60 هزار نفر که چیزی نیست

تراژدی یک مرد مسخره، قسمت سوم

تمام پريروز به بحث سياسي با رفقا گذشت. يكي از رفقا اعتقاد دارد دموكراسي يعني اينكه مردم يك كشور شورش كنند، بريزند توي خيابان و مغازه‌ها را غارت كنند و بعد دولت غرامت مغازه‌دارها را بدهد و به مردم هم كاري نداشته باشد. يكي ديگر از رفقا اعتقاد دارد تحولات انگليس تحت تاثير تحولات كشورهاي عربي است و از اين بابت هم بسيار خوشحال است و براي خوشحالي دليل محكمي دارد و مي‌گويد: يك قرن است آنها دارند حوادث مربوط به ما را دنبال مي‌كنند، حالا نوبت ماست حوادث مربوط به آنها را دنبال كنيم. حالا كه به حرف‌هاي خودم و رفقا فكر مي‌كنم مي‌بينم كلا پريروز را به بطالت گذرانده‌ام چون اگر كار جهان با بحث سياسي درست مي‌شد الان اوضاع‌مان يعني اوضاع جهان اين طوري نبود. البته يكي از رفقا اعتقاد دارد منبع بحث سياسي، شكم پر است و به همين دليل است ما ايراني‌ها زياد بحث سياسي مي‌كنيم ولي مردم سومالي اصلا نمي‌دانند بحث سياسي يعني چه، چون با شكم به كمر چسبيده كه آدم نمي‌تواند حرف بزند چه رسد به بحث سياسي.

ديروز توي كوچه يكي از بچه‌هاي همسايه پرسيد: ويژگي‌هاي يك جامعه چند صدايي چيه؟ گفتم: چرا از من مي‌پرسي؟ گفت: پدرم مي‌گويد شما از مسايل اجتماعي سر درمي‌آوريد و در اين زمينه تحقيق كرده‌ايد. گفتم: جان پدرت جاي ديگر نگو من درباره چيزي تحقيق كرده‌ام، اصلا هر جا نشستي بگو فلاني ديوانه است ولي سوال هم داشتي يواشكي بيا بپرس، خلاصه كمي توضيح دادم كه جامعه اگر فلان و بهمان باشد مي‌شود چند صدايي و چند صدايي خوب است و فقط در موسيقي است كه تك صدايي لذت‌بخش است و فقط كمانچه كلهر و پيانوي كلايدرمن است كه تكي به دل مي‌نشيند، بقيه جاها بايد صدا از چند جا دربيايد. پسرك كه رفت من هم رفتم خانه، طبق عادت تلويزيون را روشن كردم كه ديدم در يك برنامه چند صدايي آقايان فتح‌الله‌زاده و مايلي‌كهن دارند مرافعه‌‌اي مي‌كنند آن سرش ناپيدا. برنامه كه تمام شد براي رفع ملال برگشتم به كوچه تا قدم بزنم. دوباره پسرك را ديدم، صدايش كردم و چند دقيقه‌اي درباره بدي‌هاي جامعه چندصدايي براي‌اش حرف زدم. گفت: شما يك ساعت پيش كه برخلاف اينها را گفتيد، گفتم: الان حرف من اين است، در جامعه چندصدايي دايم مرافعه است و آدم سردرد مي‌گيرد. گفت: پس جامعه بايد مثل كمانچه‌ زدن كلهر باشد؟ گفتم: بله؟ گفت: كمانچه پشت باز يا پشت بسته؟ گفتم: بچه جان اصلا دست از سر جامعه بردار، شر درست نكن. گفت: فقط يك سوال ديگر دارم ولي در زمينه موسيقي، گفتم: بپرس، گفت: شما تا به حال ديده‌ايد كسي سرنا را از سر گشادش بزند؟ گفتم: منظورت چيست؟ گفت: چرا مي‌گويند آواز دهل شنيدن از دور خوش است؟ چرا آب كه سر بالا مي‌رود قورباغه ابوعطا مي‌خواند؟ نمي‌دانم چند كوچه ولي تا دور ميدان دنبال‌اش كردم بلكه آدم بشود كه نشد.

با اعصاب داغان به خانه برگشتم و باز طبق عادت رفتم سراغ تلويزيون، برنامه فخيمه «خنده بازار» روي آنتن بود. به غايت خنديدم و اذعان مي‌كنم اين برنامه مي‌تواند تمام مشكلات بشري را در همه زمينه‌ها حل و بعد فصل كند. آنقدر خنديدم كه دلم درد گرفت، واقعا بازيگران اين برنامه خيلي خوب اداي ديگران را در مي‌آورند، اصلا اين روزها ما نياز داريم اداي همديگر را در بياوريم، من خودم وقتي بچه بودم اداي همه فاميل را در مي‌آوردم و آن موقع هم فاميل ما نياز داشت يكي اداي بقيه را دربياورد. دوباره از خانه بيرون رفتم كمي قدم زدم و شب برگشتم.

باز طبق عادت تلويزيون را روشن كردم، در برنامه «هفت» ميهمانان و منتقدان درباره دوربين روي دست حرف مي‌زدند، يكي مي‌گفت دوربين روي دست اداست و يكي مي‌گفت دوست دارم دوربين را روي دست بگذارم، چند كانال آن طرف‌تر آقاي مربي مي‌گفت: تماشاگران خودشان به نفع من شعار مي‌دهند، من كه نمي‌توانم به 60 هزار نفر خط بدهم. با خودم گفتم شما شايد نتوانيد ولي انصافا 60 هزار نفر كه چيزي نيست.

در «شرقِ» یکشنبه 30 مرداد ۹۰، شماره‌ی پیاپی 401 دوره‌ی جدید، منتشر شده است.

3 دیدگاه برای “60 هزار نفر که چیزی نیست”

  1. سلام. آقاي ساكي واقعا ازتون ممنونم.من كه واقعا خوشحالم شما در راديو ماندگار شديد.فايلهايي كه لازم داشتم رو دانلود كردم . ممنون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *