آگهی‌های شرافت‌مندانه

مدتی بود می‌خواستم درباره‌ی آگهی‌های گودری چیزی بنویسم و بگویم جگرم کباب می‌شود وقتی رفیقی کتابخانه یا آرشیو مجله‌هایش را به حراج می‌گذارد. خودم آرشیو‌بازم و می‌دانم آرشیو روزنامه یعنی چه؟ به بند بند تن آدم بسته است صفحه صفحه‌هایش، ولی وقتی زندگی فشار به آدم می‌آورد کلیه‌هایش را هم می‌فروشد، آرشیو و کتابخانه که جای خود دارد.

این روزها دور و برمان پر است از همکاران روزنامه‌نگار بی‌کار شده و یا استعفا کرده و یا رفقای بی‌کار شده یا استعفا کرده. چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ آگهی‌های گودر مثل آتش به جانم افتاده‌اند، قبلا هم بودند ولی حالا دردناک‌ترند. نمی‌خواهم و نمی‌توانم بنویسم که برخی از رفقا در آگهی‌ها چگونه خود را جویای کار معرفی می‌کنند، چه شده که مثلا یک آدم تحصیل کرده، یک روزنامه‌نگار کار بلد، یک نویسنده‌ی خوب، یک عکاس حرفه‌ای، یک حروف‌چین قدیمی و … باید آگهی کند که من مثلا کوبلن هم خوب می‌بافم، تند تایپ می‌کنم،  ترجمه هم بلدم و … ولله این آگهی‌ها پر از شرافت‌اند، سرشار از بزرگ‌منشی و مناعت طبع‌اند با همه تلخی‌شان.

حال و روزم این روزها اصلا خوب نیست، هر چه سعی می‌کنم بخزم در خلوتی، هر چه می‌گویم این نیز بگذرد باز غمی زندگی‌ام را فرا می‌گیرد. ان شا الله که به قول بزرگان آن مستند، ظهور نزدیک باشد، چون این گونه زیستن هیچ عادلانه نیست.

«مجلس ترحیم» در راه است

گفت‌وگوی من با ایسنا یا ایسنا با من یا یکی‌مان با دیگری:

رضا ساكی كه مجموعه‌ی داستان طنز «بابا باتری‌دار می‌شود» را به تازگی منتشر كرده، مجموعه‌ي داستان طنز ديگری را با نام «مجلس ترحيم» در حال نگارش دارد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، «بابا باتری‌دار می‌شود» كه از سوی انتشارات گل‌آقا راهی بازار كتاب شده، مجموعه‌ی داستان طنزی است درباره‌ی رويارويی اعضاي يك خانواده با بيماری پدرشان. نويسنده در اين كتاب با نگاهي طنزآميز از تلاش‌های پدری برای مقابله با بيماری می‌گويد و با پرداختی طنز از اين واقعه نشان می‌دهد كه با لبخند و شادمانی می‌شود هر مسير دردناكی را با آرامش گذراند. تصويرگری اين كتاب را «سلمان طاهری» انجام داده است.

«مجلس ترحيم» هم كه ساكی به نگارش آن مشغول است، حدود 30 داستان طنز را در بر می‌گيرد.

همچنين «منتقدی در عالم برزخ» از ديگر آثار اين طنزپرداز است كه كار تصويرگيری آن را «مجيد صالحی» برعهده دارد. اين كتاب شامل مجموعه‌ی داستان‌های كوتاه در فضای سمبوليك است که احتمالا توسط انتشارات گل‌آقا منتشر خواهد شد.

دروغ یک نیاز است

درباره‌ي دروغ خيلي مي‌توان نوشت. اصلا مي‌توان دروغ گفت و درباره‌‌ي دروغ نوشت. اما چيزي كه شما در اين بخش مي‌خوانيد سير تطور و دگرگوني دروغ‌هاست. قديم يعني تا همين چند سال پيش برخي از دوستان براي اين كه دروغ‌شان باور بشود دروغ بزرگي مي‌گفتند. البته اين روش که از دوران زنده‌ياد «هیتلر» به جا مانده است همچنان کارآست و به قول امروزی‌ها جواب می‌دهد اما تئوریسین‌های دروغ یا همان چاخان خودمان نظریه و روش نوتری یافته‌اند که خیلی بهتر از دروغ بزرگ عمل می‌کند و مو لای درزش نمی‌ورد. کارشناسان امروزی بر خلاف دوران «هیتلر» عقیده دارند که دروغ هر چه ظریف‌تر و هنرمندانه‌تر باشد باورش آسان‌تر است. و این است فرق میان دروغ‌های امروزی با دروغ‌هایی که در جهان باستان و یا دهه‌های گذشته رواج داشته است.

در این روزگار وجه هنری یا نرم‌افزاری دروغ بر وجه غیرهنری یا سخت افزاری آن می‌چربد. شما امروزه طوری باید دروغ بگویید که انگار دارید درست‌ترین حرف جهان را می‌زنید. امروزه باید دید دیگران چه دروغی نیاز دارند بعد دروغ گفت. مخاطب‌شناسی دروغ یکی از اصول مهم آن در عصر حاضر است. مثلا وقتی سردبیر مجله به من زنگ می‌زند و می‌گویید پس چه شد این مطلب، من متوجه می‌شوم که او نیاز دارد از من بشوند تا ده دقیقه‌ی دیگر می‌فرستم پس زود می‌گوییم تا ده دقیقه‌ی دیگر می‌فرستم و او هم راضی می‌شود چون نیاز دارد همین را بشنود، ولی اگر بگویم تا فردا می‌فرستم داد و هوار می‌کند.

پس باید هنری و با توجه به نیاز مخاطب دروغ گفت. الان شما نیاز دارید چه دروغی بشنوید؟

 

در بخش پرونده‌ی مجله‌ی چلچراغ شماره‌ی 421 بیست فروردین 1390 منتشر شده است.

قیمت‌ها مثل کفترند

برای من جالب است که چرا برخی از مبلغ بالای قبض گاز تعجب کرده‌اند. واقعا نمی‌دانم اینها خودشان را زده‌اند به کوچه‌ي علی‌چپ یا واقعا در باغ نیستند. واقعا من تعجب می‌کنم از این که می‌بینم مردمی هستند که فکر می‌کردند با هدف‌مند شدن یارانه خیلی چیزها ارزان می‌شود. نمی‌دانم مگر اینها اخبار گوش نمی‌‌کنند؟

امروز به یکی‌شان گفتم مگر نشنیده‌ای که یک سال است دارند می‌گویند رهاسازی قیمت‌ها؟ گفت چرا، گفتم پس چرا فکر کردی اگر قیمت‌ها رها بشود ارزانی می‌آید؟ نگاه کرد، گفت فکر کردم رهاسازی یعنی ارزانی، گفتم بگذار مثالی بزنم، الان اگر یک کفتر در دست من باشد بعد من آن را رها کنم پرواز می‌کند می‌رود بالا یا راه می‌رود می‌افتد توی جوب؟ گفت پرواز می‌کند می‌ورد بالا، گفتم قیمت‌ها هم مثل همین کفترند، حالا متوجه شدی؟

پی‌نوشت:
گمان می‌کنم متوجه نشد.

همه چی‌مون به همه چی‌مون می‌آد

درباره‌ی حادثه‌ی نوروزی شهرستان پاکدشت که فیلم‌اش در اینجا هست (اگر دل‌نازک هستید نبینید) و خبرش در اینجا، فقط دو پرسش می‌کنم شاید کسی بتواند جواب بدهد:

1-  اگر مانور بوده است چرا بیست نفر از مسئولین رده بالای پاکدشت وسط میدان مانور صف کشیده‌اند که آمبولانس از روی‌شان رد بشود.

2-  اگر مانور نبوده است و فقط خواسته‌اند شروع خدمات نوروزی «هلال احمر» را جشن بگیرند پس آن آمبولانس آن وسط چه غلطی می‌کرده است که با سرعت از روی هفت نفر رد شده است؟

پی‌نوشت:

–        وقتی هنگام اهدای کاپ قهرمانی در ورزشگاه آزادی «اسب» وارد زمین می‌شود دیدن چنین صحنه‌ای عجیب نیست. اینجاست که می‌گن «همه چی‌مون به همه چی‌مون می‌آد». امیدوارم وقتی مدیریت جهان رو به دست گرفتیم از این اتفاق‌ها نیفته.

نظرسنجی به روش تلویزیون

شبکه‌ی یک قبل از سریال «پایتخت» گزارش مردمی پخش می‌کند. همه می‌گویند که برنامه‌های شبکه یک را در نوروز دیده‌اند و خوش‌شان آمده است. هیچ کس نمی‌گوید ندیدم، نمی‌گوید سریال بد بود حتا نمی‌گوید سریال متوسط بود، همه راضی‌اند، همه خوشحال‌اند، حتا یک نفر می‌گوید از صبح تا عصر شبکه یک می‌دیده‌ است. مجری می‌پرسد ارزیابی شما از برنامه‌های شبکه یک در نوروز چیست و مردم پاسخ می‌دهند: خوب بود، جالب بود، سال به سال بهتر می‌شود، واقعا خوب بود، قابل قبول بود، عالی بود، آموزنده بود، عمل‌کرد خوبی داشت و… باز می‌پرسد آیا تلویزیون توانست اواقات فراغت شما را در نوروز پر کند؟ و مردم همه با صدای بلند پاسخ می‌دهند: بله.

شبکه‌ی دو برنامه‌ی زنده‌ای ترتیب داده به نام «بهاری باش». دو مجری مرد جوان دارد که فقط داد می‌زنند و از مردم می‌خواهند روی خط بیایند و به سوال‌های برنامه پاسخ بدهند و در مسابقه نیز شرکت کنند. مجری جوان که نمی‌دانم چرا مجری شده است و به دلیل کدام ویژگی مجری شده است آن قدر داد می‌زند که خودش خسته می‌شود، هنوز بلد نیست و نمی‌داند شادابی یک برنامه به داد زدن نیست و اگر هی داد زدی که بهاری باش، مردم بهاری نمی‌شوند. روز بعد دو خانم جوان جای آنها هستند و همان مشکلات را دارند و معلوم نیست چرا مجری شده‌اند، یکی‌شان تیپ هم گرفته است و انگار دارد برنامه کودک اجرا می‌کند از کسی که روی خط نام و نشان می‌پرسد و می‌گوید روش مسابقه این است که من یک چیزی می‌گویم و بعد اگر حرفم اشتباه بود شما باید زود بگوید: غلط آی غلطه؛ غلط غلوطه غلطه. بعد خانم مجری با همان لحن کودکانه می‌گوید: شبکه دو در نوروز خیلی کم فیلم پخش کرد، بعد مرد گنده‌ی بی‌نوا که گیر مسابقه‌ی بی‌نمک، تاریخ گذشته‌ و مبتذل شبکه دو افتاده است می‌گوید: غلط آی غلطه؛ غلط غلوطه غلطه. مرد در ادامه چند بار می‌گوید چایی داغه، دایی چاقه و گوشی را می‌گذارد…

هنوز آمار مسابقه‌ی 162 و میزان رضایت‌مندی مخاطبان از سیما اعلام نشده است اما از حالا می‌شود فهمید نتیجه‌اش چیست. نمی‌دانم مدیران ارشد سازمان صدا و سیما حواس‌شان هست که بی‌سوادی چه دارد به روزگار تلویزیون می‌آورد؟ یکی نیست بگوید اگر میان همه تعریف یک انتقاد و یک گله هم می‌گذاشتید چه می‌شد؟ یکی نیست به تهیه‌ کنندگان این برنامه‌ها بگوید خودتان خجالت نکشیدید از چیزی که ساخته‌اید؟

پی‌نوشت:

در ستون «گردون» روزنامه‌‌ی روزگار، صفحه آخر، امروز شانزدهم فروردین چاپ شده است.

«بابا باتری‌دار می‌شود» از امروز روی پیشخوان کتاب‌فروشی‌ها

‌ داستان کوتاه طنز

نویسنده: رضا ساکی

ویراستار: سید رضا شکراللهی

تصویرگر و طراح جلد: سلمان طاهری

انتشارات گل‌آقا

 

 

درباره‌ی کتاب:

– چه شد که این طوری شد و بابا باتری‌دار شد

«ویرایش مرگ» یادداشت سید رضا شکراللهی

«درد آتی ناگزیر» یادداشت مجید خسرو انجم

«اشک‌ها و لبخندها» یادداشت اکبر اکسیر

«این شد طنز درست و حسابی» یادداشت «اسماعیل امینی»

«خنده در خانه‌ی تاریکی» یادداشت «رویا صدر»

«چگونه بابا الگو می‌شود» یادداشت «سید عماد الدین قرشی»

«بابا کاشف می‌شود» یادداشت «علی نعمتی شهاب»

«نگاهی کوتاه به بابا باتری‌دار می‌شود» یادداشت «آفرین پنهانی»

– نقد و معرفی کتاب به قلم «مهدی فرج اللهی» در لوح

 

برخی مراکز فروش:
كتابفروشي چشمه: خيابان كريمخان. نبش ميرزاي شيرازي
كتابفروشي اگر: بلوار كشاورز، خيابان ۱۶ آذر، کوچه عبدی‌نژاد، شماره شش
کتابفروشی هاشمی: خیابان ولی عصر – نرسیده به میدان ولی عصر
کتابفروشی لارستان:خیابان مطهری- ابتدای خیابان لارستان
کتابفروشی افرا: خیابان ولی عصر- روبروی پارک ملت- برج ملت
کتابفروشی پنجره: خیابان سهروردی شمالی- میدان شهید قندی(پالیزی)
کتابفروشی بهزاد: تهرانپارس- اتوبان باقری-خیابان ۱۹۶غربی

«سوزسیل» تقدیم به شما

چند وقت است که رنگین‌کمان ندیده‌اید؟ پرسش‌ام را طوری دیگری مطرح می‌کنم، آخرین باری که یک رنگین‌کمان بزرگ و باحال دیده‌اید کی بوده است؟

در لری خرم‌آبادی به رنگین‌کمان می‌گوییم «سوزسیل» = suzesil و لرهای بختیاری می‌گویند «سوزسیر» و در مناطق بروجرد و ملایر و نهاوند و اشترینان «سوز سوول» savze sool است. این یک «سوزسیل» بزرگ است که پررنگ‌ترین رنگین‌کمانی است که تا به حال دیده‌ام. این عکس موبایلی را در پنجم فروردین گرفته‌ام و محل آن دوراهی دورد به خرم‌‌آباد است. این عکس را تقدیم به شما  می‌کنم و امیدوارم سال خوبی را مثل همین «سوزسیل» شروع کنید. زندگی‌تان رنگین‌کمانی باشد ولی عمرتان قد رنگین‌کمان نباشد رفقا.

لطفا روی عکس کلیک کنید تا ببینید چه قد و رنگی دارد این رنگین‌کمان.