روانی قسمت ششم

این قسمت از روانی به دلیل اشاره‌ای کوتاه به انتخابات کشور دوست، روسیه چاپ نشد. تقدیم به خوانندگان وبلاگ که پی‌گیر حال روانی بودند.

چیزهایی زیادی در این دنیا هست که نمی‌فهمم. نه این که نفهم باشم، نه، متوجه نمی‌شوم. مثلا نمی‌دانم چرا برخی دایم در فکر ساختارشکنی و ایجاد نحله‌های نو مثلا در هنر هستند. جایی می‌خواندم که آوازه‌خوانی گفته بود باید در ابوعطا تغییراتی ایجاد کنیم. یکی نیست بپرسد چه تغییراتی؟ ابوعطا کمی این طرف‌ دیگر ابوعطا نیست، بیات زند است و کمی آن طرف لابد دشتی. یعنی چه ابوعطا باید تغییر کند؟ ابوعطا ابوعطاست با ده گوشه، نه کمتر نه بیشتر. مگر لباس است که عوض‌اش کنیم؟ رنگ حربی را با تغییر بزنیم دیگر ماهور نیست، چه می‌دانم رنگ فرح را عوض کنیم دیگر همایون نیست. این حرف‌ها یعنی چه؟  همین صبح توی برنامه‌ی آشپزی تلویزیون مجری برنامه داشت آموزش می‌داد که می‌شود توی سالاد شیرازی کلم پخته هم بریزیم. یعنی چه؟ چرا باید توی سالاد شیرازی کلم پخته بریزیم؟ سالاد شیرازی به همین خیار و گوجه و پیاز است که سالاد شیرازی است. آن هم با مواد ریزریز شده نه این که سر و ته خیار را بزنیم بندازیم توی کاسه و بگوییم سالاد شیرازی درست کرده‌ایم. این آتش ساختارشکنی از گور فلاسفه بلند شده و دارد جهان را عوض می‌کند. همین سر ظهر همسایه‌ی تخت بغلی توی چایی انار ریخته بود و می‌گفت خوشمزه شده است. گفتم جای انار توی چایی نیست، حتا اگر خوش طعم بشود نباید انار توی چایی بریزیم توی چایی باید لیمو ریخت، دارچین ریخت، هزار کوفت دیگر هست که آدمی‌زاد سال‌ها در چایی ریخته است و هرگز انار نریخته است، پس نباید مرض داشته باشیم و در چایی انار بریزیم.

مرا به دیوانگی متهم نکنید من با تغییرات به جا موافقم، با ساختارشکنی درست هم موافقم ولی موافق نیستم برای تغییر در فوتبال وسط زمین تور بکشیم چون آن وقت دیگر فوتبال نیست والیبال است. با تلفیق در موسیقی موافقم ولی باید پیانونواز ایرانی بنوازد نه این که افه‌های موسیقی کلاسیک بیاید. نور به قبر مرتضی خان محجوبی ببارد با آن پنجه‌های طلایی‌اش. یک روز یک برنامه‌ی رادیویی می‌شنیدم که گوینده اول برنامه خداحافظی می‌کرد آخر برنامه سلام احوال‌پرسی. یعنی چه؟ این احوال در سیاست هم هست، مثلا همین جنگولک‌بازی که آقایان پوتین و مدودف راه انداخته‌اند. اینها ساختارشکنی است؟ که یک دوره این نخست وزیر باشد آن ریس جمهور و بعد این رییس جمهور آن نخست وزیر؟ خب بنشینید سر جای‌تان مادام العمر حکومت کنید. ها؟

صبح وقتی تلویزیون داشت برنامه‌ی آشپزی نشان می‌داد به تلویزیون زنگ زدم آقایی گوشی را برداشت گفتم چرا به مردم چیزهای خوب یاد نمی‌دهید؟ به جای این که به مردم یاد بدهید مثل آدم سالاد شیرازی درست کنند می‌گویید توی سالاد شیرازی کلم پخته بریزند؟ آقای پشت گوشی جواب داد این هم یک روش است. گفتم پس امشب که رفتی پمپ بنزین به جای بنزین نوشابه توی باک بریز این هم یک روش است. گفت چرا بی‌ربط می‌گویی و تلفن را قطع کرد. همیشه همین طور است، مردم وقتی حرف‌های من را نمی‌فهمند گوشی را قطع می‌کنند. یک بار به یک انتشاراتی زنگ زدم و گفتم این چه کتابی است که منتشر کرده‌اید؟ جواب داد به تو چه. این رفتار اهل فرهنگ است. طرف برداشته یکی دو بیت از غزل حافظ بیرون کشیده گذاشته کنار هم و ادعا می‌کند غزل را کوتاه کرده‌ام و حرف حافظ را خلاصه کرده‌ام. چرا؟ حافظ اگر می‌خواست خودش خلاصه می‌گفت…

یک جا هم که من به ساختارشکنی و ایده‌‌های نو اعتقاد دارم در علم پزشکی است ولی وقتی این چیزها را با دکترم در میان می‌گذارم فقط قرص‌هایم را بیشتر می‌کند. همین یک کار را بلد است، می‌گوید شب‌ها را دو تا بخور و یکی هم ظهر اضافه کن. سال‌هاست شب‌ها دو تا می‌خورم و ظهرها هم یکی اضافه می‌کنم ولی افاقه نمی‌کند. کاش کسی پیدا می‌شد به من بگوید چرا باید در آب‌گوشت به جای نخود کشمش بریزیم؟ چون خوشمزه می‌شود؟

با دم شیر می‌شود بازی کرد

1

در کودکی چیزهایی به ما یاد داده‌اند که همه‌اش درست نبوده است. یعنی آدم وقتی بزرگ می‌شود می‌فهمد خیلی چیزها آن طوری که در کودکی به او گفته‌اند نیست و طوری دیگری است. مثلا همین که در کودکی به ما گفته‌اند با دم شیر نباید بازی بکنی حرف درستی نبوده است چون با دم شیر بازی می‌کنند خیلی خوب هم بازی می‌کنند. چه کسانی؟ پول‌دارها. بله پول‌دارها. همان‌هایی که به جای قناری و گربه توی حیاط خانه‌شان بچه شیر دارند. همین هفته‌ی پیش بود که آتش‌نشانی شمال شرق تهران دو قلاده شیر رها در شهر را با یه وضی شکار کرد و تحویل باغ وحش داد. شیرهایی که احتمالا از خانه‌ای در شمال تهران در رفته‌اند. شاید در حیاط باز بوده و شیرها آمده‌اند توی کوچه.

این که در کودکی به ما گفته‌اند پول همه چیز نیست هم حرف درستی نبوده است. همین حالا کل اتحادیه‌ی اروپا سر همین پول به جان هم افتاده‌اند. با پول کارهایی می‌شود کرد که گاه عقل از درک آن عاجز است، مثل همین با دم شیر بازی کردن. ما که با دم گربه هم نمی‌توانیم بازی کنیم ولی پول‌دارها توی حیاط خانه‌شان شیر دارند و با دم‌اش بازی هم می‌کنند. حالا شاید هم شیرها از دست قاچاقچیان فرار کرده باشند. چه کسی می‌داند، ولی اگر از دست آنها هم در رفته باشند عاقبت برای فروش به پول‌دارها بوده است. پس ما از گفته‌های خود نتیجه می‌گیریم که با دم شیر می‌شود بازی کرد، فقط پول، امکانات و حیاط بزرگ در شمال شهر می‌خواهد.

2

چند روز پیش جلوی یکی از این تلویزیون‌های سه‌بعدی ایستادیم و عینک مخصوص را به چشم زدم و نگاه کردم. خانمی که مسئول غرفه بود بعد از چند دقیقه پرسید: چطور است؟ جواب دادم: یه وضی.

3

تنها چیزی که می‌شود این روزها درباره‌ی سرعت اینترنت گفت این است که با یه وضی وصل می‌شویم و با یه وضی وب‌گردی می‌کنیم و با یه وضی دانلود می‌کنیم و با یه وضی آپلود می‌کنیم. این وضی که ما داریم نصیب دشمن‌مان نشود.

4

خیابانی بالاتر از میدان ونک هست که به اندازه‌ی یک استان محروم بیمارستان و کلینیک دارد. حتا شاید بیشتر از یک استان محروم. توی این خیابان پر از است از کلینک‌های فوق تخصصی و فوق فوق تخصصی و آنچنانی. سه تا بیمارستان هم دارد که برای یک خیابان عدد بزرگی است چون خیلی از شهرها فقط یک بیمارستان دارند آن هم با یه وضی البته.

5

از اول دی نرخ جریمه‌های جدید اجرا شده است. یعنی الان سه روز است آنهایی که چراغ قرمز رد کرده‌اند صد هراز تومان جریمه شده‌اند. کارشناسان می‌گویند جریمه‌های سنگین باعث روان شدن ترافیک می‌شود. این کارشناسان همان کارشناسانی هستند که وقتی بنزین هم گران شد گفتند گرانی بنزین باعث روان شدن ترافیک می‌شود. فقط همین را خواستم عرض کنم.

6

قدیم‌ها یک چیزهایی می‌گفتند حالا یک چیزی می‌گویند. از این به بعد هم یک چیزی خواهند گفت. مثلا پدرهایی که حالا دارند بچه بزرگ می‌کنند بیست سال دیگر برای این که به او بفهمانند که چقدر برایش زحمت کشیده‌اند می‌گویند: پسر من تو رو با نون سنگک بزرگ کردم. بعد وقتی پسر بداند که پدرش می‌توانسته او را با بربری چهارصد تومانی بزرگ کند ولی با سنگک هفتصد تومانی بزرگ کرده است قدر پدرش را می‌داند.

7

مسئولی توی رادیو می‌گفت که مکزیکوسیتی از آلوده‌ترین شهرهای جهان بوده ولی حالا با تلاشی که کرده‌اند از پاکیزه‌ترین شهرهای جهان است و ما هم برای تهران باید همین کار را بکنیم. آقای مسئول البته نمی‌دانست که فرق مکزیکوسیتی با تهران در این است که آنها نخواستند عادت کنند به آلودگی، ولی ما عادت کردیم.

8

همان مسئول می‌گفت خودروسازان قبلا قرار بود از استاندارد یورو 2 به یورو 3 بروند ولی حالا یورو 4 آمده است و خودروسازان هم قول داده‌اند از یورو 2 به یورو 4 بروند حالا چه طوری می‌خواهند این کار را بکنند من نمی‌دانم. توی دلم گفتم با یه وضی لابد.

9

شنیده شده برخی از بازیکنان فوتبال از شدت بی‌پولی ماشین‌های 400 میلیونی خود را فروخته‌اند و ماشین‌های 300 میلیونی خریده‌اند تا 100 میلیون پول جیب‌شان باشد. خواستم از طریق همین تریبون با همه‌ی این عزیزان هم‌دردی کنم و تقاضا کنم شماره حساب بدهند حق التحریر چلچراغ را بریزم به حساب‌شان بلکه گره‌ای از مشکلات‌شان وا بشود.

10

توی یک فیلم پلانی است که شخصیت خوب داستان و شخصیت بد داستان کنار هم نشسته‌اند. نه نام فیلم مهم است و نه نام بازیگران آن، بلکه جمله‌ای که شخصیت خوب به شخصیت بد می‌‌گوید مهم است که اصن یه وضی این هفته را با این جمله به پایان می‌رسانم: تو درباره‌ی من دروغ نگو من هم درباره‌ي تو حقیقت رو نمی‌گم.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۵4 شنبه 3 دی.

برای شما جکه برای ما خاطره

1
خیلی از چیزها برای من خاطره است و برای شما جک و خیلی از چیزها هم برای شما خاطره است و ممکن است برای من جک باشد. این هفته می‌خواهم یکی از چیزهایی را که برای من خاطره است تعریف کنم.
پارسال همین موقع‌ها با چند از دوستان در یک سری جلسه‌ی فیلم‌نامه‌‌نویسی شرکت می‌کردیم. داشتیم روی چند تا کاراکتر کمیک کار می‌کردیم و مراحل ابتدایی پروژه بود. یک روز در راه رفتن به جلسه تصادف کردم. دختر خانمی با سرعت از فرعی کوبید به ماشین من و هر دو ماشین را له کرد. قبل از تصادف من داشتم به سمت شمال می‌رفتم ولی وقتی تصادف کردم ماشینم به سمت غرب بود و ایشان که به غرب می‌رانند به سمت جنوب له شده بودند. تصادف محکمی بود، اصن یه وضی. خلاصه از ماشین‌ها پیاده شدیم و به خانم آب قند دادیم و ایشان زنگ زد به خانواده‌اش و من هم به 110 زنگ زدم و بعد هم بیمه‌ی سیار را خبر کردم تا بیاید و خسارت را تعیین کند. پلیس 110 بعد از بیست دقیقه رسید و کروکی کشید و بیمه سیار هم بعد از سه ساعت خود را با همه‌ی قوا به محل حادثه رساند و برای من هفتصد هزار تومان خسارت تعیین کرد…
محل تصادف یکی دو چهارراه پایین‌تر از محل قرار بود و من بعد از این که کار بیمه تمام شد خودم را به آخر جلسه رساندم. بعد از تمام شدن جلسه قرار شد من سی‌دی جلسه را بگیرم و گوش بدهم تا در جریان امور قرار بگیرم. جلسات را ضبط می‌کردیم برای همین مباداها. این جلسه هم خیلی مهم بود و دوستان درباره‌ی یک کاراکتر به نتیجه‌ی نهایی رسیده بودند و من هم باید در جریان قرار می‌گرفتم. خلاصه سی‌دی را گرفتم و روز بعد نشستم پای رایانه! تا بشنوم در جلسه چه گذشته است. جلسه را گوش می‌دادم و نکاتی را یادداشت می‌کردم و به پیش می‌رفتم که ناگهان یکی از دوستان پرسید: راستی از رضا خبری نشد؟ یکی دیگر از دوستان جواب داد: هنوز منتظر بیمه‌اس و از اینجا بود که دوستان شروع کردند به حرف زدن درباره‌ی من غافل از این که حرف‌هایشان دارد ضبط می‌شود. خب به جایی حساسی رسیدیم و می‌خواهم تنفس اعلام کنم. هر کس هر کاری دارد برود انجام بدهد و یک دقیقه‌ی دیگر بیاید…
اول این که بگویم دوستان حاضر در جلسه از چهره‌های مشهور و شناخته‌ی شده‌ی عرصه‌ي طنز و سینما هستند که البته نمی‌خواهم نام‌شان را فاش کنم ولی تا جایی که می‌توانم حرف‌هایشان را برای‌تان نقل می‌کنم. بعد از این که یکی از دوستان می‌پرسد از رضا خبری نشد این چنین تعریف و تمجیدهایی از بنده می‌شود:
–    اصلا قیافه‌اش به فکاهی‌نویس نمی‌خوره، بیشتر بوکسوره تا طنزنویس
–    من که اولین بار دیدمش فکر کردم تو کار خلافه
–    وقتی کت می‌پوشه شبیه عابدزاده می‌شه
–    میزرابنویس جلسه هم هست
–    الان که نیست می‌تونیم چایی بخوریم کمی
اینها فقط بخش کوچک و قابل نقلی بود از آنچه که در غیاب من در جلسه گذشت. چند روز بعد وقتی با یکی از حاضران در جلسه تلفنی حرف می‌زدم ناگهان از دهنم پرید و گفتم که حرف‌ها را شنیده‌ام. دوست گرامی بعد از این که کمی وای وای کرد ناگهان با شوق گفت کاری نداری دیگه؟ گفتم چی شد مگه؟ گفت هیچی می‌خوام زنگ بزنم به بقیه بگم بخندیم. هفته‌ی بعد آن بخش از جلسه را جدا کردم و به همراه همان دوستان شنیدیم و کلی خندیدیم. حالا هر جا می‌نشینیم این حکایت را تعریف می‌کنیم و دوستانم هم خوشحالند که چیز بدتری در جلسه نگفته‌اند!
2
طی هفته‌های گذشته برخی از خوانندگان از گرانی مجله گله کرده‌اند و پرسیده‌اند چرا گران شده است؟ من از طرف خودم آن هم به عنوان یک شهروند عادی از این عزیزان یک سوال می‌کنم و امیدوارم در خلوت خودشان با صداقت به این سوال من پاسخ بدهند: آیا انتظار داشتید ارزان بشود؟
3
می‌گفت اگر بنزین بشود لیتری هزار تومن چطوری بنزین بزنم؟ گفتم با یه وضی.
4
یک زمانی هر کس می‌گفت پوتین آدم به یاد سربازی می‌افتاد اما حالا آن دوران گذشته است حالا هر کس می‌گوید پوتین آدم یاد مدودف می‌افتد.
5
هنوز در شبکه‌های اجتماعی کسانی هستند که زیر نوشته‌ی شما می‌نویسند: با اجاره شیر یا همخوان کردم و هستند کسانی که می‌نویسند: اجازه هست شیر کنم؟ و آن قدر مقید هستند که تا اجازه ندهید شیر نمی‌کنند.
6
از شما خوانندگان همیشگی صفحه می‌پرسم، پرسپولیس چه جوری به استقلال باخت؟ بله درست گفتید با یه وضی!
7
حتما شنید‌ه‌اید که مجلسی‌ها تصویب کرده‌اند که دولت مجاز نیست روزهای کاری را بی‌جهت تعطیل کند. دوستی می‌گفت اگر کرد چه؟ گفتم آن وقت باید بلند گفت اصن یه وضی.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۵3 شنبه 26 آذر.

وقتی موسیقی‌دانان سیاست‌مدار می‌شوند

نوکِ مضراب آقای لطفی متوجه‌ی شجریان، علیزاده و ناظری

1
در هفته‌ی گذشته برخی از دانشجویان به سفارت بریتانیای نامرد در تهران حمله کردند. این حمله‌ی خودجوش با یه وضی انجام شد و دانشجویان چیزهایی از توی سفارت بیرون آوردند که مسلمان نشنود کافر نبیند.
2
در هفته‌ي گذشته استاد محمدرضا لطفی با مجله‌ي «آسمان» گفت‌وگویی کرد تا ثابت کند که احمدی‌نژاد عرصه‌ی موسیقی است و از این که خودش یک طرف بایستد و دیگران را به صورت دسته‌جمعی متهم کند ترسی ندارد. نوک مضراب استاد متوجه آقایان شجریان، ناظری و علیزاده بود که البته بیشتر مضراب‌ها روی استاد شجریان زده شد. بعد از سخنان آقای لطفی آقای علیزاده به ایشان پاسخ دادند ولی استاد شجریان و استاد ناظری ترجیح دادند به یک سکوت الهام‌بخش اکتفا کنند.
ما هم زیاد مته به خشخاش این بحث نمی‌گذاریم، اصلا همان طور که در عرصه‌ی سیاست خیلی چیزها به ما مربوط نیستند در این عرصه‌ی موسیقی هم خیلی چیزها به خودشان مربوط است. ولی این را هم باید بگویم که اگر آقای لطفی نتواند چیزهایی را گفته است ثابت کند می‌شود حکایت مفسدان اقتصادی دولت نهم و دهم که هیچگاه نام‌شان منتشر نشد و فقط دشمن فرضی بودند و هستند. از سوی دیگر آقایان شجریان و ناظری و علیزاده باید شفاف اعلام کنند چرا هنگام بازگشت آقای لطفی به ایران به ایشان زنگ نزده‌اند و حتا پیامک نداده‌اند که به مام میهن خوش آمدی. خلاصه که حاشیه‌ها آن قدر در موسیقی زیاد است که اگر مسئولان بخواهند به آنها هم رسیدگی کنند باید کلا بی‌خیال پرونده‌ی اختلاس بشوند. وضی شده ها، هر جا دست می‌گذاری حاشیه دارد. این هم شد وضع؟
3
در هفته‌ي گذشته مجتبی جباری به عنوان احمدی‌نژاد عرصه‌ی ورزش وارد عمل شد و جلوی دوربین‌های تلویزیونی هر چه دلش خواست گفت و زمین و زمان را متهم کرد به چه و چه و بعد هم مثل یک مرد گفت می‌روم و برنمی‌گردم و فلان و بهمان… به من می‌گویند مجتبی جباری و اگر کرار باشد من نیستم و مظلومی مربی‌گری بلد نیست و … البته همان طور که می‌دانید جباری دو روز بعد از مصاحبه با یه وضی از کرده‌ی خود پشیمان شد و از مظلومی عذرخواهی کرد و جریمه شد و مثل یک مرد (به گفته‌ی شاهدان عینی) به تمرینات استقلال برگشت.
4
در هفته‌ی گذشته برخی از دانشجویان با یه وضی به سفارت بریتانیای نامرد در تهران حمله کردند. در حالی که این کمترین خواسته‌ی آنان بود.
5
اگر روزی خدای ناکرده توی کیف خیابان کیف‌تان را زدند ناراحت نشوید، بخندید و خوشحال باشید و بدانید همیشه کیف آدم را در «خیابان» می‌زنند و کسی در خانه یا اداره کیف کسی را نمی‌زند، پس دیگر چه جای غم؟
6
هفته‌ی گذشته از یک پیتزافروشی در تهران یاد کردم و گفتم به دلایل امنیتی تبلیغاتی نمی‌توانم اسم‌اش را ببرم. در هفته‌ی گذشته‌ی کلی از خوانندگان به وبلاگ بنده مراجعه کردند و خوستار شفاف‌سازی شدند و خواستند که نام آن پیتزافروشی را ببرم. خواستم بگویم طرفداران زیادی دارم و اگر همین طور پیش برود در آینده نامزد یک چیزی می‌شوم تا طرفدارانم به من رای بدهند. عجالتا شعار من این است: هر چلچراغی یک رسانه است.
7
در هفته‌ی گذشته برخی از دانشجویان با یه وضی به سفارت بریتانیای نامرد در تهران حمله کردند. در حالی که این کمترین خواسته‌ی آنان بود. از بیشترین خواسته‌ی آنان خبری مخابره نشده است.
8
یه ضرب‌المثل می‌گوید: کوزه تو راه آب انبار می‌شکنه. این مثل بیان کننده‌ی همان چیزی است که به آن قانون مورفی هم می‌گویند. یعنی این که: اگر بدترین زمان خراب شدن‌ برای چیزی وجود داشته باشد، همان زمان است که خراب می‌شود. متوجه شدید؟ یعنی کوزه تو راه آب انبار می‌شکنه. یعنی بخاری ماشین تو یه روز برفی خراب می‌شه، یعنی کفش پاشنه بلند تو عروسی می‌شکنه، یعنی دسته‌ی کیف وقت پریدن از جوب کنده می‌شه… بازم بگم؟ اصلا اینایی که گفتم ربطی به هم داشت؟
9
یک آقای توریستی می‌پرسید شما در ایران چگونه به اینترنت وصل می‌شود، جواب دادم با یه وضی. فکر کرد تکنولوژی جدیدی است من هم به روی خودم نیاوردم.
10
در هفته‌ی گذشته برخی از دانشجویان با یه وضی به سفارت بریتانیای نامرد در تهران حمله کردند. در حالی که این کمترین خواسته‌ی آنان بود. گفته می‌شود قبل از ورود دانشجویان به داخل سفارت خود سفارتی‌ها یعنی اعضای اجنبی دست به تحرک‌ها و اقدامات آشوب‌برانگیز زده بودند و در همین راستا مقداری هم چیز توی یخچال گذاشته بودند.
11
برخی دایم تلاش می‌کنند بگویند اعتماد را بستند، در حال که روزنامه‌ی اعتماد بسته شده است و اعتماد هنوز هست.
12
یکی می‌گفت چرا شما چلچراغی‌ها به چلچراغ می‌گویید چل. گفتم پس بگوییم پنجاه؟
13
هفته‌ی در خبرها آمده بود که: محمدرضا رحیمی رئیس هیئت امنای بنیاد سعدی شد! یکی از دوستان که این خبر را می‌خواند گفت بنویس اصن یه وضی. گفتم چرا؟ چرا فکر می‌‌کنی آقای رحیمی سعدی‌شناس نیست، شناخت سعدی که کاری ندارد، از کار دولتی که سخت‌تر نیست. چهار بیت شعر است آدم یک بار وقت می‌گذارد می‌خواندشان و بعد سعی‌شناس می‌شود. چرا قبول نمی‌کنید برخی از آدم‌ها از شما برتر هستند. وضی شده ها!
14
چهاردهمین بند را فقط جهت آن می‌نویسم که به سیزده تمام نکرده باشم. دوست عزیزی می‌گفت آقای ساکی این چیزهایی که می‌نویسید مال خودتونه؟ تا دهان باز کردم چیزی بگویم گفت: لطفا با په نه په جواب ندید. گفتم: بله این چیزهایی که می‌نویسم مال خودمه. نوشته‌های من رو خوندین؟ جواب داد: په نه په و در رفت.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۵2 شنبه 19 آذر.

عبید شاکی زیر بار حملات اینترنتی

نمی‌دانم چرا، ولی گویا از چند نشانی داخلی و خارجی دارند به وبلاگ‌ام حمله‌ی اینترنتی می‌کنند تا پهنای باند عبید را تمام کنند. در روزهای گذشته یک بار موفق شدند عبید شاکی را بخوابانند ولی حالا اوضاع درست است و خودشان خوابیده‌اند. اما برای رفع این مشکل  مجبور شده‌ام انقلاب کنم و تعدادی آی‌پی را ببندم تا حملات‌شان اثر نداشته باشد. ممکن است در جریان این بگیروببندها و انقلاب در عبید شاکی -همان طور که در انقلاب‌های دیگر هم مشاهده شده است- آی‌پی شما نیز مسدود شده باشد. به هر حال در انقلاب‌ها همیشه تر و خشک با هم می‌سوزند. پس اگر آی‌پی‌تان مسدود شده است این انسداد را گزارش کنید تا رفع سد کنم.

جالب است که حملات اینترنتی به عبید شاکی هم از خارج کشور و از کشور برادر و دوست «روسیه» انجام شده است و هم از داخل کشور و از سوی جریانات انحرافی و یک سایت بنام رسانه‌ای. در حالی که بنده هیچ هیزم تری به هیچ کدام نفروخته‌ام. طنزنویس بیچاره‌ای هستم که در گوشه‌ی نت مشغول نوشتن هستم و خوشم. یکی نیست بگوید شما که دارید زحمت می‌کشید چرا من؟ این همه سایت هست که خواباندنشان لذت بیشتری دارد…

خلاصه این که این نوشته از چند راه به دست مخاطبان وبلاگ می‌رسد و کسانی هم که آی‌پی مسدود دارند می‌توانند این نوشته را در ایمیل شخصی و شبکه‌های اجتماعی بخوانند. از پیر فنی اینترنت «محمدعلی مومنی» انارالله برهانه که مثل همیشه و یک تنه مقابل هجوم‌های اینترنتی وبلاگ من ایستاده است سپاس‌گزاری می‌کنم.