آگهی جذب جن شماره‌ی 12

به تعدادی جن سحر باطل شده، بدبخت، بی‌چاره، مفلوک، مغموم، مظلوم، بی‌کار، پشیمان، توبه کرده و زخم خورده از سیاست به شرط تاهل، برای کار در پیک موتوری نیازمندیم. جن‌های موتوردار در اولویت استخدام هستند.

تف زدم، کشیدم، ‌نشد

روز دوم خرداد از سر صبح بانک‌ها گند زده بودند به ارایه‌ی خدمات. نمی‌دانم چرا. می‌خواستم چیزی از برج «پایتخت» سر میرداماد بخرم و پول می‌خواستم. خودپردازها پوکیده بودند. به هر چه خودپرداز در محله و منطقه‌ی ونک بود سر زدم اما همه هنگ کرده بودند.

بی‌خیال پول نقد شدم، رفتم و خرید کردم و خواستم کارت بکشم، هر چه کشیدیم نشد، من کشیدم، نشد، مغازه‌دار کشید، نشد، شاگرد مغازه‌ کشید، نشد، کودکی آنجا بود گفتم تو پاکی بیا بکش شاید فرجی شد، کشید، نشد، خانمی آمد، جای مادرم بود، گفتم مادر شما اهل خدایی بیا بکش، کشید، نشد، ماموری دم در مغازه بود گفتم شما مرد قانونی بیا بکش، کشید، نشد، کسی تازه خرید کرده بود، گفتم شاید خوش شانس باشد، آمد، کشید، نشد، یکی گفت کارمندم، گفتم بیا بکش، آمد، کشید، نشد، پیر دنیا دیده‌ای آمد، عصا زنان کشید، نشد، مغازه‌دار گفت تند بکش، تند کشیدم، نشد، کسی گفت آرام بکش، آرام کشیدم، نشد، کسی گفت چند دقیقه بعد بکش، چند دقیقه بعد کشیدم، نشد، یکی گفت بنشین بکش، نشستم، کشیدم، نشد، یکی گفت بلند شو بکش، بلند شدم، کشیدم، نشد، یکی گفت برعکس بکش، برعکس کشیدم، نشد، یکی گفت تف بزن بکش، تف زدم، کشیدم، ‌نشد. یکی گفت موجودی بگیر بعد بکش، موجودی گرفتم، کشیدم، نشد، مغازه‌دار گفت ببر خانه بکش، بردم خانه، کشیدم، نشد…
نشد.

خاطره‌ بازی با «بارسلونا»

اول که شروع کردم به جست‌وجوی عکس‌های بازیکنان قدیمی «بارسلونا» فکر نمی‌کردم جایی بغض کنم حتا و به یاد ضربه‌های کاشته‌ی «استویچکف» بیفتم و حسرت بخورم از عمری که تند می‌گذرد.  اما با مرور آن سال‌ها حال خوشی بهم دست داد که می‌خواهم در آستانه‌ی بازی با «منچستر» شما دوست‌داران بارسا را در مرور خاطرات خوب گذشته شریک کنم.

من اصالتا «میلان» را دوست دارم و طرفدار آن تیم هستم. آن هم فقط به خاطر «فرانکو بارسی» و «مارکو فان باستن» و «گولیت» و «ریکارد» و «مالدینی» و بسیاری دیگر که آن روزها در میلان رویایی دهه‌ي نود بازی می‌کردند. همان سال‌هایی که میلان چهار بر صفر بارسا را در فینال سال 1994 شکست داد و قهرمان اروپا شد. آن روزها روزهای میلان بود. روزهای هلندی بود که قهرمان اروپا شده بود و بخت نخست قهرمانی جام جهانی 1990 بود ولی در آن بازی معروف که «ریکارد» و «رودی فولر» یکدیگر را زدند و تف کردند به هم، بازی را به آلمان باختند. بگذریم که اگر بخواهم روضه بخوانم طولانی می‌شود.

اما بارسا هم همیشه تیم رویایی بوده است و هست. امروز نمی‌دانم از کجا، از کجای ذهن‌ام به یاد «باکرو» افتادم. اصلا اول یادم نمی‌آمد چه کسی بوده و کجا بازی می‌کرده است. بعد که جست‌وجو کردم و «باکرو» را دیدم تصمیم گرفتم تصویری از آن بازیکنانی که از بارسا در ذهن‌ام مانده است را اینجا بگذارم تا تجدید خاطره‌ای بشود. خودم فراموش کرده بودم برخی از این بازیکنان را.

به امید پیروزی بر جوجه‌های سرخ.

«یوهان کرایف»

آقامون «مارادونا»

«هریستو استویچکف»

«آنتونیو زوبی‌زارتا» دروازبان اسپانیا و بارسا

«خوزه ماریا باکرو»

«روماریو»

«ریوالدو»

«رونالدو»

«لوییز فیگو»

«رونالدینهو»

«گوآردیولا»

«برادران دی‌بوئر»

«پاتریک کلایورت»

«رونالد کومان»

«گری لینکر»

«شوستر»

«انریکه»

«میشل لادروپ»

«آنخل نادال»

حالا که خاطره‌بازی کردید. اگر بازیکنی را به یاد می‌آورید بگویید به فهرست اصافه کنم. حتما در حافظه‌تان بسیاری هستند که از قلم افتاده‌اند. پیدا کردن این عکس‌ها هم کار آسانی نبود ولی باز اگر کسی به خاطرم بیاید نوشته را به روز می‌کنم. از دوستانی که کمک کردند هم سپاس‌گزاری می‌کنم. اطلاعات خوبی در بخش نظراها هست که بد نیست بخوانید.

 

پی‌نوشت منچستری:

انصاف نیست اگر از این غول نام نبرم و عکس‌اش را نگذارم. این هم «اریک کانتونا» که اگر منچستر در دهه‌ی نود سری میان سرها پیدا کرد از زحمت‌های این بازیکن بی‌نظیر بود. بازیکنی که در اوج شهرت و آمادگی فوتبال را کنار گذاشت و البته «امه ژاکه‌»‌ی نامرد او را برای بازی در جام جهانی 1998 دعوت نکرد و فرانسه بی او قهرمان شد.

آگهی جذب جن شماره‌ی 11

به تعدادی جن ویژه، جهت مصادره به مطلوب کردن اموات، حذف پیشینه‌ی برخی افراد فوت شده، پیشینه‌سازی برای برخی اموات، حرف در دهان مرده گذاشتن و البته مرده‌خواری، فوری نیازمندیم.

 

آگهی جذب جن شماره‌ی 9

به تعدادی جن وطنی و آتش‌نشان، با سابقه‌ی گذارندان دوره‌های کماندویی، کلاه‌سبزی، رنجری، نیرو‌های ویژه، زندگی در شرایط سخت، خلبانی، ملوانی، چتربازی، معلق‌زنی و آشنا به کمک‌های اولیه و پالایشگاه جهت همراهی هیئت همراه، فوری نیازمندیم.

 

چشم‌هایش را نبستند. اما دست‌هایش را بستند

یادداشتی درباره‌ی كتاب «پسری که مرا دوست داشت»، نويسنده: بلقيس سليمانی، ناشر: ققنوس


«بلقیس سلیمانی» طنزپرداز نیست، یعنی بهتر بگوییم شهره به طنزپردازی نیست اما در دو اثر یعنی «بازی عروس و داماد» و آخرین اثرش «پسری که مرا دوست داشت» داستان‌هایی طنزآلود نوشته است که او را وارد جرگه‌ی نویسندگان طنز و داستان‌نویسان طنز می‌کند. این اصرار بر طنزنویسی خانم سلیمانی، اتفاقا اصراری از جانب مولف نیست چون خود خانم سلیمانی تا آنجایی که من از ایشان خوانده‌ام و پرسیده‌ام هیچ گاه ادعای طنزنویسی نکرده‌اند و هیچ کدام از این دو اثر را به عنوان داستان کوتاه طنز ننوشته‌اند اما چه می‌توان کرد که در کتاب «پسری که مرا دوست داشت» دست‌کم پانزده داستان وجود دارد که یا طنز در آن وجود دارد و یا از پایه طنزآمیزند. پانزده داستان رقم کمی نیست و همین است که می‌توان کتاب خانم سلیمانی را به عنوان یک اثر طنزآمیز مورد بررسی قرار داد، هر چند که شاید خود اثر در مقایسه با آثار دیگر خانم سلیمانی اثری متوسط باشد و در بخش‌هایی حتا مخاطب را راضی نکند.

اتفاقا داستان‌های خوب این مجموعه همان‌هایی هستند که من به آنها داستان‌های طنز می‌گویم. از صفحه‌ی یک شروع می‌کنم، داستان «عروس» طنزی تلخ و پنهان دارد که پایان‌بندی داستان هم هست اما در «دست‌های امین الله» در دو جا به طنزی زیبا و قابل توجه برمی‌خوریم. یکی آنجا که طالبان به گفته‌ی اسیران اعتنا نمی‌کنند و از آنها می‌خواهند تا دست‌هایشان را نشان بدهند تا بفهمند که آیا واقعا کارگر هستند یا خیر، طنز اتفاق می‌افتد:

«جماعت بقچه‌ها را زمین گذاشت و دست‌ها را پیش رو گرفت. طالبان از جماعت سان دید و امین‌ الله تا نوبش برسد ناخن انگشت کوچک دست راست‌اش را با دندان چید. اما نتوانست برای دست‌های کارنکرده و ظریفش کاری بکند.»

و بعد از این با طنزی برخورد می‌کنیم که عالی است و درست در پایان داستان نشسته و کم‌نظیر است:

«از صف بیرونش آوردند. اتهام مشخص بود، جاسوسی برای اجانب. چشم هایش را نبستند. اما دست‌هایش را بستند.»

داستان «بابا بزرگی» از آن داستان‌هایی است که از اساس بر طبق یک موقعیت کمدی نوشته شده است. ماجرای پدر بزرگی که می‌خواهد راه دست‌شویی را پیدا کند و عاقبت…

در «شوهر آینده» که به نظرم اصلا پایان‌بندی خوبی ندارد هم با یک موقعیت خوب کمدی مواجه هستیم. یک قاچاقچی مواد مخدر که خودش را شیفته‌ي یک مسافر زن نشان می‌دهد در این داستان شنیدن ذهنیات مسافر زن خنده‌دار است آن هم با توجه به این که نمی‌داند مرد عاشق، کیفی پر از تریاک به همراه دارد.

«صبر خوش است» روایت طنزآمیزی است از ناهنرمندانی که می‌خواهند هر جور شده در قطعه‌ی هنرمندان دفن بشوند و مسئولینی که با این قطعه کار و کاسبی راه انداخته‌اند. این داستان از جمله‌ی نخست طنز‌آلود است: «من نویسنده‌ی مهمی نبودم، اما جزو آمار به حساب می‌آمدم.»

«آقای ت و مدیران محترم» هم ساختاری طنزآمیز دارد ولی یکی از بهترین داستان‌های این مجموعه «اسی و حق رای» است. داستان یک فرد لال که به شعبه‌ی رای‌گیری رفته است و برادرش می‌خواهد به نوعی از رای او سواستفاده کند. این داستان را باید بخوانید، ‌داستانی عالی که با مرگ اسی تمام می‌شود. مرگی که نشانه‌ای از مرگ آزادی است و پیامی که داستان دارد این است: انتخابات مهم است نه آدم‌ها. البته داستان هنرمندانه است و چنین پیام گل‌درشتی در آن نیست، فقط جهت تبلیغ برای خواندن بود که پیام را صریح نوشتم.

در «سبوی شکسته» باز هم طنزآفرینی هست. تمام داستان را نمی‌توانم بیاورم ولی عالی است به ویژه‌ی جمله‌ی: «من منتظر خاقان چین نبودم، من منتظر مردی بودم که سرویسم را کامل کند». این داستان عالی است. آن قدر عالی که اشک‌آور است، طنزی است در بطن یک روایت تراژیک که میخ‌کوب می‌کند.

در ادامه داستان‌های «سک سک»، «تقارن»، «آزاد یعنی چه» و «نیاز» هم رگه‌هایی از طنز دارند. همچنین سه داستان «چینی نازک تنهایی و اسب‌های کرایه‌ای»، «مس میرا» و «گرداب» سه داستان ترسناک و تلخ و وحشت‌انگیزند که هنر خانم سلیمانی را در نوشتن و توصیف صحنه‌های ترسناک بیان می‌کند. البته «گرداب» داستانی عجیب و طنزآمیز است و نشانه‌هایی از «گروتسک» دارد. داستان از این قرار است که خانواده‌ای در سالگرد مرگ پدر، برادر بزرگ و برادر کوچک به کنار رودخانه می‌روند و پسر میانی بعد از مراسم در آن گردابی که پدر و برادران غرق شده‌اند خودکشی می‌کند ولی نجات پیدا می‌کند و قطع نخاع می‌شود. حالا آخر داستان را بخوانید و ببینید آخرین بار کی طنزی چنین خوانده‌اید:

«دایی‌های پسر میانی خودشان را به رودخانه انداختند و پسر میانی را به ساحل آوردند. در حالی که پسر جوان از گردن قطع نخاع شده بود. این حادثه مادر را از افسردگی، بی‌هدفی و درماندگی نجات داد. حالا او از خدا زندگی می‌خواست تا همه‌ی عمر از پسر فلج‌اش مراقبت کند».

به نقل از گل‌اقا

آگهی جذب جن شماره‌ی 8

به تعدادی جن وکیل یا اجنه‌ی آشنا به مسایل حقوقی، دارای سابقه‌ی استنکاف و استبداد، جهت انفصالِ حکمِ انفصالِ چهار ساله و ماست‌مالی کردن قضیه، فوتی نیازمندیم.