عضو مبارک و خلیج همیشه فارس‌مان

آدم برخی از عکس‌ها را که می‌بیند خشمگین می‌شود، متنفر می‌شود، عصبانی می‌شود. عکس‌هایی مثل کودکان گرسنه‌ی افریقایی، بچه‌های فلسطینی، سیل‌زده‌گان پاکستانی، زلزله‌زدگان بمی، کارتن‌خواب‌های هم‌وطن، مجروحین و مردگان بمب‌گذاری‌های تروریستی و … آدم را خشمگین، متنفر و عصبانی می‌کند. اما من فقط از دیدن عکس‌های پر از خون و گرسنگی و ظلم، خشمگین، متنفر و عصبانی نمی‌شوم، گاه آدم با دیدن یک عکس ساده‌ی بدون خون و خشونت هم به هم می‌ریزد و غصه‌اش می‌گیرد. امروز با دیدن این عکس فقط سکوت کردم، راه رفتم، نشستم، خیره شدم، از خانه بیرون زدم و برگشتم و باز به تصویر خیره شدم.
خواستم به طنز چیزی بنویسم، دیدم خود تصویر طنز است، اگر آن ورزشکار مثلا به جای شورت‌اش این تصویر را جای دیگر کار کرده بود من به طنز می‌نوشتم که دفعه‌ی بعد می‌شود روی شورت هم آن را چسباند ولی حالا که تصویر روی شورت است من چه بنویسم؟ نه به طنز می‌شود نوشت و نه به جد.

تمام دستاوردهای دیپلماتیک و ورزشی‌مان در این عکس نهفته است. حالا سوال اینجاست که از کجا به اینجا یعنی به پشت شورت رسیده‌ایم؟ یک دنیا حرف دارم… بماند برای بعد. فعلا خوشحالم برای این که می‌توانیم عضو مبارک را به سمت عرب‌ها بگیریم و بگوییم: خلیج، همیشه فارس است.

پی‌نوشت:

مازیار ناظمی را نیز بخوانید.

همه‌ی چهل چراغ‌اش توقیف شد

راستی چه اهمیتی دارد که وقتی یارانه‌ها هدف‌مند شد چه بلایی بر سر اهل فرهنگ و هنر خواهد آمد. چه اهمیتی دارد که من و دوستان من هنوز پول کار دو سال پیش‌مان را نگرفته‌ایم. چه اهمیتی دارد که هشت اهل فرهنگ گروی نه‌شان باشد یا ده‌شان. اصلا مهم نیست که تو بیمه نیستی، خانه به دوشی و کاری جز نوشتن بلد نیستی. اصلا مهم نیست تو حقوق ثابت نداری و هزار جور قسط می‌دهی و زن و بچه و زندگی داری و اگر بچه نداری دست‌کم زن و زندگی داری و اگر زن نداری زندگی داری و اگر زندگی نداری بی‌چارگی داری و خرج بی‌چارگی‌ها بیشتر از خرج زن و بچه و زندگی است.

اهل فرهنگ و هنر همین حالا دارند با سختی زندگی می‌کنند و پول در می‌آورند و من نمی‌دانم با شروع هدف‌مندی و گرانی‌ها چه باید بکنند، چه باید بکنم، چه باید بکنی و حالا که «چلچراغ» هم بسته شد.

چند روز پیش به یک همکار فرهنگی در یک سازمانی گفته‌اند نام تو در لیست تعدیل نیروها است و باید بروی و بیا خرید خدمت بشو و به ما چه که بعد چطور می‌خواهی زندگی کنی و به ما چه تو 22 سال سابقه‌ی کار داری و اصلا به ما چه!

واقعا نمی‌دانم چطور می‌شود با این حقوق اندک که به روزنامه‌نگار و سردبیر و نویسنده‌ی رادیو و عکاس و ویراستار و مدیر سایت و دبیر تحریریه و نویسنده و گزارش‌گر و بازیگر و افکتور و گریمور و صفحه‌بند و … می‌دهند ( و گاه هم نمی‌دهند) زندگی کرد. تا به حال که مویی رد کرده‌اند اهل هنر اما از اینجا به بعد چه؟

این همه نوشتم تا بماند در تاریخ تا بعد باز بنویسم از اتفاقی که امیدوارم نیفتد و هدف‌مند شدن یارانه کم‌ترین تاثیر را بر زندگی اهل فرهنگ و هنر بگذارد.

«نباش»، «توبیخ»، «تعطیل»، «تعلیق»، «اخراج» و «توقیف» چیز بدی است خاصه در اوان هدف‌مند شدن یارانه‌ها و ویزیت 16 هزارتومانی دکتر متخصص و سه قلم میوه‌‌ی نیم‌کیلویی  7 هزار تومان و یک شیشه زیتون 5300 تومان و مرغ برشته 6200 تومان و شلوار لی 36000 تومان و البته ستون روزنامه همان 20 و خرده‌ای هزار تومان (اگر بدهند)  و کرایه خانه هم گفتن ندارند که.

«حمید علی‌دوستی» در «نود» گفت: «من در چهار تیم بازی کرده‌ام که الان هیچ کدام وجود ندارند». دوستان من هم در بسیاری از روزنامه‌ها و مجله‌ها نوشته‌اند (و نوشته‌ایم و نوشته‌اید) که دیگر نیستند. و حالا «چلچراغ» هم نیست، همه‌ی چهل چراغ‌اش توقیف شد. حالا کو تا باز کسی چراغ اول را روشن کند…

از سری شما یادتون نمی‌آد

جلوی یک مغازه ایستادم و در تلویزیون بزرگ ال ای دی، فینال کشتی فرنگی بازی‌های آسیایی را نگاه کردم. با بهترین کیفیت.

یاد روزگاری بخیر که آن تلویزیون سیاه و سفید را در خانه داشتیم. روزگاری که گزارش‌گر کشتی برای این که ما بفهمیم کشتی ایرانی کدام است دایم تکرار می‌کرد کشتی‌گیر روس با زانو بند در تصویر مشخص است.

دوره‌های محکوم به مرگ

هر چیزی دوره دارد، قرون وسطا دوره داشت، جنگ سرد دوره داشت، جنگ دوم دوره داشت، چنگیز دوره داشت، فشار اقتصادی دوره داشت، مرگ کندی دوره داشت، nba   دوره دارد، جام جهانی دوره دارد،  زمین دوره دارد، فصل به چهار دوره تقسیم می‌شود، جهان بر اساس دوره آفریده شده است، زندگی هم دوره دارد، این چیزها هم می‌گذرد، دوره‌ی مارادونا تمام شد، دوره‌ی دهداری گذشت، دوره‌ی ما هم تمام می‌شود، دوره‌ی شما هم تمام می‌شود،.

دوره‌ها محکوم به مرگ‌اند حتا دوره‌ی «الویس پریسلی» که گویا تمامی ندارد.

انقلاب در طبقه‌ی ما

هیچ وقت نفهمدیم که خانواده‌ی من و خود من در کدام طبقه‌ی جامعه هستیم.
فقط می‌دانم ما در آن طبقه‌ای هستیم که برای بزرگ‌تر کردن خانه، دست‌شویی و حمام خانه را می‌کوبند و آنها را به قاعده‌ی این که یک نفر بتواند بدون گردش به چپ یا راست، نشسته یا ایستاده خود را بشورد (لری) کوچک می‌کنند. 

بیست سال بعد از ساخت، این نخستین انقلاب در خانه‌ی ماست.

«خانه‌ی طنزپردازان» برنامه‌ی هشتم

«رضا رفیع» چهر‌ه‌ای شناخته شده در طنز است. هم در روزنامه‌ها می‌نویسد، هم در محافل ادبی حضور جدی و فعال دارد و هم در رادیو بسیار صدای‌اش را می‌شنویم. قلم‌اش شیرین و خواندنی است و ساختار محکمی دارد، رفیع یک کتاب با عنوان «حرف اضافه» منتشر کرده است و چند کتاب در آستانه‌ي نشر دارد. پنج سال است با خوش‌بختی و مقداری هم زحمت و بدبختی شب شعر «شکرخند» را مدیریت و اجرا می‌کند و چراغ این محفل را روشن نگاه داشته است.

رفیع مهمان هشتمین برنامه‌ از سری مجموعه‌ی «خانه‌ی طنزپردازان» است. گفت‌وگوی من با او نگفته‌هایی از زندگی‌اش را در بر می‌گیرد که شنیدنی است. رضا رفیع در این برنامه مثل همیشه بذله‌گو و نکته‌سنج است که این ویژگی‌ها گفت‌وگو را بسیار جذاب کرده است.

همچنین با او پیرامون ادبیات، شعر، طنز و تعریف آن گپ زده‌ام.  این برنامه هشتمین برنامه از مجموعه‌ی «خانه‌ی طنزپردازان» است که در سایت رادیو «ایران صدا» قابل شنیدن و دانلود کردن است.

دست‌کم گرفته‌ایم، دست‌کم گرفته‌اید، دست‌کم گرفته‌اند

هیچ قصد متلک انداختن ندارم. هیچ قصد غرزدن ندارم. هیچ دنبال شر نمی‌گردم. هیچ قصد نقد فضای حاکم بر وب فارسی را ندارم. هیچ حرف تازه‌ای هم ندارم. هیچ نکته‌ی عجیبی هم نمی‌خواهم بگویم. هیچ چیز تازه‌ای هم نیست. هیچ حرفم مهم نیست، اما…

به گمان‌ام انتشار «صدای طهرون» اتفاق بزرگی در فرهنگ و هنر ایران و به ویژه فرهنگ تهران و البته فرهنگ عامه‌ی ایران بود، اتفاقی که خوب دیده نشد، کمتر کسی حواس‌اش بود که مرتضی احمدی – عمرش دراز باد- آخرین سوار بازمانده از نسلی است که اغلب از بین ما رفته‌اند…اما…

مرتضی احمدی هر چه در سینه داشته برای اهل تهران به یادگار گذاشته است، برخی را در کتاب‌هایش نوشته است که دیگر اجازه‌ي چاپ ندارند و برخی را در «صدای طهرون» به آواز خوانده است، اما…

«صدای طهرون» برای کمتر کسی یک اتفاق بود، «صدای طهرون» صدای غربت یک نسل و یک فرهنگ است، صدایی که به گوش کمتر کسانی می‌رسد. انتظار نداشتم «صدای طهرون» خیلی وب فارسی را تکان بدهد، اما انتظار نداشتم که هیچ تکانی هم ندهد، مقایسه نمی‌کنم (در بعضی نسخ آمده: مقایسه می‌کنم) ولی آيا «صدای طهرون» به اندازه‌ي عربده‌های (بعضی تحریر هم گفته‌اند) برادر «محسن نامجو» یا چرت و پرت‌های (برخی شعر هم گفته‌اند) برخی رپرهای فارسی  یا برخی موضوعات پیش پا افتاده‌ی سیاسی و اجتماعی و ورزشی و آشپزی و فنگ‌شویی ارزش نداشت که این چنین نادیده گرفته شد؟ و فقط عکس‌های مراسم رونمایی‌اش هم‌خوان شد و تقریبا دیگر هیچ، اما…

اما من سال‌هاست در تهران زندگی می‌کنم و آن قدر در کوچه پس کوچه‌های محله‌های قدیمی و غیرقدیمی تهران گشته‌ام و آن قدر خاطره‌های خوب و بد از «تهران مخوف» – که همیشه «تهران مخوف» صدایش می‌کنم- دارم که می‌توانم خودم را تهرانی هم بدانم،‌ اما…

اما این روزها کسی یار «رضا تفنگ‌چی» نمی‌شود، «علی حاتمی» را به یاد بیاوریم که با دست خودش تکه تکه‌ی زمین را برای لوکشین «هزار دستان» سنگ فرش کرد تا بعد نام آن شهرک را بگذارند شهرک سینمایی «غزالی»، خنده‌دار است، نه؟‌ بلند بخندیم، عیب ندارد… عیب ندارد، شما که خود از این حکایت‌ها بسیار بلدید و می‌دانید، پس عیب ندارد اگر «صدای طهرون» را نیز دست‌کم گرفته‌ایم یا دست‌کم گرفته‌اید یا دست‌کم گرفته‌اند یا اصلا دست‌کم هم نگرفته‌ایم، اما:

دلم می‌سوزد از باغی که می‌سوزد…

پی‌نوشت:

– اگر چیزی درباره‌ي «صدای طهرون» مثل معرفی، نقد و یا از این جور چیزها در وب خوانده‌اید یا دیده‌اید خبر بدهید لطفا، شاید بشود مجموعه‌ای از نوشته‌ها را درباره «صدای طهرون» یک جا جمع کرد.

پیرمرد چشم ما بود

امروز 21 آبان زادروز تولد «نیما یوشیج» است. به مناسبت تولد نیما گفت‌وگوهایی را‌ با برخی از بزرگان ادب فارسی در «رادیو ساکی» می‌گذارم. این گفت‌وگوها کوتاه، شنیدنی و تخصصی‌اند. این گفت‌وگوها را سال‌ها قبل همکارانم در «رادیو فرهنگ» تهیه کرده‌اند که البته امروز هم در ویژه‌ي برنامه‌ی «نیما» در برنامه‌ي «رادیو تعطیل نیست» باز پخش شدند. از خانم «معصوم‌زاده» مدیر گروه فرهنگ و دانش رادیو فرهنگ که این گفت‌وگوها را در اختیار «رادیو ساکی» گذاشتند سپاس‌گزاری می‌کنم و امیدوارم شنیدن سخن بزرگان درباره‌ي نیما، راه را برای شناخت بیشتر اندیشه و شعر او باز کند.

پی‌نوشت‌ها:

– همه‌ي آنچه درباره نیما در کتاب‌ها و مجله‌ها  و روزنامه‌ها و پایان‌نامه‌ها نوشته‌اند و یا در رادیو و تلویزیون گفته‌اند در این نشانی آرشیو است.

– در این نشانی نیز کوتاه و مختصر درباره‌ی نیما و کتاب‌شناسی او سخن رفته است.

– عنوان نوشته برگرفته از یادداشت «جلال آل‌احمد» است درباره‌ی نیما (آذر 1340) که در «ارزیابی شتاب‌زده» نیز منتشر شده است.

عبدالعلی دست‌غیب + (دانلود)

بیژن ترقی + (دانلود)

مفتون امینی + (دانلود)

منوچهر آتشی + (دانلود)

«شاهین» برای اتاق پذیرایی

کشتار حیوان‌ها در ایران حکایتی است پر آب چشم که هر چند وقت یک بار دل مردم دوست‌دار طبیعت را به درد می‌آورد. این روزها در ایران حیوان‌ها امنیت جانی ندارند، شکارچیان غیر مجاز، مردم محلی، برخی محیط‌بانان و مسافرهای خارجی به جان حیوان‌ها افتاده‌اند و همه را از «راسو» گرفته تا «پلنگ» و «یوزپلنگ» و «خرس» و «سمندر» و «باز» و «شاهین» و «گور» و «گوزن» و «آهو» و «قوچ» و «سیاه گوش» و «سنجاب» و «عقاب» و… را می‌کشند یا می‌گیرند و می‌فروشند.
اوضاع نابسامان شکار و کشتار حیوان‌ها در ایران نخست از بی‌توجهی مردم است. مردمی که نمی‌دانند باید با حیوان‌ها چه گونه رفتار کنند، مردم نمی‌دانند رفتار پر خطر حیوان چگونه است و حیوان‌ها کی و چگونه از خود دفاع می‌کنند. بسیاری از مردم با دیدن هر حیوانی دست به اسلحه می‌برند یا اگر اسلحه‌ی گرم نداشته باشند چوبی، کاردی، سنگی برمی‌دارند تا از خود دفاع کنند یا به حیوان‌ حمله کنند. حالا این حیوان لاکپشت باشد یا پلنگ فرق نمی‌کند، دور باشد یا نزدیک مهم نیست، با گله باشد یا بی‌گله فرق نمی‌کند، مهم آزار حیوان است.
از طرف دیگر محیط‌بانان هستند که نقش مهمی در حفظ حیوان‌ها دارند اما بسیاری از آنها که شکارچیان غیرمجاز را کشته‌اند در زندان هستند و در انتظار حکمی سخت، و بسیاری به خاطر مشکلات مالی هم‌دست شکارچیان غیر‌مجاز شده‌اند و بسیاری نیز باشرافت اما با کم‌ترین توجه و کم‌ترین امکانات به وظیفه‌ی خطرناک خود عمل می‌کنند که البته کاری از پیش نمی‌برند.
در سوی دیگر قاچاق‌چیان حیوانات هستند که حیوان‌ها را در روز روشن شکار می‌کنند و در روز روشن در پیاده‌روهای بازار تهران می‌فروشند و کسی هم کاری به آنها ندارد. یکی از دوستان‌ام که عکاس طبیعت است تعریف می‌کرد که خودش تعداد زیادی از گونه‌ی «سمندر» در حال از بین رفتن را در ساختمانی در جنوب تهران دیده است. به گفته‌ی بسیاری از دوست‌داران طبیعت، شواهدی زیادی از رشوه گرفتن تعدادی از بازرسان سازمان محیط زیست و دیگر ارگان‌ها وجود دارد که چشم را بر قاچاق حیوانات به ویژه پرندگان می‌بندند و شریک دزد و رفیق قافله می‌شوند.
این روزها دوست‌داران طبیعت در تلاش و تکاپو هستند تا نسل بسیاری از حیوان‌های در حال از بین رفتن را حفظ کنند. «فریبزر حیدری» که پانزده سال است در طبیعت ایران عکاسی می‌کند در گفت‌وگویی با من از حمایت نشدن محیط‌بانان، حضور زیاد شکارچیان و قاچاق‌چیان در مناطق ممنوع و پارک‌های ملی گله داشت و اوضاع را نابسامان‌تر از چیزی که در خبرها منعکس می‌شود توصیف می‌کرد. همچنین «هومن عرب‌شیرازی» دوست و همکارم در رادیو که خود از دوست‌داران طبیعت است و در بحث گردشگری و شکار، کارشناس و صاحب‌نظر است عقیده دارد که قیمت بالای خرید و فروش حیوان‌ها باعث می‌شود که بسیاری به شکار آنها علاقه‌مند بشوند، ‌او همچنین از نبود قوانین محکم برای حمایت از محیط‌بانان اظهار تاسف می‌کرد و می‌گفت: یک شکارچی حرفه‌ای می‌داند که باید قوچی را بزند که پیر است و اگر شکارچی او را نزند ممکن است تلف بشود، اما شکارچی‌های غیرمجاز و مردم عادی به حیوان‌های جوان و باردار شلیک می‌کنند، در فصل‌هایی که شکار ممنوع است به شکار می‌ورند و این طوری نسل حیوان‌ها کم کم از بین می‌رود.

اما عکس‌هایی را که می‌بینید امروز در بازار تهران بین «سبزه میدان» و «گلوبندک» گرفته‌ام. این «شاهین» زیبا که تقریبا چهار سال سن دارد به قیمت 250 هزار تومان برای فروش روی دست مردی نشسته بود، مردی که به گفته‌ی خودش شاهین را از جوجگی بزرگ کرده و حالا آن را برای فروش آورده است. اگر یک روز در بازار تهران بگردید بسیاری از این پرندگان و هزار مدل جانور بخت‌برگشته را می‌بینید که با قیمت‌های بالا برای فروش عرضه شده‌اند. مرد شاهین‌فروش در جواب من که از او پرسیدم مردم شاهین می‌خواهند چه کار گفت: این شاهین را به راحتی می‌توانی در خانه رها کنی و فرار هم نمی‌کند، و در جواب من که گفتم: شاهین را در آسمان‌ها می‌خواهم نه در حیاط خانه یا اتاق پذیرایی گفت: همه مثل تو فکر نمی‌کنند.
باور کنید اگر آدم‌ پول‌داری بودم یک لحظه هم شک نمی‌کردم و شاهین را می‌خریم و آزاد می‌کردم، اما شاهین دست‌آموزی که طبیعت ندیده چگونه می‌تواند در آسمان پرخطر بپرد و خوراک دیگر پرندگان شکاری یا گربه‌های گرسنه‌ي تهران نشود؟
شاهین بی‌چاره حالا سلطان آپارتمان‌های نود متری است، او که روزگاری چون «باز» فقط بر ساعد پادشاهان می‌نشست.