بازیکنان پرسپولیس خودشان را انگشت‌نما کردند

مگر اتفاقی افتاده؟ یعنی الان مسئله‌ی مهم مردم ما این است که چه بازیکنی از پرسپولیس کجای کدام بازیکن پرسپولیس را گرفته است؟ اصلا این راضی اون راضی… به ما چه؟ خوشان بین خودشان شوخی دارند و دست‌شان جاهایی می‌رود که نباید برود که صد البته دست خودشان نیست و دست‌‌شان جاهایی می‌رود که نباید برود و خوب هم می‌رود. + و + (ویدئوها را جلوی خانواده نبینید)

و اما یک گفت‌وگوی عادی در آینده‌ی نزدیک:

– بابایی پرسپولیسی‌ها کدوم تیم هستن؟

– همون تیمی که قرمز پوشیدن پسرم

– آها همون‌ها که تو بازی هی «ماشین‌لباس‌شویی» همدیگه رو می‌گیرن؟

من تو را برای استادیوم زاییدم

آقای احمدی‌نژاد در جایی گفته‌اند که اگر استادیوم صد هزار نفری می‌خواهید بچه‌دار بشوید؛ یعنی گفته‌اند جمعیت از شما، استادیوم از ما +.  این خبر را آوردم تا بگویم اگر مردم همین حالا دست به کار بشوند نه ماه دیگر کلنگ استادیوم به زمین می‌خورد. تازه اگر همه‌ی زوج‌ها دل‌شان بخواهند استادیوم صد هزار نفری داشته باشند و تعداد به حد نصاب برسد.

مادری می‌گفت بچه‌ی اولم را با عشق به دنیا آوردم، بچه‌ی دومم اتفاقی بود و بچه‌ی سوم ناخواسته… حالا نمی‌دانم این بچه‌ها که بزرگ شدند پدر مادرشان چه دارند به آنها بگویند، یعنی می‌گویند: من تو را برای استادیوم زاییدم؟

الان شده سوسول‌بازی

1
ساعت هفت شب از رامسر به سمت تهران حرکت می‌کنیم. راننده جوانکی است که در رالی هم می‌راند و گویا یکی دو مسابقه هم برنده شده است. 206 را که روشن می‌کند انگار تراکتور استارت زده است. ماشین هاچ‌بک مثل یک کارخانه‌ی سیمان صدا می‌دهد. دیگر صدا به صدا نمی‌رسد. جلد می‌پرم و عقب 206 می‌نشینم و کمربند می‌بندم. حرکت می‌کنیم و جاده‌ی چالوس را با سرعت 130 کیلومتر در ساعت پایین می‌آییم. حالا ساعت نه و نیم است و ما در خانه‌‌ای در کرج هستیم. می‌خواهد باورتان بشود می‌خواهد باورتان نشود ولی ما دو ساعت و نیمه از رامسر به کرج رسیدیم. آن قدر سر پیچ‌ها به در ماشین خورده‌ام که پهلویم کبود شده، سر گیجه دارم و باد از توی گوش‌هایم بیرون نمی‌رود. در مسیر رفت یک راننده‌ی چهل ساله پشت رول بود ولی در برگشت این جوانک بود که کاری کرد تا آدرنالین خونم از حلقم بیرون بزند. حالا که زنده مانده‌ام اینها را می‌نویسم برای شما و وصیت می‌کنم که هرگز سوار ماشینی که صدای تراکتور می‌دهد نشوید اگر شدید سوار ماشینی که صدای تراکتور می‌دهد و راننده‌اش راننده‌ی رالی است نشوید و اگر شدید شب سوار نشوید و اگر شب سوار شدید از چاده چالوس به تهران برنگردید و اگر از چاده‌ی چالوس برگشتید مثل من سفت کمربندتان را ببندید و با موسیقی بخوانید و جیغ بکشید و سعی کنید در آن دم آخری اس‌ام‌اسی هم که شده از همه خداحافظی کنید و حلالیت بطلبید. اینها را نوشتم تا بگویم با یه وضی به تهران برگشته‌ام و همچنین از زحمات شبانه‌ روزی پرسنل خدوم نیروی انتظامی و راهنمایی رانندگی تشکر بکنم.

2
از بالای ونک شروع کردم به امتحان کردم. فکر کنید رفیق‌تان آن سر ایران منتظر پول ایستاده و شما هم دوست دارید هر چه زودتر برایش پول کارت به کارت کنید. از بالای ونک شروع کردم، یکی در میان بانک‌های دولتی و خصوصی را امتحان کردم. همه پوکیده بودند. یکی از دسترس خارج بود،‌ یکی کاغذ نداشت رسید بدهد، یکی در اتوماتیک ورود به اتاق ای‌تی‌ام‌هایش کار نمی‌کرد، یکی دکمه‌ی شماره‌ی هفت صفحه کلیدش کار نمی‌کرد، یکی کلا خاموش بود، یکی در حال تعمیر بود، یکی فعلا امکان‌پذیر نبود، یکی مجددا تلاش کنید بود، یکی مقدور نمی‌باشد بود، یکی امکان‌پذیر نیست بود، یکی … عاقبت پول را از توی شعبه به حساب دوستم ریختم. خودش نفهمید با چه وضی برایش پول ریخته‌ام، فکر می‌کرد کارت به کارت شده، در حالی که بانک به بانک شده بود.
3
الان مثل قدیم‌ها نیست. رفتم خون بدهم آقای خون‌گیر یک چیزی کرد توی رگم بعد یک چیزهایی به ته آن می‌زد و خون پر می‌کرد. قدیم‌ها هی سرنگ به دستمان فرو می‌کردند و دستمان سوراخ سوراخ می‌شد. قدیم با یه وضی خون می‌دادیم. الان شده سوسول بازی.
4
قرص‌هایی دارم که باید هر هشت ساعت یک بار بخورم. ساعت دوازده شب، ساعت هشت صبح و چهار بعداز ظهر. از بچگی بلد نبودم سر ساعت قرص بخورم حالا هم بلد نیستم و به ضرب و زور کوک کردن ساعت و یادآوری رفقا گاهی سر وقت می‌خورم‌شان و اغلب نیم ساعت یه ساعت دیرتر یادم می‌افتد قرص نخورده‌ام. ولی حالا خیلی بهتر از بچگی و نوجوانی قرص می‌خورم. فکر می‌کنم قرص خوردن آن هم سر ساعت به سن و سال هم مربوط می‌شود، یعنی هر چه سن بالاتر می‌رود آدم یاد می‌گیرد قرص‌هایش را به وقت بخورد. برای همین است که پیرمردها آن همه قرص را به موقع می‌‌خورند و اسم پسرشان را فراموش می‌کنند ولی زمان خوردن قرص‌ها از یادشان نمی‌رود. لابد حکمتی در کار است چون از نظر علمی مغز و ذهن آدم در پیری تحلیل می‌رود مگر این که قبول کنیم قسمت یادآوری قرص خوردن ذهن نه تنها در پیری تحلیل نمی‌رود بلکه فعال‌تر هم می‌شود. حالا نمی‌دانم با این وضی که قرص‌ها را خورده‌ام آیا تاثیری هم بر بدنم داشته است یا نه؟
5
گوگل تصمیم گرفته است دکان «گودر» را ببندد و یک دکان دو نبش پلاس باز کند. کاربران ایرانی که پنج شش سال است در کنج گودر خزیده‌اید و با هم معاشرت کرده‌اند داد و فریاد برآورده‌اند که این رسم‌اش نیست و هرچه از دستتان برآمده کرده‌اند تا گودرشان را حفظ کنند. ولی گوگل کار خودش را کرد و گودر را بست و اطلاعات رفقا را به پلاس منتقل کرد و اصلا نفهمید چه کاربران ایرانی چه می‌گویند و چه می‌خواهند؟ راستی کاربران ایرانی چه می‌گویند و چه می‌خواهند؟ ما کاربران بیچاره‌ی ایرانی از دولت یک اینترنت پرسرعت، می‌خواهیم و از گوگل می‌خواهیم گودرمان را نبندد. اینها توقعات کمی است؟ وضی شده ها…
6
می‌گوید آقا این جا جای پارک کردنه؟ می گویم شما بگو کجا پارک کنم؟ همچین می‌گی آقا آقا این جا جای پارک کردنه انگار کنار یک پارکینگ طبقاتی دوبله پارک کردم. همینه که هست، خودم هم پشت رول نشستم کسی خواست بره بیرون معطل نشه. شما هم به جای غرزدن برو یه جا پیدا کن دوبله بزن… بیچاره با یه وضی رفت دنبال جای پارک دوبل. دلم به حالش سوخت ولی حقش بود اینها را بشنود.
7
هفته‌ی پیش که بحث گرانی تخم مرغ محترم خیلی داغ بود یک سایتی از نمایندگان مجلس پرسیده بود که الان تخم مرغ در بازار دانه‌ای چند است؟ و یکی از نمایندگان گفته بود دانه‌ای 10 تومان. لازم دیدم این خبر را هم در ستون اصن یه وضی بیاورم تا در تاریخ ثبت بشود. راستی الان تخم مرغ دانه‌ای چند تومن است؟
8
الان خیلی کمتر این اتفاق می‌افتد ولی قدیم زیاد بود. خط رو خط شدن را می‌گویم. قدیم از هر ده تماس سه چهارتایی خط رو خط می‌شد. یعنی شما یک شماره‌ای می‌گرفتی ولی یکی دیگر در یک جایی دیگر برمی‌داشت و شما به جای شماره‌ای که گرفتی با کسی دیگری حرف می‌زدی و ممکن بود بارها این اتفاق بیفتد به طوری که دیگر شما با آن آقا یا خانمی که شماره‌ اشتباهی به خانه و یا محل کار او وصل می‌شد آشنا می‌شدین. اصلا خیلی از دوستی‌ها و رابطه‌ها در دهه‌ی شصت و هفتاد از همین خط رو خط‌ افتادن‌ها شروع می‌شد. الان هم گاهی این جوری می‌شود ولی با پیشرفت تکنولوژی و اینترنت و اس‌ام‌اس و … کسی حوصله‌ی معاشرت خط رو خط ندارد. وضی بود آن خط رو خط افتادن‌ها.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۴7 شنبه 7 آبان.

شهر موش‌ها

1
شنیده بودم که موش‌های تهران به دلیل خوردن فست‌‌فود چاق و جسور شده‌اند اما باور نکرده بودم تا آن شب.آن شب با دوستان راه افتاده بودیم به سمت یک رستوران تا کباب کوبیده‌ی جوجه یا جوجه‌ی کوبیده شده یا کوبیده‌ی جوجه بخوریم. هر چه بود خیلی خوشمزه بود. برای رسیدن به رستوران باید خیابان ولی‌عصر را به سمت بالا می‌رفتیم. یک جایی بالاتر از پارک‌وی. آرام آرام و سلانه سلانه گپ می‌زدیم و سعی می‌کردیم از قدم زدن در پیاده‌روی خیابان لذت ببریم که یکهو یک موش اندازه‌ی گربه از کنارمان رد شد و نه تنها از جیغ و داد برخی از دوستان من نترسید بلکه ایستاد ببیند چه خبر شده که دوستانم داد می‌زنند و در می‌روند. تا به آن موقع موشی به آن عظمت و جسارت ندیده بودم. هر چه بیشتر به سمت بالا و رستوران‌ پیش می‌رفتیم تعداد موش‌ها و ترددشان بیشتر می‌شد به طوری که همگی چند متر آخر را دویدیم و وارد رستوران شدیم تا هم از شر موش‌ها در امان بمانیم و هم کباب کوبیده‌ی جوجه یا جوجه‌ی کوبیده شده یا کوبیده‌ی جوجه بخوریم.
القصه در رستوران که بودیم هر چند ثانیه یک بار کسی جیغ می‌کشید و در می‌رفت یا خودش را به داخل رستوران می‌انداخت تا از شر موش‌ها در امان بماند. یک بار یک جوان بلند قد چهارشانه پرید داخل و در را محکم بست و تکیه داد به در و شروع کرد به نفس نفس زدن. از پشت در هم صدای ضربه زدن می‌آمد انگار که مثلا یک گراز به در بکوبد. نفس‌های جوان که بند آمد از او پرسیدم خیلی بزرگ بود؟ جواب داد: اصن یه وضی.
2
در جمع خودمانی رفقا بودیم. به یکی از دوستان گفتم تو که می‌دانی، من نه از ریاضی سر درمی‌آورم نه از حساب کتاب و نه از اقتصاد و نه از بانک‌داری، ولی تو که از این چیزها بلدی ساده به من بگو جریان این اختلاس معروف چه بوده و آنها چه طوری این همه اختلاس کرده‌اند. رفیق همه چیز بلد نگاهی عاجزانه به من کرد و گفت: آخر چطوری آن همه مراحل پیچیده را ساده توضیح بدهم… ببین… ببین… ما یک چیزی داریم در بانک‌داری به نام ‌LC خب؟… بعد… چیزه… اصلا اینها را ولش کن، خودت همیشه می‌گویی اصن یه وضی، ها؟ اینها هم با یه وضی اختلاس کرده‌اند، حالا فهمیدی؟
3
با دوستم در جی‌تاک چت می‌کنم که ناگهان چراغش خاموش می‌شود و می‌رود. صبر می کنم برگردد، برنمی‌گردد، نگران می‌شوم و اس‌ام‌اسی می‌پرسم چی شد؟ چند ثانیه بعد اس‌ام‌اس می‌دهد که وی‌پی‌ان پوکید با یه وضی.
4
چند روزی بود با هم خداحافظی کرده بودیم. آنلاین بودم که دیدم ایمیل زده که: نمون اونجا بیا ببین دنیا چه خبره…اصن یه وضی… در پاسخ می‌نویسم به سلامتی رسیدی؟ کجایی؟ جواب می‌دهد: تو سالن انتظار فرودگاه.
5
برای خرید کفش زمستانی به پاساژ فلان رفته‌ایم. او پیاده می‌شود و من سعی می‌کنم ماشین را در جای پارک یک فرغون جا کنم. ماشین را پارک می‌کنم که ناگهان در را باز می‌کند، می‌نشیند و می‌گوید برویم. توی چشم‌هایش زل می‌زنم و می‌پرسم: گران بود؟ می‌گوید: اصن یه وضی.
6
یعنی آدم ضامن نارنجک بشود بهتر است یا ضامن وام. ضامن نارنجک یک بار عمل می‌کند و خلاص، مرگ یک بار شیون هم یک بار، تازه وقتی ضامن نارنجک را می‌کشی خود ضامن صدمه نمی‌بیند و نارنجک منفجر می‌شود اما ضامن وام شدن پوست آدم را می‌کند. ضامن بیچاره باید گواهی اشتغال به خدمت و نامه‌ي کسر از حقوق و چک بانکی و پرینت حساب و پرینت حقوق و بنچاق خانه و شناسنامه و کارت ملی و قبض تلفن و چند مدرک دیگر بیاورد برای ضامن شدن. بعد وام‌گیرنده‌ی بدبخت یعنی من باید سه تا ضامن جور بکند تا ده میلیون وام بگیرد. ضامن‌ها همه باید کارمند رسمی باشند و صد نوع شرایط دیگر داشته باشند. حالا یک سوال، اینهایی که وام‌های کلان می‌گیرند هم باید ضامن بیاورند و صد نوع فرم پر بکنند یا نه؟ یک سوال دیگر، آیا برای اختلاس هم باید فرمی چیزی پر کرد یا نه فقط جنم می‌خواهد؟ وضی شده ها…
7
سرم پایین بود و داشتم اس‌ام‌اس می‌دادم و فکر ‌می‌کردم ماشین جلویی حرکت کرده که تو نگو حرکت نکرده و آرام کوبیدم پشت ماشین جلویی. یک تاکسی سبز رنگ بود. پیاده شدیم و دیدم رنگ سیاه سپرم روی گلگیر تاکسی مانده و کمی هم فرو رفتگی ایجاد کرد. راننده تاکسی هنوز پیاده نشده شروع کرده بود به داد و بی‌داد که: این همه عجله برای چی؟ کجا می‌خوای بری؟ گفتم: پدر جان عجله ندارم و حواسم نبود و جایی هم نمی‌خواهم بروم، بخواهم بروم هم به خودم مربوط است، شما خسارت بگیر. اما پیرمرد ادامه می‌داد: چته؟ هولی، زدی به ماشین، چرا این همه عجله؟ چته؟ چه می‌کنی با این زندگی؟ چه وضع رانندگیه؟ گفتم: پدر جان بفرما چقدر می‌شه خسارت بدم، تصادف تو تهران چیز عجیبی نیست… اما مگر پیرمرد ول می کرد دایم تکرار می‌کرد: صبر می‌کردی، چقدر تفاوت داره؟ سر می‌بری؟ سر جمع پنج دقیقه دیر رسیدنه، چته؟ چرا زدی؟ چرا آدم باید جلوشو نبینه… شما نمی‌دانید پیرمرد یه بساطی راه انداخته بود، یه وضی بود. بعد از ده دقیقه با پرداخت 20 هزار تومان از دست راننده راحت شدم. 20 تومان را دادم که راحت بشوم و گرنه سه تومن هم به گلگیرش خسارت نخورده بود…
8
توی داروخانه قسمتی بود که فلان می‌فروخت و پسر جوانی مسئول توضیح دادن فلان‌ها بود. این کار خوب است به شرطی که جلوی آن همه آدم که در داروخانه هستند آدم را بلند صدا نکنند و نپرسند آیا تا به حال از فلان استفاده کرده‌ای؟ یعنی چه؟ بچه‌ی مردم داشت از خجالت می‌مرد. عرق کرده بود و سعی می‌کرد جوری از مهلکه در برود ولی مسئول فروش پشت سر هم توضیح می‌داد که این محصول بهمان است و این جوری است و آن جوری و چند نوع مختلف هست و … عاقبت هم یک کیسه کوچک حاوی بروشور محصول با یک اشانتیون داد دست پسر. پسر هم تلوتلوخوران از داروخانه بیرون آمد و با یه وضی از خیابان رد شد که دو بار نزدیک بود تصادف کند. اینها را نوشتم تا بگویم واقعا مرده‌شور فرهنگ‌سازی‌تان را ببرد. خلاص.

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴۴6 شنبه 30 مهر.

این پنجشنبه مهمان اگر هستیم، من و شما

پنج شنبه‌ی این هفته ۲۱ مهرماه از ساعت ۱۷ تا ۱۹ مهمان باشگاه کتاب «اگر» هستم. خوشحال می‌شوم تشریف بیاورید. نشانی کتابفروشی اگر: بلوار کشاورز، خیابان ۱۶ آذر، کوچه عبدی‌نژاد، شماره شش.

از سایت «اگر»: رضا ساکی نویسنده و طنز‌پرداز رادیویی-مطبوعاتی را خیلی‌ها می‌شناسند و آنهایی که نمی‌شناسند حتمن وقتی با او هم‌کلام شوند، ‌ یادشان می‌آید که صدایش را بار‌ها و بار‌ها از رادیو شنیده‌اند. رضا ساکی این روز‌ها با یک کتاب کوچک طنز در بازار کتاب حضور دارد. کتابی که داستان روزهایی سخت است و نمادی است از طنز با هویت فارسی. این کتاب با نام «بابا باتری‌دار می‌شود» و توسط انتشارات گل‌آقا منتشر شده است. تصویرسازی کتاب را هم سلمان طاهری انجام داده است. کتاب درباره روزهای پایانی زندگی پدر رضا است. روزهایی سخت که در سطور این کتاب می‌بینیم چطور به دقایقی به یادماندنی تبدیل شده‌اند.

رویا صدر، طنز‌پرداز پیشکسوت درباره این کتاب می‌نویسد:
 «آفرینش طنز از دل یکی از تراژیک‌ترین موقعیت‌هایی که ممکن است برای یک خانواده پیش بیاید بی‌شک کار دشواری است. «رضا ساکی» در مجموعه داستان به‌هم‌پیوستهٔ «بابا باتری‌دار می‌شود» تلاش دارد که از پس دشواری این کار برآید و نشان دهد چگونه می‌توان در سایهٔ طنز، دردناک‌ترین موقعیت‌ها را تاب آورد و نشکست و به سادگی تسلیم نشد. ساکی در این مجموعه روایت می‌کند که چطور بدن پدرش به میدان نبردی تبدیل می‌شود که هر روز یک قلعه‌اش به دست تومور‌ها فتح می‌شود. او بسیاری از داستان‌ها را بالای سر پدرش نوشته و بسیاری از وقایع و دیالوگ‌ها واقعی است و این واقعی و مستند بودن، ارزش کار او را دو چندان می‌کند.»
رضا ساکی درباره روزگاری که گذرانده است این‌گونه می‌نویسد:
بیست و چهارم مهر ماه سال ۱۳۸۷ به قول عادل فردوسی‌پور برای من روز دراماتیکی بود. پدر یک ماه بود به شدت بیمار شده بود و در بیمارستان بستری بود، آن روز من کارت پایان خدمت‌ام را از پادگان «چکش» در خیابان دماوند گرفتم و به سرعت به سمت بیمارستان «آتیه» رفتم تا آخرین نتیجهٔ آزمایش‌ها را بگیرم و آخرین جواب را از پزشکان معالج پدرم بشنوم.‌‌ همان روز ماراتن زندگی من شروع شد، تشخیص، «سرطان ریهٔ حاد» بود و مدت زمان برای زنده بودن حداکثر یک ماه. آن روز خستگی پانزده ماه خدمت سربازی لعنتی در تنم ماند تا بازی دیگری شروع شود.
باری درد سرتان ندهم، درمان پدر شروع شد و پدرم با روحیه‌ای که داشت به جای یک ماه تا هفتم فروردین ۱۳۸۹ زندگی کرد. اما این همهٔ داستان نیست و قرار هم نیست همهٔ داستان را برای شما تعریف کنم، درد برای من شیرین است و دوست دارم تمام شیرینی آنچه بر من گذشت برای خودم باقی بماند، حالا که به گذشته فکر می‌کنم خوشحال‌ام، از شکست‌ها و پیروزی‌هایش، از شیمی‌درمانی‌های موفق پدر تا عمل‌های ناموفق‌اش، اما…
پدرم با یک بار عمل قلب و باتری گذاشتن در قلب‌اش، نزدیک به ده بار عمل پرنوسکپی ریه، آب سیاه چشم، یک بار عمل سر، لمس شدن تمام بدن از آذرماه ۱۳۸۸، از بین رفتن قدرت تکلم از بهمن ماه ۱۳۸۸ و رفتن به کما از اواخر بهمن ماه به کار خودش در این دنیا پایان داد و رفت.
رضا ساکی ۵ شنبه این هفته ۲۱مهرماه از ساعت ۱۷ تا ۱۹ می‌ه‌مان باشگاه کتاب اگر است، می‌توانید هم با او گپی بزنید و هم کتاب بابا باتری‌دار می‌شود را ورقی بزنید؛ ‌ که برای او کتابی است به وسعت لحظه‌های سختی که گذرانده و با شیرینی روایت کرده است. منتظر دوستان هستیم. نشانی: بلوار کشاورز، خیابان ۱۶ آذر، کوچه عبدی‌نژاد، شماره شش.

بِچِّه محله‌یِ امام رضایُم

«قاسم رفیعا» از شاعران مشهدی است. شعر بسیار زیبایی دارد درباره‌ی «امام رضا» علیه‌السلام که اگر نشنیده‌اید باید حتما بشنوید. این شعر به لهجه‌ی مشهدی سروده شده است و طنزی عالی نیز دارد. در روز تولد «امام رضا» علیه‌السلام این شعرخوانی را از «رادیو ساکی» به مدت دو دقیقه بشنوید و دانلود کنید. مکان شعرخوانی آقای رفیعا در سال 87 و در شب شعر «در حلقه‌ی رندان» است.

مورِ میبینی که شرّ و با صِفایُم بِچِّه محله‌یِ امام رضایُم
زلزلَیُم،‌حادِثَیُم، بِلایُم بِچِّه محله‌یِ امام رضایُم
هر روز جمعه دلومِه مِبِندُم به پینجِله طلا وُ وَرمِگردُم
کار و بارم رِدیفَه با خُدایُم بِچِّه محله‌یِ امام رضایُم
به مو بُگو بیا به قله‌یِ قاف اصلا مو رِ بیزَر همونجِه علاف!
قرار مِرار هر چی بیگی مو پایُم بِچِّه محله‌یِ امام رضایُم
درُغ‌ مُرُغ نیست می‌یونِ ما باهم الان به عنوان مثال تو حرم
چند روزه که تو نخ کِفترایُم بِچِّه محله‌یِ امام رضایُم
چشم مورِگیریفته چنتا کِفتر گفته خودش: چنتاشه خواستی وَردَر
الان دِرُم خادمارِ مِپایُم بِچِّه محله‌یِ امام رضایُم
کفترارِ که بُردم از روگنبد مُرم مو واز تو نخِ رفت وآمد
تو نَخشهِ‌یِ او گنبد طلایُم بِچِّه محله‌یِ امام رضایُم
گنبدهِ نصبِ شب مِدَه به دستُم او گفته:‌ هر وخ که بی‌یِی مو هستُم
مویُم که قانع و بی ادعایُم بِچِّه محله‌یِ امام رضایُم
وختهِ می‌بینُم توی عالم همه ازش میگیرن وَ مِگن واز کمه
گنبدشهِ اگر بِدَه رضایُم بِچِّه محله‌یِ امام رضایُم
گنبد ومُمبد نموخوام باصِفا سی ساله پای سفره‌یِ ای آقا
منتظر یک ژتون غذایُم بِچِّه محله‌یِ امام رضایُم