برای روز مبادا

تراژدی یک مرد مسخره، قسمت دوم

دیروز اصلا حالم خوب نبود. رفتم بیمارستان، آزمایش دادم. دکتر گفت: خون‌ات غلیظ شده باید رقیق‌اش بکنیم. گفتم: چرا غلیظ شده؟ من که در طول روز چیز زیادی نمی‌خورم این چیزهایی هم که می‌خورم اشک چشمم را هم نمی‌تواند غلیظ بکند چه برسد به خونم. گفت: دنیا همین است دیگر، کجای کار دنیا حساب و کتاب دارد که غلظت خون شما داشته باشد؟ خلاصه دکتر شروع کرد به آماده شدن برای رقیق کردن خون که گفتم: دکتر جان آمپول رقیق کننده‌تان که اوروگوئه‌ای نیست که؟ گفت: چطور؟ گفتم: در روزنامه خوانده‌ام رقیق کننده‌های اوروگوئه‌ای خوب نیستند، زیادی رقیق می‌کنند آدم ریق رحمت را سر می‌کشد. نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت: شما چرا حرف‌های روزنامه‌ها را باور می‌کنی؟ محصولات کشور اوروگوئه‌ خیلی هم محصولات خوبی هستند، اوروگوئه‌ کشور پیشرفته‌ای است، مگر ندیدی تیم‌شان قهرمان کوپا آمریکا شد؟ گفتم: دکتر جان چه ربطی دارد، بعد از آن سالی که فرانسه قهرمان جهان شد توی خون‌های فرانسوی اچ آی وی مثبت پیدا شد مگر یادت نیست؟ گفت: اوروگوئه‌ را با فرانسه مقایسه نکن و اصلا حرف سیاسی نزن اگر می‌خواهی حرف سیاسی بزنی از بیمارستان بیرون‌ات می‌کنم. خوشحال شدم و هر چه توانستم از حرف سیاسی زدم تا از بیمارستان بیرونم کردند.

بعد از حرف‌های سیاسی که زدم حس کردم کمی سبک شده‌ام و از غلظت خونم کم شده است اما دیگر غلظت خون برای‌ام مهم نبود و خیلی خوشحال بودم که همان خون غلیظ وطنی در رگ‌هایم جریان دارد ولی آمپول اجنبی به ویژه‌ی اجنبی اوروگوئه‌‌ای خونم را رقیق نکرده است.

بعد از آن همه بگو وگو با دکتر بیمارستان قدم‌زنان به یک کتاب‌فروشی رسیدم و به ذهنم رسید کتابی درباره‌ی «علل غلظت خون» بخرم تا اطلاعاتم درباره‌ي زمان دقیق فوتم بیشتر بشود. وارد کتاب‌فروشی شدم، هر چه گشتم کتابی درباره‌ي غلظت خون پیدا نکردم، عاقبت از فروشنده پرسیدم که آیا کتابی درباره‌ی «علل غلظت خون» دارید؟ فروشنده با تعجب نگاهی به سر و وضع‌ام کرد و گفت: خیر اینجا فقط کتاب‌های حوزه‌ی ادبیات و علوم انسانی داریم. گفتم: خب مشکل من هم مشکلی انسانی است، بحث غلظت خون یک انسان مطرح است. گفت: مشکل شما پزشکی است باید از کتاب‌فروشی‌های تخصصی پزشکی سوال کنید. دست از پا درازتر از کتاب فروشی بیرون آمدم ولی این بار با پای خودم و بدون بحث سیاسی. قدم‌زدن را ادامه دادم که ناگهان دیدم جلوی مرکز سیار انتقال خون ایستاده‌ام. خوشحال وارد کانکس شدم و بلند گفتم: من غلظت خون دارم، کیسه بردارید هر چه دل‌تان می‌خواهد خون بگیرد بدهید به فقرا. یکی از دکترهای کانکس گفت: اول فرم، بعد مصاحبه، بعد خون. ترسیدم، از بیرون نگاهی به سردر کانکس انداختم تا مطمئن بشوم اینجا کانکس مرکز انتقال خون است. خلاصه فرم را پر کردم و رفتم برای مصاحبه. دکتر دیگری هنوز درست روی صندلی مصاحبه ننشسته بودم پرسید: آخرین بار کی رفتار پرخطر داشته‌اید؟ گفتم: متوجه منظورتان نشدم؟ پرسید: آخرین بار کی رفتار پرخطر داشته‌اید؟ گفتم: رفتار پرخطر که چه عرض کنم… گفت: رفتار پرخطر رفتار پرخطر است چه عرض کنم ندارد. گفتم: دکتر جان شاید رفتاری برای من پرخطر باشد ولی برای شما نباشد، به هر حال هر آدمی بنیه‌ای دارد که متفاوت از دیگران است. دکتر همین که این حرف را شنید برچسب قرمزی را روی فرم من زد و من را مودبانه از کانکس بیرون انداخت ولی کیک و آبمیو‌ه‌ام را داد. باز پیاده‌روی کردم و فکر کردم که رفتار پرخطر چه ربطی به غلظت خون دارد و اصولا من کی رفتار پرخطر داشته‌ام؟ اگر اهل خطر کردن بودم که الان غلظت خون‌ام این جوری نبود! آن قدر پیاده رفتم که پا درد گرفتم، با خودم گفتم این هم رفتار پرخطر، آدم عاقل این قدر راه را پیاده گز می‌کند؟

سوار تاکسی شدم. راننده مردی بود تقریبا شصت ساله. تا نشستم گفت: می‌بینی؟ گفتم: کجا را؟ گفت: زمانه را؟ گفتم: کجای زمانه را؟ گفت: دندان روی جگر بگذار تا بگویم، دندان روی جگر گذاشتم و او ادامه داد: می‌بینی؟ قیمت چهار لیتر اسید قدر قیمت یه ساندویچ شده؟ ولی دوره‌ی ما که از این چیزها نبود؟ گفتم: پس شما چه طوری از دختری که به پیشنهاد ازدواج‌تان جواب رد داده بود انتقام می‌گرفتید؟ گفت: می‌بینی؟ نگاه کردم و چیزی دیدم که نمی‌توانم اینجا بنویسم ولی راننده تاکید داشت که: در دوره‌ی ما از این چیزها هم نبود.

از تاکسی پیاده شدم ولی همچنان به فکر حر‌ف‌های راننده بودم، ظهر شده بود، نمی‌دانستم نهار ساندویچ بخورم یا چهار لیتر اسید بخرم برای روز مبادا.

 

در «شرقِ» یکشنبه 16 مرداد ۹۰، شماره‌ی پیاپی ۳۸9 دوره‌ی جدید، منتشر شده است.

12 دیدگاه برای “برای روز مبادا”

  1. در ممالک ما یک داکتر غیر سیاسی پیدا نمی شود، لعنت به هورمون ها!
    اگر یک داکتر غیر سیاسی یافتید، بگویید برای مدتی روزی یکدانه آسپرین برایتان بنویسد تا خون تان رقیق شود، در ضمن مایعات هم زیاد بنوشید البته از آن نوع بی خطرش وگرنه باز کسی خون تان را قبول نمی کند.
    ما نوشته ی هایتان را دوست می داریم.

  2. خون شما بسيار مناسب براي انواع آب بندي است . از لحاظ پزشكي هم بعيد بدانم مشكلي داشته باشد؟
    راستي ، اسيد هم خوب و بد دارد . مرغوبش بيشتر از ساندويچه ! شما قيمت دستت نيست !

  3. سلام آقاي ساكي
    گفتم بهتره بهتون خبر بدم شما هم از برنامشون آگاه شيد
    خودم ديروز ديدم

    شب شعر طنز “به رسم خنده” پس از وقفه دوماهه، شهریور ماه 1390 برگزار می شود…
    لحظاتی شاد را در کنار هم تجربه کنیم…
    با اجرای زیبای استاد “داریوش کاردان” و حضور هنرمندان و طنزپردازان محبوب کشور…
    زمان: پنجشنبه 24 شهریور ماه 1390 ساعت 17:30
    …مکان: تهران / مترو فدک / خیابان شهید مدنی / کوچه پارک فدک / سالن فدک فرهنگسرای گلستان
    حضور برای عموم عزیزان علاقه مند آزاد و کاملا “رایگان” است…
    http://www.facebook.com/berasmekhande​h

  4. چه قدر زیبا بود من که لذت بردم از خجالت خیلی ها هم در اومده بودید.از خوندن متن های شما اصلا خسته نمی شم.برقرار باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *