چو کار کردن دولت به میل ملت نیست، «گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر»

با استمداد از حافظ:

«نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر»

هر آن چه رشوه دهند این و آن تو را، بپذیر

بزن به جیب زو و سیم تا نفس داری

«که در کمین‌گه عمر است عالم پیر»

چو کار کردن دولت به میل ملت نیست

«گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر»

نه من کمانچه توانم نواخت نه سنتور

«که درد خویش بگویم به نغمه‌ی بم و زیر»

بر آن سرم که به دور دگر وکیل شوم

«اگر موافق تدبیر من شود تقدیر»

ز صحبت زن و مادر زنم سرم ترکید

«همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر»

ز لنگه کفش زنم خائفم ولی چه کنم؟

«که نقش خال نگارم نمی‌رود ز ضمیر»

هر آن که دید پزم عالی و سرم خالی است

خیال کرد که هستم وکیل یا که وزیر

ابوالقاسم حالت، توفیق، 1324/1/22

توصیف کمدی

نام كتاب: كمدی
نويسنده: اندرو استات
مترجم: بابك تبرايی
نشر چشمه

اگر اهل مطالعه‌ی منابع پژوهشی درباره‌ی طنز و کمدی هستید و کتاب‌هایی مانند «طنز» نوشته‌ی «آرتور پلارد» و «کمدی» نوشته‌ی «ملوین مرچنت» و «خنده»‌ی «برگسون» را خوانده‌اید و لذت برده‌اید و دوست دارید کتابی مانند آنها بخوانید، پیشنهاد می‌کنم حتما «کمدی» نوشته‌ی «اندرو استات» را مطالعه‌ی کنید. این کتاب را «بابک تبرایی» ترجمه کرده است و باید گفت به خوبی از پس ترجمه‌ی این کتاب برآمده است. اصولا ترجمه‌ی کتاب‌هایی از این دست بسیار سخت است و کار هر مترجمی نیست.

این کتاب دو ویژگی خیلی مهم دارد. نخست این که در سال ۲۰۰۵ نوشته شده است و دربرگیرنده‌ی نظرات استات تا سال ۲۰۰۵ است و ما را تقریبا با تازه‌ترین نظریات درباره‌ی کمدی آشنا می‌کند. دوم این که ناشر و مترجم برای ترجمه کردن این اثر از مولف اجازه کتبی گرفته‌اند و آقای استات هم برای چاپ فارسی این اثر مقدمه نوشته‌اند.

استات در «کمدی» همچون دیگر صاحب‌نظرانی که در قرن بیستم درباره‌ی طنز و کمدی کتاب نوشته‌اند با روش توصیفی به شرح کمدی می‌پردازد و قصد ندارد کمدی را تعریف کند بلکه می‌کوشد آن را توصیف کند که باید گفت از پس این کار برآمده است.
به جرات می‌گویم که مطالعه‌ی این کتاب بر هر طنزپردار و دوست‌دار کمدی واجب است. به شخصه چند مرتبه این کتاب را خوانده‌ام و هر بار از آن آموخته‌ام. این کتاب در شش فصل تدوین شده است و در پایان آن فهرست اصطلاحاتی وجود دارد که بسیار کارگشا و راه‌گشاست. همچنین یک واژه‌نامه و دو نمایه و کتاب‌شناسی هم در پایان کتاب هست که برای دانشجویان و اهل پژوهش بسیار به درد بخور است.

از: گل‌آقا

کدام یک از شما آدم‌های خوش شانسی هستید؟

1

من پسر بزرگ خانواده هستم و دو برادر کوچک‌تر از خودم دارم. یعنی مادر من دختر ندارد و من هم خواهر ندارم. کوچک که بودم مادرم می‌گفت تو هم پسرم هستی و هم دخترم. من از همان کوچکی یا کودکی توی خیلی از کارها به مادرم کمک می‌کردم. یکی از آن کارها سبزی پاک کردن بود. حالا هم که به سی و خرده‌ای سال سن رسیده‌ام باز در کارها به مادرم کمک می‌کنم. چند روز پیش یک کیلو سبزی خوردن از میدان تره‌بار خریدم و با کمک مادر پاک کردم. از یک کیلو سبزی خوردن ربع کیلو هم نصیب‌مان نشد. مادر که حسابی از گرانی سبزی خوردن و پاک کردن آن شاکی شده بود گفت: به قول خودت وضی شده ها، قدیم این طوری نبود که. یک کیلو سبزی می‌خریدیم، پاک می‌کردیم باز یک کیلو می‌ماند ولی حالا چه؟ گفتم حالا یه وضی مادر.

2

توی اداره مشغول کار بودم که چند نفر از همکاران آمدند و دوره‌ام کردند و گفتند: یک پیشنهاد خوب داریم، هستی؟ گفتم تا چه باشد؟ یکی‌شان گفت: پیشنهاد ما این است پول‌هایمان را روی هم بگذاریم دلار بخریم و وقتی گران‌تر شد بفروشیم. یکی دیگر از همکاران با شور فراوان گفت: تا کی زندگی کارمندی؟ تا کی؟ بیاید با هم پس‌اندازی برای آینده‌ی خودمان و فرزند‌مان جور کنیم. الان وقت این کار است، الان اگر تصمیم نگیریم فردا دیر است. بعد از شنیدن حرف‌هایشان گفتم: شما می‌گویید این سرمایه‌گذاری سودآور است، من هم می‌پرسم اگر نشد چه؟ اگر من دارایی‌ام را که با خون دل جمع کرده‌ام سرمایه‌گذاری کردم و بعد اصل پولم هم برنگشت چه؟ همه‌اش نگویید اگر شد چه می‌شود، این را هم بپرسید اگر نشد چه می‌شود؟ یکی از همکاران پرسید اگر شانس بیاوریم چه؟ گفتم: شانس؟ داری از شانس می‌گویی؟ کدام یک از شما آدم‌های خوش‌شانسی هستید؟ ها؟ کدام یک از شما در قرعه‌کشی بانک برنده شده‌اید؟ حتا هزار تومن؟ کدام یک در لیست وام اداره در نوبت اول بوده‌اید؟ کدام از یک شما در قرعه‌کشی پارسال اداره که برای ماشین‌های قسطی بود برنده شد؟ کدام‌تان؟ کدام‌تان تا حالا در زندگی شانس آورده‌اید؟ یک مورد را بگویید. شانس مال ما نیست، اصلا شانس کشک است. بروید به زندگی‌تان بچسبید. من چنین ریسکی نمی‌کنم چون می‌دانم اگر دلار بخرم ارزان می‌شود، می‌دانم هر قیمتی که بخرم بعدش ارزان می‌شود. اگر بخرم و ارزان نشود، می‌دانم بازار می‌خوابد و کسی نمی‌خرد. اگر بخرم و ارزان هم نشود و بازار هم نخوابد می‌دانم یکی توی مسیر کیفم را می‌دزد، اگر بخرم و ارزان هم نشود و بازار هم نخوابد و کسی هم توی مسیر کیفم را ندزدد شب توی خانه می‌فهم دلار تقلبی خریده‌ام، اگر بخرم و ارزان هم نشود و بازار هم نخوابد و کسی هم توی مسیر کیفم را ندزدد و شب هم توی خانه بفهمم دلارها تقلبی نیست فردا روز… گویا سخنان آتشین من در جمع اثر کرده بود و همکاران یکی یکی با یه وضی جلسه را ترک کردند.

 چند دقیقه بعد یکی از همکاران برگشت و گفت: من دوستی دارم که دلار خریده و سود کرده است و الان دارد با یه وضی مثل میلیونرها زندگی می‌کند، به نظرت هیچ ممکن نیست ما هم شانس بیاوریم؟ گفتم شاید. گفت: قبول داری شانس فقط یک بار در خانه‌ی آدم را می‌زند. گفتم: قبول دارم. گفت: اگر این بار در خانه‌‌‌ی‌مان را زده باشد چه؟ گفتم: اگر نزده باشد چه؟ گفت: اگر شد چه؟ گفتم: اگر نشد چه؟ گفت: تو از کجا می‌دانی نیست. گفتم: تو از کجا می‌دانی هست؟ گفت: تو مگر علم غیب داری؟ گفتم: نه، تو مگر علم غیب داری؟ گفت: نه. گفتم: باز می‌خواهی بحث کنی؟ گفت: نه. کمی دور شد، برگشت، مکث کرد و پرسید: فقط یک سوال دیگر، اگر آن دوستم که دلار خریده و الان ثروتمند شده و دارد با یه وضی زندگی می‌کند علم غیب داشته باشد چه؟ خواستم چیزی بگویم که منتظر نماند و بدو رفت.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۵9 شنبه 8  بهمن.

دیگر به پونصد هزار تومان «نیم میلیون» نمی‌گویند

کوچک که بودم واژه‌ی «اسکناس» واژه‌ای پر کاربرد بود. ما بچه‌ها آن وقت‌ها زیاد با اسکناس میانه‌ای نداشتیم، یعنی به دردمان نمی‌خورد. اسکناس را بیشتر عیدها می‌دیدیم آن هم وقتی اسکناس‌های نوی بیست تومانی و پنجاه تومانی و صد تومانی و نهایت دویست تومانی عیدی می‌گرفتیم. خرجی ما و پول توی جیبی‌مان سکه بود نه اسکناس. خوب یادم هست از مدرسه‌ی شهید «مرادداودی» در آن سر شهر خرم‌آباد با سه تومن تا خانه‌ی‌مان در آن سر دیگر شهر می‌رفتم. سه تا تک تومنی. آن وقت‌ها فرق ما با بزرگ‌ترها و باباها در این بود که آنها توی کیف‌شان اسکناس داشتند، اسکناس‌های قرمز پونصد تومنی و هزار تومنی یعنی درشت‌ترین پول روزگار ما که خیلی پول بود، خیلی. یادم هست اولین باری که پونصد تومانی عیدی گرفتم از پدرم بود و آن وقت بود که فهمیدم بزرگ شده‌ام.

حالا اما «اسکناس» واژه‌ای مهجور است. حالا به همه چیز پول می‌گوییم، دیگر پول خرد و اسکناس نداریم. دیگر به پونصد هزار تومان «نیم میلیون» نمی‌گویند. همین طور که روزگار عوض شده است ما عوض شده‌ایم و این چیزها هم که نوشتم عوض شده است. یادش بخیر دهه‌ی شصت با همه‌ی سختی و سیاهی و غصه‌ای که داشت. جنگ بود ولی از حالا بهتر بود گمانم.

بخواهم قیمت دلار را واقعی ‌می‌کنم

من از همین تریبون رسمی اعلام می‌کنم که می‌توانم در یک روز قیمت دلار را واقعی کنم. اگر بخواهم این کار را می‌کنم. کار سختی هم نیست فقط کافی است همین فردا بروم و یک دلار نه بیشتر بخرم بعد خواهید دید که دلار دو هزار تومنی می‌شود پونصد تومن. امروز به یکی از رفقای هم‌طبقه از لحاظ حقوقی و معیشتی می‌گفتم: این بالا رفتن دلار به دلیل است که ما و امثال ما هنوز وارد بازار نشده‌اند و یقین داشته باشید به محض این که هر کدام ما  دلار یا سکه بخرد و ریسک کند و دارایی و زندگی‌اش را روی این کار بگذارد همه چیز ارزان می‌شود. بله من اگر بخواهم قیمت دلار را واقعی ‌می‌کنم.

من هم راضی نیستم تو هوا را آلوده کنی

با تلنگر مادرم به خود آمدم که چه می‌کنی؟ گفتم چایی هم می‌زنم می‌بینی که. گفت: ده دقیقه است هم می‌زنی بس نیست؟ گفتم: چه زود گذشت فکر می‌کردم تازه شکر ریخته‌ام، کاش همه‌ی زندگی این طور می‌گذشت. چانه‌ام را بالا آورد و مهربانانه توی صورتم نگاه کرد و گفت: به من بگو پسر، دردت را به مادرت بگو. دستش را پس کشیدم و بلند شدم گفتم: کدام درد مادر؟ چیزی نگفت. نان را از توی تستر درآوردم و باز روبرویش نشستم. نگاه می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. گفتم: می‌دانی. گفت: بگو پسرم. لحن صدایش توی دلم را خالی کرد. گفتم: راستش مادر دخل و خرجم با هم نمی‌خواند. مادر در حالی که کاسه‌ی مربا را هل داد جلویم بلند و برافروخته گفت: جان به لبم کردی تا بگویی دخل و خرجم با هم نمی‌خواند؟ فکر کردم مریض شده‌ای یا دارند از اداره اخراجت می‌کنند. کمی طلبکارانه نگاهش کردم و گفتم: این که دخل و خرج آدم با هم نخواند مسلئه‌ی مهمی نیست؟ اصلا می‌دانی دخل و خرج یعنی چه؟ گفت: نه فقط تو می‌دانی، انگار خودم تو را زاییدم و بزرگ کردم، زیر موشک‌باران قد کشیده‌ای پسر. درست است دلار هفت تومن بود ولی نفت گیر خلق خدا نمی‌آمد. من تو را با جنس غیرکوپنی بزرگ کرده‌ام. آن روزها هم دخل و خرج‌ها با هم نمی‌خواند. گفتم: مادر من الان باید دستم توی جیب خودم باشد آن روزها بچه بوده‌ام. گفت: عیب ندارد پسر، پدرت هم همین طور بود، ‌وقتی دخل و خرجش با هم نمی‌خواند ایراد می‌گرفت ولی من با همان حقوق ساختم و تو را بزرگ کردم. شاکر باش.

همیشه همین طور است. بحث اقتصادی با مادر همیشه به ناشکری طرف مقابل ختم می‌شود. یعنی هر جا که کم می‌آورد قضیه را ربط می‌دهد به زیادخواهی و ناشکر بودن. البته اگر نتواند از در ناشکری به طرف مقابل ضربه بزند می‌گوید: صابر باش، قانع باش… اگر مادرم دبیرکل سازمان ملل بود دنیا را آرام می‌کرد. خودش وقتی اخبار می‌بیند می‌گوید: یکی باید برود با این طرف‌های درگیر در عراق و افغانستان حرف بزند تا دیگر بمب‌گذاری نکنند. یک شب خواب دیدم مادرم به همراه مامورین سازمان ملل دارد با یکی از سران القاعده حرف می‌زند. چند دقیقه‌ای حرف زدند و من نفهمیدم چه گفتند ولی آخر سر صدای مادرم را شنیدم که به سرکرده‌ی القاعده می‌گفت: عاقل باش.
شب خیلی سعی کردم زود شامم را بخورم و نگذارم دبیرکل سازمان ملل سوال پیچم کنند، ولی مادر باز شروع کرد و گفت: صبح که دردت را نگفتی، حالا بگو، به مادرت بگو. گفتم: همان بحث دخل و خرج بود که البته خوب که فکر کردم دیدم آدم قانعی نبوده‌ام. الان ولی قانعم. قیمه هم خیلی خوب شده در ضمن. مادر طبق عادت تکه‌‌ای گوشت را توی بشقاب خورش توی بشقابم ریخت و گفت: خودم بزرگت کرده‌ام. گفتم: دست شما درد نکند، زحمت کشیدید، فرصت باشد جبران کنم. ادامه داد: نمک نریز پسر آخر دردت را می‌گویی، به خودم هم می‌گویی. گفتم: چشم مادر، هر وقت درد داشتم می‌آیم پیش خودت، راستی فیزیوتراپی هم می‌کنی؟ گفت: مثل پدر خدا بیامرزت بی‌نمکی. گفتم: آن خدابیامرز که راحت شد… مادر نگاهی تند کرد و گفت: از دست من؟ گفتم: ازدست روزگار غدار مادر، و گر نه تو که کاری با آن خدا بیامرز نداشتی، فقط می‌پرسیدی مرد دردت را به من بگو. این جمله را که گفتم مادر آهی کشید و گفت: آخر سر هم نگفت و رفت…
توی رختخوابم اما چشمانم باز است و خوابم نمی‌برد. حساب بانکی‌ام شده خندق بلا. هر چه پول تویش می‌ریزم پر نمی‌شود. حقوق اداره را با همه‌ی حق‌التحریرهای روزنامه می‌ریزم توی یک حساب ولی باز پر نمی‌شود. تا به مرز یک میلیون تومان می‌رسد شروع می‌کند به خالی شدن. انگار حسابم سوراخ باشد. هر چه می‌کنم حساب دخل و خرج را نگه دارم نمی‌شود، هر روز باید از توی حساب پول بردارم. باید ماشینم را بفروشم تا بتوانم از پس قسط‌های خانه بربیایم. خرج بالا رفته است. خوشبختانه از این جهت با مادرم مشکلی ندارم،‌ می‌دانم اگر بگویم می‌خواهم ماشین را بفروشم می‌گوید خوب می‌کنی، دولت این همه اتوبوس و مترو را توسعه داده ولی مردم باز با ماشین شخصی بیرون می‌روند. آفرین پسر. من هم راضی نیستم تو هوا را آلوده کنی.

صبح دوباره با تلنگر مادر به خودم آمدم.گفت: چه می‌کنی؟ گفتم می‌بینی که کره می‌مالم روی نان. گفت: یک ربع است می‌مالی بس نیست؟ گفتم: می‌بینی مادر هر روز دارد طولانی‌تر می‌شود. یعنی امکان دارد یک روز من یک تکه پنیر بردارم و بعد تو به من تلنگر بزنی و ببینم روز تمام شده است؟ گفت: خجالت بکش، برو خدا را شکر کن توش و توان داری و چهارستون بدنت سالم است و می‌توانی کار کنی. گفتم مادر می‌خواهم ماشینم را بفروشم. روی شانه‌ام زد و گفت: خوب می‌کنی، دولت این همه اتوبوس و مترو را توسعه داده ولی مردم باز با ماشین شخصی بیرون می‌روند. آفرین پسر. من هم راضی نیستم تو هوا را آلوده کنی.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۵7 شنبه 22 دی.

روانی قسمت هشتم

صبح بعد از بیدار شدن باز کانال‌های رادیویی و تلویزیونی را بررسی کردم ببینم اتفاقی افتاده است یا نه. عادت کرده‌ام، تا از خواب بلند می‌شوم استرس می‌گیرم و تا مطمئن نشوم امن و امان است خیالم راحت نمی‌شود. می‌دانم، آخر از غصه و ترس بسته شدن تنگه سکته می‌کنم می‌میرم.
امروز صبح خیلی گرسنه بودم و به پرستار گفتم برایم نیمرو بیاورد. گفت: دکتر قدغن کرده شما تخم‌مرغ بخورید. گفتم: دکتر که نمی‌داند از دیشب که ژاپنی‌ها به امریکا چراغ سبز نشان داده‌اند و نفت ما را تحریم کرده‌اند چه بر سر من آمده، خب برو تخم شترمرغ درست کن، ده دوازده نفری می‌شویم با رفقا می‌خوریم. بگذار این چند صباح باقیمانده را مثل آدم زندگی کنم. برو نیمرو درست کن و خودت هم بیا بخور. خدا را چه دیدی شاید این کشورهای بی‌استقلال و امریکا‌پرست فردا روز تخم‌مرغ را هم تحریم کردند. بیا تا هست یک دل سیر بخوریم.
هر چه توی ذهنم جست‌وجو می‌کنم به نتیجه‌ای نمی‌رسم. نمی‌فهمم چرا ژاپنی‌ها این قدر دنبال امریکا هستند. مگر از امریکایی‌ها خیری به آنها رسیده است؟ جز بمب اتم و تجاوز سربازان امریکایی به مردم ژاپن چیزی مثبتی در رابطه داشتن یا رابطه نداشتن‌شان پیدا نمی‌کنم. شاید این که می‌گویند سیاست پدر مادر ندارد همین باشد.
بعد از خوردن تخم‌مرغ روی تخت دراز می‌کشم و کم‌کم چشمانم سنگین می‌شود. تازه از خواب بیدار شده‌ام ولی بدنم نیاز دارد تا عصر که شبکه‌های ماهواره‌ای شروع می‌کنند به خبرپراکنی دوباره استراحت کند. قبل از خواب از پرستارم می‌پرسم باز هم تخم‌مرغ مانده؟ و بعد دیگر چیزی نمی‌شنوم.

نظم زندگی ما را بر هم می‌زنید

1

یک جای توریستی هست به نام «فوکت» یا «پوکت» که حتما نام آن را در تبلیغات روزنامه‌ها دیده‌اید. این «فوکت» که نمی‌دانم چگونه تلفظ می‌شود و زیر و زبر روی کاف و تای آن چیست جزیره‌ای است در تایلند که صاحبان تبلیغات به دلایل زیادی روی تایلند بودن آن مانور نمی‌دهند و فقط درشت می‌نویسند: نوروز امسال در «فوکت» باشید، فوکت رویایی منتظر شماست، فوکت بهشت‌ آسیا و… فلان.

حالا هی بگویید چرا می‌گویم یه وضی شده، وقتی آدم نمی‌تواند به تایلند سفر کند و بعد برگردد و توی جمع بگوید تایلند بوده‌ام وضی نشده است؟ بین خودمان باشد بعضی حتا روی‌شان نمی‌شود بگویند «فوکت» بوده‌ام و جای آن از «پاتونگ» و «کارون» و «کامالا» و «کاتا» یعنی محله‌های آنجا استفاده می‌کنند. به نظر من همه جای دنیا مکان خوب و بد دارد و آدم خودش باید عاقل باشد که اگر سفر توریستی رفت مثل توریست‌های متمدن برود و برگردد. نه این که با یه وضی برگردد.

2

آخرهای برج پیش بود که حسابی دستم خالی شده بود و هیچ راهی جز قرض گرفتن برایم باقی نمانده بود. مجبور بودم از یک نفر دستی پول قرض بگیرم تا بتوانم دو سه روز باقی ‌مانده از برج را سپری کنم تا زن و زندگی‌ام به باد نرود به ویژه این که جشن تولد یکی از فامیل‌های زنم که دقیقا نمی‌دانم چه نسبتی با هم دارند روز بیست و نهم بود و با جیب خالی نمی‌توانستم باعث سربلندی همسرم در جشن تولد بشوم. خلاصه هر چه داشتم ریختم روی میز تحریر، ‌از پول نقد بگیر تا تراول چک و حساب‌های بانکی. خیلی بد است آدم همه چیزش را بریزد روی میز و بعد ببیند هیچ چیز ندارد. وقتی کاملا خیالم شد که دستم خالی است خودم را آماده کردم برای انجام عملیات. به یک نفر از دوستان اس‌ام‌اس دادم که: کار خیر برای یکی از آشنایان پیش اومده داریم پول جمع می‌کنیم یکی دو میلیون کم آوردیم داری دویست تومن دو سه روزه به من قرض بدی؟ اس‌ام‌اس را فرستادم و دلیوری گرفتم و چشم دوختم به موبایل. نیم ساعتی گذشت و خبری از پاسخ نشد پس به یکی از دوستان که توی کار بازار و بخر و بفروش این چیزها است زنگ زدم و وانمود کردم که پول هنگفتی توی کار انداخته‌ام و دلار و سکه خریده‌ام و حالا هم چون قیمت‌ها هی بالا می‌رود قصد فروش ندارم و… یکهو وسط مکالمه یادم افتاد که به از اینجا به بعدش فکر نکرده بودم که باید چگونه بگویم داری دویست تومن دو سه روز به من قرض بدهی؟ و بعد فکر کردم اگر این را بگویم طرف ممکن است بگوید خب مردک از آن پول هنگفت دویست تومن می‌گذاشتی کنار تا از مردم قرض نگیری… گند کار بالا آمده بود و داشتم من و من می‌کردم چه بگویم که یک اس‌ام‌اس به موبایلم رسید و در همان لحظات پر از استرس دستم رفت روی گوشی و اس‌ام‌اس را باز کردم و دیدم رقمی معادل حقوقم به حساب رفته است. با یک بدبختی و با یه وضی مسئله‌ی تماس را ماست‌مالی کردم و به رفیقم گفتم زنگ زدم بگویم بازار دلار و سکه فعلا خوب است و اگر فرش زیر پایت را فروخته‌ای برو دلار و سکه بخر…

عجیب بود این موقع ماه و حقوق؟ به یکی از همکاران زنگ زدم. نفس نفس می‌زد و معلوم بود دارد می‌دود، پرسیدم حقوق داده‌اند؟ گفت آره، داشتم بیچاره می‌شدم آخر برجی، ولی پول ریختن، الان دارم می‌رم عابربانک… گوشی را قطع کردم که باز اس‌ام‌اس آمد. این بار آن رفیقی بود که برایش داستان کار خیر را سر هم کرده بودم، اس‌ام‌اس داده بود که چاکریم داداش، شماره کارت بده بریزم برات.

فردا عصبانی رفتم اداره و مستقیم وارد دفتر حسابداری شدم و داد و بیداد راه انداختم که چرا زودتر حقوق داده‌اید؟ آقای رییس حسابداری ‌گفت جای تشکر چرا داد می‌زنی؟ و من جواب دادم داد می‌زنم چون روال منطقی زندگی‌‌مان را بر هم می‌ریزید. من اگر می‌دانستم شما زودتر حقوق می‌دهید آن همه داستان برای قرض گرفتن جور نمی‌کردم، شما تنها فرصت من را برای قرض گرفتن از یکی دوستان سوزاندید، حالا یا باید از او دویست تومان را بگیرم یا نگیرم که اگر نگیرم دیگر هیچ وقت نمی‌توام از او پول قرض کنم. شما باید همان اول برج حقوق بدهید،‌ نظم زندگی ما را بر هم می‌زنید با این کارها، حالا اگر ماه بعد من در روز بیست و هفتم باز بی‌پول شدم و منتظر حقوق شدم و شما به حساب نریختید چه خاکی باید بر سر بریزم؟ ولی اگر بدانم که سر برج حقوق می‌گیرم می‌روم مثل بچه‌ی آدم از یکی دستی قرض می‌کنم. ها؟ ها؟ بعد حاضران در اتاق را مورد خطاب قرار دادم و گفتم بد می‌گویم؟ همه حرف‌های من را تایید کردند و حتا یکی از اتاق بغلی داد زد فلانی حرفش حقه منم اعتراض دارم و هیچ کس نگفت من بد گفته‌ام و همین طور اتاق به اتاق همه ابزار نارضایتی کردند.

 من نمی‌دانم ای رییس روسا گاهی با خودشان چه فکر می‌کنند که این طور زندگی ما کارمند جماعت را به هم می‌ریزند. حالا که قول داده‌اند هیچ وقت زودتر حقوق ندهند. امیدوارم دست‌کم به این قول‌شان وفا کنند.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۵6 شنبه ۱7 دی.

روانی قسمت هفتم

این روزها اصلا حال و روز خوشی ندارم. قرص‌هایم را سر وقت می‌خورم ولی باز دلشوره دارم. صبح بعد از ناشتا ناگهان خوابم برد و خواب دیدم که تنگه‌ی هرمز را بسته‌اند. از خواب بلند شدم و سعی کردم با موبایل وارد اینترنت بشوم. نشد. رادیو را روشن کردم خبری نبود. توی تلویزیون هم چیزی زیرنویس نشده بود. با این که می‌دانستم خواب دیده‌ام ولی باز تا مطمئن نشدم آرام نگرفتم. دکتر جدیدم آدم خیلی خوبی است و از مسایل روز هم سر در می‌آورد. از او پرسیدم دکتر اگر تنگه‌ی هرمز را ببندند دلار ارزان می‌شود؟ دکتر نگاهی کرد و آرام گفت: سیاسی شدی؟ گفتم: نه دکتر سیاسی نشدم فقط نگرانم. گفت نگران چه؟ و خم شد و دم گوشم گفت: نکند دلار داری؟ گفتم: دکتر جان دلارم کجا بود. نگرانم ولی، مگر حتما باید دلار داشته باشی تا نگران بالا رفتن دلار باشی. گفت: نه. ولی چرا نگران تنگه‌ای؟ گفتم: چون تنگه مهم است. تنگه‌ها مهم‌اند. شما مگر «تنگ فنی» یادت نیست؟ گفت: چرا یادم هست. گفتم: دکتر می‌ترسم. گفت: نترس، ترسیدی قرص شب را دو تا بخور.

خوشبختانه‌ پرستارم با من هم عقیده است و او هم مثل من نگران تنگه است و قول داده است به محض بسته شدن تنگه یا ارزان شدن دلار به من خبر بدهد. می‌گوید مردم توی صف نانوایی همه‌اش درباره‌ی تنگه و دلار حرف می‌زنند. پرستار می‌گوید این روزها سبزی خوردن هم گیر نمی‌آید. لابد به خاطر تنگه است دیگر. روی همه چیز تاثیر می‌گذارد. این دلار لعنتی روی همه چیزمان تاثیر می‌گذارد. به پرستار گفتم برایم صد کیلو سبزی خوردن بخرد خشک کند برای روز مبادا. شما یادتان نیست ولی من خوب یادم هست وقتی تنگ فنی را می‌زدند چه می‌شد. امیدوارم هیچگاه کار به بستن تنگه و اینها نکشد. حساب کرده‌ام اگر تنگه بسته بشود تا یک هفته می‌توانم قرص شب را دو تا بخورم و بعد قرص‌هایم تمام می‌شود. باید به پرستار بگویم برایم قرص هم بخرد. برای روز مبادا…

خوش به حال آن دوران که لحاف کرسی بود

1

نخست از همه‌ی شما که در نظرسنجی چلچراغ به صفحه‌ی «اصن یه وضی» رای دادید سپاس‌گزاری می‌‌کنم. امیدوارم نماینده‌ی خوبی برای شما باشم و بتوانم با این آرا که مال خودم است پز بدهم. این را هم بدانید که من دیگر متعلق به خودم نیستم،‌ من متعلق به شما هستم رفقا، به تک تک شما هوادارانم، به میلیون‌ها نفر در سراسر کشور… با چشمانی پر از اشک و در حالی که جو سنگینی من را در برگرفته است می‌گویم دوست‌تان دارم… با یه وضی!

2

قدیم‌ها خیلی خوب بود. انسان هر چه بیشتر فهمید بیشتر عذاب کشید. قدیم‌ها چون مردم کمتر می‌دانستند کمتر هم ضدحال می‌خوردند. همین خود من، بیشتر قرص‌هایی که می‌خورم به دلیل همین دانستن است. دکترم می‌گوید تو آدم دانایی هستی و دنیا و کاستی‌های آن عذابت می‌دهد و باید هر شب قبل از خواب قرص بخوری. دکترم می‌گوید تو و امثال تو مصداق: فلک به مردم نادان دهد زمام مراد، تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس هستید. می‌گویم چه کنم دکتر، وقتی مثلا می‌دانم چیزی به نام اینترنت پرسرعت هست و می‌بینم اینترنت ما بی‌سرعت است غصه می‌خورم، خودم را از درون می‌خورم. می‌گوید عیب ندارد درست می‌شود، می‌گویم اینترنت؟ می‌گوید نه خودت را می‌گویم. یک دوره‌ی شش ماهه قرص بخوری درست می‌شود. می‌گویم خوش به حال آن دوران که لحاف کرسی بود و مردم همه پیش هم زندگی می‌کردند و غم و غصه نداشتند و کسی به دلیل اینترنت کم‌سرعت به قرص خوردن نمی‌افتاد. می‌گوید آن وقت‌ها هم مردم غصه داشتند، مثلا تلگراف‌ قطع می‌شد، پستچی به موقع به مقصد نمی‌رسید، کبوتر نامه‌بر سقوط می‌کرد، نفت تمام می‌شد، زغال نایاب می‌شد، سقف خانه چکه می‌کرد… می‌گویم دکتر جان نگو دیگر بس است، یاد قبض گاز افتادم. باز دارم از درون خودم را می‌خورم… دکتر عصبانی می‌شود و می‌گوید وضی شده ها،‌ دنبال بهانه می‌گرده از درون خودش رو بخوره… بسه دیگه. بس می‌کنم ولی دور از چشم همه از تو خودم را می‌خورم و به حال آنهایی که زیر لحاف کرسی زندگی کرده‌اند غبطه می‌خورم. آنها خیلی از چیزهایی را که ما می‌دانیم نمی‌دانستند و شب‌ها هم قبل از خواب قرص نمی‌خوردند.

3

یه وضی شده که پیامک‌های تبلیغاتی این طوری به دست آدم می‌رسد: کلاس‌های فن‌بیان، مهارت‌های ارتباطی، آداب معاشرت، جذاب بودن و…

4

جناب‌ آقای دنیزلی در گفت‌وگویی فرموده‌اند: قراردادم با پرسپولیس معنوی است نه مادی. ببینید چه وضی شده که دیگر دنیزلی هم می‌داند باید از کدام راه وارد قلب‌ ایرانی‌ها شد.

5

هر سال یکی دو روز قبل از شب یلدا ملت به هم پیامک می‌دهند که پاییز دارد تمام می‌شود و باید جوجه‌ها را بشماری و فلان. خیلی از مردم هم فکر می‌کنند جوجه‌ها را حتما قبل از شروع شدن زمستان شمرد و اگر نشماری دیگر نمی‌شود شمارد. این حرف‌ها البته مال قدیم است و الان بسیاری جوجه‌هایشان را سر سیاه زمستان هم می‌شمرند که اتفاقا جوجه‌هایشان از شمار کسانی که جوجه‌ها را در پاییز شمرده‌اند هم بیشتر می‌شود. قدیم مردم زیاد حرف می‌زدند، مثلا می‌گفتند «نرود میخ آهنی در سنگ» در حالی این روزها هستند کسانی که میخ آهنی را ته در سنگ فرو می‌کنند. آن قدیم بود که می‌گفتند این ره تو می‌روی به ترکستان است، الان بسیاری را می‌شناسم که از راه ترکستان رفته‌اند و به جاهای خوبی هم رسیده‌اند. خلاصه حرف قدما را نباید زیاد جدی گرفت شما بهتر از من می‌دانید که چاه مکن بهر کسی اول خودت دوم کسی دیگر کاربرد ندارد و چه بسا هستند چاه‌کن‌هایی که با یه وضی چاه می‌کنند و هیچ گاه در چاه نمی‌افتند.

6

من از هیچ واحد پولی جز تومان حمایت نمی‌کنم ولی باید اعتراف کرد که دلار همیشه ثابت کرده است دلار است ولی مثلا یورو همیشه ثابت نکرده است یورو است. همین. راستی سکه را هم فراموش نکنید بازار سکه همیشه سکه است.

7

حکایت مجوزهای تاتر هم وضی شده. اول مجوز می‌دهند بعد توقیف‌اش می‌کنند و می‌گویند باید بازبینی بشود و بعد از بازبینی یا مجوز می‌دهند یا مجوز نمی‌دهند و اگر مجوز بدهند با تغییر مجوز می‌دهند و اگر مجوز ندهند یعنی حتا با تغییر هم قابل نمایش نبوده است. حالا یکی نیست بپرسد پس چرا اول مجوز گرفت؟ حالا نگرفت. ها؟ خوب نیست خودتان مجوز خودتان را لغو می‌کنید. خوب است؟

8

«اینگمار برگمن» فیلمی دارد به نام «فانی و الکساندر» که تازه دیده‌ام. فیلم معرکه‌ای است درباره‌ی زندگی. یک جای فیلم مادری با روح فرزندش حرف می‌زند و جمله‌ی بسیار زیبا و طنزآمیزی می‌گوید که اصن یه وضی این هفته را با این دیالوگ به پایان می‌رسانم. مادر می‌خواهد به زودگذر بودن زندگی اشاره کند و این که زندگی چشم به هم زدنی میان بچگی و پیری و مردن است. مادر می‌گوید: بله پسرم همینه که هست، یه نفر هم‌زمان هم بچه و هم پیره. نمی‌شه فهمید این سال‌های میانی طولانی که این قدر مهم‌اند کجا رفتن.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۵5 شنبه 10 دی.