اطلاعات غلط

تراژدی یک مرد مسخره، قسمت اول

دیروز از انتشارات زنگ زدند گفتند هر چه سریع‌تر خودت را برسان که کار واجب داریم. نامه‌ای برایم آمده بود درباره‌ي آخرین کتابم. توی نامه نوشته بود:
پیرو نامه‌ی فلان در خصوص کتاب بهمان به استناد فلان و فلان با تغییرات ذیل چاپ کتاب بلامانع است:
–    نام «نیما» مناسب شخصیت مرد داستان نیست و باید تغییر کند و بعد از تغییر آن باید برای نام شخصیت زن داستان هم فکر کرده شود زیرا ممکن است نام «سارا» با نام جدید شخصیت مرد تناسب دراماتیک نداشته باشد.
–    در صفحه‌ی 45 کتاب در فصل دوم عبارت «آمبولانس بعد از نیم ساعت بعد بالای سر نیما رسید» حذف و به جای آن از عبارت «آمبولانس بعد از پنج دقیقه بعد بالای سر نیما رسید» استفاده بشود.
نامه خواندم و گفتم خب؟ مدیر نشر بلند شد دستانم را فشار داد و گفت: مبارک است تغییرات را اعمال می‌کنیم و می‌دهیم چاپ‌‌خانه‌ و به امید خدا اجازه‌ی پخش‌اش را هم زود می‌گیریم. دستم را پس کشیدم گفتم: یعنی چه تغییرات را اعمال می‌کنیم؟ قهرمان داستان من «نیما» است نه کس دیگر، مگر می‌شود «نیما» را عوض کرد. مدیر نشر لبخندی زد و گفت: نیما یا رامین چه فرقی می‌کند؟ منگ شده بودم، به زحمت بر عصبانیت خودم غلبه کردم و گفتم: گیرم رامین، ولی آمبولانس باید بعد از نیم ساعت بالای سر نیما یا رامین برسد تا شخصیت مرد فوت کند. اگر آمبولانس زود برسد و شخصیت نمیرد کل داستان به هم می‌ریزد. مدیر باز لبخندی زد و گفت: در داستان طوری بنویس که ماشین محکم‌تر به رامین بزند تا در دم فوت کند. گفتم: نیما سکته می‌کند، ماشین کجا بود؟ مگر داستان را نخوانده‌اید؟ اصلا من دوست دارم شخصیت مرد داستانم این طوری بمیرد…
بعد از بحث و جدل بی‌نتیجه داستانم را زیر بغل زدم و از انتشارات بیرون آمدم و نگذاشتم بلایی بر سر «نیما» و «سارا»ي داستانم بیاورند. مگر می‌شود به نیما گفت رامین، نیما عصبی است و زیاد سیگار می‌کشد از کجا معلوم رامین هم همین طور باشد، نمی‌شود که، دیمی که نیست…
با خودم حرف می‌زدم و در خیابان راه می‌رفتم که متوجه شدم عده‌ای دارند عده‌ای دیگر را می‌زنند فهمیدم دارند برای کانال‌های خارجی خوراک تهیه می‌کنند پس بلافاصه به 110 زنگ زدم و روند تهیه خوراک را گزارش دادم و از ترس این که در دام خوراک کانال‌های ماهواره ای نیفتم سوار تاکسی شدم سر چهارراه دیدم هنوز آن عده‌ی قمه به دست دنبال آن عده‌ی دیگر هستند و حتا بدون توجه به چراغ قرمز از تقاطع گذشتند. در همین حال دو مامور موتورسوار کنار تاکسی ایستادند، شیشه را پایین کشیدم گفتم: خسته نباشید از آن طرف رفتند، یکی‌شان گفت: کیا؟ گفتم: شمشیر سامورایی به دست‌ها، یکی دیگرشان گفت: ما الان در مرخصی هستیم و داریم می‌رویم شمال، معذوریم. خواستم چیزی بگویم دیدم آن عده دارند برمی‌گردند به سمت چهارراه و همچنان عده‌ی دیگر را دنبال می‌کنند، فریادکنان از ما گذشتند و تاکسی رفت به سمت خیابان جمهوری.
دیشب در اخبار می‌دیدم آقایی آمده بود می‌گفت امروز شایعاتی مبی بر چاقوکشی در انظار عمومی منتشر شده است که ما با اطمینان می‌گوییم دوربین‌های ما در سطح شهر حتا تصویر یک ناخن‌گیر را حین ارتکاب جرم ضبط نکرده‌اند. همین طور که داشتم اخبار گوش می‌کردم چشمم افتاد به صفحه‌ی اول روزنامه‌ی ورزشی روی میز که با تیتر درشت نوشته بود: به سرمربی تیم ملی فوتبال اطلاعات غلط می‌دهند.
امروز صبح زنم برای دهمین بار طی هفته‌ی گذشته من را عزیزم خطاب کرد و بعد هر چه از دهن‌اش درآمد خرج خودم و خانواده‌ام و کتابم کرد. مسخره است که حتا زن آدم هم درک نمی‌کند نیما نمی‌تواند رامین باشد و عزیزم کلمه‌ی خوبی برای شروع دعوای زناشویی نیست.

در «شرقِ» یکشنبه 9 مرداد 90، شماره‌ی پیاپی 383 دوره‌ی جدید، منتشر شده است.

وَالْحَمْدُ لِلّهِ قاِصمِ الجَّبارین

به مناسبت فرارسیدن ماه مبارک رمضان برای دوست‌داران دعای «افتتاح»، این دعا را با صدای ملکوتی «سید جواد ذبیحی» در «رادیو ساکی» می‌گذارم. اما «سید جواد ذبیحی» کیست؟

از گفت‌وگوی تازه منتشر شده‌ی استاد «شجریان» در رابطه‌ با چگونگی خلق «ربنا» شروع می‌کنم:

«اوایل انقلاب از من خواستند برای دم افطار، مناجات‌ها و اذان کاری انجام بدهم. من خودم را از وزارت کشاورزی آن دوران به رادیو منتقل کرده بودم و کارمند رادیو محسوب می‌شدم. پذیرفتم این کار را انجام بدهم. کلاسی برای افرادی که قرار بود دعای سحر و مناجات بخوانند گذاشتم که با این افراد نحوه درست خواندن را کار کنم. تابستان سال 58 بود که آموزش این عده را شروع و پس از مدتی هم ضبط این آثار را آغاز کردم. قرار شد براي دم افطار هم برنامه ضبط كنيم و از من خواستند که برای برنامه‌های دم افطار هم فکری بکنم. برنامه‌های دم افطار دوران قبل از انقلاب را  مرحوم ذبیحی بسیار عالی خوانده بود و من تمام کارهای او را از  نوجوانی شنیده بودم و مناجات حضرت امیر را با صدای او از حفظ بودم. با این حال پذیرفتم که این کار را بکنم».

«باید بدانیم عادت را از مردم نمی‌توان گرفت. مردم به ربنا و دعاي سحر مرحوم  ذبیحی و اذان مرحوم «موذن‌زاده‌ی اردبیلی» عادت کرده بودند. نمی‌شد به این راحتی این عادت را در مردم  تغییر داد. پس باید براساس  آن حال و هوا حرکت می‌کردم، اما در عین حال مي‌خواستم اثر ویژگی های خاصي نيز  برای خودش داشته باشد تا بتوان این را نیز به مردم بقبولانیم و کار جدید را جایگزین کرد. ظهر آن روز همان آیاتی را که مرحوم ذبیحی خوانده بود پیدا کردم و دو آیه دیگر نیز از سوره آل عمران و بقره پیدا کردم و یک مطالعه ذهنی کردم که چگونه آن را بخوانم تا علاوه بر نزدیک بودن به کار مرحوم ذبیحی کار جدیدی باشد. به این فکر کردم بايد آوازي باشد که علاوه بر اینکه تقلید نباشد، از اصل اثر هم خيلي دور نباشد».

درباره‌ی زندگی و مرگ «سید جواد ذبیحی» که استاد شجریان از او به نیکی و استادی یاد می‌کند مطالب و فایل‌های صوتی انگشت‌شماری در نت وجود دارد و البته که این دعای افتتاح هم یکی از آنهاست. همین چند هفته‌ي پیش از استاد «مرتضی احمدی» درباره‌ی ذبیحی پرسیدم که ایشان را از نزدیک می‌شناختند، استاد احمدی می‌گفتند: ذبیحی علاوه بر صدای بی‌نظیر دستی هم بر تارنوازی داشتند.

پدرش سید اسدالله ذبیحی درکه‌ای، مداحی از ساکنان روستای درکه واقع در شمال تهران بود. او به واسطه‌ی ازدواج با یک زن مشهدی -علاوه بر مادر سیدجواد- در این شهر اقامت داشت و به همین دلیل سیدجواد ذبیحی، همواره در میان دوست‌دارانش به هنرمند مشهدی معروف بود.

سیدجواد ذبیحی مرد خوش‌ لباسی بود که فینه‌ی عربی به سر می‌گذاشت و مجالس بزرگ مذهبی در تهران و شهرستان‌ها را اداره می‌کرد. سواد زیادی نداشت، اما تمام ردیف‌های آوازی را به خوبی می‌شناخت. او پس از ورود به رادیو، علاوه بر اجرای موسیقی صرفاً مذهبی، از سال ۱۳۳۶ با همکاری زنده یاد «داوود پیرنیا» و هنرمندانی چون «حسن کسایی»، «رضا ورزنده»، «جلیل شهناز»، «احمد عبادی»، «مرتضی محجوبی»، «علی تجویدی»، «پرویز یاحقی»، «حسین تهرانی»، «مهدی خالدی» و «فرهنگ شریف»، آوازهای زیبایی را به همراه ساز ایشان به یادگار گذاشت.

نکته این که وی معمولاً به همراه ساز این هنرمندان آواز نمی‌خواند. بلکه در ابتدا ایشان دقایقی بداهه‌نوازی می‌کردند و سپس ذبیحی یک آواز کامل را بدون ساز می‌خواند و در انتها بار دیگر هنرمندان به اجرای موسیقی سازی می‌پرداختند.

همچنین مجموعه‌ی برنامه «برگ سبز» را زنده‌یاد «داوود پیرنیا» به نام ذبیحی کلید زد. نخستین برنامه، با شعری از «هاتف اصفهانی» با ترجیع بند «یکی هست و هیچ نیست جز او، وحده لا اله الا هو» در مثنوی سه‌گاه همراه با دکلمه آقای «پیمان» اجرا شد. رنگ سبز در فرهنگ ایرانی، نماد سیادت محسوب می‌شود و سید بودن ذبیحی، دلیل این نام‌گذاری بوده است. پیرنیا اعتقاد داشت: «این از آن برگ سبزهایی است که هیچ گاه زرد نمی‌شود».

در مجموعه‌ی «گزیده‌ای از صد سال آواز» که موسسه‌ی فرهنگی هنری «ماهور» منتشر کرده است یک «مثنوی بیات ترک» هم از ذبیحی هست که بسیار شنیدنی است. آن آواز را اینجا نمی‌گذارم تا اگر این مجموعه را ندارید حتما بخرید که بر هر عاشق آواز ایرانی واجب است یکی در خانه داشته باشد. در این مجموعه یک «ابوعطا» از «قمرالملوک» و یک آواز «دشتی» هم از خانم «پریسا» هست.

حالا این شما و این دعای افتتاح در مایه‌ی «دشتی» با صدای «سید جواد ذبیحی»: +

 

پی‌نوشت:

اینجا هم آرشیو خوبی از آثار ذبیحی است. و اینجا را هم حتما حتما بخوانید. اینجا هم فایل‌های برای دانلود هست.

گوشه‌ای از عمل‌کرد رسانه‌های بیگانه و اسکتبار جهانی در طول روزهای گذشته

– بازسازی صحنه‌‌ی قتل‌« مهسا» پشت در ‌بسته، دستگیری عامل قتل زن ۱۹ ساله، حمله‌ی 4 دزد به زن تنها در شمال تهران +

– خواهر زاده با چاقو دایی خود را کشت، نگهبان همسایه سارق 50 میلیونی شد، قتل فجیع پسر جوان در درگیری مسلحانه +

– قربانی اسیدپاشی تسلیم مرگ شد، دستگیری زندانی فراری پس از 4 سال، رازگشایی از پرونده‌ی سارق مسلح بانک +

– بازداشت سارقی که پس از زخمی کردن طعمه‌هایش به آنها تجاوز می‌کرد، 2 کشته و 3 مجروح در انتقام مسلحانه +

– دختر جوان در دام خواستگار خیابانی، دزدهای مسلح به طلافروشی دستبرد زدند، راز قتل پسر 10 ساله مراغه‌ای

– سرقت با لباس پلیس، ازدواج اجباری، دختر جوان را فراری داد، صاحبخانه دزد را با ماهیتابه بی‌هوش کرد +

– سرقت 300 میلیونی 12 عضو باند اژدها، دزد خوش‌خواب با لباس‌های صاحبخانه عکس یادگاری می‌گرفت +

– کلکسیونی از جرایم در پرونده کلاهبردار حرفه‌ای، 2 خواهر قربانی جنایت، نفوذ تبهکاران در فیس‌بوک

– دو بار اعدام برای همسایه ای که قاتل از آب در آمد، قتل فجیع پیرزن و نوه 9 ساله‌اش در ورامین +

– داماد پدرزنش را در خواب کشت، رسیدگی ویژه به پرونده عامل جنایت در پل مدیریت تهران+

– مرد طلافروش در تله مرگ 3سارق، دستگیری موتورسوارانی که دختر ۱۵ ساله را ربودند

– آدم‌ربایی ساختگی برای انجام ازدواج، زن جوانی که بی‌هوش کنارجوی رها شده بود

– حمله اشرار برای ربودن دختران 2 خانواده، شرورهای سارق، مال‌باخته را آتش زدند

هفته‌ی خوبی را برای‌تان آرزو می‌کنم و ببخشید که حوصله نداشتم همه‌ی دستاوردها را لینک کنم.

سه پرسش

1

ما در کجایِ گرمِ تماشا

از مرز سبز دور افتادیم که

ناگاه خویش را

در پای برج تاریک

در پرتو گزنده‌ی خون یافتیم؟

2

نه این که ما

وقتی که بر کرانه‌ی هامون

از خواب‌های آبیِ ناهید افتادیم

فقط در اشتیاق تماشا بودیم؟

3

حالا به من بگویید

کجای دریاها جنگ است

که رودخانه‌ها باز

با آستین پر از سنگ می‌روند؟

 

تیر ماه 1372 بندر بوشهر، «منوچهر آتشی»

در نقد «بابا باتری‌دار می‌شود» عنوان شد: قـصه‌نویسی طـنز در حال فرامـوشی اسـت

مجموعه‌ی داستان طنز «بابا باتری‌دار می‌شود» رضا ساکی روز گذشته (دوشنبه، سوم مردادماه) در چهل و چهارمین نشست از سلسله نشست‌های دگرخند حوزه هنری نقد شد.

به گزارش خبرنگار بخش کتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، رضا ساکی در این نشست درباره چگونگی نگارش این کتاب، اظهار کرد: زمانی که پدرم فوت کرد، می‌خواستم مطلبی در وبلاگم بنویسم تا از دوستانم که در زمان مریضی پدر در کنارم بودند، تشکر کنم و همچنین خبر فوت ایشان را بدهم.

او در ادامه گفت: من نمی‌توانستم متنی جدی را که مربوط به این اتفاق بود، بنویسم؛ بنابراین تک‌داستان «بابا باتری‌دار می‌شود» را پیدا کردم، کمی تغییرش دادم و در وبلاگم گذاشتم و پس از گذشت چند روز متوجه شدم داستان مورد توجه قرار گرفته است و بعد از آن اقدام به چاپ کتاب کردم که در مراسم سالگرد فوت پدرم کتاب به چاپ رسید.

در ادامه، «جلال سمیعی» با ابراز خوشحالی از این‌که فاصله نگارش کتاب تا چاپ آن کوتاه بوده است، عنوان کرد: در وضعیتی که آثار مختلف بایگانی می‌شوند و مدت‌ها به چاپ نمی‌رسند، چاپ این کتاب با فاصله کم پس از نگارش، کار خوبی است.

او ادامه داد: خوشحال‌ام آقای ساکی در دوره بیماری پدرش، نویسندگی را فراموش نکرد و حتا از اتفاقات بدی که برایش رخ داد، طنز هم نوشت.

این طنز‌پرداز با اشاره به این‌که کتاب «بابا باتری‌دار می‌شود» زمینه‌های برون‌متنی و درون‌متنی زیادی دارد، اظهار کرد: زبان کتاب به لطف وجود ویراستار خوب آن که  «سید رضا شکراللهی» بوده، خیلی به‌روز و صمیمی نوشته شده است.

سمیعی گفت: خیلی وقت‌ها اتفاق می‌افتد که نویسنده به قدری در قصه‌نویسی گرفتار فرم و ساختار می‌شود که قصه گفتن را فراموش می‌کند؛ اما در کتاب «بابا باتری‌دار می‌شود» راوی تنها خواسته است قصه بگوید و یکی از دلایلی که می‌توان کتاب را در یک ساعت خواند و خسته نشد، این است که در حال خواندن کتاب دچار دست‌انداز نمی‌شویم.

او با بیان این‌که رضا ساکی به ادبیات فارسی مسلط است، عنوان کرد: مسأله دیگر که باعث راحت و ساده بودن متن کتاب است، وبلاگ‌نویس بودن رضا ساکی است و تأثیر آن‌لاین نوشتن روی نوشته‌های او مشخص است.

جلال سمیعی با اشاره به این‌که نویسنده کتاب «بابا باتری‌دار می‌شود» متصل به فرهنگ پر از کنایه و شوخی است، گفت: به این دلیل که به اقلیم آقای ساکی نزدیک بودم، می‌دانم فرهنگی که در آن زندگی می‌کرده، چگونه بوده است. در داستان‌های کتاب «بابا باتری‌دار می‌شود» مخاطب پدر بیمار و شوخ‌طبعی را می‌بیند که دائم شوخی می‌کند و با کنایه با دیگران حرف می‌زند و این برگرفته از فرهنگ لری است.

این طنز‌پرداز با تأکید بر این‌که قصه‌نویس بودن رضا ساکی در ادبیات طنز کشورمان مهم است، اظهار کرد: خیلی وقت است از قصه نوشتن در طنز فاصله گرفته‌ایم و تعداد کمی از طنزنویسان کار منظم طنز می‌کنند و همچنین تعداد کمی از آن‌ها آثار خود را به چاپ می‌رسانند و تعداد کمی نیز از این افراد قصه طنز می‌گویند. شرایط سیاسی و اجتماعی کشورمان و تغییرات سیاسی و اجتماعی که در ۱۵ سال اخیر داشته است، نویسندگان را به سمت طنزهای ژورنالیستی برده است.

او ادامه داد: یکی از ویژگی‌های کتاب، وجود قصه در آن است و قصه‌نویسی طنز سنتی است که رو به فراموشی می‌رود.

رضا ساکی نیز درباره زبان کتاب، اظهار کرد: واقعیت این است که به قدری درگیر داستان تلخ و غم‌انگیز بیماری پدرم بودم که حتا فرصت نکردم بخواهم فرم خاصی به داستان‌ها بدهم و تنها دغدغه‌ام این بود که اگر کسی که بیماری مشابه پدرم را دارد، کتاب را بخواند، روی او تأثیر بدی نگذارم.

در این‌باره، جلال سمیعی هم گفت: به تازگی در سریالی که از تلویزیون پخش می‌شود، دیدم که یکی از شخصیت‌ها به خانمی که‌ام اس گرفته‌ بود، گفت، ‌ به خاطر کارهای بدی که کردی، این بیماری را گرفته‌ای و با خودم فکر کردم کسانی که این بیماری را دارند، حتما از دیدن این صحنه ناراحت می‌شوند.

ساکی هم با تأکید بر این‌که نظر بیماران سرطانی درباره کتاب برایش مهم بوده است، گفت: با چهار نفر که این بیماری را داشتند و کتاب را خوانده بودند، صحبت کردم و متوجه شدم رابطه خوبی با کتاب برقرار کرده‌اند و بازخورد‌ها نسبت به کتاب خوب بوده است.

او همچنین درباره ویراستاری کتاب اظهار کرد: ‌ ویراستار خوب خیلی جا‌ها می‌تواند به نویسنده کمک بدهد و توصیه می‌کنم کسانی که می‌خواهند داستان خود را چاپ کنند، حتما با ویراستار خوب درباره آن صحبت کنند.

این طنز‌پرداز افزود: ‌ زمانی که نوشتن داستان به اتمام رسید، نمی‌دانستم با پایان آنچه کار کنم و درک و برداشت صحیح ویراستار بود که به من کمک کرد کتاب را این‌گونه به پایان برسانم.

او با اشاره به این‌که در برخی از داستان‌های طنز به خودمان اجازه می‌دهیم که با هر ساختاری بنویسیم، گفت: پس از آن‌که داستان را چاپ می‌کنیم و منتقدین به زبان آن اعتراض می‌کنند، گفته می‌شود که داستان طنز است و ایرادی ندارد که چگونه نوشته شود؛ در صورتی که داستان طنز نیز باید از قواعد اصول داستانی پیروی کند.

در ادامه، جلال سمیعی با اشاره به داستان کوتاهی از چخوف، اظهار کرد: شرط لازم برای طنز خوب، پاکیزه نوشتن و رعایت عمومی طنز است.

او زمینه‌های اجتماعی و سیاسی را در انتشار آثار ادبی مؤثر دانست و گفت:خیلی مواقع پیش آمده که خیلی از طنز‌ها ظرف خوش‌طبعیشان تنها در زمان خودشان جا داشته است. اگر طنزهای خارجی را هم بخوانید، با طنزهایی ارتباط برقرار می‌کنید که بیشتر برای خودمان مصداق داشته باشد و کتاب «بابا باتری‌دار می‌شود» به لحاظ ماهیت و زمینه آفرینش، اثر کم‌یابی است.

سمیعی با تأکید بر این‌که طنز بخشی از خوش‌طبعی است، گفت: فکاهی، ‌هجو، ‌هزل و… هم بخش‌هایی از شوخ‌طبعی هستند؛ اما متأسفانه در کشورمان هر نوع شوخ‌طبعی را طنز می‌دانند و کارهای حمید ماهی‌صفت و مهران مدیری و نویسندگان و شاعران طنز‌پرداز همگی طنز محسوب می‌شود؛ در صورتی که این نوع نگاه اشتباه است.

او عنوان کرد: کتاب «بابا باتری‌دار می‌شود» در عرصه طنز قرار می‌گیرد؛ چرا که اصل ماجرای کتاب خیلی تلخ است و رضا ساکی ماجرای تلخی را روایت می‌کند و از این بابت داستان‌هایش طنز است که تلخی‌های اتفاق‌افتاده را در داستان شیرین می‌کند.

او با اشاره به این‌که عناصر برای قصه به‌جا انتخاب شده است، گفت: ‌تناقض‌ها در داستان زیاد دیده می‌شود و تناقض در خنده‌آفرینی بسیار مهم است و تکرار نیز یکی دیگر از عناصر طنزآفرینی و شوخی است که در داستان رضا ساکی زیاد استفاده شده است. همچنین قصه کتاب به مقدار قابل توجهی از انعکاس شرایط اجتماعی سخن می‌گوید.

سمیعی سپس با بیان این‌که انتخاب نویسنده برای موضوع داستان، انتخاب سختی بوده است، گفت: این انتخاب باعث شده که کتاب به لحاظ ساختار روایت در بخش‌هایی بلاتکلیف باشد.

او افزود: ‌ما در حوزه‌هایی از زندگی آدم‌ها که مربوط به فیزیک آن‌ها می‌شود و در اختیار خودشان نیست، حق نداریم شوخی کنیم. این مسأله مهمی است که در خیلی از آثار طنز و حتا روابط اجتماعیمان رعایت نمی‌شود.

او ادامه داد: کارکترهای دیگر در کتاب «بابا باتری‌دار می‌شود» پرداخت نشده‌اند و تمام تمرکز نویسنده بر روی شخصیت‌ باباست و این موضوع یکی از ضعف‌های کتاب محسوب می‌شود.

رضا ساکی نیز در پاسخ به انتقادهای جلال سمیعی، اظهار کرد: جز کاراکتر بابا در این کتاب کارکتری وجود ندارد و همه کارکتر‌ها در خدمت کاراکتر بابا هستند؛ چرا که در این‌گونه بیماری‌ها کسی که بیمار می‌شود، باید مریضی خود را بپذیرد و پدرم آن‌قدر خوش‌ذوق بود که حتا به آدم‌های اطراف خود نیز روحیه می‌داد.

او افزود: من ظرفیت نوشتن بیشتر از این داستان را نداشتم و شاید اگر بیشتر می‌نوشتم، می‌توانستم به شخصیت‌های دیگر هم بپردازم و حتا خودم یک بار بیشتر «بابا باتری‌دار می‌شود» را نخوانده‌ام؛ چرا که داستان‌ها یادآور اتفاقات تلخی بود.

جلال سمیعی با مقایسه کتاب رضا ساکی با آثاری همچون «شما که غریبه نیستید» از هوشنگ مرادی کرمانی و «عطر سنبل عطر کاج» از فیروزه جزایری دوما، اظهار کرد: این‌که تجربه واقعی را بتوان به روایت طنزآمیزی تبدیل کرد، مهم است و نوشتن چنین کتاب‌هایی خیلی سخت است.

رضا ساکی نیز در پایان از سلمان طاهری که تصویرگری کتاب را برعهده داشته است، تشکر کرد و گفت: از ابتدا فکر می‌کردم نوشته‌ها باید تصویر داشته باشد و سلمان طاهری به خوبی تصویرهای کتاب را کشید و کار او نزدیک به هفت ماه به طول انجامید؛ چرا که سعی می‌کرد کار‌ها خیلی خوب باشد و به نظرم، یکی از نقاط قوت کتاب، تصویرسازی‌های آن است که از روی چهرهای واقعی کشیده شده‌اند.

کتاب را می‌توانید از این نشانی‌ها بخرید:
كتابفروشي چشمه: خيابان كريمخان. نبش ميرزاي شيرازي
كتابفروشي اگر: بلوار كشاورز، خيابان ۱۶ آذر، کوچه عبدی‌نژاد، شماره شش
کتابفروشی هاشمی: خیابان ولی عصر – نرسیده به میدان ولی عصر
کتابفروشی لارستان:خیابان مطهری- ابتدای خیابان لارستان
کتابفروشی افرا: خیابان ولی عصر- روبروی پارک ملت- برج ملت
کتابفروشی پنجره: خیابان سهروردی شمالی- میدان شهید قندی(پالیزی)
کتابفروشی بهزاد: تهرانپارس- اتوبان باقری-خیابان ۱۹۶غربی

کجا؟ هرجا که پیش آید

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا از ابتدای سال حتا یک روز هوای سالم نداشته است؟

بخت ما لرها اگر بخت بود

متاسفم که مهم‌ترین خبر «هفته‌ی فرهنگی لرستان در فرهنگ‌سرای نیاروان» خبری است که سایت‌ها با عنوان «کلاهی که لرها بر سر وزیر ارشاد گذاشتند» بر روی خروجی خبرگزاری‌ها قرار داده‌اند.

یعنی آن همه موسیقی و لباس و آیین و گویش و آداب و رسوم هیچ. یعنی این که از انسان فرهیخته‌ای چون «سید فرید قاسمی» تقدیر شده است هیچ…

مهم این است که آقای وزیر لطف کرده‌اند کلاهی نمدی بر سر مبارک گذاشته‌اند و عکاسان از این اتفاق مهم هفته‌ی فرهنگی لرستان عکس گرفته‌اند و کیست که دوست نداشته باشد آقای وزیر ارشاد را با کلاه نمدی ببیند. «در کدامین عهد بودست این چنین یا آن چنان»…پس ببینید و لذت ببرید از این اتفاق مهم فرهنگی… عیب هم ندارد البته، این همه رفقا سر ما کلاه گذاشتند بگذارید یک بار هم ما سر دوستان کلاه بگذاریم.

سی سال است که با همین هفته‌های فرهنگی و این جنگولک‌بازی‌ها سرگرم هستیم. شهرکرد مرکز یکی از استان‌های لرنشین بختیاری سینما ندارد بعد شما برای لرستان هفته‌ی فرهنگی می‌گیرید؟ البته خرم‌آباد دو عدد سینما دارد که لابد به سرمان زیاد است. واقعا نمی‌شد هزینه‌های این شو فرهنگی را در ایذه یا اندیمشک یا درود یا الشتر خرج کنید، شما اگر دل‌تان برای فرهنگ لری می‌سوزد فکری به حال شهرهای لرنشین بی‌سینما بی‌تئاتر بی‌روزنامه‌ بی‌بودجه‌ بی‌کتاب‌خانه بی‌فرهنگ‌سرا بی‌گالری و بی‌چاره‌ کنید. با این عروسک‌ها و سیاه‌چادرها که همه ماکتی بی‌روح از فرهنگ لری هستند نمی‌توان به مردم خدمت کرد. هر چند گویا فرهنگ‌ها هر چه نمایشی‌تر و ویترینی‌تر باشند بهترند و شاید هم کم‌خطرترند.

بخت ما لرها اگر بخت بود هفته‌ی فرهنگی‌مان برای خودش درخت بود.

«بابا باتری‌دار می‌شود» در «دگرخند»

چهل و چهارمین نشست «دگرخند» با حضور «جلال سمیعی» و «رضا ساکی» به نقد و بررسی کتاب طنز «بابا باتری‌دار می‌شود» خواهد پرداخت.

«بابا باتری‌دار می‌شود» عنوان مجموعه داستانی است که به قلم «رضا ساکی» به رشته‌ی تحریر در آمده است. این مجموعه شامل یازده داستان کوتاه پیوسته و دنباله‌دار است که انتشارات «گل آقا» آن را منتشر کرده است. این کتاب با تصویرسازی زیبای «سلمان طاهری» به زندگی پدری می‌پردازد که فراز و فرود یک زندگی کارمندی ساده را تجربه کرده است  و حالا  بعد از بازنشستگی با انواع و اقسام بیماری‌ها دست و پنجه نرم می‌کند و در آستانه‌ی مرگ است.

«مهدی فرج‌الهی» مجری دگرخند می‌گوید: «به سبب این که نویسنده به نوعی تجربه شخصی‌اش را در خصوص اتفاقاتی که برای پدرش افتاده است دست‌مایه‌ی داستان قرار داده ؛ روایت ملموس، واقعی و اثرگذار شده است. نویسنده با نگاهی اخلاقی و خلق فضایی صمیمی مخاطب را گام به گام با موضوع داستان پیش می‌برد و به راحتی با او ارتباط برقرار می‌کند به گونه‌ای که وقتی در گذر داستان بیماری پدر مورد پذیرش خانواده قرار می‌‌گیرد مخاطب نیز راحت با آن کنار می‌آید. استفاده از راوی اول شخص، زبان ساده‌ی داستان، روایت خطی و پیوسته بدون ارجاعات و پرش‌های زمانی خاص او را در برقراری این ارتباطِ بهتر یاری کرده‌اند .هر چند داستان درباره‌ی مرگ و بیماری بوده و موضوع داستان تلخ است اما نحوه‌ی برخورد نویسنده با موضوع، شخصیت پردازی او و شیوه‌ی گسترش داستان آن را متفاوت کرده است».

چهل و چهارمین نشست «دگرخند» ساعت 17 روز دوشنبه سوم مرداد برگزار خواهد شد. علاقه‌مندان برای شرکت در این برنامه می‌توانند به سالن شماره‌ی 2 تالار اندیشه حوزه هنری واقع در خیابان حافظ،‌ تقاطع سمیه مراجعه کنند.

گزارش این نشست را می‌توانید اینجا بخوانید.

کمی دورتر از دریاچه‌ی «کیو»

«بهمن فروتن»، سرمربی داتیس خرم‌آباد:

تمرين تمام شده بود و من در جمع مربيان ايستاده بودم و تمريني را كه انجام داده بوديم، آناليز مي‌كردم تا براي فردا، تكرار آن، عيب‌هاي امروز را نداشته باشد. همه رويمان را برگردانديم چون پسر كوچكي مكررا مي‌گفت بيا اينجا و مقصودش من بودم. سرپرست تيم ناراحت شد و با تشر گفت خب پسر تو بيا اينجا! او همچنان ايستاده بود و مصرا مي‌خواست كه من پيش او بروم و رفتم. پسرك روي پنجه بلند شد، يك دستش را انداخت گردن من، سرم را پايين كشيد و آهسته گفت من دروازه‌بانم، يك تيم براي من پيدا كن! گفتم چند سالت است؟ گفت 11. گفتم برو آن ته بايست، ضربه‌اي با توپ به طرفش زدم و پسر 11 ساله با استيل زيبايي روي توپ خيمه زد، خدايا چقدر استعداد لازم است كه بدون مربي و بدون همه امكانات در 11 سالگي تو آنقدر كاربلد باشي؟ خيلي، واقعا خيلي. برگشتم و به كادر فني گفتم يك تيم براي اين بچه پيدا كنيد ولي پسر! هفته‌اي دو سه بار بايد بروي شهر. گفت ايرادي ندارد مي‌روم ولي براي دو تا از دوست‌هايم هم پيدا كن. دوست‌هايش به نظر هفت، هشت ساله مي‌آمدند. گفتم اول تو، بعد فكري هم به حال دوست‌هايت مي‌كنم. هر سه دويدند، آنقدر رفتند تا ناپديد شدند، رفتند تا در ده بگويند كه مي‌روند شهر فوتبال بازي كنند.

ديروز همه بچه‌هاي ده آمده بودند كنار زمين، تمرين كه تمام شد رفتم سراغ‌شان، همه آمدند به طرف من دست دادند و سلام كردند. در چشمان‌شان تقاضا موج مي‌زد. بچه‌ها عاشق بازي هستند به خصوص فوتبال. نمي‌دانم براي شما اتفاق افتاده است كه تصميمي بگيريد، بگذاريد ساده‌تر بگويم تصميم غيرارادي را تا به حال تجربه كرده‌ايد؟ هفته‌اي يك‌بار تمرين‌تان مي‌دهم، روزش را خودتان تعيين كنيد. اين حرف را من نزدم. اين تصميم را من نگرفتم. از درون من بود ولي باور كنيد من نبودم. تقاضاي بچه‌ها به مراتب قوي‌تر از اراده من بود آخر روزي دو بار تمرين با 30، 40 جوان رمق آدم را مي‌گيرد يك تمرين اضافه، ديگر از توان فراتر است. بچه‌ها دويدند و رفتند آنقدر كه از نظر ناپديد شدند ولي صداي خوشحالي‌شان همچنان از آن دورهاي ناپيدا مي‌آمد. صداهايي كه خستگي را از تن من بيرون مي‌كرد و توان رستم دستان را به من مي ‌داد.
با بچه‌ها حرف زدن متفاوت است. دارم فكر مي‌كنم در شروع جلسه اول تمرين به آنها چه بگويم. خب بچه‌ها امروز مي‌خواهيم كنترل در حركت را تمرين كنيم هر دو نفر يك توپ. قابل‌ توجه: در فوتبال مدرن توپ را هميشه بايد در حركت كنترل كرد.

شرق، شماره 1295شنبه 25 تیر 1390

پی‌نوشت:

دریاچه‌ی «کیو» را بیشتر بشناسید.