تاریخ یک ارتداد

 مرحوم «عزت‌الله سحابی» بر کتاب معروف و جنجالی «تاریخ یک ارتدادِ» «روژه گارودی» مقدمه‌ی تقریبا مفصلی نوشته‌اند که یکی از بهترین مطالبی است که تا به حال درباره‌ی روند شکل‌گیری دولت اسراییل خوانده‌ام.

مترجم این کتاب مرحوم  «مجید شریف» است همو که یک روز برای ورزش کردن از خانه  بیرون رفت و دیگر برنگشت. کتاب «تاریخ یک ارتداد» را «موسسه‌ی خدمات فرهنگی رسا» در سال 1377 (چاپ دوم) منتشر کرده است که البته گویا ناشران دیگری هم آن را منتشر کرده‌اند.  این مقدمه را در نت پیدا نکردم پس دیدم اگر در اینجا و به مناسبت «روز جهانی قدس» منتشراش کنم راه دوری نمی‌رود:

آگاهی مردم جهان نسبت به حقیقت صهیونیسم و ماهیت دولت اسراییل، از بدو پیدایش تا کنون، از مراحلی گذشته و تکامل یافته است.
مرحله‌ی نخست، از زمان انتشار کتاب «دولت یهود» اثر «تئودور هرتسل» آغاز شد و تا پایان جنگ جهانی دوم طول کشید. در این مرحله جنبش صهیونیستی از یک طرف کار خود را روی آموزش و آماده‌سازی درونی یهودیان جهان به ویژه یهودیان اروپا و جاانداختن مفهوم «دولت یهود» به عنوان یک آرمان مذهبی- نژادی برای قوم یهود متمرکز ساخت و از طرف دیگر در جهت کسب موافقت و حمایت دولت‌ها و دولت‌مردان و مقامات اقتصادی و بانکی کشورهای قدرت‌مند و به خصوص انگلستان به تلاش پرداخت. در این مرحله چون همه چیز در استتار و خفا صورت می‌گرفت مردم جهان نسبت به آن آگاهی و اطلاع نداشتند.

مرحله‌ی دوم از پایان جنگ حهانی اول آغاز شد که به عنوان مرحله‌ی کسب امتیازات سیاسی یا ارضی و تاسیس پایگاه‌های سیاسی یا نظامی- تروریستی و تبلیغاتی تحت حمایت حکومت انگلیس در خاک فلسطین شناخته می‌شود. یهودیان ساکن اروپای شرقی و غربی به مهاجرت به فلسطین تشویق  و به آنجا رانده می‌شوند. در این مرحله تنها رجال ملی – مذهبی فلسطینی بودند که از این حرکت آگاهی یافتند و به ماهیت و اهداف آن پی بردند و آن را یک خطر جدی برای موجودیت ملی – مذهبی خویش یافتند و در برابر آن دست به واکنش‌هایی زدند. سایر ملل غربی یا اسلامی و حتا بسیاری از مدرنیست‌های فلسطینی یا دولت‌مردان و سیاسیون آن سرزمین نیز از ماهیت  اهداف صهیونیستی آگاه نبودند و تغافل نمودند.

مرحله‌ی سوم با پیشرفت حرکت ناسیونال سوسیالیسم و غلبه‌ی گرایش‌های ضدیهودی در بین آلمان‌ها و اروپاییان آغاز شد. همکاری‌های سودجویانه و فرصت‌طلبانه‌ی رهبران صهیونیسم با سران رژیم هیتلری برای اعمال فشار بر یهودیان در جهت مهاجرت از اروپا به فلسطین از ویژگی‌های این دوره است. این عملیات نیز از دید مردم جهان، حتا یهودیان ساکن در شرق پنهان بود.

مرحله‌ی چهارم پس از ختم جنگ جهانی دوم و انهدام رژیم نازی در اروپا آغاز شد. در این دوره حمله و اشغال جدی و همه جانبه‌ی سرزمین فلسطین تدارک دیده شد و با سرعت پیش رفت. در پیش‌برد این کار ا این عوامل و زمینه‌ها بهره گرفته شد:
–     پیروزی متفقین، انگلیس، امریکا، فرانسه و …
–   تشکیل بلوک غرب و سرکوب جو موسوم به احساسات ضدسامی که فقط جنبه‌ی ضدیهودی آن مورد نظر و تبلیغ بود
–   بهره‌برداری به موقع از فضای موقت ضدیهودی پس از جنگ جهانی دوم که در شوروی و نزد استالین و عاملان او پدید آمد که منجر به تشویق و تحریص و تسریع در مهاجرت یهودیان به فلسطین شد
–    طرح مظلومیت یهودیان به عنوان اصلی‌ترین و مهم‌ترین قربانیان جنگ و کسب حمایت‌ها و امتیازات اقتصادی- سیاسی فراوان از بلوک غرب و حتا شوروی وقت.
آگاهی نداشتن فضای روشنفکری و مدرنیست‌های راست و چپِ غرب و شرق از ویژگی این مرحله است. در این مرحله تبلیغات چنان شدید و فراگیر بود که تمامی روشنفکران، سیاست‌مداران و احزاب مترقی جهان غرب و کشورهای جهان سوم و حتا کشورهای سوسیالیستی را تحت تاثیر قرار داد و همگان ادعای صهیونیست‌ها را باور کردند و در نتیجه زمینه برای مشروعیت یافتن اقدامات تروریستی و ضدبشری آنها در سرزمین فلسطین هموار شد.

نیروهای موسوم به «ارتش یهود» که بعدا «ارتش اسراییل» نامیده شد از ادعام چهار سازمان کاملا تروریستی و مهاجم و بی‌رحم پدید آمد. ویژگی عمده‌ی این مرحله آن بود که تنها معدودی مسلمین هوشیار  و سیاسی‌اندیش در کشورهای اسلامی و عربی نسبت به ماهیت نژادپرستانه‌، تهاجمی و اشغال‌گرانه‌ي حرکت صهیونیستی آگاهی یافتند و بقیه‌ی مردم روشنفکران، سیاسیون و احزاب نسبت به این ماهیت یا غافل ماندند یا بنا به ملاحظاتی دیگر راه تسامح و اغماض در پیش گرفتند تا جایی که بسیاری از نیروهای مترقی و عدالت‌طلب جهان سوم، کشمکش اعراب و دولت جدید اسراییل را ناشی از تعصب اعراب یا نزاع یک رژیم مدرن با رژیم های عقب‌مانده و قشری و ارتجاعی عرب تلقی کردند و حقوق اساسی یک ملت را نادیده گرفتند و سرانجام دولت اسراییل با ضمانت امپریالیسم‌های جهان، در سرزمین فلسطین مستقر شد و روند گسترش‌طلبی و تهاجم به ملل و کشورهای همسایه آغاز نمود.

مرحله‌ی پنجم از جنگ ژوئن 1967 به بعد آغاز شد. علی‌رغم شکست مصر و اعراب در این جنگ فضای روشنفکری جهان نسبت به ماهیت نژادپرستانه، تجاوزپیشه و اشغال‌گر صهیونیسم آگاهی یافت و فضای مبارزه و مقابله با رژیم صهیونیستی از عناصر ملی- مذهبی کشورهای عرب و غیرعرب فراتر رفت و تمامی گروه‌های مترقی و بشردوست جهان نسبت به این ماهیت آگاهی حاصل کردند و تنها دولت‌های غربی و طبقات حاکمه‌ی وابسته به کشورهای جهان بودند که بر حسب منافع و مصالح گوناگون خویش و تحت فشار و نفوذ گروه‌های صهیونیستی استراتژی خود را با صهیونیسم هماهنگ و هم‌هویت نمودند.
در تمام مراحل پنجگانه‌ی فوق حجم و شدت تبلیغات چنان بوده است که کمتر کسی حتا اندیشمندان مستقل و انسان‌دوست در جهان جرات تردید در دعاوی اصلی و بنیادی دولت اسراییل را به خود داده و می‌دهد. و حالا ایرادها و اعتراضات فقط به عمل‌کرد گروه‌ها و جناح‌های راست و بنیادگرایان افراطی اسراییل متوجه است نه به مبانی اندیشه و اصول بنیادی این رژیم.

مرحله‌ی ششم که هم‌اکنون در آستانه‌ی آغاز آن هستیم مرحله‌ای است که اندیشمندان مستقل و انسان‌دوست جهان به ماهیت و اصول بنیادی این دولت وارد می‌شوند و کشف می‌کنند که مبانی و فرضیاتی که رژیم اسراییل به طور نظری بر آنها استوار است حقیقت ندارند و پندارها و یا اسطوره‌هایی کاذب بیش نیستند که به عمد ایجاد شده‌اند و متفکران و روحانیون عرف دین یهود و پیروان واقعی حضرت موسی (ع) منکر آن هستند.
آنها این اصول و فروض اسطوره‌ایی دولت اسراییل را مغایر با دین یهود می‌شناسند و این دولت را نافی و منهدم کننده‌ی دیانت توحیدی حضرت موسی (ع) معرفی می‌کنند. طبعا این حرکت موجب تکانی در اندیشههای روشنفکران و متفکران غرب و شرق جهان نی خواهد شد و آگاهی عمومی نسبت به صهیونیسم به یک جهش عظیم دست خواهد یافت.

باید با اطمینان و صداقت اذعان کنیم که کتاب «تاریخ یک ارتداد» اثر مرد متفکر و اندیشمند و حقیقت‌جوی فرانسوی «روژه گارودی» آغازگر این مرحله است. به همین دلیل انتشار این کتاب در فرانسه با واکنش شدید محافل صهیونیستی روبرو شد. تقریبا تمام احزاب و جماعات و اشخاصی که طی پنجاه سال گذشته تحت نفوذ تبلیغات و اسطوره‌سازی‌های صهیونیستی قرار داشتند این متاب و نویسنده‌اش را طرد و لعن کردند و بدین ترتیب در فرانسه نوعی تحریم نانوشته بر آن اعمال شد تا آنجا که امروز به سختی می‌توان یک نسخه از  آن را از کتاب‌فروشی‌های رسمی یا صاحب‌نام به دست آورد. در سراسر فرانسه تنها یک شخصیت مذهبی و آزاده و محبوب تمامی ملت فرانسه به نام «اَبهِ پی‌یِر» که خود از قربانیان اشغال‌گران نازی در فرانسه بود جرات تایید این کتاب را به خود داد و بس.

خطر این کتاب برای رهبران صهیونیسم که بیش از یک قرن رندانه و ریاکارانه لباس مظلومیت پوشیده‌اند بسیار روشن است. از این رو با تمام قوا خواهند کوشید که مانع نشر آن شوند یا آن را ملکوک و بی‌اعتبار سازند. ولی ما ایمان داریم که حقیقت خود واجد نافذترین و رساترین تبلیغات است و از میان تمام موانع و مشکلات راه خود را باز می‌کند. آن گاه است که حقایق بی‌سابقه‌ی درون این کتاب در افکار و ضمایر مردم جهان توفانی برخواهد انگیخت. از همین رهگذر امیدواریم که تاریخ جهان و خاورمیانه در همین سرآغاز قرن بیست و یکم ورقی تازه خورَد.
این امر همچنین دست قدرت‌هایی را که از مظلومیت عده‌ای از قربانیان بهره‌برداری می‌کنند ولی خود پا جای جلادان می‌گذارند رو می‌کند، چرا که به هر حال در این نکته که یهودیان نیز مورد تجاوز و ستم قدرت‌پرستان دیگری بوده‌اند هیچ تردیدی نیست.

به امید آن روز
عزت‌الله سحابی

60 هزار نفر که چیزی نیست

تراژدی یک مرد مسخره، قسمت سوم

تمام پريروز به بحث سياسي با رفقا گذشت. يكي از رفقا اعتقاد دارد دموكراسي يعني اينكه مردم يك كشور شورش كنند، بريزند توي خيابان و مغازه‌ها را غارت كنند و بعد دولت غرامت مغازه‌دارها را بدهد و به مردم هم كاري نداشته باشد. يكي ديگر از رفقا اعتقاد دارد تحولات انگليس تحت تاثير تحولات كشورهاي عربي است و از اين بابت هم بسيار خوشحال است و براي خوشحالي دليل محكمي دارد و مي‌گويد: يك قرن است آنها دارند حوادث مربوط به ما را دنبال مي‌كنند، حالا نوبت ماست حوادث مربوط به آنها را دنبال كنيم. حالا كه به حرف‌هاي خودم و رفقا فكر مي‌كنم مي‌بينم كلا پريروز را به بطالت گذرانده‌ام چون اگر كار جهان با بحث سياسي درست مي‌شد الان اوضاع‌مان يعني اوضاع جهان اين طوري نبود. البته يكي از رفقا اعتقاد دارد منبع بحث سياسي، شكم پر است و به همين دليل است ما ايراني‌ها زياد بحث سياسي مي‌كنيم ولي مردم سومالي اصلا نمي‌دانند بحث سياسي يعني چه، چون با شكم به كمر چسبيده كه آدم نمي‌تواند حرف بزند چه رسد به بحث سياسي.

ديروز توي كوچه يكي از بچه‌هاي همسايه پرسيد: ويژگي‌هاي يك جامعه چند صدايي چيه؟ گفتم: چرا از من مي‌پرسي؟ گفت: پدرم مي‌گويد شما از مسايل اجتماعي سر درمي‌آوريد و در اين زمينه تحقيق كرده‌ايد. گفتم: جان پدرت جاي ديگر نگو من درباره چيزي تحقيق كرده‌ام، اصلا هر جا نشستي بگو فلاني ديوانه است ولي سوال هم داشتي يواشكي بيا بپرس، خلاصه كمي توضيح دادم كه جامعه اگر فلان و بهمان باشد مي‌شود چند صدايي و چند صدايي خوب است و فقط در موسيقي است كه تك صدايي لذت‌بخش است و فقط كمانچه كلهر و پيانوي كلايدرمن است كه تكي به دل مي‌نشيند، بقيه جاها بايد صدا از چند جا دربيايد. پسرك كه رفت من هم رفتم خانه، طبق عادت تلويزيون را روشن كردم كه ديدم در يك برنامه چند صدايي آقايان فتح‌الله‌زاده و مايلي‌كهن دارند مرافعه‌‌اي مي‌كنند آن سرش ناپيدا. برنامه كه تمام شد براي رفع ملال برگشتم به كوچه تا قدم بزنم. دوباره پسرك را ديدم، صدايش كردم و چند دقيقه‌اي درباره بدي‌هاي جامعه چندصدايي براي‌اش حرف زدم. گفت: شما يك ساعت پيش كه برخلاف اينها را گفتيد، گفتم: الان حرف من اين است، در جامعه چندصدايي دايم مرافعه است و آدم سردرد مي‌گيرد. گفت: پس جامعه بايد مثل كمانچه‌ زدن كلهر باشد؟ گفتم: بله؟ گفت: كمانچه پشت باز يا پشت بسته؟ گفتم: بچه جان اصلا دست از سر جامعه بردار، شر درست نكن. گفت: فقط يك سوال ديگر دارم ولي در زمينه موسيقي، گفتم: بپرس، گفت: شما تا به حال ديده‌ايد كسي سرنا را از سر گشادش بزند؟ گفتم: منظورت چيست؟ گفت: چرا مي‌گويند آواز دهل شنيدن از دور خوش است؟ چرا آب كه سر بالا مي‌رود قورباغه ابوعطا مي‌خواند؟ نمي‌دانم چند كوچه ولي تا دور ميدان دنبال‌اش كردم بلكه آدم بشود كه نشد.

با اعصاب داغان به خانه برگشتم و باز طبق عادت رفتم سراغ تلويزيون، برنامه فخيمه «خنده بازار» روي آنتن بود. به غايت خنديدم و اذعان مي‌كنم اين برنامه مي‌تواند تمام مشكلات بشري را در همه زمينه‌ها حل و بعد فصل كند. آنقدر خنديدم كه دلم درد گرفت، واقعا بازيگران اين برنامه خيلي خوب اداي ديگران را در مي‌آورند، اصلا اين روزها ما نياز داريم اداي همديگر را در بياوريم، من خودم وقتي بچه بودم اداي همه فاميل را در مي‌آوردم و آن موقع هم فاميل ما نياز داشت يكي اداي بقيه را دربياورد. دوباره از خانه بيرون رفتم كمي قدم زدم و شب برگشتم.

باز طبق عادت تلويزيون را روشن كردم، در برنامه «هفت» ميهمانان و منتقدان درباره دوربين روي دست حرف مي‌زدند، يكي مي‌گفت دوربين روي دست اداست و يكي مي‌گفت دوست دارم دوربين را روي دست بگذارم، چند كانال آن طرف‌تر آقاي مربي مي‌گفت: تماشاگران خودشان به نفع من شعار مي‌دهند، من كه نمي‌توانم به 60 هزار نفر خط بدهم. با خودم گفتم شما شايد نتوانيد ولي انصافا 60 هزار نفر كه چيزي نيست.

در «شرقِ» یکشنبه 30 مرداد ۹۰، شماره‌ی پیاپی 401 دوره‌ی جدید، منتشر شده است.

خانه‌ی ما آفتاب‌پرست شده

«حسن صنوبری» پیش از هر چیز نویسنده است و شاعر. کم غزل می‌گوید اما غزل‌هایش خوب و دل‌نشین است. صنوبری سردبیر برنامه‌های رادیو جوان هم هست.

«خانه‌ی ما آفتاب‌پرست شده» نام نخستین اثر مکتوب ایشان است که «دارینوش» منتشر کرده است و حالا داغ داغ روی پیش‌خوان کتاب‌فروشی‌هاست. این کتاب هشتاد صفحه‌ای جمله‌های عاشقانه‌‌ی زیبایی دارد که با تصویرگری «فائزه حاجی‌حسن» همراه شده است. «خانه‌ی ما آفتاب‌پرست شده» متنی دوزبانه است که «سوده ابراهیمی» عاشقانه‌ها را به انگلیسی ترجمه کرده است.

این کتاب قرار بود در نمایشگاه کتاب تهران عرضه بشود که متاسفانه به دلیل مشکلات ممیزی یعنی مشکلاتی که ممیزی برای کتاب ایجاد کرد، حالا منتشر شده است. اگر کتاب را خریدید و برای‌تان سوال شد چرا برخی از صفحه‌ها تصویر ندارد بدانید و آگاه باشید که آن تصاویر به زیور تیغ آراسته شده‌اند! همچنین چندین جمله به همراه تصاویرشان از این مجموعه حذف شده‌اند که لابد باید حذف می‌شده‌اند. «خانه‌ی ما آفتاب‌پرست شده» مجموعه‌ای خاطره انگیز است از دست‌اش ندهید:

«فکر می‌کنم شاید

خانه‌ی ما آفتاب‌پرست شده

با بودنت رنگ می‌گیرد

و با رفتن‌ات تاریک می‌شود

تازه می‌فهمم انگار عاشق خورشید شده‌ام»

ابوعطا درمانی

جایی نوشتم: شاید «فلوکستین» داروی خوبی برای آرام شدن باشد ولی به گرد پای «ابوعطا» هم نمی‌رسد. این تاثیر آواز «ابوعطا» بر روح و روان من است.

«رادیو ساکی» تقدیم می‌کند:

سال‌ها پیش بود، جنگ تمام شده بود و بابا یک ضبط دو کاست‌یِ «هیتاچی» خریده بود که می‌شد با آن در خانه نوار تکثیر کنیم. خوب یادم هست همین که پای ضبط به خانه‌ی ما باز شد عمو صحبت (خداوند زنده و سلامت‌اش بداردشان) می‌آمد می‌رفت در اتاق زیرزمین می‌نشست و نوارهای سونی ef  را باز می‌کرد و چیزی از استاد شجریان تکثیر می‌کرد و بعد روی جلد آنها با خط خوش‌اش می‌نوشت: محمد رضا شجریان، کنسرت ابوعطا. عمو برای خودش و بابا و دیگر رفقای دوست‌دار موسیقی کاست تکثیر می‌کرد. آن روزها من لای دست و پای بابا و عمو می‌پلکیدم و می‌دیدم آنها دایم چیزی گوش می‌دهند که شعر و آهنگ‌اش در همان سال‌ها در خاطرم ماند، سال 69 بود گمانم که صدای استاد شجریان می‌پیچید در خانه که: دل بردی از من به یغما ای ترک غارت‌گر من. البته آن موقع فکر می‌کردم استاد می‌خواند: دل بردی از من به یغما ای تو که غارت‌گر من… بعدها بود که توانستم شعر را درست بخوانم و بفهمم و بدانم این که می‌گویند «ابوعطا» یعنی چه؟

کودکی من با همین چیزها همراه بود، «سر عشق»، «نوا و مرکب‌خوانی» و «بیداد» و… که شنیدن‌شان کار روز و شب بابا و عمو بود. هنوز که تصنیف «عشق تو» را از «سر عشق» می‌شنونم می‌روم می‌نشینم کنار بابا پیش عمو در اتاق زیرزمین خانه‌مان در خرم‌آباد و چشم می‌دوزم به آن دو که سکوت می‌کردند و «ابوعطا» می‌شنیدند.

چند سال‌ بعد یعنی سال 72 بود که خودم نخستین کاست شجریان را خریدم. «آسمان عشق» را در انزلی خریدم و از آن موقع شجریان بخش مهمی از زندگی من شد، مثل زندگی شما و میراث بابا به من رسید.

«ابوعطا» همان‌گونه که می‌دانید یکی از آوازهای دستگاه شور است. «ابوعطا» به روایت استاد «اسماعیل مهرتاش» یازده گوشه دارد: درآمد، سَیَخی، رامکِلی، حجاز، چهارپاره، خسرو و شیرین، گبری، يَتیمَک، لیلی و مجنون، سارنج و مثنوی. این آواز در ردیف «میرزا عبدالله» دارای هفت گوشه است. همین جا برای اطلاعات بیشتر درباره‌ی «ابوعطا» می‌توانید به اینجا و اینجا و اینجا سر بزنید.

اما هدف‌ام از نوشتن درباره‌ی «ابوعطا» بیان خاطرات شخصی نیست بلکه می‌خواهم آوازهای «ابوعطا» را که دوست دارم با شما به اشتراک بگذارم شاید بتوانیم با هم خاطره‌سازی و خاطره‌پردازی کنیم و البته بتوانم دینم را به «ابوعطا» ادا کنم که در هر لحظه از زندگی یار و یاور من بوده است و روح‌ام را درمان کرده است. پس هر چه در اتاقم «ابوعطا» داشتم یک‌جا برای شما جمع کرده‌ام اینجا، تا کمی با هم «ابوعطا» درمانی کنیم، از شجریان، ناظری، بنان، بسطامی، شهیدی، قوامی، قمرالملوک، محمودی خوانساری، تاج اصفهانی، سالار عقیلی، علی‌رضا قربانی و..

ابتدا به سراغ «پیام نسیم» می‌روم، اجرای «بُستُن». در این اثر ساز و آواز استاد شجریان را می‌شنوید در «ابوعطا»، درآمد (فرازهای اول و دوم)، حجاز (فرازهای اول و دوم) و فرود، تار: «داریوش پیرنیاکان»، نی: «جمشید عندلیبی»، تنبک: «مرتضی اعیان»:

در همین «پیام نسیم» تصنیف «دل بردی» را بشنوید، آهنگ از استاد شجریان با شعری از «حکیم صفای اصفهانی»: +

اما برویم سراغ شاهکاری به نام «عشق داند». سال 76 بود که این اثر ارزنده به بازار موسیقی آمد. درباره‌ی «عشق داند» می‌شود صفحه‌ها و ساعت‌ها حرف زد ولی شما بهتر از من می‌دانید که «عشق داند» یکی از مهم‌ترین و بهترین و دلی‌ترین و بی‌نظیرترین آثار استاد شجریان و تاریخ آواز ایرانی است. علاوه بر اینها که گفتم «عشق داند» اثر مهمی در تارنوای معاصر و تاریخ تارنوازی است. اگر استاد «محمد رضا لطفی» در قلب دوست‌دارن موسیقی و تارنوازی قرار دارد یکی به دلیل همین «عشق داند» است و دیگری به گمان من به دلیل «چشمه‌ی نوش». تک‌نوازی تار لطفی در «عشق داند» خود حکایت عاشقانه‌ای است که هر چه بگویم از آن کم گفته‌ام. «عشق داند» شاید از محبوب‌ترین آلبوم‌های دوست‌دارن شجریان و لطفی است و برای من حکایت غریبی دیگری هم دارد و آن هم‌زمانی سال تولید این اثر و تولد من در سال 59 است. با «عشق داند» زندگی کرده‌ام و بی‌گمان روزی خواهم مرد.

«عشق داند»، آواز استاد شجریان، تار: استاد لطفی، درآمد (فرازهای اول و دوم): +

«عشق داند»، حجاز، جامه‌دران، فراز دوم حجاز: +

دقیق نمی‌دانم این فرود دوم حجاز ایده‌ی استاد شجریان است یا در گوشه‌ها وجود دارد ولی به یاد ندارم در حجاز این فرود را در آثار دیگران شنیده باشم، شاید هم توجه نکرده‌ام. این فرود دوم بسیار عالی و شنیدنی است. اما از «عشق داند» می‌گذریم با تصنیف «بهار دلکش» با شعر و موسیقی «عارف قزوینی» : +

تا در مکتب استاد شجریان هستیم بشنوید گل‌های تازه شماره‌ی 66 را با ویولن: زنده‌یاد «حبیب الله بدیعی»، تار: استاد «جلیل شهناز» و تنبک: استاد «جهانگیر ملک» با اشعاری از حافظ و رودکی: +

و اما در آلبوم خاطره‌انگیز «آتش در نیستان» هم یک آواز ابوعطای شنیدنی هست. «سپیده» را بشنوید با ساز استاد «ذالفنون» و آواز استاد «شهرام ناظری» و شعر خیام: +

و حالا به سراغ استاد «حسین قوامی» برویم: +

اما گل‌های تازه‌ی شماره‌ی 57، ویولن: «حبیب الله بدیعی»، تار: استاد «فرهنگ شریف»، تنبک: «جهانگیر ملک» و آواز استاد «محمودی خوانساری»: +

از «قمرالملوک وزیری» بشنوید: +

و حالا صدای استاد «عبدالوهاب شهیدی»، گل‌های تازه شماره‌ی 96، ویولن: «پرویز یاحقی»، تار: «فرهنگ شریف»، سنتور: «فضل الله توکل» با اشعاری از نظامی: +

آواز «تاج اصفهانی» در ابوعطا با تار لطفی و نی استاد «حسن کسایی» شنیدن دارد: +

و البته صدای «ایرج بسطامی» با ساز استاد  «کیوان ساکت»: +

و حالا «حجاز» با صدای «سالار عقیلی»: +

تصنیف «سبک‌بار» با صدای «سالار عقیلی» و شعری از «حسن صدر سالک»: +

صدای استاد «بنان» که از ایشان چیزی در آرشیو شخصی نداشتم اما از اینجا پیدا کردم: +

«چهار پاره» یا «چهار باغ» را بشنوید در ابوعطا با صدای «محمود کریمی» با شعری از «هاتف اصفهانی»: +

در پایان هم صدای «علی‌رضا قربانی» با اشاره به «جامه‌دران» با ساز استاد «داریوش طلایی»: +

این نوشته را تقدیم می‌کنم به شما دوستان عزیزم که اهل آواز هستید و خیلی بهتر و قدیمی‌تر از من «ابوعطا درمانی» می‌کنید و با آواز و موسیقی روزگار می‌گذرانید. به ویژه به وبلاگ‌نویسان و خوانندگان این وبلاگ و رفقای اهل «گودر» تقدیم می‌کنم این نوشته را. کم و کاستی‌هایش را هم لطفا ندیده بگیرید رفقا و از «رادیو ساکی» حمایت کنید.

«تاریخ سیاسی اجتماعی ایل ساکی» منتشر شد

ایل «ساکی» یکی از بزرگ‌ترین و قدیمی‌ترین ایل‌های منطقه‌ی لرستان است که پیشینه‌اش به دوران هخامنشی و قوم «سکاها» برمی‌گردد. امروزه نام‌جاهای بسیاری از قوم سکاها در ایران بر جای مانده است که از جمله می‌توان به سقز یا سکز، سیستان یا سکستان سک‌سر یا سنگ‌سر در سمنان و ایل ساکی اشاره کرد.

«حمدالله مستوفی» صاحب «تاریخ گزیده» برای نخستین بار در 730 از ایل ساکی سخن به میان آورده است و بعدها در «زبده التواریخ» و کتاب‌های دیگر هم از این ایل نام برده‌اند. ایل ساکی هم‌ اکنون در لرستان و بخش‌هایی از خوزستان مستقر است و هیچ ساکی‌ای نیست مگر این که از لرستان برخاسته باشد.

درباره‌ی تاریخ و پیشینه‌ی ایل ساکی تا کنون مقاله‌ها و پژوهش‌های متعددی نوشته شده است ولی یکی از این پژوهش‌ها کتابی است با عنوان «تاریخ سیاسی اجتماعی ایل ساکی» با عنوان فرعی «پژوهشی پیرامون بازماندگان قوم سکاها در ایران» که پسرعمو «داوود حسین‌خانی ساکی» نوشته است. جلد نخست این کتاب که دربرگیرنده‌ی تاریخ این ایل «از عصر باستان تا اواخر دوره‌ی زندیه‌» است به صورت محدود منتشر شده است اما شما باید منتظر بمانید تا جلد اول و دوم را یک جا و در چاپی جدید به زودی تهیه کنید ولی حالا مقدمه‌ی مهم آن را در اینجا می‌توانید بخوانید.

«داوود حسین‌خانی ساکی» پانزده سال از عمر خویش را صرف نگارش این کتاب کرده است و سندهای بسیاری را از بزرگان ایل جمع‌آوری کرده است و همچنین در این مدت عکس‌های موجود از ایل را نیز آرشیو کرده است به طوری که عکسی از پدربزرگ من در آرشیو ایشان هست که هیچ کس از خانواده‌ی من تا به حال ندیده است!

ایشان علاوه بر نگارش کتاب فوق، دیوان شعر «هادی بیگ ساکی» متخلص به «شایق لرستانی» را نیز منتشر کرده است که در دوره‌ی زندیه می‌زیسته است. شاعری که نامش در اغلب تذکره‌های آن دوران و به ویژه «مجمع الفصحا»‌ی «رضا قلی خان هدایت» هم آمده است.

برای آشنایی بیشتر شما با پیشینه‌ی ایل ساکی، مقدمه‌ی ارزشمند این کتاب را برای دانلود در وبلاگ گذاشته‌ام تا اگر علاقه‌مند به این مباحث هستید آن را مطالعه کنید. در این مقدمه چگونگی عرب شدن برخی تیره‌های ایل ساکی و ورودشان به هویزه‌ی خوزستان نیز شرح داده شده است. این مقدمه بیشتر تحلیلی است بر چگونگی نفوذ سکاها بر لرستان و روند مناسبات‌شان با حکومت هخامنشی. در این مقاله از هر چه درباره‌ی ایل ساکی در نوشته‌های دیگران آمده است سخن گفته شده است و همچنین از تاریخ لرستان و طوایف دیگر هم گاه ذکری به میان آمده است و سرشاز از مباحث زبان‌شناسی و قوم‌شناسی نیز هست. به ویژه مطالعه‌ی بخش «طوایف و تیره‌های ایل کنونی ساکی در لُرستان و خوزستان» برای ساکی‌ها لذت‌بخش خواهد بود.

ایل ساکی به ویژه در دوران معاصر و در عصر قاجار از جمله ایلات تاثیرگذار در لرستان بوده است و خاطرات مستند و بسیار زیادی از آن بر جای مانده است. در شعرهای محلی لری از بزرگان این ایل به دفعات نام برده شده است و جالب است بدانید که در مثل‌های لری هم از خلصت‌های خوب و بد ساکی‌ها سخن گفته شده است که هوز هم مردم خرم‌آباد از این مثل‌ها استفاده می‌کنند.

در پایان عرض می‌کنم که قصد پسرعمو از انتشار این کتاب و قصد من از نوشتن این مطلب افتخار به مشتی استخوان پوسیده نیست، قصد اصلی نوشتن تاریخ و بیان پیشینه‌ی یک ایل است، اما این را هم کتمان نمی‌کنم که ساکی‌ها بسیار به ایل خود می‌بالند و گاه زیادی به این پیشینه افتخار می‌کنند که گاه بد است و گاه هم خوب است. یکی از خوبی‌ها  این است که در هیچ برهه‌ای از تاریخ معاصر، خانواده‌های بزرگ ساکی یعنی زیر مجموعه‌های ایل، هیچ گاه اقدام به تغییر این فامیل نکردند و همین است که هم اکنون جمعیت زیادی از این قوم در لرستان و خوزستان وجود دارد. بدی‌های ما ساکی‌ها را هم به بزرگی خودتان ببخشید. لرستان سرزمین ناشناخته‌هاست و ایل ساکی یکی از ایل‌های ناشناخته. حالا این شما و این هم لینک دانلود.

پی‌نوشت:

– این مقاله‌ی 13 هزار کلمه‌ای را با ویراسباز ویرایش کرده‌ام. از ایشان ممنونم.

 

از لوازم زندگی ایرانی‌ها

در تشریح دستاوردهای طرح جمع‌آوری دیش‌های ماهواره از پشت بام منازل گفته شد: «بعد از برخورد ناجا، چهره‌ی ۹۰ درصد خانه‌ها از ماهواره پاک شد.»

امروز ساعت یک بعد از ظهر در تقاطع جام‌جم و ولی‌عصر با این چنین صحنه‌ی ضدقانون، مبتذل، موهن و شنیعی مواجه شدم که دل هر دوست‌دار امنیت جامعه را به درد می‌آورد و خودم در حالی که دل‌درد گرفته بودم با موبایل از این صحنه عکس گرفتم تا تاکید کنم که هستند کسانی که از خارج پول می‌گیرند تا دیش ماهواره را این طور پشت وانت بگذارند و در شهر بگردانند تا زحمات ماموران را زیر سوال ببرند و طوری القا کنند که انگار ماهواره داشتن قانونی است و دیگر جزو لوازم زندگی ایرانی‌ها شده است در حالی که ماموران زحمت‌کش با آخرین روش‌ها و از در و دیوار در حال تلاش برای حفظ امنیت جامعه هستند و واقعا جان خود را نیز به خطر می‌اندازند: تصاویر جمع‌‌آوری ماهواره با علمیات کماندویی

پی‌نوشت:

در دیش و فیش فرماید، شعری از ابوالفضل زرویی نصرآباد

برای روز مبادا

تراژدی یک مرد مسخره، قسمت دوم

دیروز اصلا حالم خوب نبود. رفتم بیمارستان، آزمایش دادم. دکتر گفت: خون‌ات غلیظ شده باید رقیق‌اش بکنیم. گفتم: چرا غلیظ شده؟ من که در طول روز چیز زیادی نمی‌خورم این چیزهایی هم که می‌خورم اشک چشمم را هم نمی‌تواند غلیظ بکند چه برسد به خونم. گفت: دنیا همین است دیگر، کجای کار دنیا حساب و کتاب دارد که غلظت خون شما داشته باشد؟ خلاصه دکتر شروع کرد به آماده شدن برای رقیق کردن خون که گفتم: دکتر جان آمپول رقیق کننده‌تان که اوروگوئه‌ای نیست که؟ گفت: چطور؟ گفتم: در روزنامه خوانده‌ام رقیق کننده‌های اوروگوئه‌ای خوب نیستند، زیادی رقیق می‌کنند آدم ریق رحمت را سر می‌کشد. نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت: شما چرا حرف‌های روزنامه‌ها را باور می‌کنی؟ محصولات کشور اوروگوئه‌ خیلی هم محصولات خوبی هستند، اوروگوئه‌ کشور پیشرفته‌ای است، مگر ندیدی تیم‌شان قهرمان کوپا آمریکا شد؟ گفتم: دکتر جان چه ربطی دارد، بعد از آن سالی که فرانسه قهرمان جهان شد توی خون‌های فرانسوی اچ آی وی مثبت پیدا شد مگر یادت نیست؟ گفت: اوروگوئه‌ را با فرانسه مقایسه نکن و اصلا حرف سیاسی نزن اگر می‌خواهی حرف سیاسی بزنی از بیمارستان بیرون‌ات می‌کنم. خوشحال شدم و هر چه توانستم از حرف سیاسی زدم تا از بیمارستان بیرونم کردند.

بعد از حرف‌های سیاسی که زدم حس کردم کمی سبک شده‌ام و از غلظت خونم کم شده است اما دیگر غلظت خون برای‌ام مهم نبود و خیلی خوشحال بودم که همان خون غلیظ وطنی در رگ‌هایم جریان دارد ولی آمپول اجنبی به ویژه‌ی اجنبی اوروگوئه‌‌ای خونم را رقیق نکرده است.

بعد از آن همه بگو وگو با دکتر بیمارستان قدم‌زنان به یک کتاب‌فروشی رسیدم و به ذهنم رسید کتابی درباره‌ی «علل غلظت خون» بخرم تا اطلاعاتم درباره‌ي زمان دقیق فوتم بیشتر بشود. وارد کتاب‌فروشی شدم، هر چه گشتم کتابی درباره‌ي غلظت خون پیدا نکردم، عاقبت از فروشنده پرسیدم که آیا کتابی درباره‌ی «علل غلظت خون» دارید؟ فروشنده با تعجب نگاهی به سر و وضع‌ام کرد و گفت: خیر اینجا فقط کتاب‌های حوزه‌ی ادبیات و علوم انسانی داریم. گفتم: خب مشکل من هم مشکلی انسانی است، بحث غلظت خون یک انسان مطرح است. گفت: مشکل شما پزشکی است باید از کتاب‌فروشی‌های تخصصی پزشکی سوال کنید. دست از پا درازتر از کتاب فروشی بیرون آمدم ولی این بار با پای خودم و بدون بحث سیاسی. قدم‌زدن را ادامه دادم که ناگهان دیدم جلوی مرکز سیار انتقال خون ایستاده‌ام. خوشحال وارد کانکس شدم و بلند گفتم: من غلظت خون دارم، کیسه بردارید هر چه دل‌تان می‌خواهد خون بگیرد بدهید به فقرا. یکی از دکترهای کانکس گفت: اول فرم، بعد مصاحبه، بعد خون. ترسیدم، از بیرون نگاهی به سردر کانکس انداختم تا مطمئن بشوم اینجا کانکس مرکز انتقال خون است. خلاصه فرم را پر کردم و رفتم برای مصاحبه. دکتر دیگری هنوز درست روی صندلی مصاحبه ننشسته بودم پرسید: آخرین بار کی رفتار پرخطر داشته‌اید؟ گفتم: متوجه منظورتان نشدم؟ پرسید: آخرین بار کی رفتار پرخطر داشته‌اید؟ گفتم: رفتار پرخطر که چه عرض کنم… گفت: رفتار پرخطر رفتار پرخطر است چه عرض کنم ندارد. گفتم: دکتر جان شاید رفتاری برای من پرخطر باشد ولی برای شما نباشد، به هر حال هر آدمی بنیه‌ای دارد که متفاوت از دیگران است. دکتر همین که این حرف را شنید برچسب قرمزی را روی فرم من زد و من را مودبانه از کانکس بیرون انداخت ولی کیک و آبمیو‌ه‌ام را داد. باز پیاده‌روی کردم و فکر کردم که رفتار پرخطر چه ربطی به غلظت خون دارد و اصولا من کی رفتار پرخطر داشته‌ام؟ اگر اهل خطر کردن بودم که الان غلظت خون‌ام این جوری نبود! آن قدر پیاده رفتم که پا درد گرفتم، با خودم گفتم این هم رفتار پرخطر، آدم عاقل این قدر راه را پیاده گز می‌کند؟

سوار تاکسی شدم. راننده مردی بود تقریبا شصت ساله. تا نشستم گفت: می‌بینی؟ گفتم: کجا را؟ گفت: زمانه را؟ گفتم: کجای زمانه را؟ گفت: دندان روی جگر بگذار تا بگویم، دندان روی جگر گذاشتم و او ادامه داد: می‌بینی؟ قیمت چهار لیتر اسید قدر قیمت یه ساندویچ شده؟ ولی دوره‌ی ما که از این چیزها نبود؟ گفتم: پس شما چه طوری از دختری که به پیشنهاد ازدواج‌تان جواب رد داده بود انتقام می‌گرفتید؟ گفت: می‌بینی؟ نگاه کردم و چیزی دیدم که نمی‌توانم اینجا بنویسم ولی راننده تاکید داشت که: در دوره‌ی ما از این چیزها هم نبود.

از تاکسی پیاده شدم ولی همچنان به فکر حر‌ف‌های راننده بودم، ظهر شده بود، نمی‌دانستم نهار ساندویچ بخورم یا چهار لیتر اسید بخرم برای روز مبادا.

 

در «شرقِ» یکشنبه 16 مرداد ۹۰، شماره‌ی پیاپی ۳۸9 دوره‌ی جدید، منتشر شده است.

به «مراسمی برای یک دوست» دعوت شده‌اید

نمایش«مراسمی برای یک دوست» به نویسندگی «ملیحه مرادی جعفری» و کارگردانی «احمد ایرانی‌خواه» از دوشنبه سوم مرداد ماه در تالار سایه‌ی مجموعه‌ی تئاتر شهر به صحنه رفته است و تا پایان شهریور نیز ادامه دارد.

این نمایش طنزآمیز یک اثر اقتباسی از داستانی کوتاه، نوشته «دونالد بارتلمی» نویسنده پست مدرن و مشهور دهه 60  و 70 آمریکا است.

موضوع «مراسمی برای یک دوست» درباره‌ی «کلبی ویلیامز» است که به دلیل از حد گذراندن، دوستانش می‌خواهند او را در مراسمی به دار بیاویزند و در حال فراهم کردن مقدمات مراسم باشکوه به دار آویختن او هستند. تا پایان نمایش کسی نمی‌داند کلبی چه چیزی را از حد گذرانده و برای چه قرار است به دار آویخته شود.

علی ابدالی، مهرداد باقری، مرضیه بدرقه، توماج دانش بهزادی، مسعود شاکرمی، سیدمجتبی طباطبایی بصیر، ابراهیم عزیزی و «مینا کریمی جبلی» بازیگران این نمایش هستند.

لطفا وقت بگذارید و یک روز ساعت 21 از این نمایش دیدن کنید. این نمایش کار دیگری از «گروه کارگاه تجربی نمایش» است که پیش این نیز آثار درخشانی را روی صحنه خلق کرده‌اند. «راز ماهی طلایی آکواریوم آقای ژان» یکی از این آثار است که سال گذشته نمایش موفقی داشت.