هنر و ادبیات لرستان در تهران

دومین برنامه‌ی

«در جرگه‌ی عشاق»

ویژه‌ی هنر و ادبیات لرستان

نوزدهم، بیستم و بیست و یکم مهرماه

تالار اندیشه، تهران، خیابان حافظ، تقاطع سمیه

ساعت ۵ عصر تا ۱۰ شب قدم بر روی چشم ما بگذارید.

برنامه‌ها:

 کنسرت موسیقی لری

اجرای نمایش مجلس نامه‌ی طوبی

اجرای نمایش‌های خیابانی و پانتومیم

شب شعر با حضور شعرای استان لرستان

پخش فیلم و انیمیشن تولیدات حوزه‌ی هنری لرستان

نمایشگاه آثار تجسمی هنرمندان حوزه‌ی هنری لرستان

نمایشگاه صنایع دستی و سوغات استان لرستان

برنامه‌ی کنسرت‌های موسیقی:

۱۹ مهر اجرای گروه موسیقی زاگرس
با صدای استاد ایرج رحمانپور

۲۰ مهر اجرای گروه موسیقی فلک الافلاک
با صدای سیف الدین آشتیانی و رضا اسدی

۲۱ مهر اجرای گروه موسیقی فلک الافلاک
با صدای بهمن اسکینی

تالار اندیشه. خیابان حافظ. تقاطع سمیه

کنسرت‌های موسیقی راس ساعت 19 آغاز می‌شوند و ورود برای همه آزاد است و قدم‌ روی چشم ما می‌گذارید.

آقای «جابز» خسته نباشی

محصولات اپل به ویژه «آيفون» مثل حافظ هستند. ممکن است شما بارها از شعر حافظ شنیده باشید و بدانید بسیاری شعر و هنر او را دوست دارند اما تا خودتان دیوان حافظ دست نگیرید و شعرهایش را نخوانید متوجه زیبایی شعر او نمی‌شوید. حافظ را باید خواند و باید با آن زندگی کرد تا یگانگی آن درک بشود.

«آيفون» و محصولات اپل هم این گونه‌اند. سال‌هاست که بسیاری از اپل می‌گویند و آن را تحسین می‌کنند ولی تا با محصولات اپل کار نکنی نمی‌فهمی اپل یعنی چه. برای من که این گونه بود یعنی وقتی فهمیدم اپل یعنی چه که نخستین بار با سیستم «مکینتاش» آشنا شدم و بعد آيفون را لمس کردم و با آن کار کردم. «آيفون» مثل حافظ است و باید با آن کار کنی تا ببینی مثلا آن پردازنده‌ي قوی چطور با اینترنت همراه اول و ایرانسل صفحه‌های وب را مثل فرفره باز می‌کند. «اپل» زندگی بنی بشر را دگرگون کرد حتا زندگی ما را که این گوشه‌ی دور از دنیا افتاده‌ایم… این چیزها را نوشتم تا بگویم آقای «جابز» خسته نباشی…

بیشتر بدانید:

درگذشت استیو جابز : مرگ مرشد دنیای «سیلیکون ولی»

شاهی که هنوز بدآموزی دارد

1

کاخ گلستان چسبیده به میدان ارگ است. البته شاید این میدان ارگ باشد که به کاخ گلستان چسبیده است. به هر حال هر دوی اینها به رادیو تهران چسبیده‌اند، شاید هم رادیو تهران به هر دوی اینها چسبیده باشد. خلاصه کاخ گلستان و رادیو ارگ کنار هم هستند و من هر وقت دلم از شلوغی بازار و رادیو می‌گیرد می‌روم توی حیاط کاخ کنار حوض شاهنشاهی می‌نشینم و لختی می‌آسایم. آن هم درست جایی که روزی سلطان صاحب قران می‌آساییده است. کاخ گلستان مجموعه‌ای دوست‌داشتنی و بسیار زیباست که آدم را مبهوت هنر ایرانی می‌کند. در طول این سال‌هایی که به کاخ گلستان رفت و آمد داشته‌ام دایم از خودم پرسیده‌ام که چه که این جوری شد؟ یعنی چه شد که قاجار سقوط کرد، من اگر جای شاهان قجری بودم دست‌کم برای همین حوض و سایه‌سار چنار و آب روان کاخ گلستان هم که بود کاری نمی‌کردم که حکومت از دستم برود و مردم مشروطه بکنند. اما چرا قاجاریه سقوط کرد؟ به نظر من که شش سال است هفته‌ای دو سه بار به کاخ گلستان سر می‌زنم مهم‌ترین دلیل سقوط قاجاریه سیبیل‌های شاهان قاجار به ویژه شخص ناصرالدین شاه بود. در کاخ گلستان ماکتی از ناصرالدین شاه هست که شانه زدن سیبیل‌های آن ماکت هم روزانه یک ساعت از آدم وقت می‌گیرد حالا حساب کنید در آن روزگاری که شخص سلطان هر روز با دست خودشان سیبیل‌ها را مرتب می‌کرده است و روغن می‌زده است و وسمه می‌گذاشته است و… چقدر زمان صرف می‌شده است. سیبیل در همه‌ی خاندان قجر به ویژه ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه از جمله موانع بر سر راه کشورداری بوده است، هر چند که احمدشاهِ بی‌سیبیل هم نتوانست کاری برای کشور بکند ولی خب آن سیبیل‌ها خودشان مانعی بزرگ بر سر راه امورات کشور بودند. ناصرالدین شاه علاوه بر سیبیل‌های مشکل‌سازش کلا خیلی به فکر مردم نبود. آخر کسی که تخته نرد و شطرنج اختصاصی داشته باشد و صبح تا شب بازی کند وقت برای مملکت‌داری ندارد، دارد؟ تخت طاووس و تاج مرصع و چپق منقش و قلم مرکب و دستمال ابریشم و آفتابه لگن مطلا و … را هم به این چیزها اضافه کنید. تازه مورخان نوشته‌اند ناصرالدین شاه از وقتی که دروبین و سینما را وارد ایران کرد دیگر فرصت سر خاراندن نداشت و گاهی از امورات سیبیل همایونی هم غافل می‌شد.

دیروز هنگامی که داشتم از کاخ خارج می‌شدم شنیدم پسری به پدرش می‌گفت: دیدی بابا ناصرالدین شاه چه طور زندگی می‌کرده، اصن یه وضی. با خودم گفتم این شاه گور به گور شده بعد از این همه سال هنوز برای بچه‌‌ی مردم بدآموزی دارد.

2

این بچه‌هایی که امسال کلاس اولی شده‌اند همین طوری نرفته‌اند سر کلاس بنشینند. تست شنوایی و بینایی و هوش داده‌اند. پدر و مادرشان در مصاحبه شرکت کرده‌اند. قبل از شروع مدرسه کلاس آشنایی با مدرسه داشته‌اند، واکسن زده‌اند و هزار و یک کار دیگر کرده‌اند. مثل ما نبوده‌اند که اول مهر از خواب بیدار بشوند بروند بنشینند سر کلاس، آن هم سه شیفته با میزهای کوچک سه نفره که وقت امتحان یکی می‌رفت زیر میز می‌نوشت. البته آن موقع‌ها بمب‌باران و موشک‌باران بود و گرنه ما هم مثل بچه‌های امروزی بزرگ می‌شدیم و درس می‌خواندیم، با یه وضی.

3

تمام تحولات تاریخ باشگاه پرسپولیس را باید بگذارید یک طرف و تحولات سال 90 را یک طرف دیگر. وقتی می‌گوییم اصن یه وضی برایش دلیل داریم. برخی از خوانندگان می‌گویند یعنی چه که شما در این صفحه هی می‌گویید اصن یه وضی و غر می‌زنید، کدام وضع؟ در جواب دوستان معترض باید بگویم سرهای‌تان، کدام شما، سرهای‌تان کدام _ بگویید!_ در فرق او نشکفته نهان شاخ کرگدن؟ وقتی که شنیدید آقای رویانیان مدیر عامل پرسپولیس شده؟ آن هم با یه وضی.

4

هنوز هستند کسانی که از شب تا صبح در وبلاگستان ول می‌چرخند و زیر مطالب مردم کامنت می‌گذارند که: «به من هم سر بزنید». خواستم تاکید کنم این دسته از مخلوقات هنوز وجود دارند و بعید است نسل‌شان کاملا منقرض بشود.

5

دیروز رفتم کتاب‌فروشی محل و چند کتاب داستان جدید خریدم. توی تاکسی نشسته بودم که آقای بغل دستی‌ام گفت ببخشید شما هم کتاب داستانِ فلان را خریده‌اید؟ گفتم بله. گفت پس چرا کتاب شما با کتابی  که من خریده‌ام فرق دارد؟ گفتم لابد انتشاراتی‌شان فرق می‌کند. گفت نه کتاب من کلفت‌تر است ببینید. راست می‌گفت کتاب او از کتاب من کلفت‌تر بود، گفتم شاید جنس کاغذ کتاب شما فرق دارد، گفت گرم کاغذ که این قدر تفاوت ایجاد نمی‌کند. خلاصه من کتاب او را گرفتم و او هم کتاب من را گرفت و شروع کردیم به مقایسه کردن.  معلوم نبود کتاب من کم دارد یا کتاب او بیشتر. تصمیم گرفتیم ترجمه‌ها را با هم مقایسه کنیم و اصلا از صفحه‌ی اول کتاب را با هم بخوانیم. من شروع کردم به خواندن: یک شب… او شروع کرد به خواندن: یک روز… من ادامه دادم: جک و مری مثل دو کبوتر عاشق… و او ادامه داد: آقای جک و خانم مری مثل دو پرنده‌ که شیفته‌ي هم باشند… من خواندم: جک رو به مری کرد و چشم به چشم‌های او دوخت و گفت مری خیلی دوستت دارم… و او ادامه داد: آقای جک با شرم سرش را پایین انداخت و همین طور که به بند کفش خانم مری خیره شده بود گفت خانم مری من به شما علاقه‌مندم و دوست دارم با شما صمیمی بشوم… چشمان هر دوی‌مان گرد شده بود آن قدر گیج شده بودیم که هر دو از مقصدمان رد شدیم و دم پارکی پیاده شدیم با هم آب‌میوه‌ای خوردیم و هر دو کتاب‌ها را روی صندلی پارک جا گذاشتیم و به روی‌ خودمان نیاوردیم و با یه وضی خداحافظی کردیم. از همان وقت این فکر مثل خوره به جانم افتاده است که از هر نسخه از کتاب‌هایم یک نسخه‌ي کلفت‌تر وجود دارد و و تصمیم گرفته‌ام هر کتابی را که نسخه‌ي کلفت‌تری هم داشته باشد بفروشم یا ببخشم یا…

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴44 سه شنبه 12 مهر.

بلال خوردن گروهی

1

چند روز پیش به همراه چند نفر از رفقا رفتیم پارک. نزدیک پارک شلوغ بود و ترافیک هم سنگین بود و مردم به ویژه جوان‌ها از سمت پارک برمی‌گشتند و به ما هم می‌گفتند نروید چون پارک تعطیل است. هر چه گفتند نروید ما در رفتن به پارک مصمم‌تر شدیم و عاقبت بعد از یک ساعت در ترافیک ماندن به ورودی پارک رسیدیم. در ورودی پارک تعداد زیادی پارک‌بان و مسئول پارک جمع شده بودند و نمی‌گذاشتند کسی داخل پارک بشود. خلاصه یواش یواش و پرسون پرسون کشف کردیم که گویا گروهی در ایمیل‌هایشان قرار گذاشته بودند در پارک جمع بشوند و بلال بخورند که با برخورد پارک‌بانان مواجه شده بودند. تا آن موقع من ندیده بودم پارک‌ها هم تعطیل بشوند و فکر می‌کردم فقط نانوایی هستند که گاهی پخت نمی‌کنند و تعطیل می‌شوند. آخرش هم ما نفهمیدیم که مشکل از بلال بود یا قرار که پارک را تعطیل کرده بود. راستی اگر کسی با خودش تنهایی قرار بگذارد برود بلال بخورد باز هم اشکال دارد یا اصن چنان وضی شده که نمی‌شود.

2

برخی از مردم هر روز و هر دقیقه در حال تغییر کردن هستند و گاهی آن قدر زود زود تغییر می‌کنند که آدم قاطی می‌کند. این تغییرات گاهی قدر آنی است که خود افراد هم قاطی می‌کنند. مثلا ما یک رفیقی داریم که سال‌هاست رفیق ماست. یک روز با یک دستیار آمده بود توی محل که ما دیدیم دستیارش مدام به او می‌گوید جناب مدیر عامل. خب ما در وضعیتی گیر کرده بودیم که به اجبار به او گفتیم جناب مدیرعامل. این ماجرا گذشت و هیچ کس از رفقا از او نپرسید تو کی و چطور مدیرعامل شدی؟ حالا شنیده‌ام که دستیارش او را دکتر صدا می‌کند و چند نفر از رفقا هم در شرایطی بوده‌اند که مجبور شده‌اند به او بگویند دکتر. حالا کی رفته و دیپلم‌اش را گرفته و بعد دانشگاه قبول شده و بعد لیسانس گرفته و بعد رفته فوق لیسانس گرفته و بعد دانشجوی دکتری شده و بعد رفته دفاع کرده نمی‌دانم. زندگی این رفیق ما اصن با یه وضی تغییر می‌کند.

3

گفتم چطور این قدر وام گرفتی؟ گفت یک و نیم میلیون گذاشتم توی حساب فلان موسسه‌ی مالی اعتباری و سه تومن گرفتم، بعد سه تومن را بردم گذاشتم توی یک موسسه‌ی مالی اعتباری دیگر شش تومن گرفتم، بعد شش تومن را بردم گذاشتم توی یک موسسه‌ی مالی اعتباری دیگر دوازده تومن گرفتم، بعد دوازده تومن را بردم گذاشتم توی یک موسسه‌ی مالی اعتباری دیگر بیست و چهار تومن گرفتم، بعد بیست و چهار تومن را بردم گذاشتم توی یک موسسه‌ی مالی اعتباری دیگر چهل و هشت تومن گرفتم، بعد دو میلیون هم از دوستان دستی گرفتم شد پنجاه میلیون. گفتم به سلامتی. گفت سلامتی کجا بود اگر بدانی چه قدر کمرم درد می‌کند. گفتم چرا؟ گفت زیر بار قسط کمرم خم شده است با یه وضی.

4

آن وقت‌ها که تازه ازدواج کرده بودیم و پول داشتیم و خانه ارزان بود اعیانی زندگی می‌کردیم به جای این که خانه بخریم در بهترین جاها خانه رهن می‌کردیم و سالی یک بار به زندگی تنوع می‌دادیم و از شمال شهر به شمال‌تر شهر اسباب کشی می‌کردیم و هر چه بزرگان و قدیمی‌ها گفتند خانه بخرید به خرج‌مان نمی‌رفت تا این زد و خانه گران شد و ما از مستاجران خوشبختی که خوشی زده بود زیر دلشان تبدیل شدیم به مستاجران بدبخت و البته دلباخته‌ا‌ی که هر سال با یه وضی از پایین شهر به پایین شهرتر مهاجرت می‌کنند و همچنان یکدیگر را دوست دارند. داریم. نمی‌دانم. دعا کنید.

5

پسره با پیکان زده بود به مزدای دختره. مزدا له شده بود. دختره و پسره وسط خیابان داشتند بگومگو می‌کردند، دختره می‌گفت زدی ماشین مامانم رو داغون کردی، پسره می‌گفت تا تو باشی با ماشین مامانت بیرون نیای. دختره کیف‌اش را بالا برده بود تا به وقت‌اش بزند توی سر پسره و پسره دست‌اش را بالا گرفته تا به وقت کیف دختره را بگیرد. ما توی تاکسی نشسته بودیم و این صحنه را می‌دیدم، پیرمردی که کنار من نشسته بود می‌گفت دوران ما وقتی پسر پایین شهری با دختر بالا شهری تصادف می‌کرد عاشق‌اش می‌شد و دختر هم عاشق او می‌شد و با هم ازدواج می‌کردند ولی الان با هم دعوا می‌کنند این چه وضی است؟ منظورش این بود الان اصلا یه وضی شده.

6

سه تا سیب‌زمینی متوسط را گذاشتم بپزد. وقتی خوب پختند آنها را زیر آب سرد گرفتم تا پوست‌شان راحت کنده بشود. بعد سیب‌زمینی‌ها را با گوشت‌کوب کوبیدم تا له‌له بشوند. بعد تابه را برداشتم و سیب‌زمینی کوبیده شده را ریختم توی آن و نصف لیوان شیر اضافه کردم و  روی شعله‌ی کم، هم زدم. شیر که به خورد سیب‌زمینی رفت پیاز داغ را اضافه کردم و باز هم زدم و بعد کره روی آن ریختم و باز هم زدم تا خوب مخلوط شدند. بعد نمک زدم و کمی زعفران را در آب حل کردم و روی آن ریختم و باز هم زدم. بعد این مواد را توی بشقاب ریختم و صاف کردم و با نعنا و خیار و زیتون تزیین کردم. آدمی که گرسنه باشد و حالش از غذای بیرون به هم خورده باشد و مادرش هم در سفر باشد این طوری وقت می‌گذارد و پوره‌ی سیب‌زمینی درست می‌کند. آن هم با یه وضی و مشاوره‌ی آنلاین تلفنی!

7

قبلا فکر می‌کردم خیلی خوب است از یک کتاب چند ترجمه در بازار باشد اما حالا اعتقاد دارم اصلا خوب نیست از یک کتاب چند ترجمه در بازار باشد، چرا؟ چون دو ترجمه از کتاب را با هم مقایسه کردم و دیدم در برخی از صفحات از آسمان تا زمین یا به قول قدیمی‌ها از ماه تا ماهی با هم فرق دارند. آخر مگر می‌شود دو ترجمه از یک کتاب با قطع رقعی، یکی بشود سیصد صفحه یکی دویست و پنجاه صفحه. آدم نمی‌داند این ترجمه پنجاه صفحه زیاد دارد یا آن ترجمه پنجاه صفحه کم. تصمیم گرفته‌ام با این وضی که شده بروم زبان یاد بگیرم و کتاب‌ها را به زبان اصلی بخوانم ببینم حرف حساب نویسنده چه بوده. این ترجمه‌ها بیشتر حرف حساب مترجم‌ها هستند تا آن چه نویسنده خواسته بگوید.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴43 شنبه 2 مهر.