شهر موش‌ها

1
شنیده بودم که موش‌های تهران به دلیل خوردن فست‌‌فود چاق و جسور شده‌اند اما باور نکرده بودم تا آن شب.آن شب با دوستان راه افتاده بودیم به سمت یک رستوران تا کباب کوبیده‌ی جوجه یا جوجه‌ی کوبیده شده یا کوبیده‌ی جوجه بخوریم. هر چه بود خیلی خوشمزه بود. برای رسیدن به رستوران باید خیابان ولی‌عصر را به سمت بالا می‌رفتیم. یک جایی بالاتر از پارک‌وی. آرام آرام و سلانه سلانه گپ می‌زدیم و سعی می‌کردیم از قدم زدن در پیاده‌روی خیابان لذت ببریم که یکهو یک موش اندازه‌ی گربه از کنارمان رد شد و نه تنها از جیغ و داد برخی از دوستان من نترسید بلکه ایستاد ببیند چه خبر شده که دوستانم داد می‌زنند و در می‌روند. تا به آن موقع موشی به آن عظمت و جسارت ندیده بودم. هر چه بیشتر به سمت بالا و رستوران‌ پیش می‌رفتیم تعداد موش‌ها و ترددشان بیشتر می‌شد به طوری که همگی چند متر آخر را دویدیم و وارد رستوران شدیم تا هم از شر موش‌ها در امان بمانیم و هم کباب کوبیده‌ی جوجه یا جوجه‌ی کوبیده شده یا کوبیده‌ی جوجه بخوریم.
القصه در رستوران که بودیم هر چند ثانیه یک بار کسی جیغ می‌کشید و در می‌رفت یا خودش را به داخل رستوران می‌انداخت تا از شر موش‌ها در امان بماند. یک بار یک جوان بلند قد چهارشانه پرید داخل و در را محکم بست و تکیه داد به در و شروع کرد به نفس نفس زدن. از پشت در هم صدای ضربه زدن می‌آمد انگار که مثلا یک گراز به در بکوبد. نفس‌های جوان که بند آمد از او پرسیدم خیلی بزرگ بود؟ جواب داد: اصن یه وضی.
2
در جمع خودمانی رفقا بودیم. به یکی از دوستان گفتم تو که می‌دانی، من نه از ریاضی سر درمی‌آورم نه از حساب کتاب و نه از اقتصاد و نه از بانک‌داری، ولی تو که از این چیزها بلدی ساده به من بگو جریان این اختلاس معروف چه بوده و آنها چه طوری این همه اختلاس کرده‌اند. رفیق همه چیز بلد نگاهی عاجزانه به من کرد و گفت: آخر چطوری آن همه مراحل پیچیده را ساده توضیح بدهم… ببین… ببین… ما یک چیزی داریم در بانک‌داری به نام ‌LC خب؟… بعد… چیزه… اصلا اینها را ولش کن، خودت همیشه می‌گویی اصن یه وضی، ها؟ اینها هم با یه وضی اختلاس کرده‌اند، حالا فهمیدی؟
3
با دوستم در جی‌تاک چت می‌کنم که ناگهان چراغش خاموش می‌شود و می‌رود. صبر می کنم برگردد، برنمی‌گردد، نگران می‌شوم و اس‌ام‌اسی می‌پرسم چی شد؟ چند ثانیه بعد اس‌ام‌اس می‌دهد که وی‌پی‌ان پوکید با یه وضی.
4
چند روزی بود با هم خداحافظی کرده بودیم. آنلاین بودم که دیدم ایمیل زده که: نمون اونجا بیا ببین دنیا چه خبره…اصن یه وضی… در پاسخ می‌نویسم به سلامتی رسیدی؟ کجایی؟ جواب می‌دهد: تو سالن انتظار فرودگاه.
5
برای خرید کفش زمستانی به پاساژ فلان رفته‌ایم. او پیاده می‌شود و من سعی می‌کنم ماشین را در جای پارک یک فرغون جا کنم. ماشین را پارک می‌کنم که ناگهان در را باز می‌کند، می‌نشیند و می‌گوید برویم. توی چشم‌هایش زل می‌زنم و می‌پرسم: گران بود؟ می‌گوید: اصن یه وضی.
6
یعنی آدم ضامن نارنجک بشود بهتر است یا ضامن وام. ضامن نارنجک یک بار عمل می‌کند و خلاص، مرگ یک بار شیون هم یک بار، تازه وقتی ضامن نارنجک را می‌کشی خود ضامن صدمه نمی‌بیند و نارنجک منفجر می‌شود اما ضامن وام شدن پوست آدم را می‌کند. ضامن بیچاره باید گواهی اشتغال به خدمت و نامه‌ي کسر از حقوق و چک بانکی و پرینت حساب و پرینت حقوق و بنچاق خانه و شناسنامه و کارت ملی و قبض تلفن و چند مدرک دیگر بیاورد برای ضامن شدن. بعد وام‌گیرنده‌ی بدبخت یعنی من باید سه تا ضامن جور بکند تا ده میلیون وام بگیرد. ضامن‌ها همه باید کارمند رسمی باشند و صد نوع شرایط دیگر داشته باشند. حالا یک سوال، اینهایی که وام‌های کلان می‌گیرند هم باید ضامن بیاورند و صد نوع فرم پر بکنند یا نه؟ یک سوال دیگر، آیا برای اختلاس هم باید فرمی چیزی پر کرد یا نه فقط جنم می‌خواهد؟ وضی شده ها…
7
سرم پایین بود و داشتم اس‌ام‌اس می‌دادم و فکر ‌می‌کردم ماشین جلویی حرکت کرده که تو نگو حرکت نکرده و آرام کوبیدم پشت ماشین جلویی. یک تاکسی سبز رنگ بود. پیاده شدیم و دیدم رنگ سیاه سپرم روی گلگیر تاکسی مانده و کمی هم فرو رفتگی ایجاد کرد. راننده تاکسی هنوز پیاده نشده شروع کرده بود به داد و بی‌داد که: این همه عجله برای چی؟ کجا می‌خوای بری؟ گفتم: پدر جان عجله ندارم و حواسم نبود و جایی هم نمی‌خواهم بروم، بخواهم بروم هم به خودم مربوط است، شما خسارت بگیر. اما پیرمرد ادامه می‌داد: چته؟ هولی، زدی به ماشین، چرا این همه عجله؟ چته؟ چه می‌کنی با این زندگی؟ چه وضع رانندگیه؟ گفتم: پدر جان بفرما چقدر می‌شه خسارت بدم، تصادف تو تهران چیز عجیبی نیست… اما مگر پیرمرد ول می کرد دایم تکرار می‌کرد: صبر می‌کردی، چقدر تفاوت داره؟ سر می‌بری؟ سر جمع پنج دقیقه دیر رسیدنه، چته؟ چرا زدی؟ چرا آدم باید جلوشو نبینه… شما نمی‌دانید پیرمرد یه بساطی راه انداخته بود، یه وضی بود. بعد از ده دقیقه با پرداخت 20 هزار تومان از دست راننده راحت شدم. 20 تومان را دادم که راحت بشوم و گرنه سه تومن هم به گلگیرش خسارت نخورده بود…
8
توی داروخانه قسمتی بود که فلان می‌فروخت و پسر جوانی مسئول توضیح دادن فلان‌ها بود. این کار خوب است به شرطی که جلوی آن همه آدم که در داروخانه هستند آدم را بلند صدا نکنند و نپرسند آیا تا به حال از فلان استفاده کرده‌ای؟ یعنی چه؟ بچه‌ی مردم داشت از خجالت می‌مرد. عرق کرده بود و سعی می‌کرد جوری از مهلکه در برود ولی مسئول فروش پشت سر هم توضیح می‌داد که این محصول بهمان است و این جوری است و آن جوری و چند نوع مختلف هست و … عاقبت هم یک کیسه کوچک حاوی بروشور محصول با یک اشانتیون داد دست پسر. پسر هم تلوتلوخوران از داروخانه بیرون آمد و با یه وضی از خیابان رد شد که دو بار نزدیک بود تصادف کند. اینها را نوشتم تا بگویم واقعا مرده‌شور فرهنگ‌سازی‌تان را ببرد. خلاص.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۴6 شنبه 30 مهر.

7 دیدگاه برای “شهر موش‌ها”

  1. سلام! لااااااااااااااااايك ! خيلي لايك خيلي خيلي لايك بطور وحشتناكي لايك! مي خوام بذارم تو فيس بوك اجازه ميدي؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *