت خوب باشند دانه‌ای هزار می‌خرد. چیزهای قدیمی این طوری هستند. خواهان داشته باشند هر چه هم گران بدهی می‌خرند.

چند وقت پیش یک نفر آمد و از تلویزیون‌های قدیمی آمار گرفت. همان تلویزیون‌های کابینت چوبی سیاه سفید که درهای کشویی داشت. گفتم بعید است دیگر از آنها باشد، سال‌هاست ندیده‌ام. آن مرد اصرار می‌کرد که اگر چنین موردی دیدم به او خبر بدهم. بعد هم با اصرار یک میلیون تومن پول نقد گذاشت کف دست من و قسمم داد اگر یکی از آن تلویزیون‌ها را دیدم وقت تلف نکنم و بخرم. می‌گفت اگر بیشتر از یک میلیون شد زنگ بزنی فوری خودم را می‌رسانم. از این آدم‌ها زیاد به اینجا می‌آیند کسانی که برای زنده کردن یاد یک خاطره‌ی دور حاضرند هر کاری بکنند. وقتی آن مرد رفت. پول را گذاشتم توی گاوصندوق، بعد نشستم و رفتم توی فکر و یادم آمد توی آلبوم عکس‌هایمان عکسی هست از من و زنم که کنار یکی از آن تلویزیون‌های کابینت چوبی نشسته‌ایم و می‌خندیم. گمان می‌کنم نوروز بود که آن عکس را گرفتیم. هر دو جوان و زیبا بودیم. من جوان‌تر و او زیباتر. آن وقت‌ها روی تلویزیون‌های کابینت چوبی را مثل دکور می‌چیدند. روی تلویزیون ما یک پارچه‌ی ترمه، عکسی از عروسی‌مان با دو گلدان بلور آبی بود که به قاب فیروزه‌ای عکس‌مان می‌آمد.

یک توضیح: به این تلویزیون‌ها صندوقی یا مبلی هم می‌گفته‌اند.

 از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۶7 شنبه 26 فروردین.