ما شجریان را زندگی می‌کنیم

هنر شجریان هنری موزه‌ای نیست، فانتزی نیست، مال روی طاقچه و توی کمد نیست، پز نیست، ادا نیست، عتیقه نیست… هنر و صدای شجریان خود زندگی است. ما شجریان را زندگی کرده‌ایم، می‌کنیم و خواهیم کرد.
شنیدن صدای شجریان کار هر روزه‌ی ماست. در غم‌ها و شادی‌ها، در سختی‌ها و گشایش‌ها. هنر و صدای شجریان رزق روح بسیاری از ماست. نباشد، زندگی چیزی کم دارد. مثل صدای بنان و دیلمان‌اش که اگر نباشد، زندگی‌ها چیزی کم دارند.

یکم مهر روز تولد آقای شجریان است. خسرو آواز ایرانی. کسی که بسیاری از ما با هنر و صدای او بزرگ شده‌ایم و زندگی کرده‌ایم. می‌دانیم کدام آواز برای کدام شرایط مناسب است و کدام تصنیف حال‌مان را خوب می‌کند و کدام آواز خراب‌ترمان می‌کند و کدام تصنیف دیوانه‌مان. مثلا آلبوم «آهنگ وفا» جان می‌دهد برای جاده‌ای کوهستانی در لرستان، «همایون مثنوی» برای شبی در کلاردشت روی ایوان، «درخیال» برای غروبی تنگ و تنها، «آرام جان» برای خلوتی خودمانی، «آستان جانان» برای خیابان‌گردی‌های بعد از مشکاتیان، «نوا و مرکب‌خوانی» برای پرت شدن به کودکی و…

اما چرا چند نسل شجریان را زندگی کرده‌اند و بی‌تعارف دیگران را زندگی نکردند یا کمتر زندگی کردند؟ مشخص است چون شجریان چند وجهی، شامل شجریان خواننده، شجریان خطاط، شجریان سازنده‌ي ساز، شجریان قاری، شجریان نوازنده، شجریان روشنفکر، شجریان منتقد، شجریان خاک پای مردم ایران، شجریان شعرشناس و … همراه با زندگی‌ مردم و تحولات اجتماعی جلو آمده است و  و اصلا همین نکته است که هنر و صدای او را تاریخ‌ مصرف‌دار و لوکس نکرد و آلبوم‌های شجریان چه در دوره‌ي صفحه، چه در دوره‌ي کاست، چه در دوره‌ي سی‌دی و چه در دوره‌ي دی وی‌دی ویترینی نشد و همیشه جایشان در دستگاه‌های پخش صوت بوده و هست. این گونه است که ما با شجریان زندگی نمی‌کنیم؛ شجریان را زندگی می‌کنیم.

و حالا با کارتون «سلمان طاهری» عزیز به آقای شجریان تولد مبارکی می‌گوییم:

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می‌کوبه

می‌خواهند نابودت کنند که سرداری جز سردارهای خودت آورده‌اند.

نمی‌دانم هنوز هم در جایگاه آتیشی‌ها این ترانه را می‌خوانند یا نه، اگر نمی‌خوانند بدانید روزگاری این ترانه ترانه‌ی محبوب هوادارن پرسپولیس بود:

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می‌کوبه
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده
برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده…

از پرسپولیس هیچ چیز نمانده است. هر چه هست یادگاری است و در موزه. سیاست این تیم بزرگ و پرطرفدار را نابود کرد. سیاست‌مداران این تیم را نابود کردند. برگی دیگر از افتخارات دولت‌های نهم و دهم. متاسفم.

بلاتکلیفی ورثه در ارتباط با فروش عمارت مرحوم «مینایی»

خانه‌های قدیمی تهران یکی پس از دیگری یا خراب می‌شوند یا در خطر خراب شدن قرار می‌گیرند. یکی از این خانه‌ها خانه‌ی مرحوم «مینایی» است که چندی است بوی الرحمن‌اش بلند شده است. «نصرالله حدادی» مورخ، تهران‌شناس و روزنامه‌نگار در روزنامه‌ي همشهری «محله» مقاله‌ای در این باره نوشته‌اند که در وبلاگ بازنشر می‌کنم شاید بازنشر و خبررسانی مداوم در این باره بتواند از خراب شدن آثار فرهنگی و ملی جلوگیری کند. از دوستان و همکاران همشهری «محله» هم بسیار سپاس‌گزارم که متن این مقاله را در اختیارم قرار دادند.

اندكي بالاتر از ميدان منيريه، تقريباً روبروي مسجد زيبا و تاريخي فخريه، 2 كوچه بن‌بست بلند و كوتاه، با ما از زمان‌هايي مي‌گويند كه خيابان ولي‌عصر (عج) خاكي بود و بلند و باريك به سمت خندق شمالي شهر تهران مي‌رفت.
كوچه‌هاي «كامرانيه» و «ناصرخان انشا» امروز نام كوچه كامرانيه همچنان باقي است، اما كوچه ناصرخان انشا به نام شهيد «مسلم كريمي‌طينت» تغيير يافته است.
قريه كامرانيه را در منطقه يك شهرداري تهران، به عنوان منطقه‌اي ييلاقي در روزگاران گذشته مي‌شناسيم. روستا و قريه‌اي كه «كامران ميرزا نايب‌السلطنه» يكي از فرزندان ناصرالدين شاه قاجار در تبول خود داشت و نامش به روزگار ما هم رسيده و كوچه كامرانيه نيز ايضاً چنين حكايتي دارد. او كه در پايين دست اين كوچه به همراه مادرش منيرالسلطنه دم و دستگاهي داشت، هنوز هم لقب او و مادرش در محله ما باقي مانده و گويا خودش يا اولاد و ؟؟؟ خيلي دلشان مي‌خواست كه اين القاب پرطمطراق باقي بمانند به همين دليل از شمال تا جنوب شهر، كامرانيه داريم.
نمي‌دانم، شايد اين از بخت بد منطقه 11 است كه نام و لقب زنده‌ياد ميرزاتقي‌خان اميركبير به نالايقي همچون كامران ميرزا داده شد تا نام اميريه در مقابل نام شايسته اميرآباد قرار گيرد. همچنين تصوير تمام قد خاندان خيانت‌پيشه فراشبافي دربار قاجار و جاني بالفطره حاج علي خان حاجب‌الدوله در موزه مقدم، كه همچون داغ ننگي بر دل دوستداران اين سرزمين باقي مانده است.

ادامه خواندن “بلاتکلیفی ورثه در ارتباط با فروش عمارت مرحوم «مینایی»”

الان اوضاع خیلی بهتر شده

1

اوایل دهه‌ي هفتاد بود. پدرم ماشین نداشت، یعنی یک پیکان داشت اما ماشین را فروخت تا پول‌اش را بزند به زخم زندگی یعنی هزینه‌ی درس و مدرسه‌ی من. آن وقت‌ها مثل حالا نبود و مدل‌هایی از ماشین توی بورس بود که حالا هیچ نشانی از آنها در خیابان‌ها نیست. در همان دوران بی‌ماشینی و کم‌پولی پدر، رفیقی داشتیم که به تویوتا کرون crown پدرش می‌گفت لگن و هر وقت از جلوی خانه‌شان رد می‌شدیم می‌گفت اینم از لگن بابام.

چند سال بعد پدرم یک پیکان پژویی (به پیکانی می‌گفتند که موتور پژو 504 داشت) خرید و پدر دوستم یک میتسوبیشی گالانت. خلاصه در تمام دهه‌ي هفتاد خانواده‌ي ما از خانواده‌ی رفیق‌مان عقب بود و قیمت خانه‌ی ما با قیمت لگن بابای رفیق‌مان برابری می‌کرد و حالا بعد از گذشت بیست سال دارم به این فکر می‌کنم که من در آن سال‌ها چطور با کسی رفاقت می‌کرده‌ام که به تویوتای پدرش می‌گفته لگن. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم اصن با یه وضی بزرگ شده‌ایم…

2

توی تئاتر نشسته بودم و محو دیدن یک پرده‌‌ی حساس از نمایش بودم که ناگهان بغل دستی‌ام در حالی که تا کمر زیر صندلی رفته بود شروع کرد به حرف زدن با موبایل که: جونم، عزیزم، قربونت برم، فدات بشم، بمیرم… و با این که سعی می‌کرد آرام حرف بزند ولی صدایش توی سالن می‌پیچید. تماشاگران برای این که او را ساکت کنند شروع کردند به سیس سیس کردن و چون سیس سیس کردن جواب نداد چند نفر سعی کردند با چند جمله‌ي معترضانه‌ی کوتاه او را خاموش کنند. بعد چند نفر دیگر به آن چند نفر که سعی می‌کردند با چند جمله‌ي معترضانه‌ی کوتاه او را خاموش کنند اعتراض کردند که این کار شما اوضاع را بدتر می‌کند، بعد چند نفر دیگر به آن چند نفر که به آن چند نفری که سعی می‌کردند با چند جمله‌ي معترضانه‌ی کوتاه او را خاموش کنند پریده بودند، پریدند که کار شما از آنها بدتر است… خلاصه میان آن همه شلوغی چشمم افتاد به بازیگران صحنه که همان طور خشک‌شان زده بود و به جمعیت نگاه می‌کردند. بغل دستی هم همچنان همان زیر بود و من از میان داد و فریادها می‌شنیدم که چیزهایی درباره‌ي اشتباه کردن می‌گفت و مثل قناری از کسی که آن طرف خط بود عذر می‌خواست و شما نمی‌دانید بازیگران با چه وضعی آن پرده‌ را تمام کردند و بغل دستی با چه وضعی تلفن را قطع کرد…

3

توی صف یکی از فست‌فودفروشی‌های بالای شهر ایستاده‌ام. پسری بلند قد جلوی من است که قیمت ساعت گَلِ دستش با حقوق ماهانه‌ی من برابری می‌کند. جلوتر از او مردی ایستاده که قیمت کفش‌اش به اندازه‌ي نصف حقوق ماهانه‌ی من است. جلوتر از او پسری هست که قیمت کمربندش برابر با حقوق اضافه کاری من است. جلوتر از او جوانکی ایستاده که قیمت عینک دودی‌اش برابر با هزینه‌ی اقامت و سفر خانواده‌ی ما به شمال کشور است. جلوتر از پیرمردی ایستاده که قیمت عصای دستش برابر با هزینه‌ی خرید قبر برای فامیل من در بهترین نقطه‌ی بهشت زهرا است. جلوتر از او کسی نایستاده‌ است به پشت سرم هم جرات نمی‌کنم نگاه کنم چون می‌دانم آنجا هم اصن یه وضی است.

4

آقای امور مالی اداره می‌گوید چون شما سه سال پیش، سه میلیون تومان وام گرفته‌اید امسال بیشتر از دو میلیون تومان وام به شما تعلق نمی‌گیرد. می‌گویم وام امسال من چه ربطی به سه سال پیش دارد؟ می‌گوید رییس دستور داده‌اند هر کارمند در طول پنج سال فقط پنج میلیون تومان وام بگیرد نه بیشتر. می‌گویم یعنی اگر سه سال پیش درخواست وام پنج میلیونی می‌دادم موافقت می‌کردید؟ توی چشمانم زل می‌زند و می‌گوید خیر آن موقع این قانون نبود و قانونی دیگر اجرا می‌شد، قانون هر کارمند در طول ده سال فقط می‌تواند سه میلیون تومان وام بگیرد اجرا می‌شد، الان اوضاع خیلی بهتر شده اصن یه وضی شده…

از «چلچراغ» شماره‌ی ۴42 شنبه 26 شهریور.

چنگیزخان مغول و خرس‌های سمیرم

در همان صفحه‌های نخست «تاریخ جهانگشا» بعد از دیباچه، فصلی هست با عنوان «ذکر قواعدی که چنگیز خان نهاد و یاساها که فرمود». «محمد جوینی» در این فصل درباره‌ی چگونگی شکل‌گیری یاسا و خط و قانون در میان قبایل مغول بحث می‌کند و چند قانون مهم را که چنگیزخان بنا نهاده است برمی‌شمرد، مثلا:
«و از آنچ یاسای چنگیز خان است که همه‌ی طوایف را یکی شناسند و بر یکدیگر فرق ننهد عدول نجویند..» و غیره.

یکی از آن قوانین و تاکیدات چنگیزخان، شکار کردن است و تاکید بر شکار کردن، شیوه‌ی شکار کردن، شیوه‌ی کشتن شکار و شیوه‌ی آوردن شکار در تیررس خان. البته این تاکید بر شکار کردن هم بی‌دلیل نبوده است چون غرض مجرد شکار نیست:
«… و کار صید را بجد داشته است و گفته که صید وحوش مناسب امیرِ جیوش است که چون صیادان به شکاری رسند بر چه شیوه آن را صید کنند و صف چگونه کشند و بر حسب قلت و کثرت مرد بر چه شیوه شکاری را در میان آرند و چون عزیمت شکاری خواهند کرد بر سبیل تجسس مردان بفرستند و مطالبه‌ی انواع و کثرت و قلت صید بکنند و چون به کار لشکر اشتغال نداشته باشند دایما بر صید حریص باشند و لشکر را بر آن تحریض نمایند و غرض نه مجرد شکار باشد بلک تا بر آن معتاد و مرتاض باشند و بر تیرانداختن و مشقت خوگر شوند…»

اما خان مغول چگونه شکار می‌کرده است؟ آن چه جوینی حکایت می‌کند مو بر تن آدم راست می‌کند و بعید می‌دانم کسی با خواندن این سطرها بر خود نلرزد و از درندگی و سبعیت و پستی مغولان خشمگین نشود. جوینی روایت می‌کند که در اول زمستان خان فرمان شکار می‌داده است و لشکرها هر کدام وظیفه‌ای بر عهده می‌گرفته‌اند و از جانبی حرکت می‌کرده‌اند و در مسیر  حرکت حلقه‌هایی تشکیل می‌داده‌اند و حیوانات را به تدریج و آهستگی تا قتل‌گاه می‌رانده‌اند و محافظت می‌کرده‌اند تا حتا یک حیوان از حلقه بیرون نرود و فرار نکند و اگر کسی باعث فرار حیوانی می‌شده است او را حتا می‌کشته‌اند و یا در حد مرگ تادیب فراوان می‌کرده‌اند. این کار روزها طول می‌کشیده است و وقتی که حلقه‌ها به هم می‌رسیده است خان را خبر می کرده‌اند و لشکریان دور حیوانات حلقه می‌زده‌اند و بعد شروع به کشتار می‌کرده‌اند و آن قدر از حیوانات می‌کشته‌اند تا بزرگان قوم از سوی حیوانات به شفاعت‌خواهی مي‌آمده‌اند تا خان بقیه‌ی آنها را ببخشد. آن چه روایت جوینی را تکان دهنده می‌کند این است که می‌نویسد:
«میان حلقه، صنوف وحوش در بانگ و جوش آمده و انواع سباع و در زَفیر و خروش پندارند که وعده‌ی «و اذا الوُحُوشُ حُشِرَت» درآمد، شیران با گوران خوگر گشته سِباع با ثَعالب مستانس شده ذئاب با ارانب ندیم آمده…»
یعنی حیوانات در آن حلقه از ترس مغولان به یکدیگر پناه می‌برده‌اند و کمک حال هم بوده‌اند، شیران با گورها، گرگ‌ها و روباه‌ها و خرگوش‌ها و دد و دام در کنار هم از دست ددمنشی مغولان نعره و زَفیر و جیغ و داد و فریاد می‌کرده‌اند تا شاید خلاصی پیدا کنند. جوینی ادامه می‌دهد:
«در عهد قاآن برین شیوه زمستانی شکار کردند و قاآن بر سبیل نظاره و تفرج بر بالای پشته‌ای نشسته بود، حیوانات از هر صنفی روی به تخت‌گاه او نهادند و در زیر پشته بانگ و فریاد بر مثال دادخواهان برآوردند. قاآن بفرمود تا همه‌ی حیوانات را اطلاق کردند و دست تعرض از ایشان کوتاه»

حالا این درنده‌خویی مغولی را بگذارید کنار شاهکاری که هم‌وطنان‌مان در سمیرم از خود نشان دادند و یک ماده خرس و دو توله‌اش را با این وضع کشتند. + (فیلم به شدت تکان دهنده است)
فکر کنید آن وقت که چنگیزخان حیواناتِ داخل حلقه را کشتار می‌کرده‌ است هزاران صدا مثل ناله‌ی این توله خرس به آسمان بلند می‌شده است که عاقبت دل چنگیز را هم به درد و رحم می‌آورده است اما دریغ از ذره‌ای رحم در دل شکارچی‌های حاضر در این صحنه. این روزها دیگر امثال چنگیز برایم نماد خشونت و درندگی و بی‌شرفی نیستند. این روزها هم روی چنگیز سفید است هم روی شاهزادگان قجری از بس که میان‌مان حیوان هست.

لودرها و خانه‌های قدیمی تهران، این بار خانه‌ی پدری پروین اعتصامی

داستان خراب کردن خانه‌های قدیمی در تهران و دیگر شهرها داستانی است پر آب چشم. بعد از خراب کردن خانه‌ی «صداقت» در تهران حالا چند خانه‌ی قدیمی دیگر از جمله خانه‌ی پدری پروین اعتصامی در خطر تخریب قرار گرفته‌اند. دوستان و همکاران روزنامه‌نگار و شبکه پنج سیما و رادیو تمام تلاش خود را کرده‌اند تا از خراب شدن خانه‌های دیگر جلوگیری کنند و تا به حال مانع از تخریب خانه‌ی پدری پروین شده‌اند ولی مسایلی درباره‌ی خانه‌های قدیمی وجود دارد که ممکن است همین روزها شاهد خراب شدن آنها نیز باشیم. به همین دلیل متن گزارشی را که «نصرالله حدادی» مورخ، تهران‌شناس و روزنامه‌نگار درباره‌ی این قضایا نوشته است در وبلاگم بازنشر می‌کنم و از دوستان و همکاران همشهری «محله» هم بسیار سپاس‌گزارم که متن این گزارش را در اختیارم قرار دادند.

شاید بازنشر و خبررسانی مداوم در این باره بتواند از خراب شدن آثار فرهنگی و ملی جلوگیری کند و شهرداری‌چی‌ها را به خود بیاورد، چون آقایان انگار همه چیز را دایورت کرده‌اند و چیزی که برای‌شان مهم نیست خانه‌های قدیمی است، مثل دریاچه به آن گندگی که از سنگ صدا درآمد ولی از مسئولین خیر.

مسئول تخریب نمادهای فرهنگی کیست؟

در خبرها آمده بود: «بلاتكليفي موجود در سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري به تهران آسب رسانده است.» ديروز در جلسه علني شوراي اسلامي شهر تهران «احمد مسجدجامعي» عضو كميسيون فرهنگي شورا، طي تذكري از بي‌توجهي‌هاي صورت‌گرفته نسبت به هويت و تاريخ تمدن شهر تهران انتقاد كرد. وي با اعلام اينكه ظرفيت‌هاي ميراثي و تاريخي شهر تهران استثنايي است، گفت: در حالي كه امارات عربي متحده با جمع‌آوري درهاي فرسوده از روستاهاي ايران و بازسازي آن براي خود تاريخ مي‌سازد، اما در عوض، تاريخ، تمدن، هويت و روح شهر تهران انگار در دست فراموشي است.

ادامه خواندن “لودرها و خانه‌های قدیمی تهران، این بار خانه‌ی پدری پروین اعتصامی”

به دیدن «فیل» دعوت شده‌اید

نمایش اپیزودیک «فیل» نوشته‌ی «ریموند کارور» داستان‌نویس آمریکایی است که «حمیدرضا نعیمی» آن را به نمایشنامه تبدیل کرده است. نمایش «فیل» دارای سه بخش و داستان مجزا است اما فصل مشترک آن‌ها بررسی اساس روابط خانوادگی است.
در این نمایش که هر روز تا پایان مهر و از ساعت ۳۰: ۱۹ در سالن سایه تئاتر شهر به صحنه می‌رود، بهاره رهنما، خسرو شهراز، یعقوب صباحی، حمیدرضا نعیمی، روح‌الله کمانی، بهناز سلیمانی، الهام شعبانی و سعیده آجرلی ایفای نقش می‌‌کنند. «فیل» نخستین تجربه‌ی «بهناز نازی» در کارگردانی نمایش است.

بچه بیرون می‌خواهد

تمام طول هفته‌‌ی گذشته به این موضوع فکر می‌کردم که ما وقتی بزرگ یا بزرگ‌تر شدیم، زن گرفتیم و بعد بچه‌دار شدیم بچه‌هایمان را هیچ جا نمی‌توانیم ببریم. دریاچه‌ی ارومیه که کارش تمام است، زاینده‌رود که خشک است، سی و سه پل که ترک برداشته است و عنقریب است بریزد، تخت جمشید که پر شده است از یادگاری و گل‌سنگ، کاخ گلستان که گیر افتاده بین دادگستری و وزارت بازرگانی و طرح بازار، خزر که پر شده از شیشه‌ی دلستر و آب معدنی و چیزهای دیگر، جنگل گلستان که زباله‌دانی شهرهای عباس‌آباد و کلاردشت است، بلوط‌های لرستان و کردستان که دایم در حال سوختن هستند… خلاصه هر جا آبی یا درختی یا بنایی بوده در حال تخریب و احتضار است و چند سال دیگر چیزی برای فرزندان ما باقی نمی‌ماند که آنها را ببریم ببینند.

راست‌اش در طول هفته‌ی گذشته با خودم قرار گذاشتم زن نگیرم و اگر گرفتم بچه‌دار نشوم چون بچه را که نمی‌توانم مثل ماهی یا قناری یا کفتر در خانه نگهداری کنم، بچه جنگل می‌خواهد، کوه می‌خواهد، دریا می‌خواهد، دریاچه می‌خواهد… بعد بچه بزرگ می‌شود می‌رود کتاب‌های تاریخی را می‌خواند و می‌فهمد در شمال غربی ایران دریاچه‌ای به آن گندگی بود بعد یقه‌ي من را می‌گیرد که با دریاچه چه کردید؟ آن وقت چه دارم به او بگویم؟ بگویم دریاچه را با بیل خشک کردیم؟ بگویم شب خوابیدیم صبح پاشدیم دیدم دریاچه نیست؟ بگویم کتاب‌ها دروغ نوشته‌اند؟ چه بگویم؟ چه دارم که بگویم جز این که بگویم اصن یه وضی بود آن موقع!

از «چلچراغ» شماره‌ی 441 شنبه 19 شهریور.

تخفیف پاییزه محصولات گل‌آقا و «بابا باتری‌دار می‌شود»

از گل‌آقا: اين روزها از هر كوچه و خياباني كه بگذريد حال و هواي شروع مدرسه را مي‌بينيد. فروشهاي ويژه كتابفروشي‌ها و محصولات مدرسه هم شروع شده. انتشارات گل‌آقا هم تصميم گرفته تا آخر مهر ماه به كليه خريداران محصولات گل‌آقايي ده درصد تخفيف بدهد. اين فرصت خوبيست كه اگر چند كتاب يا محصول را مي‌خواهيد همين الان از اين فرصت استفاده كنيد و با هم سفارش دهيد. البته احتمالا خبر گذر فرهنگي تهران را شنيده‌ايد، جشنواره‌ي تابستاني «گذر فرهنگي تهران» از ۱۵ تا ۲۵ شهريورماه از سوي جمعي از ناشران و کتاب‌فروشي‌هاي راسته‌ي خيابان کريمخان برپا مي‌شود. محصولات گل‌آقا و «بابا باتری‌دار می‌شود» هم در نشر چشمه در اين گذر فرهنگي قرار دارد كه مي‌توانيد از تخفيف اين جشنواره هم استفاده كنيد.

البته يك بسته ويژه هم براي علاقمندان به نشريات داريم، شامل چهار مجموعه مجله بچه‌ها گل‌آقا؛ هر مجموعه شامل ۱۰ شماره در سالهاي مختلف، ويژگي اين شماره ها اين است كه اولا نشريه بچه‌ها گل‌‌‌‌‌آقا به صورت جداگانه فروخته نمي‌شود و اين مجموعه ها در تعداد محدود آماده شده‌اند. ثانيا نشريات بچه‌ها گل‌آقا به دليل نثر ساده براي آموزش زبان فارسي براي نوآموزان مفيد است. قيمت هر مجموعه ۳۰۰۰ تومان است.

براي تهيه اينترنتي كتاب‌ها به گلسنتر برويد و يا هزينه كتاب را به شماره حساب ۰۱۹۰۷۱۱۷۰۶ بانك تجارت شعبه آپادانا نوبخت به نام پوپك صابري فومني-نشر گل‌آقا واريز و فيش پرداختي را به شماره ۸۸۷۹۳۰۱۱ فكس و يا به نشاني تهران. صندوق پستي ۱۹۳۹۵/۴۹۳۶ بفرستيد ‌و يا با شماره تلفن ۸۸۷۹۳۰۱۲ الي ۴ تماس بگيريد.

حتا قذافی را

تراژدی یک مرد مسخره، قسمت چهارم

ديروز عصر توي خيابان قدم مي‌زدم كه ديدم پدري، پسرش را با يك گوش بلند كرده و دارد با او حرف مي‌زند. پسر با يك گوش آويزان بود و پدر دايم تكرار مي‌كرد چرا گفتي و پسر فقط نگاه مي‌كرد و دست و پا مي‌زد. خودم را به سرعت به پدر رساندم، گفتم چه كار‌داري مي‌كني؟ گوش بچه كنده شد! گفت به شما مربوط نيست. گفتم بگذار پايين بچه را، حالا مگر چه گفته كه اين جور با گوش بلندش كرد‌ه‌اي؟ گفت در مسايل خانوادگي ما دخالت نكن و باز تكرار كرد كه چرا گفتي؟ گفتم مگر چه گفته؟ اسرار «ناسا» را فاش كرده مگر؟ نكن، گوش بچه كنده شد. خلاصه به هر ضرب و زوري بود كاري كردم كه بچه را گذاشت زمين. گفتم اين كار شما مصداق بارز و علني كودك‌آزاري است، باز تكرار كرد بچه خودم است هر طور دوست داشته باشم ادبش مي‌كنم. چارديواري اختياري. گفتم اولا اين بچه است و چارديواري نيست دوما امروزه چارديواري هم اختياري نيست و همسايه به هزار دليل از جمله داشتن سگ و ماهواره مي‌تواند از شما شكايت كند و… گفت ماموري؟ گفتم: خير وكيلم. گفت خطبه عقد مي‌خواني؟ گفتم شوخي بي‌مزه‌اي بود. گفت مي‌روي پي كارت يا زنگ بزنم 110؟ گفتم به چه جرمي؟ گفت به جرم مزاحمت براي نواميس… مي‌روي يا بزنم؟ گفتم هيچ چيز را نمي‌تواني ثابت كني كه ناگهان شروع كرد به داد و هوار كه اي مردم كجاييد كه در روز روشن به ناموس آدم… ديدم هوا پس شد و الان است كه مردم بريزند سرم، با اين تهمت ناموسي جوان‌مرگم كنند، گفتم باشد من رفتم، فقط جان مادرت اين بار بچه را از هر دو تا گوش بلند كن بلكه كمتر دردش بيايد. اين كار در دنيا سنگين‌ترين جرم است، حتی قذافي را به جرم اين همه آدم‌كشي با يك گوش بلند نمي‌كنند. كمي دويدم و از صحنه دور شدم.

باز آرام‌آرام قدم مي‌زدم كه يكي از پشت روي شانه‌ام زد. با ترس و لرز كمي خم شدم و برگشتم. همسايه‌مان بود، متعجب گفت ترسيديد؟ گفتم بله، چند دقيقه پيش درگير يك پرونده ناموسي بودم، فكر كردم آنها پيدايم كرده‌اند. گفت پس چرا خم شديد بعد برگشتيد. گفتم اين طوري اگر كسي بخواهد اول روي شانه شما بزند و بعد مشت محكمي روي صورت‌تان بكوبد مشتش به هوا مي‌خورد، قبلا در يكي از پرونده‌ها يك نفر اين حركت را به من زد و استخوان گونه‌ام شكست. بگذريم امري بود؟ گفت راستش مي‌خواستم درباره پسرم با شما حرف بزنم، دارد آبروي من را مي‌برد، با «هدفون» مي‌رود توي كوچه آهنگ گوش مي‌كند و هي سرش را تكان‌تكان مي‌دهد. دوره ما كه از اين چيزها نبود. گفتم بله نبود، آن وقت‌ها هنوز ام‌پي‌تري پلير اختراع نشده بود، حتي واكمن هم نبود. حالا مگر اشكالي دارد؟ گفت، مي‌ترسم از اين ترانه‌هاي عاشقانه گوش بدهد منحرف بشود. گفتم: آدم با ترانه‌هاي عاشقانه منحرف نمي‌شود كه! گفت: ترانه‌هاي غربي گوش مي‌كند، چون دايم سرش را مي‌جنباند. آنها خيلي خطرناك‌ترند. گفتم مگر با چهارمضراب نمي‌شود سر جنباند؟ گفت من بحث محتوايي دارم، كاش همان موسيقي اصيل ايراني خودمان را كه از عمق فرهنگ غني‌مان سرچشمه مي‌گيرد گوش بدهد. گفتم همان جا هم محتواي عاشقانه هست، مثلا: «گفته بودي كه شوم مست و دو بوست بدهم، وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم نه يك.» يا… گفت ادامه ندهيد، اين اشعار مشكلاتي بيش از مشكلات عاشقانه دارند. خدا خير ندهد اين شاعران را، خدا بيامرز حافظ مگر شعر خوب كم گفته است كه جوانان سراغ اين اشعار بي‌محتوا مي‌روند؟ مي‌ترسم فردا برود خسرو و شيرين يا فرهاد و شيرين بخواند. اصلا يعني چه؟ وقتي جوان يك‌بار قصه خسرو و شيرين و يك‌بار قصه فرهاد و شيرين را مي‌خواند هزار سوال برايش مطرح مي‌شود. اين بچه را فردا روز چطور جمع كنم؟ سخنراني همسايه كه تمام شد من هم چند دقيقه‌اي سخنراني كردم و چون حوصله بحث نداشتم با او همراهي و پيشنهاد كردم كه چنين بچه بازيگوشي را بايد از يك گوش آن هم در ملأعام و درست در محل جنايت آويزان كرد تا درس عبرتي باشد براي همه. همسايه كه خوب به حرف‌هاي من گوش مي‌كرد، گفت: بچه50 كيلويي را چطور با يك گوش بلند كنم؟ گفتم: با جرثقيل.

در «شرقِ» یکشنبه 13 شهریور 90، شماره‌ی پیاپی ۴10 دوره‌ی جدید، منتشر شده است.