«پنجره زودتر می‌میرد» رمان طنز نیست

«پنجره زودتر می‌میرد» رمانی است درباره‌ي «جنگ». روایت آدم‌هایی که با جنگ بزرگ شده‌اند، با جنگ مرده‌اند، عاشق شده‌اند، دیوانه شده‌اند و زندگی کرده‌اند. «پنجره زودتر می‌میرد» تلخ است، چون «جنگ» تلخ است و آدم‌های جنگ‌زده نیز تلخ‌اند. «پنجره زودتر می‌میرد» رمانی سیاه و سفید است، بی‌رنگ، همچون رنگ خاکریز.

«پوریا عالمی» راوی فضای خاکستری و گاه تیره‌ي دهه‌اي است که قرار نبود تلخ باشد اما به هزار و یک دلیل از جمله دلیل «جنگ» تلخ شد. از روزی که خبر انتشار کتاب پوریا عالمی را خواندم به این فکر می‌کردم که آیا ردی از نگاه طنزآلود او در آن هست یا نه؟ اگر هست چه قدر است، چگونه است، پیداست یا مخفی است و… وقتی کتاب به دست‌ام رسید به قصد شکار طنز شروع به خواندن آن کردم و به نکاتی رسیدم که بیش از پیش هنرمندی عالمی را در روایت و نیز استفاده از طنز نشان می‌دهد.

نکته‌ای که باید پیش پیش به آن اشاره کنم این است که «پنجره زودتر می‌میرد» به هیچ وجه رمان طنز نیست، اما رگه‌ها و ساخت‌هایی از طنز دارد که منحصر به فرد هستند. «پنجره زودتر می‌میرد» به هیچ وجه رمان طنز نیست اما بر یک یا دو پایه‌ي طنزآمیز نیز استوار شده است، طنزی که در کل ماجرا وجود دارد، طنزی که اغلب در رابطه با چیستی‌هاست نه چگونگی‌ها، یعنی طنزی که در رابطه با مفاهیم بینامتنی دهه‌ي شست نمود پیدا می‌کند، طنزی که در ساختار «پنجره زودتر می‌میرد» طنز است و خارج از آن طنز نیست. خودش را زود نشان نمی‌دهد، کلامی و عیان نیست، گاه طنز موقیعت است، گاه عبارتی طنزآمیز و گاه بگو مگوهایی بیهوده بین شخصیت‌های داستان که البته طنزاند.

حالا یک پرسش: چگونه می‌شود که رمانی طنز نباشد اما بر پایه‌هایی از طنز استوار باشد؟ این نکته را در مثال‌هایی که می‌زنم روشن می‌کنم اما اینجا کوتاه توضیح می‌دهم که «پنجره زودتر می‌میرد» حکایت آدم‌هایی است که انقلاب قرار بوده آنها را خوشبخت کند اما «جنگ» آنها را بدبخت کرده است. آدم‌هایی که هیچ‌کاره‌ی انقلاب و جنگ نبودند اما بعد همه‌ي کاره‌ي آنها شدند. آدم‌هایی که انقلاب کردند و بعد به حاشیه رفتند. پایه‌های طنز در «پنجره زودتر می‌میرد» همان سرگذشت تلخ اما خنده‌دار آدم‌هاست، آدم‌هایی که در جای خود نیستند، این طنز موجود در «پنجره زودتر می‌میرد» است. طنز در «پنجره زودتر می‌میرد» در روایت «آرمان» از پنجره‌ها است، در نام‌گذاری پسری به نام «آرمان» است و دختری به نام «بهار» که «جنگ» هم «آرمان» را دیوانه می‌کند و هم «بهار» را خزان.

طنز در سراسر رابطه‌ي «آرمان» با پنجره نهفته است که نگران است مبادا پنجره بچاد. مبادا پنجره بمیرد، مبادا پنجره بمیرد. نگرانی «آرمان» در حقیقت برای پنجره نیست، پنجره دریچه‌ي آروزهای کودکی است که از راه قاب آن عاشق شده است اما حالا که می‌بیند «جنگ» روی تن پنجره ضربدرهایی انداخته است و پنجره را از ترس فرو ریختن، چسب‌مال کرده‌اند گمان می‌کند پنجره مریض است. طنز در نگاه «آرمان» به پنچره است که می‌انگارد پانسمان‌اش کرده‌اند، پنجره‌ای که پشت پرده‌های کلفت پنهان‌اش کرده‌اند و حتا بعد از آزادی خرمشهر هم نمی‌گذارند هوایی بخورد. طنز در اینجاست که بدانیم پنجره خود «آرمان» است. «آرمان» که یک روز از دریچه‌ي پنجره، عاشق دختر همسایه که کنار حوض نشسته است شده است حالا در نیمه‌ي دهه‌ی «شست» چنان گرفتار است که واگویه می‌کند: «پشت قفس کبوترها یک در کوچک است. نه مادر نه بهار نه پدر، هیچ کس نمی‌داند آن جا یک در است. روی دیوار آن، با گچ و ذغال تصویر حوض همسایه را کشیده‌ام».

نکته‌ي دیگر که باید روشن کنم معنایی است که من از طنز در این نوشته دارم، وقتی می‌نویسم طنز منظورم نوعی شوخ‌طبعی مبتنی بر دید اجتماعی، دیریاب و به شدت گزنده، تلخ و تاثیرگذار است. در خدمت روایت است و گل‌درشت نیست و با لگد در متن چپانده نشده است. البته در «پنجره زودتر می‌میرد» شوخی‌های آشکار نیز وجود دارد که در جای خود درباره‌ي آنها حرف می‌زنم.

نکته‌ي دیگر که باید شفاف درباره‌ی آن سخن گفت این است که چون «پنجره زودتر می‌میرد» رمان طنز نیست نمی‌توان آن را در زیر مجموعه‌ي سبک‌ها و روش‌های فرمی یا محتوایی شوخ‌طبعانه دسته‌بندی کرد اما نکاتی در آن وجود دارد که می‌توان درباره‌ي آنها سخن گفت و مثلا بیان کرد که پایان ماجرا یادآور نوعی نگاه مبتنی بر «گروتسک» است.
برخی نکته‌های طنزآمیز:
1-    ص 9 : «… در اصل شهر هم که نگاه کنی حاصل یک وحشت است. نطفه‌اش از کمر آدم‌هایی بوده که جان‌شان را بغل زده‌اند و در رفته‌اند. تخم و جربزه‌ هم نداشته‌اند که از کوه‌ها خودشان را بکشند بالا، زمین‌گیر شده‌اند. مافنگی. دزد. کون‌گشاد. یعنی همه‌ی آن چیزی که برای زمام امور مملکت لازم است…».
چشمان‌تان گرد نشود، این روایت مربوط به دوران پهلوی است. طنزش در همین ماجراست.

2-    ص 10: «تا نیمه‌های شب روی چمن‌های میدان شهیاد چمباتمه زدم و به شادی مردم چشم دوختم. هنوز اسمش آزادی نبود. بعدها بزرگ‌ترین چیزی را که توی شهر پیدا کردند اسمش را گذاشتند آزادی، تا به سر کسی نزند آزادی چیز کوچکی است که می‌شود باهاش ور رفت یا می‌شود روی یک برگه کاغذ نوشت و شکلش را کشید. زیر بزرگ‌ترین چیز شهر خوابم رفت».
از جمله شوخی‌های عیان داستان است. طنزش آشکار است و روایت نام‌گذاری میدان آزادی است از دید «مرتضا» اما خودش وقتی می‌خواهد بگوید میدان آزادی می‌گوید چیز شهر.

3-    ص 12: «پدرم وقتی با نعش مرده‌اش می‌آمد خانه، دست‌های خالی‌اش را با کمربند مشکی‌اش پر می‌کرد که گرسنگی ما را از تن‌مان براند. پدرم وقتی می‌آمد گرسنگی ما می‌رفت و جای‌اش را به وحشتی می‌داد که می‌توانستیم با صدای آژیر قرمز آن روزها که مو برتن‌مان سیخ می‌کرد بندری برقصیم».
طنز اینجاست، بگذارید بیرون‌اش بکشیم: گرسنگی وقتی می‌رود که کمربند می‌آید و آن قدر که کتک‌های پدر سخت و طاقت‌فرساست، وضعیت قرمز نیست. یعنی وقتی وضعیت قرمز می‌شود و کتک پدر تمام می‌شود از خوشحالی بندری می‌رقصیده‌اند.

4-    ص 15: «ما هم هر روز می‌آمدیم در کوچه، گوشه‌ای می‌ایستادیم ساکت و ماشین‌ها را نگاه می‌کردیم. من هر بار که رادیو از جوانان غیرت می‌خواست تا آن را به مسجد محل معرفی کنند، مرده‌ها را در ذهنم می‌شمردم که جاشان را باید کمی انسان باقی مانده در شهر و خیلی غیرت برهم انباشته در میدان‌های نبرد پر کند تا شهوت رادیو ارضا شود و جنگ بند بیاید. من وقتی مرده‌ها را در ذهنم می شمردم خواهرم می‌گفت این قدر مرده مرده نکن. می‌ترسم. خواهرم از مرده‌ها بیشتر از پدر می‌ترسید. پدر از جنگ».
باز هم طنازی. عالمی می‌نویسد: شهوت رادیو، اما این شهوت رادیو نیست، رادیو که شهوت ندارد. شاید شهوت طرف‌های جنگ است که نمی‌خواهند جنگ را تمام کنند. طنز اینجاست که: خواهرم از مرده‌ها بیشتر از پدر می‌ترسید.

5-    ص 21: «با جیغ ممتد قرمز دست هم را می‌گرفتیم و می‌دویدیم تا پناهگاه. با جیغ ممتد قرمز زن‌ها بچه‌هایی با چشم‌های لوچ به دنیا می‌آوردند. با جیغ ممتد قرمز ماهی‌های قرمز سر سفره‌ی هفت سین فسیل می‌شدند. با جیغ ممتد قرمز نعش پدر جان می‌داد و مادر ژاکتی قرمز می‌بافت. یک دانه قل هو الله از زیر. دو تا آیت الکرسی از رو».
گمان نمی‌کنم پنهان باشد ولی اگر به رنگ ژاکت که قرمز است دقت کنیم و ذکری که مادر می‌خوانده است و تعبیر «آرمان» از : یک دانه قل هو الله از زیر. دو تا آیت الکرسی از رو. طنز را آشکار می‌کند. یعنی مادر به کمک دعا یا همراه با دعا ژاکتی قرمز می‌بافد به رنگ زمانه، ژاکتی که که در چند سطر بعد باز از آن یاد می‌شود: «جنگ که تمام شد ژاکت قرمز پدر دیگر اندازه‌ي ما شده بود».
حالا «جنگ» تمام شده است اما ترکش‌های «جنگ» به کجا خورده است؟ به سفره‌ی مردم: «مادرم از سفره‌ي خالی خانه می‌زد و سفره پشت سفره می‌انداخت که پدر بر خلاف سفره که پاره است، نعشش سالم است و تیر و ترکش نخورده است.

6-    ص 27: «بهار بزرگ می‌شد. جنگ بزرگ می‌شد… که آن دیوانه‌ي مجنون، آرمان هم، می گفت پنجره برای خودش آدم است و نمی دانم چه کوفت و زهرماری دیگر که رادیو گفت خرمشهر آزاد شد. من نفهمیدم کی گرفته بودندش اما وقتی آزاد شد فهمیدم».
فوق‌العاده است. مرتضا، مرد انقلاب کرده حالا فقط خبر آزادی خرمشهر را می‌شنود. یعنی مردم آن قدر گرفتار بوده‌اند که خبرهای جنگ برای‌شان مهم نبوده است. طنز اینجاست، باور نمی‌کنید اگر، چند سطر بالاتر را بخوانید: «شیر خشک پیدا نمی‌شد. پیدا هم می‌شد قیمت جان بود.»

7-    ص 28: «بعد (مادر) آب طلا را به خورد من می‌داد و پدر پیچ رادیو را می چرخاند تا جمعه شود و خیال‌اش راحت شود که هفته فقط یک جمعه دارد، تا خیال‌اش راحت شود که جنگ جمعه‌های شهر را در تمام روزهای هفته تکثیر نکرده است. که شهر هنوز زنده است».
ترس نهفته در این سطرها پهلو به «گروتسک» می‌زند. این که کسی مثلا روز دوشنبه رادیو را باز کند تا بشوند امروز دوشنبه است و جمعه نیست و جمعه فقط یکی است طنز است.

8-    ص 30: «هنوز جنگ بود. اما خرمشهر آزاد شد بود. این را پدرم می‌گفت.
پدرم می‌گفت این جنگ هزار سال پیش شروع شده است.
من می‌گفتم: «یعنی آن موقع بود که خرمشهر آزاد شد را گرفتند؟ یعنی آن موقع بود؟»
پدرم می‌گفت این جنگ هزار سال دیگر طول می‌کشد.
من می‌گویم: «یعنی تا آن موقع خرمشهر آزاد شد هست اما جنگ هم هست؟»
پدرم می‌گوید: «خفه».
آرمان، شخصیت قصه، به طنز به «خرمشهر» می‌گوید: « خرمشهر آزاد شد». از این دست بگو مگوها چند جای دیگر هم هست. بگو مگوهایی پوچ که اصل جریان را زیر سوال می‌برند و اغلب با گفتن «خفه‌شو» یا ضربه‌ای با پشت دست پایان می‌یابند. در صفحه‌های 37، 44 و 56 نیز چنین است.

9-    ص 54: «فکر می‌کنم یعنی می‌شود به مرگ امید داشت وقتی که بعد از مرگ هم باید همین آدم‌ها دورمان باشند که برای هم اگر آرزوی مرگ نکنیم آروزی زندگی هم نمی‌کنیم.»
طنز است. به مرگ هم امید ندارد چون باز همین آدم‌ها را کنار او جمع می‌کند.

10-    ص 71 و 72: شوخی‌های آشکارتری دارند اما در رابطه با هم شوخی زیبا و پنهانی دارند. ابتدا باید صفحه‌ي 71 را بخوانیم که از زبان مرتضا و درباره‌ي آرمان است:
«راه می‌رود و دیگه این دل واسه ما دل نمی‌شه را می‌خواند. خانه را می‌گذارد روی سرش. کاست را گذاشتم جلوی دستش فکر کردم با شتره یا با روباهه یا چه می‌دانم خره حال می‌کند همه را ول کرده چسبیده به دیگه این دل واسه ما دل نمی‌شه. از خودش می‌پرسه سرکار عالی کی باشین؟ بعد صداش را عوض می‌کند و می‌گوید عاشقم».
حالا صفحه‌ی بعد از زبان «ژاله» زن «مرتضا»:
«اول چاهش رو می‌کنند بعد مناره رو می‌دزدند. به گنجیشکه گفتن منار توی فلان‌جات گفت یه چیزی بگو بگنجه.
این دو تا رو که با هم جمع بزنیم می‌شه:
روی حرف گنجیشکه نمی‌شه حساب کرد اگه گفت تو منار رو بدزد، قایم کردنش با من.
اول چاهش رو می‌کنند بعد مناره رو می‌دزدند. به گنجیشکه گفتن منار توی فلان‌جات گفت یه چیزی بگو بگنجه.
این دو تا رو که از هم کم کنی ازش می‌مونه:
منار.
این رو می‌نویسم و می‌چسبونم رو در یخچال. اون که باید بفهمه می‌فهمه. هوم… چه فایده. اونی که باید بفهمه یه عمری‌یه خودش رو زده به کری و کوری.»
روایت عاشقی «آرمان» از زبان «مرتضا» و خواندن شعر «شهر قصه» در پاسخ خاله سوسکه و این که خودش به جای خاله سوسکه از موش می‌پرسد سرکار عالی کی باشین؟ و بعد خودش جواب می‌دهد طنز است. و بعد نیز این که ژاله چگونه می‌خواهد با جملات فلسفی به یک معتاد چیزی را بفهماند هم طنز است.

11-    ص 75: برای درک طنز نهفته در این بخش باید از ابتدا بخوانیم: «اولین نامه رو رسول برام شب اعزامش در تهران نوشته. این نامه رو هیچ وقت پست نکرد. نامه موند تا با پلاکش بیاد دم خونه. نامه‌ای که دیگه نیازی نبود که پاسخی براش نوشته بشه. آخرین نامه رو هم توی جزیره‌ی مجنون می‌‌خواسته بنویسه. انگار لحظه‌ای قبل از بمباران می‌خواسته نامه‌ای بنویسه که فرصت نکرده اون رو بنویسه. وقتی پیداش می‌کنند توی دست‌اش به جای اسلحه یه خودکار آبی بوده. خودکار رو سفت گرفته بوده. مشتش رو به زور باز کرده بودند. انگشت‌هاش انگار قفل رمزداری شده بوده که برای باز کردنش جون‌شون بالا اومده بوده، همرزم‌هاش.
خودکار آبی، نامه‌ای که نفرستاده بوده، نامه‌ای که ننوشته بوده- کاغذهای سفیدی کنار نامه‌ي پست نشده‌ش پیدا کرده بودند- و پلاکش رو آوردند دم خونه. دم خونه‌ی ما. نشانی ما در جیبش روی یکی از کاغذها بوده. حتا نفهمیده بودند کسی مث اون چطور به جزیره‌ي مجنون راه پیدا کرده. هیچ فرماندهی مسوولیت حضور رسول رو توی اونجا به عهده نگرفت که نگرفت. هنوز هم نگرفته‌اند. گفتند اون هم یکی از اون دوهزار نفر که شیمیایی شدند، خون اون که قرمزتر نبود. راس می‌گن خونش قرمزتر نبوده ولی خودکارش که آبی‌تر بود. یعنی فرقی نداره که جای اون تفنگ زنگ‌زده، یه خودکار توی دستش بوده؟»
طنز عالی همین است. و به گمان من بهترین طنز کتاب. پس آن دوهزار شهید فرق‌هایی با هم داشته‌اند مثل همین فرق که خودکار یکی آبی‌تر بوده است. یعنی آن شهدا برای خودشان آروزهایی گوناگون داشته‌اند، اگر نامه می‌نوشتند نامه‌هایشان با هم فرق داشته است. نیش طنز در این جا به گفته‌ي آن مسئول برمی‌گردد که گفته: خون اون که قرمزتر نبود. مسئولی که در پاسخ می‌شنود: ولی خودکارش که آبی‌تر بوده.

اینها فقط بخشی از طنزها و شوخی‌های «پنجره زودتر می‌میرد» بود. «پنجره زودتر می‌میرد» به هیچ وجه رمان طنز نیست اما از طنز نیز بی‌بهره نیست.

پی‌نوشت:

– چکیده‌ی این یادداشت در «فرهیختگان» امروز منتشر شده است.

بابا باتری‌دار می‌شود

انتشارات گل‌آقا در کنار چاپ مجموعه آثار ترجمه حوزه نوجوان، به زودی تعدادی از کتاب‌های طنز تالیفی خود را منتشر می‌کند. «بابا باتری‌دار می‌شود» مجموعه داستان طنزی درباره رویارویی اعضای یک خانوده با بیماری پدرشان است. نویسنده با نگاهی طنازانه از تلاش‌های پدرش برای مقابله با بیماری می‌گوید و با پرداختی ظریف از این واقعه نشان می‌دهد که با لبخند و شادمانی می‌شود هر مسیر دردناکی را با آرامش گذراند. این کتاب به قلم رضا ساکی و تصویرگری «سلمان طاهری» توسط انتشارات گل‌آقا به بازار کتاب عرضه می‌شود. رضا ساکی از طنزنویسان جوان و باذوق است که سابقه همکاری با نشریات گل‌آقا و رادیو را دارد. او همچنین دبیر نشست دگرخند حوزه هنری است که هرماه به معرفی و نقد یکی از آثار طنز منتشره می‌پردازد.

کتاب‌های «گربه با کلاه» نوشته عمران صلاحی، «شوخی‌های مدرسه‌ای» نوشته حسین ابراهیمی، گزیده‌ای از داستان‌های کوتاه منوچهر احترامی و «لطيفه‌هاي ريزه ميزه» نام برخی از عناوین دیگر کتاب‌های تالیفی طنز گل‌آقا هستند که منتشر خواهند شد.

پی‌نوشت‌ها:

– گزارش «خبرآنلاین» از کتاب و و بلاگ عبید شاکی

کتاب را می‌توانید از این نشانی‌ها تهیه کنید:

سایت گل‌آقا

– کتاب فروشی اگر، تهران.بلوارکشاورز. ۱۶آذر. کوچه عبدی نژاد. شماره ۶

 

درباره‌ی کتاب:

– چه شد که این طوری شد و بابا باتری‌دار شد

«ویرایش مرگ» یادداشت سید رضا شکراللهی

«درد آتی ناگزیر» یادداشت مجید خسرو انجم

«این شد طنز درست و حسابی» یادداشت «اسماعیل امینی»

«خنده در خانه‌ی تاریکی» یادداشت «رویا صدر»

«چگونه بابا الگو می‌شود» یادداشت سید عماد قرشی

– نقد و معرفی کتاب به قلم «مهدی فرج اللهی» در لوح

«چهل منبر»

عکسی که جزو عکس‌های برگزیده‌ی «تایم» است و از شهر خرم‌آباد، مربوط به رسمی است به نام «چهل منبر» که زنان خرم‌آبادی در روز تاسوعا انجام می‌دهند. سعی می‌کنم با چند پست صوتی درباره‌ی این رسم «عبید» را به روز کنم، به احترام دوستانی که درباره‌ي این عکس سوال کرده‌اند.

اما خلاصه‌ی این رسم که در بسیاری از شهرهای دیگر ایران همچون «لاهیجان» و «کرمان» هم برگزار می‌شود به این شرح است:

آیین «چهل منبر» هر ساله هم‌زمان با تاسوعای حسینی در خرم‌آباد لرستان برگزار می‌گردد.
در این مراسم، زنان عزادار با پوشاندن صورت خود، با حضور در چهل منزل و مکان مختلف، با روشن کردن چهل شمع برای برآورده شدن حاجات خود دست به دعا برمی‌دارند. آنها در این این آیین روزه‌ی سکوت می‌گیرند و صحبت نمی‌کنند.
شرکت‌کنندگان در این آیین، در طول برگزاری مراسم با حضور در چهل منبر مختلف، چهل حبه قند یا نقل را در این محل‌ها به جای گذاشته و در منزل چهلم، برای ادای دین خود، قند و یا وسیله‌ای کوچک از این منزل برمی‌دارند.
آیین چهل منبر، با طلوع صبح تاسوعا در محله‌های قدیمی خرم‌آباد آغاز شده و تا زمان اذان مغرب ادامه دارد.
در سال‌های اخیر برخی از مردان نیز با پوشاندن صورت خود و گرفتن روزه‌ی سکوت در آیین چهل منبر خرم آباد شرکت می‌کنند. +

«خانه‌ی طنزپردازان» برنامه‌ی نهم

«پوریا عالمی» این روزها با دو کتاب تازه و یک چاپ دوم حسابی خبرساز شده است. مجموعه‌ی طنز «دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند» او به چاپ دوم رسیده است و مجموعه‌ی تاره‌اش به نام «تفنگ بازی» هم چند روزی است به بازار آمده است. «تفنگ بازی» نیز طنز است و «روزنه» آن را منتشر کرده است. همچنین کتاب «پنجره‌ی زودتر می‌میرد» که رمانی جدی است با قلم او از سوی نشر «علم» وارد بازار شده است.

با او پیرامون این سه کتاب و همچنین ادبیات، هنر، طنز و تعریف آن گپ زده‌ام.  این برنامه هشتمین برنامه از مجموعه‌ی «خانه‌ی طنزپردازان» است که در سایت رادیو «ایران صدا» قابل شنیدن و دانلود کردن است. برای پوریا آرزوی موفقیت و سلامتی می‌کنم.

رسم‌ها و اسطوره‌های ‌«یلدا» در لرستان

در اینترنت مطلبی درباره‌ي رسم‌های شب «یلدا» در خرم‌آباد وجود دارد که آن متن را بازنویسی و تا حد توان ویرایش کردم تا در «عبید شاکی» باز نشر کنم. گمان می‌کنم این نوشته از استاد بزگوار و پژوهش‌گر خرم‌آبادی «ایرج محرر» باشد. با سپاس از تایپ کننده‌ي آن:

شب یلدا آخر پاییز و آغاز زمستان است، كه درازترین شب سال است. از این رو در این شب در تمام خانه‌های لرستان جشنی خانوادگی بر قرار است و مردم شب یلدا را به هم تبریک می‌گویند که هنوز هم این یلدا مبارکی وجود دارد.
در بعضی از منازل، كلیه اقوام نزدیك و صمیمی به دور هم جمع می‌شوند و تا آخر شب به گفت‌وگو می‌پردازند و با گرفتن فال «چل سرو» cel seru (در مناطق لک نشین)  و با گفتن افسانه‌های كهن وقت را می‌گذرانند.

در خرم‌آباد در شب یلدا آجیلی از گندم برشته یا«گنم شیر» ganem sir (گندم شیر)  و كشمش، كنجد، شاهدانه، گردو و فندق درست می‌كنند.
طرز تهیه گندم شیر یا گندم برشته به این صورت است كه: گندم را در مقداری شیر می‌اندازند سپس كمی نمك و زردچوبه روی آن می‌ریزند و آنرا به مدت یك‌ روز در كناری می‌گذارند تا خوب شیر را به خود جذب كند بعد از خشك شدن گندم، آن را بر روی ساج یا سینی می‌ریزند و روی شعله‌ی آتش قرار می‌دهند تا پخته شود بعد از بو دادن آن، گندم برشته‌ای بسیار مطبوع و خوشمزه به دست می‌آید. این رسم هنوز هم در لرستان اجرا می‌شود.
در این شب میزبان با آوردن آجیل گندم برشته و میوه‌های فصلی و پسته و انواع تخمه و بادام زمینی و شیرینی از مهمانان پذیرایی می‌كند.

اگر دختری تازه عروس باشد خانواده او هدیه‌ای با مقداری آجیل گندم برشته و میوه و شیرینی برای شب یلدا به منزل داماد می‌آورند. همچنین اگر پسر و دختری با هم نامزد باشند، خانواده پسر در شب یلدا هدیه‌ای برای این دختر به منزل پدرش می‌برند.

اما یکی از رسم‌های جالب در لرستان و به ویژه خرم‌آباد رسم «شال‌اندازی» است. (1)
اوایل شب یلدا بعضی از پسر بچه‌ها به بالای پشت بام منازل می‌روند و ریسمانی را به یك شال بزرگ یا همان سربند‌های لری معروف به «تره» یا «گلونی» بسته به پایین و به طرف در خانه‌ها می‌فرستند و می‌خوانند:

امشو اول قاآره _ خیر د هونت بواره (2)
Emshow aval gahara xer de honat bavara
(امشب اول یلدا یا اول زمستان است خیر از خانه‌ات ببارد)
نون و پنیر و شیره _ كیخا هونت نمیره
Non _ o _ panir _o _ sira kixa honat namira
(نان و پنیر و شیره كدخدا (صاحب خانه) خانه‌ات نمیرد)
چی به كوشكه بیاره Ci be ali koska beyara
(چیزی بده بچه‌ی كوچك یا بچه‌ات بیاورد)

سپس صاحب خانه مقداری آجیل گندم برشته و میوه و شیرینی در شال آنها می‌گذارد و بچه‌ها ضمن بالا كشیدن شال و محتویاتش به عنوان تشكر از صاحب خانه می‌خوانند:

امشو اول قاآره _ خیر د هونت بواره
Emshow aval gahara xer de honat bavara
(امشب اول یلدا یا اول زمستان است خیر از خانه‌ات ببارد)
نون و پنیر و شیره كیخا هونت نمیره
non _o _ panir _o_sira kixa honat namira .
(امشب اول یلدا یا اول زمستان است نان و پنیر و شیره كدخدا خانه‌ات نمیرد).

بعد از برداشتن محتویات شال به روی پشت بام‌های دیگر می‌روند و گفته‌های مذكور را تكرار می‌كنند. بعضی مواقع عده‌ای از صاحب خانه‌ها برای این كه با پسر بچه‌های روی پشت بام شوخی كرده باشند، وقتی بچه‌ها شال را به پایین می‌فرستند، صاحب خانه به جای آجیل گندم برشته و میوه و شیرینی مقداری سنگ یا آتش در شال می‌گذارند و وقتی بچه‌ها متوجه این موضوع می‌شوند هم‌صدا می‌گویند:

امشو اول قاآره _ خیر د هونت بواره
Emshow aval gahara xer de honat bavara
(امشب اول یلدا یا اول زمستان است خیر از خانه‌ات ببارد)
نون و پنیر و حلوا كیخا هونت لنگ والا
Non _o_ panir _o_ halva kixa honat leng vala
(نان و پنیر و حلوا كدخدا خانه‌ات پا در هوا به زمین بخورد).
نون و پنیر و شیره كیخا هونت بمیره
Non _o_ panir _o_ sira kixa honat bamira
(نان و پنیر و شیره كدخدا خانه‌ات بمیرد).

در این هنگام كسانی كه در خانه هستند با شنیدن گفته‌های بچه‌ها با صدای بلند می‌خندند و ضمن دلجویی دادن به بچه‌ها مقداری آجیل گندم برشته و میوه و شیرینی به آنها می‌دهند. باید متذكر شد در آذربایجان رسم كجاوه‌اندازی و در روستاهای نزدیك به تهران رسم شال‌اندازی در شب چهارشنبه سوری یك سمبول بوده و این رسم در دوران «ابوریحان بیرونی» نیز مرسوم بوده. يكي ديگر از رسوم ديرينه مردم اين ديار در شب «اول قاآره» سنت قاشق زني است. دراين آيين نيز افراد با پوشاندن سر و صورت خود به درب منازل رفته و با به صدا در آوردن قاشق صاحب خانه را از حضور خود آگاه مي‌كنند. در اين هنگام صاحب خانه نيز به ميمنت اين شب مقداري از تنقلات و شيريني خانگي را در ظرف آنان مي‌ريزد.

از ديگر رسوم قوم لر در اين شب به جاي آوردن رسم قرباني است و هر خانواده‌اي با توجه به وضعيت اقتصادي‌اش سعي مي‌كند حيواني را سرببرد و گوشتش را كباب كند. اين حيوان اغلب گوسفندي است كه از ۶ ـ ۵ ماه پيش نشان شده و نزد عشاير به امانت گذارده‌اند تا پروار شود. گاهي هم اگر خانوده‌اي از نظر اقتصادي و معيشت تنگ‌دست باشد، بوقلمون يامرغ و خروس سر مي‌برد. دراين شب، بزرگ خانواده از همه دعوت مي‌كند تا شام را در كنار هم صرف كنند.
در این شب برای بچه‌هایی كه نزد خانواده‌های خود نشسته‌اند پرسش‌هایی در مورد فصل‌ها پیش می‌آید كه بزرگتران با خوشرویی در مورد فصل‌ها توضیحاتی می‌دهند، بخصوص فصلی كه آغاز شده و ارمغانی از برف و باران و سرما به همراه دارد و معمولا افسانه‌ی «امیل» ami و «ممیل»mamil را برای بچه‌ها می‌گویند.

این دو نام‌های دو برادر زمستانی یعنی «چله گپه» cella gapa (چله بزرگ _ چهل روز اول زمستان) و «چله كوشكه» cella koska (چله كوچك _ چهل روز بعد از زمستان) هستند كه اولی یعنی «چله بزرگ» از اول دی‌ماه الی یازدهم بهمن‌ماه و دومی یعنی “چله كوچك” از یازدهم بهمن ماه الی اول اسفند ماه ادامه دارد و افسانه این دو برادر از این قرار است كه:

«امیل»amil و «ممیل» mamil دو برادر زمستانی هستند و دو نفس دارند. «امیل» كه برادر بزرگتر است دارای نفس «دزد» است كه آن در روز چهل و پنجم زمستان در اثر سرمای زیاد مشخص می‌گردد و «ممیل» برادر كوچكتر دارای نفس «آشكار» است و آن در روز پنجاه و پنج زمستان كه هوا كمی بهتر می‌شود مشخص می‌شود.
چهل روز كه از زمستان می‌گذرد «امیل» (چله بزرگ) به كوه می‌رود و زیر سنگ سیاه و بزرگی می‌نشیند. در این موقع سنگ سیاه بر روی او می‌افتد و «امیل» قادر به بلند كردن سنگ و بیرون كشیدن خودش نیست. پس همان طور زیر سنگ می‌ماند.
پس از سپری شدن پنجاه روز از زمستان «ممیل» (چله كوچك) بفكر برادرش می‌افتد و پیش خود می‌گوید نكند در كوه برای برادرم «امیل» اتفاقی افتاده باشد؟ از این رو برای پیدا كردن برادر خود به كوه می‌رود.
در این زمان است كه مردم می‌گویند: هوا خیلی سرد شده و اكنون درست در وسط «ششله ششله» sasela_ sasela هستیم. یعنی تلاقی بین شش روز بعد از رفتن«ممیل» به دنبال برادرش كه این دوازده روز هوا بسیار سرد می‌شود و آن از روز چهارم تا شانزدهم بهمن ماه است.
خلاصه «ممیل» بعد از جستجوی فراوان برادرش «امیل» را در حالیكه تخته سنگی بر رویش افتاده پیدا می‌كند. خود را به كنار او می‌رساند و هر كاری می‌كند نمی‌تواند تخته سنگ را جابجا کند و برادرش را نجات دهد.
از آنجا كه «امیل» دارای قدرت سرمای زیادی است، «ممیل» این قدرت را حس می‌كند. از این رو به برادرش «امیل» می‌گوید: اگر من جای تو بودم كاری می كردم که:

دایا د ور تاوه هشكش بزنه ریش اسبی د لو تژگاه
Daya de var tawva hoskes bazena reys
esbi de lo tzga
(یعنی پیرزن در کنار تنور از شدت سرما خشک بشود و پیرمرد در کنار آتشگاه)
و بعد از آن مادر این دو پسر که پیرزنی به نام «زمستان» است سر می‌رسد و از شدت غم پسرهایش، هیمه‌ي نیم‌سوخته‌ای را برمی‌دارد و دنیا را با آن آتش می‌زند و این چنین است که سرما می‌رود و گرما و بهار سر می‌رسد. بیشتر بدانید

رسم زيباي شاهنامه‌خواني هم كه از ديرباز رواج داشته و خانواده‌ها حتي الامكان تا پاسي از شب بيدار مي‌مانند و شاهنامه مي‌خوانند. نوع خاصي از تفأل هم در اين منطقه به صورت رسم شب يلدا اجرا مي شود كه نام «چل سرو» (چهل سرود) بر آن نهاده‌اند. اجراي اين مراسم به اين شكل است كه همه دور هم مي‌نشينند و يك تسبيح، نقش ابزار اين فال زدن را بازي مي‌كند. هر كدام از افرادي كه گرد اتاق نشسته‌اند، بيتي را في‌البداهه مي‌خوانند و يك دانه از تسبيح جدا مي‌شود. وقتي چهلمين بيت خوانده شد، براساس مفهوم بيت، تفسير مي‌كنند كه آيا بيت خوب بوده يا بد و آيا بايد به آن عمل كرد؟

در لرستان قديم همچنين خوردن هندوانه رسم شب يلدا رسم نبوده است و به تازگي و در طول سا‌ل‌هاي اخير مرسوم شده است.

پی‌نوشت‌ها:
1- این رسم دیگر در لرستان انجام نمی‌شود و شاید از دهه‌ي سی به بعد منسوخ شده است.
2- نمی‌دانم «اول قاآره» به چه معنی است و تا به حال هم در جایی آن را نخوانده‌ام و نیافته‌ام. ما خرم‌آبادی‌ها به یلدا «اول قاآره» می‌گوییم.

مدیران کشکیلاتی

«کشکیلات» مجموعه‌ی طنزی است در باب گفتار و کردار و نامدیران. «هوشنگ فتحی» که خود چهار دهه تجربه‌ی کار اجرایی و فوق لیسانس مدیریت هم دارد در مقدمه‌ی کتاب نوشته است: «مجموعه طنز فراهم آمده در این کتاب که می‌توانست بیشتر و متنوع‌تر هم باشد بر پایه‌ی تجربه‌ها و خاطره‌هایی است که در بیش ازچهار دهه کار اجرایی از رفتار و گفتار و کردار برخی مدیران در یاد دارم». فتحی در ادامه نوشته است: «این مجموعه باید نوشته می‌شد تا مدیرهایی که فرصت ندارند کتاب‌ها و دستاوردهای جدید مدیریتی را مطالعه کنند، دست‌کم از زبان طنز و تمثیل و کنایه دریابند که چه انتقادهایی متوجه چه بخش از افعال آنهاست». فتحی با خودش فکر کرده است که مدیران فرصت خواندن کتاب طنز را دارند اما من گمان نمی‌کنم مدیران اصولا کتاب بخوانند چه طنز چه غیر طنز چون آدم وقتی مدیر می‌شود باید فقط سخنرانی کند و دستور بدهد…بگذریم.

«کشکیلات» مجموعه‌ای است از بیست و هشت طنزنوشته درباره‌ی رفتار و کردار نامدیران که بر خلاف نظر آقای فتحی که معتقد هستند می‌توانست بیشتر و متنوع‌تر باشد عقیده دارم کتاب می‌توانست کمتر و البته متنوع‌تر باشد. نثر «کشکیلات» جز آنجا که فتحی به سبک نامه‌های اداری دست به قلم می‌برد (که البته از بخش‌های بامزه‌ی ماجراست) نثری روان و ساده است.

«کشکیلات» در کل مجموعه‌ای بامزه‌ای است، می‌شد کمتر از این باشد ولی همین بیست و هشت حکایت آن، هم کوتاه است و هم خواندنی. اما چند نکته را باید درباره‌ي «کشکیلات» بگویم که اگر رعایت می‌شد مجموعه‌ای یک‌دست‌تر به مخاطب ارائه می‌شد.

نخست این که فتحی می‌توانست کمی به روایت داستانی نوشته‌ها توجه بیشتری می‌کرد و به ویژه پایان‌بندی حکایت‌ها را جذاب‌تر می‌نوشت. مثلا پایان‌بندی «یک کلاغ، چهل کلاغ» چیزی برای گفتن ندارد و می‌شد خیلی بهتر به پایان برسد. اما مثلا در همین مجموعه حکایت‌های «فرار مغرها» و «دقت، سرعت، صداقت» پایانی خوب و غافل‌گیر کننده دارند.

همچنین فتحی به برخی ظرافت‌ها در طنزنویسی و داستان‌نویسی توجه نکرده است، مثلا در «فرار مغزها» در جایی که منشی نامه‌های اداره را پیش از رییس باز کرده است، خودش خطاب به رییس می گوید: «مثل همیشه و به دلیل خانم مارپل بودن درب پاکت رو باز کردم…» به نظر هنرمندانه‌تر این بود که رییس به او خانم مارپل بگوید یا راوی او را خانم مارپل صدا بزند. فتحی از برخی حکایت‌ها به سادگی گذشته است، مثلا در «جلسه‌ای پر بار» که موضوعی باریک‌بینانه دارد شوخی‌ها خوب از آب درنیامده است و می‌شد خیلی بامزه‌تر شوخی کرد.

اما باید به فتحی دست‌مریزاد گفت که در کل مجموعه‌ای دل‌نشین فراهم کرده است و حکایت‌ها را به کوتاهی نوشته است. به شخصه انتظار خواندن مجموعه‌ای دیگر از آقای فتحی را دارم. هنگام خواندن این مجموعه با بسیاری از ارجاعات امروزی و خیلی امروزی نیز مواجه می‌شوید که نشان از دقت و طنازی فتحی دارد، مثلا در «مدیریت اتوبوسی» ارجاعات بسیار هنرمندانه و به روز است. داستان «نردبان ترقی» هم که شاهکار است و بهترین حکایت این مجموعه از نظر من. البته فتحی در «کرامت انسانی» که حکایتی طولانی است اشاره‌ای هم به «ممه و لولو» کرده است و در بند پایانی آن نوشته است: و دیگر کیست که به فکر کرامت انسانی باشد؟ آن ممه را مدت‌هاست لولو برده. نگران نباشید «کشکیلات» در سال ۱۳۸۸ منتشر شده و آن وقت‌ها هنوز از این خبرها نبود. در کنار کار اقای فتحی باید از «حمید مصدق» هم یاد کرد که کاریکاتورهای زیبای او رونق بیشتری به مجموعه داده است.

چند سوال هم از دوستان در نشر «دیبا» باید پرسید و گفت: شما که این کتاب را با کاغذ خوب و طرح جلد عالی و … چاپ کرده‌اید چرا همه جا نیم‌فاصله را رعایت نکرده‌اید و مهم‌تر این که چرا سطرها را چپ‌چین نکرده‌اید. آشفتگی متن‌ها در سمت چپ واقعا جای شگفتی دارد، لابد یادشان رفته است که پاراگراف‌ها را از سمت چپ مرتب کنند تا مثل جگر زلیخا یک خط بیرون آمده و یک خط فرو رفته نباشد. در  ضمن بالاخره مخاطب متوجه نمی‌شود «می» سر هم است در «کشکیلات» یا جدا؟ در چاپ‌های بعدی فکری هم به حال «می» بکنید لطفا و…

به نقل از: گل آقا

«شیب ملایم»

با این «شیب ملایم»‌ هر باک سمند از 24 هزار تومان شد 42 هزار تومان. خدایا این خوشی و «شیب ملایم» را از ما نگیر.

آفتابه

هشت میلیون داشتیم و برآورد کرده بودیم با همان هشت تومن خانه پدری را آباد کنیم. الان از پانزده میلیون گذشته‌ایم و بنده به شدت جویای کار هستم. دیروز با زعمای شرق تهران به سرپرستی «حسن صنوبری» رفتیم به خیابان «بنی‌هاشم» شیرآلات بخریم چون از خیابان «شیراز» گویا انصاف بیشتری دارند. وارد چند مغازه شدیم. «کی دبلیو سی» اصل داشتند که به بودجه ما نمی‌خورد، آخر ما کلا چه قدر می‌ارزیم که دوش بالای سرمان دویست هزارتومن قیمت داشته باشد. خلاصه همین جنس‌های وطنی را قیمت گرفتیم و بد نیست بدانید برای دست‌شویی و حمام چیزی حدود هفتصد هزارتومان باید خرج کنیم تا سنگ ایرانی و فرنگی و دوش و دو تا روشویی و جاصابونی و آینه و سطل و این چیزها در سرویس‌ها نصب بشود.

الان دارم دنبال آفتابه‌های خوب می‌گردم و قصد بازار (سبزه‌میدان) کرده‌ام. به شما هم توصیه می‌کنم که خانه‌ی پدری را خراب نکنید، اگر کردید با دست‌شویی حمام‌اش کاری نداشته باشید، اگر دست‌شویی حمام را خراب کردید شیر آلات‌اش را نگه دارید.

دودی که به چشم تهران و اصفهان رفت

آلودگی هوای تهران بزرگ‌ترین و مهم‌ترین مسئله‌ای است که چند روز است پایتخت ایران را درگیر کرده است و در صدر اخبار روزنامه‌ها و سایت‌ها و خبرگزاری‌ها و برنامه‌های رادیو تلویزیون قرار گرفته است. خبر آلودگی تهران آن قدر مهم است که حتا شیطنت‌های «ویکی لیکس» هم نتوانست آن را از تیتر یک بیندازد و از یاد ببرد.

مسئله‌ی آلودگی هوای تهران با تعطیل شدن برخی از شهرهای استان اصفهان ابعاد کشوری پیدا کرد و نشان داد که خرابی (خرابی هوا) تنها مختص به تهران نیست و خانه (خانه‌ی هوا) از پای بست ویران است.

روزگاری مردم اصفهان از افتتاح شدن پشت سر هم کارخانه‌ها در این شهر و این استان خوشحال بودند. آن روزها که تازه جنگ تمام شده بود از ایلام و لرستان و کرمانشاه و خوزستان ویرانه‌ای باقی مانده بود و بر ویرانه هم نمی‌شد پتروشیمی و کارخانه‌ی برق و چه و چه ساخت پس قرعه به نام استان‌هایی مثل مرکزی و اصفهان افتاد.

قطعا تعطیلی در اصفهان فقط به دلیل وارونگی هوا نیست بلکه کارخانه‌ها و ماشین‌ها هم در آن تاثیر دارند. اگر ما از گسترش بی‌رویه و اشتباه تهران درس گرفته بودیم هرگز اصفهان را به این درد دچار نمی‌کردیم.

رشد مهاجرت به اصفهان و اراک برای کار، رشدی عجیب و غریب است و سیل بی‌کاران لیسانس‌ و فوق‌لیسانس‌ از دیگر استان‌های مجاور به سوی این شهرها و استان‌ها بیشتر و بیشتر می شود. تحصیل کرده‌هایی که فقط به دنبال کار می‌گردند و آلوگی هوا و این چیزها سرشان نمی‌شود.

این روزها نه در تهران و نه در دیگر شهرها تبلیغات رسانه ای برای کاهش آلودگی هوا جواب نمی‌دهد و مسئولان نمی‌دانند با مردم چه کنند تا در خانه بمانند یا از وسیله‌ی نقلیه عمومی استفاده کنند. مسئولان نمی‌توانند مردم با طرح زوج و فرد در خانه بند کنند و یا آنها را به زور یا با زور سوار مترو و اتوبوس کنند، اما چرا؟

چرای این قضیه که دیگر کار فرهنگی در مسئله‌ای چون آلودگی جواب نمی‌دهد را باید در جاهای دیگر جست. مهم است چرا مردم به هشدارهای پزشکی تلویزیون توجه نمی‌کنند و برای‌شان سرطان گرفتن مهم نیست و بچه‌ی کوچک را در همان اوج آلودگی هم بیرون می‌آورند و عین خیالشان هم نیست.

کار فرهنگی برای کاهش آلودگی هوا در اواخر دهه‌ی هشتاد برای استان تهران و اصفهان باید در اواخر دهه‌ی شست و در جای دیگری و با عنوان و روشی دیگری اجرا می‌شد. آن روزی که نام شهرهایی چون «نجف آباد» بر زبان نوجوانان لرستانی افتاد باید فکری به حال آلودگی استان اصفهان می‌شد. وقتی در دوره‌ای (حتا حالا) آرزوی بسیاری از پشت کنکوری‌ها در بسیاری از استان‌ها قبول شدن در دانشگاه‌های اصفهان و به ویژه «نجف آباد» بود باید کاری می‌کردند. حالا که ایلام همان ایلام بیست سال پیش است و بیشتر خیابان‌های خرم‌آباد از اوایل دهه‌ی پنجاه تا به حال تعریض نشده‌اند و جمعیت خرم‌آباد دارد به بالای یک میلیون نفر می‌رسد چطور می‌توان با کار فرهنگی شهر تهران را از آلودگی نجات داد؟ حالا کارد به استخوان تهران رسیده است، کاردی که سال‌ها پیش به استخوان کرمانشاه رسیده بود.

اصولا روند مهاجرت در استان‌های غرب کشور به این صورت است که مردم در بیست سال گذشته از روستا به شهر آمده‌اند و مردم شهرها به تهران و اصفهان و همدان و اراک مهاجرت کرده‌اند و بسیاری نیز از تهران به خارج کشور رفته‌اند به گونه‌ای که مردم لرستان به شوخی و به دلیل زیادی لرها در کشور «نروژ» به آن «لروژ» می‌گویند.

تعدا بالای انجمن‌های شهرستانی‌های مقیم تهران مثل انجمن لرستانی‌ها، انجمن خوزستانی‌ها و حتا انجمن شهرها مثل انجمن شبستری‌ها همه موید این نکته است که کار از کار گذشته است. این گفته‌ها روایت آن چیزی که از پانزده سال زندگی در شهرستان و پانزده سال در تهران دریافته‌ام. قصد ورود به بحث‌های جامعه‌شناختی و مردم‌شناسی و مهاجرت را نداشتم، چون متخصص آن هم نیستم. این که گفتم روایت عوامانه‌ی یک مهاجر به تهران است که چند روز است دل‌اش برای تهران می‌سوزد، دل‌اش برای اصفهان می‌سوزد، دل‌اش برای خرم‌آباد و ایلام می‌سوزد که سهم همه‌شان یا آلودگی هواست یا گرد و غبار کشور عراق یا ترافیک و خوشبختی یا خیایان‌های خلوت و بی‌کاری. دوستان و خوانندگان اصفهانی و نجف آبادی باید بنویسند که این تجمع سرمایه و صنعت چقدر برای‌شان منفعت داشته است. این روزها کار فرهنگی جواب نمی‌دهد چون با کسی که برای کار از خانه بیرون می‌زند نمی‌توان از هوای پاک گفت، کسی که در کوره‌پس‌خانه و هزارجای بدتر از تهران کار کرده باشد این هوای وارونه‌ی تهران را هم تحمل می‌کند لابد.

این شهر را باید دیگر همین طور تحمل کرد، تهران هوا برای نفس کشیدن ندارد و شهرستان کار برای زندگی، حالا شما کدام یک را انتخاب می کنید؟