روانی، قسمت پنجم

می‌گویند تو یک نفری و ما بی‌شماریم اما مگر گالیله هم یک نفر نبود؟ عاقبت هم سخن او بود که درست از آب درآمد نه دیگران. من هم گالیله‌ی زمان هستم و انتظار ندارم همه حرفم را باور کنند. اما باید باور کنند، مگر من چه می‌گویم، من که نگفته‌ام زمین گرد است یا زمین دور خورشید می‌چرخد، من می‌گویم جای شب و روز عوض شده است، اثبات این قضیه که دیگر مشکل نیست، کافی مردم چشمان‌شان را باز کنند و کمی فکر کنند تا متوجه بشوند که جای شب و روز عوض شده است. دقیقا 96 ساعت پیش بود که روز تمام نشد و ادامه پیدا کرد و به اندازه‌ي یک روز دیگر ادامه یافت و بعد شب شد. هیچ کس جز من نفهمید روز ادامه پیدا کرده است و جای این که شب بشود روز بود و بعد شب شد و این یعنی که جای شب و روز عوض شد، یعنی الان باید روز باشد ولی شب است. می‌فهمید؟ شاید شما هم می‌پرسید چه فرقی می‌کند؟ فرق می‌کند. عوض شدن جای شب و روز اتفاق مهمی در عرصه‌ی علم و طبیعت و فیزیک است. من نمی‌دانم فیزیک‌دانان چه می‌کنند و چه بر آنها رفته است. باید در سراسر دنیا اعلام بحران کرد. 96 ساعت پیش، روز یک روز دیگر ادامه پیدا کرد، به این معنا که زمین به جای این که دور خورشید بچرخد ایستاده است، یعنی زمین 12 ساعت ایستاده است و روز ادامه پیدا کرده است. جالب اینجاست که مردم آن سوی دنیا هم نفهمیده‌اند شب به اندازه‌ی یک شب دیگر ادامه پیدا کرده است. چه بر مردم دنیا می‌رود؟ در غرب چه خبر است؟ در شرق چه خبر است؟ کو خیامی که حتا یک صدم ثانیه دراز بودن شب و روز را می‌سنجید؟ انسان مصرف‌گرای عصر حاضر به کجا رسیده است؟ ببینید سرمایه‌داری و صنعتی شدن چه بر سر انسان آورده است که عوض شدن جای شب و روز را نمی‌فهمد. البته در اینجا هم که نه سرمایه‌داری است و نه صنعتی شدن هم کسی بو نبرده جای شب و روز عوض شده است.

دارم سعی می‌کنم خوابم را تنظیم کنم. بدنم هنوز با روش قبلی شب و روز که میلیاردها سال بر جا بود می‌خوابد و برمی‌خیزد ولی باید به روش جدید عادت کنم. چند روز است دارم روی فصل‌ها تحقیق می‌کنم تا بفهمم آیا عوض شدن جای شب و روز بر فصل‌ها هم تاثیر می‌گذارد یا نه؟ متاسفانه امسال شب یلدا در جای درست خودش نیست و در واقع شب یلدای اصلی روز قبل از شب یلداست که مطمئنم بلندترین روز سال خواهد بود چون در واقع شب است. نمی‌دانم اینها را چطور باید به مردم بفهمانم. مردم این روزها حوصله‌ی شنیدن مقدمات و مباحث علمی ندارند، مردم دنبال پول هستند، شاید باید به هر کس که می‌آید تا توضیحات من را بشوند مقداری پول بدهم؟ بله پول همیشه کارگشا بوده است، حتا می‌توانم برای برخی مقرری ثابت هم در نظر بگیرم. چیزی مثل سهام یا وام. نمی‌دانم هر چیزی که تویش پول باشد.

این چند روزه که از عوض شدن جای شب و روز گذشته است دایم بی‌خوابی کشیده‌ام. خیلی سعی کردم خوابم را تنظیم کنم ولی قرص‌ها این قرص‌های لعنتی را نتوانستم به وقت بخورم. جای قرص‌های شب و روز را با هم عوض کرده‌ام ولی پرستار بخش نمی‌فهمد و طبق روال قبلی به من قرص می‌دهد و بعد برای بی‌خوابی باز قرص تازه توی حلقم می‌ریزد و هر چه می‌گویم بی‌خوابی‌ام به دلیل این است که دارم اشتباه قرص‌ها را می‌خورم قبول نمی‌کند. پرستار هم مثل دکترم فکر می‌کند من دیوانه‌ام، فکر می‌کند من جنون دارم و فکر می‌کنم جای شب و روز عوض شده است. وقتی برخورد قشر علمی جامعه با آدم این است چه انتظاری از آدم‌های معمولی هست که حرف‌های من را باور کنند.

از هفته‌نامه‌ی «جدید» شماره‌ی 26 دوشنبه هفتم آذر ۱۳۹۰

همیشه حق با نره غول‌هاست

1

عادت دارم قبل از سفر ماشین را خوب تمیز کنم و یک کارواش درست و حسابی ببرم. چند روز پیش درست دم در کارواش مشغول پیچیدن به داخل کارواش بودم که ناگهان یک چیزی محکم خورد به عقب ماشینم. توی آینه‌ بغل سمت راست نگاه کردم و دیدم یک موتورسوار بعد از برخورد با من با یه وضی روی زمین پخش و پلا شده است. ترمز دستی را کشیدم و فلاشرها را روشن کردم و پیاده شدم و خواستم به سمت عقب ماشین بروم که دیدم یک نره غول که بعدا فهمیدم همان موتورسوار پخش و پلا شده است دارد به سمت می‌آید. تا به خودم جنبیدم نره غول مورد نظر در حالی که ابراز ارادات خالصانه‌‌اش را نسبت به اموات و نوامیس بنده بلند بلند فریاد می‌زد دو دستی زد به تخت سینه‌ام و من را با همه‌ی  امعا و احشا و اعضایم به در سمند کوبید و بعد یکی دو مشت هم نثارم کرد که از یکی جستم و دو تای دیگر را نوش جان کردم.
خلاصه من از دست مشت‌های نره غول فرار می‌کردم و او با همه‌ی توان حمله می‌کرد. این که می‌گویند بهترین دفاع حمله است اشتباه می‌کنند چون از غول جماعت مشت نخورده‌اند که بداند بهترین دفاع فرار است. خلاصه هر چه می‌گفتم بابا جان تو از عقب زده‌ای و مقصری و گردن‌کلفتی نکن و اگر خون از دماغم بچکد دیه می‌گیرم و زنگ می‌زنم 110 افاقه نمی‌کرد و نره غول اعتقاد راسخ داشت که من بیجا ترمز کرده‌ام و باید معذرت خواهی کنم. خلاصه وضی بود و مردم هم قربان‌شان بروم نگاه می‌کردند و منتظر بودند شاید نره غول حرکتی جنایی بکند و بعد فیلم کشته شدن من را بگیرند بگذارند روی یوتیوب و از آن تعقیب و گریز راضی نبودند. حق هم داشتند چون تعقیب و گریز به اندازه‌ی خون و خون‌ریزی توی یوتیوب کلیک نمی‌خورد.

چند دقیقه از تصادف گذشته بود و نره غول همچنان از ابزار مشت و فحش استفاده می‌کرد و می‌گفت می‌زنمت می‌کشمت بچه قرتی. حالا وسط آن گیر و دار من رگ لری‌ام بیرون زده بود که بچه قرتی خودت هستی و هفت پشتت، من بچه‌ی خرم‌آبادم و صد تای تو را حریفم بچه ترونی. در همین لحظه چند نفر از توی کارواش بیرون آمده بودند و چون من را می‌شناختند دست‌های نره غول را گرفته بودند تا صدمه‌ای به من نزند و من که دیدم دست‌هایش بند است نزدیک شدم تا بتوانم با او وارد دیالوگ بشوم. همین که نزدیک شدم باز تکرار کرد برو و گر نه می‌زنم، من هم گفتم اولا تو مقصری، دوما من باید بروم کارواش پس جایی نمی‌روم و تو باید بروی و سوما جرات داری بزن و بدان اگر من را بکشی خانواده‌ام برای غول جماعت رضایت نمی‌دهد و خیلی زود و با قاطعیت دستگاه‌های ذیربط در یک صبح سرد زمستانی اعدامت می‌کنند، آن هم جلوی چشم هزاران نفر تا درس عبرتی برای دیگران بشوی. این حرف‌ها را که زدم خواستم از او بپرسم که آیا این همه اعدام اشرار او را متنبه نکرده است و بیم آن ندارد که او هم به سرنوشت شوم آنها دچار بشود که دیدم اوضاع مساعد پرسیدن این سوال نیست. خلاصه نره غول تکرار می‌کرد که می‌زنم و من هم حوصله‌ام سر رفته بود نزدیک شدم و کلاهم را از سر برداشتم و گفتم مردی بزن که نامرد ناگهان با مشت زد دسط قفسه سینه‌ام که هنوز درد می‌کند و تیر می‌کشد. عاقبت بعد از ربع ساعت نره غول راضی شد برود و من را نکشد و از من  خسارت نگیرد. آن جا نشد ولی همین جا از ایشان تشکر می‌کنم که زندگی‌ام را به مادرم بخشید.
این حکایت را از آن جهت تعریف کردم که بگویم قبل از سفر زیاد مهم نیست کارواش بروید و اگر رفتید حتما قبل از پیچیدن توی کاراواش مطمئن شوید نره غول موتورسوار پشت سرتان نیست و اگر به هر دلیل نره غولی با موتور به ماشین‌تان زد پیاده نشوید و از همان داخل ماشین بگویید غلط کردم چون نره غول‌ها وقتی از عقب به شما می‌زنند فکر می‌کنند شما مقصرید. وضی شده!

2

یک پیتزا فروشی در تهران هست که نمی‌توانم اسم‌اش را ببرم چون تبلیغ می‌شود ولی می‌خواهم از ویژگی‌هایش برایتان بگویم تا بدانید در تهران برخی جاها مثل خارج است. توی این پیتزا فروشی آن قدر به آدم احترام می‌گذارند و آن قدر خوب سرویس می‌دهند که حس می‌کنی توی خارج هستی و دارند مثل یک توریست با تو برخورد می‌کنند. مثلا قبل از این که پیتزا را روی میز بگذراند اجازه می‌گیرند. برای جمع کردن میز اجازه می‌گیرند. هر کاری می‌کنند می‌گویند بفرمایید، امری داشتید؟ کارکنان‌اش لباس‌های یک دست دارند و با بی‌سیم با یک آقایی در تماس هستند و آن آقا دایم این ور و آن ور را نگاه می‌کند تا اگر کسی چیزی خواست زود به کارکنان خبر بدهد. جدا از کیفیت خوب غذاهایش ظروف خوبی هم دارد و همه چیز را در ظرف مخصوص سرو می‌کند. فضای دلنشین و آرامی دارد. هنگام حساب کردن هم لازم نیست جایی بروید و همان جا پرداخت می‌کنید و اگر هم بخواهید کارت بکشید دستگاه کارت‌خوان بی‌سیم برایتان می‌آورند. خلاصه که چند شب پیش جای‌تان خالی به این پیتزا فروشی رفتیم و با یه وضی غذا خوردیم که انگار در پاریس هستیم، یا نیویورک، یا توکیو، یا لاس وگاس یا هر جایی که از مشتری خوب پذیرایی می‌کنند. البته رفتن به این پیتزا فروشی یک عیب بزرگ هم دارد و آن این است که وقتی اینجا بروید دیگر جاهای دیگر نمی‌توانید بروید چون احساس می‌کنید جاهای دیگر به شما توهین می‌کنند.

بین خودمان باشد از وقتی در این پیتزا فروشی غذا خورده‌ام حس کسی را دارم که تازه از خارج برگشته است و تازه احساس تازه از فرنگ برگشته را می‌فهمم. خدا قسمت کند یک روز با هم برویم خارج یک نهار درست و حسابی بخوریم. با یه وضی البته.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴51 شنبه 8 آذر.

محمدرضا لطفی همچنان متهم می‌کند

استاد «محمدرضا لطفی» در گفت‌وگویی با نشریه‌ی «آسمان» (دوره‌ی جدید، شماره‌ی هفت، شنبه 28 آبان) به سختی و درشتی و بی‌مورد و گاه بامورد به شجریان و دیگران تاخته است. در چند روز گذشته برخی از سایت‌ها + و + موارد تاختن لطفی به شجریان را برجسته و آنها را منتشر کردند تا از آبی که لطفی از پیش نیز گل‌آلود کرده بود ماهی بگیرند. درباره‌ی سخنان لطفی و درستی یا نادرستی آن مطالب و نقدهایی در نت منتشر شد و البته خانم «آوا مشکاتیان» هم با نوشتن یک یادداشت اختصاصی درصفحه‌ی فیس‌بوک‌شان که در «خوابگرد» هم منتشر شد پاسخ حضرت استاد را دادند. اما لطفی در گفت‌وگو با «آسمان» فقط شجریان را متهم و محاکمه نکرد بلکه مواردی از اتهام را متوجه آقایان «علیزاده» و «ناظری» کرده است که باید آنها را نیز خواند و امیدوار بود که آقایان علیزاده و ناظری پاسخ اتهامات آقای لطفی را بدهند چون ماجرایی که آقای لطفی به راه انداخته‌اند به زودی ذهن اهل موسیقی و دوست‌‌داران موسیقی را رها نخواهد کرد.

«عبید شاکی» برای شفاف‌تر شدن حد و مرز بی‌انتهای بحث، بخش‌های مهمی از گفت‌وگوی استاد لطفی با «آسمان» را منتشر می‌کند تا دیگران که به مجله دست‌رسی پیدا نکرده‌ و نمی‌کنند بتوانند این سخنان جنجالی و مهم را بخوانند و در جریان گله‌های آقای لطفی قرار بگیرند:

«محمدرضا لطفی» در گفت‌وگویش با نشریه‌ی «آسمان» در قسمتی درباره‌ی تاریخچه‌ی شکل‌گیری «چاووش» می‌گوید:

اگر اسم من را با آقای «علیزاده» و «مشکاتیان» در رابطه با چاووش بیاورند مشکلی نیست چرا که به هر حال ما سکاندار چاووش بوده‌ایم اما مرسوم شده هر وقت اسم چاووش را می‌آورند همراه با آن اسم آقای «شجریان» و «ناظری» را هم می‌آورند. هنوز سال 59 نشده بود که آقای شجریان و ناظری از چاووش رفتند چاووش سالیان بعد بسیاری کارها انجام داده که این افراد در آن حضور نداشتند… ما نمی‌توانستیم سرنوشت چاووش را با آقای شجریان یا آقای ناظری گره بزنیم. آقای ناظری که حتا جلوتر از آقای شجریان از چاووش رفتند…

و در ادامه در پاسخ به پرسشی مبنی بر تشکیل یک صنف قدرتمند موسیقی می‌گویند:

هم آقای شجریان و هم آقای ناظری با توجه به ارتباطات گسترده‌شان در بخش سرمایه‌داری و بخش حکومتی بهتر می‌توانستند این محیط‌ها را ایجاد کنند.

لطفی در ادامه در پاسخ به سوالی که: بخشی از این نقد متوجه خودتان نیز می‌شود. به هر حال شما که این گونه فکر می‌کنید چرا پیش قدم نمی‌شوید؟ می‌گوید:

من قبل از انتخابات آقای خاتمی به ایران آمدم. اولین کنسرت‌های من و شجریان قبل از انتخابات آن دوره داشت اتفاق می‌افتاد و آن زمان من آمدم و این موسسه‌ی شیدا را تاسیس کردم. 12 کنسرت مختلف را در اروپا سازماندهی کردم و خودم 7 هزار کیلومتر در اروپا رانندگی کردم. من وظیفه‌ی خودم را انجام دادم و می‌دهم. یعنی موسسه‌ای با نام «آوای شیدا» و موسسه‌ای با نام «مکتب‌خانه‌ی میرزاعبدالله» دارم که هم‌زمان در آنها کتاب و بولتن منتشر می‌کنم. بالای 40 نفر نوزانده هم‌زمان با من کار می‌کنند. حدود 400 دانشجو در اینجا مشغول آموزش دیدن هستند. از صبح تا شب نیز در اینجا کار تولیدی انجام می‌دهم.

باز خدا پدر آقای شجریان را بیامرزد که همیشه پروپیمان کار کرده و از موسیقی دفاع کرده است. آما آقای ناظری کجا است و چه کاری در این زمینه‌ها انجام می‌دهد؟ من نمی‌گویم همه کارهایم را به طور اکمل انجام داده‌ام. به اندازه‌ی توانایی فردی خودم این سازماندهی را انجام داده‌ام. اما این که ما بخواهیم هنرمندان بزرگ را دور یکدیگر جمع کنیم و بخواهیم کار بزرگی شکل بدهیم این کار به مناسبات فرهنگی و هنری هنرمندان بزرگ باز می‌گردد. در این مرحله فقط نقش شما مهم نیست بلکه دیگران نیز نقش مهمی بازی می‌کنند.

من بارها گفته‌ام در این 6 سال آقای شجریان را 3 بار، آقای علیزاده را 4 بار و آقای ناظری را 2 بار دیده‌ام. منهای آقای ناظری که دیالوگی به این شکل با هم نداشته‌ایم اما هر بار به آقای شجریان و علیزاده گفته‌ام بیایید دور هم جمع بشویم و ملاقات‌هایی را انجام بدهیم. من که دیگر نمی‌توانم بروم مقابل منزل‌شان تحصن کنم. وقتی من این پیشنهادها را می‌دهم حالا این آنها هستند که می‌بایست تماس بگیرند تا یکدیگر را ببینیم. این اتفاق تاکنون نیافتاده است. خب من چه کار باید بکنم؟ در این 6 سال یک تلفن هم از سوی این آقایان به دوست و همکار قدیمی‌شان نشده است. حتا برای خوش‌آمدگویی من به ایران هم یک تماس نگرفته‌اند.

در تمام 25 سالی که من خارج از ایران بودم این دوستان کنسرت‌های بسیاری در خارج از ایران داشتند و بسیاری مواقع مهمان من بوده‌اند. همراه‌شان بوده‌ام و برای‌شان در خانه‌ام میهمانی گرفته‌ام. از واشنگتن به سانفرانسیسکو سفر کرده‌ام و بلیت 500 دلاری برای دیدن کنسرت آقای شجریان خریده‌ام. منزل آقای ذوالفنون ساز زده‌ام و آقای شجریان خوانده است. آقای علیزاده بارها و بارها خانه‌ی من آمده است. در طول انجام یکی دو کنسرت حتا در خانه‌ی من زندگی کرده‌اند. من در خارج از کشور به دلیل این که آنجا زندگی می‌کردم و مناسبات و روابطی داشتم بزرگترین تریبون را داشتم.

من از این که این دوستان در خارج از کشور کنسرت برگزار می‌کنند بسیار خوشحال بودم و هرگز مطلبی از من به انتقاد از این دوستان نمی‌توانید پیدا کنید. من خوشحال می‌شدم از این که از نظر اقتصادی نیز وضعیت بهتری پیدا می‌کنند چرا که معتقد بودم برای موسیقی‌مان بهتر است. من به موسیقی فکر می‌کنم و هر کسی که برای موسیقی زحمت کشیده را دوست دارم چرا که عاشق موسیقی هستم. من به خاطر تولید و زحمت و خدمات‌شان است که اینها را دوست دارم. ولی بعد از 25 سال وقتی به ایران برگشتم حداقل انتظارم این بود که دوست صمیمی من که در خارج از کشور آن همه برایش مهمان‌نوازی کرده‌ام یک زنگ برای خوش‌آمدگویی به من می‌زد. ما موزیسین‌ها با نقاش‌ها فرق می‌کنیم. ما نقاش نیستیم که هر کدام در خلوت و اتاق خودمان بر روی یک تابلو جداگانه کار کنیم. ما موزیسین‌ها چهار نفری بر روی یک بوم نقاشی می کشیم و نیاز به همدیگر داریم.

بیشتر بخوانید:

– اعتراض لطفی به شجریان؛ گفته‌ها و ناگفته‌ها

روانی، قسمت چهارم

دیشب خیلی خسته بودم و به محض این که پتو را روی خودم کشیدم خوابم برد. صبح هم که چشم باز کردم هنوز خستگی در تنم بود اما اتفاقی افتاد که مثل فنر از جا پریدم. دیشب طاق‌باز خوابیده بودم و صبح هم که چشمانم را باز کردم همان طور طاق‌باز بودم و از شدت خستگی پلهو پهلو نشده بودم و طبق عادت در خواب از این سر به آن سر اطاق نرفته بودم. خلاصه همان طور طاق باز توی رختخواب چشم‌هایم را باز کردم و چشم به سقف دوختم. چند لحظه به سقف خیره شدم و بعد کم‌کم دریافتم که سقف خانه کمی با سقف خانه فرق دارد. یعنی متوجه شدم سقف خانه همان سقف خانه‌ی خودم نیست و بیشتر چیزی شبیه سقف کاروان‌سراهای قدیمی است، گنبدی و گرد و آجری… درست دیده بودم سقف خانه عوض شده بود، در همان حالت طاق‌باز چشم گرداندم و دیوارها را دیدم، دیوارهای آجری را دیدم و بعد نگاه به در اتاق کردم  اتاقی با یک در دو لنگه‌ی چوبی قدیمی. از جا پریدم، چشم‌ها را مالیدم و یکی دو سیلی به خودم زدم، بیدار بودم و نشسته بودم وسط یک اتاق قدیمی. نمی‌دانستم چه بلایی بر سرم آمده است، آيا به زمان‌های گذشته برگشته‌ام؟ الان قرن چندم هجری قمری است؟ من کجا هستم؟ در تهران؟ یا طهران؟ شاید در غزنه؟ یعنی الان دوره‌ی سلطنت محمود غزنوی است؟ پس مغول‌ها هنوز حمله نکرده‌اند. چند دقیقه‌ای توی جا از این فکرها کردم ولی نیاز شدید به دست‌شویی امان را بریده بود. به اجبار خودم را پشت در چوبی رساندم و از سوراخ سمبه‌هایش بیرون را نگاه کردم. آن بیرون اتاق بزرگی بود که چند پنجره‌ی بزرگ رنگی رنگی داشت و دور تا دور دیوارهایش نقش و نگار و طاقچه‌های بزرگ و کوچک بود. در را باز کردم و به اتاق بزرگ وارد شدم. و بعد تند تند خانه را جست‌وجو کردم. خانه‌ای بود قدیمی با اتاق‌های تو در تو و اندورنی و بیرونی و هشتی و پنج دری و شاه‌نشین و یک دست‌شویی قدیمی، از آنها که همین چند سال پیش هم تک و توک بود. از آن دست‌شویی‌‌های عمیق و گود که آدم موقع اجابت مزاج، دایم ترس این را دارد که نکند بیفتد توی چاه. آن چه برایم مشخص شده بود این بود که در یک خانه‌ی قدیمی هستم، ولی کجا؟ این خانه کجاست. از خلا یا همان دست‌شویی که بیرون آمدم رفتم کنار پنجره که توی کوچه را ببینم اما به جای کوچه چشمم به حیاط نقلی و زیبایی افتاد که حوض آبی در میانه داشت و درخت‌های انار و بادام و مو سرتاسرش را پوشیده بود. وارد حیاط شدم و به سمت در بزرگ چوبی خیز برداشتم و با عجله چوب پشت در را عقب کشیدم و در را باز کردم و در جا خشک شدم. در همان کوچه‌ی خودمان بودم و خانه‌های کوچه همان خانه‌های کوچه بودند یعنی تغییری نکرده بودند و فقط خانه‌ی من بود که قدیمی شده بود.

همان طور که توی کوچه سرک می‌کشیدم همسایه‌ها را هم می‌دیدم که طبق معمول هر روز از خانه بیرون می‌رفتند و با دیدن من تبریک می‌گفتند که چه خانه‌ی قشنگی داری، چه زود خانه را کوبیدی و از نو ساختی، خوب کردی خانه‌ی سنتی ایرانی ساختی، ما هم باید آپارتمانمان را بکوبیم یک طبقه سنتی دربیاوریم، چه حیاط قشنگی دارد، بادگیر خانه خیلی خوب است، سرداب‌تان بزرگ است؟ در را بستم و به سرعت تلفن را پیدا کردم و به اداره‌ی شهرسازی زنگ زدم و گفتم باید اعلام بحران کنید چون خانه‌ی من تغییر شکل داده است و از یک واحد شصت متری تبدیل شده است به یک واحد نمی‌دانم چند متری بزرگ قدیمی. آقایی که پشت خط بود خندید و گفت خوش به حالت، ما که شب‌ها می‌خوابیم صبح به صبح پا می‌شویم می‌بینیم عرصه بر ما تنگ‌تر شده. گفتم خنده ندارد من شب توی اتاق خوابیده‌ام صبح توی شاه‌نشین بیدار شده‌ام. این بار بلند‌تر خندید و گفت برو خدا را شکر کن، مردم شب توی اتاق می‌خوابند صبح صاحب‌خانه اثاثیه‌شان را می‌اندازد توی کوچه. گفتم اصلا وقت خوبی برای شوخی کردن نیست شما باید اعلام بحران کنید چون اگر خانه‌های بیشتری بخواهند این جوری بشوند جا کم می‌آید و مردم لای خانه‌های گیر می‌کنند و له می‌شوند، همین الان دو تا از همسایه‌های من پیدایشان نیست نه خودشان نه خانه‌هایشان. صدایی از آن طرف خط نمی‌آمد چند بار صدا کردم و دیدم طرف گوشی را گذاشته است و رفته است و من دارم با دیوارهای اداره‌ی شهرسازی حرف می‌زنم. تلفن را قطع کردم و چند دقیقه توی شاه‌نشین دراز کشیدم و بعد کلا بی‌خیال پیگیری شدم چون واقعا از زندگی در آن خانه خوشم آمد. الان چند ماه است که در این خانه‌ی قدیمی زندگی می‌کنم و بسیار هم از زندگی راضی هستم. تابستان‌ها خنک است و زمستان‌ها گرم، جای زیاد دارد و اتاق‌های بزرگ و کوچک و پستو و حیاط و کلی طاقچه و انبار و … عاشق این خانه شده‌ام، نمی‌دانم چرا مردم دیگر در خانه‌های زندگی نمی‌کنند، واقعا معماری شاهکاری دارند. من دایم می‌گویم که اینجا را ترک نمی‌کنم ولی خب دکترم می‌گوید باید برای ادامه‌ی درمان به خانه‌ی خودمان برگردم. دکترم می‌گوید اغلب بیمارها که می‌آیند اینجا عاشق ساختمان قدیمی آسایشگاه می‌شوند. تو هم یکی از آنهایی.

از هفته‌نامه‌ی «جدید» شماره‌ی ۲5 دوشنبه سی‌آم آبان ۱۳۹۰

روانی، قسمت سوم

صبح از خواب بلند شدم و طبق معمول صبحانه خوردم و بعد نشستم پای اینترنت ببینم در دنیا چه خبر است. کمی وبگردی کردم و دیدم اوضاع دنیا نسبت به شب قبل که خوابیدم تغییری چندانی نکرده است،‌ و جز استان وان ترکیه که لرزیده است و دانشجویان انگلیسی که تظاهرات کرده‌اند و برلوسکونی که استعفا کرده است و سیل دوباره‌ در تایلند و بسته شدن جاده شمشک به دیزین اتفاق دیگری در دنیا نیفتاده است و آش همان آش و کاسه همان کاسه است.

بعد از وبگردی با اعمال شاقه یعنی وبگردی با اینترنت کم‌سرعت پرده‌ی اتاق را کنار زدم تا کمی نور آفتاب داخل بتابد و کمی هم لای پنجره را باز کردم تا هوای تازه‌‌ی سرد به صورتم بخورد. اما چشم‌تان روز بد نبیند به محض این که پرده را کنار زدم و لای پنجره را باز کردم نفسم توی سینه حبس شد. شمشادهای جلوی خانه هر کدام به قاعده‌ی یک چنار رشد کرده بودند و بالا رفته بودند طوری که چنار جلوی در خانه میان‌شان گم بود. سریع خودم را به کوچه رساندم و دیدم همه‌ی شمشادهای کوچه بزرگ شده‌اند و مردم محل مشغول نگاه کردن به آنها هستند و خیلی خوشحالند که شمشادها یک شبه ره صد ساله رفته‌اند. اما مردم چه می‌فهمند، آنها که نمی‌دانند از بزرگ شدن شمشاد‌ها نباید شاد شد، آنها که نمی‌دانند شمشاد‌ نباید از یک حدی بیشتر رشد کنند و اگر این اتفاق بیفتد خیلی خطرناک است. مردمند دیگر، هر چه می‌کشیم از دست این عوام‌الناس است. اینها اگر فردا بوته‌ی خربزه هم رشد کند و قد چنار بزرگ بشود می‌خندند و اصلا فکر نمی‌کنند اگر خربزه‌ی تازه رسیده، آن هم با چند برابر وزن خربزه‌های فعلی از آن بالا پایین بفیتد چه کشتاری در روی زمین راه می‌افتد. مردم فقط جلوی چشم‌شان را می‌بینند، به دو دقیقه بعد فکر نمی‌کنند. برمی‌گردم خانه و بلافاصله شماره‌ی مدیریت فضای سبز منطقه را می‌گیریم. آقایی برمی‌دارد می‌گویم شمشادهای کوچه‌ی ما از دیشب تا حالا به اندازه‌ی چنار رشد کرده‌اند باید بررسی کنید. می‌خندد و می‌گوید شا حال‌تان خوب است؟ می‌گویم حال من خوب است حال شمشادها خوب نیست، این یک فاجعه‌ی زیست محیطی است باید زود اقدام کنید. می‌گوید فاجعه‌ي زیست محیطی خشک شدن درختان است نه قد کشیدن آنها. می‌گویم مسئله همین جاست که شمشاد درخت نیست و چیزی که درخت نیست نیابد اندازه‌ی درخت قد بکشد و اگر قد بکشد یعنی فاجعه. می‌گوید به هر حال اگر هم این اتفاق افتاده باشد خیلی خوب است، برای هوای تهران خوب است. فکر کنید همه‌ي شمشادهای تهران این طور قد بکشند… می‌گویم آن وقت آفتاب به زمین نمی‌رسد و فرزندان‌مان از کمبود ویتامین دی مرض می‌گیرند. می‌گویم اگر مشکل از خاک کوچه باشد ممکن است این جهش ژنتیک در چنارها هم ایجاد بشود و اگر اتفاق بیفتد فاجعه‌ی انسانی رخ می‌دهد. بلند بلند می‌خندد و می‌گوید باید دعا کنیم این طور بشود چون آن وقت دیگر نیازی به هزینه‌های میلیاردی برای ساخت پارک‌ها و یا هزینه‌های سنگین برای نجات درختان خیابان ولی‌عصر نیست…

با مدیریت فضای سبز منطقه به نتیجه نمی‌رسم. توی اینترنت می‌گردم، از هیچ کجای شهر خبری مبنی بر بزرگ شدن شمشادها گزارش نشده است. به گروه کشاورزی دانشگاه زنگ می‌زنم. اصلا از همان اول هم باید به آنجا زنگ می‌زدم، مساله‌ی علمی را باید با دانشمندان مطرح کرد. برای  مدیر گروه کشاورزی توضیح می‌دهم. خوشبختانه با هم من هم عقیده است و می‌گوید این یک فاجعه است، نباید شمشادها این قدر رشد کنند، حالا گندم بود یک چیزی، فکر کنید اگر بتوانیم کاری کنیم که گندم‌ها این قدر بزرگ بشوند از واردکننده‌ی گندم تبدیل به نخستین صادرکننده‌ی آن می‌شویم و حتا از روسیه و امریکا هم جلو می‌افتیم. می‌گوید اول باید بفهمیم چه شده که شمشادها این قدر رشد کرده‌اند. می‌گوید با چند تا از دانشجویان‌اش می‌آیند شمشادهای کوچه را بررسی کنند. نشانی را می‌گیرند. خوشحال می‌شوم، برمی گردم توی کوچه منتظر می‌مانم تا تیم دانشگاهی برسد. توی کوچه بحث درباره‌ی بزرگ شدن شمشادها داغ است. یکی می‌گوید کاش توی کوچه درخت میوه داشتیم و درخت‌های میوه بزرگ می‌شدند، گلابی خریده‌ام کیلویی سه هزار تومان. یکی می‌گوید من به این شمشادها مشکوکم، کار کار انگلیسی‌هاست. یکی می‌گوید باید زنگ بنزنیم 110 این رشد غیرعادی است. یکی می‌گوید من زنگ زده‌ام الان می‌رسند. یکی می‌گوید باید شمشادها را خشک کنیم چون باعث خشک شدن چنارها می‌شوند. به میان جمع می‌روم و می‌گویم کمی صبور باشید یک تیم دانشگاهی در راه است و به زودی تحقیقات جامعی در این مورد انجام می‌شود. جمیع همسایه‌ها با هم می‌گویند برو بابا. کناری می‌ایستم تا تیم دانشگاهی برسد. چند لحظه بعد گروهی با بیل و کلنگ سر می‌رسند و شروع می‌کنند به کندن زمین. می‌پرسم چرا می‌کنید؟ می‌گویند می‌خواهیم ببینیم بعد از چند متر به فاضلاب می‌رسیم. می‌گویم حالا گیرم ده متر کندید رسیدید. می‌گویند رشد شمشادها به همین دلیل است، فاضلاب، فاضلاب انسانی باعث رشد ناگهانی آنها شده است. گروه دو متر زمین را می‌کند و به فاضلاب می‌رسد. رئیس گروه می‌گوید منطقه‌ی شما در زلزله آسیب بسیار می‌بیند. فاضلاب باعث جهش ژنتیکی شمشادها شده است. عقب عقب می‌روم به ساختمان‌های بلند و سنگین کوچه نگاه می‌کنم، یک لحظه بدنم می‌لرزد و از فکر این که چطور این سازه‌ها روی زمینی که در عمق دو متری به فاضلاب می‌رسد سرپا مانده‌اند عرق می‌کنم.

به خانه برمی‌گردم، عوام‌الناس نمی‌دانند ولی الان مسئله‌ی مهم‌تری هست که از بزرگ شدن شمشادها فجیع‌تر است. به روابط عمومی مسکن و شهرسازی زنگ می‌زنم. می‌گویم در کوچه بعد از دو متر به فاضلاب می‌رسیم شما دیگر نباید مجوز ساخت بدهید، زلزله بیاید همه‌مان می‌رویم توی فاضلاب. می‌خندد می‌گوید شما از علم معماری چه می‌دانید؟ می‌گویم هیچ نمی‌دانم ولی با چشم‌های خودم دیدم بعد از دو متر رسیدیم به فاضلاب. می‌گوید عوام‌الناس مثل شما زیاد است. نگران نباشید همه چیز تحت کنترل است. به مسئول آسایشگاه سلام برسانید. و گوشی را قطع می‌کند. همیشه همین طور است، مردم وقتی در حرف زدن با من کم می‌آورند آسایشگاه را بهانه می‌کنند تا به من انگ روانی بودن بزنند. یکی نیست بگوید اصلا من روانی، با شمشادهای اندازه‌ی چنار و فاضلاب در عمق دو متری چه می‌کنید؟ یعنی الان دقیقا چه چیز تحت کنترل است؟ این عین جمله‌ای است که پرستار هم دایم تکرار می‌کند و وقتی این را می‌گوید چشمانم سنگین می‌شود و بعد…

از هفته‌نامه‌ی «جدید» شماره‌ی ۲4 سه‌شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰

خدا از سر تقصیر سازندگان angry birds نگذرد

1
شاید فکر کنید این چیزی که می‌خواهم بگویم خیلی شبیه فیلم‌های اکشن است ولی باید بدانید که فیلم‌های اکشن را از روی این صحنه‌های واقعی می‌سازند. چند روز پیش پسرخاله‌ام مشغول رانندگی در بزرگراه اشرفی اصفهانی بوده که ناگهان یک ماشین با سرعت و ناگهان جلوی ماشین او می‌پیچید و پسرخاله‌ام برای این که به ماشین جلویی نخورد فرمان را می‌چرخاند و از یک بلندی غیرهم‌سطح به داخل حیاط خلوت یکی از همشهری‌های تهرانی می‌افتد. سیامک پسرخاله‌ام تعریف می‌کرد وقتی فرمان را می‌پیچدم متوجه شدم دارم سقوط می‌کنم ولی بعد دیگر چیزی نفهمیدم تا وقتی که به هوش آمدم و دیدم از کمربند ماشین آویزان هستم و زنده‌ام. سیامک می‌گفت که با کله‌ی خودش و ماشین‌اش افتاده بوده توی حیاط خلوت خانه‌ی آقا و خانم پیری که داشته‌اند صبحانه می‌خورده‌اند و وقتی دیده‌اند سیامک با ماشین وارد حیاط خلوت‌شان شده خیلی تعجب کرده‌اند. خلاصه سیامک با کمک آقا و خانم پیر خودش را از دست کمربند ایمنی راحت می‌کند و از ماشین بیرون می‌آید. بعد آقای پیر بدن او را بررسی می‌کند و می‌بیند در کمال تعجب سیامک سالم سالم است و فقط چند کبودی و ضرب‌دیدگی کوچک دارد. آقا و خانم پیر سیامک را می‌نشانند پای سفره و سیامک که از شدت شوک گرسنه شده بوده شروع می‌کند به خوردن. اما آن بالا توی بزرگراه مردم جمع شده‌اند به فیلم گرفتن از ماشین سیامک و دور از جانش منتظر ایستاده‌اند تا جنازه‌اش را ببینند، فیلم بگیرند بگذارند روی یوتیوب. نیم ساعت بعد همین طور که سیامک آن پایین مشغول معاشرت با آقا و خانم پیر بوده است پلیس ماشین را با یه وضی بالا می‌کشد و می‌بیند راننده‌ی ماشین نیست. ماموران هر چه هم از آن بالا نگاه حیاط خلوت می‌کنند چیزی نمی‌بینند، اصلا فکر می‌کنند کسی در خانه نیست اما از آنجا که پرونده باید تکمیل می‌شده است و برای تکمیل پرونده زنده یا مرده‌ی سیامک مورد نیاز بوده است پلیس با عملیات کماندویی وارد حیاط خلوت خانه‌ی آقا و خانم پیر می‌شود و می‌بیند سیامک مشغول صبحانه خوردن است. خلاصه پلیس‌ها از کوچه‌ی پشتی می‌روند و سیامک را تحویل می‌گیرند تا ماشین را به پارکینگ منتقل کنند. سیامک هم در حالی که یک ساندویچ نون و پنیر و گردو سق می‌زده است با پلیس می‌رود تا کارهای قانونی انجام بشود.
این حکایت را از آن جهت تعریف کردم تا اگر خانه‌تان کنار بزرگراه است بدانید و آگاه باشید هر لحظه ممکن است کسی با ماشین بیفتد توی خیاط خلوت خانه‌تان و صبحانه هم نخورده باشد.
2
خیلی از چیزها هستند که حتما قبل از مرگ باید آنها را دید، خیلی از چیزها هستند که حتما قبل از مرگ باید آنها را خواند، خیلی از چیزها هستند که حتما قبل از مرگ باید آنها را شنید و خیلی از چیزها هستند که حتما قبل از مرگ باید آنها را خورد. یکی از این چیزهایی که قبل از مرگ‌تان حتما باید بخورید چای سفید است. بله چای سفید هم داریم، خوب هم داریم و اگر یک بار چای سفید بخورید عاشقش می‌شوید. چند روز پیش گذرم به یکی از فروشگاه‌های بالای شهر افتاد و یک بسته چای سفید با طعم گلابی به قیمت شانزده هزار تومان خریدم. عجب چیزی است، اصن یه وضی، واقعا خوردن چای سفید با طعم گلابی مثل یادگرفتن یک زبان جدید است چون دید آدم را نسبت به دنیا عوض می‌کند. آدم را خوش‌خلق و سرحال می‌کند. در این بسته چای سفید، شانزده عدد کیسه‌ی کوچک هست که به احتساب بسته‌ای شانزده هزار تومان، می‌شود کیسه‌ای هزار تومان. گران است اما در سایت این چایی خبری از این قیمت‌های گران نیست و این بسته‌ی شانزده هزار تومانی در سایت فقط چهار یورو قیمت خورده است یعنی من در ایران به چهار برابر قیمت آن را خریده‌ام. این را نوشتم تا از شما بپرسم آیا کسی از دوستان‌تان هست که تا چند روز آینده بخواهد از اروپا یا امریکا به کشور بیاید؟ اگر می‌آید بگویید چند بسته چای سفید هم برای من بیاورد، بگویید برای مریض می‌خواهم.
3
شهرداری تهران میدان ارگ را کوبیده است و دارد از نو می‌سازد. شهرداری کلا محدوده‌ی ارگ و کاخ گلستان و سبزه میدان و صوراسرافیل و ناصرخسرو و باب همایون را با خاک یکسان کرده است تا آنجا را سنگ‌فرش کند و به صورت قدیمی و سنتی و زیبایی بازسازی کند. شهرداری در ضلع جنوبی میدان ارگ هفت هشت متر زمین را کنده است تا بتواند یک منبع آب زیر زمین کار بگذارد. در میان این کنده‌کاری بقایای یک دیوار قدیمی بیرون افتاده است که گویا خانه‌ای قدیمی، آب‌انباری یا جوب بزرگی بوده است. هر چه هست خشت‌های بزرگ و قدیمی است، خشت و دیگر هیچ. اما بازاریان و مردم رهگذر از همان روزی که این دیوار بیرون افتاد شروع کردند به شایعه درست کردن که خمره‌ی اشرفی و سکه‌ی ساسانی و تخت زمرد و سر ناصرالدین شاه و کمربند کریم خان و تاج کیانی و گل سر عروس و استخوان آدم و … در میدان ارگ پیدا شده است. شایعه‌ها آن قدر ادامه پیدا کرد که میراث فرهنگی یک کارشناس را آورد گذاشت بالای سوراخ تا بر کندن میدان نظارت کند. حتا شب‌ها هم مامورین آنجا کشیک می‌دهند تا کسی به طمع گنج وارد سوراخ شهرداری نشود. وضی شده…
4
خدا از سر تقصیر سازندگان angry birds  نگذرد. یکی از دوستان تعریف می‌کرد که داشتم با همسر آینده‌ام آخرین مراحل آشنایی را می‌گذراندم و اس‌ام‌اسی گپ می‌زدم و از آروزها و آمالم برایش می‌گفتم که برادرزاده‌ام آمد گفت عمو گوشی رو بده می‌خوام angry birds بازی کنم. گفتم عمو جان الان کار مهم دارم برو چند دقیقه دیگه بیا. چند دقیقه دیگر در حالی که با همسر آینده‌ام مشغول انتخاب اسم برای پسرمان بودیم و داشتیم قرار خواستگاری می‌گذاشتیم باز برادرزاده‌ام آمد و گفت عمو گوشی رو بده می‌خوام angry birds بازی کنم. آن قدر آمد و رفت و گیر داد که عاقبت مجبور شدم به همسر آینده‌ام بگویم باید بروم یک کاری انجام بدهم و بعد برمی‌گردم. رویم نشد بگویم برادرزاده‌ام می‌خواهد angry birds بازی کند. حالا دو روز است که همسر آینده‌ام جواب تلفنم را نمی‌دهد و از دست من که وسط آن بحث حسی رفته‌ام کاری انجام بدهم ناراحت است. حق دارد. باید همان اول راستش را می‌گفتم. اگر بدانید الان با چه وضی دارم اس‌ام‌اس از او عذرخواهی می‌کنم دل‌تان به حالم می‌سوزد.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۴9 شنبه 21 آبان.

روانی، قسمت دوم

اول فکر می‌کردم یادم رفته است زیر گاز را روشن کنم. اما حالا یک ساعت است که کتری روی شعله‌ی بزرگ گاز است ولی آب جوش نمی‌آید. آب کتری را عوض می‌کنم. باز منتظر می‌مانم ولی آب حتا گرم هم نمی‌شود. کتری را با آب معدنی پر می‌کنم ولی هیچ اتفاقی نمی‌افتد. آب گرم نمی‌شود. شیر داغ ظرف‌شویی را باز می‌کنم و دستم را زیر آب می‌گیرم. سرد سرد است و هر چه می‌گذرد سردتر می‌شود. گوشم را روی زمین آشپزخانه می‌گذارم و به صدای شوفاژخانه گوش می‌دهم. شوفاژخانه کار می‌کند ولی آب گرم نیست. لحظه‌ای می‌نشینم و فکر می‌کنم و چند سوال علمی طرح می‌کنم. آیا فقط آب است که گرم نمی‌شود؟ مقداری روغن مایع توی قابلمه می‌ریزم و می‌گذارم روی شعله. چند دقیقه بعد روغن شروع می‌کند به جوشیدن. پس مشکل از آب است. آب گرم نمی‌شود. بلافاصله به مرکز آب منطقه زنگ می‌زنم. آقایی مسنی گوشی را برمی‌دارد می‌گویم دو ساعت است آب در منطقه گرم نمی‌شود شما گزارش دیگری دارید؟ می‌خندد و می‌گوید این روزها هیچ جا از کسی آبی گرم نمی‌شود. می‌گویم جدی گفتم، سینه‌اش را صاف می‌کند و پاسخ می‌دهد من هم جدی گفتم. می‌گویم چه باید کرد؟ می‌گوید صبر. می‌گویم دو ساعت است آب روی آتش است ولی گرم نمی‌شود. می‌گوید عیب از شعله است لابد، مگر خبر نداری کویت دارد گازمان را می‌کشد طرف خودش، چیزی نمی‌ماند برای ما جز همین گاز بی‌زور. می‌گویم روغن را داغ می‌کند ولی آب را نه. می‌پرسد تنهایی؟ می‌گویم بله. می‌گوید من هم بعد از رفتن زنم تنها شدم و دایم خیالاتی می‌شدم، اما الان خوبم. ازدواج کن. می‌گویم شما آنجا ننشسته‌اید که در مسایل خصوصی مردم دخالت کنید باید پاسخ‌گو باشید. می‌گوید پس همینطور عزب بمان تا روانی بشوی، روانی. قطع می‌کند.

هر چه می‌کنم جلوی خودم را بگیرم نمی‌توانم. گرم نشدن آب یعنی آغاز تمام شدن جهان. اگر انسان دیگر نتواند آب را گرم کند باید در سیاره‌های دیگر به دنبال آب جوش بگردد. انسان بدون آب گرم نمی‌تواند آشپزی بکند،‌ حمام برود، انرژی تولید کند، خانه‌ها را گرم کند. همین حالا می‌گویند جنگ جهانی بعدی جنگ آب است ولی اگر آب دیگر گرم نشود جنگ بعدی بر سر آب جوش است. شماره تلفن انجمن فیزیک را پیدا می‌کنم. شماره را می‌گیرم، می‌رود روی پیغام‌گیر. برایشان پیغام می‌گذارم که بنا بر شواهد علمی از دو ساعت و نیم پیش آب گرم نمی‌شود و شما بهتر از من می‌دانید اگر آب گرم نشود یعنی تبخیر نمی‌شود و به زودی دیگر در جهان باران نخواهد بارید و بشر با مشکل پخت غذا و چایی و قهوه روبرو می‌شود. چند بار پیغام می‌گذارم تا خیالم راحت بشود صدای من را می‌شنوند. چند بار آزمایش را تکرار می‌کنم. آب در هیچ ظرفی گرم نمی‌شود.

نمی‌توانم آرام بنشینم به ستاد بحران منطقه زنگ می‌زنم می‌گویم سه ساعت است آب در منطقه گرم نمی‌شود، باید اعلام بحران کنید. می‌گوید اینجا ستاد بحران بلایای طبیعی است. می‌گویم بلا از این طبیعی‌تر که آب جوش نمی‌آید؟ می‌گوید در شرح وظایف ستاد بحران گرم نشدن آب تعریف نشده است ما برای سیل و زلزله اعلام بحران می‌کنیم که آن هم شرایط خاصی دارد. می‌گویم حق داشته‌اند گرم نشدن آب را در شرح وظایف قید نکرده‌اند چون کسی فکرش را نمی‌کرده لابد و از نظر علمی هم تقریبا غیرممکن به نظر می‌رسیده ولی این بحران از زلزله بدتر است باید اعلام بحران کنید مردم بدانند آب دیگر گرم نمی‌شود. با ستاد بحران هم به نتیجه نمی‌رسم و آب همچنان بر آتش است و ذره‌ای گرم نشده است اما شبکه‌های خبری و سایت‌ها هیچ خبری از این اتفاق مهم مخابره نکرده‌اند. فردا که مردم برای خرید نان به نانوایی بروند و ببینند نان نیست و شاطر نتوانسته آب را گرم کند عصبانی می‌شوند و به خیابان می‌ریزند. نان قوت اغلب مردم است و بدون نان زندگی ممکن نیست. به اتحادیه‌ی نانواها زنگ می‌زنم کسی گوشی را برنمی‌دارد. به محل اتحادیه می‌روم و در می‌زنم. کسی از داخل داد می‌زند ها؟ می‌گویم آمده‌ام خبر مهمی به شما بدهم. می‌گوید اتحادیه تعطیل است. خوشحال داد می‌زنم به دلیل گرم نشدن آب؟ عصبانی پاسخ می‌دهد نه به دلیل گران شدن آرد.

یک هفته است آب گرم نمی‌شود و من تمام تلاش خودم را کرده‌ام تا بشریت را از این اتفاق آگاه کنم. یک هفته است آب گرم نمی‌شود ولی آب از آب تکان نخورده است. شاید مردم عادت کرده‌اند. بشر همین است دیگر، زود عادت می‌کند. به آلودگی هوا، به شلوغی، به دیر خوابیدن و زود بلند شدن، به کار کردن… بشر زود عادت می‌کند، لابد مردم به آب سرد عادت کرده‌اند. نمی‌دانم ولی به محض این که دوره‌ي نقاهتم تمام بشود و دست‌هایم را از تخت باز کنند می‌روم ببینم مردم چه طور بدون آب گرم زندگی می‌کنند. باید از دوره‌ي یخبندان هم سخت‌تر باشد.

از هفته‌نامه‌ی «جدید» شماره‌ی ۲3 سه‌شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده

با بسیاری از آثار «محسن نامجو» مشکل دارم و جز سه چهار اثر، کاری از او نبوده که چند بار شنیده باشم و جز یکی نبوده است که شب رو رزوم را گرفته باشد. شاید وقتی دیگر درباره‌ی مشکلاتم با برخی از کارهای نامجو بنویسم ولی حالا می‌خواهم از آهنگی بنویسم که خیلی دوست‌اش دارم و می‌خواهم بگویم نامجو را این طوری می‌خواهم. این طوری که «نامه» را خوانده است. نوآوری‌های این طوری را دوست دارم. نامجوی زیاد فاصله گرفته با سنت و شعر فارسی را دوست ندارم،‌ نامجوی کمتر فاصله گرفته و درست فاصله گرفته را دوست دارم.

«محسن نامجو» را این طوری دوست دارم. این طوری که «نامه» را خوانده است. وقتی می‌رود سراغ ملمع‌ای از حافظ، وقتی از تلفیق سه غزل از حافظ یک غزلِ واحدِ مفهومی می‌سازد و می‌خواند، وقتی ابیات عربی را خوب می‌خواند و عربی را با زیر و زبر درست اما نه با لحن عربی بلکه مثل یک ایرانی می‌خواند. وقتی خش صدایش را می‌اندازد توی غزل و طوری می‌خواند «فراق‌اش» که مو بر بدن آدم راست می‌شود. نامجو را با این تحریرهای خوب و به‌ جایش دوست دارم که به قول استاد شجریان نه کم است نه زیاد، به جاست و مناسب است، همان قدر است که دلِ آدم بریزد.

اما ویژگی‌ «نامه» چیست؟ نخست این که نامجو از حافظ غزل ملمع خوانده است. این کمک می‌کند که مخاطبان اثر به سراغ شرح‌های حافظ بروند یا در اینترنت بگردند ترجمه‌های عربی را پیدا کنند و با ملمع‌های حافظ که شاهکارند بیشتر آشنا بشوند. (در دورترها با ترجمه بخوانید)

نکته‌ی بعدی این است که نامجو بعد از خواندن ملمع با مطلع «از خون دل نوشتم نزدیک یار نامه، اِنی رَاَیتُ دهراً مِن هِجرکَ القِیامَه»  به سراغ غزلی دیگر می‌رود که مطلع آن «دامن‌کشان همی رفت در شَربِ زر کشیده، صد ماهرو ز رشک‌اش جیب قَصَب دریده» است و از آن غزل فقط مصرع‌های دوم و زوج را از آخر به اول عزل می‌خواند که این کار هم پیام غزلِ نخست را برجسته می‌کند و هم تکرار قافیه‌ی غزل و خوانش مصر‌ع‌ها حسی مانند شنیدن مثنوی ایجاد می‌کند که هم به ریتم و هم به جذابیت شنیداری کمک می‌کند. نامجو البته «قَصَب» را «قُصَب» می‌خواند که در شرح‌ها و نیز در دهخدا ندیدم +. نکته‌ی دیگر در هم‌وزن بودن هر سه غزل است که هر سه غزل در بحر «مضارع» یعنی مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن هستند، یعنی حتا «عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید، ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی» که به عنوان ترجیع‌بند انتخاب شده است هم در این وزن است که این هم‌وزنی از جمله موارد پراهمیت کار است ولی نامجو از آغاز تا پایان تقریبا همه‌ی ابیات جز بیت ترجیع‌بند را یک جور و ثابت و در یک نت با اوج و فرود می‌خواند که شاید به دلیل تنوع شعر است که زیاد آزار دهنده نیست.

نامجو در خوانش مصرع دوم بیت «یاقوت جان فزایش از آب لطف زاده، شمشاد خوش خرامش در نازْ پروریده» را به سبک دوره‌ی قاجار به صورت «شمشاد خوش خرامش در نازُ پروریده» می‌خواند که به نظرم هنوز هم ایده‌ای جالبی است. در پایان آهنگ، صدای «دودوک» به‌ جا، تاثیرگذار و به موقع است به ویژه وقتی با فید صدای نامجو همراه می‌شود. «نامه» در «بیات اصفهان» است و خوب است که در «بیات اصفهان» است.

اینها چیزهایی بود که به نظرم رسید. ممکن شما به برخی از آنها ایراد بگیرید و سخن علمی‌تری داشته باشید. خوشحال می‌شوم در کامنت‌ها از حس‌تان و نظر کارشناسی‌تان درباره‌ی «نامه» بنویسید.

بفرمایید شامِ لُری

1
ما لرها به ته‌‌دیگ «بن‌کلاش» می‌گوییم. بن به ضم اول همان ته است و کلاش هم به کسر اول همان کلاشیدن است که شمالی‌ها هم به کار می‌برند و به معنی خاراندن و تراشیدن است. «بن‌کلاش» در زندگی ما لرها نقش مهمی بازی می‌کند، یعنی سفره وقتی سفره می‌شود که یک «بن‌کلاش» حسابی داشته باشد و اصولا یکی از مواردی که یک بانو را از بانوی دیگر متمایز می‌کند همین «بن‌کلاش» است و لرها به کسی که ته‌دیگ خوش‌رنگ و خشک از ته دیگ دربیاورد آشپز خوب می‌گویند. حتما شما هم نمی‌توانید وقتی چشم‌تان به یک ته‌دیگ خوش‌رنگ می‌افتد از آن بگذرید. ته‌‌دیگ یکی از آن چیزهایی است که من در مقابل‌اش ناتوانم و زانو می‌زنم و بی‌خیال رژیم می‌شوم، خاصه اگر رنگ ته‌دیگ‌ به قهوه‌ای بزند. چند شب پیش جای‌تان خالی خانه‌ی یکی از دوستان چشمم به جمال یک ته‌دیگ اصیل روشن شد، ته‌دیگی که از هر جهت همان «بن‌کلاش» لری‌پز بود و من هم که لر و بی‌جنبه به جان «بن‌کلاش»‌ها افتادم و تا می‌توانستم خوردم، با یه وضی. اینها را نوشتم تا از آن جمع صمیمی تشکر کنم که گذاشتند من همه‌ی ته‌دیگ‌ها را بخورم و به رویم هم نیاوردند. از بانوی خانه هم بسیار ممنونم و از ده نمره به ته‌دیگش ده می‌دهم! از این فرصت استفاده می‌کنم و از شما درخواست می‌کنم وقتی ما لرها را به جایی دعوت می‌کنید حتما برای شام «بن‌کلاش» هم درست کنید، خیلی دوست داریم.
2
در تهران تالاری وجود دارد که هزینه‌ی ورودی‌اش برای هرنفر دویست هزار تومان است. یعنی داماد باید برای هر نفر که به عروسی دعوت می‌کند دویست هزار تومان بپردازد. این را نوشتم تا بگویم بعضی‌ها با یه وضی ازدواج می‌کنند. مبارک‌شان باشد.
3
در تایلند آن قدر باران باریده که آب تا حلق مردم بالا آمده و کل بانکوک زیر آب رفته است. مردم تایلند که به باران‌های موسمی عادت دارند غافل‌گیر شده‌اند و پایتخت را ترک کرده‌اند. در تهران هم سه روز باران بارید و ما تا بالای مچ و در برخی از مناطق تا ریز زانو توی آب رفتیم ولی آب از آب تکان نخورد و کسی پایتخت را ترک نکرد. تهران از آن شهرهایی است که مردمش همیشه در خیابان‌ها حضور دارند و برایشان فرق نمی‌کند که هوا آلوده‌ است یا باران می‌بارد، همیشه در خیابان هستند. بله ما اهل تهران همیشه در خیابان هستیم حتا وقتی از آسمان سنگ می‌بارد. همین چند روز پیش بود که به مادرم رنگ زدم و گفتم کجایی؟ چرا دیر کردی؟ گفت باران می‌بارد و خیابان قلف (به لری) است به قول خودت اصن یه وضی پسر جان.
4
گاهی در خیابان‌های تهران تصادف‌هایی می‌شود که در جاده‌ها اتفاق نمی‌افتد. مثلا همین دیروز در یکی از خیابان‌های شهر،  یک پژو 206 طوری با یک پیکان وانت تصادف کرده بود که افسر نمی‌دانست چطور باید کروکی بکشد. فکر کنید پژو با سرعت پشت سر وانت حرکت می‌کرده و درست در لحظه‌ای که می‌خواسته است سبقت بگیرد وانت راه‌اش را سد می‌کند و پژو برای این که به وانت نخورد وارد گارد ریل وسط خیابان می‌شود و بعد از پشت سر گذاشتن گارد ریل به مسیر مقابل وارد می‌شود و با ماشینی که در لاین مخالف حرکت می‌کرده است تصادف می‌کند و با سربلندی آن ماشین را هم پشت سر می‌گذارد و در کنار خیابان به علت متلاشی شدن بیش از حد و به اجبار متوقف می‌شود. مردم چند دقیقه بعد راننده‌ی شل و پل را از لاولوی ایربگ بیرن می‌کشند و متوجه می‌شوند زنده است و نفس می‌کشد و علایم حیاتی دارد. یکی از ناظران صحنه‌ی تصادف می‌گفت اگر راننده به جای پژو سوار جیپ یا ماشین ساشی بلند بود بعد از پشت سر گذاشتن مانع دوم از دیوار خانه‌ی مردم تو می‌رفت و یک جایی وسط هال متوقف می‌شد. وقتی که من به صحنه‌ی تصادف رسیدم جرثقیل داشت لاشه‌ی پژو را جمع می‌کرد و افسر بیچاره هم هی می‌رفت و می‌آمد و نمی‌دانست در برگه‌ی گزارش چه بنوسید. من پشت سر افسر داشتم فضولی می‌کردم و چشمم از روی شانه‌اش به کاغذ بود ببینم عاقبت چه می‌نویسد و با چشمان خودم دیدم که افسر توی برگه‌ی گزارش نوشت در مورخ فلان در خیابان بهمان سواری پژو با یه وضی انحراف به چپ داشته و متلاشی شده است. مقصر راننده‌‌ی پژو.
5
مدت‌هاست معیارم برای سنجش قیمت اجناس این جوری است که قیمت‌ها را بر اساس برآورد شیفت‌های رادیو می‌سنجم. مثلا وقتی پیرهنی قیمت می‌کنم که شصت هزار تومان است با خودم می‌گویم شصت هزار تومان یعنی یک شیفت چهار ساعته به قیمت چهل هزار تومان به اضافه‌‌ی دو برنامه‌ی تولیدی ده هزار تومانی. بعد می‌بینم نمی‌ارزد شصت هزار تومان پول پیرهن بدهم و دنبال پیرهنی می‌گردم که با همان پول برنامه‌های تولیدی قابل خریدن باشد. حتا یک بار پشت ترافیک از بی‌کاری حساب کردم که اگر بخواهم دویست و پنجاه میلیون تومان بدهم پورشه بخرم چند برنامه‌ی زنده و تولیدی و شیفت باید بزنم. الان دقیق یادم نیست چه رقم‌هایی به دست آوردم ولی به من اعتماد داشته باشید و بپذیرید که اصن یه وضی…
6
قدیم‌ها در خانه‌ی ما و اغلب خانه‌ها یک رادیو ضبط بود و همه‌ی افراد خانه به نوبت از آن استفاده می‌کردند. مثل حالا نبود که وقتی هوس می‌کنی آهنگ بشنوی چند جور ابزار پخش دم دستت باشد. آن وقت‌ها وقتی بابا نبود ما وقت داشتیم نوار بگذاریم و بشنویم و وقتی بابا می‌آمد وقت رادیو گوش کردن بود. بعد ما منتظر می‌ماندیم تا بابا بخوابد و بعد آرام آرام رادیو ضبط به آن بزرگی و سنگینی را از بالای سر بابا بلند می‌کردیم و می‌بردیم توی اتاق تا باز نوار گوش کنیم تا فردا بشود و ما خواب باشیم و بعد بابا بیاید آرام آرام رادیو ضبط به آن بزرگی و سنگینی را از بالای سر ما بلند کند ببرد تا سر صبحانه رادیو گوش کند… آن روزها ما چنین وضی داشتیم. یادش بخیر.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۴8 شنبه 14 آبان.